جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خوابگاه‌های گریفیندور

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 22 فروردین 1386 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
جنگ به پایان رسیده بود. همه خسته و وارفته در اطراف سالن عمومی افتاده بودند. استر گفت:
- اصلا اگه ما بخوایم همینجور کسل بمونیم باید کیو ببینیم!؟
در اینجا دوربین لیلی رو نشون می ده که به حالت اسلاموشن یک آبنبات چوبی رو از جیبش می بره طرف دهنش ، بعد مگور فندک می زنه و لیلی آبنباتشو روشن می کنه. در تمام مدت این کار هم در پس زمینه لارتن دیده می شه که لیلی رو با حالت مرموزی زیر نظر گرفته! بعد لارتن می گه:
- یه سوژه برای رفع کسالت پیدا کردم! پسرا و دخترا همه بیاین اینجا! البته به جز لیلی!
لیلی:
- این یعنی چی؟
لارتن بصورت :
- بعدا می فهمی!
استر که با حالتی مانند یک آدم 280 کیلویی! از جاش بلند می شه می گه:
- وای به حالت لارتن اگه سر کاری باشه! خودم از خجالت پوست سرت درمیام!
همینطور که همه به طرف لارتن می رفتند لیلی با نگاه خاصی به سینی نگاه کرد، یعنی هرچی گفت میای به من میگی!
همه دور لارتن جمع شده بودن و لارتن داشت آروم براشون حرف می زد. لیلی هم با اخم دورادور نگاهشون می کرد و آخرین پکها رو به آبنبات چوبی زد و بی اختیار یه آبنبات چوبی دیگه آتیش زد! در همین لحظه لارتن بلند گفت:
- دیدین گفتم، مصرفش رفته بالا!
همه به طرف لیلی برگشتن! لیلی هم بطور عقب عقب رفت و گفت:
- یعنی چی؟ چتون شده؟
اما همه با یک لبخند ملاحت بار!(ملیح) به طرفش رفتن و دورش حلقه زدن!
لیلی:
- چی شده! من باهاتون شوخی ندارما! برین عقب!
با اشاره لارتن، سینیسترا و مگورین و استر محکم لیلی رو گرفتن(حالا لیلی مگه چه پهلوونیه! ) و جرج و ویکی و سالی هم رفتن از اتاق بغلی یه تخت آوردن و هدی هم پرواز کنان یه تیکه طناب آورد! لیلی که شصتش خبردار شده بود گفت:
- نه! شماها این کار و نمی کنین!
ملت:
-
لیلی:
- :no:
ملت:
-
استر گفت:
- ببین لیلی جان تقصیر خودته! مصرفت رفته بالا! امروز آبنبات چوبیه، فردا می شه چیزای دیگه! پس انقدر وول نخور بذار کارمونو بکنیم!
لیلی در حالی که دوربین از بالا بصورت بسته شده به تخت نشونش می داد فریاد زد:
- میکشمت لارتتتتن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/1/22 23:18:17
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 22 فروردین 1386 20:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام بر گیریفیندور وگیریفیندوری
بچه ها از این که اینقدر نام من رو مکرر استفاده کردین و در نبود من خیلی خوب هوامو داشتین کمال تشکر را دارم اگر این ویکتور نبود که الان من جزء مفقودالعسر ها هم نبودم که ............خلاصه من با مگی موافقم ما همه جزء یک گروهیم وقتی ما حتی با خودمون هم دعوا داریم که نمی تونیم جلو دشمن های گیریف رو بگیریم ؛تورو خدا یکی یه سورژه با حال بکشه وسط ؛این شبیه به خاله باز یه
و حالا چون من از بچه گی علاقه ی زیادی به خاله بازی داشتم منم بازی
..................................................................................................
سالی یر از اون فضای رخوت انگیز خسته شد و رو به جمعیت علاف ها کرد و گفت :- من خسته شدم بابا حوصله ام سر رفت
ولی هیچکس به حرفش توجهی نکرد اخه همه تو جو شکست های عشقیشون بودن
سالی یر :- هووووی با شما بودم ها
ولی انگار نه انگار
سالی یر ویکی رو که در کنارش نشسته بود از خواب عشقی پروند و ویکی اسمی تو مایه های لائورا از دهنش پرید
سالی یر:- لائورا کیه ؟
ویکی با دهان باز البته) کی ؟ من نمی شناسم !!
سالی یر:- اره ارواح هدی .......بگذریم چیزه من حوصله ام سر رفته
ویکی :- خوب
سالی یر:- خوب......خوب یه کاری کنیم بابا
ویکی :- چی کار ؟؟
سالی یر :- ......اخه عاقل اگر می دونستم که سراغ تو نمی یومدم
ویکی فریاد زد :- ای ملت
همه از خواب بیدار شدن و در واقع لارتن که دستش را روی قلب نارنجیش گرفته بود سکته هه رو رد کرد و بقیه هم همه یکی یه ناقص زدن
استر:- چته؟ .....حالا که اینطور شد می دم بلاگت کنن
ویکی:- به چون لائور.....نه به جون خودم من بیگناهم این منو اغفال کرد و به سالی یر اشاره کرد
سالی یر هم زیر لب :- ای ادم فروش تقصیر منه نجاتت دادم
لارتن پرسید:- حالا چی می گی ؟
سالی یر:- بریم دخترا رم بیدار کنیم اونها هم باشن بابا مردیم از بیکاری
بیل گفت:- اره اونا خیلی هم با ما خوبن مخصوصا" با کارای این چند وقته .....هنوز کسی نمی دونه اون رژه مال کیه ؟
سالی یر:- (.. .) ول کنید بابا اصلا" مال منه
هدی:- جون من ؟ سالی یر :( )
همه گی به طرف خوابگاه ساحره ها به راه افتادن ولی فقط هدی با بال بال زدن تونست خودشو به بالا برسونه
ده دقیقه بعد همه ی گیریفی ها دور هم جمع بودن و درصدد راهی برای فرار از کسالت و کنار گذاشتن کدورت ها
.....................................................................
ده دقیقه بعد
هدی از نوک از سقف اویزون شده بود ، سالی یر دست و پا بسته رو زمین ول ول می خورد؛ سینیسترا و استر داشتن دوئل می کردن و لیلی همونطور که ته ابنباتش رو می جوید و دودش رو قورت می داد داشت جورج رو طلسم می کرد و اندرو گوشه ای بیهوش روی زمین بود ؛و یکی هم بعد از عنایت مگورین به صورتش در این حالت بود . مگی هم داشت به دمش که مقداری از موهای سرش به واسته ی ورد ی که ویکی به سمتش فرستاده بودو سوخته بود نگاه می کرد .
و این چنین بود که همه ی گیریفندوری ها ی خوب و بخشنده ی تالار کدورت ها را کنار گذاشتند
.............................................................
توجه:- رژ لب مال من نبود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: چهارشنبه 22 فروردین 1386 10:02
نمایش جزئیات
آفلاین
آقا چرا ما شدیم دو تا گروه؟! چرا هر کی پست می زنه سوژه رو به نفع گروه خودش تغییر می ده؟! چرا هر پستی می زنه تو دهن پست قبلیش؟! چرا معمای رژ صورتی رو پاس می دین به هم؟!فراموش نکنید ما یه گروهیم و پست می زنیم که پست زده باشیم!( تکبیر! )

--------------------------------------------------

روز جدید ... آفتاب در آسمان ... چمن زار ... درخت و گل و بلبل .... رژ صورتی کادو شده ... از هر چیز جاندار و بی جانی اشعه های عشق(!) ساتع(؟) میشه ... هدی منتظر ... کت صورتی تنش! ... گونه های گل انداخته ... خلاصه آخر رمانتیکی و اینا ... ناگهان ... ( اسلو موشن) دختری بس زیبا از اون دور دورا(سجع!) خرامان در حال آمدن به سمت هدیه(ایهام داره) مژه های بلند و پر پشتش به آرومی روی هم می شینن و با هر پلک زدنش کلی حال می ده به بقیه! نوک فانتزی و سر بالاییش(!) رو طوری جمع کرده که دیگه هیچی ازش نمونده! ولی خداییش بهش میاد!!!( ) کلی هم سیفیده تازه گونه هم کاشته و خب ... آره دیگه ( )... دخترک نانسی نام در دو قدمی هدی توقف می کنه ... یه رژ صورتی تو دستشه ... حالت چهره ش تغییر می کنه ... همه ی اون صحنه ی های زیبا از بین می ره و همه جا سیاه می شه ... و دخترک رژ رو به طرف هدی پرت می کنه...
- من حاظر نیستم با آدم جوادی مثل تو دوست بشم!( اکو رو برو تو کار)
صدای مگورین از فرسنگ ها دور تر به گوش می رسد که می گوید:
- هوووی هدی چقدر ووول می خوری! مثل بچه آدم بخواب دیگه!

-----------------------------------------------

هدی ناگهان از خواب می پره! در حالی که عرق روی پیشونیش رو پاک می کنه به این فکر می کنه که نانسی عشق تو منو کشته! چیز نه ... به این فکر می کنه که عجب خواب بدی بود اه اه ... هدی روی لونه ش ( سر مگورین ( چه می دونم خب! باید یه جوری خودمو وارد داستان می کردم( تازه قبلا هم گفته شده بود که هدی رو سر مگورین نشسته ( می خوای نقل قول کنم؟! ( هدی خدا اسبت بده با این چیز مد کردنا!!!)))))! نشسته و پاهاش رو جمع کرده و دستاش رو تو هم قفل کرده و حسابی رفته تو فکر ...

--------------------------------------------

آن سوی خوابگاه همه دور شومینه نشستن و دارن پیام امروز می خونن و کلماتی همچون نانسی ... رژ صورتی ... جواد ... و اینا رو به زبون میارن و اصلا هم نمی خندن و حسابی زدن تو پوز منتشر کننده ی این خبر ... کلی هم ناراحتن و دارن افسوس می خورن چون هر کودومشون دست کم ده بار شکست عشقی خوردن!!!! در آن لحظات که به کندی می گذشت ... در آن فضا که سرشار از سکوت بود ... در آن ... آره دیگه تو همون دو تا هیچ کس نمی دانست که در فکر دیگری چه می گذرد!

---------------------------------------------

پ.ن1: اگه می خواین جبهه بگیرین طوری نباشه که همش به نفع یه سمت بنویسین... یکم این وری یکم اون وری( کودوم وری؟!) طوری که خواننده از نوشته ی شما لذت ببره!
پ.ن2: آقا من تکذیب می کنم! مگورین دلش پاک تر از ایناست که بخواد انتقام بگیره ... حالا دلش پاک نیست عقلش که دیگه به این حرفا قد نمی ده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مگورین در 1386/1/22 10:08:23
؟!
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 فروردین 1386 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خدا بگم چی کارتون کنه داستان رو به کجا کشوندین
...............
استر بچه برین پیش هدی تا بیشتر از این ما رو نفروشه و خودش یه طرف جغددونی حرکت میکنه.

داخل تالار : هدویگ همه رو جمع کرده بود و فقط پسرا توی تالار نبودن
که ییهو در باز میشه و لارتن و جرج و استر و ویکی وارد میشن.لی لی که منتظر همین بود شروع به سخنرانی میکنه
آی ای ملت جادوگر....... آی ای ملت گریف ...... آی ای اعضای مونث و مذکر گریفیندور..... آی ای ...
استر : هی لیلی ساکت میشی یا ساکتت کنم
لی لی : خب باشه بابا بی خیال. ملت عزیز همگی بدانید انرژی هسته ایی حق مسلم ماست
ملت گریف:
لی لی : بابا به خدا حق مسلم ماست
ملت گریف:
لی لی : اها ببخشید یادم اومد تمام این قضایا زیر سر این ویکتوره
ویکتور:
ملت مونث : آماده برای نابود کردن خائن میشن
پسرای نامردم پشت ویکی رو خالی میکنن
ویکتور: استر ، لارتن ، جرج ، من همه این کارا رو به خاطر شما کردم . هدی خائن و نامرد رفت ادم فروشی کرد
در همین لحظه در باز میشه و صحنه اسلوموشن یکی داد میزنه. نه ...نه.نهههههههههههه
او کیست ؟ چه کسی میدان که او کیست؟ آیا حقیقت فاش خواهد شد... آیا هدویگ راست میگوید... ادامه داستان را در برنامه بعد بخوانید....
کارگردان : کات بابا این چه وضعشه تو فقط باید بگی او کیست همین
راوی: ببخشید
کارگردان از اول شروع میکنیم
صدا ...رفت ... دوربین ... دوربین.... هو منصور دوربین زومه... آرزومه.. آرزومه
راوی: او کیست؟
صدا : نههههههههههههههههه .. لی لی هدویگ همه چی رو بهت دروغ گفته. همش زیر سر هدی ورپریده هست. نانسی کدومه رژلب صورتی چیه بابا دروغه همش اون رژ لب ماله خودته خودتم خوب میدونی این صدا کسی نبود جز سالی یر بلک خودمون
لیلی : به خدا رژ لب مال من نیست
سالی یر: در هرصورت ویکتور بیگناهه. من خودم تک تک پرهای هدویگ رو می کنم
و ملت مونث از اینکه بازهم توی کف موندن و نتونستن کسی رو بزنن مانند سر افکنده ها به سمت شومینه راه افتادن
سالی : بچه ها بیان کارتون دارم ( منظور ملت پسر بود)
ویکترو: ای نامردا منو تنها گذاشتید
استر و لارتن و جرج :
ویکتور: (چه قدرتی داشتم خودم نمیدونستم )
سالی : خب بچه ها اولین کار اینه که هدویگ رو بگیریم پر پر کنیم
دومین کار اینه که ادامه دفترچه رو هم بفرستیم واسه روزنامه
ویکتور: سالی جون بابا چی میگی تو دفترچه خاطراتش تموم شده
سالی : حیف شد خب میشه خودمون یه چیزهای دروغ بنویسیم
استر : نه نامردیه
لارتن : یه فکری دنبال این باشیم که این رژ لب مال کیه
هر چهار نفر :
------------------
هر کی میخواد منو بکشه بیاد اجازه تام داره
در ضمن قضیه رژ لب هنوز حل نشده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1386/1/21 16:12:43
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 فروردین 1386 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خدا بگم چی کارت کنه لیلی. با این تغییر دکوراسیونت.

هم پست سینی رو ادامه ندادی هم باعث شدی من یک نمایشنامه جدید بنویسم.
__________________________________________________

جرج بود که پشت دیوار مخفی شده بود و داشت به ریش انها هر طور که بود میخندید. وقتی تونست جلوی خودش رو بگیره رفت جلو و گفت: سلام. دفتر چه رو بدید به من ببینم .

بچه ها که از ترس زهرترک شده بودند بعد از چند دقیقه که تونستن حرف بزنن گفتن: اوه جرج تویی!

لارتن دفتر رو بده به من.

استر : ممکنه به چیزی که ممکنه ازش بترسی تبدیل بشی.

کی اینو گفته.

ویکی: تو این دفتر چه لیلی نوشته.

جرج: دوباره به ریش انها این طوری خندید.


لارتن با این حالت پرسید: برای چی میخندی؟

من میدونم که این دفتر چه خاطرات برای لیلی نیست ودر ضمن باید بگم تنها کسایی میتونن این ورد رو اجرا کنن که پسر باشن. فکر کنم اینرو دخترا یادشون رفته باشه پس بر روی ماها اثر نداره.

پس به ریش اونا:

بچه با ابن حالت داشتند به اون نگاه می کردند.

استر: اوه حواسم نبود. از کجا میدونی مال لیلی نیست؟

خوب من دیدم که هدی و لیلی دارن تو کتاب خونه حرف میزنن و بخاطر همین سریع اومدم اینجا و با استفاده از گوشهای درازشوندم همه چیزو شنیدم. راستی هدی همه چیزو اعتراف کرد.

ویکی واستر و لارتن: به این حالت نه .

لارتن: ویکی تو بهتره چند روزی دور از این ساحره ها بمونی و گرنه

جرج: اهان یک خبر دسته اول. هدی یکی رو دوست داره. اسمش نانسی.

اونها که در چند دقیقه گذشته چند بار با این حالت شده بودند دوباره .

جرج: استر باید یک کاری بکنی . مگور و سینی و اندرو میخواین از این قضیه سو استفاده کنن و انتقام لیلی رو بگیرن.

باشه ببینم چی کار میتونم بکنم.

لارتن: راستی ویکی تو دفتر چه رو از تو خوابگاه ما ورداشتی بردی اونجا یا اونجا بود؟

ویکی:

لارتن:

استر بچه برین پیش هدی تا بیشتر از این ما رو نفروشه و خودش یه طرف جغددونی حرکت میکنه.

داخل تالار :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1386/1/21 14:38:00
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1386/1/22 11:01:55
اگر به یک انسان فرصت پیشرفت ندهید لیاقت چندان تاثیری در پیشرفت او نخواهد داشت. ناپلئون
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386 20:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خوشم مياد هيچ كدوم جرأت نكرديد پاتونو توي كتابخونه بذاريد!
---------------------------------------------------------------------------
و اينچنين است كه لوكيشن عوض مي شود!

ليلي پشت يكي از ميزهاي نشسته بود و كتاب اصول روابط بين الملل جادوگرياليستي(!) رو مطالعه مي كرد كه هدي با سرو وضعي آشفته و قيافه اي دپرس كه رگه هايي ازترس و اضطراب در آن موج ميزد وارد كتابخونه شد(از اين بهتر نتونستم حال و روز هدي رو توصيف كنم. فقط بدونيد كه در اون لحظه دراوج مفلوكيت به سر مي برد! )
هدي:هووووم....با من كاري داشتي؟
ليلي: ...دير كردي...بشين!(توجه داشته باشيد كه جو الآن خيلي خفنه!فيلم پدرخوانده و اين صحبتا! )
هدي يكي از صندلي ها را عقب كشيد و روبه روي هدي نشست.ليلي هم كتابش را كنار گذاشت و در سكوت به او خيره شد.
هدي در حاليكه سعي مي كرد نگاهش به نگاه ليلي نيفتد با كلافگي روي صندلي جا بجا شد.
هدي:
ليلي: ...خب؟
هدي:چي خب؟
ليلي:خودت شروع مي كني يا من بپرسم؟!
هدي: منظورت چيه؟
ليلي:خيلي ساده ست!...چرا اين كارو با من كردي؟...من به تو اعتماد داشتم...راستشو بگو!چقدر براي اين كار پول گرفتي؟
هدي: هااا؟
ليلي:منو بازي نده!....من مثل بقيه احمق نيستم!بعد از جريان پيدا شدن رژ لب رفتم هاگزميد و يه سري به مغازه ي لوازم آرايشي مادام ليپ استيك زدم!(خداييش اسم مادامو حال كرديد؟)وقتي در مورد مشتري هاي رژ ازش پرسيدم مادام گفت اين رژ لبه انقدر بنجل و جواد بوده كه در طول يه ماه گذشته يه دونشو بيشتر نفروخته!...براي همينم قيافه ي خريدارو خيلي خوب يادش مونده بود...خب هدي چه حدسي مي زني؟!....مادام گفت يه جغد ِسر تا پا سفيد رژُ خريده! ...ما توي هاگوارتز چند تا جغد با اين مشخصات داريم؟!
هدي: ...من...چيزه...من...
ليلي:(با تيريپ فيلماي هندي تأثير گذار بخونيد!)هدي من به تو اعتماد داشتم...من مي خواستم به خاطرت كازينوي جغداي نادونو كنار خوابگاه افتتاح كنم!...پسر من هميشه با تو مثل يه دوست رفتار مي كرد...حيف ازون همه موشاي مرده اي كه داديم تو خوردي...اول رفتي اون رژ لبو خريديو انداختي تو اتاق من،بعدم اون خاطرات مسخره رو علم كردي تا تير خلاصو بهم بزني...چرا؟...چرا هدي؟
هدي كه ديگه تحمل اين همه فشار روحيو نداشت بغضش تركيد و با صداي شبيه به صداي گراز شروع به گريه كرد: ...نه ...نه ...اين كارو با من نكن ليلي! اعتراف مي كنم رژ لبو من خريدم اما باور كن داري اشتباه مي كني! من بي تقصيرم....

در همين لحظه اونطرف قفسه ي كتابها:
اندرو:آااي مگور پامو لگد كردي!
مگور:خب برين كنار بذارين منم ببينم!
سيني:هيييس بابا!مي فهمن ما اينجاييما!بذاريد ببينيم چي مي گن!

حالا دوباره اينطرف قفسه ي كتابها!
ليلي كه از گريه هاي هدي عصبي شده بود با كلافگي گفت:«خيلي خب هدي!...بسه ديگه!...به جاي اين ننه من غريبم بازيا آروم باش تا بفهمم چي مي گي!...منظورت چيه كه مقصر نيستي؟»
هدي دستمال گلدوزي شده اي از زير بالش بيرون آورد و بعد از نيم ساعت فين كردن با صدايي كه از ته چاه خارج مي شد گفت:«من اون رژُ خريدم...اما نه براي اينكه تو رو باهاش به دردسر بندازم»
ليلي:« ...خب؟پس براي چي گرفتيش؟!»
هدي:«من...من...من چند هفته پيش توي نايت كلاب هاگزميد با يه جغد ماده به اسم نانسي آشنا شدم....»
ليلي: خب؟
هدي كه دوباره داغ دلش تازه شده بود با حق حق گفت:«اون رژُ...اون رژُ براي نانسي گرفته بودم...مي خواستم با يه هديه ي خوب پيشنهاد دوستي رو باهاش مطرح كنم»
ليلي: خب پس چرا بهش ندادي؟
هدي: « وقتي رنگ رژُ ديد پرتش كرد تو صورتمو گفت حاضر نيست با جوادي مثل من دوست بشه!...منم تصميم گرفتم به ياد نانسي نگهش دارم...نمي دونستم ويكي اون وسط پيداش ميشه و رژُ با بقيه ي وسايل ما مي ندازه تو خوابگاه شما! »
ليلي كه اينبار واقعاً تحت تأثير قرار گرفته بود از جا بلند شد تا هدي را دلداري دهد اما ناگهان به ياد دفترچه ي خاطرات افتاد و آتش خشم دوباره در وجودش شعله ور شد:«خب...ممكنه راست بگي...ولي در مورد قضيه ي خاطرات چه توضيحي داري؟...كي اون خزعبلات رو سر هم كرده؟»
هدي: مگه تو خودت اون دفترچه رو ننوشته بودي؟
ليلي:دفترچه؟ كدوم دفترچه؟
هدي:دفترچه خاطرات ديگه!...چند روز پيش لارتن با يه دفترچه ي صورتي رنگ اومد پيش ما و گفت دفترچه ي خاطرات توئه...ما هم تصميم گرفتيم يه خورده تفريح كنيم و بعدش...من واقعاً پشيمونم ليلي!
ليلي: « كه اينطور...حدس مي زدم توطئه اي در كار باشه...آخه احمقا!من اگه همچين دفترچه اي هم داشته باشم نمي ذارمش جايي كه لارتن پيداش كنه!...يكي مي خواد بين بچه هاي گريف توطئه بندازه! زود برو همه رو خبر كن!بايد يه جلسه ي اضطراري برگذار كنيم!»
هدي:«...ليلي..اممم...قضيه ي نانسي...مي دوني كه بچه ها...»
ليلي:«نگران نباش بين خودمون مي مونه!برو بقيه رو صدا كن!منم مي رم خوابگاه منتظرتون مي مونم...»

پشت قفسه!
سيني: هووووم!نانسي!
مگور:هووووم!پيام امروز!
اندرو:هوووووم!انتقام!

زير راه پله:
لارتن:اي دل غافل عجب غلطي كرديما!
ويكي:كاش اول صفحه ي آخرشو خونده بوديم!
لارتن:استر حالت خوبه؟به خودت مسلط باش!...ويكي منو نگاه كن...هنوز كه شبيه سوسك نشدم؟؟
...
چند قدم دور تر سايه ي سياهي در پشت ديوار مخفي شده بود و به گفتگويي كه در زير راه پله بين گريفيندوري ها جريان داشت به اين شكل مي خنديد!
---------------------------------------------------------------------------
نكته:1-قضيه ي رژ لب ديگه حل شد!
2- استر!...نه ايندفه نيا منو بكش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه برو کنار نفتی نشی!...

------------------------------

---زیر پله!----
دوربین نمایی از بالا نشان می دهد!و چند نقطه ی سیاه از دور نمایان است!
کاگردان: آخه عزیز من تو که بلد نیستی فیلمبرداری کنی برای چی دوربین دستت می گیری؟

دوربین نزدیکتر می اید و استر و هدی ولارتن و جرج و ویکتور نمایان می شوند. استر زلفاشو!!! تو لنز دوربین درست می کند و دوباره سرش را توی دفترچه صورتی لیلی فرو می کند. روی صفحه ی اول ان نوشته شده است :

لیلی اوانز
گلهای صورتی
قلب صورتی
ماه صورتی
صخره ی صورتی
موی صورتی
صورتی یعنی همه چیز...

لارتن: چقدر این جملات برای من آشناست ؟!کجا دیدمشون!!
جرج: خب بازش کن! یه صفحه شو بخون برای روزنامه ی فردا تو صفحه ی اول پیام امروز بنویسم!

اسی زلف قشنگه!!( من بی گناهم!این لیلی منو اغفال کرد! ) دفتر خاطرات را باز می کند:

خاطرات لیلی

"امروز روز خیلی عالی بود! قاسم دم در هاگوارتز ایستاده بود !هر چند با اون موتور ماگلی بوقیش آمده بود ولی من بسی حال نمودم!!
امروز رفتم کتابخونه و سینی یه چیز خیلی جالب تو کتاب "رمزیوس" بهم نشون داد!توش یه طلسم خیلی جالب بود که باهاش می تونم دفتر چه خاطرات رو طلسم کنم!طرز کار طلسمه به این صورت بود که هرکسی به جز من دفترچه خاطراتم رو بخونه به چیزی که تو بچگی ازش خیلی می ترسیده تبدیل می شه! باید در اولین فرصت روی دفترچه عزیزم اجرا کنم!؟...."

رنگ از رخ پسرها می رود. آیا لیلی طلسم را اجرا کرده است؟!همه به سرعت روی دفتر خم می شوندو به تاریخ خاطره نگاه می کنند! این اخرین خاطره ای بود که لیلی نوشته بود و تاریخش درست دو هفته قبل بود؟!...( راستی لارتن صدای سوسک چه جوریه؟!)

-----------------
نکته : آیا راز رژ لب صورتی حل شده است؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در 1386/1/20 19:51:50
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
ببین لیلی تعیین تکلیف نکن! اگر هم می بینی الان سوژه رو نمی برم کتابخونه، واسه اینه که سر پیری دلت نشکنه!
بعدشم کلا درک می کنم!
(یه وقت فکر نکنی ربطی به قاسم و جاسم و این حرفا داره ها!)
-------------------------------------------

- سلام بچه ها!
این صدای جرج بود ازهمه جا بی خبر وارد شده بود. چون یه چند روزی مرخصی استعلاجی گرفته بود و رفته بود بارو.

- ایول لیلی خیلی کار خوبی کردی خاطراتتو فرستادی روزنامه! کلی سرش خندیدیم! تازه فرد می گفت تیتراژ پیام امروز شیش برابر شده!
لیلی:
- و بعد از تمام این قیف هایی که اومد،
جرج از همه جا بی خبر هم بصورت پخش زمین شد.
لارتن در حالی که زیر بقل جرج رو گرفته بود گفت:
- پاشو! پاشو جرجی جون که خیط کردی!

جرج به صورت آخه مگه من چی گفتم! چیز بدی گفتم استر!؟

استر و لارتن دست جرج رو گرفتن و به طرف زیر پله( )بردن تا کاملا توجیهش کنن. لیلی هم دورا دور نگاهشون می کرد و وقتی حالتevil: و جرج رو دید، شصتش خبردار شد که دیگه واقعا اینا یه ربطی به قضیه دارن. بخاط همین با یه لحن شبیه فرماندها گفت:
- مگور! به هدی گفتی یه ساعت دیگه بیاد سر قرار؟

مگورین:
- ها! ...آهان هدی! بهش گفتم. وقتی هم بهش گفتم اینجوری شد ! بعدش هم گفت باشه میام.

لیلی با خودش فکر کرد:
- اگه کار اینا باشه.....فقط اگه کار اینا باشه....فقط اگه کار....
سینی:
- خب بابا فهمیدیم! چقدر می گی!
لیلی:
- مگه بلند بلند گفتم!؟
سینی:
-
--------------------------------------------
اول: ادامه قضیه رژ لب به خودتون مربوطه!
دوم: هیچی دیگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/1/20 16:16:53
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/1/20 16:17:53
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386 08:57
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد ليلي بي توجه به پچ پچ ها و قدقد هاي بچه ها( قد قد؟!) سر ميز صبحانه نشسته بود و تيترهاي پيام امروز را از نظر مي گذراند:
خاطرات ليلي /ص 2
هري پاتر:من تكذيب مي كنم!/ ص 3
قاسم مرد هزار چهره/ ص 5

...
ليلي كمي مرباي آلبالو(!) روي نانش كشيد و روزنامه را باز كرد.
روزنامه پيام امروز/ص 2/خاطرات ليلي
قاسم جان.امروز درست 1 ساله و 2 ماهه و 3 روزه كه نديدمت!
آب و هواي چزاير بالاك چطوره؟مأموريت خوب پيش مي ره؟
... از هديه اي كه براي ولنتاين فرستادي ممنونم!...يه ماهه كه فقط از همون رژ لب صورتي كه تو برام خريدي استفاده مي كنم...

...
ليلي كمي اخم كرد و روزنامه را ورق زد.در صفحه هاي بعد چيزهايي در مورد موضع گيري هري نسبت به مطالب روزنامه و تلاش هايي براي تشخيص هويت هميشه در پرده ي قاسم نوشته شده بود.
ليلي روزنامه را روي ميز گذاشت و ليوان چايش را يك نفس سر كشيد!
سينيسترا: ليلي حالت خوبه؟
ليلي: اوهوووم
...
آن طرف ميز استر،لارتن و ويكتور سرشان را مثل كبك(!) در روزنامه فرو برده بودند و با صدايي شبيه پر و خالي شدن بطري نوشابه ريسه مي رفتند!
مگورين: اينا ديگه شورشو در آوردن!
سيني:آره.....مي گم ليلي جون....امممممم....ناراحت نشي ها...يعني واقعاً اون رژ لبه مال تو بود؟
ليلي:
سيني:
مگورين كه همچنان درحال ديد زدن پسرها بود بي توجه به صحبت هاي ليلي و سيني گفت:«كسي مي دونه هدي امروز چه مرگش شده؟»
ليلي و سيني نگاهي به قيافه ي افسرده ي هدي كه آخر ميز نشسته بود و با صبحانه اش(غذاي جغد!)بازي مي كرد انداختند.
اندرو گفت:«من از ديشب تا حالا هدي رو زير نظر گرفتم...انگار بعد از قضيه ي كمك هاي مالي و جنسي كه ليلي براش راه انداخت يه جورايي گوشه گير شده»
ليلي يك آبنبات چوبي از جيبش بيرون آورد و رو به مگورين پرسيد:«آتيش داري؟»
مگورين: ليلي جون مصرفت داره مي ره بالا ها!
سيني: حق داره!اگه اين اراجيف رو در مورد من مي نوشتن تا حالا يا معتاد شده بودم يا خودكشي كرده بودم!
ليلي چشم غره اي به سيني رفت و با خونسردي گفت:«چند بار بهت گفتم انقدر دل نازك و حساس نباش!...الآن اصلاً وقت مناسبي براي آبغوره گرفتن نيست!» بعد در حاليكه از پشت ميز بلند مي شد پك محكمي به آبنبات چوبي زد(!)و به اندرو گفت:«من مي رم كتابخونه يه خورده فكر كنم...به هدي بگو يه ساعت ديگه تو بخش كتاباي ممنوعه باشه، مي خوام باهاش صحبت كنم...يادت كه نمي ره؟»
اندرو:«برو بابا!حالا يه خورده تحويلت گرفتيم دور ورداشتيا!مگه تو كي هستي كه هي به ما دستور مي دي!»
ليلي كه اول به اين حال در آمده بود() زود به خودش مسلط شد و گفت:«اهم اهم...با تو كه نبودم اندرو جون...منظورم مگورين بود»
مگورين با بي خيالي جواب داد:«برو بابا!حالا يه خورده تحويلت گر...آاااي!چرا دممو مي كشي؟!خيلي خب بابا بهش مي گم بياد!»
ليلي دستي به موهايش كشيد،آبنبات را در جاي مناسبي بين دندانهايش جاسازي كرد و بدون توجه به نگاههاي پر تمسخر بچه ها با غرور و افاده ي هميشگي اش از سرسراي عمومي خارج شد.
...
سيني: اين ليلي داره يه چيزي رو از ما مخفي مي كنه...مطمئنم كاسه اي زير نيم كاسه ست!
مگورين:هااا؟؟!!
سيني:هيچي بابا تو يونجه...اهم اهم... تو سالاد سبزيجاتتو بخور!
اندرو نگاهي به استر كه با سوء استفاده از نبودن ليلي آنطرف ميز معركه گرفته بود و براي بچه ها لودگي مي كرد انداخت و با عصبانيت گفت:«آره منم باهات موافقم...يه رازي اين وسط هست كه احتمالاً به هدي مربوط مي شه...»
سيني سرش را تكان داد وبا صدايي آرام پرسيد:«چطوره بعد از اينكه پيغام ليلي رو به هدي رسونديم خودمونم بريم توي كتابخونه قايم بشيم و حرفاشونو گوش كنيم؟»
مگورين كه عاشق فضولي بود با دهاني پر از سبزيجات سرش را محكم به نشانه ي موافقت تكان داد!
...
در آنطرف ميز استر كه حسابي جو زده شده بود و احساس مي كرد بعد از زدن زير آب ليلي،غرور و عظمت ناظريتش در حال بازگشت است روي ميز رفته بود و همراه با تشويق بچه ها خودش را به شكلي شديداً جلف و ضد آسلامي تكان مي داد!
ويكتور و لارتن هم روي ميز ضرب گرفته بودند و با صدايي شبيه بوق(!) استر را همراهي مي كردند:
ويكتور و لارتن:اين كمره يا فنره؟
استر: شا فنره! شا فنره!
---------------------------------------------------------------------------
نكات كنكوري:
1-دلتونو به حرفاي لارتن خوش نكنيد، قضيه رژ كماكان ادامه داره!
2-از اتفاقاتي كه قراره توي كتابخونه بيفته فقط من خبر دارم!اگه يه وقت ببينم سوژه رو خراب كرديد...
3-مي تونيد پست بعدي رو به شرح ادامه ي حركات موزون استر روي ميز اختصاص بديد!
4-استر بيا منو بكش!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه هاي گريفيندور
ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
لیلی یه آبنبات برگ! از جیبش در میاره و روشنش می کنه و فرو می کنه ته حلقش ... بعد با صدای گرفته می گه :
- حالا باید چی کار کنیم ؟ ... حالا باید چی کار کنیم ؟ ... چی کار کنیم ؟ ... کار کنیم ؟ ... کنیم ؟ ... یم ؟ ... م ! (اکو ... افکتی مناسب برای تاثیر گذار کردن مطلب!)

لیلی با نگاه پرسشگرش همه رو از نظر می گذرونه . چشماش لحظه ای توقف می کنه .سرشو به خلاف جهت می چرخونه و رو هدویگ قفل می کنه !
هدویگ :
لیلی : تو !
و با انگشت به هدی اشاره می کنه که در حال حاضر از ترس فریاد لیلی به سقف چسبیده !
لیلی : بگو ببینم باید چی کار کنیم .
هدویگ : نمی دونم !
لیلی :
هدویگ : ... من چه می دونم به این مگور بگید که جادو جمبل بلده ! ... من خودم هزار تا مشکل و بدبختی دارم ... بچه هامو فرستادم چهارراهای مختلف واسه گدایی ... زنم میره خونه مردم کار می کنه ... شبا رو یه کارتن نصفه می خوابیم با همدیگه بچه ها هم می رن تو جوب می خوابن ... تازه از وقتی این کریچر به قدرت رسیده دیگه به خاطر نقص عضوی که دارم هم بهم پولی نمی دن ... توی جنگ جادوگرانی سوم دو تا پامو به همراه یه پرم از دست دادم الانم اینایی که می بینید مصنوعیه ... تازه مغزمم عمل کردم از توش ترکش در آوردم همین روزاست که بمیرم ... تازه همه اینا به کنار ...

لیلی : بسه ... بسه ... من اصلا بی خیال این خاطرات شدم ... بیاید یه کمکی به این بنده خدا بکنیم بتونه زندگیشو بسازه ... من نمی تونم اجازه بدم این اینجوری بمونه
صدای "آخ جون!" هدویگ بین اصوات آبغوره گیری ملت گم می شه .

====

هدویگ پای یه صندوق که روش نوشته "جشن نیکوکاری" نشسته ! ... ملت میان یکی یکی کمکهای نقدی و جنسی(هوووم ... خداییش خیلی وضعت خرابه اگه فکر بد کردی !) رو داخل صندوق می اندازن یا روی میز قرار می دن و میرن !

--- گوشه تالار ---

لارتن : آره استر ... من به هدی گفتم یه کاری کنه ذهن اینا رو منحرف کنه تا فعلا بتونیم آبروی لیلی رو ببریم ... حالاحالاها با کمک به هدی مشغوله ما می تونیم برا بعد نقشه بکشیم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!