جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 تیر 1386 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ساحره ای به نام وهستیا جونز در حالی که گیاهی را زیر بغل خود محکم گرفته بود با عجله در کوچه ی دیاگون می دوید هر چند ثانیه یک بار صدای معترضانه کسانی که به انها تنه میزد بدرقه راهش میشد اما جونز بی توجه به این صداها به دویدن ادامه می داد می دانست مقصدش یک گلخانه کنار کوچه ی ناکترن است تابلوی گلخانه از دور معلوم بود .جونز در مغازه را با شدت باز کرد و بی توجه به 3 مشتری فریاد کشید:
مایکل مایک توضیح بده!
اقای مایک پیرمردی حدودا 65 ساله بود ما موی سفید و دو دندان افتاده .سالها بود که در گلخانه مایک کار میکرد، یک گلخانه نمور و پر عنکبوت با انواع و اقسام گیاهان جادویی .
اقای مایک در حالی که لبخند بر لب داشت به وهستیا جونز گفت:وهستیای عزیزم مشکلی پیش اومده که صبح به این زودی با این عجله به اینجا اومدی؟!
وهستیا که از شدت خشم صورتش برافروخته بود فریاد زد:لازم نیست نقش بازی کنی این پیچکی که تو به من دادی نفرین شده است در صورت کوچکترین تماس با دست من دور گلوم میپیچه و خفه ام میکنه
مایکل نگاهی به مشتریان وحشت زده اش انداخت و گفت :وهستیای عزیز این چه حرفیه که میزنی؟
خانم جونز با لحنی تمسخر امیز همراه با عصبانیت گفت :شوهر من کاراگاه با اصرار من بود که تو الان تو ازکابان نیستی من برات یه فرصت خواستم
بعد به مشتریانی که به سرعت از مغازه خارج میشدند نگاهی انداخت و افزود: من مشتری دائمی تو بودم چطور دلت امد؟
مایکل نذاشت وهستیا حرفش را ادامه بدهد و گفت:من واقعا نمیدانم تو چه میگویی خانه ی من بالای گلخانه است چرا نمیایی و چایی میل نمیکنی؟!
جونز که عقب عقب به سمت در خروجی میرفت وحشتزده گفت:بیایم که خیلی راحت کارم را یکسره کنی ؟مایکل مایک من الان از اینجا میرم اما نیم ساعت دیگه با عده ای کارمندان وزارت سحر و جادو بر میگردم تا تو در ازکابان با خیال راحت درباره ی انواع و اقسام قتل های فجیع فکر کنی!
سپس دستش را برای یافتن در خروجی در پشت سرش حرکت داد اما متوجه شد که در قفله
مایکل مایک در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت:وهستیای عزیز تو دقیقا کجا میخواستی بری؟وزارت خانه یا ان دنیا؟
بعد قهقه ای شیطانی سر داد
وهستیا از فرصت سو استفاده کرد چوبدستی اش را از جیب ردایش بیرون کشید و فریاد زد :((چرا بلس))
افسون دقیقا به مایک اصابت کرد مایک در حالی که تلو تلو میخورد زیر لب گفت:من جادو گری سیاه هستم
وهستیا میدانست وقت زیادی ندارد با افسون دیگری طنابی ظاهر کرد و به سوی مایک رفت تا دست و پایش را ببندد .به محض اینکه پاهایش را بست افسون از بین رفت و مایکل مایک از حالت خلسه بیرون امد و متوجه حال خود شد بی درنگ چوبدستیش را بیرون کشید و به سمت وهستیا جونز افسون اواداکداورا را جاری ساخت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 تیر 1386 09:41
نمایش جزئیات
آفلاین
صبحي كاملا متفاوت. مثل روزهای دیگه نبود همه جای ناكترنخلوتبود هيچ كس به این طرف و آن طرفكوچه نمي رفت. دو مرد با لباس هاي كاملا متفاوت رو به وري هم ايستاده بودند و با سرعت به طرف يكديگر میرفتند.
سكوت خيابان را فرا گرفته بود.همه جا تاريك بود.هوا خشك تر شده بود.صداي چيزي به گوش نمي رسيد ختي نفس كشيدن.كوچه در سکوت عجیبی فرو رفته بود شاید مردم شهر بی خبر از سیاهی وپلیدی بودند.فقط فريادهايي عجيب توانست اين سكوت را بر هم زند.
-آواداكداورا.
-آواداكداورا.
........................................................................
كوچه شلوغترين روز خود رو مي ديد.دقيقا وسط كوچه مردم دور دو جسد حلقه زده بودند.هيچ كس از جايش تكان نمي خورد.پچ پچ عجيبي بين مردم به راه افتاده بود كه ناگهان از آسمان آبي چند نفر ناشناس با سرعت غير قابل تصوري به سمت آن دو جسد شيرجه زدند و پس از ثانيه هايي اندك آن دو جسد را همراه خود بردند.
........................................................................
-تام گاليون داري ميخوام اين كتابو بخرم.
-چقدر ميخواي؟
-15 گاليون.
-بيا بگير.
-ممنون .
يك هقته از آن حادثه گذشته بود و مردم بدون ياد آوري آن در كوچه ناكترن قدم مي زدند.انگار كه آن كوچه امن ترين جاي دنياست. تمام مردم مشلوغ خريدن اجناس خود بودند. فقط يك حادثه عجيب ديگر مي توانست دوباره مردم را به وحشت بياندازد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: شنبه 16 تیر 1386 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ظهر بود و اشعه­هاي سوزان خورشيد بر سطح سنگفرش شده­ی کوچه­ی ناکترن مي­تابيد. ساحره­ای جوان همانطور که تکه کاغذی در دست داشت با سرگرداني از يک طرف کوچه به طرف ديگر تاب مي­خورد؛ هيکل فربه­ای داشت و کلافه به نظر مي­رسيد.
- از اين طرف که نگاه مي­کنم درسته اما...
سپس نقشه­اش را صد و هشتاد درجه چرخاند و ادامه داد:
- از اين زاويه مثه اينه که اشتباه اومدم! ... اوه، خدای من!
کيفش را بر روی شانه بالا کشيد و همانطور که به اندک جادوگران حاضر در آن مکان تنه ميزد جلو رفت.
- ببخشيد خانم، کمکي از دست من برمياد؟
ثانيه­ای بعد برتا جورکينز همراه با ديوي گاجيون، جوان بلند قامتي که با خوشرويي او را به صرف نوشيدني کره­ای دعوت کرده بود وارد يک کافه­ی قديمي شد.
او بی­توجه به ظاهر مخوف کافه و بوي متعفني که در فضای دم کرده­ی آنجا پيچيده بود پشت يکي از ميز و صندلي­ها نشست، نفس عميقي کشيد و گفت:
- واقعاً نياز به يکم استراحت و يه نوشيدني داشتم! متشکرم!
و ليوان خاک گرفته را از جادوگر پذيرفت.
در تمام مدتی که برتا با لذت نوشيدني­اش را سر مي­کشيد ديوي گاجيون سخنان جالبی به ميان آورده و او را مي­خنداند؛ جوان دلفريبي به نظر مي­آمد.
سرانجام برتا دور دهانش را پاک کرد و گفت:
- به من که خيلي خوش گذشت! از آشنايي با شما بي­نهايت خوشحال شدم! ... حالا اگه اجازه بديد...
اما جادوگر دستش را نه با حالتی دوستانه بلکه بسيار عجيب و هراس­انگيز بر روی دست برتا فشرد و مانع برخاستن او شد.
هرچند برتا هيچوقت برای تفکر ارزشی قائل نبود و کله­شق مي­نمود اما در امور جادويي هيچ کم و کاستي نداشت. او قبل از جادوگر چوبدستش را بيرون کشيد و گفت: "چرابلس!"
بلافاصله برق سرخ­رنگی در چشمان ديوي گاجيون پديدار شد و با صدايي که ديگر به جای مهر و عطوفت نشان از حرص و طمع داشت شروع به حرف زدن نمود.
- اون کيسه­ای که به کمرت بستي به نظر پر از گاليون مياد! ... اين انگشتر ياقوت هم خيلي جذابه!
برتا دستش را از ميان دستان او بيرون کشيد و از جا پريد، به سرعت کافه را ترک کرد و با ديدن جادوگر سياه در تعقيب خود بی­درنگ فرياد زد:
- کمــک! يکي کمک کنه! خواهش ميکنم...
زبان برتا با ديدن چندين و چند جادوگر که گرد او جمع مي­آمدند و نگاه حريصشان را به کيفش دوخته بودند بند آمد.
- نه! ... نه... نه... نه!
لحظه­ای بعد صداي زجه­هاي دخترک خاموش شد و با پراکنده شدن جادوگران، پيکر بي­جانش قابل مشاهده گشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1386/4/16 15:46:40
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: جمعه 15 تیر 1386 18:01
نمایش جزئیات
آفلاین
عزيزم اگه بخواي ميتوني از شومينه استفاده کني مطمئن تره
اوه عمه من ديگه بچه نيستم...آپارات راحت تر و سريع تره
تو تا وقتي من زندم همون سارا کوچولو هستي
سارا بوسه اي بر گونه ي عمه اش زد
و زن و شوهر پير را ترک کرد
پوپ
سارا مک کارتني يکي از کارمندان موفق وزارت سحر و جادو در بخش رسيدگي به شکايات بود که بعد از يک روز خسته کننده براي صرف شام به منزل عمه پيرش رفته بود...شام بسيار عالي و شب به ياد ماندني اي را گذرانده بود و حالا به سمت خانه ميرفت تا به تخت خوابش پناه ببرد و براي يک روز کاري ديگر آماده شود
هواي سرد زمستاني را در ريه هايش کشيد و غيب شد

مسير خانه تاحالا انقدر طولاني نشده بود....بعد از گذشت چند دقيقه که در هوا معلق بود به شدت بر روي سنگ فرش يخ زده ي خياباني افتاد..زانوانش زخم شده و قادر به ايستادن نبود..به زحمت خود را از زمين بلند کرد..هواي سردو سوز دار زمستاني ريه اش را آزرد آستين ردا را بر روي دهان و بيني اش گذاشت...او کجا بود..؟؟کوچه اي متروکه که تير هاي چراغ برق قديمي اي در آن به چشم ميخورد که نور آن تمام تلاش خود را ميکرد که در مقابل سرما و نسيم سردي که مي وزيد مقاومت کند..ولي عاقبت نسيم موفق شد و تنها کور سوي روشنايي از بين رفت ..

نور ماه از بين ابر هاي سياه...به آن فضا مي تابيد که خود باعث به وجود آمدن رعب و وحشت بيشتري در وجود آدمي ميشد...مغازه هاي متروکه اي در دو طرف خيابان به چشم ميخورد..گويي سالها هيچ کس در اين خيابان قدم ننهاده بود...سارا نگاه نافذ خود را بر تک تک نقاط خيابان افکند ولي هيچ نشانه اي از حيات نيافت..

ناگهان در 20 قدم جلوتر او زني با يک شمع و لباس خواب سفيد بلندي ظاهر شد....زن جلوتر مي آمد . موهاي بلند مشکي اي داشت که تا کمرش ميرسيد..جوان بود شايد چند سال از سارا بزرگتر بود....نزديک سارا شد در يک قدمي او ايستاد...با صداي زير گرفته اي گفت:ميدونم گم شدي...نگران نباش عزيزم....بيا من کمکت ميکنم و لبخندي پر معنا به سارا تحويل داد..نميدانست چه کند..ميتوانست نرود...و تا صبح سرگردان بماند..

زن جوان به نظر خطر ناک نمي آمد چه کاري ميتوانست بکند...زن برگشت و چند قدمي به سمت خانه برداشت سارا همچنان برجاي خود ميخکوب شده بود...ولي عاقبت تصميم خود را گرفت به دنبال او حرکت کرد...زن لبخندي به رضايت زد..سارا زير لب گفت:از لطفتون ممنون ولي اينجا کجاست؟؟
زن نيم نگاهي به سارا انداخت و گفت:توي اين محل نميتوني آپارات کني ..فردا صبح درشکه اي به سمت مرکز لندن ميره اونوقت ميتوني بري خونه...

سارا ديگر هيچ نگفت..اون زن از کجا ميدونست که او در مرکز لندن زندگي ميکند....وارد خانه شدند..وضعيت خانه نيز مانند مغازه هاي بود تار هاي عنکبوت در همه جا به چشم ميخورد ميز کوچک دايره شکلي در وسط اتاق قرار داشت به همراه دو صندلي و کاناپه ي کهنه اي نيز در گوشه اي ديگر شمع نيمه سوخته اي در جا شمعي کوچکي بر روي ميز قرار داشت...زن يک صندلي براي سارا عقب کشيد و خود به سمت آشپزخانه رفت:جلوي در ايستاد وگفت:قهوه ي تلخ يا شيرين...سارا با صداي آرامي گفت:تلخ
و بر روي صندلي نشست و مشغول تماشاي خانه شد....زن پس از 2دقيقه ظاهر شد....چندان خوب چيده نشده...

سارا که جا خورده بود گفت:نه قشنگه

زن روبروي سارا بر روي صندلي نشست...قهو ه ي بدرنگي در فنجان ترک خورده اي را روبروي او گذاشت...چشمانش را ريز کرد و مستقيم به سارا خيره شد...سارا هم به او نگاه کرد چقدر زيبا بود....فنجان قهوه را برداشت و به لبانش نزديک کرد...لبخند رضايت بر لبان زن نقش بست.ولي انگاه حسي او را از اين کار منع کرد و سريع فنجان را برو روي ميز گذاشت..لبخند زن محو شد..وگفت:نميخوري؟؟
سارا گفت:نه فقط حس ميکنم بايد برم دستشويي ميشه نشونم بديد؟؟
زن لحظه اي مکث کرد وبا انگشت در کرم رنگي را نشان داد سارا به سرعت از جاي خود بلند شد و به سمت در رفت وارد شد...در را نيمه باز گذاشت و سيفون را کشيد آرام چوب دستي خود را بيرون کشيد و با حرکت کوچکي به چوب دستي زير لب گفت:چرابلس...بخار سياه رنگي در هوا به وجود آمد که در بين آن کلمه ي جادوگر سياه به چشم ميخورد...

ناگهان در باز شد..و نفرين کراشيو بود..که او را بر روي زمين..افکند..به خود ميپيچيد...ناگهان درد تمام شد..فنجان از روي ميز بر روي زمين افتاده بود.و تمرکز زن را به هم زده بود...سارا به زحمت خود را به عقب کشيد و چوبدستي را برداشت...به تمام توان خود نفرين بيهوش کننده را فرياد زد زن بر روي زمين افتاد..سارا از جاي برخاست و روي بدن زن رد شد...به سرعت خود را به در رساند و تمام توان خود ميدويد..ناگهان به يک فرعي رسيد...بر روي تابلويي که به زحمت خوانده ميشد ناکترن حک شده بود...وحشت سارا بيشتر شد..ناگهان ياد حرف زن افتاد..اينجا نميتوني آپارات کني...به امتحانش ميارزيد...چشمان خود را بست عرق سردي بر پيشانيش نشسته بود دو دقيقه بعد در جلوي درب خانه اش بود...نفس نفس زنان به داخل رفت و در را پشت سر خود بست بر روي زمين نشست..حالا تنها اشک بود که ميتوانست وحشتش را تسکين دهد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1386 17:44
نمایش جزئیات
آفلاین
شب آرامی بود، کوچه ناکترن خلوت به نظر می رسید و سکوت کوچه را فرا گرفته بود. اما کمی نگذشت که صدای پاهای دو مرد سکوت حاکم را شکست. کسی که جلوی دیگری پیش می رفت نفس نفس میزد دیگر توان راه رفتن هم نداشت ،نمی توانست بایستد. در حالی که نفس نفس میزد بر روی زمین زانو زد.
مرد بسیار کوتاه قد بود و موهای جلو سرش ریخته بود چشمان درشتی داشت و آشفتگی سراسر وجودش را گرفته بود. ظاهرا قدرتش بسیار تضعیف شده بود زیرا دیگر توان راه رفتن هم نداشت .
مرد دیگر که ظاهری آراسته داشت در امتداد اوبا گام های بلند خود حرکت میکرد پیروزی در صورت کشیده باریکش موج میزد و حس انتقام در چشمانش نمایان بود و به مردی که روی زمین افتاده بود نزدیک شد، جلو رفت روبروی او قرار گرفت ، چوبدستی اش را بیرون آورد و آن را روبروی دیگری گرفت مرد که دیگر امیدی به زنده ماندن نمیدید شروع به التماس کرد:
-ببین مالسیبر تو میتونی من رو ببخشی ازت خواهش میکنم هر چی بخوای بهت میدم فقط فقط با من این کار رو نکن
- وقتت تمومه تو لیاقت زنده موندن رو نداری فعلا انگشتر رو پس بده .
مرد دست در جیبش کرد و انگشتر رو بیرون آورد. مالسیبر انگشت رو از او گرفت .
- حدس میزدم پیش تو باشه.تو لیاقت این انگشتر رو نداری این انگشتر با ارزش تر از اوون چیزیه که فکر میکنی ،اما این انگشتر به کسی میرسه که لیاقتشو داشته باشه.
و انگشتر رو در انگشتش کرد ناگهان نور خارق العاده از جمجمه ای که به طور برجسته روی انگشتر هک شده بود ساطر شد انگشتر هر لحظه برافروخته تر می شد .
- توا ینجووری نبودی. تو دوست من بودی بهترین لحظات رو کنار هم بودیم.چطور میتونی بخاطر یه انگشتر من رو بکشی.چراب.....
اما قبل از اینکه ورد را به طور کامل تلفظ کند نوری از چوبدستی مالسیبر خارج شد و به او برخورد کرد و او را چند متری به عقب پرتاب کرد.
مالسیبر:همیکه میخوام تو رو بکشم باید مطمئن بشی.دیگه چرا از ورد ها استفاده می کنی.
مالسیبر بار دیگر با چوبدستی روی مرد که التماس در چشمانش موج میزد متمرکز کرد و وردی را با نفرت تمام زیر لب زمزمه کرد نوری از چوبدستی او ساطر شد و به مرد برخورد کرد .درد سراسر وجود مرد را فرا گرفته بود و صداهای فریاد او آرامش دیاگون را بر هم زده بود.بلاخره مالسیبر تصمیم گرفت همه چیز را تمام کند
مالسیبر:آواکداورا
لحظه ای بعد دوباره سکوت حاکم شد مالسیبر با گامهای بلندش از آنجا دور میشد کم کم آرامش به کوچه ناکترن بازگشت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1386 06:54
نمایش جزئیات
آفلاین
یا لطیف


- گفتم از جلوی راهم برو کنار!
بنجی فنوبک با لحن تندی این جمله را گفت و در زیر شنلش چوب دستی اش را آماده نگه داشت . رو بروی او مرد درشت هیکل و کچلی ایستاده بود ! روی سرش خالکوبی یک اژدها دیده می شد ! مرد دستانش را باز کرد و به کوچه ی تاریک و خلوت ناکترن نگاهی انداخت :
- به نظر تو اینجا کجاست ؟ خونه ی خاله ! این جا ناکترنه ! و من هر کاری بخوام می تونم انجام بدم ! حالا هر چی گالیون داری بریز بیرون ! یالا !
بنجی نفسش را بیرون داد ، به اطراف نگاهی کرد و با آرامش جواب داد : ولی تو نمی تونی به من دستور بدی !
مرد پوزخندی زد و با صدای تقریبا بلندی گفت : انگار ! این پسر کوچولو نمی خواد به حرف من گوش کنه! باید یه گوشمالی کوچولو بدمش ! کروش...
قبل از اینکه مرد ورد خود را بر زبان بیاورد بنجی ورد " چرابلس " را به سوی او فرستاده بود ! قیافه مرد برای لحظه ای در هم رفت ! بنجی با سرعت جلو رفت ، یقه ی شنل مرد را در دستانش گرفت و او را بلند کرد :
- تو شغلت اینه یا مست کردی ! ها ؟
چشمان مرد با حالتی عجیب در داخل حدقه اش می چرخید :
- من از این کار لذت می برم ، اعمال زشت روحم رو آرامش می ده !
- می خوای همین جا کارت رو یکسره کنم ! می دونی که می تونم !
بنجی با حالت انزجار به مرد نگاه کرد ، قطره های آب از زیر شنل مرد به زمین می چکید ، بنجی او را به طرف دیوار پرتاب کرد ! زیر لب گفت : لعنت به جادوگران سیاه ! لعنت به کوچه ی ناکترن !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1386 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
جادوگر جوانی برای دیدن دوستش به کوچه ی ناکترن رفته بود . غافل از اینکه دوست او جادوگری بود سیاه و شیاد . او در کوچه قدم میزد و به سر در مغازه ها چشم دوخته بود . او دنبال مغازه ای میگشت که روی سردرش نوشته باشد :
انواع طلسمات جادویی توماس !
جروی تا کنون به مغازه ی تام نرفته بود و فقط یک بار او را در کافه ای دیده با ا آشنا شده و از آن پس دوستان ظاهرا خوبی برای یکدیگر بوده اند . تام مردی بود قد بلند و چهار شانه . همیشه ردا های زر دوز شده و طلایی به تن میکرد . این جروی را که تمام عمرش را در فقر زندگی میکرد را میآزرد . جروی بر خلاف تام ریز نقش بود و کمی هم ترسو . به همین دلیل اغلب سوژهی خنده داری برای تام میشد !
جروی : ای بابا پس این مغازه کجاس ؟ ... ا ایناهاش بهتره برم تو . ولی نگاه کن چقدر سرش شلوغه ! شاید بهتر باشه برم و یه روز دیگه بیام . آره همین کارو میکنم .
جروی میخواست برود که ناگهان تام از داخل مغازه او را دید و برایش دستی تکان داد : هی جروی ! بیا تو !
جروی زیر لب زمزمه کرد : اما ... اوه باشه !
جروی با تردید وارد مغازه شد . به مغازه خوب نگاه کرد . مغازه ی تر و تمیزی بود که قفسه های نقرهای دور تا دور آن چیده شده بود . روی قفسه ها هم همه چیز به چشم میخورد . مثل جمجمه های انسان و حیوانات شیشه هایی که داخلشان مایع هایی رنگی وجود داشت که ابته جروی حدس میزد که آن مایع ها زهر باشد .
جروی کم کم به پیشخوان مغازه و تام نزدیک میشد .
تام : هی جروی چی شده ؟ مرد باش ! چرا مث موش ها از یه کنار می یای ؟ اینجا چیزی داره که تو رو میترسونه ؟ ها ها ها ها !!!!
جروی که ناراحت شده بود قدم هایش را تند تر کرد گفت : نه من نمیترسم ! مگه باید بترسم ؟!
تام دستش را به طرف جروی دراز کرد و گفت : به هر حال خوش اومدی ! بیا اینجا بشین .
و به طرف صندلی ای اشاره کرد و ادامه داد : یه کم صبر کن من کار این مشتری ها رو راه بندازم بعد بریم یه کافه یه چیزی بخوریم .
جروی سرش را به نشانه ی تایید نشان داد و نشست .
نیم ساعت بعد کافه ی ناکترن
جروی و تام میزی را انتخاب کردند و روی صندلی هایشان نشستند . تام از این سر به طرف صاحب کافه فریاد زد : هی تو برای ما یه نوشابه ی کره ای بیار !
بعد روش را به جروی کرد و گفت : از خودت بگو ! خیلی وقت بود ندیده بودمت
جروی آهی کشید و گفت : چیزی ندارم که بگم . راستی تام تو تو اون مغازه چی میفروشی ؟
تام : همه چی ! از شیر مرغ تا جون آدمیزاد دارم !
جروی متفکرانه پرسید : یعنی چی ؟
تام : هیچی بابا ! باز تو ترسیدی ؟ من انواع طلسما رو با انواع کارآیی به مردم میفروشم . مثلا اگه یه نفر و دیدی که بخواد یه نفرو رو بکشه بهش بگو حتما به من سر بزنه !
جروی : اما تام این کار ...این کار که غیر قانونیه ! تو حق نداری این کارو بکنی !
تام که عصبانی شده بود فجیع به جروی گفت : هی تو اینجا نیومدی که بای من قانون رو شرح بدی من خودم از همه ی اینا خبر دارم ...
جروی با عصبانیت از جایش بلند شد و به میز تکیه داد بعد گفت : اگه از قانون خبر داری چرا این کارو میکنی ؟ تو هیچ میدونی طبق بند 4 ...
تام حرف او را قطع کرد و چوبدستی اش را بیرون آورد و به نشانه ی تهدید به سمت جروی تکان داد : ببین مرد ! همه باید با من موافق باشن من قانون بند و تبصره و این چیزا حالیم نمیشه . هرکی با من مخالف باشه با این طرفه .
سپس چوبدستی اش را تکان داد .
جروی هم بی توجه به نگاه های هراسان و ستیزه جوی اطرافیان چوبش را از ردای کهنه اش بیرون کشید و فریاد زد : من رو با اون یه تیکه چوب نترسون .
بعد شدید تر فریاد زد چرابلس !
طلسم قرمز رنگی با سرعت زیادی به طرف تام حرکت کرد و ...
تام به زمین افتاد اما پس از چند لحظه بلند شد و مانند جسدی که زنده شده باشد ایستاد . نگاهش بی روح و خشک شده بود.
جروی نفس راحتی کشید و با صدای آرام تری گفت : خودت رو معرفی کن . یالا !
تام با همان نگاه بیروح به جروی زل زد و گفت : من توماس سمپل یک جادوگر سیاه هستم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1386 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
آن شب سوج در خوردن نوشیدنی زیاده روی کرده بود و حال خوبی نداشت.همین طور که تلو تلو می خورد از پاتیل درزدار خارج شد.آنقدر مست بود که حتی به یاد نمی آورد کجاست.بی هدف شروع به حرکت در کوچه های تاریک و مه آلود لندن کرد.ساعت بزرگ لندن به صدا در آمد و نشان داد که شب به نیمه رسیده.سوج بعد از چند دقیقه تلاش برای حرکت بر روی پا هایش دیگر خسته شد.به تابلویی در یکی از کوچه های تاریک و خلوت لندن تکیه داد و آرام به سمت پایین سر خورد.از میان تاریکی سایه ای به سمت او می آمد.صدای قدم هایش در کوچه ی خلوت منعکس می شد.آن سایه آرام آرام با قدم های سنگین به سمت سوج آمدودر مقابل سوج ایستاد.بسیار آرام با صدای خشک و دورگه اش گفت:دونبال من بیا.من به تو نیاز دارم.سرورم از دیدن تو خوشحال می شه.
سوج هیچ چیزی از حرف های آن مرد را نمی فهمید.خودش را بر روی مرد انداخت.مرد او را از روی خود بلند کرد و روی زمین انداخت.سوج به شدت به زمین سرد و نم ناک برخورد کرد.به سختی بر روی زانوهایش ایستاد.به سختی نوشته بر روی تابلو را خواند.بر روی تابلو نوشته شده بود:کوچه ی ناکترن.
سوج با خواندن این اسم کمی به خودش آمد ولی هنوز نمی دانست که مردی که می خواست او را با خود ببرد جادوگر خوبی است یا یک جادوگر سیاه بنا بر این ناگهان به طرز ماهرانه ای چوبدستیش را به سمت مرد گرفت و زمزمه کرد:چرابلس.
مرد ناگهان با همان صدای دورگه گفت:جادوگر سیاه.
مرد از سایه بیرون آمد و چهره اش نمایان شد.او مردی قد بلند با مو های بلندی به رنگ بلوند بود که بر روی چهره اش چروک های زیادی بود.سوج گفت:ابرکسس مالفوی.این امکان نداره.مگه تو نمرده بودی؟بعد از این که یک ماه غیب شدی همه فکر کردن مردی.
مالفوی لبخند تلخی زد وگفت:من در حال کمک کردن به سرورم بودم.حیف شد که به خودت اومدی.اگر هوشیار نمی شدی این اتفاق برات نمی افتاد.سپس چوب دستیش را به سمت سوج گرفت و زمزمه کرد:کروسیاتوس.
نوری از انتهای چوبدستیش خارج شد و به سوج برخورد کرد.سوج بر روی زمین افتاد.بر روی زمین پیچ و تاب می خورد و از درد فریاد می زد.مالفوی چوبدستیش را کنار گرفت.سوج کمی آرام تر شد.مالفوی با نفرت گفت:فقط یک فرصت بهت می دم تا به سوالم جواب بدی.چه کسان دیگه ای تو گروهی که دامبلدور برای مبارزه با لرد سیاه تشکیل داده حضور دارن؟
سوج اب دهانی به سمت مالفوی پرتاب کرد و گفت:شک نکن که هیچ چیزی بهت نمی گم.
مالفوی گفت:متاسفم.سپس چوبدستیش را به سمت سوج که دوبارهه بر روی زانو هایش ایستاده بود گرفت و آرام زمزمه کرد:آواداکداورا.
نور سبزی به سوج برخورد کرد و سوج دوباره به زمین افتاد و بی حرکت ماند.مالفوی رویش را برگرداند و آرام آرام از جسد سوج دور شد و در تاریکی شب گم شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Shayan.AK
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1386 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
باران نم نم می بارید و باعث میشد که فضای کوچه ناکترن دهشتناک تر از قبل جلوه داده شود.
چندین جادوگر سیاه و بیچاره در حالیکه در گوشه و کنار تاریک خیابان به هم چسبیده بودند تا گرم شوند به خوابی ناآرام فرو رفته بودند.
در میان چک چک باران ، صدای قدم های فردی سیاه پوش به وضوح شنیده میشد.
از برداشتن قدم هایش میشد فهمید که عجله دارد...
درست در پشت او گربه ای خاکستری در حالی که چشمانش از دقت برق می زد به نرمی او را تعقیب میکرد.
در صدای باران و سیاهی شب نه صدایی از آن گربه شنیده میشد و نه بدن خاکستری اش در آن کوچه نفرت انگیز رد میشد.
مرد سیاه پوش ناگهان ایستاد و چرخی زد و چوبش را در کمال تعجب به طرف گربه گرفت و زیر لب گفت : فکر کردی! تا اینجا منو دنبال کردی...ولی اون قدر زرنگ و فرز نیستی!
چوبش را تکانی داد ولی ناگهان گربه محو شد و به جای او تراورز ، یک محفلی نیمه قدیمی ظاهر شد.او نیز چوبش را به طرف فرد مقابل اش گرفته بود : خوب دستتو رو کردم روزیه!؟خیلی زود به باید اعتراف کنی...
و فریاد زد :
_ چرابلس!
همه ی این اتفاقات در چند ثانیه صورت گرفت ولی فردی که گویا روزیه نام داشت ، سریع تر از آنی بود که تراوز فکر میکرد.
_ اکسپلیارموس!
وی ، طلسمی را که از طرف تراورز فرستاده شده بود را دفع کرد و در تعجب او در برابر دیدگانش ، طلسم برگشت و دقیقاً به سینه ی تراورز برخورد کرد و سپس با فریادی گوش خراش بر روی زمین در غلطید.
رعد و برقی بی صدا در آسمان زده شده و باعث شد که پوزخند همراه با پیروزی ای که بر لبان روزیه نشسته بود برای ثانیه ای دیده شود و دوباره همه جا تاریکی.
او در حالی که چوبش را به طرف محفلی بیهوش گرفته بود گفت : درست بود که می خواستی از من اعتراف بکشی ولی طلسم مدافع برای همین موقع ها خوبه.حالا هم شب شده وباید خداحافظیت رو بکنی!
_ آواداکداوارا!
برقی سبز رنگ چندی کوچه را روشن کرد و سپس دوباره خاموشی و فقط صدای پقدم هایی که دوان دوان دور میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
شناسه قدیم من : بورگین
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1386 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
يك شب مهتابي بود و قرص كامل ماه سخاوتمندانه به خانه ها درختها و آدمها مي تابيد و باد شادمانه در ميان كوچه ي ناكترن مي وزيد و سنگفرش كف كوچه را نوازش مي كرد و به دور آتش پير مرد مي چرخيد. پيرمردي در مقابل آتش نشسته بود و تعداد زيادي كودك دور او حلقه زده بودند و به داستان بيوولف و گرندل كه او تعريف مي كرد گوش مي كردند. پيرمرد داستان را با آب و تاب زيادي تعريف مي كرد داستان هيولاي گرندل كه به دست بيوولف قهرمان كشته شد.هيولايي كه هزار چهره داشت و هزار سر! ناگهان صداي آه و ناله هاي كودكان برخاست:
-:..اه..نمي شه همشو امشب بگي؟
پيرمردي لبخندي زد و گفت: نه پسر جون الان ديگه خيلي ديره ..اين پيرمرد هم بايد بره بگيره بخوابه...!
-:يعني بيو ولف مي تونه ..گرندل رو بكشه، پدر بزرگ؟!
-: آْلبوس عزيز ...بهتره كه تا فردا صبر كني..
طولي نكشيد كه بچه ها از كنار پيرمرد قصه گو پراكنده شدند و هركدام به سوئي رفتد. پيرمرد هم بلند شد و همزمان آه بلندي كشيد و چوبش را بيرون كشيد و به سمت آتش گرفت تا با وردي آن را خاموش كند، اما:
-: صبر كن پيرمرد مي خوام بدونم ...ديگه چه داستانهايي بلدي..داستانهايي در مورد جادوي سياه ..مي خوام بدونم والفريك هم مي تونه گريندوالد رو شكست بده يا نه؟ مي خوام بدونم خاندان مشهور دامبلدور مي تونن گرينوالد رو شكست بدن يا گرندوالد با اين كار براي خودش شهرتي جاودانه مي خره؟
پيرمرد از حرفهاي اين مرد سياه پوش كه به طور ناگهاني در مقابلش ظاهر شده بود و اينچنين سوالي مي پرسيد يكه خورد. اما خودش را كنترل كرد و با چهره اي گشاده گفت :
-: براي اين كار مي توني بري پيش يه پيشگو ...من كاساندرا تريلاني رو بهت پيشنهاد مي كنم .
-:اما من دوست دارم كه والفريك پير اين ها رو براي من بگه ..بزرگ خاندان دامبلدور ...
پيرمرد به شدت از حرفهاي مرد سياه پوش تعجب كرده بود .اين سوالهاي بي ربط چه معني اي دارد؟ شايد هم دوستش اريك باشد كه باز هم مي خواهد با او شوخي بي مزه اي بكند ! اما چه دليل دارد كه اريك يك همچين شوخي بي مزه و نامربوطي با والفريك قصه گو بكند!؟اگر اين مرد خود گريندوالد باشد چه !؟ اگر اين مرد يك جادوگر سياه باشد چه؟ جواب اين سوال را راحت مي توانست بيابدفقط كافي است كه يك ورد بر زبان بياورد.ذهنش را متمركز كر و و در ذهنش با صداي بلند فرياد زد:
-:چراپلس...!
ناگهان دنيا در مقابل چشمش تيره و تار شد. مرد سياه پوش در مقابل چشمش به هيولايي بزرگ و سياه تبديل شد و صدايي در ذهنش پيچيد: "جادوگر سياه"!!
حالا والفريك پير در مقابل بزرگترين جادوگرسياه ايستاده بود ..جادوگري كه مي خواست با نابود كردن افراد سرشناس هم به شهرت و هم به قدرت برسد.يك جادوگر سياه نوپا اما ماهر و چيره دست!
گريندوالد مهلت نداد تا والفريك پير آرامش خودش را بدست آورد چوبدستي اش را بالا آورد به سمت سينه ي او گرفت و گفت:
-: فكر كنم ديگه منو شناختي پيرمرد..آره ..منو شناختي ..احتمالا زياده روي كردم اما ..خب مشكلي نيست..آواداكداورا!!
پرتو سبز به سمت پيرمرد شليك شد اما پيرمرد در اثر ضعفي كه بر او چيره شده بود تعادلش را از دست داد و به زمين افتاد و در نهايت خوش شانسي پرتو از كنار گوشش رد شد. والفريك پير در اثر اين سقوط ناگهاني كمي به خود آمد.خوشبختانه چوب جادويش در دستش بود.بلافاصله پرتوي به سمت گريندوالد فرستاد اما جادوگر سياه، جوان و چالاك بود. بلافاصله طلسم را منحرف كرد و يك طلسم مرگبار ديگر فرستاد.پيرمرد ناگهان ناپديد شد و طلسم به سنگفرش هاي كف خيابان برخورد كرد.ناگهان با سرعني باور نكردني پرتو قرمزي به سمت گريندوالد آمد و او را به گوشه اي پرت كرد . در نتيجه چوبش از او جدا شد و به گوشه ي ديگري رفت.پيرمرد كه لبخند پهني بر صورتش نقش بسته بود گفت: درس اول جوون هيچ وقت توي دوئل بدون خلع سلاح كردن حريفت طلسم ديگه اي نفرست.
اما ناگهان صداي گريندوالد از پشت سر او شنيده شد:
درس دوم پيرمرد..هيچ وقت به اون چيزي كه مي بيني اطمينان نكن..اون فقط يك تصوير مجازي بود..آواداكداورا..
چشمان والفريك پير از حيرت درشت شد و در نهايت بدنش براي بار دوم بر روي زمين افتاد.اما اين بار بي جان...
========
والفريك پير: آلبوس پرسيوال "والفريك"‌برايان دامبلدور: پدربزرگ آلبوس دامبلدور...
گريندوالد: كسي كه آلبوس دامبلدور اونو شكست داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور