جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

40 کاربر(ها) آنلاین هستند (32 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] تالار جشن هاگزمید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: دوشنبه 2 بهمن 1385 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
شششققققق
صدای برخورد جغد ماده با دیوار ، هدویگ را عصبانی کرد و در حالی که نوکش را می مالید به لونا گفت: زن ، با اون دختر مردم چه کار داری ها؟ بعدشم صد دفعه گفتم جلوی هدنا صحنه های اخلاقی +18 نرو...
لونا: چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو داری از اون ضعیفه حمایت میکنی؟ پس دو شواره شدی؟ همین الان اون یکی شلوارتو در بیار...
هدویگ در حالی که سعی میکرد قیافه ی معصومی به خود بگیرد گفت: من پولم کچجا بود که بخوام یک شلوار بخرم ... اونوقت دو تا شلوار داشته باشم؟
هدنا: باباییبکش پایین ببینیم؟
هدویگ: بیا ، ببین زن ، این بچه هم شد خلاف...
لونا خواست جواب بدهد که از گوشه صدای جغد ماده را شنید که می گفت: که حالا تو منو پرت میکنی؟ عفریطه؟
لونا: هدویگ ، یالا یک چیزی بهش بگو...
هدویگ: عیزیزم ، منظورم اینه که خانم ، خواهشا تا الا نشم زیادی تو این جا دعوا شده بیا بیخیال شین ...
ولی انگار جغد ماده قصد بیخیال شدن نداشت....
جغد ماده در حالی که پرهای آستینش را بالا می داد رفت بالای یک قسمتی که شبیه رینگ کشتی کج بود... و همانند راک ( rock ) ادا و اسول در آورد...
ملت:
( به دلیل بی ناموسی بقیه جمله حذ می شود ) *******************************************************
ناگهان لونا بنلند شد و هدویگ رو ورداشت و گذاشت رو جالباسی و سپس چند تا مشت رو دل ههدویگ خالی کرد که باعث شد ، هدویگ فقط سه دونه پر روی بدنش باشه یک پر روی ( *** ) یک پر روی سر و یک پر رو نوک! ( نوک که پر نداره ولی قابل توجه عزیزان باید به عرض برسونم ، جغدی که حرف میزنه و جادو و جمبل میکنه ، رو نوکش هم پر خواهد داشت..)
سپس لونا هدنا رو بوسید و گذاشت تا با باباش تمرین بوکس بکنه سپس روی رینگ رفت و هردو آماده جنگ شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط فروم وجود دارد و کسانی که از زدنش عاجزند

[b]فقط اسل
تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: یکشنبه 1 بهمن 1385 22:31
نمایش جزئیات
آفلاین
هدویگ با نگاه حصرت باری به پول شمردن صاب تالار(!) نگاه میکنه و مقداری از پراش به خاطر حصرت خوردن زیاد میریزه(سوال تستی: آیا جغدها حموم میرن؟ اگر حموم میرن آیا شامپو مخصوص پر جغد در بازار موجود است؟!)(تبلیغ: دستمال تمیز کننده ی پر جغد موجود است!)(غیر رول: با پرانتز در پرانتز بیشتر حال میکنم تا اینجوری!)


هدویگ در خیال خودش: منم پول میخوام!
وجدان هدویگ(اه این خیلی خزه دیگه!): کار کن پول در بیار!(وجدان هم وجدان های قدیم!...آخه کدوم وجدانی به اینجور مسائل کار داره؟...هدویگ خز شدی!...برو دیگه!!!)
جغد ماده:


هدویگ خم میشه تا پراشو چمع کنه و بعدا بره سلمونی جادویی(!) مشتی خیرالله تا پراش رو دوباره براش به صورت جادویی بکاره!!!
در همین لحظه که هدویگ خم شده بود ییهو شونصد نفر میریزن تو که از قضا دو نفرشون لونا و هدنا هستن!
لونا نزدیک و نزدیک تر میشه و از پشت یک دونه میزنه به پشت هدویگ!...هدویگ بر اثر این حرکت خشن بر روی زمین ولو میشه و چندتا پر میره تویه نوکش! و چندتا پر هم میره لای پراش!

هدویگ بعد از چند ثانیه استراحت کردن! پرپر میزنه و بلند میشه و پرواز میکنه تا به اطرفا مسلط بشه و بفهمه که چه کسی این جسارت رو به خودش داده و به اون از پشت لگد زده که در این لحظه چشمش به لونا میفته!


هدنا: ا مامان بابایی اونجاست...داره مثل شترمرغ پرواز میکنه!
لونا: عزیزم شترمرغ که پرواز نمیکنه!
هدنا: ولی شترمرغ که خیلی گندست...سریعم میدوئه...ما تو مدرسه خوندیم!
لونا: تقصیر باباته که تورو فرستاده مدرسه!...حالا حساب باباتو میرسم!


در تمام این دقایق جغد ماده به این صورت( ) در کنار صاب تالار ایستاده بود و به همین خاطر لونا متوجه این نشد که جغد ماده با هدویگ بوده!

لونا: بهت هشدار میدم هدویگ بیا پایین وگرنه...
هدویگ: وگرنه چی؟
لونا: وگرنه...
هدویگ: وگرنه چی آخه؟!
لونا: بابا کوری مگه؟! ...اینجا نوشتم دیگه!...وگرنه شکلک come!

هدویگ که شکلک come رو میبینه میگرخه و پر پر زنان بر روی زمین میشینه و در حالی که به زمین نوک میزنه(مثل مرغ و خروس که الکی نوک میزنن به زمین!) به سمت لونا میاد!

لونا در یک حرکت انتحاری-برقی هدنا رو بقل میکنه و بعد هدنا رو با کله میکوبه به شیکم هدویگ!

صاب مغازه که این حرکت رو دید گفت: ایول خانم شما خیلی باشخصیتی!
لونا: آره؟!

و لونا در یک حرکت انتحاریک چوبدستیشو در میاره و میکنه تو چشم صاب مغازه!(گفتم از چوبدستی هم استفاده کنم که جادویی بشه!!)


در این لحظه جغد ماده که تا به حال این حرکات خشن رو در عمرش ندیده بود به سمت لونا میاد و به دست و پاش میفته!

جغد ماده: نه تورو خدا منو له نکن!...من تا حالا بابامم دست روم بلند نکرده!


لونا در یک حرکت خشن پرهای جغد ماده رو میگیره و پرتش میکنه اون طرف!
هدویگ در این لحظه در حالی که هنوز شیکمش رو گرفته بود از جاش بلند میشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://godfathers2.persiangig.com/hammers/Pro
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: پنجشنبه 28 دی 1385 14:55
نمایش جزئیات
آفلاین
پست زاخی ادامه مالدبره نادیده گرفته می شه .
زاخی هم زاخی های قدیم !(اسکی حال می کنه کلی با این جمله !)
---------

هدویگ دوباره نگاهی به پولاش می کنه و بعد دوباره نگاهی به جغد ماده می اندازه و بعد باز هم نگاهی به صاحب تالار می اندازه .

صاحب تالار :
جغد ماده : ( نگاهی سرشاز از خواهش !)
هدویگ :

هدویگ می خواد باز هم نگاهی به سه مورد فوق الذکر بکنه که صاحب مغازه یه دونه می خوابونه در گوشش !(در گوش خوابوندن هم خز شد !)

هدویگ : چرا می زنی ؟
صاحب مغازه : مشتری نیستی بیرون ! در اونوره !
هدویگ به سمت در راهی می شه .

جغد ماده : وا هدی انقدر زود ؟ من می دونستم تو از اولشم منو نمی خواستی
هدویگ لحظه ای می ایسته . نگاه خشمگین صاحب تالار همچنان نظاره گر این جغد بدبخته(!) .

هدویگ بالاخره تصمیمشو می گیره . دست توی پراش می کنه و یه کیسه گالیون در میاره که روش نوشته :
"پس انداز از بهر خرید النگو برای لونا !"

چندین و چند گالیون به صاحب تالار می ده و چهار گالیون هم می زاره یه جای امن لای پراش تا پالتو پوست هم بخره . بقیه پول رو هم که یه گالیونه با حسرت نگاه می کنه !

جغد ماده : هدی ... به من پول تو جیبی ندادیاااا(هووق!) !
هدویگ : بیا اینم مال تو .

---

لونا از بیرون تالار داره با خشم این صحنه ها رو نگاه می کنه و دستاشو از شدت خشم می فشاره(ها؟!) !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 دی 1385 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
هدویگ و جغد ماده در تالار بالماسکه به همین صورت قدم میزنن...
ملت هم با دیدی کاملا بی ناموسانه به هدویگ و جغد ماده نگاه میکنند و هر لحظه منتظر یک تنفس مصنوعی دیگه بین این دو هستند!


جغد ماده: خب اینجا باید چی کار کنیم هدی جون؟
هدویگ: اینجا؟...خب اینجا تالار بالماسکست دیگه

هدویگ نگاهی به اطراف میندازه و تالار رو خلوت میبینه...هر کسی داره برای خودش قدم میزنه و سوت میزنه!


هدویگ: خب بیا دور تا دور تالار یه کم قدم بزنیم!
جغد ماده: نمیشه برقصیم؟!
هدویگ: خوبه موافقم!


هدویگ و جغد ماده به وسط تالار میرن و خودشونو آماده میکنن که یه کم برقصن!

جغد ماده: هدی وایستا من برم کیفمو بزارم اونجا راحت برقصیم!(خاله بازی مدرن!)

جغد ماده کیفشو میبره میزاره روی سکو و بعد میاد و با هدویگ شروع میکنن به رقصیدن!


هدی و جغد ماده: :banana:


در این لحظه صاحاب تالار جشن ها از پشت وارد سالن میشه و هدی و جغد ماده رو میبینه که در حال انجام حرکات موزون هستن...

صاب تالار: اینجا مگه رقاص خونست...جمش کنین!!
هدی: مگه چیه داریم میرقصیم!
صاب تالار: تالار که جای رقصیدن نیست!...اینجا یه تالار آسلامیه که برای جشن های عروسی و جشن تولد سایت ها(!) اجاره داده میشه!
جغد ماده: هدی جون اینجارو برای عروسیمون اجاره میکنی؟
هدی: چی؟...عروسی؟...اجاره؟...خب...من...
صاب تالار: آقا مشتری نیستی به سلامت!


هدویگ در این لحظه از یک طرف دستش رو داخل پراش میکنه(!) و پولاشو در میاره و میشماره!

هدویگ: یه گالیون...دو گالیون...سه گالیون...چهار گالیون...پنج گالیون...شیش گالیون!
جغد ماده: هدویگ یادت نره ها قراره یه پالتوی پوست جغد پنج گالیونی بخری!
هدویگ: مگه نگفته بود سه گالیون میده؟!
جغد ماده: نه دیگه گفت سه گالیون نمیده...حالا شاید رفتیم چهار گالیون گرفتیم!
هدویگ: خب پس الان من چی کار کنم؟!
جغد ماده: چی رو چی کار کنی؟
هدویگ: هیچی عزیزم!


هدویگ نگاهی به پولهاش میکنه و بعد نگاهی به جغد ماده میندازه و بعد هم نگاهی به صاحاب تالار...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/10/26 18:09:04
[url=http://godfathers2.persiangig.com/hammers/Pro
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1385 09:30
نمایش جزئیات
آفلاین
در راستای احترام به رول پلیینگ پست قبلی رو ادامه می دم !

====

نیکلاس دستاشو زیر چونش زده بود و داشت دی دریم(Day Dream) را می نمود !
چند فرد نقابدار که اصلا "فرد" نبودن و پاهاشون پرداشت اومدن پیش نیک .
اولی: سلام ... پَ هدویگ کو ؟
دومی : پیشت !
سومی : هوشت !
چهارمی : عمو جون !

اما نیکلاس داشت دی دریم می نمود !

--- در ذهن نیکلاس ---

هدویگ و جغد ماده دارن با ناز و عشوه از بین مهمونا می گذرن ... نیکلاس داره با حسرت نگاهشون می کنه و چشماش هم دنبال جمعیت می گرده تا یه کیس مناسب پیدا کنه شاید با اون کیس مناسب ، مثل هدویگ و جغد ماده ، توی جمعیت راه برن و این صحبتا !

--- پایان "در ذهن نیکلاس" !---

نیکی یهو به خودش میاد :
- اوه اوه هدویگ اینا قرار بود بیان پاک یادم رفته بود !
اولی و دومی و سومی و چهارمی با هم :
- خب پس درست اومدیم بچه ها برین مستقر شین ! ... باید حسابی هدویگو بترسونیم !

در عرض سه سوت چهارمجهول نقابدار که پر هم داشتن و شبیه جغد ماسکدار بودن رفتن قایم شدن !

هدویگ و جغد ماده از در وارد شدن .
هدویگ :عزیزم اینم سورپرایز !

-- تصویر شطرنجی می شه --
هدی و جغد ماده ::bigkiss:
-- تصویر عادی می شه --

.................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/10/25 13:54:30
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان 1385 19:53
نمایش جزئیات
آفلاین
دو ماه بعد از انتخابات

آناكين و نيكلاس درون تالار نشسته و به افرادي كه در حال تداركات جشن هستند نگاه ميكنند.

نيكلاس همانطور كه به تداركاتچيها نگاه ميكرد به آني گفت:
آني تو از اون روز به بعد اين ونوس رو نديدي؟

آني سري تكان داد و با تاسف گفت:
نه. متاسفانه بعضيها رو فقط تو مناسبتها ميشه ديد.

نيكلاس هم با سر حرفهاي آناكين رو تاييد كرد.اما حواسش جاي ديگه‌اي بود.
آناكين از روي صندلي بلند شد و گفت:
من دارم ميرم. تو نمياي؟

اما نيكلاس غرق در افكارش بود و جوابي به او نداد. آناكين هم دلگير از اين حركت نيكلاس بدون خداحافظي رفت.

تداركاتچيها كارشونو انجام دادن و رفتند. كم كم تالار خلوت شد. بجز چند نفر كه براي اجاره تالار به اونجا اومده بودند كسي نبود.
و نيكلاس همچنان در افكارش غوطه ميخورد. ناگهان اتفاقي غير مترقبه رخ داد.
ناگهان در تالار با شدت باز شد و افرادي كه نقابهايي رو صورتشون بود وارد سالن شدند.

چند نفري كه براي اجاره تالار اومده بودند متحير از اين اتفاق وحشت زده به افراد غريبه تازهوارد نگاه ميكردند.
اما نيكلاس همچنان غرق در افكارش توجهي به آن اتفاقات نداشت.

ادامه دارد.............

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 آبان 1385 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ونوس: کات... من از همین الآن رسما وزیرم! این ارزشمند بازیا رو جمع کنید که چنان حالی از خودتون و تاپیک هاتون ...!
ملت: ونوس؟ اینجا؟
ونوس: من از آسمون هفتم داشتم نگاتون میکردم شنیدم انتخاباته
آنی رو به ملت:
آنی: آره... انتخاباته
ونوس: خب پس من برم دنبال اهداف و نام نویسی و این برنامه ها! این تالار هم از همین الان رزرو می‌کنم واسه جشن وزارتم
آنی: هاا... آفرین برو!

=» بعد از رفتن ونوس...

بیگانه در حالی که به هوش اومده:
- این قاچاق چیا کجا در رفتن؟
مالدبر:آخ جون...من الان میرم دنبالشون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شک نکن!
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 آبان 1385 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
مالدبر كه در حال خنديدن بود وقتي به خودش اومد كه وينكي با رشادت جلو رفته و محكم زده بود تو گوشش .
مالدبر : مامان .
وينكي : تا تو باشي ديگه با عشق من اين جوري حرف نزني .
مالدبر چوبدستيشو بالا مياره تا وينكي رو بكشه ولي اين دفعه كريچر مي پره روش و پشتشو به زمين مي زنه .
كريچر : با ناموس من كاري نداري فهميدي ؟
مالدبر :
كريچر : هري . ( هري پاتر نخونيدش به معناي برو گمشو هستش )
در آن لحظه مالدبر پا شد و از سالن رفت بيرون ولي همه مي دونستن كه به زودي دوباره خودشو ميندازه وسط تاپيك .
آني موني : من نمي تونم اين صحنه هارو تحمل كنم . آخخخ قلبم !
بيگانه به آني تخمه تعارف كرد و بعد در حالي كه آني موني از حالت خلسه بيرون اومده بود نشستن و برخورد صد در صد آسلامي كريچر و وينكي رو تماشا كردن .

يك ساعت بعد .
آني : بابا بياين اينو جمعش كنين بوي گند گرفت .
بيگانه كه در پي لو دادن اجمعين به وزارت بود رفت و به سرعت با نيروهاي ارزشي براي دستگيري كريچر برگشت .
كريچر : اي بيگي نامرد !
بيگانه :
بيگانه : خب دستگيرش نمي كنين ؟ وينكي و آني هم هم دستش بودن .
ملت :
يكي از افراد نيروهاي ارزشي : ما نمي تونيم .
بيگي : واسه چي ؟
همان فرد : آخه ما كه وزير نداريم ازش دستور بگيريم .اول دراكو بعد هم ققي .
بيگي :
صحبت بين نيروهاي ارزشي :
ــ پس براي چي اومديم اين جا ؟
ــ نمي دونيم .
ــ نخير .
ــ آره خير چي ميگي تو ؟
ــ مي گم حالا كه وزير نداريم ازش دستور بگيريم همين جا قرذعه كشي كنيم يكي رو به عنوان وزير انتخاب كنيم ، هرچي باشه ما توي دربار بوديم .
ــ درسته .
آني : منم مي خوام تو قرعه كشي باشم .
ــ عمرا !
ــ حالا ما يه بوقي زديم تو جدي گرفتي ؟
آني : نمي خوام .
نيروهاي ارزشي : زت زياد .
بيگانه :
ملت :

نيم ساعت بعد .
بيگانه كه زير شكنجه هاي آستكبارانه ي ملت به سرنوشت زاخي دچار شده بود دراز به دراز روي زمين افتاده بود .
آني : حالا با جنازه چي كار كنيم ؟
كارگردان : كات ! ... خوب بود .

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: دوشنبه 8 آبان 1385 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
مالدبر سریع خودشو داخل میندازه:
_ چی شد؟
آنی مونی: قتل! مرده!
مالدبر: بابا قتل که ترسیدن نداره! ما و ملت مرگی که همش آدم میکشیم! حالا کی کشتش؟
آنی مونی به کریچر اشاره میکند که گوشه ای نشسته و زانوی غم به بغل گرفته و مادولین میکشد.
مالدبر: ای بابا! حالا بیاین این حاجی زاخی رو یه جایی بخاکیم بوش خفم کرد!
بیگی: نه! ما باید به عدالت بسپریمش!
وینکی طی یک حرکت ارزشی شروع به جیغ و داد میکند:
_ شما از جون این جن بیچاره چی میخواین؟ بد کرده از ناموسش دفاع کرده؟ حرومزاده ها؟ چون داره میون گندای جامعه که شمایین غلط میخوره؟....
مالدبر: باباا آبجی آروم باش بابا حال نداریم! بچه ها بپرین این نعشون یه جا دفن کنیم! خیر سرمون اومده بودیم عملیات مادولینی انجام بدیم! هوی لوسیوس!
لوسیوس جلوی مالدبر ظاهر میشود.
لوسیوس: بله ارباب؟
مالدبر: ملتو بردار برین این زاخی مادر مرده رو بخاکین.
لوسیوس: اوکی!
لوسیوس میرود و ملت درون اتاق علاف درون اتق قدم میزنند.
آنی مونی بعد یک ساعت در حالی که به پنجره تکیه داده:
_ ا! لوسیوس رسید!
لوسیوس به درون می آید:
_ کارمون تموم شد!
مالدبر: اوکی. حالا برین این هدویگ رو که خونه ی روبروییه بکشین!
لوسیوس: چشم!
مالدبر به کریچر و وینکی: خوب، پولم. مایه تیله!
کریچر: چی؟
مالدبر: پول کفن و دفن به روش حرفه ای دیگه! اخ کن!
کریچر: ای بابا مگه مجانی خاک نکردی؟
وینکی: ولش کن بره! جون مادرت!
مالدبر: عمرا مایه رد کن و گه نه میدموتون یکی صلاخیتون کنه!
کریچر: نه!....
ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: دوشنبه 8 آبان 1385 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه ... ولش کن کریچ! ... بخاطر من ولش کن.... کشتیش... کریچ خون خودتو کثیف نکن!(جمله اخرش دیگه...)

زاخی در زیر لنگ و پاچه کریچر قرار گرفته بود و وینکی هم سعی داشت اونو بیرون بکشه.
کریچ : نیمتونم وجودشو تحمل کنم. این مانع خوشبختی ما دوتاست.
وینکی : ما همینجوریشم خوشبختیم ولش کن.
زاخی : وینکی راست میگه.
در همون لحظه بیگانه با یه کیسه تخمه از سقف می افته پایین.
وینکی: هییییییی!
بیگانه: دیدم دیدن دعوا با شکم خالی نمیچسبه.
بدین ترتیب وینکی که کاملا تحت تاثیر منطق بیگانه قرار گرفته بود میپره کنار بیگانه با هم ادامه ماجرا رو نگاه میکنند.

چند لحظه بعد

- تو رو خدا بلند شو .... یه لحظه خون جلوی چشمامو گرفت نفهمیدم دارم چی کار میکنم ... زاخی حرف بزن ... خواهش میکنم!
زاخی همچنان بی حرکت روی زمین بود.
وینکی: هیییییییی! اهو اهو اهو
بیگانه: دیدی جنبه زدن نداری زدی کشتیش.
کریچر: پس باید اثار جرم رو پاک کنم.
بیگانه: اهم اهم حق الکسکوت چی میشه.
کریچر: بزار این سکانس تموم شه یه چیز خوب پیش من داری
بیگانه

کریچر میپره جسد زاخی رو بلند میکنه از پنجره میندازه بیرون.
کریچر: خوب دیگه پس ما زاخی رو ندیده بودیم یادتون باشه هممون امروز این ساعت در دفتر منکرات در حال ارشاد شدن بودیم.
بیگانه : همه چیز طبق برنامه!

تق تق تق!

کریچر میره در رو باز میکنه. در پشت در فردی مجهول الحال ایستاده که جسد زاخی در پشتشه.
فرد مجهول الحال: ببخشید داشتم از زیر پنجره رد میشدم این اقائه خورد تو کلم شما انداختینش پایین!
کریچر نگاهی به قیافه روحانی اون شخص میندازه و ناگهان متوجه میشه اون شخص مجهول الحال که نیست هیچ اتفاقا خیلی هم معلوم الحاله....
کریچ : آنی مونی خودتی؟ ایول یک نجیب زاده! بزار من یه تعظیم برم فقط تماس نوک دماغم با زمین رو داشته باش ااا جوووون!
آنی مونی: چه جن خوبی یادم باشه برای خونه یکی از اینا بگیرم! ... خوب اقا بلند شو .... برگردوندمت. دیگه لب پنجره نری ها ... شانس آوردی من داشتم اون پایین بیل میزدم وگرنه معلوم نبود چه بلایی ......
بیگانه: آنی مونی این آقائه که تو دسته مرده.
آنی مونی : ها ؟ پس تو این آقاهه رو بگیر.
آنی مونی زاخی رو میده دست بیگانه سپس:
- جیییییییییییییییغ! قتل قتل قتل !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/8/8 22:14:32
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/8/8 22:19:59