جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  137 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  246 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  327 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 16:17
نمایش جزئیات
آفلاین
اما در آنسوی ماجرا چه می گذشت ؟
----
آنیتا ، چو ، سدریک و سارا به سرعت از دید آلیشیا ناپدید شدند . آلیشیا به دیوار تکیه داد و سعی کرد با بازی با انگشتهایش خودش را سرگرم کند تا گذر زمان را حس نکند ...

---

چهار نفر ، روی چمنهای حیاط مدرسه ، کنار دیوار دیده می شدند .
- بالاخره اومد . اون سپر مدافع دامبلدوره . استرجس بیا ببین .
جسیکا با دستش ققنوس نقره ای رنگی را نشان داد که به سمتشان می آمد . هاگرید که روی زمین نشسته بود ، با شنیدن صداهای آن دو سریع به سمتشان رفت و با دیدن ققنوس نقره ای ، نعره ای از روی خوشحالی کشید و گفت :
- بالاخره کار ما هم شروع شد ! ... کار همشونو خودم تنهایی می سازم !
و یکی از دستانش را مشت کرد و به کف دست دیگر کوبید !
استرجس لحظاتی به ققنوس خیره شده بود . پس از چند لحظه سکوت ، رو به جسیکا و هاگرید کرد و گفت : دامبلدور گفت که نزدیک دفترش باشیم . گفت داره یه چیزایی دستگیرش می شه .
استرجس دور زد و به سمت در ورودی سرسرای اصلی به راه افتاد . هاگرید هم به دنبال او رفت . جسیکا به سرعت به سمت آوریل دوید که روی چمنها نشسته بود و سرش در میان دستانش بود . دستان اون را گرفت و بدون اینکه به سوالاتش جواب بدهد او را به سمت دو نفر دیگر کشید و هر دو شروع به دویدن کردند ...

---

- اوناهاش ... از اتاق خارج شد !
- می شه آرومتر حرف بزنی آنیتا ؟ .. می فهمن ما اینجاییما !
- آنیتا ... چو ... سارا ... اونجا رو نگاه کنید ... اونا رو ! ... بلیز زابینی ! ... ایگور کارکاروف ! ... باید فورا به دامبلدور خبر بدیم !
- نه سدریک ... بهتره چو بره پیش دامبلدور و من و تو و سارا بریم دنبال اونا ... باید بفهمیم می خوان چی کار کنن !
چو اخمی کرد . ولی سریع حالت چهره اش را تغییر داد و با یک لبخند ساختگی گفت :
- همیشه کارای من کسالت آورن ... باشه من میرم پیش دامبلدور .
آن چهار نفر دو گروه شدند و سریع از همدیگر جدا شدند و هرکدام به دنبال ماموریتی که داشتند رفتند ...

---

استرجس و جسیکا جلوتر از آوریل و هاگرید حرکت می کردند . پله ها و راهرو ها را یکی یکی پشت سر می گذاشتند تا هر چه زودتر به نزدیکی دفتر دامبلدور برسند .
سر یکی از پیچها چند سایه روی دیوار نمایان شدند .
استرجس سریع خود را کنار دیوار پنهان کرد و دست جسی را هم گرفت و او را کنار کشید . هاگرید هم توقف کرد و با این حرکت ناگهانی آوریل از پشت به او برخورد کرد .
آوریل : چیه چی شده ؟
استرجس : هیسس ... اونجا یه خبراییه .
استرجس سر خود را کمی بیرون برد و سعی کرد افرادی را که آنجا بودند شناسایی کند .
استرجس : چهار نفرن ! ... نمی تونم تشخیص بدم ... اون موهاش شبیه موهای لوسیوس مالفویه ! ... آره خودشه ! ... اون ... اون آناکین مونتاگه ! ... دو تای دیگه رو نمی تونم تشخیص بدم !
جسیکا استرجس را کنار زد و خودش به جای او شروع به نگاه کردن کرد .
جسیکا : بلاتریکس و رودولف لسترنج ... این همه مرگخوار اینجا چی کار می کنن ؟
هاگرید : پس دامبلدور درست می گفت ... اون می گفت که اونا امشب دور و بر دفترشن .
آوریل : حالا باید چی کار کنیم ؟
استرجس : طبق دستور دامبلدور همین اطراف منتظر می مونیم ........

=========

مجبور بودم داستانو رو به همدیگه نزدیک کنم ... دوستان مرگخوار لطفا محفلی ها رو هم پیش ببرید ! ... اینجوری که نمی شه !!!! ... سمت محفلی ها خیلی عقب بود ! ... رعایت کنید لطفا !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/8/26 16:26:02
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/8/26 17:54:46
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
روه هیچ توجهی به مخفی ماندن نداشت چون هدف اصلی انها جلب توجه محفلی ها و مهیا کردن شرایط برای انجام ماموریت اصلی بود .

گروه اصلی شامل چهار مرگخوار ( آناکین لوسیوس رودلف و بلاتریکس) از یک راه مخفی دیگر به سمت دفتر دامبلدور حرکت میکردند .

تعداد بیشتری محفلی به گروهی که در ورودی اصلی مدرسه تجمع کرده بود اضاف شده بودند

تعدادی از مرگخواران کماکان به سمت تالار گیریفندور حرکت میکردند

ایگور: برنامه چیه: پسره رو پیدا کنیم و فورا بکشیمش؟

بلیز: نه اولین هدف ما جلب توجه محفلی هاست. تا پسره زنده باشه اون ها رو میتونیم مشغول نگه داریم . ولی در اولین فرصت حتما پسره رو میکشم

بقیه ی مرگخوار ها اهسته پوزخند زدند. ( البته نه زیاد آهسته)

مرگخوار ها دیگه به تالار گییف رسیده بودند. همه در یک راه روی مخفی پنهان شده بودند و منتظر شروع جنگ بودن

ایگور: بهتر نیست همین الان بریم تو تالار؟

بلیز: نه صبر کن تا محفلی ها کارشون رو شروع کنن . انجوری وقت بیشتری به گروه اصلی میدیم


گروه اصلی به نزدیکی دفتر دامبلدور رسیده بود.

همه منتظر شروع عملیات بودند . ولی یه مشکل کلی وجود داشت که هم مرگخوار ها رو معطل کرده بود و هم محفلی ها رو

دامبلدور در دفترش نشسته بود و هیچ اقدامی نمیکرد .
تا وقتی دامبلدور از دفترش خارج نشده بود . به هیچ وجه امکان نداشت گروه به قدح اندیشه ی او دست پیدا کنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آناکین مونتاگ در 1385/8/26 15:46:00
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس در در دخمه رو به آناکین کرد و گفت مثل اینکه شما اصلا من رو نمیبینید بابا من هم قرار شد تو این حمله شرکت کنم ولی یه چور رفتار میکنیدکه انگار اصلا من اینجا نیستم ... صبر کنید از این مدرسه لعنتی با این بوی گنده ماه مهرش خارج بشیم برگردیم خانه ریدل حسابه همه شما رو میرسم...

این رو گفت و گفت خوب بهتره وقت رو از دست ندیم... بهتره با بلا در ارتباط باشیم تا وقتی که حسابی اونجا شلوغ پلوغ کردن ما وارد عمل بشیم.

لوسیوس چوب دستی خودش رو در آورد و چیزی زیر لب گفت به نظر میرسید به زبان مارها وردی رو به کار برده ناگهان از نوک چوب دستی او مار کوچکی به اندازه چند سانتیمتر خارج شد و روی زمین افتاد ولی در کمتر از چند ثانیه از یه مار کرم مانند به یک خط لوله نفت شبیه شده بود .

لوسیوس: این خیلی به ما کمک میکنه این مار بزرگ میتونه حسابی در مدرسه بلوا به پا کنه ....لوهاهاها

ناگاه صدای جیغ کرنا از طبقه های بالایی مدرسه به هوا بلند شد...

آناکین: وقتش هست باید بریم فقط صبر کنید یه لحظه !

آناکین دستانش را بالا گرفت و گفت ای سیدیوس خدای تاریکی استاد من به من قدرت بده!


ناگاه اطراف آناکین دوده سیاهی مثل گردباد فرا گرفت و دیگه دیده نمیشد.... و نوری خیره کننده از وسط دود سیاه بیرون زد و آناکین پدیدار شد ولی او دیگر آناکین نبود بلکه شکل دیگری از شخصیتش بود یعنی لرد دارت ویدر لباسی با شنل سیاه با کلاه خودی سیاه رنگ با شمشیری نوری و قرمز رنگ... و با صدای که حالا مثل آدم آهنی بود فریاد زد به نام تاریکی به پیش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1385/8/26 15:10:46
جادوگران
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ایگور و دوستانش که قرار بود به تالار گریفیندور بروند و در آنجا سر محفلی ها را گرم کنند رفتند.در راه هیچکدام حرفی نمیزدنند و منتظر عواقبی بودند که ممکن هست در آنجا برایشان اتفاق بی افتد.ممکن بود هر کدام کشته بشوند و یا اسیر،ولی خدمت به اربابشان از همه ای احتمالات برایشان با اهمیت تر بود.


هر قدمی که بر میداشتند استرسشان بیشتر میشد.هیچکس به دیگری کار نداشت و با قیافه ای مصمم به جلو حرکت میکردند.

ایگور که از صورتش عرق میریخت و چکه چکه بر روی زمین جاری میشد در فکر این بود که چقدر باید آنها را معطل کنند.

ناگهان بلا که انگار فکر او را خوانده بود به آرامی گفت:هر چه بیشتر وقت رو تلف کنیم بهتر هست.

رودولف سرش بسیار درد میکرد.او با دیوانه سازی درگیر شده بود و دیوانه ساز آسیب جدی به او زده بود ولی او با اصرار خودش در این ماموریت شرکت کرده بود.

بلا به فرزندش فکر میکرد.در آینده های نه چندان دور فرزندش باید مثل او در ماموریت های سخت شرکت کند.

آنها به دیواری آجری با رنگ سفید برخوردند.انگار بلا میدانست باید چیکار کند.خود به خود دستش به سوی آجری رفت و آن را فشار داد.دیوار به آرامی کنار رفت و راهرویی طویل در مقابل آنها پدیدار کرد.

بعد از 30 دقیقه بالاخره به پله های عجیب هاگوارتز رسیدند.پله هایی که مدام تکان میخوردند.همه به دنبال بلا بر روی یکی از پله ها پا گذاشتند و شروع به بالا رفتند کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/8/26 14:34:53
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 11:01
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای قدم های آهسته ی شخصی به گوش میرسید . به نظر میآمد اسنیپ به آن ها نزدیک میشود .ولی نمیشد ریسک کرد . گروهی از مرگخوار هادر اتاقی که در سمت چپ آون ها بود مخفی شدند تا در صورت نیاز دشمن رو غافلگیر کنند . چند ثانیه بعد آن شخص در معرض دید قرار گرفت.
چهره ی اسنیپ به سختی دیده میشد ولی نگرانی عجیبی در صورتش دیده میشد

اسنیپ: زیاد وقت ندارم باید زود برگردم . نباید ما با هم دیده بشیم

بلا: چه کسی قراره ما رو ببینه

اسنیپ: چند تا از محفلی ها توی قلعه هستن . انگار شما رو موقع اومدن دیدن و به دامبلدور هم گزارش دادن

آناکین: خوب اون ها هنوز نمیدونن هدف ما چیه و تا آخرین مرحله هم نباید متوجه بشن

رودلف: به نظر من بهتره قبل از اینکه تعداد محفلی ها زیاد بشه این چند نفری رو که اینجا هستن بکشیم . اینطوری کارمون راحت تره

صورت چند تا از مرگخوار ها نشون میداد با این تصمیم کاملا موافقند ولی کسی چیزی نگفت

_ اسنیپ تو بهتره زودتر به دفترت برگردی. ارباب دستور داده تو دخالت نکنی


چند ثانیه بعد . اسنیپ رفته بود و مگخواران توی یک دخمه ی کوچک ردو هم جمع شده بودند

- من هنوز هم میگم بهتره اول اون ها رو بکشیم

- لرد سیاه دستور داده تا وقتی دستمون با اون خاطره نرسیده دنبال دردسر نگردیم. اگه امشب بدون اون خاطره از اینجا خارج بشیم اون هممون رو به شدت مجازات میکنه

- من یه نقشه دارم. بهتره به دو گروه تقصیم بشیم و سعی کنیم محفلی ها رو فریب بدیم. باید فکر کنن هدف اصلی ما یه چیز دیگست تا به راحتی بتونیم به دفتر دامبلدور برسیم

- من موافقم . کسی نطری نداری؟

- به نظر من بهتره یه گروه به تالار گریفندور حمله کنند . میتونیم وانمود کنیم اومدیم دنبال این پسره پاتر.

آناکین: موافقم . همین کار رو میکنیم . من و بلاتریکس و رودلف میرم به دفتر دامبلدور . بقیه ی شما هم برید به تالار گریفندور .

بلاتریکس: هر کس این پسره پاتر رو بکشه لرد سیاه بهش پاداشی میده که تو خواب هم ندیده

ادامه دارد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 10:51
نمایش جزئیات
آفلاین
_ خیلی وقته که پدر بهمون پیامی نداده... دلم داره شور میزنه.
این سخنان همراه با نگاه نگران آنیتا که نا امیدانه به به انتهای سالن اصلی نگاه میکرد، بود. چو ضربه ای دوستانه به شانه های آنیتا زد و گفت:
_ نگران نباش آنیت، الانه پیداشون میشه.
اما لحظات به سرعت میگذشتند و هیچ خبری از دامبلدور و یاران محفل نبود.

---

_ مونتاگ؟! اسنیپ دیر نکرده؟!ممکنه ارباب نگران بشه ها!
_ ایگور خواهش میکنم چند لحظه حرف نزن، ببینم باید چی کار کنم، باشه؟!
ایگور سرش را به زیر اکند و دیگران به چهره ی مونتاگ که از شدت خشم، بر افروخته شده بود، مینگریستند. مونتاگ بی صبرانه قدم میزد و با خود زمزمه میکرد:
_ آخه این هاگوارتز لعنتی که اینقدر بی در و پیکر نیستش که! حتما اوناها میفهمن... اسنیپ باید زودتر بیاد اینجا. چرا دیر کرده؟
هیچ کس پاسخی برای سخنان مونتاگ نمی یافت.

---

تق تق تق...
شخصی با ردای سیاه، از دور مشاهده میشد. شنلش به طرز عجیبی در هوا پیچ و تاب میخورد و موهای بلندش، بچه ها را به یاد کسی می انداخت که از یاران محفل بود.
مرد به آنها نزدیکتر شد و بلاخره موهای چرب و بینی عقابی اش، او را معرفی کرد:
_ بچه ها؟! شماها اینجا چی کار میکنید؟!
چهره ی اسنیپ مضطرب بود و گویا از دیدن آنها خوشحال نشده بود. آلیشا میخواست ماجرا را برای اسنیپ شرح بدهد که سارا سریعا به وسط حرف او پرید و گفت:
_ آم... پروفسور ما ... ما....
سدریک به کمک او شتافت و گفت:
_ ما منتظر هدویگ هستیم!
اسنیپ با تعجب به انها نگاهی کرد و گفت:
_ هدویگ؟! جغد پاتر؟! اون به شماها چه ربطی داره؟!
بچه ها به هم نگاهی کردند. هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت تا اینکه چو سرش را خاراند و گفت:
_ هری قراره برای من یه نامه بفرسته! برای همین ما منتظرشیم!
اسنیپ سرش را تکانی داد، پشتش را به آنها کرد و خواست برود. بچه ها تا خواستند نفسی از سر آسودگی بکشند، با نگاه تند اسنیپ سر جای خود میخکوب شدند:
_ مگه هدویگ میخواد بیاد سالن اصلی که اینجا معطلید؟!
آنیتا به پهنای صورتش لبخندی زد و گفت:
_ پروفسور! هدویگ عادت داره بیاد سالن اصلی! ... ما هم چون داشتیم راجع به مسئله ای اختلاط می کردیم، بحثمون رو به اینجا آوردیم و ادامش میدیم!... شما دیرتون نشده؟!
اسنیپ نگاهی به سر تا پای آنیتا انداخت، شانه هایش را بالا انداخت و راهش را ادامه داد. اما در بین راه فکر میکرد که" چرا بچه هایی که عضو محفلن، باید اینجا منتظر جغد پاتر باشن؟!" در هر حال نگاهی به پنجره انداخت و با دیدن آفتاب که بر روی زمین سینه خیز می رفت، قدمهای خود را تند تر کرد. امروز، روز دیگری برای نزدیکی او به ارباب بود.

---
_ شماها چرا نذاشتین واقعیت رو بهش بگیم؟!
چو دستی به صورتش کشید و با نگاهی نافذ گفت:
_ من فکر میکنم هری راست میگفت. اون حتما یه ریگی به کفشش هست. فکر کنم اون داره میره که به مرگخوارا کمک کنه!... درست نمیگم؟!
بقیه به جز الیشا، حرف او را تصدیق کردند. سدریک نگاهی به شنل اسنیپ انداخت که در پیچ سالن محو گشت و سریعا گفت:
_ آلیشا، بهتره تو اینجا بمونی و منتظر پیغام دامبلور بشی، ما چهارتا میریم دنبال اسنیپ... زود باشید بچه ها!
آلیشا تا خواست حرفی بزند، انیتا، چو، سارا و سدریک از جای خود برخواسته بودند و به سرعت به راه افتادند.

------------------
نکته: این پست در جهت هری پاتری بودن سایت بود! دیدین چه قدر آدمو یاد کتاب و هاگوارتز و ماجراهای شیرین هری و دوستان( همون یوگی و دوستان) می ندازه؟!!
نکته دو: ببخشید! نوشتن به شدت از دستم در رفته! شرمنده اگه بد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1385 20:47
نمایش جزئیات
آفلاین
-بچه ها،به نظرتون مشکوک نیست اینجا!؟چرا محفلی ها هیچ فکری برای مقابله با ما نکرده اند؟

این صدای بلیز بود که در تاریکی محض راهروی مخفی هاگوارتز به گوش رسید.

آناکین نگاهی به دور اطراف خود انداخت.دیوارهایی ترک برداشته در اطراف آن ها بود.جای مشعل هایی در اطراف دیوار بود ولی از خود مشعل خبری نبود.

به چوب دستی شکسته بلا نگاهی انداخت.در آخرین نبرد با محفلی ها چوب دستی قدیمی که با درخت بید درست شده بود شکسته بود.او بارها از لرد درخواست درست کردن آن را داشت ولی لرد وقت این جور کارها را نداشت و در حال درست کردن جان پیچ های دیگر بود.

صورت رودلف زخمی بود.شب قبل دعوای شدیدی با زنش(بلا)داشته بود و با درخواست لرد بلا کوتاه اومده و از گناه رودلف گذشته بود.

بلیز نگران به نظر می اومد و لپش به شدت سرخ شده بود.موهایش خیس بود و ردایش پاره شده بود.دلیل پاره شدن ردایش را نگفته بود ولی مرگخواران مطمئن بودن در درگیری سختی شرکت کرده و ردایش پاره شده بود.

و آناکین...خودش احساس عجیبی داشت.نمیدونست چرا نمیتونه مغزش را متمرکز کنه.به همه چیز فکر میکرد جز انجام ماموریت.

-خب،این در که اسنیپ گفته بود،باید بریم توش و منتظر خود اسنیپ بمونیم تا نقشه نهایی را توضیح بده.
-آره،مثل اینکه اینجا بالای اتاق دامبلدور هست.
-با این حساب اگر مشکل خاصی پیش نیاد به راحتی میتونیم بریم پیش دامبلدور کثیف و پیر و خرفت.

همه گروه بی صدا به دیوار تکیه دادند و منتظر اسنیپ شدند.
مرگخواران هر کدام به یک چیز خاص فکر میکنند ولی فکر آخر آنها پیروزی شخصی بود که بر آنها حکومت میکرد.ارباب تاریکی ها!دشمن دامبلدور!نوه سالازار اسلیترین بزرگ!
لرد ولدومورت!!!!!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1385 16:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مدت زمان زیادی طول نکشید که گروهی از اعضای محفل به جمع آنان پیوست . چو ، آلیشیا، آنیتا و سارا به سرعت به آن سه نزدیک شدند . استرجس با عجله پرسید:
_بقیه کجا هستن؟
چو در حالی که چوب دستی اش را آماده در دست داشت و با دقت اطراف را از زیر نظر می گذراند گفت:
_بقیه با دامبلدور قرار داشتن! نمی دونم دقیقا کجا! ولی باید همین طرفا دور و بر هاگوارتز باشه!
و آنیتا در ادامه افزود:
_اون ها قصد دارن از یه راهه دیگه وارد اتاق پدرم بشن! ناسلامتی بابام دامبلدوره و هاگوارتز رو خیلی بیش تر از ما میشناسه!
سدریک نگاهی به در نیمه باز هاگوارتز انداخت و گفت:
_بهتره بریم داخل! چون ممکنه هر کسی این در رو باز کرده باشه برای هاگوارتز خطر آفرین باشه!
بقیه با تکان سر موافقت کردند و بسیار با احتیاط وارد محوطه بیرونی هاگوارتز شدند. آنیتا با استفاده از طلسمی که از پدرش یاد گرفته بود دوباره در اصلی را قفل کرد.
آن ها با وجود سرعتی که سعی می کردند در حرکت به کار برند اما با دقت قدم بر می داشتند زیرا امکان داشت هر جایی تله ایی در انتظارشان باشد.
هر کس طرفی را زیر نظر داشت. صدایی از هیچ یک از آنان شنیده نمی شد و دلیل آن نیز چیزی نبود جز آمادگی در مقابل خطرات و یا انجام دادن عکس العمل های سریع در برابر هزاران دسیسه و توطئه مرگ خواران که از اجرای هیچ یک از آنان برای از بین بردن محفلی ها دریغ نمی کردند.
هاگوارتز در سکوت غافل از خطر پیش آمده،فرو رفته بود و هنوز هیچ آثاری از وجود مرگ خواران از جمله نشانه شان در بالای برج دیده نمی شد. پس مشخص بود محفلی ها به موقع رسیده بودند.
حالا هر هفت نفر به در ورودی سالن اصلی نزدیک شده بودند. سارا جلو رفت تا در را باز کند. اما لحظه ایی به عقب بازگشت و با صدای آهسته رو به اعضا گفت:
_در بازه! مرگ خوارا یادشون رفته در رو ببندن!
آن ها با علم به خطر های آن سوی در وارد شدند و دوباره در را قفل کردند. این کار دو دلیل داشت: یک اینکه آمدن مرگ خواران دیگر، آسان نباشد و دلیل دوم آن که فرار مرگ خواران در طی جنگی که آن ها به یقین می توانستند بگویند در خواهد گرفت با تأخیر انجام گیرد.
هنوز سکوت بود و سکوت. قدم به قدم پیش می رفتند و از سالن اصلی که با روشنایی بسیار کم قابل رویت بود گذشتند. سپس سدریک رو بقیه کرد و گفت:
_همین جا منتظر دستور دامبلدور می مونیم!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1385 10:58
نمایش جزئیات
آفلاین
در تاریکی شب ، چند نفر به تندی روی چمنها قدم می گذاشتند و به سمت در بزرگ هاگوارتز می رفتنتد .
-الستور ... سدریک نگفت کی به ما می پیونده ؟
- اون گفت می ره دامبلدور رو خبر کنه ... فقط همین !
هر دو جلوی در هاگوارتز توقف کردند .
استرجس پادمور دستش را بالا آورد و کله اش را خاراند ... نگاهی به اطراف کرد و گفت :
- ولی ما چه جوری می خوایم وارد هاگوارتز بشیم ؟
- مثل اینکه یکی قبل از ما وارد شده ... در بازه !
پاااق .

استرجس و مودی چوب دستی هایشان را کشیدند و سریع به عقب برگشتند .
- منم سدریک ! ... تسلیم !!!
هر دو آهی کشیدند .
- دامبلدور گفت از توی دفترش یه تعداد از ما رو می بره تا اونا رو غافلگیر کنه ... ما هم به همراه یه سری دیگه که الان بهمون می پیوندن باید از در اصلی بریم تو ... باید منتظر اومدنشون باشیم .
مودی : ولی ... ما داریم به دنبال اونا به کجا می ریم ؟ ... هدفشون چیه ؟!
سدریک : اینو دیگه باید با گشتن توی هاگوارتز بفهمیم ... فعلا باید منتظر اومدن بقیه باشیم ... و منتظر دستور دامبلدور ... سپر مدافع همیشگیش !
.......

===

در راستای همین شروع ماموریتی که آنی مونی گفت !
ملت محفلی بهتره اینجا رو هم بخونید قبل از اینکه پست بزنید :
خانه های هاگزمید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1385 09:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- حالا چطوری وارد مدرسه بشیم؟
-اون بسته رو که لرد سیاه داد بده به من

توی یه جعبه ی سیاه یه ظرف کوچیک معجون وجود داره . معجونی تقریبا طلایی رنگ مونتاگ به آرامی در بطری رو باز میکنه و بخشی از محتویات معجون رو روی قفلی میریزه که هیچ کدوم از مرگخوار ها نتونستن با طلسم هاشون اون رو باز کنن. بعد در شیشه که حالا نصف معجونش خالی شده میبنده و تحویل یکی از مرگخوار ها میده

بلیز: لرد سیاه همه چیز رو میدونه و براش راه حل مناسبی داره.

بلاتریکس به عنوان اولین نفر از در رد میشه و به آرومی تکرار میکنه :همیشه

رودلف در حالی که چوبدستیش رو دستش گرفته پشت سر بلاتریکس وارد میشه و بقیه ی مرگخوار ها هم پشت سرشون وارد میشن

بلیز و مونتاگ هم آخر همه وارد مدرسه میشن

مونتاگ: از درب اصلی وارد قلعه نمیشیم . اسنیپ میگفت یه راه مخفی وجود داره که دقیقا از بقل دریاچه به دخمه ها میره . همون جایی که دانش آمورزان سال اولی رو از تونل کنار دریاچه به قلعه میبرن

بلاتریکس از جلوی صف میگه: بدون اینکه صدا از کسی در بیاد ئنبال من حرکت کنید . باید بدون اینکه دیده بشیم به سمت دریاچه بریم .

همه ی مرگخوار ها پشت سر بلاتریکس و رودلف به سمت دریاچه حرکت میکنن

_______________________________________

ماموریت شروع شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!