جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: جمعه 3 آذر 1385 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
بارون خون آلود(ولدی قبلی):
هوووووووووو.آنی مونی ارزشی یا همون ولدی جدید این چه وعظ مرگخوارهاته . چرا بساط جگر و این چیزها را انداختی. اگه مرگخوارهات رو درست نکنی بلاکت می کنم و بعدش دوباره خودم ولدی می شوم.
آنی مونی(ولدی جدید) تو فکرش :
بارون راست می گفت ها. باید یه کاری کنم.
ولدی جدید :
بسسسسسسسسه دیگه . ارزشی بازی بسه. می خوام بهترین چوبها را از اینجا براتون بگیرم و بعدش آموزشهای جادوی سیاه را شروع کنم.
به صف شید تا براتون چوب جادو بگیرم.
شما دو نفر . هری و رون می تونین برین خونتون . بعدا به حسابتون می رسم.
ولدی : تو هم می تونی بری هدویگ.
ولدی : الیوندار . الیوندار . زود باش بیا سفارش چوب داریم .
الیوندار چون صدای ولدی رو می شنوه تنش به لرزه می افته و سریع پیداش میشه.
ولدی : نفر اول بیاد جلو . جاگسن اون.
دلهره ای در ذهن جاگسن به وجود آمد . یعنی باید با چوب قدیمیش که اسمش آنا شان(اسم زن جاگسن) بود خداحافظی می کرد . یا نه او چوب قدرتمندی داشت.
ولدی : جاگسن چرا وایسادی زود باش بیا جلو.
جاگسن : چشم.
ولدی چوب رو از دست جاگسن می گیره و به الیوندار میده.
الیوندار :
این چوب نسبتا خوبیه . خوب و کامل وردها رو اجرا می کنه ولی کمی کند اجرا می کنه. از چوب گردو هست . چوب گردو چوب محکمیه . به خاطر همین چوب محکمی هست.
وسط چوب خون یه موجودی هم داره که من تا به حال اون موجود رو ندیدم و چنین موجودی نمی شناسم . موی یه تک شاخ هم وسطش هست .
کلا چوب خوبیه ولی اون خون موجود وحشتناک و نا شناخته باعث شده که یه کمی سرعتش بیاد پایین .
خوب من یه چوب عین این دارم . بدون اون خون موجوده . بیا جاگسن این چوب بهتریه.
جاگسن : نننننننننننه. این چوب بهتریه . اون خونی هم که وسط چوبم بود خون خودمه. من دوست دارم خون خودم وسط چوبم باشه . به من امید جنگیدن میده.
ملت :
ولدی : یعنی تو از من ترسناک تری؟
الیوندار : این خونی که من دیدم از هر خون دیگه ای کثیفتر بود.
ولدی : خودم می کشمت جاگسن.
ولدی که می خواد جاگسن رو بزنه مرگخوارها جلویش رو می گیرند و ولدی هم از کارش دست می کشه.
ولدی : چوب جاگسن تایید شد . نفر بعد بیاد جلوو.
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من یه شبح و�
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: جمعه 3 آذر 1385 17:47
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت به سمت هدویگ میرود تا او را معاینه کند.
دستش را روی چانه اش میکشد و میگوبد:
_ هوووم... شانس بیاریم ده دقیقه ی دیگه مرده!
ملت مرگخوار بالا پایین میپرند و شادی میکنند.
ناگهان هری و رون وارد مغازه میشوند.
هری:
_ اخ ببخشید کیف پولم یادم رفت به جینی قول دادم سیم ظرفشویی بییگیرم... هدویگ!
به سمت پیکر بیجان هدویگ میدود و کنارش زانو میزند.
_ هدویگ! زنده ای! خودم این ولدی رو میکشم! چش شد؟
ولدی:
_ داشت میرفت خورد به شیشه ی مغازه... کاریش نیست! بیدار میشه!
ولدی به طرف ملدبر هوومی میکند و مالدبر جلو میرود و یک منقل، یک کتری آویز، و 20 سیخ جیگر اعلا با چاقویش ریدیف میکند.
جاگسن سریع پای منقل مینشیند و جیگرها زا زوی آتش میگذارد و بلیز برای کمک به او باد بزنی به دست میگیرد و روی جیرها را باد میزند.
بلا هم یک بساط آماده میکند و مشغول درست کردن چای میشود.
سپس ولدی با یک نیم حرکت چوبدستی، مغازه را تبدیل به یک مکان توپ، با رود و بند و درخت میکند.
ولدی بغل دست جاگسن مینشیند و مشغول زیر و رو کردن جیگرها میشود و میگوید:
_ به به! جیگر مرغ نیست پفکه!
هری:
_ پس هدویگ چی؟
ولدی:
_ بیشین بابا جان جوش نزن خوب میشه!
هری و رون هم مینشینند و توی رود آب می اندازند تا جیگر اماده میشود.
ملت مشغول خوردن جیگر هستند که...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: جمعه 3 آذر 1385 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
رون در حالی که خودش را کنترل می کرد گفت:
_واقعا بد مزه بود.
ناگهان صدایی بلندی به گوش رسید که همه حاضرین را از جا پراند همه به منبع صدا که هدویک بود نگاه کردند که غذایی در گلویش گیر کرده بود و بالا و پایین می پرید.ولدمورت با یک حرکت چوب دستی باعث شد لقمه از دهان هدویک بیرون بیاید و همه بدون هیچ حرفی دوباره مشغول تماشای بازی شدند.ولدمورت در حالی که دیگر از هیجان ایستاده بود گفت:
_بزن..... بزن....گل...گل.....
و ناگهان همه از جا پریدند و از خوشحالی تا جایی که می توانستند ملَق زدند.بعد دوباره سر جاهایشان نشستند.هری در حالی که تخمه می خورد گفت:
_ببخشید ساعت چنده روفقا.
لسترج در حالی که پوست تخمه را درون کاسه می انداخت گفت:
_قابلی نداره بگیر واسه خودت.
و ساعت را به هری داد.هری در حالی که ساعت را به مچش می بست گفت:
_متشکرم.اوه....ساعت پنجه من دیگه باید برم کاری ندارید.خداحافظ
مرگخوارها از هری خداحافظی و هری دست رون را کشید و او را نیز همراه خود برد.بهد از بازی ولدمورت نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
_اون دو تا بچه کجا رفتن.
مالدبر در حالی که هنوز گیج بود گفت:
_وسط بازی با هاتون خداحافظی کردن و رفتن.
ولدمورت در حالی که از خشم می سوخت گفت:
_شما کودنا گذاشتین به همین آسونی فرار کنن.دوتا بچه رو نتونستین نگه کنید.ای خاک تو اون سر پوکتون.
ناگهان هدویک گفت:
_خوب بچه ها اگه کاری ندارید منم مرخص شم دیگه با اجازه.
ناگهان طنابی نامرئی بال های هدویک را بست.هدویک در حالی که تقلا می کرد گفت:
_بزارید من برم.الان زن و بچم نگرانم می شن.
ولدمورت در حالی که می خندید گفت:
_تا وقتی من اینجام تلافی اون همه بلایی که سرم آوردی رو سرت در می یارم.
ناگهان طلسم نارنجی رنگی را به هدویک زد که باعث شد هدویک بیهوش در گوشه ی به زمین بخورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: جمعه 3 آذر 1385 15:43
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدي: اه بسه ديگه.
تصویر تغییر اندازه داده شده
هري رونو مي كشه يه گوشه؛ مرگ خوارا هم هدي رو مي كشن يه گوشه ديگه.
ولدي: اوي ويزل برا چي مي خواي غذاي هدي رو بخوري؟
رون: چي؟ من؟ كي؟
هري:من ميدونم. يكي اونو تحت فرمان گرفته.
ولدي:ماااا؟ يعني كي؟ منظورت مرگخواران؟
هري: شايد. تصویر تغییر اندازه داده شده رون بغل لوسيوس نشسته بود. اونم كه استاد اين كاره.
ولدي: راستش رو بگو. اين راست مي گه لوسيوس؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
لوسيوس: نه ارباب تصویر تغییر اندازه داده شده
رون: داره يه چيزايي يادم مياد. ... آره... كاره خودش بود.
ولدي: كه ميخواي آبروي منو ببري لوسيوس. تصویر تغییر اندازه داده شده آره ؟ كروشيو
لوسيوس به خود مي پيچد.
اليواندر: گل گل. تصویر تغییر اندازه داده شده
ولدي دست از سر لوسيوس بر مي داره: كي گل زد؟
هري: چجوري زد؟ از چه فاصله اي زد؟
اليواندر:هيچ كي خالي بستم. باب دعوا نكنيد بشين بازي رو ببيني.
ولدي: پرتيفيكوس توتالوس.
لوسيوس مثل ميخ ميفته روي زمين.
ولدي چوبش رو تكون ميده و يه عالمه غذاي جغد جلوي هدي ميريزه و ميگه: بيا اينارو بخور.
بعد مي شينه يازي رو نگاه مي كنه.
هري(به رون): غذاي جغد چه مزه اي بود؟
رون: تصویر تغییر اندازه داده شده
(ادامه داره ميگي نه نگاه كن)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عاقلان دانند...
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: جمعه 3 آذر 1385 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
هدویک با تمام وجود فریاد می کشد و مرد پایش را از روی هدویک بر می دارد.مامور سر شماری در حالی که به ولدمورت نگاه می کرد گفت:
_پس این کیه؟
ولدمورت در حالی که لبخند کریهی می زد گفت:
_ها...این پرندمه اینو که دیگه نمی شمارید.
مرد در حالی که با سر حرف ولدمورت را تایید می کرد شوت محکمی به هدویک زد و از مغازه خارج شد.هدویک در حالی که از عصبانیت بالهایش می ریخت گفت:
_بی فرهنگ....میرم از دستت به سازمان حمایت از پرندگان شکایت می کنم.
ناگهان هدویک به هوا بلند شد که ولدمورت او را گرفت و او را درون یک بطری کرد.ولدمورت در حالی که به همه افرادی که روی زمین افتاده بودند نگاه می کرد گفت:
_خب دیگه تفریح بسه پاشین تلویزیون رو بزارید روی همون کوییدیچ تا با هم نگاه کنیم.هوی شما دوتا هم بیاین نگاه کنید.ولی اگه بخواین در برین چنان با طلسم بزنمتون که خودتون از کردتون پشیمون بشید.
هری و رون در حالی که با سر جواب مثبت می دادند کنار مالفوی نشستند.الیواندر در حالی که یک ظرف پر تخمه را می آورد با صدای بلندی شعر می خواند.ولدمورت با جادو غذاهای بسیاری را جلوی همه گذاشت.ناگهان صدایی گفت:
_منم می خوام.....به منم بدید.
ولدمورت در حالی که به همه نگاه می کرد گفت:
_کی غذا می خواد.
باز همان صدا بلند تر جواب داد:
_من....من...
ولدمورت که دیگر کفری شده بود گفت:
_تورو خدا اذیت نکنید بزارید یه لقمه کوفت کنیم.
باز همان صدا گفت:
_پس من چی کوفت بخوری.
ناگهان هری گفت:
_بابا شما دیگه چقدر مغز متفکرید اون پرنده هدویک....اون غذا می خواد.
ولدمورت در حالی که می خندید گفت:
_من که مغز متفکرم اینکه درش شکی نیست.می خواستم شما ها رو تست بزنم ببینم چقدر مغزید.
هری در حالی که غذا می خورد زیر لب گفت:
_آره جون عمه ات تو مغز کلی.
ولدمورت با یه حرکت سریع چوب دستی غذاهای زیادی را جلوی هدویک ظاهر کرد.هدویک در حالی که هاج و ماج ماند بود با لحن آهسته ی گفت:
_اوههههههههههههههههههههههه
ولدمورت در حالی که تلویزیون را نگاه می کرد گفت:
_همه ساکت کسی حرف نزنه.بازی شروع شد.
بازی شروع شده بود و حالا جای غذا های رنگارنگ را انواع تخمه پر کرده بود.رون در حالی که از عصبانیت نمی دانست چه باید بکند با صدای بلندی گفت:
_بزن توی گل دیگه تو که بازی بلد نیستی چرا میری تو زمین.
همه جا خورده بودند چون هنوز بازی شروع نشده بود و تازه بازیکنان وارد زمین شده بودند.ناگهان صدای شکستن شی آمد و همه به طرف منبع صدا برگشتند و هدویک را دیدند که بر روی زمین مشغول خوردن غذا هاست.ناگهان رون نیز به طرف غذا ها شیرجه زد و با هدویک بر سر غذا ها دعوایشان شد.هری و تمام مرگواران به سمت آن دو رفتند و آنها را از هم جدا کردند.ولدمورت در حالی که پای تلویزیون نشسته بود گفت:
_دعوا سر چیه.....نخورید اون غذا ها رو کثیفه.بعد به من میگن ولدمورت کثیفه.
هدویک در حالی که با نوک بر سر رون می کوبید گفت:
_ولشون کن غذا ها مال منن.
و ناگهان تمام غذا ها ناپدید شدند.رون و هدویک که با عصبانیت به همدیگر نگاه می کردند بار دیگر با هم درگیر شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: پنجشنبه 2 آذر 1385 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی ملت محفل و مرگخواران سر خود را از مغازه بیرون میبرند و با نگاه کردن عملبات ساختمانی آنور خیابان، منبع صدا را متوجه میشوند.
کارگر افغانی:
_نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! گفتم یه نصفه بنداز بالا نه یک کامل!
کارگر افغانی 2:
_ خوب چی کنم؟ بادست خود بشکنم؟
ولدی وارد مغازه میشود و به کار خود ادامه میدهد.
_کروشیو!
_آآآآآآآآآآآآآآآآ!
_ بگو شکر خوردم! بگو! کروشیو!
_آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!
هری جوگیر میشود و خود را پشت ولدی می اندازد و ردای او را میگیرد، اما ولدی هی بالا پایین میپرد و هری را به در و دیوار میزند.
ولدی با خشم و نفرت:
_ هه ههه ههه هههه! شما کوچولا و ولدمورت کبیـــــــــــــــر؟ کروشیو!
ولدی هری و رون را شکنجه میدهد و مرگخواران هم ایستاده اند و سوت میزنند.
بلاخره مرگخواران حوصله شان سر میرود.
بلا:
_بلیز حوصله م سر رفته!
_منم
_ میگم بیاین تلوزیون نگاه کنیم!
الیوندر تلوزیون را می اورد و مشغول نگاه کردن تبلیغات میشوند.
ولدی که در حال شکنجه دادن است، سرش را بالا میگیرد و میگوید:
_ چی نگاه میکنین؟
بلیز:
_ کارآاه رشید شروع شده ارباب!
ولدی:
_ اه اه سریالای ارزشی؟ کروشیو دیوندرون!
همه ی ملت اعم از مرگخوار و محفلی و بیطرف روی زمین می افتند و میلرزند.
ناگهان هدویگ به هوش می آید.
هدویگ در فکر:
_ هووووووم.... الان ولدی تنهایه... گیرش میندازم... ها ها ها!
اما دو نفر وارد میشوند و کار هدویگ را ناتمام میگذارند.
مرد:
_ سر شماری!
ولدی رویش را بر میگرداند و میگوید:
_ من و مرگخوارام با هم یازده تاییم. این دوتا اسکلم اگه حساب کنین میشیم 13 تا.
مرد همراه مرد دیگر بی بیرون میروند و در بین راه، پایشان را روی هدویگ میگذارند...
ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: پنجشنبه 2 آذر 1385 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه پست آرتور ویزلی:

ولدی بدو بدو می ره بیرون و جلوی تلوزیون 11 اینچ مغازه الیوندر وایمیسه و شروع میکنه تشویق کردن:
_آره برو جلو! تو خودت تنهایی از پسش بر می آی!برو....
و پس از چند ثانیه:
_ااااااه.....بی عرضه!
و یکی می خوابونه پس سر لوسیوس . لوسیوس:
ولدی دوباره شروع می کنه:
_ نه خداییش قشنگ دارن بازی می کنن! آره دوباره...داره می ره طرف دروازه ......گل....گل!
و می پره بغل لوسیوس. لوسیوس:
در همون زمان یه دفعه ولدی عصبانی می شه:
_این دیگه چه تلوزیونیه! چقدر کوچیکه!
و میره طرف در مغازه و داخل میشه...الیوندر در حال چرت زدن روی یکی از صندلی ها بوده. ولدی میره جلو یقشو بگیره از روی صندلی بلندش کنه که می بینه زورش نمی رسه. الیوندر:
ولدی:
_آآ نه هیچی! بی خیالش.....
بعد از چند لحظه که یادش می افته واسه چی اصلا اومده بوده صورتشو نزدیک دو میلی متری صورت الیوندر می کنه و میگه:
_ چرا اینقدر تلوزیونت کوچیکه؟ پس من این همه مشتری از مرگ خوارا برات می فرستم پولشونو چی کار میکنی؟ هان؟تازه شنیدیم تازگی ها از مرگ خوارای من پول دو برابر می گیری؟ زود باش بگو ببینم! حیف من که این مرگ خوارامو می فرستم مأموریت تا چوب دستی هاشون بشکنه و بیان از تو چوب دستی بخرن! هوی نگفتی چی کار میکنی تو این مغازه؟
الیوندر از جاش بلند میشه... در حالت نشسته اصلا مشخص نبود ولی وقتی بلند شد درازای قدش به 2 و خورده ایی می رسید...پهنا هم یه یه متر و نیمی بوده.....( با صدای کلفت):
_یه بار دیگه این جمله آخرتو تکرار کن جوجه؟
ولدی که در برابر اون عددی محسوب نمی شد گفت:
_هان؟ هیچی! من چیزی گفتم؟ نه....
و به سمت در دوید....
_حالا می بینی باهات چی کار میکنم!
رون که از خنده مرده بود و داشت با دست و پای بسته روی زمین از خنده غلت می زد:
_تو یکی خفه!
رون با زبون بی زبونی:
_بی عرضه هاش چپه!
_عجب پروریی شده ها!
و اومد که بره سمت رون که لبه رداش گیر کرد به در و خورد زمین! مالدبر اومد کمکش و اونو از روی زمین بلند کرد. مالدبر وقتی خوب اربابشو تکوند یه دفعه ولدی گفت:
_من به کمک هیچ کس احتیاجی ندارم! برو برو بیرون!
و مالدبر رو از مغازه پرت کرد بیرون:
_حالا نوبت توهه ویزلی! به ریش من می خندی؟
_تو موشو نداری چه برسه به ریش!
_کروشیو!
_نـــــــــــــــــــه!
این صدای که بود؟؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1385 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
ها!؟

حالا پست هدویگ و جوزف قاطی شده چرا ارتور و مالدبر هر دو تا از پست هدویگ ادامه دادند؟

به هرحال من پستی رو پاک نمیکنم فقط شما باید از پست آرتور ادامه بدید که این خود به خود یعنی پست هدویگ رو در کل ادامه میدیم.

ناظر گل دیاگون!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1385 18:12
نمایش جزئیات
آفلاین
پنی(جوزف با کلیروواتر اشتب نشه) جون نارحت نشی ولی من فی الاجبار از پست هدی ادامه میدم. در هر حال ایگور میتونه پست منو پاک کنه!
________________
ولدی و الیوندر به پستوی مغازه میروند ولی وقتی مشاهده میکنند آنتن خراب است، بر میگردند و با هدویگ روبرو میشوند
ولدمورت با چوبدستیش یک حرکت اسمی میرود و رو به هدی ادامه میدهد:
_ حالا فهمیدین با کی طرفین؟
ناگهان در مغازه محکم باز میشود و یک هزاران پرستو وارد مغازه میشوند.
هری: اه! اینا کین؟
پرستویی که از همه بزرگتر است جلو می آید:
_ محفل پرستو در مقابله با مرگخواران! اینجا هرکی مرگخواره دستاش بالا!
هری: پس محفل ققنوس چی شد؟
پرستو: به علت شیوع آنفولانزای ققنوسی تمام ققنوس ها در درمانگاهها به سر میبرند برای همین دومبول بهم گفت ما بیایم رو کار! د دستا بالا!
ولدی: تو چی میگی ضعیفه؟ کروشی...
_پروتگو!
ولدی رو زمین می افتد و بعد از پنج دقیقه بلند میشود:
_ چچچی؟؟؟؟؟؟؟ من لرد سیاهم ها! اهون!
_ کروشیو!
_آآآآآآآآآآآآ!
پرستوها در عرض 10 دقیقه همه ی مرگخواران را دستگیر میکنند.
رییس پرستوها: به به! چی میبینم! آنی مونی! به به! مالدبر مخترع مادولین! لوسیوس مالفوی! جاگسن! همه بزودی بلاکین!
ناگهان در مغازه میشکند و یک وانت بدرون می اید.
الیوندر: نه!
یک تیم که همه لباس زرد پوشیده اند به اضافه ی دو مرد با لباس سفید بدرون می آیند.
مرد سفید: ما امواج پرستوها رو اینجا گیر آوردیم! همه ی پرستوها با زبون خوش سوار شن بیان برای آزمایش انفولانزای ققنوسی!
رییس پرستوها: چی؟ ما محفل پرستوییم! اگه قبول ندارین از مرحوم دومبول بپرسین!
هری: شما برین ما هستیم!
همه ی پرستوها سوار وانت میشوند.
آدمهای زرد پوش سوار وانت میشوند ولی آدمهای سفی پوش مانده اند.
مرد یک: ه این جغده نگه کن!
مرد دو: ایول! فکر کنم آخرین بازمونده ی نسل جغدای برفی باشه!
مرد یک: حالا چجوری از گیر این پسره درش یاریم؟
مرد دو: میگم بهش پیشنهاد بدیم!
ولدی در حال گوش دادن به حرفهای آندوست.
ولدی: اهوم! من کمتون یمکنم!
مرد یک: چی؟
ولدی: آخ ببخشید من کمکتون میکنم!
آنگاه ولدی هدی را میگیرد و بدرون وانت می اندازد و درش را میبندد.
هری: هوی چی میکنی؟
ولدی هری و رون هم به درون وانت می اندازد.
ولدی: این دوتایم ببرنی واسه مطالعه!
مرد یک: چطور از شما تشکر کنم اقای...؟
ولدی: ولدمورت هستم. لرد ولدمورت!
مرد یک: ممنون ارباب! خداحافظ!
مردها سوار وانت میشوند و وانت میرود.
ولدی: خوب حالا واسه جی اومدیم اینجا؟
مالدبر: چوبتون ارباب!
ولدی: چرت میگی چوبم که اینجاست!
بلا: بابابزرگ مرلین! اونجاست! بابایی!
ولدی: چی؟ بابا بزرگ مرلین! کوش؟
مرلین در حالی که خورشید (راستی هوا بارونی بود!) سایه اش را تا وسط مغازه انداخته بدرون می اید...
بلا: بابا بزرگ!
مرلین چوبدستیش را در می آورد و مالدبر را میگیرد:
_ بابا بی بابا!اگه میخواین این زنده بمونه عقب واستین!
ادامه دارد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مالدبر در 1385/8/28 22:11:09
I Was Runinig lose
Re: مغازه اليواندر
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1385 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
به این دلیل که هدی زود تر پستیده من ماله هدی رو ادامه می دم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رون و هری: چند تا دیگه؟
ولدی به شما ها چه؟
در حمان حال به آن طرف اتاق میرفت تا چوبدستی اش را بردارد.
هری: چرا راه میری؟ دستشویی داری؟
ولدیکه به چوب دستی رسیده بود آنرا برداشته و گفت: من نه، شما چی؟
رون: کی ما؟ مثل فنگ ترسیدیم.
در همان حال لوسیوس وارد اتاق میشه: ارباب مرلین دست از ذرت پرت کردن برداشت نمیای بازی رو ببینی؟
ولدی:چرا الان میام. بزار یه حال به اینا بدم.
در همان حال ارول وارد می شه و یه نامه قرمز رنگ جلوی پای هری میندازه.
هری نامه رو بلند می کنه و اسم فرستنده رو میخونه.
رون: کی اینو برات فرستاده؟
هری: ج ج جی جین جینی
ولدی که محو تماشای این صحنه رمانتیک شده بود گفت: بازش کن ببینیم چی گفته!؟
هری نامه رو باز می کنه.
(صدای جینی) " اوی دوباره دادشم کدوم گوری رفتی؟ ها ها ها؟ مگه نگفته بودم تا ظرفا رو نشستی و خونه رو جارو نکردی حق نداری جایی بری؟ اگه تا دو دقیقه دیگه اومدی که هیچی اگه نه شب باید دم در بخوابی. فهمیدی؟"
همه متحیر به این صحنه منگریستند که ناگهان هری با هدی غیب شد.
ولدی که به خودش اومده بود رونو طناب پیچ کرد و گفت:
همین جا میمونی تا من برم بازی رو ببینم و بیام. به جای هری هم تور و شکنجه می دم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتور ویزلی در 1385/8/28 16:19:02
عاقلان دانند...