الیوندر در بین جعبه ها در حال جست و جوی آب نبات هایش است.
الیوندر: آبنباتام! آبنباتام! حالا چی بمکم کوویدیچ نگاه کنم؟
لوسیوس: پاشو مرتیکه! به فکر ما باش! اکسی...
ورود یک جغد که تیشرت الکس به تن دارد حرف او را قطع میکند.
بلا که از همه به او نزدیک تر است، گردن او را میگیرد و با چوبش او را تهدید میکند.
بلا: اعتراف کن واسه چی اومدی اینجا محفلی؟ ها هدویگ؟
هدویگ بال و پر خود را از د ست بلا خلاص میکند و میگوید:
_ بابا محفل چیه؟ تشکیلات چیه؟ ما بیکاریم شدیم نامه رسون! بیاین اینم نامه ازون اربابتون دارم. بیاین.
و نامه ای به جلوی مرگخواران دراز میکند و جاگسن آن را قاپمیزند میخواند.
آنی مونی: چی نوشته؟
جاگسن: میگه چوبدستیشو تو گنجه ترشی کنار عکس ننه ش پیدا کرده. میگه برگردین اینجا کار دارم واستون.
بلا آب دهانش را قورت میدهد و میگوید:
_ کجا برایمان کار دارد؟
جاگسن: حتما مامورت ضد محفلیه دیگه... بازارشم گرمه...
آنی مونمی مشت خود را در دست دیگرش میکوبد که باعث میشود بر زمین بیفتد. دوباره بلند میشود و داد میزند:
_ چی؟ ما فعلا حس حمله به محفلو نداریم! باید یک نقشه بکشیم!
هوی تو!
و به الیوندر اشاره میکند.
الیوندر از روی جعبه ها بلند میشود و میپرسد:
_ دیگه چیه؟
آنی مونی: این چوبدستیای اخرین مدل چندین؟
_ 1000
آنی مونی: گرفتم! بلیز اون کاغذو رو بده من.
بلیز دست بدرون ردایش میبرد و کاغذی را بسوی آنی مونی دراز میکند.
انی مونی ته مدادی از جیبش بیرون می آورد و شروع به نوشتن میکند.
بعد از نیم ساعت دستش را به طرف هدویگ که در حال تراشیدن ریشش است دراز میکند و میگوید:
_ هوی جغد علاف ببر اینو برسون به اربابمون.
آنگاه کاغذ را به پای او میبندد.
هدی: آخه کجا برم تو این بارون؟
آنی مونی: برو دیگه.
و با دستش هدویگ را بیرون میکند.
بلا: چی کار کردی؟
آنی مونی: میفهمی!
الیوندر: آبنباتام! آبنباتام! حالا چی بمکم کوویدیچ نگاه کنم؟

لوسیوس: پاشو مرتیکه! به فکر ما باش! اکسی...
ورود یک جغد که تیشرت الکس به تن دارد حرف او را قطع میکند.
بلا که از همه به او نزدیک تر است، گردن او را میگیرد و با چوبش او را تهدید میکند.
بلا: اعتراف کن واسه چی اومدی اینجا محفلی؟ ها هدویگ؟
هدویگ بال و پر خود را از د ست بلا خلاص میکند و میگوید:
_ بابا محفل چیه؟ تشکیلات چیه؟ ما بیکاریم شدیم نامه رسون! بیاین اینم نامه ازون اربابتون دارم. بیاین.
و نامه ای به جلوی مرگخواران دراز میکند و جاگسن آن را قاپمیزند میخواند.
آنی مونی: چی نوشته؟
جاگسن: میگه چوبدستیشو تو گنجه ترشی کنار عکس ننه ش پیدا کرده. میگه برگردین اینجا کار دارم واستون.
بلا آب دهانش را قورت میدهد و میگوید:
_ کجا برایمان کار دارد؟
جاگسن: حتما مامورت ضد محفلیه دیگه... بازارشم گرمه...
آنی مونمی مشت خود را در دست دیگرش میکوبد که باعث میشود بر زمین بیفتد. دوباره بلند میشود و داد میزند:
_ چی؟ ما فعلا حس حمله به محفلو نداریم! باید یک نقشه بکشیم!
هوی تو!
و به الیوندر اشاره میکند.
الیوندر از روی جعبه ها بلند میشود و میپرسد:
_ دیگه چیه؟
آنی مونی: این چوبدستیای اخرین مدل چندین؟
_ 1000
آنی مونی: گرفتم! بلیز اون کاغذو رو بده من.
بلیز دست بدرون ردایش میبرد و کاغذی را بسوی آنی مونی دراز میکند.
انی مونی ته مدادی از جیبش بیرون می آورد و شروع به نوشتن میکند.
بعد از نیم ساعت دستش را به طرف هدویگ که در حال تراشیدن ریشش است دراز میکند و میگوید:
_ هوی جغد علاف ببر اینو برسون به اربابمون.
آنگاه کاغذ را به پای او میبندد.
هدی: آخه کجا برم تو این بارون؟
آنی مونی: برو دیگه.
و با دستش هدویگ را بیرون میکند.
بلا: چی کار کردی؟
آنی مونی: میفهمی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose


(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم
)
شيطونه ميگه بزنم همينجا با پنكه يكيش كنم
من الان يه ده سالي ميشه كه آبنبات ليمويي نخوردم.. آلبوس نامرد بازارو خالي كرده... ميخواستم...
