جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  245 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  164 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1386 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس:http://i12.tinypic.com/4vq1kew.jpg
داستان:
هری به ساعتش نیم نگاهی انداخت.ساعت 10:15بود.
صدای به هم خوردن قاشق و چنگال ها از پایین به گوش می رسید.همه در آشپز خانه بودند ولی هری دیگر پس از مرگ دامبلدور علاقه ای به خوردن,خندیدن و انجام دادن مشق های تابستانی اش نداشت.او هر دو پشتیبانش را از دست داده بود.
صبح امروز جشن عروسی بیل و فلور بوده و همه به این خاطر شاد بودند ولی هری در دنیایی دیگر سیر می کرد.او نمی توانست با خیالی راحت به کارهای عادی بپردازد مخصوصا با این مسئوایت بزرگی که دامبلدور به عهده ی او گذاشته بود.بار دیگر به آن نوشته نگاهی انداخت.ر.آ.ب.یعنی چه کسی می توانست باشد؟از اول تابستون تا الان این سوال مغز او را به خود گرقته بود.یعنی این فرد می تواند من را در پیدا کردن و از بین بردن جان پیچ ها کمک کند؟ باید او را پیدا کنم ولی چگونه؟
ناگهان در باز شد و سر جینی وارد اتاق شد .
جینی:هری میشه بس کنی خواهش می کنم حداقل همین امشب و بیا و با دوستات باش.
هری:آخه جینی باور کن اصلا حوصله ندارم
جینی:خواهش می کنم
هری:باشه الان میام

هوم..قسمتهای اول پستت خیلی خوب بود ولی دیالوگهای آخریت مشکل ایجاد کرده بود...هری خیلی زود قانع شد در حالی که قبلش گفته شده بود اصلا حوصله نداره! یه خورده هم ضعیف بود...اگر هم کمی بیشتر میشد خیلی بهتر بود! اگه امکان داره یکی دیگه بزن که با اطمینان بتونم تاییدت کنم! مرسی

تایید نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/14 13:27:20
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/14 13:29:05
Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1386 01:01
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس :http://i12.tinypic.com/4vq1kew.jpg

داستان :


اواسط ماه می بود هوا بارانی بود و مدتها بود که زمین رنگ آسمان صاف را به خود ندیده بود.
بعد از مرگ دامبلدور دیگر هری مطمئن بود که مهمترین و البته قابل اطمینان ترین پشتیبان خود را در راه مبارزه با لرد سیاه از دست داده است
میدانست آخرین لحظاتی است که در هاگوارتز است و فردا باید با قطار سریع و سیر به خانه باز می گشت بچه ها همه رفته بودند تا آخرین شام را در هاگوارتز بخورند اما هری میل نداشت تک و تنها در خوابگاهشان نشسته بود و در حالی که سر خود را به پنجره اتاق تکیه داده بود به این فکر می کرد که چه طور باید بقیه جان پیچ ها را پیدا کند یا اینکه اصلا چه طور آنها را پیدا کند
می دانست سرنوشت او و جامعه جادوگری را باید رقم بزند آیا لرو سیاه میتوانست هری را بکشد و به ظلم و ستم خود در دنیا ادامه دهد یا اینکه پیشگویی درست از آب در می آمد و هری لرد سیاه را از بین می برد ؟
این افکار سراسر فکر هری را مشغول کرده بود از طرفی نمی توانست از فکر جینی بیرون بیاید با تمام وجود او را دوست داشت اما می ترسید ولدومورت از این موضوع اطلاع پیدا کند و جینی را نیز طعمه قرار دهد یا اینکه بدتر او را بکشد
جای زخمش دوباره درد گرفته بود همان سوزش قدیمی دیگر نمی توانست طاقت بیاورد با تمام وجود فریاد کشید چرا من ؟
چرا همه این اتفاقات باید برای من باید بیفتد اما از طرفی خشمش نسبت ولدومورت اجازه نمیداد که پا عقب بکشد ولدومورت باعث مرگ پدر ، مادر ، سیریوس و حتی دامبلدور شده بود باید او را از بین می برد به هر قیمتی شده دیگر دوست نداشت بقیه دوستانش را از دست بدهد
از روی صندلی بلند شد وسایل خود را جمع کرد و منتظر روزهای بعد ماند
روزهایی که میدانست خیلی خیلی سخت تر از آن است که تا الان برایش اتفاق افتاده

خیلی سوژه جالبی داشت...هیچکس تا حالا به فکرش نرسیده بود که اینطوری افکار هری رو شرح بده!

البته میتونه خیلی پیشرفت هم بکنه! با یه خورده وقت گذاشتن میتونه بهتر هم بشه...الان یه پی ام میزنم بهت اگه بخونی خیلی خوب میشه!

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/13 1:37:11
حیف که هری پاتر تموم شد
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 تیر 1386 01:44
نمایش جزئیات
آفلاین
چو عزیز این هم برای تو:http://i12.tinypic.com/4vq1kew.jpg

ساعت 3 نصف شب بود.
هری هنوز بیدار بود کتاب هایش جلوی دستش باز بود.
ولی هرگز به انها نگگاه نمی کرد. از پنجره به هوای بد ومه گرفته بیرون رو نگاه می کرد. و به این فکر بود که ایا دوباره دوستانش را خواهد دید؟
بعد از یک ساعت هری چشمش به کتاب ها می اوفتد. وخستگی به درون او راه پیدا می کند . خمیازه می کشد
کش وقوصی داد وبه دررون رخته خواب رفت.
کمتر از 2 ثانیه به خواب عمیقی رفت وناگهان از خواب پرید.
زنگ تلفن بلند تر از همیشه به صدا در امد .
عمو ورنون و دادلی برای شکار کوهی شب را بیرون از خانه بودند.
خاله پتونیا هم با عصبانیت وناسزا گوشی تلفن را برداشت.
الو..!!
سلام خانم پتونیا ؟
خاله یکم نرم تر شد. وگفت بفرمایید.
صدا ادامه داد متسفانه شوهر شما از کوه پرت شده پاین..!! وکمی مجروح شده لطفا خوتون رو به بیمارستا ن وسط شهر بر سونین.
هری با شنیدن این خبر در حالی که خاله پشت تلفن فریاد می کشید لبخنده شیطانی زد.
خاله پتونیا دستور داد که او در خانه بماند.
وهری 100% درخانه می ماند.
اما اخرین امید هری نامید شد.
زیرا که خاله درب اتاق اورا قلف کرد و کلید های زا پاس را هم بر داشت.
با رفتن خاله هری خواست بود دوباره بخوابد.
اما نا با شنیدن صدا های گروم گروم از اتاق نشین من حسابی تریده بود اگر پرت شدن عمو ورنون یک بهانه بود که به من دست رسی پیدا کنند چه؟؟
دیگر برای این حرف ها خیلی دیر بود حالا صدا داشت با قلف های در اتاق هری ور می رفت و اخرین قلفففففف!!!!!!!!!!.........
در باز شد نفص هری در سینه حبس شد.
شما؟!!
هری بریده بریده گفت:
شما ها ........ اینجا .......... تلفن ........ عمو......... ؟؟؟!!
فرد گفت: اره هری ما تصمیم. نجا تت بدیم .
جرج گفت:یه تلفن ساختگی زدیم ودورترین بیمارستان وناگوار ترین بلا رو برای خانم پتونیا گزارش دادیم.
رون گفت: زود باش هری زیاد وقط نداریما!!.
هرمیون گفت: با ماشین اینا میریم بدو وادامه داد راستی هری تولدت مبارک.!!
هری : گفت واقا از همتون ممنون هستم وشروع کرد به جمع کردن وسایل تا راه بیوفتن!!...
هری هری یا لا پسر بلند شو من باید برم بیرونننننننن!!
اوه چه خوابی چقدر نزدیک به وا قعیت ساعت 5 بود وخانه دوباره خالی.................


پایان

جان من قبول کن از ساعت12:30تا حالا می نوشتم.

هووم...ببین سعی کن بدون غلط بنویسی...سعی کنی غلط املایی هات رو درست کنی...مثلا وقط رو وقت بنویسی...یا قلف رو قفل...یا قوص رو قوس یا نفص رو نفس یا...

اگه واقعا وقت بذاری میتونی این مشکلاتتم اصلاح کنی...حتما یه نگاه هم به پست کسایی که تایید شدن بنداز! اگرم فکر میکنی مشکل داری ببین چی بهتر میتونی بنویسی طنز یا جدی؟ داستان یا نمایشنامه؟ هرکدوم رو بهتر مینویسی اونو بنویس! معمولا برای پست جدی داستان میزنن و برای پست طنز نمایشنامه! واسه همین بهتره که آدم اینا رو قاطی نکنه!

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/13 0:19:59
ارنولد پیز گود قدیم






ارنولد پیز گود قدیم
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 11 تیر 1386 14:07
نمایش جزئیات
آفلاین
http://i12.tinypic.com/4vq1kew.jpg

اواسط ترم جدید بود وهری هنوز تکالیف تابستان رو انجام نداده بود .
هر شب تا صبح بیدار می موند وسعی می کرد قسمتی از اون رو انجام بدهولی بی فایده بود.
عمو ورنون که فهمیده بود جیره غذای اون رو فقط یه سیب گذاشته بود.
تا یه شب براش یه نامه از طرف هرمیون میاد که نوشته بود فردا شب ساعت 9 در خانه بمان .
اون شب هوا خیلی خیلی تاریک بود .
اون شب هری داشت تکالیف لا ین حل ÷روفسر فلینگ و یک رو انجام میداد .
هری ساعتی از اتاق برون رفت ووقتی برگشت حس کرد چیزی در اتاق هست و وقتی به جای شنل نا مرعی نگاه کرد دید اون نیست .
از وهشت خشکش زده بود شروع کرد وحشیانه تو هوا چنگ زدن
که یه هو :
اخ اوخ
چته هری جنبه داشته باش
هرمیون رون!!
هر میون: شوخی سرت نمی شه
رن: زود باش کاسه کوزه رو جمع کن باید بریم
هری: کجا؟
رن: خدای من خونه ما دیگه
هرمیون نگاهش به تکا لیف می اوفته ومیگه خدای من تو تکالیف رو انجام ندادی .
رن: من هم انجام ندادم باید تو خونه کمکم کنی !!
هری: به من هم همین تور
هرمیون: به هردوتون کمک می کنم زود باشین بریم.
هری: با چی بریم؟
رن: من دوتا جارو اوردم یکی رو من وتو می شینیم واون یکی رو هرمیون با چمدون ها
هری : ÷س بریم
رون : راه بیفتین
هرمیون : بریم


÷ا یان


هووم...
به نظرم زیاد با حوصله نوشته نشده بود...اگه میخوای بهتر بنویسی برو به پست کسایی که تایید شدن یه نگاه بنداز...ببین چیکار کردن که پستشون تایید شده...یه نگاهی هم به نقداشون بنداز ببین نکات مثبت منفیشون چی بوده!

بعدش بیا و با صبر و حوصله یه پست خوب بزن تا تایید بشی!

تایید نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/11 16:28:37
ارنولد پیز گود قدیم






ارنولد پیز گود قدیم
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 11 تیر 1386 11:06
نمایش جزئیات
آفلاین
لینک عکس


ساعت 12:00 شب بود جز صدای قطره های بارانی که به شیشه های پنجره می خورد صدای دیگری به گوش نمی رسید.هری در کنار پنجره ی اتاق خوابش در خانه ی دورسلی ها نشسته بود و مدام بالا و پایین خیابان پریوت درایو را از پنجره ی باران شسته ی اتاقش نگاه می کرد.تنها روشنایی خیابان تیر چراغ برغ کهنه ای بود که با سو سوی ضعیف خود اندکی آنجا را روشن کرده بود.
چند دقیقه ای گذشت و هری احساس خواب آلودگی زیادی کرد.صورتش بر روی شیشه ی پنجره کمی سر خورده و عینکش کمی کج شد و نا خود آگاه به خواب عمیقی فرو رفت.
چند لحظه بعد بود که ناگهان زنگ خانه به صدا در آمد.هری با حالتی عصبی از خواب پرید عینکش را ساف کرد و به خیابان نگاه کرد.در همان حال عمو ورنون با عصبانیت از اتاقش بیرون آمد و فریاد زد:کدوم احمقیه که این موقه شب امده؟
هری دوان دوان از پله های اتاقش پایین آمد وبه عمو ورنون نگاه کرد که در را باز کرده بود و به مردی که در مقابلش بود نگاه می کرد.
دامبلدور کخ در آستانه ی در ایستاده بود گفت:شب به خیر.شما باید آقای دورسلی باشید.من دامبلدور هستم.امشب آمدم تا ...
در همان لحظه هری جلو آمد و دامبلدور گفت:سلام هری خوشحالم که دوباره می بینامت.
عمو ورنون نگاه تحتیر آمیزی به هری انداخت و با غصبانیت دوباره به دامبلدور خیره ماند.از آنجایی که عمو ورنون هیچ نشانه ای برای دوت او به داخل منزل از خود نشان نداد دامبلدور خود از کنار او گذشت و به هری گفت:دوستانت رون و هرمیون از تو دعوت کردند تا بقیه ی تعطیلات را در پناهگاه بگزرانی و من امشب تو را به آنجا می رسانم.
هری به سرعت برگشت و از طبقه ی بالا چمدانش را که آماده کرده بود کشان کشان پایین آورد وبه دامبلدور گفت:من آماده ام.
دامبلدور با خوشحالی گفت:پس خوبه قبل از رفتن یه تسکر هم از مهمان نوازیه آقای دورسلی داشته باشیم.
دامبلدور لبخندی به عمو ورنون زد و از در خارج شد.هری به سرعت به دنبال او رفت و همین که هری خارج شد عمو در را کوبید و فریاد زد:مردک دیوانه.
دامبلدور لبخند دیگری زد وهر دوبه خیابان خیس قدم گذاشتند.


مرسی خوب بود.... فقط اگه میشه دیالوگ هات رو به زبون گفتاری بنویس...ملموس تره! مثلا به جای این:
دوستانت رون و هرمیون از تو دعوت کردند تا بقیه ی تعطیلات را در پناهگاه بگزرانی و من امشب تو را به آنجا می رسانم.
بنویسی:
دوستانت رون و هرمیون از تو دعوت کردند تا بقیه ی تعطیلات رو در پناهگاه بگذرونی و من امشب تو رو به اونجا می رسونم.

درسته که حرفای دامبلدور باید خیلی بزرگ منشانه(!) باشه ولی میشه با دیالوگ گفتاری هم این حالت رو درست کرد!

اندازه پستت خیلی خوب بود...سعی کن همیشه همینقدری بنویسی!

یه چیز دیگه هم اینکه سعی کن غلط املایی نداشته باشی...کیفیت پستتو پایین میاره!

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/11 11:26:45
dead.eos09
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 10 تیر 1386 19:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام چو عزيز خودت گفتي كه لينك عكس را قرار دهيم و من هم لينك و هم خود عكس را قرار دادم .

تصویر تغییر اندازه داده شده

























من بر اساس اوايل كتاب دوم مي نويسم .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هوا رو به تاريكي مي رفت و آسمان شب گوياي اتفاقات آن شب نبود ...
... ساعت به صدا در آمد و 10 بار زنگ زد كه پسرك تنها كه در اتاقي با حفاظ و قفل بود بر روي صندلي در كنار پنجره نشست و ته مانده ي سيبي را به زمين انداخت و با خستگي فراوان گفت :
- پس چرا نميان ؟ اصلا چجوري مي خوان بيان ؟ منو ...
... كه صداي قارت قارت و خن خن آمد و نوري فزوني بر چهره ي اتق نمايان شد و پسرك با دو دست صورت را پوشاند و از فرط تعجب دهانش باز ماند ... پنجره را باز كرد و سر را تا جايي كه ميله ها امكان مي دادند بيرون آورد و با صدايي نسبتا بلند گفت :
- سلام رون !!! چه ماشين جالبيه .
رون كه به همراه دو برادر دو قلويش فرد و جرج آمده بود با سرعت به هري گفت :
- هري بدو وسايلتو جمع كن .
... 7 دقيقه بعد هري با چمدان بسته شده و قفسه ي جغدش به كنار پنجره آمد و گفت :
- حالا چجوري بيام بيرون ؟
فرد از پشت فرمان ماشين داد زد :
- هي من فكرشو كردم ! بيا اين قلابو محكم وصل كن به ميله ي وسطي حفاظ تا ما حفاظو بكنيم .
و قلابي به همراه طنابي بلند بيرون كشيد و به هري داد و هري قلاب را محكم به ميله ي وسطي متصل كرد و فرد ماشين را به جلو راند تا حفاظ را بكنند .
... نا گهان صداي شپرقي به گوش رسيد و به دنبال آن صدايي با :
- پاتر !!!
مضمون به گوش رسيد و هري متوجه شد كه دورسلي ها از خواب بيدار شده اند و با ترس به رون گفت :
- هي رون ! بيا اين چمدونو جغدو بگير تا من بيام .
و چمدون و قفسه ي هدويگ را به رون داد كه صداي باز شدن قفل ها آمد و در باز شد و ورنون دورسلي با سيبيل هاي پرپشتش كه از سيبيل هاي هوريس هم بيشتر بود به داخل اتاق پريد و هري با سرعت به داخل ماشين گريخت ولي ورنون پاي او را از مچ گرفت و گفت :
- فكر كردي مي ذارم با اون رفيقاي عجيب غريبت بري ؟
هري كه عرق از سر و رويش ميباريد فرياد زد :
- ولم كن . بذار برم .
همانطور كه بكش بكش بود هري پاي خود را كشيد و كفشش در دستان ورنون دورسلي باقي ماند و ورنون كه خيلي عصباني بود كفش را به داخل ماشين پرتاب كرد .
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ببخشيد اگه يكم زياد شد . چو عزيز لطفا در هنگام ويرايش فاصله ها را پاك نكن تا متن زير عكس مخفي نشود .

خوب نوشته بودی! البته بهتر بود صحنه کپی از کتاب نباشه و یه چیز جدید باشه! ولی خب طرز نوشتن خوب بود و تایید میشه!

راستی...ورنون هری رو پاتر صدا میزد!؟ یه خورده زیادی رسمی نیست!؟ میتونه بگه هری یا حتی اگه زیادی عصبانیه میتونه بگه هری پاتر! ولی پاتر آدمو یاد اسنیپ میندازه!

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتيموس كراوچ ( پسر ) در 1386/4/10 19:52:35
ویرایش شده توسط بارتيموس كراوچ ( پسر ) در 1386/4/10 19:55:04
ویرایش شده توسط بارتيموس كراوچ ( پسر ) در 1386/4/10 19:56:53
ویرایش شده توسط بارتيموس كراوچ ( پسر ) در 1386/4/10 19:59:08
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/10 21:48:55
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/10 21:57:04
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 10 تیر 1386 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام

تصوير

در خانه شماره 4 در پريوت درايو گويي كه رقابتي ميان پسر و پدر در آن نيمه شب باراني در جريان بود. از اتاقي صداي خر و پف هاي سنگين و پر صداي آقاي ورنون دروسلي و از اتاق روبه رويي آن داد و بيدادهاي در خواب پسرش دادلي، مانع تمركز ذهن پسركي بود كه در آن نيمه شبي در اتاقي ديگر در حال مطالعه بود.
پسرك عينكي با موهاي ژوليده كه هري پاتر نام داشت در حال قدم زدن در اتاق تاريك خود بود كه با نور تير چراغ برق خيابان كمي روشن بود، تا بلكه كمي آرام گيرد و خستگي اش به پايان برسد. هر چند دقيقه يكبار بر اثر شدت سوزش چشمانش عينكش را برمي داشت و پلك هايش را مي ماليد. به سمت پنجره اتاق رفت و روي يك صندلي نشست، به خيابان نگاه مي كرد. دستش را به سمت تختش دراز كرد و سيبي كه روي پتويش بود را برداشت و مشغول گاز زدن آن شد، همچنان به خيابان نگاه مي كرد، با خود فكر مي كرد كه چطور بايد از پس تكاليف تابستاني مدرسه هاگوارتز برآيد. نيمي از تابستان گذشته بود و هري تنها موفق انجام تكليف درس معجون ها شده بود. ناگهان در آن باران شديد متوجه نور خيره كننده اي شد كه براي يك لحظه خانه روبه رويي را نوراني كرد و خاموش شد. سيبش را گاز كوچكي زد، سيب از دستانش رها شده بود.
- لوموس
پله ها در مقابل هري پاتر نمايان شد. با دقت و ظرافت از پله ها پايين مي رفت، چوبدستي جادويي خود را به دست داشت، به سمت در خانه پيش مي رفت فضاي خانه در تاريكي مطلق بود اما لحظه به لحظه و قئم به قدم با پسرك جادوگر روشن و روشن تر مي شد. در خانه را باز كرد.
به محض اينكه به جلوي در خانه رسيد سر تا خيس شد و نور چوبدستي اش خود به خود از ميان رفت. چندين بار آرام زير لب خود زمزمه كرد:"لوموس" اما تاثيري نمي ديد. نا اميد به سمت خانه روبه رويش قدم بر مي داشت، از كنار باغچه گذشت و اكنون در پياده رو ليز و خيس بود. لرزشي در اندامش احساس كرد، از پنجره هاي طبقه دوم خانه روبه رويي باري ديگر نور خيره كننده به چشمانش آمد.
اين بار با سرعت خود را به در خانه رساند، در حاليكه نگران بود، با چوبدستي خود قفل در خانه را هدف كرد، قبل از اينكه افسون "الوهومورا" را كه در ذهن داشت اجرا كند، گفتگوهايي به گوشش رسيد، سرش را به در خانه چسباند و با دقت گوش كرد:
- چي كار ميخواهي كني دالاهوف مگر ديوانه شدي؟ ارباب خواست كه خودش انجام دهد
صدايي خشن گفت: ولي فايده اي ندارد ما خودمان توانايي اين كار را داريم پيتر
در خانه ناگهان باز شد و هري پاتر به شدت با سر به داخل خانه افتاد، در حاليكه سرش به شدت درد مي كرد توسط دو مرگخوار رو زمين كشيده مي شد، صدايي سرد و بي روح طنين انداخت:
- كنار كنار دوستان من مال من است.
و چشمان هري پاتر به مرد شنل پوشي افتاد كه از پله ها پايين مي آمد.

تصویر تغییر اندازه داده شده




- امكان دارد اين همه فرياد نكشي.
هري پاتر در حاليكه رو صندلي در كنار پنجره آراميده بود با صداي پر اعتراض آقاي ورنون دورسلي از خواب پريد. چراغ اتاقش روشن بود و در كنارش آقاي دورسلي و پشت سر او همسرش پتونيا و همچنان پشت سر او فرزندشان دادلي ايستاده بودند. پتونيا: آه فراموش كرديم اين اتاق سطل آشغال نيست كه سيب گاز زده خود را در آن پرتاب كني. و با نفرت با سيبي اشاره كرد كه روي زمين افتاده بود.

مرسی مرسی...خیلی خوب بود!

فقط یه نکته اونم این که...دیالوگهای گفتاری قشنگتر از دیالوگهای نوشتارین! خواننده رو به متن نزدیک میکنن!

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/10 21:56:03
سلامي چو بوي خوش آشنايي
بدان مردم ديده روشنايي


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 10 تیر 1386 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
چو عزیز سلام
راست میگی اخر پست قبلیم خیلی بد شد میدونستم قبول نمیکنی اما چیز دیگه ای واسه تموم کردنش به ذهنم نرسید
لینک عکس
..................................
هری با حالتی فجیع پای پنجره خوابش برده بود باقی مانده ی چند سیبی که چند ساعت پیش میل کرده بود پای پنجره بودند.
صدای اسبی اهالی پریود داریو را از خواب ناز بیدار کرد هری که از خواب پریده بود با حالتی سراسیمه سرش را از پنجره بیرون برد و در کمال تعجب جینی را دید که از اسب پیاده شده و با تقلا گیتاری را از روی زین اسب پایین میکشد
هری بی توجه به کله های همسایه های کنجکاو که از پنجره بیرون بودند با خوشحالی فریاد زد:
جینی تو اینجا چیکار میکنی؟
جینی که گیتار را پایین اورده بود و حالا داشت کوکش رو چک میکرد جواب داد:
داشتم کتاب راپنزل میخوندم جو گرفتم
بعد از پایین پنجره شروع کرد برای هری با گیتار نواختن:
اگر میدید منو مجنون چنین اوره و ویلون
هری که ذوق زده شده بود دستش رو رو قلبش گذاشت و با دست دیگه اشکاش رو پاک کرد(همسایه ها در این زمان )
جینی گفت :
به من افتخار میدی پیشت باشم
هری با لحنی لطیف جواب داد:
عزیزم در خونه قلفه ( )
جینی یک کم فکر کرد بعد گفت :
موهاتو بنداز پایین
هری که بغض گلوشو گرفته بود جواب داد:
دیروز چون چای عمو ورنون رو دیر بردم موهامو چید
بعد زد زیر گریه.جینی شمشیرش رو کشید بیرون و در حالی که از خشم صورتش قرمز شده بود فریاد زد ای مرد رزدل میکشمت
اما در همین لحظه عمو ورنون در خونه رو باز کرد و در حالی که اشکاش رو پاک میکرد رو به هری و جینی گفت که قصد داره برای جبران کارهای بدش ان دو را به عقد هم در بیاره
از اون روز به بعد هری و جینی سالهای سال به خوبی و خوشی با هم زندگی کردن و 10 تا بچه اوردن



..........................
جون ما قبول کن دیگه

هوووم!
خوب کمی تا قسمتی خنده دار هم بود!
ولی یه جورایی هیچ منظور خاصی نداشت و فقط تیکه طنز بود...بهتره که داستان یخورده منظور هم داشته باشه! مثل این بود که آدم بخواد قسمتهای مختلف داستانهای مختلف رو هری پاتری کنه!

شرمنده تم جدا!

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/10 21:43:23
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 9 تیر 1386 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام خسته نباشین
اینم لینکعکس


هوا تاريک شده بود و هري در انتظار هدويگ پاي پنجره خوابش برده بود رون زودتر از اينا بايد به نامه اش جواب ميداد .تا انجا که خبر داشت عروسي فلور و بيل روز اينده بود و هري گمان ميکرد انها کمي اورا ناديده گرفته اند
صداي تق تقي او را از خواب بيدار کرد .هدويگ پشت پنجره بود و با چنگال هايش به پنجره ضربه ميزد . هري با عجله پنجره را باز کرد و هدويگ را که زير باران خيس شده بود به داخل راه داد . هدويگ پايش را جلو اورد تا نامه اي که به پايش وصل بود را نشان هري دهد.هري که از خوشحالي دست از پا نميشناخت نامه را از پاي او باز کرد و شروع به خواندن کرد:

هري عزيز سلام
بايد ببخشي که جواب نامه تو دير دادم.تو که نمیدونی انجا چه خبر است همه مشغول انجام کارهای عروسی هستند هرمیون دیروز رسید . زیاد وقت ندارم ساعت 12 شب حاضر باش میاییم دنبالت.

هری به ساعتش نگاه کرد. یک ساعت وقت داشت که وسایلش را جمع کند .با عجله به طبقه ی پایین رفت و به دروسلی ها که مشغول تماشای تلویزیون بودند گفت :
من تا یه ساعت دیگه قراره از اینجا برم و فکر کنم دیگه بر نگردم
عمو ورنون در حالی که پوزخند میزد به سمت او برگشت و گفت:
دیگه نه مهلت تو تمام شده
سپس با جهشی خود را به هری رساند بازوی اورا گرفت و به انباری زیر پله برد . هری در حالی که تقلا میکرد خود را از بازوی او برهاند فریاد میزد و کمک میخواست اما عمو ورنون با قهقه ای اورا دنبال خود میکشید
هری ناگهان از خواب پرید و هدویگ را دید که پشت پنجره است و با پنجه اش به شیشه میکوبید.هري با عجله پنجره را باز کرد و هدويگ را که زير باران خيس شده بود به داخل راه داد . هدويگ پايش را جلو اورد تا نامه اي که به پايش وصل بود را نشان هري دهد.هري که از خوشحالي دست از پا نميشناخت نامه را از پاي او باز کرد و شروع به خواندن کرد:

هري عزيز سلام
باید ببخشی...........................


امیدوارم مورد قبول یاشه

خب سوژه خوبی بود...
اما یه چند تا مشکل داشت مثلا اون قسمت تکراری آخر پست بهتر میشد اگه متفاوت با بالا شرح داده میشد! اینجوری پست خیلی کوتاه میشه و آدم حس میکنه که قسمتی از پست حذف شده! در ضمن سعی کن غلط املایی یا پریدن از روی یکی دوتا از حرفهای یه کلمه رو تو پستات نداشته باشی!

در ضمن ممنون که لینک عکس رو گذاشتی!

بازم امکان داره یکی دیگه بزنی!؟

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/10 11:14:27
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/10 11:15:45
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 9 تیر 1386 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام .
چوی عزیز سعی کردم تا میشه اون است رو کمتر به کار ببرم . هرچی تو ویرایشا گفته بودی بهشون عمل کردم .
امیدوارم خوب شده باشه .
فقط ببخشید که زیاد شد ....
اینم لینک عکس
باتشکر .
__________________________

هوا رو به تاریکی می رفت . هری ساعت ها نشسته بود و انتظار کشیده بود ..... فقط انتظار .... هنوز نمی دانست که رون چطور میخواهد به پریوت درایو برسد . دیگر خسته شده بود . میخواست وقتی که رون می اید او را ببیند اما رون خیلی دیر امد . قرار بود ساعت یازده شب بیاید . هری که تا یازده شب لحظه شماری کرده بود حالا پشت پنجره خوابش برده بود . نفسش روی پنجره بخار ایجاد میکرد .
بومب !
هری محکم به شیشه برخورد کرد و عینکش کج شد . زخمش به شیشه ی خنک و بخار گرفته چسبید و یخ زده شد .
_ اوه , هنوزم که هنوزه بهش عادت نکرده ام !
هری این صدا را می شناخت . به سرعت برگشت . رون که ظاهرا از غیب ظاهر شده بود پشت سر هری ایستاده بود . هرمیون نیز انجا بود و از همه عجیب تر حضور جینی بود . رون گفت:
_ سلام هری .
هری که تحمل این همه خوشی را نداشت گفت:
_ سلام .... شما اینجا چی کار میکنید ؟ رون .... تو که گفتی فقط خودت میای ؟!
رون لبخندی زد و به جینی اشاره کرد و گفت:
_ قرار نبود جینی هم با ما بیاد . ولی تو که میدونی اون خوب بلده خفاش ان دماغی رو اجرا کنه .....
رون چشمکی زد . هرمیون با عجله گفت:
_ هری بلند شو .... دیگه باید بریم وزارتخونه .... پاشو ....
هری بلند شد . جینی دست او را گرفت و با مهربانی دم گوش او گفت:
_ تو برو من وسایلتو جمع میکنم .
رون و هرمیون دست هری را گرفتند . هر سه با هم غیب شدند . و لحظه ای بعد که هری چشمانش را باز کرد در دفتر کار خود بود .
_ خب , نگفتید که چرا به من نامه نمی نوشتید ؟!
هرمیون با ناراحتی گفت:
_ وای هری , تو خیلی جدی .....
ولی ادامه ی حرفش در صدای پاهای شتابانی گم شدند . در باز شد و چند نفر نفس نفس زنان دم در ظاهر شدند .
_ اقای پاتر .... مرگخوارها حمله کرده اند .....
قلب هری در سینه فرو ریخت . او گفت:
_ چند نفرند ؟
_ حدودبیستا !
هری نعره زد:
_ پس معطل چی هستید ..... رون و هریمون دنبال من بیاید .... شماها چانگ و براون و پتیل ها رو خبر کنید ! یکی بره به دین و سیموس بگه .... هر کی رو میتونید خبر کنید ....
انها با عجله بیرون دویدند . هری چوبدستی اش را در اورد . چشمش به انها خورد . کراب و گویل با هم نعره زدند:
_ اوداکداورا !
اما هری قبل از انها این ورد را در ذهنش گفته بود . در نتیجه کراب مثل احمق ها به گویل خیره ماند که روی زمین افتاد و بعد خودش پا به فرار گذاشت . صدای نعره ای از کنارش به گوش رسید:
_ ایمپدیمنتا !
پرتوی سرخی از کنار گوش رون گذشت و صاف به پارکینسون خورد . از طرف هری اینا نیز یک نفر مرده بود ولی هری نمیدانست که چه کسی را از دست داده اند . او به دنبال مالفوی میدوید .
_ سکتوم سمپرا !
_ پروتگو !
هر دو افسون به هم برخوردند و خنثا شدند . هری با نفرت فریاد زد:
_ کروشیو !
ناگهان مالفوی به زمین افتاد و به خودش پیچید .... هری از غیب طنابی ظاهر کرد و با لگدی چوبدیتس مالفوی را شکاند . سرش را برگرداند تا ببیند بقیه در چه حالی هستند که ناگهان کسی محکم به چیزی ضربه زد ....
صدای برخورد انگشت رونالد ویزلی به شیشه هری را از خواب پراند . هری چشمانش را مالید و به رون خیره شد .... خواب عجیب و واظهی دیده بود .... رون با صدای اهسته ای که از پشت شیشه اهسته ترم میشد گفت:
_ چطوری هری ؟ جمع کن بریم پسر .... بابام منتظرمونه !
هری بلند شد و به طرف چمدانش رفت ..... ارزو میکرد که این خوابش نیز پیش بینی اینده باشد ..... فقط اگر چنین بود .....

ایول ایول...خیلی خوب نوشته بودی! پیشرفت قابل ملاحظه ای بود! خیلی هم شبیه کتاب بود!

از همه نظر خوب بود....بنابراین دو تا چیز بیشتر به ذهنم نمیرسه که بگم!

اولی اینکه...چرا هری از طلسمای نابخشودنی استفاده کنه؟ چون تا اونجا که در کتاب گفته شده فقط مرگخوارا از این طلسمها استفاده میکنن...مگر اینکه هری وزیر شده باشه و قوانین رو عوض کرده باشه! میدونی، وقتی یه چیزی تو نوشته مبهم باشه یا خلاف چیزی که فکر میکنیم باشه تو ذهن خواننده سوال اینجا میکنه و اون سوال نمیذاره که آدم از بقیه نوشته لذت ببره!
البته یه توجیهی اینجا وجود داره و اونم اینه که هری داشته خواب میدیده! خواب هم قاطی بوده دیگه!

و دومی که خیلی جزئیه همون بحث غلط املاییه! البته نمیشه گفت غلط املایی، در واقع حرفها بخاطر تند نوشتن جاشون عوض شده بود! مثلا: چوبدیتس که مسلما غلط املایی نیست! ولی خب بهتره که از اینا وجود نداشته باشه! خیلی بهتر میشه!

ولی واقعا خیلی خوب نوشته بودی و من لذت بردم! خیلی خوب بود!
در ضمن مرسی که لینک عکس رو گذاشتی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/4/10 11:08:05
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�