آنیتا دامبلدور
از قدح اندیشه
- تولد نقش
- 1396/09/23
- آخرین ورود
- شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
- عضویت
- 1384/08/27
- پستها
- 1323
چونکه لونا نتونست به دلایلی بپسته، بنده با اجازه ی هگر، دارم می پستم!
-----
_ نمیخوام آقا... همممم.... عجب گیزری... اممم... !
_ نه دخترم! تو باید تقویت بشی! الان نمی فهمی! بخور بابایی!
بادراد و آوریل، دستای آنیت رو گرفتن و اش هم دور مچ پاهای آنیت پیچیده که تکون نخوره؛ و اسکی داره همینجوره غذا توی حلقوم انیتا می چپونه!
تقریبا آنیتا باد کرده و از شدت اینکه دیگه جا نداره تا غذا بخوره، اشکاش به حالت رودخانه ی فصلی، طغیان کرده!
10 دقیقه بعد...
_ آفرین آنیت، تو موفق میشی! برو برو! ما از پشت ساپورتت میکنیم!
در ضمن آوریل سریعا و قبل از هر گونه سو برداشت، یک کاغذ میگیره جلوی دوربین که در اون حاج کالین و برادر حمید استشهاد داده بودند که این چهار نفر قزوینی نیستن!
آنیتا که خیلی غذا خورده بود وخوابش گرفته بود، سعی داشت چشماش رو به زور باز نگه داره! همینجوری همش تلو تلو میخورد و ملت منحرف فکر میکردند که آنیتا انگور خورده، رفته توی آفتاب خوابیده!
آنیت میره چکش رو بر میداره، نگاهی به چتر باکس میکنه، نگاهی به منوی مدیریت! سرش داشت گیجی ویلی میرفت. چشماش تار شده بودن، هگر دو تا شده بود! آنیتا با همون چشمای خواب آلودش گفت:
_ اِِ ! این ورپریده رفته سر خودش هووو آورده؟! عجب بوقیه ها!
چکش رو میبره هوا، ملت دچار کف زدگی میشن! اون رو می چرخونه، ملت دچار جسوف میشن! و در آخر چکش رو پرت میکنه طرف چتر باکس و ...
جریننگگگگگ !
خر... پف!
خب چون صداها خیلی تابلو بودن و اگر نفهمیدین واقعا باید به بالاخونتون شک کرد، از توضیحشون خود داری میکنیم!
حدود 4 ساعت بعد...
_ پاشو بوقی! همه مسابقه دادنا، الان ت%D
-----
_ نمیخوام آقا... همممم.... عجب گیزری... اممم... !
_ نه دخترم! تو باید تقویت بشی! الان نمی فهمی! بخور بابایی!
بادراد و آوریل، دستای آنیت رو گرفتن و اش هم دور مچ پاهای آنیت پیچیده که تکون نخوره؛ و اسکی داره همینجوره غذا توی حلقوم انیتا می چپونه!
تقریبا آنیتا باد کرده و از شدت اینکه دیگه جا نداره تا غذا بخوره، اشکاش به حالت رودخانه ی فصلی، طغیان کرده!

10 دقیقه بعد...
_ آفرین آنیت، تو موفق میشی! برو برو! ما از پشت ساپورتت میکنیم!
در ضمن آوریل سریعا و قبل از هر گونه سو برداشت، یک کاغذ میگیره جلوی دوربین که در اون حاج کالین و برادر حمید استشهاد داده بودند که این چهار نفر قزوینی نیستن!

آنیتا که خیلی غذا خورده بود وخوابش گرفته بود، سعی داشت چشماش رو به زور باز نگه داره! همینجوری همش تلو تلو میخورد و ملت منحرف فکر میکردند که آنیتا انگور خورده، رفته توی آفتاب خوابیده!

آنیت میره چکش رو بر میداره، نگاهی به چتر باکس میکنه، نگاهی به منوی مدیریت! سرش داشت گیجی ویلی میرفت. چشماش تار شده بودن، هگر دو تا شده بود! آنیتا با همون چشمای خواب آلودش گفت:
_ اِِ ! این ورپریده رفته سر خودش هووو آورده؟! عجب بوقیه ها!
چکش رو میبره هوا، ملت دچار کف زدگی میشن! اون رو می چرخونه، ملت دچار جسوف میشن! و در آخر چکش رو پرت میکنه طرف چتر باکس و ...
جریننگگگگگ !
خر... پف!
خب چون صداها خیلی تابلو بودن و اگر نفهمیدین واقعا باید به بالاخونتون شک کرد، از توضیحشون خود داری میکنیم!

حدود 4 ساعت بعد...
_ پاشو بوقی! همه مسابقه دادنا، الان ت%D
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

گفت : اوهو ... ماندی مراقب حرف زدنت باش ها !
: این موتوره یا قارقارک ؟
وارد می شود.
ملت تماشاگر را سر گرم می کند.
مقابل فرگوس نشسته است.

و لوپین به این صورت
خارج میشود آنگاه بر بالای منبر رفته و به این صورت در می آید
"
و میگم: "خب آیتم این مرحله اینه که شرکت کننده ما باید به هگر یاد بده چطوری آیتم انتخاب کنه!"