جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] حمام عمومی هافلپاف

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 13 بهمن 1385 11:48
نمایش جزئیات
آفلاین
دهن همه ي بچه ها خشك شده بود. حالا ديگه هيچ اثري از اريكا نبود. سدريك به آرامي و با ترس به كتاب نزديك شد؛ حالا كمتر از يك قدم با آن فاصله داشت كه فرياد اِما او را از جا پراند: نــــــــه...ولش كن. نديدي چه كار ميكرد؟ ميخواي چيكار كني؟
اِما نيز مثل بقيه ميلرزيد و نفس ميزد. سدريك متحير گفت: من كه هنوز كاري نكردم. هيچ دلمم نمي خواد به اين دست بزنم.
بچه ها نگاهي به در انداختند. ورنيكا با صدايي خفه گفت: بهتره بريم بيرون. حال لودو و دنيس خوب نيست.
با اين حرف تمامي بچه ها به سمت در رفتند. هنوز صداي نفس هاي نا منظم اوريك به گوش مي رسيد. كوين با خوشحالي گفت: اوريك جون در را باز كن. آخه هواي اينجا خيلي بخار داره؛ نميتونم نفس بكشم.
كوين درست ميگفت. يكباره هواي حمام پر از بخار شده و نفس كشيدن سخت بود. درك دستگيره را چرخاند. اما هيچ فايده نداشت. سامانتا به سرفه افتاده بود و ملتمسانه به ورونيكا نگاه ميكرد. بخار به حدي رسيده بود كه بچه ها يكديگر را مات ميديدند. سدريك فرياد زد: اوريك...اوريك در رو باز كن. خواهش ميكنم. اوريـــــك.
حالا همه ي بچه ها فرياد ميزدند و هر لحظه صدايشان كم رمق تر ميشد. تا جايي كه اِما بر روي زانوافتاد و بلوز كوين را كشيد. سدريك سعي داشت با لگد در را باز كند. كوين سرش را به ديوار تكيه داده بود و گاه به گاهي سينه اش بالا و پايين مي رفت. ورنيكا در حالي كه چشمانش را بسته بود گفت: دارم خفه ميشم. دارم مي...دارم...مي... .
و سرفه امانش نداد. سدريك نگاهي به آنطرف حمام كه زياد قابل رويت نبود؛ انداخت: بايد از اينجا بريم. هر طور شده. درك، بيا لودو و دنيس را بلند كنيم.
سامانتا با صدايي كه فقط ورنيكا شنيد؛ گفت: نه...نه...ميميريم. من نميخوام بميرم.
فرصتي نبود بچه ها بدون هيچ فكري كورمال كورمال به سمت كتاب رفتند. حتي مطمئن نبودند كه با دست زدن به او ميشود از اين حمام گريخت. اما اين تنها روزنه اميد آنها بود و حاضر بودن براي بسته نشدن آن هر سختي را تحمل كنند...



نقديوس لودو؛

پست خوبي بود. عجب پستاي خوبي ميخوره اين تاپيك!!!
اينا همش از بركات خلاصه اي كه لودو بگمن عزيز زده.
و اما در مورد پستت.
خوب بود.
واقعآ به خوبي فضا سازي كرده بودي و آدم خودش رو در اون فضا احساس ميكرد.
به خوبي فضاي متشنج حمام رو از پست قبلي به پست خودت منتقل كردي. واقعآ عالي بود...
خوب هم تموم شد...
طول پستت هم بسيار عاليه، به طوري كه قول ميدم هر كس تاپيك رو ببينه پستت رو خواهد خواند. اگر با همين طول پستها تاپيك پيش بره خيلي عاليه و تند تند پست ميخوره تاپيك.


اما يه ايراد نسبت بزرگ...
فرصتي نبود بچه ها بدون هيچ فكري كورمال كورمال به سمت كتاب رفتند.
فرصتي نبود، بچه ها بدون هيچ فكري كورمال كورمال به سمت كتاب رفتند.
اين كاما در اين قسمت واجبه!



موفق باشي
لودو؛

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/11/15 4:20:53
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 12 بهمن 1385 01:19
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان اريكا به لودو حمله كرد. لودو فرياد خفه اي كشيد و سعي كرد با شيرجه زدن خود را از مسير اريكا دور كند. در همين حين ارني ورد بيهوشي را خواند. ولي افسون ارني به لودو خورد. اريكا مثل گرگي كه به شكارش رسيده باشد، روي سينه لودوي بيهوش پريد.
سامانتا در حالي كه بيشتر گريه مي كرد گفت: «پيتريفيكوس توتالوس!»
ولي بلند شدن ناگهاني اريكا مانع از برخورد افسون به او شد. اريكا با حركتي ناگهاني پيكر بيهوش لودو را به طرف استخر پرت كرد. نيروي اهريمني هر چه كه بود، قدرت زيادي به اريكا داده بود.
اِما جيغ زد: «الآن لودو غرق مي شه.»
هپزيبا، دنيس و ورونيكا به طرف استخر دويدند. اريكا راه ورونيكا را سد كرد و گلويش را گرفت. «استيوپيفاي!» كوين، سدريك و ارني هر سه با هم ورد بيهوشي را خوانده بودند. هر سه طلسم به اريكا خورد. بدن اريكا پرتاب شد و محكم به ديوار خورد.
هپزيبا و دنيس بدن بيهوش لودو را لبه استخر گذاشتند. دنيس: «انرويت! انرويت!»
ناگهان لودو چشمان سرخش را باز كرد. خون و آب از بدنش و نفرت و خشم از چشمانش مي باريد. مشتي به صورت هپزيبا زد كه او را از لبه استخر به بيرون انداخت. گلوي دنيس را گرفته بود و سعي داشت او را زير آب خفه كند. كوين و سدريك به كمك دنيس رفتند ولي در مقابل قدرت اهريمني لودو كاري از پيش نمي بردند.
نيرويي لودو را به عقب پرت كرد. كوين و سدريك كه تا لحظه اي پيش با تمام توانش نمي توانستند دست او را از دور گردن دنيس باز كنند، با تعجب به صحنه نگاه كردند. دنيس با صورتي خيس و وحشي سر از آب در آورد. كوين و سدريك بلافاصله او را بيهوش كردند و سپس بدن بيهوشش را از آب در آوردند.
ورونيكا خود را در بغل سامانتا انداخت و شروع به گريه كرد. سامانتا كه وضعش چندان بهتر از او نبود، بريده بريده گفت: «به نظرتون مي تونيم اونا رو بهوش بياريم؟»
اِما: «نمي دونم. چطوره لودو رو بهوش بياريم؟ ولي آماده باشيد كه اگه يه وقت ... اييييييييي(صداي جيغ)»
اِما با دست به جايي كه بدن بيهوش اريكا افتاده بود اشاره كرد. صحنه روبرو قدرت تكلمش را گرفته بود. بدن اريكا، غوطه ور در نوري سرخ، چهار پنج اينچ از زمين بلند شده بود و بالاي كتاب جلد چرمي كه ظاهرا روي آن افتاده بود، معلق بود. گريه ورونيكا از ترس خشكيد. سدريك و كوين در حالي كه از سرماي آب و بيشتر از آن از ترس مي لرزيدند، نزديك شدند.
ناگهان انفجاري سرخ چشمشان را زد. سامانتا چشمانش را بست و جيغ بلندي كشيد. آخرين چيزي كه ديد فروافتادن بدن اريكا در كتاب بود ...
--------------------------------------------------
خب، خب، خب
منظران، متنظارن، نظرات كنندگان، ناظران و ناظرنمايان، منقدان، منتقدان، نقدكنندگان، ناقد و ناقد نمايان عزيز! تشريفتون رو بياريد. حالا ببريد فقط مسئول اين قسمت بمونه! خب نقد كنين ببينم چي كار كردم. لطفا ايراد خالي نگيريد
پيشنهاد هم بديد




درك جان به عنوان اولين پستت در زمينه ي رول هافل ، اصلا ازت انتظار نداشتم . چرا ؟ چون كه براي شروع خيلي خوب بود.

با توجه به اين كه يه عضو تازه واردي و ميشه گفت كه خيلي در جريان موضوع تاپيك ها نيستي ، اين پستت به خودي خود جنبه هاي مثبت زيادي داشت .
اندازه ي پستت مناسب بود . فضا سازي ، ديالوگ ها ، قوانين نگارشي و ... خوب رعايت شده بود . غلط هاي املايي هم به اون صورت كه توي چشم باشه نداشتي . اين خودش نشون ميده كه به پستت دقيق بودي .

ولي بزرگترين ايراد پستت اين بود كه روند به وقوع پيوستن اتفاقات سريع بود . منظورم اينه كه تا خواننده ميومد بره تو بحر يكي از اتفاقات ، يه دفعه مي رفتي سراغ اتفاق بعدي . در صورتي كه مي تونستي همين سوژه اي رو كه در انتهاي پستت به وجود آورده بودي ، ازش به خوبي استفاده كني و اونو پرورش بدي . يا حداقل از تعداد حوادث قبل از اون كم مي كردي و در عوض به توصيفات حالات و رفتارها و عكس العمل هاي بچه ها بيشتر مي پرداختي.

البته سوژه ت جاي خودش رو داره و جالبه . براي نفر بعدي زمينه ي مناسبي رو به وجود آوردي كه جا داره به خاطر همين يه آفرين بهت بگم .

دو سه تا ايراد كوچيك داشتي كه لازم مي دونستم بگم :
* گريه ورونيكا از ترس خشكيد. *
لفظ خشكيدن رو معمولا براي اشك به كار مي برن . مثل ( چشمه ي اشكش خشكيد )

* ناگهان انفجاري سرخ چشمشان را زد.*
( ناگهان انفجار نوري سرخ رنگ چشمانشان را زد )

* آخرين چيزي كه ديد فروافتادن بدن اريكا در كتاب بود ... *
( آخرين چيزي كه ديد، فرو رفتن بدن اريكا در كتاب بود ) ″ البته اگه منظورت واقعا همين باشه ″

موفق باشي .
اريكا


نقديوس... باي لودو...
خوب، خوب، خوب...
پست بسيار عالي بود... لذت برديم.

فقط يه مطلب رو بگم.
با دو پاراگراف اول نقد اريكا موافقم، ولي با بقيش خير...

در مورد سه جمله اي هم كه اريكا ايراد گرفته به نظر من سه تا از قشنگترين جملات پستت بود. و همگي به زيبايي به كار گرفته شده بودند.
در مورد ريتم تند پست هم، فكر ميكنم كه خيلي به جا بود اين حركت. چرا كه تشويش رو به خوبي نشون داده و صحنه ي شلوغ پلوغ حمام رو به خوبي به تصوير كشيده...

موفق باشي.
لودو؛

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/11/12 22:52:16
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/11/15 3:54:45
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 بهمن 1385 16:55
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه اي از داستان حمام عمومي هافلپاف...!

خوب، اين داستان زياد پيش نرفته از هنگام شروع.
ولي به هر حال براي راحتي شما دوستان گُل، اين خلاصه رو ميزنم.

روزي از روزها، در حمام عمومي هافل، اتفاقاتي ميافتد كه اريكا تحت تاثير يك نيروي اهريمني قرار ميگيرد. وي به دستور اين نيرو، حركات عجيبي از خود بروز ميدهد. مثلآ پاره كردن ملافه هاي خوابگاه، كتاب ها و... . اريكا كه حالتي عجيب گرفته بود، به بچه هاي تالار حمله ميكرد... كه طي يكي از اين حملات به نظر نيروي اهريمني به سايرين منتقل ميشد، يعني پس از درگيري با اريكا، شخص بعدي نيز همان حالات را كسب ميكرد. لودو اينچنين شد، ولي پس از مدتي به حالت عادي بازگشد. بعد از او اوريك(ادوارد) اين حالت را كسب كرد و به نظر قصد بازگشت به حالت عادي را نداشت...! اينگونه بود كه پس از اتفاقاتي چند، بچه ها از دست اوريك گريخته و به همراه جسم بي جان اريكا كه از هوش رفته بود و بچه ها براي حفظ جانش او را نيز از اوريك دور كرده بودند، به داخل حمام پناه بردند.
ئر داخل حمام در حالي كه هنوز اريكا بيهوش بود، اِما، متوجه كتابي قطور با جلدي چرمي و صفحات باز، در گوشه اي از حمام شد...

اين خلاصه اي از اول تا قبل از پست من بود، (پست زير همين پست)
براي ادامه دادن رول، بعد از خوندن اين خلاصه، پست قبلي رو هم بخونيد(پست شماره 166، لودو بگمن) و ادامه بديد...

موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/11/10 17:01:08
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/11/16 6:35:23
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 بهمن 1385 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- بچه­ها،اونجا رو!
اِما اين جمله را گفت و چند قدمي به سمت كتاب گام برداشت كه ناگهان...
- نه، اِما به سمت اون نرو... ممكنه خطرناك باشه.
ورونيكا با سرعت زيادي اين كلمات را فرياد زد.
اِما با شنيدن صداي سرشار از هراسِ ورونيكا، از حركت باز ايستاد. تمام بچه ها، يكي يكي و به آرامي به كتاب نزديك شدند. سكوت شروع به سخن گفتن كرد...
آيا همه چيز از آن كتاب قديمي نشئت گرفته؟؟ آيا اريكا تحت نيروي آن كتاب قرار گرفته؟؟ و هزاران هزار آيا و اماي ديگر...! ولي پاسخ آنها را هيچ كس نميدانست.
تمام بچه ها متحير و مستآصل به كتاب و سپس به يكديگر نگاه كردند. در همين لحظه جسمي مانند فشنگ، سد اطراف كتاب را شكافت و به سمت آن حمله ور شد...
بله، اين اريكا بود كه كتاب را در دست گرفته و سعي در پاره كردن آن ميكرد... باز هم چشمانش سرخ رنگ شده بود و هنوز آثار كف در اطراف دهانش نمايان بود. چشمان اريكا دو دو ميزد، و هراسان، بچه ها را كه متحير مانده بودند، يكي يكي از نظر ميگذراند... اريكا همچنان زور ميزد، ولي موفق به پاره كردن آن كتاب چرمي نميشد. در همين لحظه لودو با حركتي، خود را به وي رساند و كتاب را به سرعت از دستان وي قاپيد و به گوشه اي پرتاب كرد.
- واي خداي من چقدر داغ بود!
در همين لحظه اريكا به سمت لودو حمله ور شد... چهره ي اريكا بسيار وحشتناكتر از قبل شده بود و لودو با ديدن حالت تهاجمي اريكا، خود را كمي عقب گشيد. ولي اريكا با صدايي بسيار وحشتناك كه از خود توليد ميكرد، به سمت بچه ها حمله ور شد... در اين بين كوين كه قصد خارج شدن از حمام را داشت به سرعت به سمت در دويد، ورونيكا و دنيس نيز به دنبال وي حركت كردند. كوين دستگيره را پايين داد، ولي در باز نميشد...
- برو كنار...
دنيس اين را گفت و دستگيره را به پايين فشار داد...
- نه، باز نميشه، قفله!!!
- قفله؟! اوه، خداي من، اوريك...! حتمآ اون در رو قفل كرده.
حين صحبت هاي ورونيكا، صداي خنده هاي شيطاني اوريك از پشت در بلند شد...
(اريكا همچنان با حالتي بسيار وحشتناك، در حالي كه نعره ميزند در حال نزديك شدنه...!!!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 7 بهمن 1385 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
فريادهای وحشت­زده،ناله­هاي دردناک،کشيده شدن ناخن­ها به در مرلينگاه...به راستی که فضای خفقان­آوری بود.
در آن وضعيت که همه به مرگ مي­انديشيدند و خون را در دهانشان مزه مزه مي­کردند روزنه­ای از اميد به رويشان باز شد.صدای تلق رضايت­بخشی از پشت در به گوش رسيد و در با صدای غيژغيژ ملايمی باز گشت؛آن­ها تا به حال هيچوقت به اين اندازه از ديدن هپزيبا خوشحال نشده بودند.
بديهی است که هپزيبا با ديدن آن صحنه درجا ميخکوب شد اما هيچکس به او توجهی نداشت.لودو زير بغل سدريک را گرفته و او را کشان­کشان از مرلينگاه خارج مي­نمود،دنيس که در خون خود غوطه­ور شده بود با حالتی سينه­خيز خود را از آنجا نجات داد،ورونيکا به اِما کمک کرد و هر دو به طرف تالار شتافتند.ارني به اوريک نگاه مي­کرد که در حال خفه کردن سامانتا بود...
- ايمپديمنتا!
اوريک به گوشه­ای پرتاب شد.ارنی نيز سامانتا را کول کرد و به دنبال بقيه رفت.
- هپزيبا،زودباش ديگه!اريکا رو بلند کن و بيا.
هپزيبا که ترس و وحشت در چهره­اش نمايان بود اريکا را به زور بلند کرد و با بيشترين سرعتی که مي­توانست از مرلينگاه فاصله گرفت.
- حالا کجا بريم؟...دفتر دامبلدور؟
- نه.حداقل کاری که مي­تونيم بکنيم اينه که نذاريم از محدوده­ی تالار خارج بشه و به بقيه هم صدمه بزنه...مي­ريم توی حمام عمومی!
لودو که اکنون علاوه بر سدريک پيکر دنيس را نيز به دوش مي­کشيد نفس­نفس زنان به سمت حمام عمومی چرخيد.به پشت در حمام رسيده بودند که ناگهان لودو از حرکت باز ايستاد.
- بچه­ها،همه خودشونن؟...منظورم اينه که اون روح يا هرچی که هست از اوريک به کس ديگه­ای منتقل نشد؟
همه سرشان را به نشانه­ی جواب منفی تکان دادند و به درون حمام هجوم بردند.ارني که آخرين نفر بود سامانتا را به ورونيکا سپرد،به سرعت در را بست و سپس آن را قفل نمود.
بعد از همه­ی اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودند وارد شدن به فضای روشن و سوت و کور حمام بسيار آرامش­بخش بود.انوار تابناک خورشيد از پنجره­هاي مشبک مي­گذشت و بر سطح آبی و شفاف استخر مي­تابيد.
سدريک و سامانتا نفسشان را بازيافته بودند اما وضع دنيس و اريکا بحرانی به نظر مي­رسيد.ورونيکا در حالی که اشک­هاي صدفی و درخشانی بر روی گونه­اش سرازير شده بود با اسفنج خيسی صورت رنگ پريده­ی اريکا را مي­شست اما او هنوز هم با همان چشمان باز و ماتش آهسته مي­لرزيد.
همه در حال و هوايي مشابه به سر مي­بردند که صدای اِما سکوت را در هم شکست و در حمام منعکس شد.
- بچه­ها،اونجا رو!
کتاب قطوری که جلد چرمی داشت با صفحات باز در کنار استخر افتاده بود...



اول از همه يه عذرخواهي به دليل دير نقد شدن اين پست.
واقعا ببخشيد، اين پست از دست در رفته بود...

اما نقديوس...
خوب بود.
جمله بندي هاي خوب.
پاراگراف بندي اصولي.
طول خوب.
داستان رو هم خوب پيش برده بودي.
فقط تنها چيزي كه خيلي تو ذق ميرنه، اينه كه ريتم پستت يكنواخته... و خواننده رو يكم خسته ميكنه.

مرسي
لودو؛

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/11/10 16:20:40
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 28 دی 1385 11:17
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست:

در همین لحظه در یکی از دستشویی ها باز شد. بچه ها از شدت ترس پریدند هوا .در آستانه ی در زاخاریاس پدیدار شد:
زاخی: شما این جا چیکار می کنید؟
دنیس:من هم می خواستم اینو از تو بپرسم.
زاخی: خ..خب ببخشیدا روم به دیوار دیشب که اومدم دسشویی همین جا خوابم برد.
ولی ریکا با پرخاشگری گفت: توی دستشویی؟ تو گفتی ما هم باورمون شد.
زاخی: (با لهجه آلن دلون) به جان مادرم راست می....آخ

در همین لحظه ادوارد سامانتا رو ول کرده بود و خودشو رو زاخی انداخته بود و اونو به دیوار کوبونده بود.
بچه ها از ترس به دیوار میخ کوب شده بودن سامانتا هنوز رو زمین افتاده بود در همین لحظه دنیس با احتیاط به سمت سامانتا رفت:
دنیس:سامانتا؟؟؟
سامانتا: آخ....ک...م....ک....
دنیس خم شد و بهش کمک کرد تا بلند بشه بعد تا می خواست به سمت بچه ها برگرده ادوارد پرید و ساق پای
دنیس رو محکم گاز گرفت .
دنیس از درد فریاد زد د و زمین افتاد و سامانتا هم افتاد روش:

_ پتو فیکوس توتالوس!!!!!!!!!!

زاخاریاس که به زور رو پا هاش وایستاده بود این ورد رو فریاد زد بود و بعد به خاطر اون ضربه ی سنگین که به سرش خورده
بود دوباره بی هوش رو زمین افتاد
ورو نیکا و ارنی به سرعت جلو امودن و به ادوارد که خشک شده رو زمین افتاده بود نگاه کردنند بعد به اخی و دنیس و سامانتا کمک کرد ند ولی در همین حالت ورونیکا که داشت به زاخاریاس کمک می کرد اونو محکم به دیوار کوبوند به طوری که چند تا کاشی از دیوار کنده شد و زمی افتاد.

بچه ها: مامان جون!!!!!!! :mama:

سامانتا: ورونیکا نه!!!!
ارنی:من نازی رو طلاق نمی دم!!!!!!


ادامه دارد....

....................................................
فقط فراموش نكنيد كه چه كسايي افتادند زمين!



با احترام



زاخي جان پستت بد نبود . ولي خودت يه بار ديگه بخونش .

تو براي توصيف حالات و كلا فضاسازي از لحن كاملا محاوره اي با چاشني طنز استفاده كردي . در صورتي كه روال پست هاي اين سوژه اينه كه فقط ديالوگ ها
افراد لحن محاوره اي دارن .


و ديگري اينكه پستت درون مايه ي طنز داشت كه كاملا مغاير با اين تاپيكه در حال حاضر .

غلط املايي هم زياد داشتي و ديالوگ هاتم زياد بود . فضاسازيت بد نبود اما جاي كار بيشتري داشت .

واقعا اين بر خلاف ميلمه . تو رول نويس خوبي هستي . اينو از نوشته هات ميشه فهميد ولي بايد وقت بيشتري روي پست هات بذاري .


* لطفا از پست دنيس ادامه بدين .*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/10/30 23:40:24
[i]
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 28 دی 1385 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
دو كاسه ي خون چشم مانند لودو هر لحظه بيشتر از حدقه بيرون ميزد. همه ي بچه ها دورادور او به ديوار چسبيده بودند و تنها با صداي نفس هاي هراسانشان اعصاب لودو را به هم ميريختند. سامانتا در گوشه اي دور تر از بقيه با ناله گريه ميكرد. لودو ناگهان به سمت او پريد. و قبل از اينكه بچه ها بتوانند كاري بكنند ورونيكا هراسان از پشت، وردي به سمت لودو فرستاد. لحظه اي بيش طول نكشيد تا لودو بر روي زمين افتاد. اشك در چشمان ورونيكا حلقه زد. ديگر حتي صداي بچه ها نيز به گوش نمي رسيد. اِما به سمت در چرخيد و دستگيره را پايين كشيد. ناگهان جيغي از ترس كشيد و گفت: د...در قفل است. دنيس هراسان به سمت در رفت چند بار به آن لگد زد. اما با سيلي اي كه از اِما خورد منقلب شد. ادوارد فرياد زد: حالا تو تن اونه...ا...اريكا نجاتمون بده. مثل اينكه اِما قصد داشت پوست صورت دنيس را بشكافد. چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيد تااينكه بچه ها فهميدند درون چهار ديواري اي كوچك با نيرويي شيطاني كه زورشان به او نمي رسد؛محبوس شده اند. چاره اي نبود... با افسوني از سمت ارني، اِما ناله اي از درد كشيد و در كنار دنيسِ غرق خون كه با زبان بي زباني، التماس كنان ساق پاي ورونيكا را گرفته بود افتاد. دنيس سرش را به طرف در بر گرداند. از زير در، جسم اريكا كه بر روي زمين افتاده و از گوشه ي لبش كف سرازير بود؛ ديده ميشد. بچه ها به سمت در هجوم بردند و هر كدام با ناله و جيغ و داد كمك ميخواستند؛ آخرين نفر كه پشت سر تمام بچه ها بود؛ ادوارد، بي صدا در حال خفه كردن سامانتا بود. اين نيرو با آنها چكار داشت؟ آيا كارش جز نابودي بچه ها به دست يكديگر بود؟!؟
براي حفظ جان خود بايد به دوستانت آسيب برساني. آخرين نفر چه كسي است؟؟ ذره ذره رمق از جان سامانتا در مي رفت و صداي جيغ و داد، حتي صداي خنده هاي وحشيانه و طنين انداز ادوارد را خاموش كرده بود. بي ترديد مرلينگاه چند ظرفيته، قصاب خانه ي دوستان بود.

....................................................
فقط فراموش نكنيد كه چه كسايي افتادند زمين!




پست خوبي بود. اما چند تا ايراد داشت...
اول از همه پاراگراف بندي بود!
اين پست كلآ در دو پاراگراف تقسيم شده بود و اين هم باعث خستگي خواننده و فشرده به نظر رسيدن متن ميشه و هم باعث تا حدودي نامفهوم شدن پست مبشه... تمام جملات پشت سر هم!
دومين مشكل ارتباط با پست قبلي بود!
ارتباطش خوب بود. ولي بايد خيلي بهتر با پست قبلي پيوند ميخورد. يه مثال ميزنم: مثلا در پست قبلي سدريك نا حدمرگ رفته بود. ولي در اين پست از احوالات وي هيچ صحبتي نشد!

از نكات مثبتش هم ميشه به خوبي به نمايش گذاشتن تشويش و اضطراب باشه...
توصيفات خوب بود ولي ميتونست بهتر هم باشه!

در كل پست خوبي بود ولي از دنيس بهتر از اينا انتظار ميره!!!
(به نظر ميرسه با عجله پست رو زدي!)


مرسي
لودو؛



اينا رو هم من اضافه مي كنم :

دنيس جان پستت خيلي جالب بود . جذابيت سوژه ت رو خوب به نمايش كشيده بودي . ولي اين جمله رو ببين :
*آخرين نفر كه پشت سر تمام بچه ها بود؛ ادوارد، بي صدا در حال خفه كردن سامانتا بود.*

اين جمله رو بهتر بود اين طور مي نوشتي :
( آخرين نفر كه پشت سر تمام بچه ها بود؛ ادوارد بود كه بي صدا در حال خفه كردن سامانتا بود)

* ذره ذره رمق از جان سامانتا در مي رفت*
( ذره ذره رمق از كالبد سامانتا خارج ميشد .)[/color

[color=660000]موفق باشي عزيز .

اريكا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/10/28 19:47:52
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/10/30 23:45:52
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آذر 1385 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هپزيبا از خدا خواسته به دنبال پروفسور اسپراوت به راه افتاد.دنيس نيز مي­خواست از آنجا جيم شود اما لودو شانه­ی او را گرفت و مانعش شد.
- مگه نشنيدی پروفسور چي گفت؟ميخوام برم درمانگاه!
لودو او را رها کرد و با لحن تأثير گذاری گفت:
- مي­تونی بری،اما خيلی نامرديه که دوستاتو توی همچين شرايطی تنها بذاری...اين رسمش نيست!
دنيس ابتدا با لجبازی چند گام به جلو برداشت اما اندکی بعد ايستاد،پس از يک نفس عميق روی پايش چرخيد و به کنار بچه­ها بازگشت.
به محض اينکه حفره در پشت پروفسور و هپزيبا بسته شد بچه­ها دوباره متوجه اريکا شدند...ديگر چهره­اش کودکانه به نظر نمي­رسيد.او با آن زخم­های وحشتناک و موهای خيس طوری به بقيه نگاه مي­کرد گويي ميخواست خِرخِره­شان را بِجَوَد،همچنين برق سرخ­رنگی در چشم­هايش ديده ميشد،برقی شيطانی.سدريک که مي­ترسيد اريکا وحشی­تر از آن شود بسيار آهسته گفت:
- بچه­ها،همه آماده...با شماره­ی سه.يک...دو...سه...بدويد!
همگی به طرف مرلينگاه شلنگ برداشتند،با يک حرکت هماهنگ خود را به درون آن پرت کردند و قبل از اينکه اريکا به آنجا برسد در را بستند و چفتش را انداختند.
- اريکا چرا اينجوری...وای!
اريکا که پشت در مانده بود با شدت خود را به آن مي­کوبيد.ورونيکا که رنگی به صورتش نمانده بود با حالتی فلاکت­زده گفت:
- اريکا،اين کارا از يه خانم متشخص بعيده!
او با شدت بيشتری خود را به در مرلينگاه کوفت.هانا نيز اشک­ريزان گفت:
- فکر ميکنين کوين زنده­س؟
هيچکس جواب او را نداد.با ديدن حرکات وحشيانه­ی اريکا دهان همه خشک شده بود.در اين ميان حالت ادوارد از همه مرموزتر به نظر مي­رسيد.چهره­اش بدون احساس و چشمانش مات بود.سدريک از او پرسيد:
- تو ديگه چه­ت شده؟!
و با حالتی خودمانی به شانه­اش زد.بعد از اين حرکت سدريک،ادوارد با يک عکس­العمل ناگهانی بر روی او افتاد...دستانش را دور گردن او حلقه کرده بود و ميخواست خفه­اش کند.دخترها جيغ مي­کشيدند و پسرها فرياد.رنگ صورت سدريک رفته­رفته کبود ميشد که لودو دست به کار شد،بازوی ادوارد را گرفت و سعی کرد او را به عقب بکشد.چند ثانيه­ای اين کشمکش ادامه داشت که ناگهان ادوراد متوقف شد.ابتدا کمی گيج بود اما وقتی موقعيتش را تشخيص داد و خود را بر روی سينه­ی سدريک نيمه­جان يافت از جايش پريد و خود را مقابل لودو ديد...
حالا اين لودو بود که درنده­خو به نظر مي­رسيد،مردمک چشمانش گشاد و قرمز شده بود و هرلحظه انتظار مي­رفت به بقيه حمله­ور شود...

گويي آن روح شيطانی،هرچه که بود،با هر تماس از يک نفر به ديگری منتقل ميشد.


نقدیوس:
سوژه رو خوب پیش بردی.
اما یه مشکل که از پست های قبلیت هم دیده میشد. اینه که هیجان پستات کمه...
- مثلآ اون زمانی که در مرلین گاه ادوارد حمله میکنه، میتونستی حالات درونی بچه ها رو توصیف کنی...(به طور کلی) این خیلی کمک میکنه به جذابیت پست.
- زمانی که بچه ها ریختن تو مرلینگاه. کارشون به نظر خیلی بی دلیل میاد...! میتونستی بیشتر وحشت بچه ها رو پرورش بدی... تا این عملشون معقول باشه! مثلآ میتونستی بگی که اریکا به سمت اونا حمله کرد، بعد اونا پریدن تو مرلین گاه...
- موضوع انتقال روح شیطانی هم خوب بود. میشه بیشتر پروروندش و اتفاقات جالب تری رو رقم زد.

*یه خورده بیشتر رو پستات کار کن. این پستت نسبت به پست های قبلیت افت داشت!!!

درضمن طول پستت خوبه، یعنی از این طولانی تر نشه. کوتاه تر ایرادی نداره. ولی به هیچ عنوان طولانی تر نشه! این رو حداکثر طول قرار بده.

مرسی؛
لودو؛

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/9/21 18:15:35
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1385 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها اينقدر زود داستان را پيش نبريد.پله، پله...
ببخشيد. كوين يكم ترشي رو زياد كرده بود. من يك ذره ميرم عقب تر. يعني از جايي كه سدريك در را قفل كرد.
..............................................................

-: سدريك! سدريك چرا در را قفل كردي؟؟؟
-: مگه با تو نيست؟؟؟؟
-: سدريك ديوونه، يك بلايي سر كوين ديوونه تر از تو در مياره ها.
-: اصلآ مگه دست تو است؟؟؟بده من اون كليد رو.
-: بچه ها دنيس داره از حال ميره.
-: بلندش كن. بلندش كن ديگه.
-: وروني من ميترسم.
-:هووووي كجا؟؟؟؟
-: بچه ها بياين به مدير بگيم.
-: هيس. نه...نبايد بگيم.
-: من ديوونه رو بگو دارم از اون كليد ميخوام. اِ...چوبدستيم كو؟؟؟
چشمان سدريك قرمز شده بود و داشت به سمت تابلوي تالار ميرفت. ناگهان ايستاد...به سمت بچه ها رفت و با نيرويي باور نكردني آنها را به سمت تابلوي خروجي كشوند...بعد از اينكه تمام بچه ها را بيرون كرد، لبخندي عجيب بر چهره اش نشست و يكدفعه از حال رفت و بر روي زمين افتاد. بچه ها به سمت او خيز برداشتند...تكانش دادند و سدريك كه انگار خواب بوده، فورآ از جا پريد: ها؟؟چيه؟ چطونه؟
دهان بچه ها بازمانده بود. هر كدام قصد داشتند چيري بگويند اما زبانشان در دهان نميچرخيد. سدريك همانند كودكي مظلوم گفت: ما اينجا چيكار ميكنيم؟ مگه تو خوابگاه نبوديم؟؟ من تو رختخوابم خواب بودم.
هانا نفس لرزانش را بيرون داد و دستش را بر روي دهانش گذاشت. نيك و ادوارد، به سرعت و با سستي سدريك را به آنطرف هل داده و تابلوي تالار را بازكردند. ادوارد چنان فريادي زد كه باعث شد هانا و سامانتا و هيپزيبا كه پشت همه ايستاده بودند نيز، به تبعيت از او جيغ بكشند....
تالار كاملآ تميز و بي هيچ آشفتگي، به حالت اوليه خود بازگشته بود و اريكا در حالي كه لباس خود را عوض كرده بود و همچنان از موهايش آب ميچكيد، بر روي كاناپه نشسته بود و با كيف هانا وَر ميرفت. بچه ها حيرت زده و يكي يكي داخل شدند و هانا بلافاصله از ديدن كيف خود جيغ بنفشي كشيد و پشت لودو كه دنيس را ميكشيد، پنهان شد و ناله كنان گفت: كيف من...با من چيكار دارد؟
اريكا سرش را با حالتي كودكانه به سمت بچه ها چرخاند. ورونيكا زمزمه كنان گفت: تالار را تميز كردي؟ آفرين. -و در ادامه با حالتي التماس آميز گفت- با كوين چيكار كردي؟
نيك صبر نكرد و به سرعت به سمت خوابگاه رفت...در هنوز قفل بود.
-: سدريك...سدريك كليد.
-: كدوم كليد؟
-: سدريك جان مادرت كليد.
بغض گلوي نيك را گرفته بود و همچنان ميگفت "كليد".هلگا نيك را كنار زد و گفت: كليد ميخوايم چيكار؟
چوبدستيش را در آورد و به سمت در گرفت...اما قبل از اينكه ورد را بگويد كيفي محكم به پشتش خورد. اريكا از جا بلند شده بود و به سمت او شلنگ بر ميداشت.
در همين هنگام بود كه پروفسور اسپروات وارد شد و گفت: ســـــلام به همگي.
بچه ها خشك شدند...اريكا از حركت باز ايستاد و اسپروات با مهرباني تمام در كنار آنها ايستاد و در همين بين ضربه اي آرام به پشت اريكا زد و گفت: چطوري دخترم؟
اسپروات طوري در برابر زخم هاي فجيح و صورت كبود اريكا نشان ميداد كه انگار اصلآ آنها را نميبيند...اما به محض اينكه دنيس را ديد، جيغي كوتاه كشيد و گفت: يا ريش مرلين...چي شده دنيس؟؟؟
لودو زجه زنان گفت: پرو...پروفسور، كوين....
اسپروات وسط حرف او پريده و گفت: فعلآ فراموشش كن...دنيس فورآ برو پيش مادام پامفري...و تو هيپزيبا، اومدم بگم كه پروفسور فليت ويك باهات كار خيلي مهمي دارد...فعلآ خداحافظ.

........................................................................................
بچه ها فقط يادتون باشه كه اونها هيچي به معلمها و يا مدير نميگن.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان 1385 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
صداي جيغي بنفش تالار عمومي هافلپاف را در بر گرفت...!
همه ي اعضا به سرعت به سمت خوابگاه می رن ... و با اریکا رو می بینن که واستاده و در حال جیغ کشیدنه و دنیس روبه روش در حالی که دستاش رو گوششه داره فریاد می زنه ... همه متعجب به سمت اون دو تا می رن ...
- آره آره! ما هم قبلا تو تیمارستان از این بازیا می کردیم ... می خواستیم ببینیم کی بلند تر داد می زنه ( و شروع می کنه به داد زدن ! )
کسی به حرفای کوین اهمیت نمی ده ... بچه ها به سمت اریکا و دنیس می رن و متوجه می شن که اریکا گوش های دنیس رو محکم گرفته و می خواد اونا رو از جا بکنه ... دنیس هم دستا شو رو گوشاش نگه داشته ...
ورونیکا: سدریک زود باش یه کاری بکن ...
سدریک: آخه چه کار کنم ؟!
ورونیکا در حالی که سعی می کنه دنیس رو آروم کنه دست های دنیس رو از رو گوشاش بر می داره و سدریک با تمام وجود سعی می کنه اریکا رو از دنیس دور کنه ... صدای اریکا به طور ناگهانی قطع میشه و خیلی آروم گوش های دنیس رو ول می کنه ... دنیس هم دیگه فریاد نمی کشه و این وسط صدای مسخره ی کوین که هنوز داره فریاد می زنه تو ذوق می زنه ... همه در حالی که نمی دونن چه کار کنن به کوین زل زده ن ...
لودو : من می رم ساکتش کنم ...
ورونیکا و اسپروات سعی دارن دنیس رو آروم کنن و با وجود شرایط موجود اصلا امکان پذیر نبود. ( کوین هنوز داره داد می کشه! ) سدریک و ادوارد هم در حالی که در فاصله ی مناسبی از اریکا ایستاده ن افکار خودشون رو به زبون میارن ...
سدریک: ببین اون حوله تنشه و موهاش هم خیسه و این فقط نشون دهنده ی یک چیزه ...
ادوارد که اصلا نمی تونست تمرکز کنه و به گوش های قرمز دنیس نگاه می کنه می گه : آره ولی امروز که بارون نیومده؟!
سدریک: منظورم اینه که اون توی حموم بوده!
لودو در حالی که کوین رو کشون کشون به سمت اونا میاره ( کوین هنوز داره داد می کشه! ) رو به سدریک می گه :
- خب ... حتما رفته حموم دیگه! این کجاش مشکوکه؟! در ضمن ( به کوین اشاره می کنه ) اینو چه کارش کنم؟! ساکت نمی شه!
بعد از تلاش زیاد لودو و ادوارد برای ساکت کردن کوین سدریک شروع به حرف زدن می کنه :
- خب ما باید یه دلیلی برای این رفتار اریکا پیدا کنیم ... برای این کار همه با هم به حموم عمومی میریم ... و البته! کوین همین جا پیش اریکا می مونه و برای اطمینان در خوابگاه رو هم از بیرون غفل می کنیم!
بچه ها که از حرف های سدریک سر در نمی آوردن خواسته یا نا خواسته به دنبال اون از خوابگاه خارج شدن و پشت سرشون در خوابگاه رو غفل کردن!
در خوابگاه :
کوین: ایول! بعد از مدت ها تنها شدیم! ببینم اریکا تو از چه رنگی خوشت میاد؟!
........
در حموم عمومی هافل پاف:
همه ی بچه ها وارد حموم می شن ... شیشه های حموم رو بخار گرفته و رطوبت هوا نفس کشیدن رو مشکل می کنه ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!