جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] مغازه اليواندر

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1385 02:28
نمایش جزئیات
آفلاین
الیواندر در حالی که بالا و پایین می پرید و جعبه نقره ای در دست داشت از شادی و شعف این حرفها را بر زبان رانده بود.مالفوی که با عصبانیت به او نگاه می کرد با صدای خرناس مانندی به طرف الیواندر برگشت و گفت:
_ساکت شو.به جهنم.خوب بلاتریکس چی می خواستی بگی.
او در حالی که هنوز با همان صدای خرناس مانند صحبت می کرد رو به بلاتریکس این جملات را گفته بود.بلاتریکس در حالی که فکر می کرد چه می خواست بگوید نگاهی به چوب دستی انداخت و با لحنی خشن گفت:
_این چوبه چوب ارباب لرد سیاهه.خودشه مطمئنم.
مالفوی در حالی که نگاهش را از بلاتریکس به چوب و از آن به مالدبر که دیگر در آستانه در ایستاده بود انداخت و با لحن کشداری گفت:
_خوب مالدبر عزیز.اگه میشه اون چوب رو رد کن بیاد.
مالدبر در حالی که به آن دو نگاه می کرد گفت:
_نچ.عمرا اگه اینو بدم شما.
مالفوی در حالی که صورتش خشمگین تر از قبل شده بود با صدای بلندی گفت:
_تو چته امشب نکنه....نکنه...مخدر زدی...ها.
ناگهان در مغازه باز شد و افراد محفل با هدویک وارد مغازه شدند.هدویک در حالی که می خندید گفت:
_نامه قشنگی بود ولی حیف شد که ما رسیدیم.آخه قرار نبود ما بیام نه لوسیوس.
لوسیوس مالفوی در حالی که به شدت عرق کرده بود سر جای خود میخکوب شده بود و دیگر مرگخوار ها نیز دسته کمی از وی نداشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اریک مانچ در 1385/8/27 2:35:35
جوما�
مسابقات المپيك دياگون!!!
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 02:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هدويگ بال بال زنان از مغازه اليواندر دور شد و به اوج آسمان رفت.. در بين راه گفتگوي هدويگ با خود:
هه هه هه!‌ چقدر خنگن اين مرگخوارا!! آخه يه لحظه فكر نكردن منو چه به اين قرتي بازيا؟ هه... وايسا اونا از اون خراب شده برن بيرون.. محفليا ميريزن چوبدستي لرد رو پيدا ميكنن حالشو ميبرن!! ... بذار.. .بذار ببينم اين نامه چيه دادن....
هدويگ صخره اي تك و تنها مي يابد و با يك دور درجاي قشنگ landing ميكند.
نامه را مي گشايد:

هدويگ عزيز، گول خوردي آي گول خوردي زاغك زيادي خوردي! فكر كردي ما اينقدر بوقيم كه با حرف مزخرف تو خر بشيم؟؟ تا تو بخواي بري محفليا رو صدا كني بيان ما چوبدستي رو پيدا كرديم و برديم خدمت لرد!! و در آخرش بايد اضافه كنم كه: بيشين بينيم بابا!

تا ناظر نيامده خفتمان كند برگرديم به مغازه جناب آقاي اليواندر!!
بلاتريكس: اي هدويگ ناقلا! داشتيم گولشو ميخورديما... خب خب حالا بهتره بازم بگرديم دنبال چوبدستي لرد.. .
لوسيوس گفت: نه صبر كنين! يه بويي داره مياد...
بليز زابيني:‌ چه بويي؟
لوسيوس: يك بوي مشكوك! بوي يه جور مواد مخدره... يه چيزي مثل.... يه چيزي مثل... مثل م...
صدايي ناآشنا پيچيد: مادولين!!
بليز به سمت در برگشت و مالدبر را ديد كه در يك دستش يك چوبدستي به سايز 13 اينچ قرار داشت و در دست ديگرش يك مثقال مادولين مخدر...
بلاتريكس ميخواست چيزي در مورد چوبدستي بگويد كه ناگهان جيغي از پشت سرشان شنيدند..
- يافتم يافتم!! جعبه آبنبات ليموييام!! مال خودمه!! به هيشكي نميدم!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1385/8/26 3:32:54
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ����� ��������
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
الیوندر در بین جعبه ها در حال جست و جوی آب نبات هایش است.
الیوندر: آبنباتام! آبنباتام! حالا چی بمکم کوویدیچ نگاه کنم؟
لوسیوس: پاشو مرتیکه! به فکر ما باش! اکسی...
ورود یک جغد که تیشرت الکس به تن دارد حرف او را قطع میکند.
بلا که از همه به او نزدیک تر است، گردن او را میگیرد و با چوبش او را تهدید میکند.
بلا: اعتراف کن واسه چی اومدی اینجا محفلی؟ ها هدویگ؟
هدویگ بال و پر خود را از د ست بلا خلاص میکند و میگوید:
_ بابا محفل چیه؟ تشکیلات چیه؟ ما بیکاریم شدیم نامه رسون! بیاین اینم نامه ازون اربابتون دارم. بیاین.
و نامه ای به جلوی مرگخواران دراز میکند و جاگسن آن را قاپمیزند میخواند.
آنی مونی: چی نوشته؟
جاگسن: میگه چوبدستیشو تو گنجه ترشی کنار عکس ننه ش پیدا کرده. میگه برگردین اینجا کار دارم واستون.
بلا آب دهانش را قورت میدهد و میگوید:
_ کجا برایمان کار دارد؟
جاگسن: حتما مامورت ضد محفلیه دیگه... بازارشم گرمه...
آنی مونمی مشت خود را در دست دیگرش میکوبد که باعث میشود بر زمین بیفتد. دوباره بلند میشود و داد میزند:
_ چی؟ ما فعلا حس حمله به محفلو نداریم! باید یک نقشه بکشیم!
هوی تو!
و به الیوندر اشاره میکند.
الیوندر از روی جعبه ها بلند میشود و میپرسد:
_ دیگه چیه؟
آنی مونی: این چوبدستیای اخرین مدل چندین؟
_ 1000
آنی مونی: گرفتم! بلیز اون کاغذو رو بده من.
بلیز دست بدرون ردایش میبرد و کاغذی را بسوی آنی مونی دراز میکند.
انی مونی ته مدادی از جیبش بیرون می آورد و شروع به نوشتن میکند.
بعد از نیم ساعت دستش را به طرف هدویگ که در حال تراشیدن ریشش است دراز میکند و میگوید:
_ هوی جغد علاف ببر اینو برسون به اربابمون.
آنگاه کاغذ را به پای او میبندد.
هدی: آخه کجا برم تو این بارون؟
آنی مونی: برو دیگه.
و با دستش هدویگ را بیرون میکند.
بلا: چی کار کردی؟
آنی مونی: میفهمی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
مسابقات المپیک دیاگون!
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1385 17:55
نمایش جزئیات
آفلاین
**این نکته جالبت هست که من میخواستم امروز بیام همین پست رو اینجا بزنم و توضیح بدم اومدم دیدم افراد فعال المپیک مسابقه را شروع کردند.اشکالی نداره!

*پست ها از همون ادامه جریان تاپیک بود و هست.
*طنز و جدی فرق نمیکنه.هر جور که فکر میکنی بهتر میتونی بنویسی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

[b][size=large]مغازه اليواندر[/size][/b]
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1385 14:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اليواندر به خود مي پيچيد و دم نمي زد.
بلاتريكس قدرت كروشيو را بالاتر برد. اما اليواندر نجنبيد يك دم زجاش!
لوسيوس دستور داد: بسه!
و اليواندر از بند طلسم آزاد شد.
لوسيوس: اگر همين الان مثل بچه خوب و حرف گوش كن رفتي و چوبدستي لرد رو آوردي كه هيچ.. اگه نه ميدمت دست بيگانه تا در عرض نيم ساعت بفرستتت (به فعل گير ندين! بخونيد درست در مياد) بخش بيماران رواني!!
اليواندر با هزار زحمت از جايش بلند ميشود و نگاهي به مرگخواران مي اندازد:
لوسيوس فرياد زد: زود باش بگو! زود زود!!
اليواندر: در عوض بهم چي ميدين؟
بلاتريكس جيغ كشيد:‌ زهر حلائل!! لوسيوس، بذار كارشو تموم كنم.. خودمون ميگرديم چوبدستي لرد رو پيدا ميكنيم!
جاگسن اون كه تا بحال ساكت ايستاده بود گفت: ديوونه شدي؟ اينو بكشيم كه لرد همين چندرغاز حقوقمونم هاپولي ميكنه يه ليوان آبم روش! اگه زنده بذارتمون..
لوسيوس كمي فكر كرد. جلو رفت. دستي به سرو روي اليواندر كشيد. او را ناز كرد و از او دعوت كرد كه روي صندلي بنشيند. يك ليوان شربت ميوه هم ظاهر كرد و به او داد تا نوشي بر اين جان بنمايد.
- ببين عزيزم.. ما بد تو رو نميخوايم.. ما دوستاي تو هستيم.. ها ميتوني بفهمي؟ دوست.. رفيق! رفيق جون جوني! ميتونيم با هم معامله كنيم.. نظرت چيه؟ اون چوبدستي كه به درد تو نميخوره! فوقش ميدي به يه مشتري.. اما اگه به ما بدي سود خوبي گيرت مياد
اليواندر عشوه اي كرد و نازي آمد و ابرويي نازك كرد و رو برگرداند و گفت: نميخوام.. شما غرور منو جريحه دار كردين! به من گفتين پيرمرد! من نميتونم تحمل كنم
بلاتريكس گفت: ما كي بهت گفتيم پيرمرد؟ پيرمرد!
لوسيوس دوباره اليواندر را ناز كرد و با التماس گفت: ببين عزيزم.. تو كه نميخواي يه عده آدمو بدبخت كني هان؟ ميخواي؟ دلت مياد زن و بچه ما شب تو كوچه بخوابن؟ نميدوني اين جامعه چقدر ظالمه؟
اليواندر اول ميخواست بار ديگر تريپ بيگانه ( ) بيايد. اما دلش به حال مرگخواران سوخت. با خود گفت:
همي بايد انديشيد راهي گران، كه نتوان به شادماني گذران
همي بودند اين مرگخواران آدم، شوهري و زني و بچه اي در ميان

- باشه! من اون چوبدستي رو بهتون ميدم.. اما يه شرط داره
جاگسن اون زيرلبي به مرگخوار بغل دستش: نيگا كن تو رو خدا.. پيرمرد نميتونه در و از ديوار تشخيص بده داره واسه ما ناز ميكنه شيطونه ميگه بزنم همينجا با پنكه يكيش كنم
لوسيوس گفت: چه شرطي عزيزم! بگو هر شرطي باشه چشممون كور دندمون نرم.. ميگم اين مرگخواراي جان بر كف انجام بدن.. تو فقط لب تر كن!
اليواندر:‌ من الان يه ده سالي ميشه كه آبنبات ليمويي نخوردم.. آلبوس نامرد بازارو خالي كرده... ميخواستم...
هنوز حرفش تمام نشده بود لوسيوس چوبدستي اش را بيرون كشيد و يك بسته شكلات ليمويي اصل آلمان روي قفسه چوبدستي ها ظاهر كرد..
اليواندر با ديدن آبنبات هاي چشمك زن از خود بيخود شد و به سمت قفسه ها شيرجه رفت.
- آخ جوون... كو كو آبنبات ليمويي؟؟

شتلخ!! بومب!! ديشنگ... بووووففف.... قارچ قارچ قارچ قارچ.. ديلينك ديلينك...

هزاران دسته گل اركيدوس جاي جاي اتاق پراكنده شده بود و بيش از دو ميليون چوبدستي در رنگ ها و اندازه هاي مختلف كف زمين را پوشانده بود.

اليواندر جيغ كشيد: وااي!!‌ آبنبات ليمويي هام!! حالا بين اين همه آت آشغال چجوري پيداشون كنم؟؟
لوسيوس، بلاتريكس، جاگسن اون و باقي مرگخوارا: خدا منو مرگ بده!! چوبدستي لرد.... حداقل يك هفته طول ميكشه از بين اين همه چوبدستي پيداش كرد!! اي خاك بر سرت اليواندر.. اي كروشيو بر فرق سرت! اي آواداكداورا...

(ادامه دارد، باور كن جون تو!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1385/8/25 15:27:02
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1385 07:53
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا تگرگی بود. هیچ کس تو خیابانها نبودند به غیر از عده اندکی که مرگخوار نام داشتند.
لوسیوس : مغازه الیوندار کجاست ؟
گدا : اونجاست . اونجاست.به من کاری نداشته باشین.
لوسیوس و بقیه مرگخوارها به سمت مغازه الیوندار حرکت می کنند.
از کوچه ناکترن خارج می شوند و به سمت کوچه دیاگون و مغازه الیوندار می روند.
دم در مغازه:
لوسیوس : این چرا قفله ؟
بلاتریکس : طبیعیه . به خاطر اینکه تگرگ داره میاد.
لوسیوس : ایدم...
از نوک چوب دستی لوسیوس نور آبی رنگ بیرون میاد ولی به جای اینکه در خراب بشه لوسیوس به دیوار آن طرف کوچه برخورد می کنه و بووووووووممممممممممب...
دالاهوف و رودولف به سمت لوسیوس می دوند و اون رو از زمین بلند می کنند.
ورونیکا : احتمالا جادوی برگرداندن ورد داره باید کار دیگری کنیم تا بتوانیم وارد مغازه شویم.
در همین لحظه جاگسن از جاش بلند میشه و میگه : من می تونم.
ملت : چه جوری؟
جاگسن : مگه نمی دانستین من یه شبح وارم.
بعد از اینکه ملت متوجه موضوع می شوند می گذارند تا جاگسن در را بشکند.
ولی آن مرگخوارها تو آن شب سرد آنجا چه کار می کردند؟؟؟؟
جاگسن : 1 2 3
جاگسن با تمام قدرت می دوه و با برخوردش به در صدای مهیبی ایجاد می شود.
بعد از صدا ملت مرگخوار در را شکسته می بینند.
ملت :
ملت به داخل مغازه پا می گذارند که با الیوندار که چوبی به دست آنجا ایستاده رو به رو می شوند.
الیوندار : زود از مغازه من بروید بیرون زنگ زدم الانه که وزارت بیاد اینجا.
لوسیوس : مثل اینکه چاره ای نداریم جز اینکه با وزارت هم بجنگیم .
بلاتریکس : کروشیو.
ورد به آقای الیوندار برخورد می کنه و الیوندار روی زمین به دور خودش می پیچه.
لوسیوس : یا می گویی چوب لرد سیاه کجاست یا همینطور شکنجه می کشی. بدون که ما مطمئنیم آن اینجاست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاگسن اون در 1385/8/25 7:56:55
من یه شبح و�
Re: ����� ��������
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1385 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشید اعضای المپیک به چه متدی پست بزنن؟داورا پست میزنن اونا ادامه میدن؟
در هر حال من این چیزکو الکی میزنم تا جواب بدین. اونوقت میترکونم!

باران در حالی که جرجر میبارید، کوچه ی دیاگون را خیس و خلوت کرده بود و تنها کسی که در خیابان دیده میشد، شخصی بود که بارانی سبزی برتن داشت که صورتش را با یقه ی آن پوشانهد بود. دین وضعیت، همه مغازه هایشان را بسته و یا نیم باز گذاشته بودند، اما مغازه ی الیوندر مانند همیشه باز بود.
شخص برانی سبز وارد مغازه شد و باعث شد زنگ مغازه به صدا در آید.
آقای الیوندر از پستوی مغازه اش بیرون آمد.
_ جان؟
_ چوب میخواستم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مهر 1385 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
این چه وضعشه؟مثلا تاپیک باید طبق رول پیش بره ها!میایید چوب دستی سفارش میدید اون یکی میاد جواب میده.ارزشی شده تاپیک.
از این به بعد هر پست غیر رولی رو پاک میکنم تو این تاپیک و تاپیک های دیگه!پست های غیر رول جدید این تاپیک هم پاک شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

مغازه چوبدستی فروشی الیواندر
ارسال شده در: دوشنبه 2 مرداد 1385 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ضربه ای که الیواندر به سر دالاهوف زده بود به قدری محکم بود که هر بار دالاهوف داشت به هوش میآمد ازشدت ضربه بار دیگر از هوش می رفت.
دالاهوف یکبار توانست دقیق ببیند که کجاست. او در آسمان بود، پایین او لندن نمایان بود، چراغ های روشن، اتومبیل های گوناگون، هوا سرد و تاریک بود، دالاهوف کم کم داشت به هوش می آمد، گویا الیواندر متوجه تکان خوردن های دالاهوف روی جارویش نشد، هر دو روی یک جارو بودند.
دالاوف دیگر به هوش آمده بود، به آرامی دست در ردایش کرد، نبود، او مجهز به چوبدستی اش نبود، فوری در جیب شلوارش دست فرو کرد و یک چاقو بیرون کشید، در یک حرکت فوری با دستانش گردن الیواندر را گرفت و و چاقو را نزدیک گلویش برد و با خشم گفت:
هوی، الیواندر، چی با خودت فکر کردی؟ هان؟ بزرگترین قاتل جهان رو هیچ دیدی؟ هان؟
الیواندر حالا کلاهش کنار رفته بود، قیافه کثیف و موهای سفیدش که در میانش آشغال یافت می شد، نمایان بود..
او حالا به ناله کردن افتاده بود، دالاهوف به سختی سر جارو را پایین آورد و در یکی از پارک های یک محله در جنوب لندن، فرود آمدند...
الیواندر بالافاصله خود را رها کرد تا فرار کند، اما دالاهوف پرشی کرد و با دستش پایش را کشید، الیواندر رویش را به سمت دالاهوف گرفت و مشتی بر صورت او زد، خون از صورت دالاهوف روی موهای الیواندر ریخته شد، الیواندر سعی کرد چوبدستی اش را از ردایش بیرون بکشد اما دالاهوف مانع شد و با یک لگد او را تقریبا بیهوش کرد...
فوری چوبدستی الیواندر را گرفت و در ردایش فرو برد...
او می توانست خون آشام ها و معمله و قرار رو تقریبا به یاد بیاورد، باید از الیواندر حرف می کشید...
دستش را در جیب ردایش برد و یک وسیله جادویی که اماکن مهم جادوگران را نشان می داد بیرون کشید و با دقت دقایقی به آن نگاه کرد.
وزارت، وزارت سحر و جادو نزدیک بود، همش 3 تا خیابان...
صدای ناله های الیواندر به گوش می رسید.
هر لحظه امکان داشت برای ماگل ها جلب توجه کند...
در فکر رفت که چطور الیواندر را به وزارت برساند؟
که ناگهان....

ادامه دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارسال شده در: جمعه 26 خرداد 1385 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتي به آنجا رسيد نگاهي به دورتادور پاتيل انداخت. شلوغ بود . نزديك كريسمس بود و تقريبا همه جا با ربان هاي رنگي پوشيده شده بود. حتي يك درخت بزرگ آنجا آن وسط به شدت خودنمايي مي كرد.
اما درست آن گوشه انگار كسي به او گفت كه بايد آنجا منتظر اليواندر بماند. به طرف آن ميز رفت . اين طرف كمي تاريك تر به نظر مي رسيد. او مطمئن بود كه حالا اصلا علاقه ايي به خوردن حتي يك فنجان قهوه كه به شدت در آن هواي سرد مي چسبيد را ندارد بنابراين پيشخدمت را فورا رد كرد.
بهتر ديد كه خود را كمي سرگرم نشان دهد تا جلب توجه نكند. با اين فكر روزنامه پيام امروز را از روي ميز برداشت و شروع به خواندن كرد. گرچه تاريخ آن متعلق به چند روز قبل بود با اين وجود همچنان جالب و سرگرم كننده مي نماياند.
كمي بعد درست لحظه ايي كه داشت به ساعت ديواري نگاه مي كرد يك صداي مهيب انفجار از بيرون به گوش رسيد . همه به سرعت از جاهايشان بلند شدند تا و به بيرون از پاتيل هجوم بردند تا ببينند چه اتفاقي افتاده است. اما وقتي او هم خواست به جمع آنها بپيوندد دستي از پشت شانه او را تكان داد وقتي برگشت تنها با يك قيافه كه توانست آن را به زحمت بشناسد رو به رو شد. او كسي جز اوليواندر نبود.
دستي بر روي لبش گذاشت و او را وادار به سكوتي اجباري كرد و اين طور به او فهماند كه به سمت همان ميز آخر بروند.
_تنهايي؟
سرش را به علامت تاييد تكان داد اما وقتي كه خواست چيزي بگويد اوليواندر بدون هيچ مقدمه ايي چوب جارويش را به سمت او گرفت .
كاملا گيج شده بود اما اوليوندر گفت:
_بايد همراه من بياي ......همين حالا!
و بعد ادامه داد:
_اوه...........اون بيرون رو نگاه نكن........دوستات بايد به مجروحين برسن...هيچ كس اونجا نيست!
وقتي برگشت ديگر چيزي را متوجه نشد . اوليواندر با ضربه ايي به پشت سر او براي چند ساعت او را بي هوش كرده بود.
اوليواندر در حالي كه با آرامش مغازه را به همراه يك جسم سياه بر روي دوشش كه در تاريكي شب اصلا به نظر نمي رسيد ترك مي كرد در دل با خود زمزمه كرد:
_اين بهترين فرصت منه......اينو به خون آشام ها تحويل مي دم.........و خودم براي هميشه از دستشون خلاص مي شم.......مطمئنم كه خون آشام ها معامله ايي خوبي در ازاي زندگيه اون با وزارتخونه مي كنن!

اين داستان ادامه دارد...........................!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م