جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 13 خرداد 1386 13:55
نمایش جزئیات
آفلاین
مکان شلوغی بود. صدای تبل ها, شیپورها و ... به گوش می رسید. انگار یک جشن بود. یک جشن بزرگ. در گوشه ای تعداد زیادی جادوگر گرد دو نفرحلقه زده بودند. آن دو کسی جز هری و هرمیون نبودند. هری و هرمیون هر دو لباس شیکی به تن داشتند. انگار این جشن برای آن دو بود. اما چرا هری با (هرمیون) بود... جینی کجا بود... رون کجا بود...
هرمیون: هری بیا هرچه زود تر مراسم رو شروع کنیم.
هری: اما هنوز رون نیامده. جینی هم همین طور.
هرمیون:به اون ها اهمیتی نده. معلوم نیست کجا هستن.بیا شروع کنیم. من می ترسم هر لحظه به دلیلی این مراسم به هم بخوره.
هری:چرا باید به هم بخوره؟
هرمیون: آخه آخرین باری که رونو دیدم خیلی عصبانی بود.
هری: باشه پس بیا شروع کنیم.
آن ها مراسم (...) را شروع کردند. پس از پایان مراسم (...) همه از آن ها خداحافظی کردند و رفتند. هری و هرمیون هم به گوشه ای دیگر رفتند و مشغول صحبت کردن, شدند.اما هنوز صحبتشان را به پایان نرسانده بودند که رون با قیافه ای خوشحال ولی دیوانه وار وارد شد. او دست می زد و شادی می کرد. حرف های چرت و پرتی هم درباره ی این جشن می زد. انگار واقعا دیوانه شده بود. اما قبل از آن که بخواهد مطمئن شود که او عاقل است یا دیوانه رون سیلی محکمی به هری زد. هرمیون جیغ می زد. همه جا تاریک شد و ناگهان هر ی از خواب پرید.
رون, هرمیون وجینی بالای سرش ایستاده بودند و تعجب می کردند.هر ی خدا خدا می کرد که کسی از خواب او با خبر نشده باشد.هری می ترسید.
رون: هری چرا اینقدر می ترسی؟ توی خواب که خوب می گفتی و می خندیدی.
با این حرف قلب هری فرو ریخت.نکند آن ها فهمیده باشند که او چه خوابی دیده است.
هرمیون: نترس هری. توی خواب چی می گفتی. اصلا معلوم نبود چی می گفتی (با این حرف هر ی نفس راحتی کشید.) اون موقع انگار داشتی می خندیدی ولی انگار اشتباه کردیم چون الان داری از ترس غش می کنی.
جینی: ولی هر ی آخر نگفتی چه خوابی دیدی که می خندیدی ولی حالا می ترسی؟
هری: چیز مهمی نیست.

اولین بار بود که دیدم یکی بنویسه موضوع عکس تو خواب یه نفر باشه!خوب بود آفرین!
اگه یه خورده پستتو طولانی تر کنی...نه زیاد! فقط یه کم! طوری که همه چیز تو یه پاراگراف تموم نشه! اونوقت خیلی بهتره! یخورده سعی کن بیشترش کنی! (البته همین نمایشنامه رو دوباره ننویسیا!)

یه چیز دیگه... اسم مراسم رو سانسور نکن...نترس فــیـلتر نمیشه!

دوباره سعی کن...مطمئنم که موفق میشی!!

تایید نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/15 0:07:16
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 13 خرداد 1386 13:53
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا
روز شنبه است و فردا، جشن عروسی برگزار می شود. جشنی سراسر شادی البته اگر ولدمورت بگذارد. آنقدر آن دختر عاشق هری شده که اجازه نداد، ازدواج و جشن عروسی آن ها به بعد از نابودی آخرین جاودانه ساز موکول شود. همه به ویژه هرمیون نگران است. البته رون طبق معمول مشغول متلک گفتن است و جینی مشغول مهرورزی.
- تو مطمئنی که می خای این کار رو انجام بدی، هری ؟ تو میتونی اونو متقاعد کنی و من هم کمکت می کنم.
این صدای نگران و ظریف هرمیون است که موجب آزار هری می شود. آن ها در کلبه ی هاگرید نشستند که حالا به محل زندگی ویزلی ها منتقل شده نشستند. هوا خیلی گرم است و به خاطر امنیت تمامی پنجره ها بسته شده است. داخل کلبه مانند سابق است. هاگرید برای انجام یک سری مأموریت ها به آزکابان اعزام شده.
هری خود را آماده ی پاسخ می کند و بالاخره حرف خود را می زند : (( ما مجبوریم، هرمیون. اون عاشق منه و می ترسم با گذشت زمان این عشق نابود بشه و یا ولدمورت اونو از من بگیره. من تصمیممو گرفتم. الان هم باید برم و برای جشن میدان گریملود رو آماده کنم. تازه دامبلدور هم بعد از اون مأموریتی که در تابلو داشت به گریملود اومده، باید برم و ازش اطلاعات بگیرم... ))
هری این را گفت و وارد فضای آزاد می شود، ابرهای سیاه در هم آمیخته اند و هوایی بارانی را پدید آورده اند. باران خیلی شدید نیست اما دانه هایش درشت است. هری با سرعت به سمت پناهگاه می رود، جینی و 5 عضو محفل را صدا می کند تا به میدان گریملود بازگردند.
بعد از حدود 30 دقیقه آن ها به گریملود می رسند. البته اگر هوا بارنی نبود چند دقیقه ای ودتر و اگر برانی شدید می بارید چند دقیقه ای دیر تر می رسیدند.
خانم ویزلی با چهره ای خندان به استقبال آن ها می آید، اما در درونش آشوب و نگرانی خاصی وجود دارد و آن را از طریق چشمانش به هری می فهماند اما برای جینی هیچ چیز به جز ازدواج با هری مهم نیست.
مالی ویزلی از ان ها می خواهد به طبقه دوم بروند تا برای جشن آماده شوند. از رون هم می خواهد که به عنوان همراه هری ( طبق رسم جادوگران ) با او باشد.
هر سه به بالا می روند. جینی لباس عروسش را می پوشد و هری کت و سلواری را که پدرش در هنگام جشن عروسی بر تن داشته- این را سوروس اسنیپ به او هدیه داد- رون نیز کت و شلواری را که مادرش برایش خریده به تن می کند، سپس جام نوشیدنیش را از درون کمد در می آورد و ان را پر می کند. جینی از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد و دوست داد تا جشن هر چه زودتر شروع شود.
هری می داند که گریملود نیز مانند جاهای دیگر خیلی امن نیست بنابراین چوبدستیش را بر می دارد و از جینی و رون نیز این را می خواهد، اما جینی در پاشخ می گوید : (( نه، هری، خواهش می کنم ! امشب نه ! همه چیز امن و امان است، تو هم ان را نیاور تا برای عشق هر دومان قربانی شویم ! ))
رون از کوره در می رود و می گوید : (( دختره خل، تو عاشقی ولی دنیا به هری و اطلاعاتش نیاز دارد ! تو چوبدستیتو نیاور ولی اون باید بیاور... ))
هری که این روز ها خیلی عصبی است فریاد می زند : (( کافیه، جر و بحث نکنید!)) بعد بر روی تخت می نشیند، سرش را زیر می اندازد و دستش را بر روی پیشانیش می مالد.
ناگهان خانم ویزلی فریاد می زند : (( وقتش است، رون، آن ها را بیاور. ))
جینی دستش را در بازوی هری حلقه کرده و هر دو لبخند زنان به سوی جمعیت می آیند. خانم ویزلی با جادو هوای گرم و دم کرده خانه را خنک کرده و کمی سالن پذیرایی را گسترش داده. کف زدن ها شروع می شود. رون خواندن و جام به دست در کنار هری می آید و هر از گاهی جرعه ای از آن نوشیدنی می نوشد. آنها به پایین پله ها می رسند. همه ی افراد سرشناس وزارت از جمله روفوس اسکریمجیور آمده اند و همه نگران هستند اما مانند خانم ویزلی تظاهر به خوشحالی می کنند.
اواخر جشن است و هری و جینی در اغوش هم می رقصند. زنان و مردان دیگر نیز مشغول رقصیدن هستند. تقریباً نگرانی ها پایان یافته است و خوشحالی واقعی احساس می شود. هرمیون در اواسط جشن با ویکتور آمد. او مدت هاست که با رون قطع رابطه کرده و حرف نمی زند.
ناگهان در با شدت باز می شود. هری درد شدیدی را که از زخمش نشأت گرفته احساس می کند. چند مرگخوار وارد می شوند و طلسم های چندش آور خود را بر روی مردم بی دفاع اجرا می کنند. بعد از ورد تقریباً ده مرگ خوار مردی بدون مو و وحشتناک وراد می شود، لرد ولدمورت.
بقیه مشغول دوئل با مرگ خواران هستند و جینی سعی می کند که هری را ببوسد. او به خاطر جینی چوبدستیش را نیاورده و الآن ولدمورت در مقابل او قرار گرفته، خشمگین تر از همیشه.
- پاتر ! تو عشق من، نجینی و زندگی های من، جاودانه سازهایم را نابود کردی، من هم عشقت، زندگیت و خودت را نابود می کنم ! آواداکداورا ...
رون به جلوی هری جست می زند، جامش می افتد و در جا می میرد. هری فریاد می زند، دولا می شود و
چوبدتی رون را بر می دارد. می خواهد به طرف ولدمورت فریاد بزند، آواداکداورا اما روفوس سر می رسد و فریاد می زند : (( پتریفیکوس توتالوس ! )) اما ولدمورت آن را رفع می کند. جینی هری را می بوسد و بعد خود را سپر او می کند، ولدمورت از فرصت استفاده می کند، او را می کشد و قهقه ای وحشبیانه سر می دهد. خود را برای مرگ هری آماده می کند، اما نمی تواند طلسم هرمیون را رفع کند ... همه ی مرگ خواران شکست خوردند و فقط ولدمورت مانده، با حال خرابش غیب می شود...

جدی نویسیت بهتر از طنزته!
خوب بود قشنگ نوشته بودی! فقط یه چند جا غلط املایی داشتی!

یه دوتا پیشنهاد هم داشتم برات، یکی اینکه دیالوگها رو گفتاری بنویسی چون وقتی نوشتاری باشه زیاد ملموس نیست! حتی بعضی وقتا میکشه به حماسی شدن!

یکی هم اینکه، سعی کن بلند و طولانی ننویسی! بعضی وقتها نوشته طولانی باعث میشه قشنگی موضوع از بین بره!!


موفق باشی!
تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فورتسکيو در 1386/3/13 19:59:23
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/14 14:02:38
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 13 خرداد 1386 01:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام خسته نباشيد
من خواستم بگم من از عكس جديد اطلاعي نداشتم و عكسي رو كه ديدم در باره اش كلي فكر كردم ودرباره اش نوشتم
ازتون ميخوام كه پست منو بخونيد وتائيد يا ردش كنيد
من براش زحمت كشيدم
اگه ايرادي داشت كه ردش كنيد
ودر غيراين صورت قبولش كنيد
مگه نه اينكه اينجا بايد رول نويسي ما مورد محك قرار بگيه
بازم ممنون


من به تاریخ زدن پست شما نگاه کردم و دیدم که تقریبا یه روز کامل ازش گذشته بود، واسه همین نقد نکردم!

ولی حرف آخر شما کاملا درسته و بخاطر همین حرف من الان این پست رو همین جا نقد میکنم!


نقد:

خوب موضوعت کاملا به عکس مرتبط بود و نسبتا هم خوب نوشته بودی.
فقط یه اشکال وجود داشت و اونم این بود که نوشته یکدست نبود. یعنی نصفش گفتاری بود نصفش نوشتاری! وقتی که همش مثلا نوشتاری باشه (یا گفتاری) خیلی قشنگ میشه! البته برای موضوعات جدی لحن نوشتاری بهتره!

اگه یکی دیگه بزنی و این رو توش رعایت کنی خیلی خوب میشه!

اها در ضمن اندازه پستت هم خیلی خوب بود! سعی کن حتی تو رول هم خیلی بلند ننویسی!


تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/13 1:36:47
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/13 11:42:54
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 12 خرداد 1386 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا

- همه جا چراغونی شد ؟
- بله، جناب وزیر !
- خوب حالا ...
ناگهان یک پسر سیه چرده وارد می شود و می گوید : (( اونا اومدن، هری و جینی اومدن ... ))
سالن وزارت به نحو بسیار قشنگی چراغونی شده، چراغها به رنگ های قرمز، آبی و سبز هستند. نزذدیک به هزاران صندلی به رنگ های مختلف آماده شده و نزدیک به هزار نفر به مهمانی وارد شدند. گروه ارکستر در حال نواختن است و مردم به پایکوبی مشغول هستند، البته زنانه و مردانه به دستور هری جدا شده !!!
کلللللللللللللللللللللللللللللللل ، عروسیتون مبارک !
بعد اشک شوق را سر می دهد. او مالی ویزلی است که لباس خوشرنگ ماگلی پوشیده. موهایش را مش کرده. بعد به طرف آرتور بر می گردد سرش را بر روی شانه های او می گذارد و می گوید : (( بالاخره، یکی پیدا شد دختر ترشی افتادمونو بگیره، عزیزم ... ))
آرتور ویزلی یک دست کت و شلوار مخمل سورمه ای پوشیده و یک کراوات هم بسته. موهایش را فرق وسط باز کرده و لبخند می زند.
جینی دستش را در بازوی هری حلقه کرده و رو به کسانی که به سوی او می آیند و عروسیش را تبریک می گویند لبخند می زند. او لباس عروس پف داری پوشیده، موهایش را خیلی ساده آرایش کرده و لباسی پوشیده به تن کرده است. هری هم یک دست کت و شلوار خاکستری رنگ پوشیده. او رو به جمعیت دست تکان می دهد و مانند یک منگل لبختپن می زند. به جای کراوات، پاپیون بسته و جلیقه اش را هم در زیر کتش به تن کرده است. ساقدوش جینی، رون ویزلی است که جام به دست می آید، در واقع او باید لباس عروس را بگیرد اما مشغول عیش و نوش است.
ناگهان صدای گوره ارکستر بلند تر می شود : (( امشب چه شبی است ؟! )) مردم فریاد می زنند : (( شب مراد است امشب... ))
هری و جینی و ساقدوش پر کارشان به راه می افتند تا بروند و روی صندلی که برایشان آماده شده بنشینند. آنها در راه دلورس آمبریج را می بینند. هری رو به او می گوید : (( وزغ، لباس سبزت چقدر بهت میاد ... ))
بعد همه می خندند.
دلورس در کنار روفوس و فاج ایستاده و نمی داند که باید عشق خود را به کدامیک ثابت کند، اما با این حرف هری سرخ می شود و بعد دوباره به حالت اولش باز می گردد.
بعد هری می گوید : (( آقای اسکریمجیور، این دو تا دلقک برای رقص اودن دیگه، مگه نه ؟! )) دوباره همه به ویژه جینی خنده شادی را سر می دهند.)) این خنده جینی هری ر به یاد صحنه غم انگیز و دردناک هرمیون گرنجر می اندازد. دختری که به خاطر هری جانش را فدا کرد و به او گفت که او را دوست دارد ... نا خودآگاه اشک ها از گونه اش سرازیر شدند.
- چی شده هری، برای چی داری اشک می ریزی ؟ آهان دوباره یادت به هرمیون افتاد ؟ ... به هر حال همه به سوی خدا باز می گردند اما او زودتر بازگشت.
هری لبخند تلخی می زند و می گوید : (( فکر کنم حق با تو باشد... ))
بعد هر سه دوباره راه می افتند تا به سوی صندلی مورد نظرشان راه می افتند که یهو هری می ایستد و با ترس می گوید : (( رون ! اون چیه که داری می خوری ؟ مش.... ))
رون می خندد و می کوید : (( نه عزیز، سن ایچه ! ))
هری آسوده حال می شود و دوباره لبخند زنان به راه می افتد. بالاخره به صندلی مورد نظر می رسند و رون بالای سر آن ها می ایستد.
عاقد یک ساعت قبل از آن ها رسیده بود ...
(( بسم الله الرحمن الرحیم، -------)) بعدش آیات مورد نظر را می خواند.
در حینی که عاقد خطبه می خواند جینی خمی به ابروهایش می اندازد و می گوید : (( ویش ! دیگه خستم شد ! چند بار باید یگم بله ؟! یه بام توی اون محضور گفتم،بله ! تازه صد بارم امضا کردیم و اسممون رو نوشتیم.))
- خوب همین الان بگو بله !
رون به عنوان مسخره این را می گوید اما همیشه حرف های مسخره به در نخور نیستند، در این مورد فرق دارد ...
جینی فریاد می زند : (( با اجازه شوهرم و ساقنوشم، بله ........))
بادا بادا مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا ....


هوم راستش از طرز پست خوشم نیومد......طنز زیاد جالبی نشده بود و دیالوگها نصفشون گفتاری بودن نصف نوشتاری....

تایید نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/13 12:45:25
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 12 خرداد 1386 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ان شب هری به جشن عروسی فلور و بیل دعوت شده بود . او مهمان ویپه ی جشن بود . هرمیون که لباس زیبایی به تن داشت و ساقدوش بود بازوی هری را گرفته بود . رون مشغول صحبت کردن با چارلی بود . انها توی هاگوارتز جشن گرفته بودند .
بیل ان شب بسیار خوشحال بود . او یک کت و شلوار سورمه ای به تن داشت و موهایش را خروسی کرده بود . ( من خیلی دوست دارم ) .
فلور نیز از همیشه زیباتر شده بود . جینی اه و پیف کنان به فلور تبریک میگفت که فلور گفت :
_ مرسی جینی کوچولوی عزیز ! من واقعا خوشحالم که برای خواهرم همبازی پیدا شده ! :slap:
جینی چیزی نگفت . هری به زور جلوی خنده اش را گرفت و وقتی فلور رفت تا موی دماغ بیل بشود که با چارلی گپ میزد جینی به طرف هری و هرمیون برگشت . هرمیون گفت :
_ خب , جینی اگه دوست داری میتونی بری با گابریل بازی کنی , ما ناراحت نمی شیم !
جینی خندید و رفت . هری با خوشحالی ربه سقف سرسرا نگاه کرد . ان سال اخرین سالی بود که در هاگوارتز بود . بعد از کریسمس دیگر وقت زیادی نداشت که انجا بماند . هری توانسته بود معمای ولدمورت را با کمک محفلی ها حل کند و او و هرمیون و رون عضو محفل شده بودند .
_ هی هری !
هری سرش را برگرداند . رون جلو دوید و گفت :
_ خیلی خوشگل شده !
_ کی ؟
_ لاوندرو میگم .... میخوام دوباره باهاش دوست شوم .... اگه سیموس اون دور وبر نباشه ....
او حرفش را نیمه تمام گذاشت . هری و هرمیون به این بحث پرداختند که رون و لاوندر چقدر به هم میایند که ناگهان صدای کف شدن امد . هرمیون گفت :
_ اوه ؟, شروع شد .
او به سمت بیل و فلور رفت که از در سرسرا وارد شده بودند و فلور دستش را دور بازوی بیل انداخته بود . هری روی صندلی جابه جا شد . بیل هنگام عبور کردن از کنار انها گفت :
_ هی هری , چطوری ؟
_ خوبم بیل !
هری به انها نگاه کرد . بیل هرزگاهی سرش را برای کسی تکان میداد . انها سرانجام نزد مک گونگال ایستادند . انها قسم خوردند که پیش هم دیگر باشند .
_ که شوهرم بیل ویزلی ....
_ که همسرم فلور دلاکور ....
انها پس از سوگند لحظه ای به هم خیره ماندند . و بعد فلور سرش را جلو برد و روی پاهایش بلند شد و :bigkiss:
اندور همدیگر را بوسیدند و هری یک لحظه خودش و جینی را تصور کرد . لبخند سردی روی لبش نشست . کاش میشد زنده بماند و مثل بیل در هاگوارتز ازدواج کند .
هری :

هومک!

خوب قشنگ بود! پست نسبتا خوبی بود!

دیالوگهای خوبی داشت!!!!

یه چیزی من به به ذهنم خطور کرد معمای ولدمورت چی بود!؟ اینجارو نگرفتم! فکر نکنم منظور کشتن ولدمورت باشه چون اینطور که گفتی محفل هنوز وجود داره و هری هم آرزو میکنه که بتونه زنده بمونه! ولی پس چی بوده!؟

بعضی جاها توصیفات مبهم شده بودن مثلا: لبخند سردی روی لبش نشست. لبخند سرد...نشنیدم تا حالا! خنده سرد یا خند تلخ داریم و لبخند نه! یا مثلا جایی که هرمیون جینی رو دست میندازه، جینی میخنده در حالی که به نظر میاد باید ناراحت بشه!
ولی غیر از این بقیه مشکلی نداشت!

اها یکی هم اینکه، شکلک آخر پست اضافیه! همین که تو متن گفتی که "کاش میشد زنده بماند" همین نقش اون شکلک رو ایفا میکنه!

خوب دیگه چیز خاصی به ذهنم نمی رسه! بازم پست بزن! موفق باشی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/13 12:10:56
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 12 خرداد 1386 10:54
نمایش جزئیات
آفلاین
خورشید در حال غروب بود و آن روز خاطره انگیز را برای خانواده ی پاتر زیبا تر میکرد انبوه جمعیت دوستان وآشنایان به خصوص اعضای محفل آنجا حضور داشتند جیمز در پوست خود نمی گنجید شاید اگر میدانست بعد ها چه خواهد شد این چنین زیبا به دنیایش نگاه نمی کرد او پس از مدت ها توانسته بود لیلی را راضی کند کاری که به این سادگی ها نبود اما او موفق شده بود و حال در آن تالار بزرگ خاطره انگیز ترین روز زندگی را سپری میکرد . تالار بزرگی بود سرتاسر آن با میز ها چیده شده بود .شادی سرتاسر تالار را فرا گرفته بود در آن میان دامبلدور در حالی که لبخند هوشمندانه ای بر لب داشت با ردایی جدید آنجا حضور داشت و تعداد زیادی از اعضای محفل و دوستانش را اطراف او را فرا گرفته بودند.
دامبلدور:شب بیاد موندنی هست هیچ وقت فکر نمیکردم که این دو تا اینجوری بهم برسن جیمزجادوگر باهوشیه اون به خواستش رسید
در نزدیکی دامبلدور مردی قد بلند و درشت هیکل ایستاده بود در صورتش نوعی صمیمیت موج میزد اما در عین حال سرسختی و شجاعت را در دیدگانش پیدا بود او فرانک لانگ باتم بود که به سخن آمد:حق با تو هست آلبوس البته ما نباید بزاریم که در این لحظات زیبا فکری آزرشون بده ازت میخوام آلبوس یه چند وقت اونا رو کنار بزاری میدونی که منظورم چیه دلم نمیخوات لحظات زیباشون تلخ بشه
اما قبل از اینکه حرفش تموم کنه مینروا مک گونگال برای اتمام سخنانش گفت :بیاید به جیمز و لیلی ملحق بشیم
جیمز و لیلی کمی دورتر با سیریوس بلک و پیتر پتی گرو ایستاده بودند که اعضای محفل به اونا اضافه شدند
سیریوس:هی جیمز واقعا کارت درسته تو آخرش تونستی لیلی رو راضی کنی
جیمز:من از تو ممنونم تو و پیتر خیلی به من کمک کنید
جوان قد کوتاهی که چشمان تنگ و صورت گردی داشت جواب جیمز را داد
-خواهش میکنم امیدوارم زندگی زیبایی داشته باشی جیمز
سیریوس:بسه دیگه نمی خواد زیاد خود شیرینی کنی
جمعیت از حرف سیریوس خندیدند .پیتر بار ها به وسیله سیریوس تحقیر شده بود حس نفرت سراسر وجود پیتر رو گرفته بود هر بار که اینگونه تحقیر می شد سرخ میشد و انگیزه ای برای انتقام در وجودش بیشتر میشد به راحتی می شد از نگاه های پیتر بفهمی که چقدر از سیریوس تنفر دارد اما آنها هیچ گاه کوچکترین توجهی به کار های پیتر نکردند به رفتارش به حرکاتش و اون رو ضعیف دیدن اما گاهی همین افراد ضعیف و شکست خورده کارهایی رو می کنند که شاید بزرگترین افراد نتونن انجام بدهند.
جمعیت در حال خنده بود هرکس به نوبت به جیمز و لیلی بریک میگفت.در میان جمعیت پیرمردی جلو آمد در حالی که دیگران را کنار میزد خود را جلوی لیلی و جیمز رساند پیرمرد صورت چروکیده و پر از خراشی داشت بسیار لاغر و لرزش دستانش ضعف او را میرساند موهای سفید و بلندش که بسیار نامرتب بود گواهی وضع بد اون بد و ردایی کهنه به تن داشت کسی در اون جمع اون رو نمی شناخت اما انگار جیمز قبلا او را دیده بود برای لحظه ای سکوت بر جمع حاکم شد پیرمرد به چشمان جیمز خیره شده بود و جیمز نیز به او می نگریست تا اینکه بلاخره بلک سکوت رو شکست
-هی تو کی هستی
پیرمرد بدون هیچ اعتنایی به بلک به حرف اومد:این لحظات زیبا بسیار زود به پایان میرسه زندگی تو بازنت سریع تموم میشه همه زیبایی ها میره و تلخی میمونه در میان شما دشمنی حضور داره که همه زیبایی ها را نابود میکنه
پیرمرد برگشت و آرام از آنجا دور شد و از تالار خارج شد همه ساکت بودندو خروجش را با چشمانشان دنبال می کردند که دامبلدور سکوت رو شکست
-هی اون دیوونه بود مال همین نزدیکی هاست من میشناسمش چیز مهمی نیست شما باید شاد باشید
مک گونگال:چرا زود تر نگفتی ما خیلی ترسیدیم
لحظه ای بعد همه چیز به حالت عادی خودش برگشت و دوباره جمع در شور و شادی فرو رفت اما پیتر مضطرب تر از قبل به نظر میرسید و در فکر حرف های پیرمرد بود حالا غیر عادی تر از قبل شده بود و آنچنان غرق در حرف های پیرمرد بود که فراموش کرد همه به سمت میز شام رفتند و او تنها مانده حتی دیگران نیز به او توجه نکردند برایشان مهم نبود که چرا پیتر این چنین براشفت و همین کم توجهی بعد ها بسیاری از زیبایی ها را به راحتی سوزاند

خوب پست خوبی بود!! موضوعت رو با آوردن پیتر قشنگ کرده بودی و من خیلی خوشم اومد!

ولی یه چیز مهم رعایت نشده بود و اون پاراگراف بندی بود! پاراگراف بندی باعث میشه خواننده وقتی پست رو میخونه خسته نشه و اونو دنبال کنه! و همینطور اگه علایم نگارشی رعایت بشه باز هم مانع خستگی و زده شدن خواننده میشه!

یکی هم اینکه، زیاد جالب نیست که دامبلدور با اون ابهتش بگه "هی!" باید دیالوگهای هرکس به شخصیتش نزدیک باشه دیگه!

ولی موضوع اون پیرمرد خوب بود شبیه زیبای خفته بود

اگه میشه یه بار دیگه بنویس تا من مطمئن بشم که اینایی که گفتم رو رعایت میکنی! اونوقت تایید میشی! (فقط مواظب باش همه حواست نره به رفع اشکالا و باعث بشه که موضوع پست رو از یاد ببری!)


تایید نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مالسیبر در 1386/3/12 13:03:15
ویرایش شده توسط مالسیبر در 1386/3/12 18:14:37
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/13 11:57:14
سلطان طلسم فرمان lord of imperius curse
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 11 خرداد 1386 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بادا بادا مبارک بادا ايشاا... مبارک بادا

امشب چه شبي است شب مراد است امشب
دومادو ببين ...
جيني:واي خداي من هنوزم باورم نمي شه که شما با هم دارين ازدواج مي کنين!!!
هري:خب عزيز اين ديگه اشکال از مخته که دير مي گيره
جيني هري رو بد نگاه مي کنه هري هم سريعا اضافه مي کنه:خب آخه جيني جشن تموم شده و تو هنوز اين مطلب و نگرفتي
هرميوني هري رو بد نگاه مي کنه
هري-توروخدا جيني از اين جا برو که الان به جاي اين که ما دو تا با هم بخنديم و کيک عروسيمون و بخوريم بايد بزنيمش تو سر و کله ي همديگه
رون مياد به طرف دو زوج خوشبخت و با ناراحتي ميگه:خب هرميوني جون آخرشم منو تو به هم نرسيديم
هري-بيشين بينيم با!خووووب اين دختر خانم خوشگل و با نمک و بدون دست و خرخون و به ما انداختي ها!حالا خودت مي ري با ديگرون حالشو مي بري و مي زني تو سره ما که چرا زود زن گرفتي
رون با شيطنت مي گه:اينيم ديگه رفيق به جاش ديگه همه ي نمره هات A
هرميوني با خنده اي ساختگي و معلوم بود که عصبانيه به هري ميگه:عزيزم من کنارتما و کاري نکن که امشب و حرومت کنم
خانم ويزلي از اون طرف بر مي گرده مي گه:بابا بلند شين بياين با هم برقصين ديگه همه رقصيدن و فقط عروس و دوماد با هم نرقصيدن
هري با خنده به خانم ويزلي ميگه:چشم خانم ويزلي الان ميايم
سپس هرميوني را با خود به سمت مرکز سالن برد با هم ديگه شروع به رقصيدن کردند
هري در گوش هرميوني ميگه:خيلي دوست داشتم تو اين جشن مامان و بابا هم بودن
هرميوني با نگاهي مليح که 180 درجه با نگاه 1 دقيقه پيشش فرق داشت ميگه:آره منم خيلي دوست داشتم ببينمشون اگه اين دلدمورت احمق و ديوونه و رواني و &&**%%&&&
و @@%%&& نبود اونام الان اينجا بودن
هري که از نوع حرف زدنه هرميوني خنده اش گرفته بود ميگه:البته شما کاملا راست ميگين حالا شما عزيزم امشب نمي خواد خون خودتونو کثيف کنين شاد باش خانومي
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
جيني و رون در کنار سالن رقص ايستاده بودن و داشتند به هري و هرميوني نگاه مي کردند
جيني-واي اصلا فکرشم نمي کردم که هري هرميوني رو دوست داشته باشه فکر مي کردم اون چو ي عوضي رو دوست داره
رون-اتفاقا من فکر مي کردم اون تورو دوست داره
جيني-همينطور من فکر مي کردم تو هرمينوي رو دوست داري
رون در حالي که رو دستش مي زنه و سرشو به چپ و راست تکون ميده ميگه:عجب روزگاريه!عجب!نچ نچ نچ نچ
جيني که از حرف رون خنده اش گرفته بود اداي خانم ويزلي رو در مياره و ميگه:آقاي رونالد آرتور ويزلي شما از آقايان فرد و جورج ويزلي که 2 سال از شما بزرگتر مي باشند خبري نداري؟
که ناگهان چراغ ها خاموش شدند وهمه جا پر از نورهاي قرمز و سبز شد...

هووم!!

خوب...قسمت آخر پست از همش قشنگتر بود!

ولی اشکالی که بود، دیالوگها بودن! دیالوگها میتونستن قوی تر باشن و مفهوم تر! یه جاهایی گنگ میشدن....مثلا این:
هري-بيشين بينيم با!خووووب اين دختر خانم خوشگل و با نمک و بدون دست و خرخون و به ما انداختي ها!حالا خودت مي ري با ديگرون حالشو مي بري و مي زني تو سره ما که چرا زود زن گرفتی

در ضمن اگه به جای هری- ، هری: بنویسی بهتره!(وقتی که میخوای یه دیالوگ بگی مثلا همین دیالوگ بالایی)

بازم بزن و رو نوشته ات وقت بذار! موفق میشی!

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/13 11:49:52
Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 11 خرداد 1386 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
توي قطار مخصوص كه به طرف هاگوارتز در حركت بود هري ورون تو كوپه كنار هم نشسته بودند.هري از پنجره بيرون نگاه كرد تاريكي وحشت انگيزي همه جا مستولي بود .هوا خيلي سر دتر از هميشه شده بود .شيشه ها همگي يخ زده بودند.به ناگاه زخم پشاني هري دوباره درد گرفت ونوري ازش بيرون زد.ياد خاطرات پدرو مادرش دوباره اونو اذيت ميكرد.دلش ميخواست دوباره اونا رو از نزديك ببينه.دلش براي پدر ومادرش تنگ شده بود واحساس تنهايي ميكرد.هري با حالتي ضعفي كه داشت بلند شد.
پشت سرش رون ازش پرسيد كجا ميري؟؟؟
هري:يه چيز غير طبيعي احساس ميكنم گمونم كنم يه جاي كار ايراد داره؟؟؟
رون:باز تو داري گنده اش ميكني؟؟بيا بشين هردومون خسته ايم بايد استراحت كنيم؟
هري بي توجه به حرفاي رون راه ميوفته .انگارنيرويي اونو هدايت ميكنه .از در كوپه خارج ميشه وتو راهرو قطار شروع ميكنه به راه رفتن .
رون كه هري رو تو حال خوبي نميبينه علي رغم ميلش به دنبالش ميره.
رون:وايستو هري كجا داري ميري پسر با تو خيالاتي شدي صبر كن منم بيام!
هري ورون با هم به انتها راهرو ميرسن حالا حال هري خيلي بدتر شده تمام وجودشو ضعف گرفته.خيلي سردشه.دري رو جلوي خودشون ميبين با سختي تمام اونو باز ميكنن ووارد جاي فوق العاده تاريك وسردي ميشن
.رون:هري اينجا چه خبره من ميترسم بيا بريم هري:نه مطمئن هستم خبريه بايد سر در بيارم..بعد با چوب دستيش يكم اونجا رو روشن ميكنه........
به ناگاه هر دو از وحشت خشكشون ميزنه
…….
روبروي خودشون يه چيزي رو حس ميكنن.بعد يه مدت كه چشماشون به تاريكي عادت ميكنه.يه موجودغير عادي يه شبح آبي رنگ كه خيلي قد بلند بود كه صورت مشخصي نداشت .جاهاي از بدنش سوراخ هاي بود كه نور ازشون رد ميشد.دستاس حس مرگ ميداد.يعني احساس ميكردي اگه به هر جا بخوره همه زندگي ونشاط اونجا رو نابود ميكنه.همه خوشيا دور برش نابود ميكنه.همه جا سرد وتاريك ميشه.همه حس زندگي از بين ميره.
......................
هري احساس ميكنه نفسش بند مياد....به ناگاه حس ميكنه همين حالاست كه بميره.......نفس كشيدن براش خيلي سخت ميشه......نفساش به شماره ميوفته.....تمام وقايع تلخ زندگيش به يكباره جلو چشماش رژه ميره.....ديگه نميتونه رو پا وايسته....همين كه خواست بخوره زمين....رون هم كه دست كمي از هري نداشت هري رو ميگيره وبا هزار مكافات هري وخودش رو بيرون ميكشه
..........


عکس جدید رو یکی دو پست پایین تر از پست خودت میتونی ببینی باید با اون بزنی! فکر کنم اختمالا پست رو ندیده باشی!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بینز دو در 1386/3/11 14:26:57
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/12 12:36:57
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 11 خرداد 1386 13:55
نمایش جزئیات
آفلاین
هری: نجینی...نجینی یعنی کجا می تونه باشه.
هرمیون:شاید تو دهکده ی لیتل هنگلتون باشه.
رون:پس بهتره هرچه زودتر راه بیفتیم.
هر سه به سمت دهکده راه افتادند.
رون:بهتر نیست غیب و ظاهر بشیم.
هری:موافقم و هرسه در دهکده ظاهر شدند. اما بلافاصله هر سه خشکشان زد.آن جا مثل گورستان شده بود وکسی در آن جا نبود.هری: از قرار معلوم کسی اینجا نیست.
هرمیون:اما انگار ما تنها کسانی نیستیم که اینجا هستیم اونجا رو نگاه کن. انسان هایی دم به سفید رنگ به طرفشان می آمد. رون: اون ها چی هستند؟
هری:اونا دوزخی ها هستند.
رون: حالا باید چی کار کنیم؟
هرمیون: اونا از نور و گرما می ترسن پس باید آتیش روشن کنیم.
هر سه شروع به آتیش روشن کردن کردند. دوزخی ها از ترس عقب عقب رفتند و به درون قبرهای سر بازشان رفتند.آن سه نیز سریع وارد خانه ی گونت شدند و در را از پشت سر محکم بستند و بی سر و صدا دنبال نجینی گشتند. آن ها مار را یافتند و به طرفش حمله ور شدند اما ورد ها بر او تاثیری نداشت. بلافاصله هری بدون آن که بفهمد با چاقوی جیبی اش به مار ضربه زد. خون از مار جاری شد. سر هری به شدت درد می کرد و بیهوش بر روی زمین افتاد. هری ... هری ...


هوم زیادی کوتاه شده بود یهو هرمیون فهمید که باید برن لیتل هنگلتون همه یهو رفتن یهو هم بهشون حمله کردن و یهو هری بیهوش شد!

اگه اتفاقات یخورده بیشتر توضیح داده بشن بهتره! اونوقت من بیشتر میتونم تو ذهنم مجسم کنم که چی شده و بعد قراره چی بشه! ولی اگه یهویی باشه که من هیچی نمیفهمم!!

در ضمن عکس عوض شده! لطفا با این یکی عکس بنویس!مرسی!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/12 12:18:32
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/12 12:21:11
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 10 خرداد 1386 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
هووووم...همی سوژه اش خفنه
من میرم توی جزئیات عکس هر چند از نقصیات نقاشی باشه!
----------------------------------------------
هری روی کاناپه ولو شد و به فکر فرو رفت...
-فردا عروسیه!خدا این ولدی پیام بازرگانی نشه!باید حتما یه کاری بکنم!باید همین امشب ولدی رو از سر راه بردارم تا عروسیمو به هم نزنه!هوم درسته!امشب می رم دنبالش!
هری بار و بندیلش رو می بنده که بره سراغ ولدی
ناگهان صدایی هری رو متوقف میکنه!
-هری!کجا می خوای بری؟
هری بر میگرده و جینی رو می بینه.
هری:سلام خوبی؟
جینی:مر30.یو خوبی؟
هری:مر30 چه خبرا؟
جینی:هوووم سلامتی...اوا چی داری میگی؟مگه مسنجره؟
هری:هااا دارم میرم سراغ ولدی تا ناکارش کنم!
جینی:وا چرا؟
هری:من می دونم این نامرد نمیزاره ما فردا عروسی کنیم
جینی:خب باشه برو
هری:
جینی:
هری:می خوام برما؟!
جینی:خب به سلامت!
هری:تنها هم می خوام برما !
جینی:خب مگه قراره بود با کی بری؟!
هری:آها راستی قرار بود با لونا برم!
جینی:
-------------------
در راه...
جینی:پس لونا کو؟!
هری:نمی دونم حتما یادش رفته!(هری با خودش: )
هر دو کمی راه می رن تا بالاخره به یه خونه می رسن.
بیرون خونه کثیف و تاریک بود.بوی لجن همه جا رو فرا گرفته بود و می شد گفت تقریبا هیچ موجود زنده ای اونجا زندگی نمی کنه.
در کنار در تابلوی رنگ و رو رفته ای بود که با رنگی سرخ و درخشان روش این عبارت رو نوشته بود:ولدی و رفقا
جینی با تردید از هری پرسید:مطمئنی همینجاست.
هری:آره بابا مگه چند تا ولدی داریم؟این همون ولدی خودمونه!
هری میره سمت در و زنگ رو فشار میده!
صدایی ولدی شنیده میشه:ها تویی هری؟
هری:از کجا فهمیدی؟
ولدی:آیفون تصویری گذاشتم.مو ها ها ها
هری:از کجا گرفتی منم اتفاقا می خواستم یکی بگیرم!
ولدی:هوووم...چطور واست بگم؟ممد آقا رو میشناسی؟
هری:بزرگه یا کوچیکه؟
ولدی:وسطیه
هری:ها!
ولدی:خب برو پاساژ (به علت جلوگیری از تبلیغات سانسور شد ) طبقه ی دوم مغازه ی !اونجا اصغر آقا هست بگو ولدی فرستاده میشناسه!
هری:پس ممد آقا کی بود؟
ولدی:نکته انحرافیش بود
هری:ها بیخیال بزار واسه بعد.اومدم بکشمت!
ولدی:اتفاقا منتظرت بودم!بفرما تو!
ولدی در رو با آیفون باز میکنه
هری چوبدستیشو در میاره و میره تو!
---------------------
داخل خونه...
ولدی:هووووم،مثل اینکه نویسنده خواسته من بمیرم ولی من قبل از مرگم عروسیتونو زهر مار می کنم!
ولدی چوبدستیشو در میاره و سمت جینی میگیره.
-بزرگیوس!
در همین هنگام هری دستشو جلوی صورت جینی میگیره تا بهش آسیبی نرسه.
بوووووم.
ورد به دست هری برخورد میکنه و دست هری محکم می خوره تو دماغ جینی!
-آخخخخخخخ...
خون از دماغ جینی جاری میشه . دماغ جینی به شدت شکسته بود!
هری در یکی حرکت انتحاری انتقامی سریعا ولدی رو چشم از جهان فرو می بنده .
------------------------
در جشن عروسی...
هرماینی در حالی که دوربین به دست گرفته بود میگه:بگید چیز!
تلق...
شرح عکس مورد نظر:جینی که دماغش بسیار نا فرم شده بود دست در دست هری داشت و اون دست هری که آزاد بود و به شدت بزرگ بود روی هوا بود و ظاهرا داشت دست تکون می داد.رون هم داشت نخودی به دست دماغ ملت می خندید
قصه ی ما به سر رسید ولدی به آرزوش رسید



الان من دارم همه جا رو چکش میبینم! باب چقدر چکش!

همی خندیدیم و خم گشتیم و راست....که.....!!!!
کلا خوب بود قشنگ بود خندیدم خیلی! ولی چکشاش رو اعصاب آدم راه می رفت! در کل 16 تا شکلک داشتی با دو تا ف ی ل ت ر ها میشد 18 تا!!! میانگینیست بس زیاد!!

ولی سوژه با وجود اینکه یه کم تکراری بود ولی قشنگ پرداخت شده بود من که لذت بردم!

اها یه چیزی!
ولدی رو چشم از جهان فرو می بنده؟ چشم ولدی رو از جهان فرو میبنده؟ چشم رو ولدی از جهان فرو میبنده؟ جهان چشم ولدی رو میبنده؟ ولدی چشم رو از جهان فرو میبنده؟ جهان ولدی رو از چشم فرو میبنده.......؟!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/3/12 12:09:50
[b][size=medium][color=336600][font=Arial]ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد.دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم ، به کدام درگاه