جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

روان‌خانه سیاه - سفید!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 17 شهریور 1386 11:18
نمایش جزئیات
آفلاین
و حالا اگر ایگور ذره ای برای زندگی اش ارزش قائل بود باید فرار را ببر قرار ترجیح میداد . چون در آن لحظه هر گونه منگل بازی و ادای کودن ها را در آوردن میتونست در مقابل اخم های دامبل - که نشانه ی ناشی گری اش است !!! - جان سالم به در نبرد !
متاسفانه ایگور فرار نکرد دلیلش هم اینه با از زندگیش سیر شده بود و یا اینکه واقعا خل و چل بوده و ما خبر نداشتیم !!!!
آلبوس : من به تو چی گفتم ایگور ؟!
ایگور دستی به موهاش کشید و سرفه ای در راستای صاف کردن گلوش کرد و بعدش طریقه ی ایستادنش رو مئدب تر کرد . همه ی این کار هار و کرد بعدش جواب داد : اجازه آقا ! شما گفتید که من باید برم دنبال مینروا که دوباره با شما ازدواج کنه و باید دختر مورد علاقه ی ارباب جونم رو از چنگش در بیارم . کسی چه میدنه شاید خودم ازش خوشم اومد ! ... اجازه آقا همین بود دیگه ! درست گفتیم ؟ نمرمون چند میشه ؟!
دامبل که به کلی از سخنان کاملا ارزشمند ایگور بهره جسته بود با یک حرکت سریع چوبدستی اونو از پا در می آره .
در این لحظه صحنه اسلوموشن میگردد .
ایگور به عقب پرت میشود و دیدگانش تار میگردد . در این فکر است که بگوید یانگوم را برایش بیاورند و تاری دیدگانش را تعمیر ..اهم ..ببخشید..ترمیم ..نه ! ..مداوا ! کند . اما طفل (!!!) نگون بخت خبر نداشت که ..بابا امراضش یکی دو تا که نیست ! فکر کردین فقط داره کور میشه ؟! کور خوندید !!!
چرا ؟ چون همون لحظه با کله رو زمین افتاد و وداع کرد .
خون همه جا را فرا گرفته بود ! یا همه جا غرق در خون بود .
خلاصه صحنه اینطوری بود که سینیسیترا وارد میشه و با دیدن صحنه ابتدا بالا میاره ، و سپس خیلی خونسر پاش رو رو شیکمبه ی ایگور گذاشته و از رو جنازش رد میشه !

وقتی به آلبوس نزدیک میشه میپرسه : چی شد چی گفت ؟
دامبل: هیچی گفتش که برم پیش مینروا و از گراپ بدزدمش بعدش بهش وعده بدم که نه تنها به سفر دور دنیا بفرستمش بلکه سفر دور جهان و کهکشان و اینا هم بفرستمش . اون یارویی هم که با ولدی رفیق جون جونی شده جون به جونش میکنم . چطور بود ؟!
سینی سیترا که چشمانش از حدقه بیرون اومده بود قبل از اینکه بیفتن زمین تو هوا قاپیدشون و دوباره تو کاسه چشمش جا انداختشون .
قیافه ی آلبوس در اون لحظه به طرز شگفت انگیزی تغییر پیا میکنه . رنگ رخسارش زرد مایل به سبز لجنی میگردد و میخواهد مرتکب عمل ناشایستی که سینی با ورودش انجام داده بود شود اما دیگه نشد دیگه !!!
آلبوس : این چشای مودی نبود ؟
سینی : ایول عجب iq ای داری ها !!! بابا مخ اون فقط یه دونه از چشاش اینطوریه ! چشای من از فرط تعجب اینطوری شده !!! حالا مطمئنی همه این چیزایی که دو دقیقه پیش گفتی مال ایگوره ؟ ازش بعیده !

لحظه ای بعد سینی و آلبوس حاظر شدند و به سمت در خروجی راه افتادن . تا خواستن پاشون رو از چارچوب در اینور تر بزارن آقایی که به نظر نگهبان می اومد از راه رسید و فریباد زد : کجا میربید ؟ هاهاها ؟ فکر کردید من اینجا چغندرم یا برگش ؟ هاهاها ؟ شایدم فکر کردید که فضله ی موشم هاهاها ؟!!!
آلبوس : ببخشیدا ولی اگه شما برگ چغندر باشی پس ما چییم ؟! حتما دو تا گاو که سرشون رو پایین میندازن و رد میشن آره ؟! بابا دیگه Wc هم حق نداریم بریم ؟ دیگه تحملم تموم شد !
نگهبان : باشه برو .
پس دامبل و سینی راه افتادن که برن اما فریاد دوباره ی نگهبان اونا رو متوقف کرد : اووی خانم شما کجا ؟! چرا مثل همونی که پیرمرده گفت سرتو میندازی پایین و میری ؟ هاهاها ؟! ....

دامبل و سینی که دیدن نمیتونن با وایسادن به نتیجه برسن راشون کشیدن و دویدن و دوین تا به یه راهرو رسیدن .
راهرو راهروی تنگی بود و تاریک و کمی هم ترسناک .
سینی : من میترسم !
دامبل : منم !
سینی : پس زود تغییر قیافه بدیم بریم !

و فوری عینک دودی ای بر چشم گذاشت و شنل سیاهی پوشید و شد عینهو این آدم بدای فیلما . بابا شما هم که اند آی کیو این ! همون جاسوسا دیگه !

*********************************
همون لحظه در اتاق مینروا

مینروا : ببینم گراپ . این سفری که میریم چند روزس ؟ هشتاد روز بیشتره ؟ قول میدی که برای اقامت تو هر شهری منو همه جا ببری ؟
گراپ : اوهو اوهوم !!!
در این لحظه دامبل و سینی با حالات خفن و نینجایی وارد میشن و قبل از اینکه گیر گراپ بیفتن مینروا رو از جا میکنن و الفرار !
دو دقیقه بعد میرسن به یه راهرو . همون راهرو تاریک و خفنه !
اونجا مینروا رو میزارن زمین . سینی به دامبل چشمکی میزنه و میگه حالا برو سراغ نقشه ی ب !
دامبل فوری از جا بلند میشه و میره دو دقیقه بعد با شکل اولیه ی خودش برمیگرده و وقتی مینروا رو در چنگ دشمن (همون سینی !) میبینه :
گمشوت گوفشونگ پوفشونگ بنننننننننننگ !
سینی رو تارو مار میکنه و مینی رو نجات میده .
مینروا نگاهی سرشار از محبت و عشق به دامبل میکنه و در حالی که از صدایش قرار بود عشق بباره بهش گفت : تو منو نجات دادی !
دامبل : پس چی خیال کردی ما اینیم دیگه . تازه اگه اوکی ات رو هم بگیرم میبرمت ذور دنیا بچرخونمت . میبرمت فضا !
قول میدم که تو کره ی مریخ یه هتل پنج ستاره ببرمت . همونی که اونوشه انصاری چند سال پیش اونجا مقیم شد !
مینروا : باورم نمیشه که ...
ولی صدای وحشتناک قدم های گراپ نزاشت ادامه ی حرف مینی شنفته شه !

روی تیکه های پستت بیشتر کار کن. تیکه های خامی بودن. شاید خودت یا عده ی کمی رو به خنده بندازن ولی برا عده ی زیادی می تونن خیلی عادی یا بی مزه به نظر برسن.
موقعی که رول می نویسی، سعی نکن زیاد از قول نویسنده چیزی بنویسی، سعی کن اکثر فضا نمایشنامه باشه. نقل قولای پایینو ببین :
نقل قول:

متاسفانه ایگور فرار نکرد دلیلش هم اینه با از زندگیش سیر شده بود و یا اینکه واقعا خل و چل بوده و ما خبر نداشتیم !!!!

بابا امراضش یکی دو تا که نیست ! فکر کردین فقط داره کور میشه ؟! کور خوندید !!!

و فوری عینک دودی ای بر چشم گذاشت و شنل سیاهی پوشید و شد عینهو این آدم بدای فیلما . بابا شما هم که اند آی کیو این ! همون جاسوسا دیگه !

یه خورده از اینا کم کن!

پستاتو کوتاهتر بنویس تا نفر بعدی بیشتر رغبت کنه بخونه و ادامه بده.
فعلا همینا بسه تا بعد.

2 B

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1386/6/23 22:09:23
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: پنجشنبه 15 شهریور 1386 07:00
نمایش جزئیات
آفلاین
در دیوانه خانه
ملت محفلی و مرگخوار،به دنبال راه فراری از اون زندان و میله های کزایی اش بودن.
سارا:عجب بدبختی!میبینی؟اخر عمری..
در همون لحظه دالاهوف به سمت میله ها مثل شیری زخمی و بی عرضه یورش برد.
غیژژژژ(صدای باز شدن میله ها)
میله ها باز شده بودند،قبل از اینکه دالاهوف بتونه خودشو بگیره،زرت از در افتاد بیرون و توی بغل دیوانه ها به حالت
در حالی که واسه ی خودش فاتحه میخوند، جای گرفت.دیوانه ها با حالت اونو به سمت سلول خودشون بردن.ملت مرگخوار برای شادی روح دالاهوف، صلوات فرستادند.و بعد،همه ی ملت،به آقایی که درو باز کرده خیره میشن.
اقاهه: سلام!شما میتونید به اتاق،شیشصد و شصت و شیش برید که بزرگترین اتاق دیوونه خونه اس. دیوونه خونه، اقامت خوشی رو براتون ارزو میکنه.
وقتی همه ی محفلی ها و مرگخوارا از در بیرون میرفتند،مرد رو به جسی میگه:
-نه شما بمون،کارت دارم!
جسی با حالت منتظر میمونه. هیچ دلش نمیخواد که اون مرده بهش بگه باید توی اون سلول بمونه، و مرد با نگاهی به اون شروع میکنه حرف زدن:
-اهم..میخواستم اگه میشه،امروز بیایم برای امر خیر خونتون!
جسی که ذوق مرگ میشه(جدی نگیرید،متوجه منظورش نشده!)میگه:
-جدا؟ ببینم..مدیر شدم؟یا ناظر؟رنک گرفته ام!واسه ی بهترین نویسنده..وای!شوخی میکنی!؟دعوتم کرده ان جنوب فرانسه!؟( عجب توهمی...!)
مرد که با حالت داره به جسی نگاه میکنه میگه:
-چه خوب کاری کردی که به دیوونه خونه اومدی! اینجا فقط یکی رو با مشکل تو کم داشتیم!
جسی که یه مقداری فکر میکنه، به این نتیجه میرسه که این حرف تقریبا توهین بود و با یه حرکت شجاعانه،مرد رو درب و داغون میکنه.وبعد،به سارا وسينيسترا میپیونده که منتظرش بوده ان.

در اتاق مینروا اینا!
البوس:نـــــــــــــه!
گراپ: اره!
مینروا:نـــــــــــــــــه!
گراوپ:هوم؟ نه؟ باشه.
و بعد البوس رو میندازه زمین. دماغشو بالا میکشه و با بغض میگه:
-گفته باشم...مینروا..نگی گراوپ نگفت..تو خیلی پستی..بدون که داشتم به خاطر تو..خودمو به اب و اتیش میزدم..از بقیه ی غولا کلی پول گرفتم و به یه سریشون دادم تا تورو قاچاقی ببرن دور دنیا...
مینروا:عجب...پس البوس..برو خونتون کشکتو بساب!
البوس که میدونه از این عشق ناکام مونده بدون هیچ معطلی از در بیرون میپره و بلافاصله، با مشاهده ی لرد،با موهای (!) مشکی براق و بلند،که پشت سرش دم اسبی کرده دهانش باز میمونه. یک دختر پنج از پنج هم دستشو توی دست ولدی گذاشته و با حالت به اون نگاه میکنه.
ولدی: کاش زودتر میومدیم اینجا البوس!
لرد از کنار البوس میگذره و میره. البوس گریه کنان به سمت اتاقی میره و وقتی بلیز رو دم درش میبینه،متوجه میشه درست اومده. وارد اتاق میشه و میگه:
-من زن میخوام!!من زن میخوام!!من زن میخوام!!
بیست دقیقه ی بعد،
-بیا اینو بخور حالت جا میاد پسرم..بیا..یواش ...اهان...چیزی نیست که! زن میخوای چی کار دردسره...
سیریوس دستی به موهای البوس می کشه.البوس هم در حالی که داره لیوان آبی رو یه هویی میره بالا، میگه:
-لرد زن داره من ندارم!یعنی چی؟ منم زن میخوام!
-مگه الکیه!؟ باب توباید یکی رو ببینی،عاشقش بشی..اون از تو خوشش بیاد، که تو این مورد اخری فکر نکنم زیاد موفق باشی.
در همون لحظه ایگور میگه:
-چرا اتفاقا! مثل اینکه یادت رفته اینجا دیوونه خونس...فقط یه ادم دیوونه ممکنه عاشق این شه...که تا دلت بخواد اینجا هست...
شق!
البوس یکی میخوابونه زیر گوش ایگور و میگه:
-پس حالا که این طوریه؛ خودت باید بریم واسه ی من زن پیدا کنی،اون دختره که با لرد بود رو هم ازش بگیری!مینروارو میخوام!یالا!

روی هم رفته پست نسبتا خوبی بود. چیزایی که نظرمو جلب کردن یکیش اتاق شیصد و شصت و شیش بود، یکیش پنج از پنج ولدی و بعدیش هم حسودی آلبوس.
داستان رو خوب دنبال کرده بودی. چیزی که ازش خیلی خوشم اومد این بود که خودتو برا اینکه چند تا تیکه توی پستت داشته باشی نکشتی!
سعی کن کوتاهتر بنویسی. روی طنز پستت بیشتر کار کن، طنز نباید فقط توی چند تا تیکه ی پست باشه، باید تو کل پست حس کنی که این پست طنزه و خودبه خود یکی وقتی می خونه از همون اول تا آخر لبخند رو لبش باشه!

3 C

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1386/6/23 22:03:30
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: چهارشنبه 27 تیر 1386 09:11
نمایش جزئیات
آفلاین
گراوپ : مینی کجا ؟ گراوپی مینی خواست !
مینروا : اهم اهم !! من اینجام عزیزم ! چرا اینقدر دیر کردی ؟
گراوپ کفش هاش رو میکنه و وارد میشه : ترافیک ترافیک !
مینروا : بیا بشین برات چایی بیارم
گراوپ نعره ای کشید که همانا نعره اش ساختمان را به لرزه در آورد : من چایی نخواست من قهوه خواست!

مینروا : خوبه خوبه ! ببین گراوپی اگه بخوای از همون اول زندگیمون دعوا و جار و جنجال راه بندازی میزارمت میرم ها !
بعد هم مثل خانوم های خونه دار و مرتب و تر و تمیز رفت تا به کارهاش رسیدگی کنه :
گراوپی : مینی عصبانی شدی چرا ؟! من همون چایی را خواست !
مینی : .... . (خب حرفی نزد دیگه !)
گراوپی : چی شد پس این چایی ؟
مینروا : بیا کوفتش کن اینم چاییت !
و بعد با چوبدستیش لیوانی پر از چایی را جلوی گراوپ ظاهر کرد . ( در راستای هری پاتری شدن داستان ! )
گراوپ : ایول ! دمت گرم !
و بعد :
ققققورت قللللللپ قوررررررررت ! :pint: مینی من رفت خوابید ! من خسته بود !
مینروا تا این حرف را شنید جارو رو از دستش انداخت و فریاد زد : نه !
گراوپ : چی شد مینی ؟ جاییت اوخ ؟
مینروا : نه !
آلوس که تا حالا زیر پتو منتظر بود تا گراوپ بره با شنیدن صدای فریاد مینروا قلبش هرری ریخت ! و بعد از چند لحظه در یک واکنش آنی از زیر پتو بیرون آمده و به جان گراوپ افتاده و ...
مینروا حتی یک لحظه ساکت نمیشد و با جیغ هایش آلبوس را یاری میکرد . گراوپ که فقط حمله میکرد و آلبوس هم دو تا پا داشت دو تا پا هم قرض گرفته بود برای فرار ! اما حیف ! حیف چون که گراوپ فوری رسید و آلبوس رو با شلوار از زمین بلند کرد .
در اون لحظه :
آلبوس :
مینروا :
گراوپ :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: جمعه 22 تیر 1386 10:54
نمایش جزئیات
آفلاین
در میان دیوانه ها :
ولدی در حالی که کله ی کچل خویش را می خاراند سعی دارد با استفاده از تمرینان یوگا اعصاب خود را کنترل نماید

یکی از دیوانه های می خواست یه لپ لپ 1300 تومنی یعنی...1300 گالیونی را با قیمت 2500 گالیون به لرد بفروشد ، دیگری شلوارش را در آورده ومی خواست نظر لرد را در مورد شورت رنگارنگش بداند ، یک بدبخت دیگه چند تا عکس بی ناموسی رو به لرد نشون میداد یکی دیگه هم داشت در مورد گوشی نوکیای خفنش صحبت میکرد واون لحظه ای که گفت : تازه روش ویندوز هم نصب میشه ، لرد چوبدستی اش را بیرون کشید تا فرد گوشی دار را شهید کند اما دیوانه ها آنرا روی هوا قاپیدند .

ــ چقدر شبیه لوله آفتابه س !
ــ نه خیر شبیه موزه .
ــ ولی من فکر می کنم شبیه خیاره .
ــ شما غلط می کنی فکر میکنی ، شبیه ریواسه!
ــ ریموس ؟ کجای ریموس این شکلیه ؟
ــ ریموس نه مجید جان ، ریواس !
( صحبت ها همچنان ادامه دارد )

در سمت دیگر :
دامبل داخل دستشویی واستاده وچشماشو بسته ، دامبل : مینروا جون بیا بغلم...این که مینروا نیست
نمی دونم ولی فکر کنم شبیه سیفونه...اینم یه سلاح کشتار جمعیه ...دست آستکبار پشت این قضیه س ! مرگ بر اسرائیل !
( شفاف سازی : دامبل به علت کهولت سن در غیب شدن دچار نقص فنی شده وبه جای ظاهر شدن در کنار مینروا در توالت ظاهر شده ..اوکی الآن گرفتی چی شد ؟ )

چند دقیقه بعد ، داخل اتاق مینروا :
مینروا مشغول در ست کردن شوفاژه .
تق تق ! ( صدای در زدن )
مینروا : کیه ؟
دابمل از پشت در : منم آلبی دامبی !
مینروا : بیا تو .

دامبل در حالی که به صورت دو نقطه دی در اوده بود جلوی مینروا وایمیسته ، مینروا که از درست کردن شوفاژ نا امید شده بود ، در حالی که با پشت دست عرق پیشونیش رو پاک می کرد گفت : تو می تونی این شوفاژو درست کنی ؟
دامبل : ها که می تونم ! قدیم تو افسرانیه به من میگفتن دامبل شوفاژ !
مینروا : افسرانیه دیگه کجاس ؟
دامبل : بین افسریه و زعفرانیه دیگه .

دامبل مشغول ور رفتن به شوفاژ میشه که مینروا میگه : وای 3 دقه مونده به ساعت 5! راس ساعت 5 شوورم میاد اینجا .
دامبل بدون آن که به مینروا نگاه کنه میگه : خب بیاد ..چی گفتی...( دامبل به مینروا نگاه میکنه ) ...تو مگه شوور کردی ؟
مینروا : نه من شوور نکردم اون منو...
دامبل : شوورت کیه ؟
مینروا با غرور : گراوپ ! مهریمو کامل داده ، 3 تا خونه و دو تا ویلا و5 تا جاروی پرنده آخرینس سیستم هم داریم ، یه ست طلای توپ هم برام خریده که خیلی خداس ، می خوای بهت نشون بدم ؟
گرومب گرومب ! ( صدای پای گراوپ)
مینروا با وحشت : بدو برو تو کمد قایم شو ! گراوپی خیلی غیرتیه اگه تو رو ببینه ...
دامبل : نمی شنوم چی میگی ..یه کم گوشام سنگینه .
گرومب گرومب ( صدای پای گراوپ بلند تر میشه )
مینروا : جیییییغ ! داره میاد ! برو زیر پتو قایم شو !

دامبل در یک حرکت آنتحاری می ره رو تخت و پتو رو می کشه رو خودش
زیر پتو :
مینروا : چی شد این دفعه گوشات شنید ؟
دامبل :

در همین لحظه در اتاق باز میشه ، گراوپ برای ورود به اتاق سرشو خم میکنه و بعد میگه : مینی کجا ؟ گراوپی مینی خواست ؟

ادامه دارد...
بزودی نقد کامل می شود در نقدستان محفل ققنوس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1386/4/22 11:48:41
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1386/4/22 11:58:29
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/23 21:51:32
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: یکشنبه 17 تیر 1386 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ملت محفلی و مرگ خوار سلانه سلانه به سمت در ورودی ساختمان روانه می شوند! وقتی وارد راهرو که به محوطه اصلی روانخانه می رسید شدند خانمی قد بلند با صورتی کشیده پر از چین و چروک مقابلشان ظاهر شد!
_اهم! اهم! پرفسور...پرفسور...پرفسور مک گونگال!
_ اینجا می تونید منو خانم یا بانو مک صدا کنید!
ملت :
آلبوس دوباره شونه رو در می آره و با همون روش قبلی شروع میکنه شونه کردنشون! ولدی هم بی کار نمی ایسته و یقه لباسشو مرتب می کنه! ( مگه لباسش تو فیلم چهار یقه داشت؟؟)
محفلی ها و مرگ خوارا :
محفلی و مرگ خوارا رو به هم :

کمی که به جلو می رن کم کم صدای داد و فریاد های دیوانه ها شنیده می شه! و بعد اندک زمانی دیگر به محل اصلی نگه داری آن ها می رسند!
ملت محفلی و مرگ خوار با دیدن قیافه های سه در چهار دیوانه های جدید همه به این حالت در می آن :
در همین حال که آن ها سخت مشغول مواظب خود بودند تا مبادا تنشان با تن دیوانه ها برخورد کند صدای تق بلندی شنیده شد!
_ فعلا همین جا بمونید تا با مسئولتون یه صحبتی داشته باشم ببینم شما باید به کدوم بخش منتقل بشید!
و آن ها در میانه راه در سالن اجتماعات با بستن یک در ( از همون میله میله ها!) زندانی کرد!

_آی ولم کن! ارباب....ارباب ... کمکم کن! داره منو می بره تو سلولش! نـــــه!
اما در آن میان ولدی دیده نمی شد! چون همه دیوانه های از شخصیت (!) ولدی بی نهایت خوششون اومده بود و ولدی با کوله باری از دیوانه ها در آن میان مشخص می شد!

یعنی ولدی هنوز زنده بود؟! آلبوس کجا بود؟

~~~~~~~~~

احتمالا آلبوس غیب شده و رفته دنبال مک گونگال!

این پست در نقدستان محفل ققنوس نقد و امتیاز دهی شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/4/23 9:22:47
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 16 تیر 1386 16:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو



تام و آلبوس كه دستاشونو انداخته بودن دور گردن هم از جلوي ماشين پياده شدن ، اما به محض ديدن روانخانه ي جديد ولدمورت گفت:
- استپ ، استپ !!
در همين حال آلبوس شونه ش رو از توي جيب رداش در آورد و با تف(!) مشغول مرتب كردن اونها شد !
- ارباب ، جانم به فدايت ، اين منزل قديمي شما نيست ؟!
يكي از محفلي ها : تو جونت اينقدر بي ارزشه ؟!
دالاهوف سرش رو بلند كرد و گفت:
- نخير ؛ جون من با ارزشه اما ان سرورم با ارزش تره !(كپي رايت يانگوم )!
محفلي ها : !
تام دستي به ريش كوسه اي() اش كشيد و گفت:
- ايگور و بليز ! برين آمار بگيرين اينجا چه خبره ؟!

.:. ارث پدري .:.
ملت در حالي كه روي كانال جوي آب نشسته بودند و سري جديد بازي "اتل متل توتوله ..." رو بازي ميكردند ، ايگور و بليز سراسيمه از راه رسيدند!
- قربان ، اينجا توسط وزارت گرفته شده ؛ در زمان وزير مردمي جهت امور خير اينجا پُلم و بعد از مدتي باز شد ! !
ايگور ادامه داد :
- اما بعضي از شاهدين ميگن ، بعد از مرگ فرانك باغبان اينجا ، ملت زيادي مخروبه بوده و هيچ مالكي نداشته ، بنابراين توسط وزارت ثبت و ضبط شد جهت كارهاي مردمي !!
دامبل نگاهي به تام كه داشت ناخن هاش رو ميجويد ميكنه و ميگه:
- ميدوني ؟ زندگي پستي و بلندي زيادي داره ! ... همين سيبي كه دسته منه رو ميبيني ؟! ... اين سيب _____
ملت رو به دامبل :

.:. سالهاي دور از خانه .:.
در با صداي غيييژژ بلندي گشوده ميشه !
صداي پير زني خشن از پشت تريبون شنيده ميشه كه ميگه :
- تازه واردا از اين طرف !
جسي كه دوشادوش سامانتا ولدمورت و سينيسترا حركت ميكرد گفت:
- به نظر مياد صداي پروفسور مك گوناگل باشه !!!
ملت : مـــــاااا !!

*^*^*^*^*^**^*^*^*^*^*^*^*

آيا او خود مك گونگال بود ؟!
چه شد كه اين شد ؟!

~*~*~*~*~*~**~*~*~*~*~*~
اميدوارم خوب بوده باشه ! ... در راستاي هري پاتري بودن داستان بود!





جسی جان پست خوبی بود ولی به نظر می آمد با توجه به تازگی سوژه کمی با عجله نوشته شده بود! اما در مورد خود پست :
خط اول یه ایرادی داشت! خب ولدی ( که بهتر بود به جای تام از ولدی استفاده می کردی!) و آلبوس فکر می کنم عقب ماشین نشسته بودند!
این جمله رو هم " در همين حال آلبوس شونه ش رو از توي جيب رداش در آورد و با تف(!) مشغول مرتب كردن اونها شد ! " متوجه نشدم هدفت از اوردنش چی بود!
شاید منظور خاصی داشتی ولی خب یه ذره غیر مرتبط به داستان می زد! البته شاید من بتونم یه استفاده ایی ازش بکنم!
کپی رایت بای یانگوم هم قشنگ بود!
اما می رسیم سر این جمله " تام دستي به ريش كوسه اي() اش كشيد " برای طنز جمله قشنگی نبود! می نوشتی " تام شروع به خاریدن سر کچلش کرد و گفت " .
قسمت ارث پدری هم جالب بود!
در آخر هم نمی دونم چه علاقه ایی داری تام رو بکار ببری! به جون خودم ولدی قشنگ تره ها!
تیکه مگ گونگال هم قشنگ بود! داستان رو می تونه به جاهای مخوف بکشونه! البته برای سیاه ها مخوف!

امتیاز پست 5/3 از 5 به همراه یه B! چون داری می ایی رو خط فعالیت و این خوبه !
در مجموع 5/7....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/4/16 23:24:03
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: یکشنبه 3 تیر 1386 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
-------صبح زود – روز حرکت---------

مدیر با عصبانیت نگاهی به راننده ی نیسان گاوی !( کپی رایت بای لارتن!) انداخت و گفت: این چه وضعشه؟! ما تقاضای یک ماشین اونم با امکانات و تجهیزات امنیتی کرده بودیم ؟!

راننده ی نیسان دستی به پشت موهایش کشید و توی آینه ی جلوی ماشین مو هایش را تاب داد. یک سی دی جلوی آینه آویزان بود و چند تا عکس پارسا پیروز فر و نیکی کریمی ! هم به در نیسان چسبانده شده بود.راننده در حالی که یکی از آهنگ های نوستالوژیک یک بنده خدایی را می خواند با بی تفاوتی رو به رئیس روانخانه کرد و با لحن داش مشتی گفت:
-ببین دادش من! اگه تا دو دقیقه دیگه سوار نشین همین هم از کفت رفته ها!حالا ببین من کی بهت گفتم؟!
رئیس با حالی توام با شک و تردید رو به یکی از کارکنان کرد و با حرکت سر به او فهماند که انها را بیاورد.
در روانخانه باز شد و ملت روانخانه با کله پشت نیسان پریدند.

- من می خوام اینجا بشینم!
- نخیر خودم زودتر اومدم!
- نخیر... آواد کدورا!
- کروشیو...!
جییییغ...بووووووم...گوووووف...

-------در جاده----------

ملت پشت نیسان ایستاده بودند وباد به صورتشون می خورد و حال می کردند. بلیز و ایگور هم برای ماشن های ماگلی که از کنارشان رد می شدند شکلک های این حالتی تصویر تغییر اندازه داده شده در می آوردند و می خندیدند. ولدی و آلبوس هم وسط نیسان معرکه گرفته بودند و بندری می زدند.ملت دختر روانخانه هم دورشان را گرفته بودند و چکه ای! دست می زدند.ناگهان راننده پایش را روی ترمز گذاشت و گفت: رسیدیم!
ملت پشت وانت با کله توی شیشه ی جلو فرو رفتند.
لیلی در حالی که با دلخوری کش مویش را از داخل اثنی عشر! لارتن در می آورد به روانخانه نگاهی کرد و گفت:
-اینجاست؟!


پست خوبی بود! اول پستت خوب بود! قسمت دوم هم خوب بود! از نظر جمله بندی مشکلی نداشت ولی خیلی از جادو دور شده بودی! شاید اصلا کلا نام تاپیک جادووی نباشه ولی دیگه قرار نیست ما فقط اسم شخصیت ها رو بیاریم...سعی کن یه چیزی تو نوشتت باشه که مشخص کنه هری پاتریه و جادویی! اثنی عشر رو هم متوجه نشدم! شرمنده! امتیاز 4 از 5 به همراه یه C.. در مجموع 7!



اثنی عشر ابتدای روده کوچیکه! اسمش دوازدهه هست که چون اثنی عشر هم به معنای دوازده هست بهش می گن اثنی عشر!
در ضمن فونت صورتیه ی قبلیت خوشگل تر بود!


خیلی ممنون از توضیحت! بفرما اینم صورتیه قبلی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در 1386/4/3 17:51:59
ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در 1386/4/3 18:02:37
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/4/4 0:49:46
ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در 1386/4/4 12:35:31
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/4/5 2:47:37
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: یکشنبه 3 تیر 1386 12:44
نمایش جزئیات
آفلاین
« موضوع جدید »

روانخانه ، دفتر مدیر ، ساعت 11:30 نیمه شب

_بله... و باید این کار رو زود تر انجام بدیم! روشنه؟
_بله قربان ... ولی فکر نمی کنید اگه کار با این سرعت انجام بشه خطرناکه؟
_چاره ی دیگه ایی نداریم... ولی فعلا چیزی بهشون نگو و در آخر کار سورپرایزشون کن! ببینم این صدای چیه؟
_اهوم...اهوم...اهوم!
و بلند شد و به سمت در رفت! در را با شدت باز کرد و پس از چند ثانیه:
ولدی و آلبوس کف زمین ولو به این حالت :
_شما این موقع شب اینجا چه کار می کنید؟ الان باید توی رختخواباتون باشید!
آلبوس از روی زمین بلند شد و گفت :
_تام ، چوب دستی تو در بیار ، فکر می کنم بهش احتیاج پیدا کنی!
و سپس رو به مدیر :
_شما بدون هماهنگی با ما می خوایید چه کار کنید؟ اگه از همون اول با ما صحبت می کردید این اتفاق نمی افتاد!
و همین طور قدم به قدم جلو می رفت و مدیر را به عقب می کشاند . با تمام شدن این جمله مدیر به سرعت زیر میزش پرید و گفت :
_ جان اینا دیگه کی هستن! اونا زود تر از اتاق من بیرون کن!
ولی دیگر جان نیز اتاق را ترک کرده بود!

روانخانه ، سالن اصلی اجتماعات دیوانگان ، ساعت 9:45 صبح

مدیر با دستی شکسته و سری بسته شده بروی سن ظاهر شد! در همان موقع یکی از مرگ خوارا :
_ بچه ها کار ولدی خودمونه! دمش گرم ... خوب زده!
و به دنبال آن خنده وحشتناک مرگ خوارا و سپس صدای یکی از محفلی ها :
_ البته به فرمان پرفسور دامبلدور!
مدیر با صدای بلند گفت :
_ ساکـــــــــــت! بله ... به مرحمت چندی از دوستان یه سر به سنت مانگو زدیم... اما دلیل تجمع شما!
ولدی و آلبوس با هم :
_ما می دونیم می خواد چی بگه!
مرگ خوارا و محفلی ها :
مدیر :
_ بله... به دلیل تعمیراتی که قراره در ساختمان انجام بشه شما به یک روانخانه دیگر منتقل شدید! اونجا به غیر از شما افراد دیگه ایی هم هستن ... پس با ادب و فرهنگ و نزاکت رفتار کنید و تا حدالمقدور از پریدن به جان یک دیگر خود داری کنید! روشنه؟
یکی از مرگ خوارا :
_ ولی جناب رئیس اگه ما اینجوری می تونستیم رفتار کنیم که الان اینجا نبودیم!
و فریاد خنده کل سالن را لرزاند!
_بهر حال من بهتون اخطارم رو دادم! اگر اون طوری که من می خوام نشه خودتون می دونید و سلول های انفرادی!!
و سپس پایین آمد و سالن را ترک کرد . فردا روز حرکت بود! دلشان برای آن جا تنگ می شد اما گاهی تنوع هم لازم بود!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این داستان جدید هست... نفر بعدی باید زمان سوار شدن رو تشریح کنه..پست های باید کوتاه باشه و گرنه پست بلند بدون خواندن پاک خواهد شد! جهت حمایت از کوتاه نویسی...مشکلی هم نیست اگه داستان پیش برده نشه!
داستان رو باید در روانخانه جدید با مشکلات و اتفاقات جدید پیش ببرید و در اخر داستان اونها رو برگردونید!

با تشکر


خب سارای عزیز ، سوژه خوبی بود.قبل از همه چیز بازگشتت ر ا به سران محفل تبریک می گویم.استفاده از تکیه کلام دامبلدور در کتاب جالب بود . با توجه به اولین پست این سوژه ، نمی توان زیاد رد مورد روند آن صحبت کرد.در کل سوژه خوبی است.از نظر املایی و نگارشی نیز پستت طبق معمول مشکلی نداشت.موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/3 14:30:37
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: جمعه 28 اردیبهشت 1386 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدی با شنیدن آخرین جملات از زبان کالین اشک تو چشمانش حلقه می زند و به حالت کولیبازیسیون ( کولی بازی افراطی را گویند !!!) روی زمین می نشیند و شروع به زار زدن می کند.در همین هنگام اهنگ وایسا دنیا در مجلس طنین انداز می شود.ولدی در حالی که خودش را با ناخن هایش چنگ می اندازد ،می گوید:
( با حالت کولی بازی بخوایند !!!)

-بلیز هی بلیز.. ببین چقدر این دنیا بی معرفت شده.. بعد یه عمر پاک و ساده و آسلامی زندگی کردن ببین این کالین چه تهمت های ناروایی می زنه....بلیز هی بلیز...اونم به کی...به منی که ملت هنوز اندرخم یه کوچه اند که روحم رو لای سیفون دستشویی اقدس خانوم اینا قایم کردم یا لای جوراب اما واتسون ...منی که سوراخ های دماغم دادند برایم قفل کردن..منی که همه بهش می گن اسمشو می خوای ببر می خوای نبر به ما چه...بلیز..هی بلیز...بعد یه عمر چوب دستی اب کشدن فقط به خاطر چند تا دونه ضبط و گیتار ناقابل و چند تا دونه سی دی غیر مجاز زهره!...بلیز هی بلیز...منی که یه تیکه ی روحم رو توی آفتابه ی مرلین گذاشته بودم .... ...بلیز... هی بلیز...

در همین هنگام ایگور از نا کجا آباد !سرمی رسد و زارپ می خواباند پشت کله ی ولدی و می گوید:

-هوشت عمووو...این کولی باز ها چیه در آوردی ؟! ناسلامتی لردی گفتن.. این ارزشی باز ها چیه؟! یادته اون روز که توی رول پلینگ نقش خانوم نوریس رو داشتی !؟هی میومدی پشت در اتاق مرگخوارها زار می زدی... می گفتی من می خوام ولدی بشم...یادته ؟!... هی من بهت می گفتم ولدی باید خوش تیپ باشه.. خوش هیکل باشه مردم ازش بترسن...یادته؟! بعد تو لحاف تشک می آوردی پشت در تاپیک ریدل ها می خوابید ی میگفتی ؟!یادته بعدش قرار شد قوی باشی و زور بگی و مردم ازت بترسن... اصلا" پاشو ببینم از این به بعد خودم می شم ولدی ...پاشو...

کالین در حالی که تحت تاثیر احساسات پاک و ژرف یک کودک اسلایترینی قرار گرفته بود اشکاشو پاک می کند، رو به ایگور می کند و می گوید:

-حالا این دفعه رو به خاطر ریش مرلین بخشید..جوونی کرد..قول می ده...منم از این آلات مستهجن ! چشم پوشی می کن به شرط این که تکرار نشه !

آلبوس در حالی که خونسردانه با لبخند همیشگیش !!!!!به صحنه نگاه می کند می گوید:

-بله... امروز روز تولدشه حالا ایگور جون...این قدر سخت نگیر...ولدی هم قول می ده بچه ی خوبی باشه.قول بده به عمو ایگی !

ولدی با آستیناش اشکاشو پاک می کند ،برقی تو چشمانش می اندازد و می گوید:
-عمو ایگی..قول می دم هل کالی که بگی بکنم..تو لو خدا این نقش لو از ما نگیل...

ایگور که در تمام عمرش لحظه ای را به خاطر نمی اورد که این قدر تحویلش گرفته باشند ، در حالی که ته دلش غنج !می رفت بعد از کلی ذوق و رنگ به رنگ شدن ، به این حالت میگوید:
-اهم ..اهم..باشه قبوله...
ولدی :

سینیسترا عزیز پستت دارای طنز خوبی بود. مقداری غیر آسلامی بودنش زیاده از حد بود که باعث کم شدن امیاز خواهد شد.دارای فضاسازی مناسب و رعایت قوانین نگارشی بود.موفق باشی.
3 امتیاز به همراه B در کل 7 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/2/29 16:29:26
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/1 12:32:16
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: چهارشنبه 26 اردیبهشت 1386 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
علی رقم تلاش های بسیار زیاد خدمتگزاران و مسئولین پشت صحنه و کادر فنی و ... دامبل از اون بالا می افته و روی زمین با صدای قرچی (شکستن استخوان ها) فرود میاد و خونش به اطراف می پاشه و دیگه از جاش حرکت نمیکنه.

محفلی ها
لرد: میبینی حاج کالین؟ باور نکن این پیرمرد جلف مرده ! این اداشه الان پنج دقیقه دیگه با یه نقشه دیگه از در و پنجره میاد تو...
کالین: احسنت بر شما جوان هوشیار و آسلامی که بلافاصله توانستی شخصیت درونی این دامبلدور شیطان را بشناسی.. درود بر شما فرزند آسلامی.
بلیز: بفرمایید تو حاج کالین اتفاقا ما مرگخوارا در مورد طریقه کشتن صحیح یک محفلی با هم اختلاف نظر داریم اگر میشه مشکلمونو حل کنید ما میخوایم ببینیم اگر یک محفلی با آواداکدورا کشته بشه صوابش بیشتره یا.....

همینجور که مرگخوارا با حاج کالین گرم گفتگو در مورد مسائل آسلامی بودن دوباره وارد اتاق شده و در رو میبندن.

چند لحظه بعد
مکان: بالای پیکر دامبلدور
آلبوس : حاج کالین تحت تاثیر جان فشانی من قرار گرفت؟
محفلی ها
سارا: استر هزار بار گفتم چشم از دامبل بر ندار این پیر مرد خل و چل که هست جدیدا آلزایمرم گرفته قرصاشم فراموش میکنه بخوره!
استر: بخدا دستش تو دستم بود یه لحظه به خودم اومدم دیدم پیشم نیست.
آلبوس: حاج کالین کو؟ حاج کالین کو؟
همه
سارا با یک حرکت آلبوس رو از زمین بلند میکنه و یک مشت قرص کذایی رو در حلق البوس خالی میکنه و آلبوس متحول میشه!

چند لحظه بعد
ایگور: حاج کالین تشریف داشته باشید نماز جماعت با هم اقامه کنیم.
کالین: احسنت من از شما سوالی در مورد همین طریق صحیح نماز خواندن میپرسم تا ببینم چقدر مشتاق آسلام هستید ... موقع نماز خواندن چوبدستی خود را در ردا میگذارید یا در کنارتان؟
همه مرگخوارا به هم
- نهههههههههههههه
در باز میشه و آلبوس در حالی که دوباره به خود مسلط شده وارد میشه.
آلبوس: حاج کالین این افراد از آسلام خارج شدند!
لرد: هی دامبول باز چه کلکی سوار کردی؟
کالین: ای پشمک ، آیا مدرکی هم داری؟
آلبوس: بله .. یک لحظه

آلبوس چوبدستیشو بالا میگیره و فریاد میزنه (( آکسیو وسایل غیر آسلامی)) !!!
بلافاصله از طرفین اتاق تعدادی باند و دی جی و ضبط و گیتار و گیلدی و ... به طرف دامبل میان و دامبل بخاطر برخورد این همه چیز میز طاقت نمیاره و پخش زمین میشه.
آلبوس: مثل اینکه یه چیزایی خورد تو سرم
کالینرو به لرد : آلات جرم؟ شما همانا از آسلام خارج شده اید! نفرین آفتابه مرلین بر شما باد!
مرگخوارا به همراه لرد

بلیز عزیز در پستت چند غلط املایی به چشم می خورد.کمی فضاسازی اش هم کم بود ولی دارای طنز قوی و رعایت اصول نگارشی بود. موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/2/29 16:23:30