جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

43 کاربر(ها) آنلاین هستند (37 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
38
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 خرداد 1386 16:17
نمایش جزئیات
آفلاین
دنیس با جرئتی که خودش هم از خود انتظار نداشت گفت : « بله ، به جنگ دعوتت می کنم .. جنگی که ممکنه نابودیش از آن من بشه ... اما برد از آن تو نمی شه. ...
سپس نگاه به لودو و اما کرد. لودو سری تکان داد و جلو آمد و چوبدستی اش را کشید.
اما با چشمانی درشت شده از ترسو لبانی جمع شده از خشم و اشکانی جاری از غم با کمی تامل جلو آمد و او هم چوبدستی اش را کشید.
مرد شنل پوش گفت : « خوب خوب ... هافلپافی ها هم جدیدا زرنگ شدند ... »
سپس ادامه داد : « می خواستیم اول از همه گریفندور رو نابود کنیم ... اما تعدادشون زیاد بود ... پس یک عامل نفوذی توی هافلپاف پیدا کردیم و اول از همه به اون گروه هجوم بردیم ... هجومی بدون درگیری !! »
سپس کاغذی را بالا گرفت و گفت : « همین الآن خیلی از دوستانتون یک کاغذ طلسم شده رو امضا کردند و قول شرف دادند که با ما همکاری کنند. تعداد کمی مونده آقای بگمن ، شما ، خانم دابر ، دنیس ، درک و پیوز و دوشیزه زادینگ ...
بقیه همه با ما پیمان بستند. حالا شما چند نفر چطور می خواهین با یک سری جادوگر اصیل قدرتمند مبارزه کنید ؟ »
دنیس چوبدستی اش را بالا گرفت. آیا صلاح بود آنجا نبرد کنند ؟ آیا نبرد باعث نابودی آخرین هافلپافی های اصیل و پایبند نمی شد؟
اما در کمال تعجب دید که لودو و اما هم چوبدستی هایشان را بالا گرفتند. اما از چشمان لودو خواند که قصد جنگ ندارد .
لودو بلند گفت : «این یک فریبه ... مطمئنم هدف اصلی شما چیز دیگه ای بوده ! »
------------------------------------------------------
سعی کردم خوب بنویسم ... لطفا نقد بشه !


سلام پیوز عزیز

…. جنگی که ممکنه نابودیش از آن من بشه ... اما برد از آن تو نمی شه. ...

- ببین از کلمه " از آن " دو بار استفاده کردی بهتره تا جایی که میتونی برای جلوگیری از تکرار از کلمات جایگزین استفاده کنی مثلا میتونستی اینطوری بنویسی :

"جنگی که ممکنه نابودیش دامن گیر من شود... اما برد از آن تو نمی شود ."
"جنگی که ممکنه نابودیش از آن من شود... اما پیروزی نصیب تو نمی شود ."

در ادامه هم فضا سازی در پاراگراف دوم کمی مشکل داشت . باید طوری فضا سازی کنی که برای خواننده قابل قبول باشه . حالت ها به درستی بیان شود . اما در مجموع پست خوبی بود هر چند موضوع رو خیلی پیش نبرده بودی و دیالوگ هات کمی ضعیف بود .
جای پیشرفت داری و پست های خوبی هم از تو دیدم مسلما اگر برای پست هات وقت بیشتری بزاری بهتر از این میتونی بنویسی و معلومه که قدرت نویسندگی رو داری .

موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/3/30 12:29:08
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/3/30 12:30:59
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: دوشنبه 28 خرداد 1386 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
.... و ادامه داد ما اینجا گیر افتادیم !!!

اما به سرعت از جایش بلند شد در چهره اش نگرانی موج میزد ، لودو و دنیس هم به وضعیت آشفته ای که پیش آماده بود پی برده بودند . لودو به سرعت مشقول گشتن به دور خوابگاه شد مثل اینکه به دنبال چیزی میگردد ولی خود نمیداند دنبال چیست . بالاخره دنیس قفل سکوت را شکست و با صدای لرزان گفت : " فکر کنم این یک توطئه است برای کشتن ما و حتما این کار ...." اشک از چشمانش جاری شد و او را از ادامه دادن بازداشت .

لودو سرش را به سمت دنیس برگرداند و جمله دنیس را تکمیل کرد : "به دست یک موجود وحشی و سیاه انجام میشه ". در صدایش هیچ لرزشی نبود اما در نگاهش ترس چنگ انداخته بود و اضطراب درونیش او را زجر میداد .

اما با لکنت زبان گفت : کی میخواد ما رو بکشه ، مگه ما چیکار کردیم که باید ...

ناگهان دستگیره در چرخید و صدایی گوشخراش از آن خارج شد که اما را ساکت کرد ، همه سرها به سمت در چرخید و نگاه ها به در خیره شد . در باز شد و در چهار چوب آن مردی که شنلی یک دست سیاه به تن داشت نمایان شد . بسیار آهسته در را پشت سرش بست و با صدایی گرفته شروع به صحبت کرد : "جوابت پیشه منه خانم دابز ، جرم شماها همایت از گند زاده هاست و چون گروه کم تعدادی بودید تیر اجدادم اول به سمت شما ها نشانه رفت ، این مدرسه به یک گروه اصیل نیاز داره ."

هر کدام از هافلی ها چند قدم عقب رفتند تا اینکه به دیوار رسیدن . اما مرد سیاه پوش هیچ حرکتی نکرد . نگاه سنگین اش از زیر شنل قلب هر سه آنها را میلرزاند ، لودو با صدایی که بیشتر شبیه وز وز پشه ای بود که در دست کسی گرفتار باشد گفت : ما ... ما ... اصیل هستیم ... و خبر از همایت کسی نداریم ... ولی یک چیزی هست ....

دنیس یک قدم به جلو برداشت و همانطور که اشک هایش به رو گونه هایش جاری بود گفت : ما تا آخرین نفس متحد هستیم و برای مبارزه آماده ایم .... اشک هایش را پاک کرد و چوبدستی اش را در آورد .... برای هافلپاف ، برای آرمان هایمان و برای دوستانمان .

مرد شنل پوش خنده ای دیوانه وار سر داد و چوبدستی اش را در آورد و گفت : به جنگی من و دعوت میکنید که برنده اش خیلی واضحه .....

--------------
ببخشید که بد شد .. یک جوری نوشتم که زودتر این داستان جمع شه و نفر بعدی هم بفهمه چه خبره .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 7 اردیبهشت 1386 12:22
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای عجیبی از پشت در به گوش می رسید که مو را بر بدن سیخ می کرد؛ صدایی شبیه به زوزه ی باد و یا گرگ نمایی که در همان نزدیکی در حال تغییر ماهیت خود است و شاید هم... اما هر چه بود پیام جالبی را به همراه نمی آورد... همه ی مشکلات دست به دست هم داده بودند و از میان آن ها بوی مرگ و نیستی به مشام می رسید.
ناگهان صدایی موحش رشته ی افکار مغشوش اعضای هافلپاف را از هم گسیخت و باری دیگر آن ها را وارد فضای سرد و بی روح تالار کرد... در با صدای گوشخراش و با سرعتی که حتی چشم قادر به دیدن آن نبود بسته شد و دیگر صدایی به گوش نرسید... نه صدایی و نه هیچ حرکت دیگری از بیرون تالار...
لودو در حالی که نفس نفس می زد، از جایش برخاست و با حالتی شق و رق به طرف در به راه افتاد. در دل آرزو می کرد که احساسش درباره ی این موضوع و وقایعی که قرار بود در آینده ای نزدیک به وقوع بپیوندد، اشتباه باشد... اما آیا واقعاً اشتباه بود؟!
لودو به آرامی روبروی در گرفت، سپس دستش را شتابان بالا آورد و روی دستگیره ی عجیبی که به حالت یک گورگن بود، گذاشت. سریع آن را چرخاند. اما هیچ اتفاقی نیفتاد... در باز نشد... حتی تکانی کوچک هم نخورد...
لودو رویش را به طرف بچه ها برگرداند. از نگاهش نگرانی و تشویش می بارید و از اعماق وجودش ترس احساس می شد.
در همان لحظه آیدن به دور و اطراف خود نگاهی انداخت و این واقعیت تلخ را با صدایی بلند اما لرزان اعلام کرد :
- ما گیر افتادیم...
- اما یکی پشت در بود... وقتی لودو به طرف در اشاره کرد من یکی رو پشت اون دیدم اما واقعاً نفهمیدم کی بود... یا بهتر بگم... چی بود؟!
دنیس این کلمات را بر زبان آورد، سپس دستش را روی صورتش قرار داد و سکوت کرد... فضای ناخوشایند تالار و احساس ناشی از آن بر وجود همه مستولی شده بود... سردی نقاط آن با همه بیگانه اما قریب بود... رازی در اطراف آن ها بود، اما هیچ کدام حتی متوجه آن نمی شدند... چه کسی می داند؟! شاید این هم یک نوع طلسم بود! ... یک طلسم مرگبار و چه بسا جبران ناپذیر !
در همان لحظه صدای جیغی از درون خوابگاه سرتاسر تالار را در برگرفت.
" اِما "
در میان جیغ ناگهانی اِما صدای یکی از تابلو ها به وضوح شنیده می شد :
- اوه... اون چیه که داره نزدیک می شه... سر هانتین... سر هانتین... س س ...
با حالت عجیبی در حالی که به سمت چپ خود نگاه می کرد، تته پته کنان کلمات را ادا کرد، سپس به سرعت تابلو را ترک کرد...
لودو آب دهانش را قورت داد و تکرار کرد :
- یه چیزی داره نزدیک می شه...





مثل همیشه عالی . سوژه ت خیلی قشنگ بود . منو مجذوب خودش کرد .

موفق باشی گلم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/2/10 22:53:02
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 10 فروردین 1386 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سامانتا خودش را روی تخت پرت کرد و سرش را میان دستانش گرفت.این چه کار احمقانه ای بود؟او گذاشت که سه انسان...انسان به سدت ادوارد سلاخی شوند.اشک در چشمانش حلقه زد.هرگز چنین خواسته ای نداشت.در این لحظه اما وارد خوابگاه شد.
_:سامانتا؟حالت خوبه؟
سامانتا با حرکتی که حاکی از بیچارگی اش بود گفت:نمیخوام برام دل بسوزونی.من خیلی بدبختم.
اما سری تکان داد:ناراحت نباش!مطمئنم اونا خیلی زود حالشون خوب میشه.
سامانتا ناخواسته پوزخندی زد:هه!اونا دارن میمیرن!
اما لبش را گاز گرفت:نگو سامی!اونا زنده میمونن.من میدونم...
خشم و غضب در وجود سامانتا جوشید و بالا آمد:تو میدونی؟تو میدونی؟تو چی میدونی؟تو یه دختر ابلهی!هیشکی هیچی نمیدونه!همه چشماتون رو بستید...
اما به آرامی به او نزدیک شد:آروم باش سامانتا.ما از یک گروه.هافلپاف.نماد سخت کوشی و قدرت...
مقاومت سامانتا در یک لحظه در هم شکست و فرو ریخت.اشکها بی رحمانه بر گونه هایش هجوم آوردند و او خود را در آغوش اما رها کرد:اوه...اما من متاسفم.من موجود پست و بدبختیم.اما.کمکم کن...
اما با آرامش او را روی تخت نشاند:حالا آروم باش و به من بگو که چی شده...
===
در تالار عمومی.
دنیس سرش را کج کرد:از این زاویه که نگاه کنی به نظر میرسه که وقتی خوابیدن مورد حمله قرار گرفتند.
آیدن عصبانی شد و به او تشر زد:و از این زاویه هم که نگاه کنیم به نظر میرسه تو یه ابله بیش نیستی.
دنیس با عصبانیت چوبدستیش را کشید:ببین جغل.من اجازه نمیدوم که با من اینطوری صحبت کنی...
آیدن هم چوبدستیش را درآورد:برو بابا!کی اهمیت میده که تو اجازه میدی یا نه؟
قبل از اینکه دنیس جواب آیدن را بدهد لودو به زحمت چشمانش را گشود:من...دنیس..گوش کن...اون...
انگشت اشاره لودو به سمت در ورودی بود و همه مسیرش را دنبال کردند...




آیدن جان پستت با توجه به اینکه یه مدتی از تالار و رول نویسی دور بودی خوب بود .
فقط ایرادهای نگارشی داشت که اگه از روی پستت چند بار می خوندی مطمئنا رفعشون می کردی .

ولی انتهای پستت با عجله بود . یعنی یه جورایی انگار میخواستی سر و ته موضوع رو به هم برسونی .
در ضمن توی موضوعات جدی بهتره از طنز استفاده نکنی . ( منظورم مشاجره ی دنیس و آیدن هست )
اون قسمتی که لودو به هوش میاد که حسابی عجولانه بود . به خواننده شوک وارد می کنه .

و یه نکته هم اینکه وقتی می نویسی ( در تالار عمومی ) این رو حداقل یا بزرگتر بنویس و یا از همه مهمتر اینکه یه اینتر بین اون خط و خط بعدی بزن .

بازم می گم بد نبود . موفق باشی .

در تكميل صحبت هاي اريكا عزيز بگم كه:
اون قسمت كه كمي طنز وارد داستان كرده بودي به نظر من هيچ ايرادي نداشت و خيلي هم ميتونه استفاده ي درستش پست رو زيباتر كنه!
در مورد آخر پستت هم با اريكا موافقم، خيلي عجولانه بود، ميتونستي خيلي بهتر فضاسازي كني براي آخر و بهتر بود توصيفات بيشتري به كار ميبردي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/1/13 22:48:35
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/1/13 22:55:40
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/1/15 15:24:50
و اکنون باز گشته ام تا اینجا را برای ویولت بودلر جهنم کنم...
ویولت من هنوز نرفته ام...
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 فروردین 1386 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تق! تق! تق! ...
- كيه؟
- منم پروفسور.
- بيا تو پسر!

ادي درب رو خيلي محتاطانه، در حالي كه اطراف را ميپاييد كه كسي وي را نبيند باز كرد و داخل اتاق كم نور اسنيپ شد....
ادوارد بدون هيچ حرفي جلو رفت و مقابل ميز اسنيپ ايستاد.

- بشين.
ادوارد به نرمي برروي صندلي چوب بلوط نشست.
- خوب پسر... فكرهات رو كردي؟!
ادي خيلي محتاطانه و شمرده گفت: آره پروفسور. من... دوست دارم برم گريف.
اسنيپ دستي به چونش كشيد و گفت: گريف؟ فكر ميكردم به اسليترين علاقه داري...
ادي سرش رو پايين انداخته بود و چيزي نگفت... علاقه اي نداشت در اون لحظه در چشمان اسنيپ نگاه كنه!

- خوب، بقيه ي دوستات رو چيكار كردي؟
ادي كه منتظر همين لحظه بود كه اسنيپ موضوع رو عوض كنه، بلافاصله جواب داد: پروفسور اونا فكر ميكنن كه اين خواست جناب دامبلدوره!
اسنيپ نيش خندي زد و گفت: آلبوس؟
- بله پروفسور... اونا فكر ميكنن...
اسنيپ اجازه نداد كه ادي حرفش رو كامل كنه و با همان لحن خشك هميشگي، بدون هيچ حسي گفت: ميدونم... ميدونم...! تو چيكار كردي پسر؟
- پروفسور من... من... چجوري بگم! من همون كاري كه شما گفتيد رو انجام دادم...
- مطمئني؟!
ادي پس از اندكي سكوت گفت: م م م... بله... من همه ي اون كارها رو كردم... ولي... ولي مجبور شدم كه لودو و اريكا و ورونيكا رو بيهوش كنم!
- بگمن و زادينگ و ادونكور؟ ... اونا خيلي فوضولن! فعلآ به هوش نيارشون...
- چشم پروفسور.
- بايد همينطور پيش بري... فقط هيچ كس نبايد چيزي بفهمه! مخصوصآ آلبوس! اميدوارم اون موضوع ها رو قاطي كنه.

و سپس بعد از مكثي كوتاه، اسنيپ چشمان بي حالش را تنگ كرد و در چشمان ادي زل زد و با لحني مرموز ادامه داد:
- حواست خيلي جمع باشه پسر... ميفهمي كه چي ميگم؟
وقتي اسنيپ جمله ي آخر را با آن لحن گفت... مو بر بدن ادي راست شد و نتوانست جوابي بدهد... البته به نظر اسنيپ هم منتظر جواب نبود و ادامه داد:
- تو ميتوني يك عضو شجاع گريفيندور باشي... حالا پاشو برو تالار تا كسي متوجه نشده!

ادوارد آب دهانش را فرو داد و به سمت درب خروجي اتاق اسنيپ حركت كرد...
اسنيپ لبخند خشك هميشگي را بر لب آورد و نظاره گر خروج ادوارد بود... و ناگهان گفت:
- ادوارد جك! اون كارهايي كه گفته بودم رو هم به موقش انجام بده...
- چشم پروفسور.

ادوارد اين را گفت و از اتاق خارج شد و به سرعت از همان راه مخفي به تالار بازگشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 27 اسفند 1385 13:28
نمایش جزئیات
آفلاین
عرق سرد روي پيشاني لودو .اريكا و ورونيكا نشسته بود از خشم ميلرزيدند.

سريع خود را به ورودي رساندند قبل از اينكه چيزي بگويند متوجه غيبت ادوارد در گروه سه نفره انها شدند.

لودو با كمي تاخير پرسيد:ادوارد كو؟!ادوار....
_استيو پيفايو
حتي قبل از اينكه لودو و بقيه بتوانند دست به چوبدستي ببرند نوري قرمز انها احاطه و بد جسد بيجان انها روي زمين افتاد سامنتا كه داشت هق هق ميكرد فرياد زد:چيكار كردي..ادوارد
پيشاني ادوارد را قطرات ريز عرق شوانده بود باحالتي دست پاچه گفت:هيچي..فقط بيهوش شند..فقط بيهوشن..(جمله دوم را با تاكيد خاصي بيان كرد)..بايد يه كاريشون كنيم ..الان بقيه از سر امتحان ميان...
سامنتا با فرياد گفن:من ديگه نميخوام تو اين كار باشم..قرار نبود اينجوري بشه
ادوارد چشم غره وحشتناكي به سامنتا رفت:الان ديگه وقت كنار كشيدن نيست...
كوين هم كه از بدو شروع ماجرا ضربان قلبش به شدت تند شيده بود كمي ارام گرفته بود به كمك ادوارد رفت و جسد اريكا ورونيكا و لودو را به حالت نشسته روي مبل سه نفره كنار شومينه گذاشتند.
ادوارد توضيح داد:سامنتا نگران نباش اين ورد فقط حافظه ي كوتاه مدت اونها رو از بين ميبره...فقط نميدونم چهطوري اين كارمونو توجيح كنيم بايد يه علتي براش بسازيم.
به ميز روبروي مبل نگاه كرد چاقوي ميوه خوري رو برداشت و ان را به گردن لودو نزديك كرد
سامانتا:نه(كشيده)

نيم ساعت بعد

بچه هاي تالار بچ بچ كنان وارد ميشدند از امتحاني سخت برميكشتند درك كه از همه خسته تر بود تند به داخل تالار دويد تا خود را به خوابگاه برساند اما ناگهان از ترس خشكش زد و فريادي كشيد و همانجا به زمين افتاد بقيه خود را به سرعت به او رساندند درك با انگشت اشاره به روبرو اشاره ميكرد جماعت برگشتند و صحنه وحشتناك را ديدند

لودو اريكا و ورونيكا روي كاناپه سه نفره غرقه در خون نشسته بودند صورتشان ارام و چشمانشان بسته بالاي سر انها رو ي ديوار تالار با حروف قرمز و بزرگ مانند خون كلمه اي اسرار اميز نوشته شده بود
---------------------گوركن مرده---------
بچه ها خشكشان زده بود صداي هق هقي از درون ورودي تالار شنيده شد همه برگشتند ادوارد و كوين و سامنتا وارد شدند سامنتا سرش را روي شانه كوين گذاشته بود و گريه ميكرد.وقتيصحنه را ديد هق هقش شديد تر شد كوين و ادوارد هم خود را متعجب نشان دادند و بعد به بقيه پچها پيوستند.

تلاش بچه ها براي بهوش اوردن لودو و بقيه بينتيجه بود ولي همچنان كار ميكردند ادوارد مراقب اوضاع بود و وقتي متجوه شد بچه ها حتي كوين و سامنتا نيز حواسشان به او نيست به سمت خوابگاه رفت.

به زير تختش يورش برد چمدانش را پيش كشيد گودالي در زير ان نمان شد دوباره به بچه ها نگاه كرد و وقتي ديد كسي مراقبش نيست خنده اي مضحك كرد و خود را به گودال سپرد






ادوارد جان پستت از نظر سوژه واقعا عالی بود . مخصوصا قسمت آخرش .ولی روند داستانت سریع بود . می تونستی بیشتر به قسمتهای مختلف داستان بپردازی .

پاراگراف بندیت کمابیش مشکل داشت . ایرادهای نگارشیت هم فوق العاده بود . من به ایرادهای جزئی زیاد گیر نمیدم ولی وقتی این غلط ها زیاد بشه ، علاوه بر اینکه خواندن پست رو برای فرد مشکل می کنه ، در نهایت ممکنه باعث دلزدگی اون هم بشه .مطمئنا اگه چند بار از روی پستت می خوندی دیگه حتی یه ایراد نگارشی هم نمیشد توش پیدا کرد .

قوانین نگارشی هم که بحمدالله اصلا وجود نداشت که ازش ایرادی بگیرم !

به این قسمت توجه کن :
جماعت برگشتند و صحنه وحشتناك را ديدند

به کار بردن کلمه ی ( جماعت ) اون هم در پستی که کاملا لحن اون جدی هست ، نادرسته . به جای اون بهتر بود از ( همه ) استفاده می کردی .


بیشتر روی پستهات کار کن .
راستی از اینکه می بینم توی تالار می پستی واقعا خوشحال شدم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد جک در 1385/12/27 13:48:00
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/1/1 22:22:40
روح جنمار قديم ميكند:

[url=http://ww
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 27 اسفند 1385 12:48
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو نفسش را با حرص بیرون داد و سپس دستش را به طرف نرده ای که در سمت چپ او واقع شده بود، دراز کرد. در حالی که آشکارا سعی می کرد آرامش از دست رفته ی خود را بازگرداند، با آزردگی خاطر لب به سخن گشود :
- دیگه همه چی تموم شد... گروه ما از هم می پاشه... این واقعیت رو نمی تونیم انکار کنیم چون همگی از نظر اسنیپ درباره ی ما و گروهمون خبرداریم. و این می تونه معنی این داشته باشه که همه چی زیر سر اسنیپه و ما بدون...
ورونیکا با خشم فریادی کوتاه کشید و با چشمانی گشاد شده به صورت برافروخته ی لودو چشم دوخت. دستش را به نشانه ی سکوت روی بینی اش قرار داد و شتابان صحبت او را قطع کرد. گفت :
- صبر کن لودو... فکر نمی کنم درست باشه انقدر سریع قضاوت کنی. حتماً موضوع چیز دیگه یی هست وگرنه اسنیپ خودش رو به ما نشون نمی داد.
اریکا چشمانش را به نشانه ی تفکر باریک کرد و عرصه ی دید را بر خود تنگ ساخت. با حالتی عجیب به چپ و راست نگاه کرد، سپس دست چپش را بالا آورد و به ساعتش نگاهی انداخت. سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد. بعد از آن نیز رویش را از ورونیکا و لودو برگرداند و به پشت سرش خیره شد... " دقیقاً همان جایی که اسنیپ تا چند دقیقه ی پیش از آن جا گذشته بود " ناگهان با سرعت به عقب برگشت و با صدای تقریباً آهسته ای اعلام کرد :
- ما باید بریم تالار هافل...
- داشتیم همین کار رو می کردیم که این ماجرا پیش اومد.
لودو این کلمات را بر زبان آورد و بعد از آن همگی بدون این که کوچک ترین کلمه ای بر زبان بیاورند، با گام هایی آرام و شمرده به طرف تالار به راه افتادند. در راه سکوت محض برقرار بود و خوشبختانه بر سر راه آن ها هیچ کس و هیچ چیزی قرار نداشت؛ تا جایی که صدای قدم های مکررشان در فضا طنین می انداخت.
سرانجام بعد از گذشت چندین دقیقه روبروی در ایستادند. لودو آهی کشید و کلمه ی رمز را ادا کرد :
- آفتابه ی مرلین... مسخره تر از این هم کلمه ی عبور دیده بودین؟!
در همان لحظه در به آرامی گشوده شد. قبل از این که آن ها در را به طور کامل باز کنند، اریکا به طرف هر دوی آنان برگشت و هشدار داد :
- مواظب باشین... شاید امروز بتونیم از خیلی از موضوعات سر در بیاریم و شاید هم...
و سپس به طور اتفاقی صدای آشنایی از درون تالار شنیده شد و همین باعث شد تا اریکا سخن خود را نیمه تمام باقی بگذارد. صدایی که نماد آشفتگی حال فردی مشخص بود، به وضوح به گوش می رسید... همگی با تمام وجود او را می شناختند.
- زود باش... الآن میان... نه سامانتا اون جا نه !
- می شه اسم من رو انقدر بلند صدا نزنی، ادوارد؟! ... ممکنه کسی بشنوه.
- می تونین دعواهاتون رو برای بعد بذارین. هوم؟!
- اون کتاب رو بده به من... هنوز طلسم رو تو یه جاهاییش اجرا نکردم. بعد از اون هم می زاریم رو میز ورونیکا. ترتیب کتاب شگردهای جادویی اریکا و لودو رو هم خودتون بدین... اما این هنوز اول کاره... بقیه رو چی کار کنیم؟!
ترتیب طلسم؟! ... افسون کردن کتاب های آن سه نفر؟! ... بقیه ی کارها؟!
ناگهان اریکا با صدای بلندی نفس کشید؛ طوری که صدای آن در راهرو و چه بسا تالار منعکس شد. بعد از آن نیز صداهای درون تالار فرو نشست و بعد قدم هایی آهسته به طرف در نزدیک شد ... !

---------------------------------------------------------

ببخشید خیلی طولانی شد... می دونم!






اهم اهم ... دیدین من بالاخره برگشتم ؟ دلم برای نقد کردن تنگ شده بود ( چه دروغ برگی اول سالی گفتم !)
خب . حالا میریم سراغ نقد :

پستت پست مناسبی بود . یه جورایی بهتره بگم روشنگر بود . طوری که به راحتی به نفر بعدی این امکان رو میداد که اونو ادامه بده .

برخلاف گفته ی خودت ، اندازه ش هم مناسب بود . خواننده رو خسته نمی کرد . ولی فقط یه ایراد کوچیک داشت :

( صدایی که نماد آشفتگی حال فردی مشخص بود، به وضوح به گوش می رسید... )

اینجا واقعا جمله ت مشکل داشت . اونم اساسی !

وارد بقیه ی جزئیات نمی شم . چون ایرادی توش ندیدم .

موفق باشی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/1/1 22:28:35
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 11 اسفند 1385 19:53
نمایش جزئیات
آفلاین
دماي فضا ناگهان به طرز محسوسي کاهش يافت...
آنها به يكديگر نگاه كردند و سپس صداي لرزان ورونيكا به گوش رسيد كه ميگفت : شايد هم اين باشه ، شايد من اشتباه كرده باشم ، شايد ...
لودو كه وروني را درك ميكرد گفت : اشكالي نداره وروني ، آخه چرا خودتو سر زنش ميكني ؟ مگه چي شده حالا ..
پس از چند دقيقه ، ورونيكا نيز متقاعد شد و هر سه به طرف تالار عمومي ميرفتند كه صداي پروفسور اسنيپ را از آن سوي راهرو شنيدند كه بلند لودو را صدا ميزد و پس از چند ثانيه به نزديكي آنها رسيد و سپس گفت : آقاي بگمن ؟ دوشيزه زادينگ و ادونكور ، شما اينجا چي كار ميكنيد ؟
اسنيپ با لحني توهين آميز و چهره اي متعصب اين كلمات را به زبان آورد و هر چند ثانيه سرش را به طرف آنها ميكرد و به چشمان آنها نگاه ميكرد ...
لودو در حال پيدا كردن راهي براي خلاصي از دست او را داشت و با تته پته مشغول توضيح دادن بود كه اسنيپ شنلش را تكان داد و با قدم هاي سريع به سمت طبقه بالا ميرفت ..
پس از دور شدن كامل اسنيپ از آن منطقه اريكا پرسشگرانه گفت : به نظرتون اون اصلا واسه چي اينجا بود ؟ چرا يك دفعه رفت ؟
ورونيكا كه موضوع مهمتري را در نظر داشت گفت : ولش كنيد ، اين چيزا مهم نيست ، فعلا بچه ها منتظر ما هستند .
لودو و اريكا با حركت سر خود ة موافقت خود را اعلام و به سوي تالار هافل حركت كردند . در بين راه با سرگروه هاي گروهاي ديگر روبرو شدند كه در حال انجام وظيفه بودند . وقتي از طبقه ششم گذشتند اسنيپ را ديدند كه از اتاق دامبلدور بيرون آمد و بدون اينكه به آنها نگاه بكند به سمت اتاق خود رفت .
ورونيكا : صبر كنيد ، اون پيش دامبلدور چيكار داشت ؟
اريكا كه ظاهرا خود برايش جاي اين سوال وجود داشت گفت : من شنيدم اون ذهن خواني بلد هست !
سپس صداي يكپارچه آنها به گوش رسيد كه با هم گفتند : نه !!!

><><><><
اگر بد شد شرمنده ام ، موضوع پيچيده هست ، ترسيدم جلو
ببرم موضوع رو ، بعدش مجبور بشم سوژه رو شهيد كنم .



پستت پست جهت دهنده اي بود ارني جان . به خوبي داستان رو كش داده بودي . اينم خودش هنري هست .

واكنش هاي ورونيكا و اريكا و لودو رو به خوبي توصيف كرده بودي . ديالوگ ها هم به تناسي بين اين سه نفر تقسيم شده بود . خيلي خوبه . ولي اين قسمت ها رو ببين :

لودو در حال پيدا كردن راهي براي خلاصي از دست او را داشت و با تته پته مشغول توضيح دادن بود كه اسنيپ شنلش را تكان داد و با قدم هاي سريع به سمت طبقه بالا ميرفت ..

( لودو كه سعي در پيدا كردن راهي براي خلاصي از او بود ، تته پته كنان مشغول توضيح دادن شد كه ناگهان اسنيپ حركتي به شنلش داد وطي حركتي ناگهاني ، با قدم هاي سريع به سمت طبقه ي بالا رفت )

لودو و اريكا با حركت سر خود ة موافقت خود را اعلام و به سوي تالار هافل حركت كردند .

( لودو و اريكا با حركت سر موافقت خود را اعلام و به سوي تالار هافل حركت كردند .)

من شنيدم اون ذهن خواني بلد هست .

( اين نكته ي رو همه ي هري پاتر خوان ها ديگه مي دونن . بهتر بود اين قسمت رو طوري مي نوشتي كه انگار هر سه ي اونها از اين حقيقت آگاه هستن اما فراموش كردن كه اريكا به اون رو نفر يادآوري مي كنه )

موفق باشي

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/12/16 22:16:01
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/12/16 22:23:49
پاتر , رولینگ خزیده کردت !!
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 22 بهمن 1385 07:07
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان اریکا در میانه راه ایستاد چنان که گویی به دیوار نامرئی برخورد کرده است.
ورونیکا به سمت او برگشت:چرا وایسادی؟الان اونا مشغول...
اریکا با دست به او اشاره کرد که ساکت باشد و بعد به آرامی گفت:ما چه مدرکی دال بر این داریم؟
لودو که گیج شده بود پرسید:دال بر چی؟
اریکا با همان لحن آرام و خطر ناک گفت:چه مدرکی داریم که دامبلدور میخواد گروه رو بپاشونه؟
ورونیکا که گمان میرفت همان لحظه منفجر شود فریاد زد:مگه کر بودی؟نشنیدی که گفت تا همین جا کارشون خوبه و باید اون رو ادامه بدن؟خل شدی؟مختو به کار بنداز!
لودو با نگرانی تذکر داد:آروم باش ورونی!کل مدرسه الان میفهمن...
اریکا با سماجت گفت:نه!ما مدرکی نداریم!شاید دامبلدور داشته در یه مورد دیگه با اونا صحبت میکرد.
ورونیکا به سختی خود را آرام نگه داشت و در حالی که از شدت خشم میلرزید گفت:گوش کن...نه حرف نزن گوش کن.یه سوال اساسی میمونه و اینه که چرا سام(سامانتا)گفت:ما نمیتونیم گروه رو خراب کنیم؟!
ناگهان نوری حاکی از حل کردن مساله ای بغرنج در صورت اریکا درخشید:اون...دامبلدور نمیخواد گروه رو منحل کنه!فقط میخواد...ورونیکا عصبانی نشی ها!ولی فکر میکنم فقط میخواد که ما رو امتحان کنه!
دمای فضا ناگهان به طرز محسوسی کاهش یافت...
***
اینم از اولین رول من تو این تاپیک!خیلی خیلی موضوع قشنگیه!خارق العاده اس!فقط یادتون نره که:
1)پستم رو نقد کنین.
2)من رو هم وارد داستان کنین!


پست خوبي بود . بذار دونه دونه بريم جلو .
اول از همه مي پردازيم به سوژه . به نظر من كه سوژه ي خاصي نداشت . فقط پست قبلي رو ادامه داده بودي . منظورم اين نيست كه پستت به درد نمي خورد . اتفاقا در بعضي موارد توي تاپيك هايي كه موضوع جدي دارن ، لازمه كه گاهي اوقات در بعضي از جاها، روند داستان يه كم كند بشه و بيشتز به جزئيات و حالات پرداخته بشه . اين خودش باعث ميشه كه خواننده به طور مرتب شاهد حوادث


عجيب نباشه و غافلگير نشه .
پس از اين جهت مشكلي نداشت . چون تونسته بودي توي چند تا
ديالوگ سازنده اين كار رو به خوبي انجام بدي.
چون پستت بيشتر ديالوگ داشت به خاطر همين فضاسازيش كم بود . البته اين ايراد محسوب نميشه . چون در عوض حالات افراد رو به خوبي توصيف كرده بودي.

پاراگراف بندي هم مشكل نداشت . ايرادهاي نگارشي هم نداشتي . حداقل من كه نديدم . از قوانين سجاوندي هم به خوبي استفاده كرده بودي. در ضمن اسم تو هم خواه نا خواه وارد داستان خواهد شد . عجله نكن پسر خوب.

مطمئنم كه مي توني بهتر از اينها هم پست بزني. موفق باشي .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/11/22 23:01:14
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 10:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه­ی داستان
نزديک کريسمس بود و بچه­ها توی تالارشون مشغول درس خوندن بودن. هر کی تو حال و هوای خودش بود که يهو پروفسور اسپراوت اومد تو و بعد از يه عالمه کلنجار رفتن با خودش گفت که مديريت مدرسه ميخواد بچه­های هافلو بين گروه­های ديگه تقسيم کنه و درنتيجه ديگه هافلپافی وجود نخواهد داشت.
اول همه­ی بچه­ها دپرس شدن و پروفسور هم هق­هق کنان از تالار خارج شد اما بعد هر کس به اين فکر فرو رفت که بهتره توی کدوم گروه بيفته. اريکا که از دست بچه­ها کفری شده بود پرخاش کرد که چطور راضی به از بين رفتن هافل ميشن و لودو باهاش موافقت کرد؛ بعد لودو گفت که بهتره تحصن کنن تا به حرفشون گوش کنن. اما روز بعد وقتی از خواب پا شدن تحصن رو از ياد بردن، از يه طرف گرسنگی بهشون فشار مي­آورد و از طرف ديگه نمي­خواستن با امتحان ندادن از درسشون بيفتن.
بعد از خوردن صبحانه بچه­ها رفتن که امتحان بدن اما وسط راه اريکا ايستاد و گفت که بايد به دفتر مدير مدرسه برن و اونو از اين کار منصرف کنن. بچه­ها به ناودان کله­اژدری رسيده بودن که پروفسور اسپراوت از دفتر دامبلدور بيرون اومد و اشک­ريزان گفت که مديريت مدرسه گفته­ن اون رئيس گروه بی­لياقتی بوده. بچه­هاي هافل داشتن به اون دلداری ميدادن که اسنيپ اومد و با بدخلقی فرستادشون سر جلسه­ی امتحان.
بعد از امتحان هم مک­گونگال به هافلی­ها گفت که نمي­تونن به تعطيلات برن تا درباره­ی خودشون و گروهشون تصميم­گيری بشه.
بعد از اون همه تو تالار جمع شدن و اول غمباد گرفتن اما بعد به اين فکر افتادن که حالا که بايد تمام تعطيلات رو توی هاگوارتز بگذرونن فرصت خوبی دارن که فکرهاشونو بريزن رو هم و يه راه چاره­ای پيدا بکنن.
بعد اريکا طی يه سخنرانی طولانی به بچه­ها مي­فهمونه که هيچکس حق نداره گروه اونا رو که به سختکوشی معروفه از هم بپاشه و بچه­هاشو از هم جدا کنه، پس بايد با پروفسور دامبلدور صحبت مي­کردن. خلاصه، قرار شد که تا ساعت هشت شب همه فکرهاشونو بکنن و دوباره دور هم جمع بشن.
اما قبل از ساعت هشت و رأس ساعت هفت و نيم درهای تالار باز و دامبلدور وارد اونجا شد. دامبلدور سخنان خيلی رمزآلودی رو به زبون آورد، مثل: " نيم ساعت ديگه ممکنه خيلی اتفاق­ها بيفته و ديگه جای جبرانی براش باقی نمي­مونه و اينکه همه­ی اين موضوعات ممکنه برگشت­پذير باشن! " ... و همچنين گفت: "از بين بردن هافلپاف دليل داره و اگه بتونن اين دليل رو کشف کنن موفق ميشن و اگه نتونن هافلپاف نابود ميشه"!
دامبلدور از تالار رفت در حالی که هيچکس نفهميد چي گفت. همه فقط مي­دونستن که نيم ساعت ديگه قراره واسه­شون يه اتفاقی بيفته. در نتيجه لودو و اريکا داوطلب شدن تا برن دنبال دامبلدور و ازش بخوان که توضيح بيشتری بده.
دامبلدور توی دفترش با استفاده از يه وسيله­ی عجيب به اون دوتا خيانتکاری عده­ای از بچه­های هافل به همديگه رو نشون داد... مثلاً کوين که معجون دنيس رو خراب کرده بود يا سامانتا که برگه­ی امتحانی اريکا رو پاک کرد و همچنين ادوارد رو نشون داد که به لودو معجون سمی رو خوروند تا يه هفته تو درمانگاه بيفته و خودش تو کوييديچ بهتر باشه.
لودو و اريکا به تالار برگشتن و بعد از يه سری دعوا و بگو مگو همه چيزو توضيح دادن... اينکه بچه­هاي هافل پشت هم نيستن و همون بهتر که از هم جدا بشن. نيم ساعت شده بود و اون اتفاق افتاد... از بين رفتن يکرنگی و دوستی بچه­ها!
در اين ميان زاخارياس از بچه­ها خواست که دلايل خيانت و خرابکاری­هاشون رو توضيح بدن. سامانتا يه سری داستان به هم بافت که به اريکا حسودی مي­کرده و اينا اما هيچکس حرفشو باور نکرد.
دوباره همه از دست هم شاکی شدن و ورونيکا به طور کاملاً تصادفی، وقتی داشت همينجوری کتاب سامانتا رو ورق ميزد يه کاغذ ديد... يه کاغذ پوستی که با مرکب سياه توش چيزهايي نوشته شده بود. اما قبل از اينکه ورونيکا بتونه اونو بخونه سامانتا کاغذو کش رفت و از تالار دور شد.
در اين لحظه دامبلدور دوباره وارد تالار شد و به بچه­ها گفت که دو روز فرصت دارن تا به وضعيت گروهشون رسيدگی کنن و اونجا رو ترک کرد. بعد از رفتن او، اريکا و ورونيکا به خوابگاه رفتن و با هم صحبت کردند... درباره­ی اينکه رفتار ادوارد، سامانتا و کوين خيلی عجيب شده و همينطور اينکه چرادامبلدور انقدر به اون سه تا نگاه ميکرد؛ بعد هم درباره­ی اون تکه کاغذ حرف زدن و بدون رسيدن به نتيجه خوابيدن.
روز بعد لودو، اريکا و ورونيکا باز هم اون سه نفرو ديدن که يه کاغذ پوستی به دست داشتن و تصميم گرفتن که شب هنگام تعقيبشون کنن و از ماجرا سر در بيارن؛ اما خيلی زودتر اين فرصت براشون پيش اومد. توی قلعه و وقتی از يکی از راهروها عبور مي­کردن چيز عجيبی ديدن... يه در که روش نوشته شده بود: "ممنوعه" !
اونا به در نزديک شدن و صداهايي پچ­پچ مانند شنيدن...

---------------------------------------------------------
بچه­ها، انتهای پست يکی مونده به آخر و پست آخری رو بخونيد و بعد داستانو ادامه بديد.
مرسی


ويرايش لودو:
راستي، شرمنده كه خلاصه زياد شد! از اين كوتاهتر نميشد!
در ضمن ملت ديديم داستانش خيلي باحاله حيفمون اومد عوضش كنيم! پس بپستيد تا داستان به اين قشنگي رو زمين نمونه!

رنگ خلاصه عوض شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1385/11/20 10:11:05
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/11/20 17:58:27