جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (25 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
30 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1385 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین
وحشت مثله خوره داشت به همه جای بدنشان رسوخ میکرد چطور ممکن بود نامه دامبلدور گم شود آن هم در این زمان که هر یک قدم اشتباه ممکن بود جان همه آنها را بگیرد.
همه ساکت و نظاره گر استر بودن که داشت جیبهایش را یکی پس از دیگری میگشت تا شاید اشتباه نکرده باشد و پیغام دامبلدور را پیدا کند اما هیچ اثری نبود انگار که اصلاً پیغامی وجود نداشت

- همین اینجا بود... یادمه گذاشتم تو جیبم
ناگهان جسی گفت :
- استر باید هنگامی که داشتی می دویدی افتاده باشه

چو با صدایی که بیشتر به نگرانیش دامن میزد گفت :
- اگه بیوفته دست مرگخوارا که دارن میان اینجا

و هاگرید ادامه داد...
- اونوقت هست که نقشه لو میره

استر که بسیار از این اشتباهی که کرده بود شرمسار بود دست به ردایش برد و چوب دستی خودش رو بیرون کشید...

جسی با حالتی نگران رو به استر کردو گفت :

- چیکار داری میکنی استر !!!
- نباید نقشه لو بره و برگشت و دوید.

-----------

چهار مرگخوار داشتن به همان راهی میرفتند که چند دقیقه قبل محفلی ها آن را پیموده بودن ... هر چهار مرگخوار در تاریکی شب به سرعت در حال طی پیچ و خم های تالارهای هاگوارتز بودن
همه شمع ها نیز خاموش شده بودن و همه جای قلعه ساکت و بی روح بود فقط هر از گاهی صدای هو هو کردن جغد های مخصوص قلعه شنیده میشد که در حال پیدا کردن غذا به بیرون از فضای قلعه رفته بودن ...

- من نمیدونم چرا لرد این ابله ها رو میفرسته برای ماموریت ... اینا به جز دردسر هیچی از دستشون بر نمیاد.
صدا مخفوی ناگهان شنیده شد که میگفت :
- این ارباب هست که تشخیص میده نه تو رودولف پس ساکت شو
هر چهار نفر به سرعت در حال دویدن بودن تا به بقیه اعضا گروهشون ملحق بشن که داشتن با محفلی ها میجنگیدن ( توجه شود به کلکی که استر زده بود)

ناگهان چشمان لوسیوس به کاغذ سفیدرنگی افتاد که در آن تاریکی خود نمایی میکرد... نظرش را جلب کرد و قبل از اینکه بهش برسه وردی را به زبان آورد و کاغذ به هوا رفت و او آن را قاپید ...

کاغذ را گرفت و به مونتاگ در حال دویدن گفت :

- مونتاگ صبر کن یه چیزی پیدا کردم !!
همین که مونتاگ ایستاد از پشت بلاتریکس بهش برخورد کرد و از اون طرف ردولوف که میخواست جلوی برخوردش با آنها را بگیرد نتوانست و او هم به مونتاگ خورد

- مونتاگ : چه خبرتون هست ...برید کنار ببینم


از آن طرف استرو بقیه داشتن به سرعت به طرف آن چهار مرگخوار میرفتند تا جلوی لو رفتن نقشه را بگیرند.


اما هاگرید با آنها نبود بلکه داشت با گامهای گرومپ گرومپ خود به طرف تالار گریفندور میرفت تا جلوی به خطر افتادن سارا ، آنیتا و سدریک شود اما وقتی به در تالار گریفندور رسید با تعجب دید که شیار های بزرگی در تابلو بانوی چاق ایجاد شده که بیشتر به ضربات شمشیر شبیح بود ...
هر چه گشت نتوانست بانوی چاق را پیدا کند... در این فکر بود که در داخل چه اتفاقی افتاده است ناگهان صدای شکستن چیزی که بسیار هم ضعیف بود از داخل تالار گریفندور شنیده شد .

- یا مرلین !!! ...

و به طرف در رفت تا با فشار آن را باز کند اما ناگهان در خود به خود باز شد و صداهایی از داخل آن به گوش رسید انگار که کسی آن را از داخل باز کرده بود . به سرعت وارد تالار شد و ناگهان صدا جیغ و هیاهو گوشش را پر کرد از پشت هم در بسته شد تا همه این صدا ها در داخلش خفه شود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/8/27 1:02:11
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/8/27 1:07:37

اوتو بگمن را من ساختم ...
كليك بنما
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس ، در جستجوی کوچکترین خبری از دامبلدور خم شد و نامه را از زمین برداشت. تایش را باز کرد و با صدایی که به گوش مرگخواران شنیده نشود، نامه را برای یارانش خواند:

دوستان محفلی من،

هرچه زودتر به هم بپیوندید. من باید قدح رو هرچه سریعتر از اینجا دور کنم و وظیفه شما سرگرم کردن مرگخوارهاست. متاسفم که نمیتونم در جنگ باشم اما فاوکس با شماست.هرچه سریعتر شروع کنید.

دامبلدور


دلیلی برای فوت بیشتر وقت نبود. استرجس،چو و بقیه محفلیها بدون حتی یک کلمه حرف یا نگاهی کوتاه، به همراه جغد سفیدی که بالای سرشان پرواز میکرد شروع به دویدن کردند. استرجس قبل از حرکت، چوبدستی اش را بشکل دایره بطرف مرگخواران بی خبر حرکت داد و بدنبال گروه که غیبتش را متوجه نشده بودند، دوید.

-----

گروه کوچک مرگخواران، بلاخره به تالار گریفیندور رسیده بودند. هیچوقت، حتی در دوران تحصیلشان در هاگوارتز، اینقدر نزدیک تالار گریفیندور نشده بودند. هیچوقت حتی یکی از گریفیندوریها را، شایسته یک برخورد خوب ندانسته بودند...

گروه جلوی تابلوی بانوی چاق توقف کرد. مونتاگ دست به موهایش برد و آنها را عقب زد، و متفکرانه گفت:
_یادم نبود که تالارها رمز هم میخوان! ولی...برای ما که مشکلی نیست!

ظاهرا برای بانوی چاق هم مشکلی نبود. از وقتی سیریوس بلک، آنطور خشن و بظاهر سنگدل، تابلویش را پاره کرده بود، از مردان چوبدستی به دست سیاهپوش میترسید.بی هیچ کلمه ای، تنها با نگاه وحشت زده اش، به آنان خوش آمد گفت و در را به رویشان گشود.

-----

- بلاخره....بلاخره رسیدیم!

این جسیکا بود که نفس نفس زنان از پی چو می دوید. در جستجوی محفلیها به اطراف نگاهی کرد..همه جا ساکت بود. کوچکترین اثری از هیچ فرد محفلی یا مرگخوار، یا هرگونه درگیری، دیده نمیشد! با نگاهی پرسشگر به چو خیره شد که نگرانی در چهره اش موج می زد. با رسیدن بقیه گروه و مشاهده حال چو و جسیکا، دلهره در قلبها شدت گرفت. نکند مرگخواران بلایی سرشان آورده باشند...

_دنبال کسی میگشتین؟!
_آلیشیا!!!

آلیشیا لبخندی زد و رو به گروه گفت:
_اونا از من خواستن که اینجا منتظر باشم تا اگه اومدین پیغامتونو بگیرم و بریم دنبالشون! چی شد حالا؟ چیزی دستگیرتون شد؟

استرجس گفت:
_آره! دامبلدور یه نامه برامون فرستاد و مرگخوارا دارن میان اینجا!
چو با تعجب به سوی او برگشت:
_دارن میان اینجا!؟

استرجس لبخندی موذیانه زد و به چوبدستیش اشاره کرد. کاملا مشخص بود که به کاری که کرده افتخار میکند!
_وقتی داشتیم میومدیم من جادوشون کردم تا حس کنن اربابشون ازشون خواسته به کمک بقیه مرگخوارا برن! به عبارتی همونجایی که به گفته دامبلدور قراره سرشونو گرم کنیم!

همه شروع کردند به خندیدن و تعریف از کاری که استر کرده بود. آلیشیا بلافاصله جدی شد:

_ میشه نامه دامبلدورو ببینم؟

استرجس دست به جیبش برد تا نامه دامبلدور را به آلیشیا نشان دهد. ناگهان شتابزده دست به جیب دیگرش برد، سپس به جیب شلوارش و همه محتویات آنها را بیرون ریخت.

آوریل که با تعجب به او نگاه میکرد پرسید:
_چیزی شده استر!؟
استرجس با نگرانی سر بالا گرفت و گفت:
_نامه...نامه دامبلدور...تو جیبم نیست!!!
_امکان نداره!
_همینجا گذاشتمش...مطمئنم.....یا مرلین!

همه با نگرانی به او خیره شده بودند. انگار چاره ای جز باور حقیقت نداشتند...حقیقتی که به نامه ی افتاده بر راهرو، درست با چند سانتیمتر فاصله از مرگخواران بستگی داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/8/26 19:45:25
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,» 
said Dumbledore
, his voice a little stronger despite
the freezing water
. «I am with you.»[/font]  [/b]
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هر سه نفر قدم به قدم آن ها را دنبال می کردند. مرگ خواران نیز به خوبی اطراف را زیر نظر داشتند اما هنوز متوجه آن سه نشدند که به دنبالشان می آیند. آنیتا ، سدریک و سارا سعی می کردند آن ها را در میان دالان های پر پیچ و خم هاگوارتز گم نکنند. راهروهای نیمه تاریک و عده ایی سیاه پوش در حرکت. بعد از مدتی تعقیب بلیز به افراد اشاره کرد که بایستند. محفلی ها پشت دیواری سنگر گرفتند و با دقت به حرف های آنان گوش کردند:
_ بهتر نیست همین الان بریم تو تالار؟
_نه صبر کن تا محفلی ها کارشون رو شروع کنن. این جوری وقت بیش تری به گروه اصلی می دیم!
آنیتا با تعجب رو به سدریک پرسید:
_تالار؟ کدوم تالار؟ منظورشون چیه؟
سدریک با صدای بسیار آهسته جواب داد:
_اینجا به تالار گریف راه داره....فکر می کنم اونا می خوان بچه های گریف رو بترسونن تا ما سرگرمشون بشیم!
و سپس به سارا نگریست. سارا با نگرانی نگاهی به او کرد و گفت:
_پس حالا ما باید چی کار کنیم؟ ما باید کمکشون کنیم!
آنیتا در حالی که با گوشه چشم مرگ خواران را می پایید گفت:
_بهتره منتظر چو بمونیم! ما نمی تونیم سر خود وارد مهلکه بشیم! باید ببینیم دامبلدور چی میگه.

_-_-_-_-_-_-_-_

چو آهسته و با دقت بسیار به دفتر دامبلدور نزدیک می شد. دالان ها در آن سکوت، مهیب به نظر می رسیدند. حالا تقریبا چند پیچ دیگر مانده بود تا به محل مورد برسد. اما ناگهان صدای صحبت آهسته چند نفر او را در جای خود ایستاند:
_نقشه چیه؟
_نمی دونم! ما باید منتظر بمونیم تا از دفترش بیاد بیرون! پیرمرد خرفت معلوم نیست اون تو چه کار می کنه!
چو با شنیدن این حرف ها می خواست جلو برود که ناگهان دستی بروی شانه اش و دست دیگری در حالی که دهان او را محکم می فشرد مانع حرکت او شد. رنگ از رخسار چو پرید. آن فرد او را به عقب کشید و سپس با صدایی آهسته گفت:
_چو منم! نگران نباش!
چو چهره اش را برگرداند تا آن فرد را ببیند. با دیدن او نفس راحتی کشید و استرجس دستش را از مقابل دهانش برداشت و گفت:
_چی کار می خواستی بکنی دختر؟ می خوای هممونو به کشتن بدی؟
_مگه ندیدی چجوری داشت در مورد دامبلدور صحبت می کرد؟
هاگرید جلو آمد و گفت:
_ما نمی تونیم بدون دستور دامبلدور جنگ رو شروع کنیم!
آوریل با نگرانی گفت:
_پس یعنی باید اینجا منتظر بمونیم تا اونها وارد اتاق بشن؟
جسی در حالی که به دیوار تکیه می داد گفت:
_نه اونها این کار رو نمی کنن! چون مثل یه موش از دامبلدور می ترسن!
سپس لحظه ایی سکوت کرد و دوباره پرسید:
_چو راستی بقیه کجان؟
چو انگار که چیزی را به خاطر آورده باشد گفت:
_اوه نه! اونا جونشون در خطره!اونا به دنبال یه عده از مرگ خوارا رفتن تا تعقیبشون کنن! نکنه به کمک احتیاجی داشته باشن! من اومدم اینجا تا دامبلدور رو ببینم! چرا دامبلدور این قدر صبر می کنه؟در ثانی با وجود مرگ خوارا نزدیک اتاقش، اون چجوری می خواد ما رو خبر کنه؟؟
در همین زمان بود که ناگهان چیز سفید رنگی از دور نمایان شد. با سرعت حرکت می کرد و وقتی به نزدیکیه محفلی ها رسید پایین آمد و در مقابل استرجس نشست.
هدویگ نامه ایی را در مقابل او روی زمین انداخت. نامه ایی که مهر دامبلدور به روشنی بروی آن به چشم می خورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 16:17
نمایش جزئیات
آفلاین
اما در آنسوی ماجرا چه می گذشت ؟
----
آنیتا ، چو ، سدریک و سارا به سرعت از دید آلیشیا ناپدید شدند . آلیشیا به دیوار تکیه داد و سعی کرد با بازی با انگشتهایش خودش را سرگرم کند تا گذر زمان را حس نکند ...

---

چهار نفر ، روی چمنهای حیاط مدرسه ، کنار دیوار دیده می شدند .
- بالاخره اومد . اون سپر مدافع دامبلدوره . استرجس بیا ببین .
جسیکا با دستش ققنوس نقره ای رنگی را نشان داد که به سمتشان می آمد . هاگرید که روی زمین نشسته بود ، با شنیدن صداهای آن دو سریع به سمتشان رفت و با دیدن ققنوس نقره ای ، نعره ای از روی خوشحالی کشید و گفت :
- بالاخره کار ما هم شروع شد ! ... کار همشونو خودم تنهایی می سازم !
و یکی از دستانش را مشت کرد و به کف دست دیگر کوبید !
استرجس لحظاتی به ققنوس خیره شده بود . پس از چند لحظه سکوت ، رو به جسیکا و هاگرید کرد و گفت : دامبلدور گفت که نزدیک دفترش باشیم . گفت داره یه چیزایی دستگیرش می شه .
استرجس دور زد و به سمت در ورودی سرسرای اصلی به راه افتاد . هاگرید هم به دنبال او رفت . جسیکا به سرعت به سمت آوریل دوید که روی چمنها نشسته بود و سرش در میان دستانش بود . دستان اون را گرفت و بدون اینکه به سوالاتش جواب بدهد او را به سمت دو نفر دیگر کشید و هر دو شروع به دویدن کردند ...

---

- اوناهاش ... از اتاق خارج شد !
- می شه آرومتر حرف بزنی آنیتا ؟ .. می فهمن ما اینجاییما !
- آنیتا ... چو ... سارا ... اونجا رو نگاه کنید ... اونا رو ! ... بلیز زابینی ! ... ایگور کارکاروف ! ... باید فورا به دامبلدور خبر بدیم !
- نه سدریک ... بهتره چو بره پیش دامبلدور و من و تو و سارا بریم دنبال اونا ... باید بفهمیم می خوان چی کار کنن !
چو اخمی کرد . ولی سریع حالت چهره اش را تغییر داد و با یک لبخند ساختگی گفت :
- همیشه کارای من کسالت آورن ... باشه من میرم پیش دامبلدور .
آن چهار نفر دو گروه شدند و سریع از همدیگر جدا شدند و هرکدام به دنبال ماموریتی که داشتند رفتند ...

---

استرجس و جسیکا جلوتر از آوریل و هاگرید حرکت می کردند . پله ها و راهرو ها را یکی یکی پشت سر می گذاشتند تا هر چه زودتر به نزدیکی دفتر دامبلدور برسند .
سر یکی از پیچها چند سایه روی دیوار نمایان شدند .
استرجس سریع خود را کنار دیوار پنهان کرد و دست جسی را هم گرفت و او را کنار کشید . هاگرید هم توقف کرد و با این حرکت ناگهانی آوریل از پشت به او برخورد کرد .
آوریل : چیه چی شده ؟
استرجس : هیسس ... اونجا یه خبراییه .
استرجس سر خود را کمی بیرون برد و سعی کرد افرادی را که آنجا بودند شناسایی کند .
استرجس : چهار نفرن ! ... نمی تونم تشخیص بدم ... اون موهاش شبیه موهای لوسیوس مالفویه ! ... آره خودشه ! ... اون ... اون آناکین مونتاگه ! ... دو تای دیگه رو نمی تونم تشخیص بدم !
جسیکا استرجس را کنار زد و خودش به جای او شروع به نگاه کردن کرد .
جسیکا : بلاتریکس و رودولف لسترنج ... این همه مرگخوار اینجا چی کار می کنن ؟
هاگرید : پس دامبلدور درست می گفت ... اون می گفت که اونا امشب دور و بر دفترشن .
آوریل : حالا باید چی کار کنیم ؟
استرجس : طبق دستور دامبلدور همین اطراف منتظر می مونیم ........

=========

مجبور بودم داستانو رو به همدیگه نزدیک کنم ... دوستان مرگخوار لطفا محفلی ها رو هم پیش ببرید ! ... اینجوری که نمی شه !!!! ... سمت محفلی ها خیلی عقب بود ! ... رعایت کنید لطفا !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/8/26 16:26:02
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/8/26 17:54:46
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
روه هیچ توجهی به مخفی ماندن نداشت چون هدف اصلی انها جلب توجه محفلی ها و مهیا کردن شرایط برای انجام ماموریت اصلی بود .

گروه اصلی شامل چهار مرگخوار ( آناکین لوسیوس رودلف و بلاتریکس) از یک راه مخفی دیگر به سمت دفتر دامبلدور حرکت میکردند .

تعداد بیشتری محفلی به گروهی که در ورودی اصلی مدرسه تجمع کرده بود اضاف شده بودند

تعدادی از مرگخواران کماکان به سمت تالار گیریفندور حرکت میکردند

ایگور: برنامه چیه: پسره رو پیدا کنیم و فورا بکشیمش؟

بلیز: نه اولین هدف ما جلب توجه محفلی هاست. تا پسره زنده باشه اون ها رو میتونیم مشغول نگه داریم . ولی در اولین فرصت حتما پسره رو میکشم

بقیه ی مرگخوار ها اهسته پوزخند زدند. ( البته نه زیاد آهسته)

مرگخوار ها دیگه به تالار گییف رسیده بودند. همه در یک راه روی مخفی پنهان شده بودند و منتظر شروع جنگ بودن

ایگور: بهتر نیست همین الان بریم تو تالار؟

بلیز: نه صبر کن تا محفلی ها کارشون رو شروع کنن . انجوری وقت بیشتری به گروه اصلی میدیم


گروه اصلی به نزدیکی دفتر دامبلدور رسیده بود.

همه منتظر شروع عملیات بودند . ولی یه مشکل کلی وجود داشت که هم مرگخوار ها رو معطل کرده بود و هم محفلی ها رو

دامبلدور در دفترش نشسته بود و هیچ اقدامی نمیکرد .
تا وقتی دامبلدور از دفترش خارج نشده بود . به هیچ وجه امکان نداشت گروه به قدح اندیشه ی او دست پیدا کنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آناکین مونتاگ در 1385/8/26 15:46:00
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس در در دخمه رو به آناکین کرد و گفت مثل اینکه شما اصلا من رو نمیبینید بابا من هم قرار شد تو این حمله شرکت کنم ولی یه چور رفتار میکنیدکه انگار اصلا من اینجا نیستم ... صبر کنید از این مدرسه لعنتی با این بوی گنده ماه مهرش خارج بشیم برگردیم خانه ریدل حسابه همه شما رو میرسم...

این رو گفت و گفت خوب بهتره وقت رو از دست ندیم... بهتره با بلا در ارتباط باشیم تا وقتی که حسابی اونجا شلوغ پلوغ کردن ما وارد عمل بشیم.

لوسیوس چوب دستی خودش رو در آورد و چیزی زیر لب گفت به نظر میرسید به زبان مارها وردی رو به کار برده ناگهان از نوک چوب دستی او مار کوچکی به اندازه چند سانتیمتر خارج شد و روی زمین افتاد ولی در کمتر از چند ثانیه از یه مار کرم مانند به یک خط لوله نفت شبیه شده بود .

لوسیوس: این خیلی به ما کمک میکنه این مار بزرگ میتونه حسابی در مدرسه بلوا به پا کنه ....لوهاهاها

ناگاه صدای جیغ کرنا از طبقه های بالایی مدرسه به هوا بلند شد...

آناکین: وقتش هست باید بریم فقط صبر کنید یه لحظه !

آناکین دستانش را بالا گرفت و گفت ای سیدیوس خدای تاریکی استاد من به من قدرت بده!


ناگاه اطراف آناکین دوده سیاهی مثل گردباد فرا گرفت و دیگه دیده نمیشد.... و نوری خیره کننده از وسط دود سیاه بیرون زد و آناکین پدیدار شد ولی او دیگر آناکین نبود بلکه شکل دیگری از شخصیتش بود یعنی لرد دارت ویدر لباسی با شنل سیاه با کلاه خودی سیاه رنگ با شمشیری نوری و قرمز رنگ... و با صدای که حالا مثل آدم آهنی بود فریاد زد به نام تاریکی به پیش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1385/8/26 15:10:46
جادوگران
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ایگور و دوستانش که قرار بود به تالار گریفیندور بروند و در آنجا سر محفلی ها را گرم کنند رفتند.در راه هیچکدام حرفی نمیزدنند و منتظر عواقبی بودند که ممکن هست در آنجا برایشان اتفاق بی افتد.ممکن بود هر کدام کشته بشوند و یا اسیر،ولی خدمت به اربابشان از همه ای احتمالات برایشان با اهمیت تر بود.


هر قدمی که بر میداشتند استرسشان بیشتر میشد.هیچکس به دیگری کار نداشت و با قیافه ای مصمم به جلو حرکت میکردند.

ایگور که از صورتش عرق میریخت و چکه چکه بر روی زمین جاری میشد در فکر این بود که چقدر باید آنها را معطل کنند.

ناگهان بلا که انگار فکر او را خوانده بود به آرامی گفت:هر چه بیشتر وقت رو تلف کنیم بهتر هست.

رودولف سرش بسیار درد میکرد.او با دیوانه سازی درگیر شده بود و دیوانه ساز آسیب جدی به او زده بود ولی او با اصرار خودش در این ماموریت شرکت کرده بود.

بلا به فرزندش فکر میکرد.در آینده های نه چندان دور فرزندش باید مثل او در ماموریت های سخت شرکت کند.

آنها به دیواری آجری با رنگ سفید برخوردند.انگار بلا میدانست باید چیکار کند.خود به خود دستش به سوی آجری رفت و آن را فشار داد.دیوار به آرامی کنار رفت و راهرویی طویل در مقابل آنها پدیدار کرد.

بعد از 30 دقیقه بالاخره به پله های عجیب هاگوارتز رسیدند.پله هایی که مدام تکان میخوردند.همه به دنبال بلا بر روی یکی از پله ها پا گذاشتند و شروع به بالا رفتند کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/8/26 14:34:53
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 11:01
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای قدم های آهسته ی شخصی به گوش میرسید . به نظر میآمد اسنیپ به آن ها نزدیک میشود .ولی نمیشد ریسک کرد . گروهی از مرگخوار هادر اتاقی که در سمت چپ آون ها بود مخفی شدند تا در صورت نیاز دشمن رو غافلگیر کنند . چند ثانیه بعد آن شخص در معرض دید قرار گرفت.
چهره ی اسنیپ به سختی دیده میشد ولی نگرانی عجیبی در صورتش دیده میشد

اسنیپ: زیاد وقت ندارم باید زود برگردم . نباید ما با هم دیده بشیم

بلا: چه کسی قراره ما رو ببینه

اسنیپ: چند تا از محفلی ها توی قلعه هستن . انگار شما رو موقع اومدن دیدن و به دامبلدور هم گزارش دادن

آناکین: خوب اون ها هنوز نمیدونن هدف ما چیه و تا آخرین مرحله هم نباید متوجه بشن

رودلف: به نظر من بهتره قبل از اینکه تعداد محفلی ها زیاد بشه این چند نفری رو که اینجا هستن بکشیم . اینطوری کارمون راحت تره

صورت چند تا از مرگخوار ها نشون میداد با این تصمیم کاملا موافقند ولی کسی چیزی نگفت

_ اسنیپ تو بهتره زودتر به دفترت برگردی. ارباب دستور داده تو دخالت نکنی


چند ثانیه بعد . اسنیپ رفته بود و مگخواران توی یک دخمه ی کوچک ردو هم جمع شده بودند

- من هنوز هم میگم بهتره اول اون ها رو بکشیم

- لرد سیاه دستور داده تا وقتی دستمون با اون خاطره نرسیده دنبال دردسر نگردیم. اگه امشب بدون اون خاطره از اینجا خارج بشیم اون هممون رو به شدت مجازات میکنه

- من یه نقشه دارم. بهتره به دو گروه تقصیم بشیم و سعی کنیم محفلی ها رو فریب بدیم. باید فکر کنن هدف اصلی ما یه چیز دیگست تا به راحتی بتونیم به دفتر دامبلدور برسیم

- من موافقم . کسی نطری نداری؟

- به نظر من بهتره یه گروه به تالار گریفندور حمله کنند . میتونیم وانمود کنیم اومدیم دنبال این پسره پاتر.

آناکین: موافقم . همین کار رو میکنیم . من و بلاتریکس و رودلف میرم به دفتر دامبلدور . بقیه ی شما هم برید به تالار گریفندور .

بلاتریکس: هر کس این پسره پاتر رو بکشه لرد سیاه بهش پاداشی میده که تو خواب هم ندیده

ادامه دارد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 10:51
نمایش جزئیات
آفلاین
_ خیلی وقته که پدر بهمون پیامی نداده... دلم داره شور میزنه.
این سخنان همراه با نگاه نگران آنیتا که نا امیدانه به به انتهای سالن اصلی نگاه میکرد، بود. چو ضربه ای دوستانه به شانه های آنیتا زد و گفت:
_ نگران نباش آنیت، الانه پیداشون میشه.
اما لحظات به سرعت میگذشتند و هیچ خبری از دامبلدور و یاران محفل نبود.

---

_ مونتاگ؟! اسنیپ دیر نکرده؟!ممکنه ارباب نگران بشه ها!
_ ایگور خواهش میکنم چند لحظه حرف نزن، ببینم باید چی کار کنم، باشه؟!
ایگور سرش را به زیر اکند و دیگران به چهره ی مونتاگ که از شدت خشم، بر افروخته شده بود، مینگریستند. مونتاگ بی صبرانه قدم میزد و با خود زمزمه میکرد:
_ آخه این هاگوارتز لعنتی که اینقدر بی در و پیکر نیستش که! حتما اوناها میفهمن... اسنیپ باید زودتر بیاد اینجا. چرا دیر کرده؟
هیچ کس پاسخی برای سخنان مونتاگ نمی یافت.

---

تق تق تق...
شخصی با ردای سیاه، از دور مشاهده میشد. شنلش به طرز عجیبی در هوا پیچ و تاب میخورد و موهای بلندش، بچه ها را به یاد کسی می انداخت که از یاران محفل بود.
مرد به آنها نزدیکتر شد و بلاخره موهای چرب و بینی عقابی اش، او را معرفی کرد:
_ بچه ها؟! شماها اینجا چی کار میکنید؟!
چهره ی اسنیپ مضطرب بود و گویا از دیدن آنها خوشحال نشده بود. آلیشا میخواست ماجرا را برای اسنیپ شرح بدهد که سارا سریعا به وسط حرف او پرید و گفت:
_ آم... پروفسور ما ... ما....
سدریک به کمک او شتافت و گفت:
_ ما منتظر هدویگ هستیم!
اسنیپ با تعجب به انها نگاهی کرد و گفت:
_ هدویگ؟! جغد پاتر؟! اون به شماها چه ربطی داره؟!
بچه ها به هم نگاهی کردند. هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت تا اینکه چو سرش را خاراند و گفت:
_ هری قراره برای من یه نامه بفرسته! برای همین ما منتظرشیم!
اسنیپ سرش را تکانی داد، پشتش را به آنها کرد و خواست برود. بچه ها تا خواستند نفسی از سر آسودگی بکشند، با نگاه تند اسنیپ سر جای خود میخکوب شدند:
_ مگه هدویگ میخواد بیاد سالن اصلی که اینجا معطلید؟!
آنیتا به پهنای صورتش لبخندی زد و گفت:
_ پروفسور! هدویگ عادت داره بیاد سالن اصلی! ... ما هم چون داشتیم راجع به مسئله ای اختلاط می کردیم، بحثمون رو به اینجا آوردیم و ادامش میدیم!... شما دیرتون نشده؟!
اسنیپ نگاهی به سر تا پای آنیتا انداخت، شانه هایش را بالا انداخت و راهش را ادامه داد. اما در بین راه فکر میکرد که" چرا بچه هایی که عضو محفلن، باید اینجا منتظر جغد پاتر باشن؟!" در هر حال نگاهی به پنجره انداخت و با دیدن آفتاب که بر روی زمین سینه خیز می رفت، قدمهای خود را تند تر کرد. امروز، روز دیگری برای نزدیکی او به ارباب بود.

---
_ شماها چرا نذاشتین واقعیت رو بهش بگیم؟!
چو دستی به صورتش کشید و با نگاهی نافذ گفت:
_ من فکر میکنم هری راست میگفت. اون حتما یه ریگی به کفشش هست. فکر کنم اون داره میره که به مرگخوارا کمک کنه!... درست نمیگم؟!
بقیه به جز الیشا، حرف او را تصدیق کردند. سدریک نگاهی به شنل اسنیپ انداخت که در پیچ سالن محو گشت و سریعا گفت:
_ آلیشا، بهتره تو اینجا بمونی و منتظر پیغام دامبلور بشی، ما چهارتا میریم دنبال اسنیپ... زود باشید بچه ها!
آلیشا تا خواست حرفی بزند، انیتا، چو، سارا و سدریک از جای خود برخواسته بودند و به سرعت به راه افتادند.

------------------
نکته: این پست در جهت هری پاتری بودن سایت بود! دیدین چه قدر آدمو یاد کتاب و هاگوارتز و ماجراهای شیرین هری و دوستان( همون یوگی و دوستان) می ندازه؟!!
نکته دو: ببخشید! نوشتن به شدت از دستم در رفته! شرمنده اگه بد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1385 20:47
نمایش جزئیات
آفلاین
-بچه ها،به نظرتون مشکوک نیست اینجا!؟چرا محفلی ها هیچ فکری برای مقابله با ما نکرده اند؟

این صدای بلیز بود که در تاریکی محض راهروی مخفی هاگوارتز به گوش رسید.

آناکین نگاهی به دور اطراف خود انداخت.دیوارهایی ترک برداشته در اطراف آن ها بود.جای مشعل هایی در اطراف دیوار بود ولی از خود مشعل خبری نبود.

به چوب دستی شکسته بلا نگاهی انداخت.در آخرین نبرد با محفلی ها چوب دستی قدیمی که با درخت بید درست شده بود شکسته بود.او بارها از لرد درخواست درست کردن آن را داشت ولی لرد وقت این جور کارها را نداشت و در حال درست کردن جان پیچ های دیگر بود.

صورت رودلف زخمی بود.شب قبل دعوای شدیدی با زنش(بلا)داشته بود و با درخواست لرد بلا کوتاه اومده و از گناه رودلف گذشته بود.

بلیز نگران به نظر می اومد و لپش به شدت سرخ شده بود.موهایش خیس بود و ردایش پاره شده بود.دلیل پاره شدن ردایش را نگفته بود ولی مرگخواران مطمئن بودن در درگیری سختی شرکت کرده و ردایش پاره شده بود.

و آناکین...خودش احساس عجیبی داشت.نمیدونست چرا نمیتونه مغزش را متمرکز کنه.به همه چیز فکر میکرد جز انجام ماموریت.

-خب،این در که اسنیپ گفته بود،باید بریم توش و منتظر خود اسنیپ بمونیم تا نقشه نهایی را توضیح بده.
-آره،مثل اینکه اینجا بالای اتاق دامبلدور هست.
-با این حساب اگر مشکل خاصی پیش نیاد به راحتی میتونیم بریم پیش دامبلدور کثیف و پیر و خرفت.

همه گروه بی صدا به دیوار تکیه دادند و منتظر اسنیپ شدند.
مرگخواران هر کدام به یک چیز خاص فکر میکنند ولی فکر آخر آنها پیروزی شخصی بود که بر آنها حکومت میکرد.ارباب تاریکی ها!دشمن دامبلدور!نوه سالازار اسلیترین بزرگ!
لرد ولدومورت!!!!!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.