جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  71 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  184 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  296 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  199 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1386 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- بيا بوقي... خوش ميگذره! ميخوام ببرمت يه جاي خوب!
- نه... ببين لودو من بايد به كاراي تالار برسم.
- بوقي ميگم بيا... شيريني ميدم بهت ها... پفك!
- پفك نمكي؟ پفك نمكي ِ مشنگي ميدي؟؟
- آره. آره. پفك نمكي ِ مينو! محصولي از داروگر! (؟)
- باشه ميام...
- ايول! تصویر تغییر اندازه داده شده


ساعتي بعد... دهكده ي هاگزميد!

- لودو لودو... اين مغازهه پفك داره... بيا بيا !
- دونگي(همون ماندانگاس) قرار نشد شلوغ كني ديگه... بيا اين آبنبات رو بليس فعلآ () مگه پفك نمكي مينو نميخواي؟ اينا مينو نيست كه! اينا خوب نيست به درد نميخوره! تو بيا...
ماندانگاس: تصویر تغییر اندازه داده شده (البته گل سر نداره! :پتك:)
و در حالي كه لودو دستش رو ميكشه در كوچه هاي هاگزميد پيش ميرن...

- خوب رسيديم... بيا. مادام پاديفوت پفك نمكي داره! بيا بريم تو...
- لودو اين كه بستس!
- بوقي من كليد دارم!

و لودو كليد ميندازه و در قيژژژژژي باز ميشه و دانگ رو حل ميده تو!
- لودو... لودو اينجا كسي نيست... من ميترسم! اي بوقي! بيناموس! بزار من برم! من خيلي بچم! من گناه دارم...
لودو به حالت "موهاهاها" به سمت دانگ ميره و دانگ عقب عقب حركت ميكنه...
- نه لودو!!! لودو من جووونم... تو كه بي ناموس نبودي! لــــــــودوووووووو! شترق!!!
دانگ همونطور كه عقب عقب ميره، يهو ميافته و كلش ميخوره به يكي از صندلي ها و بيهوش ميشه...
- اِ... چرا مُرد؟! من نميخواستم بكشمش! من قاتل نيستم... من نكشتمش!!! من فقط در حضور وكيلم صحبت ميكنم!
لودو يه نگاه به دورو بر ميندازه و
- باز خنگ بازي در آوردم... دوباره سيمام قاطي كرد گمونم! اين بوقي چرا از من ترسيد؟! بس كه فكرش منحرفه!
لودو بعد از اين كه به صداي قلب دانگ كه مثل تراكتور كار ميكرد گوش ميده بلند ميشه.
- خوب زندس... بهتره برم سم رو درست كنم، روش امتحان كنم كه دير شد! به خودم هم قول بدم كه ديگه مثل ديوونه ها با خودم حرف نزنم! قول قول قول!

دقايقي بعد...
لودو پيش‌بند آشپزي بسته و يه قابلمه گذاشته جلوش. از اون كلاهاي چين چين ِ سفيد هم گذاشته رو سرش!
لودو: خوب... كاهوي بال هيپوگريف... بادمجون ِ تخم مرليني... پوستاش رو هم بايد بسابم! صبر كن لودو تا بسابم... اها سابيدم لودو حالا چيكار كنم؟ ... بريزشون تو ديگ... باشه لودو! ()... حالا از اين نعنا جادويي ِ خشك شده هم بريزم... دمش گرم لودو ببين مادام پاديفوت سابيدش رو هم داره... جدي؟! ايول بده... بگير (ظرف نعنا رو از اين دستش ميده به اون دستش!) ... خوب اينم بريزم... حالا بايد آب ِ كدوي حلوايي ِ سياه* و شنبليله جادويي* رو هم كه اصل كاريا هستن اضافه كنم...
لودو كه با خودش حرف ميزد و حركات عجيب غريبي هم انجام ميداد! و يه صحنه هم انگار دعواش شد با خودش و با كفگير زد تو سر خودش!!! و الان داره قابلمه رو هم ميزنه...

- خوب به اين ميگن يه سم گياهي ِ خفن! دانگ بلند شو حلقت رو باز كن!

در حالي كه ماندانگاس همونطور بي هوش دراز به دراز كف كافه افتاده، لودو ميره سمتش و همونطور كه با خودش صحبت ميكنه محلول رو توسط يك قيف خالي ميكنه تو دهن ماندانگاس!

- ها؟! تصویر تغییر اندازه داده شده من كيم؟! من كجام؟ وااااي... مامان. سوختم! لودو پفكم چي شد؟!
ماندانگاس بلند شده بود و وسط كافه بندري ميزد!!! كه يهو انگار بنزينش تموم شد و ديگه صدايي از دهنش خارج نميشد و حركاتش صحنه آهسته شد و يهو عين ماست وا رفت رو زمين...!

مثل يه كيسه ماست ِ چكيده (!) كف ِ كافه ولو شده بود و چشاش مستقيم به لودو نگاه ميكرد و هر از گاهي پلك ميزد!

لودو: جانمي... جانمي... موفق شدم!!! ايول!!!
و موبايلش رو درمياره و يه عكس از قيافه ي دانگ ميگيره!
- حالا من اين عكس رو با اون عكس بي ناموسي كه ازم گرفتي تو حموم عوض ميكنم!

بعد از كمي مكث:
- خوب دانگولي (همون دانگ!) حالا چطوري درستت كنم؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
و دانگ مانند ژله پخش شده بود و تنها پلك ميزد!

---------------------------------------------------------------------------
*: ها... اينا رو گفته بودي در ساخت سم هاي درجه پايين (هميني كه من ساختم) بكار ميرن! ببين چقدر دانش آموز با دقتي هستم... نمره بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1386 18:41
نمایش جزئیات
آفلاین
او به طرف ميز بلندي رفت كه بر روي آن انواع گياهان قرار داشت.تعجب كرد كه چطور،اين همه گياه در كافه تريا موجود است ولي فعلا وقتي براي فكر كردن،به اين موضوع را نداشت.گياهان را گرفت و به طرف پاتيل آبي و زنگ زده اي در گوشه ي ديگر كافه تريا رفت تا در آنجا كارش را انجام دهد.او اول بايد معجون را شناسايي ميكرد.
تغيير رنگ صورت،عرق سرد و ... نشان دهنده كدام معجون است؟او به فكر فرو رفت.در خاطراتش جستجو ميكرد كه ناگهان ياد خاطره اي در هاگوارتز افتاد.او و دوستش در اتاق ضروريات نشسته بودند و در حال قاطي كردن گياهان بودند تا معجون بسازند.عواقبش مهم نبود،اونا ميخواستند معروف شوند.ناگهان صدايي مهيبي ايجاد شد و مايعي با همين خصوصيات ايجاد شد.دوستش آن را خورد و به سرعت رنگ صورتش تغيير پيدا كرد.تب كرد و عرق بر روي صورتش جمع شد.حالا فهميده بود،آن معجون ترنسيلوانيا بود.اين معجون توسط آراگوگ ساخته شده بود.

20 دقيقه بعد!ايگور در كنار پاتيل!

او بالا سر پاتيل ايستاده بود و با خوشحالي به آن نگاه ميكرد.پادزهر به رنگ صورتي در آمده بود و بويي بسيار خوب ميداد.استفاده اين معجون براي افراد سالم خطرناك بود،پس بايد مواظب مي بود.يكبار ديگر،طرز ساخت معجون را مرور كرد تا اشتباهي در كارش نباشد.
ابتدا سوسن قرمز را در آب سرد قرار داد و بعد با پر ققنوس و گياه كليمانجارو قاطي كرد.هفت بار بر عكس عقربه هاي ساعت آن را بهم زد و بعدا گياه سبز و بد بو به نام را قاطي كرد!يك ساعت صبر كرده بود تا آماده شود.تمام اعمالش درست بود.

پس از معجون مقداري در ليواني ريخت به طرف گراپ رفت.گراپ هنوز بر روي زمين از درد به خود ميپيچيد.بدنش گرم شده بود و رنگ صورتش به طرز عجيبي تغيير پيدا كرده بود.با زور معجون را در دهان او ريخت و كنار ايستاد.
گراپ بر خورد لرزيد و به شدت تكان خورد.اين كار باعث شد كه صندلي ها و ميز هاي اطراف او به زمين بخورد و مردم را نگران تر از هميشه بكند!ايگور دلهره داشت و به گراپ كه با شدت تكان ميخورد خيره شد.بعد از چند ثانيه،گراپ از حركت ايستاد و چشمانش را به سختي باز كرد.اشك در چشمانش جمع شده بود.واقعا خيلي دردناك بود كه يك غول گريه كند.غولي قدرتمند!ايگور با تاسف و ناراحتي به طرف گراپ رفت و او را در آغوش گرفت.گراپ در همه حال دوست او بود و او هميشه او را دوست داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]Igor[/en] در 1386/6/8 18:43:57
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1386 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ايگور و گراپ در كافه تريا نشسته بودند و با يكديگر صحبت ميكردند.آجاس امسال بايد قهرمان ميشد و اين فقط در صورت كمك گراپ ممكن بود.ايگور از طرف بقيه اعضاي تيم وظيفه داشت كه گراپ را راضي كند تا در بازي بعدي خشن تر بازي كند.البته لازم به ذكر است در بازي قبلي،5 فرد مردند و 10 نفر مفقود الاثر شده بودند.ميز قهوه اي رنگي كه آنها بر روي آن نشسته بودند به خاطر وزن زياد بازوي دست گراپ خم شده بود و صندلي كه بر روي آن نشسته بود به طرز فجيعي در حال شكستن بود.پاديفوت با نگراني به او خيره شده بود و عرق بر روي صورتش موج ميزد.

-ببين گراپ،باز بعد با پوپيتر داريم.بازيكنانش مرگخوار هستند.ما نميتونيم باهاشون مبارزه كنيم،فقط كار خودته!كافيه 3 تا شون را مصدوم كني.
-گراپ دستشوئي خواست.گراپ مرلينگاه خواست.آفتابه مرلين خواست!
-باشه باشه!اونا هم به موقعش!تو با اونا مبارزه ميكني!؟
-گراپ تا به مرلينگاه نره هيچ قولي نميده.هرمي هميشه اينو بهم مي گفت.هرمي خيلي مهربون است!تا حالا به هرمي صميمي شدي!؟
-اهههه!باشه بابا.برو ولي سريع برگرد.

گراپ بلند شد و به طرف مرلينگاه رفت.حالا صندلي كه در وضعيت خطرناكي بود به حالت اولش برگشت و پاديفوت هم با آرامش بيشتري به كار خود ادامه داد.ايگور به فكر فرو رفت.او از دوستش معجوني گرفته بود،كه طبق گفته هاي او،اين معجون از ریشه های مارگارت کوهی و گلی قرمز رنگ كه به سختي پيدا شده بود،ساخته شده و ميتواند هر كسي را به اطاعت خود در آورد.طبق گفته ي دوستش،اين معجون در پاتيل بسيار داغ ساخته شده است چون اين نياز مواد تشكيل دهنده آن است.در آخرين لحظات هم بايد پر ققنوس را در پاتيل انداخت تا قدرت آن زياد شود.اين معجون در طي 3 ماه عمل مي آمد.معجون سازان حرفه اي توانايي ساخت آن را داشتند و قيمت اين معجون بالا بود.

ايگور با دستان لرزان خود،آن معجون را در نوشيدني گراپ ريخت.احساس بدي داشت ولي او بايد اين كار را ميكرد!


40 دقيقه بعد!


گراپ بر روي زمين افتاده بود و صورتش به رنگ سبز در آمده بود.عرق سردي از روي بدن گراپ سرازير بود و به سختي ناله ميكرد. ايگور بايد كاري ميكرد،تقصير او بود كه گراپ به اين حالت در آمده بود.او بايد عجله ميكرد و دوستش را نجات ميداد!او بايد ميدانست كه مرگخواران حرفه اي تر از اين حرفا هستند.نبايد آنها را دست كم ميگرفت!اشتباه او باعث مريض شدن دوستش شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]Igor[/en] در 1386/6/8 18:16:11
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1386 07:22
نمایش جزئیات
آفلاین
یک عدد تخم مرغ،دوتا قرص ارامش بخش(!)،گلِ گاوِ بی زبون(همون گلگاوزبون ما)،سیر و مایع لزجی که درون یک قطعه یخ وجود داشت.مادام پادیفوت یک کاغذ را نیز روی تمام انها گذاشت و گفت:
-سریعتر اماده اش کن!خودشو کشت..
رون حالا داشت پشت سر هم به خودش مشت میزدو هیچ کسی هم جرئت نزدیک شدن بهش رو نداشت.رون همین طور که مشت میزد بین فاصله مشتاش حرف هم میزد.
-من-غلط-بکنم-دیگه-برای-دخترا-حتی-یه نات(در راستای هری پاتری شدن )خرج- کنم!
لاوندر با عجله مواد را روی میزهری و چو (!) ریخت. بدون توجه به صاحبان میز،کاغذ را خواند.
-ده دفعه یخ را در دستانتان بگیریدو سه بار بچرخانید().تخم مرغ را دور سر شخص سم خورنده بچرخانیدو سپس ،انرا بشکنید و همراه با زرده ی ان داخل برگ گیاه سرخس بریزید.سرخس از کجا گیر بیارم؟
لاوندر نا امیدانه به اطراف نگاه کرد..اتاق پر بود از گیاهان مختلف و تابلوهایی از برگهای انها!ولی اون به عمرش گیاه فقط چمن دیده بود!با درخت و این چیزا!سرخس چه میدونست چیه؟ولی در همون لحظه چشمش به گلی افتاد که دندوناشو به صورت* نمایش میداد و میگفت:
-بیا..بیامن سرخسم...!(ها اون تبلیغه رو یادتونه که یه چرخگوشت بود؟اینم مثل اونه الان!).
لاوندر با عجله یکی از برگهای گیاه رو میکَنه (گیاه در اون لحظه:ای!ای ای ای!اقا،عزیز،ریشو ول کن!هوی عمو،البته عمه...اوخ!)به طرف رون میدوعه تا تخم مرغ رو دور سر رون بپیچه که داره بندری تند میزنه و دریاچه دریاچه عرق میریزه.
بالاخره با هزار زحمت،مشقت،خفت،شهوت،چکشت!ی که شده به دور سر رون تخم مرغ میگردونه.دوباره میاد به سمت موادش و پاتیلی رو از غیب ظاهر میکنه.بعد از ریختن تخم مرغ و برگ،باید...
-انرا در پاتیلی بذارید که روی دمای پنجاه درجه ی سانتی گراد داره میجوشه. یکمی هم اب بذارید.بعد حالا گلگاوزبون هم رو اضافه کنید و سیر رو رنده کنید.قرصهارو هم بندازین تو اب تا حل بشه.
لاوندر از روی دستورها خوند و مشغول شد.درحالی که اهنگ(اودادااوووداداآدورانی!هی دارا اووداراآدو اوره!)یانگ گم داره پخش میشه لاوندر هم داره مواد رو اماده میکنه. برای کوچیک کردن سیر هم دستشو پنج شیش باری زخم میکنه.
-بعد از هم زدن دو بار در جهت عقربه ی قطب نما() تمامی مواد را در برگ پخته شده ی سرخس بریزید.سپس،یخ رادر اب بریزید تا در ان حل شود و سپس،اب یخ دار را به خورنده ی زهر دهید.
لاوندر با جله یخ را در اب پرتاب کرد،سرخس بوگندو را جلوی خودش گرفت و به سمت رون رفت.رون حالا داشت با خودش حرف میزد و بعد از هر حرفش،با کفشش توی دماغش میکوبید.بالای چشمش کبودی بزرگی بود،از لبش خون میاومد،یه دندونش افتاده بود،موهاش تیکه تیکه کچل شده بود* و عوارض دیگه ای که پیش اومده بود دیگه.رون :
-اگه..فقط..یه..باره..دیگه..برای..یه دختر..پولی خرج...کنی..من...میدونمو..تو!
لاوندر اروم جلومیره و رون رو از زدن سرش به دیوار بازمیداره.اون بیخیال انتقام شده!ولش کنید باب،مهم اینه که ادم قصد بدشو از بین ببره!رون به لاوندر نگاه هایی به صورت میندازه و لاوندر بیچاره با ترس و لرز اصرار میکنه که رون یه ذره ازاون مواد رو بخوره.رون بالاخره قبول میکنه و سرخس رو گاز میزنه.
-اه!اوف..عوق!
همه ی کافه ساکت شده ان.(علتش هم اینه که همه از کافه رفته ان بیرون که رون بهشون اسیبی نرسونه!)فقط مک گونگال و هاگرید اونجاعن.هاگرید با دلواپسی میگه:
-درست شد؟
-چی درست شد؟
-رون!
-مگه خراب بود؟
هاگرید و مک گونگال:
لاوندر:
رون در همون لحظه شیشه ی اب رو(مگه اب رو با خودش اورده بود؟) از لاوندر میگیره و قلپ قلپ اونو سر میکشه و بعد با استینش دور دهانشو پاک میکنه.
-اخیش...هی...ببینم..من چرا این طوری شده ام؟
لاوندر و مک گونگال و هاگرید:تو هیچ طوری نشده ای!
رون:
____________________________________________________________
*= ها...ببینید،اینجا الان نیاز داره به یه توضیح،اونم اینکه اگه نمیدونستید عامل کچلی ولدی چیه،باید بدونید که عاملش همینه!در واقع،اونو بلاتریکس هم یه همچین ماجراهایی داشته ان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1386 07:17
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر دامبلدورفهمیده(مدیرکنونی یکی دیگه اس)-عملیات انتحاری-ساعت پنج و پنج دقیقه و پنج ثانیه و پنج صدم ثانیه شد شیش ثانیه نه هفت..هشت...
-اوخ!ای ای..پام!
لاوندر درحالی که اشک از چشماش سرازیر شده به سوی هدف شومش،که دفتر مدیر مدرسه اس میره.وقتی وارد اتاق تاریک پرفسور کوییرل میشه،به سمت ققنوس میره.در هنگام بالا اومدن پاش به شدت ضرب دیده بوده و نمیتونسته راه بره.
-ای..وای..
اون باخودش زیر لب حرف میزد و ای و وای میکرد...بالاخره کنار ققنوس ایستاد.نگاهی به کوییل انداخت که با صدای بلند حرف میزد:
-دستارمو وده به من!بهت میگم دستارو رد کن بیاد..میدم بلاکت کننا..هوی..شیش امتیاز منفی برای اینکه تو اموزش دوئل شرکت نکردی..خاپف!
لاوندر شونه هاشو بالا میندازه و دوباره به ققنوس و محل زندگی در قفس بزرگش نگاه میکنه.در کنار یک درختچه ی کوچک در قفس،گل قرمز رنگ و وحشی وجود داره.لاوندر دستشو از بین میله ها رد میکنه و اون گل رو میکنه. ققنوس میاد سرو صدا کنه که همون لحظه لاوندر با سرعت نوردر صدم ثانیه(من گیر دادم به صدم ثانیه)!از اتاق بیرون میره.
کوییرل که با صدای ققی از خواب بیدار شده بود:

دخمه ی اسنیپ
-بیبیلی!بابیلی!بو!
درون تاریکی دخمه،نورهای مختلف با رنگ هایی متفاوت دیده میشه که پشت سرهم دخمه رو روشن میکنه.لاوندر داره معجون خطرناکی برای انتقام گرفتن از یک دوست بیچاره درست میکنه...زهری شیطانی که از مارگارت کوهی به دست میاد!از یک گل قرمز و وحشی...
:موهاهاهاها!

فردا صبح،کافه ی مادام پادیفوت

-چه کروات قشنگی زدی،رون!خیلی بهت میاد خدایی اش!
-اره؟واسه تو زدم،ببین میکیموسم داره ها!
لاوندر شلپ شلپ کنان در برفها قدم میگذاشت.دورتا دور انها برف بود و سفیدی و تنها نقطه های سیاه و قهوه ای،قسمت هایی از خونه ها و مغازه ها بود که از زیر برف شدید،معلوم میشد.کافه ی تریای مهمونخونه (بالاخره چیه؟) مادام پادیفوت از دور معلوم بود که داخلش رو با دیوارهای صورتی رنگ کرده بودند(مگه با دیوار هم چیزی رو رنگ میکنن؟عجیباً!)
در کافه توسط لاوندر که جلوتر از رون در برفها دست و پا میزد باز شد و او در طی یک عملیات انتحاریک،خودش رو داخل انداخت.دیوارهای صورتی نور یک چراغ سفید و بنفش رو منعکس میکرد.تمامی میز ها توسط بچه ها،که همه دختروپسر بودند اشغال شده بود.رون پشت سر لاوندر خودشو به داخل پرت کرد. وقتی بلند میشد تیکه های برف از نوک دماغش میریخت.رون لاوندر رو به نشستن دعوت کرد و او نیز در کنار رون روی میز نزدیک به خودشان نشست(الان اینجا یعنی اینکه پشت میز نشست یعنی در واقع روی صندلی،جلو ی میز!ها،فهمیدی؟)
رون:نه متاسفانه خیلی پیچیده بود!()
لاوندر نگاهی به صورت به رون میندازه و بعد دستشو توی هوا بلند میکنه و به حالت بای بای کردن برای مادام پادیفوت که زن چاقیه تکون میده. چندلحظه بعد مادام پادیفوت کنار اون وایمیسته و میگه:
-چی میل دارید؟
لاوندر اهمی میکنه و سرشو برای رون به طور مرموزی تکون میده.
_هااااا...ای که الان وگفتی ای یعنی چه؟
رون با حالت مظلومانه ای شش گالیون توسط لاوندر پیاده میشه و بعد میگه:
-از خودم بدم میادکه به دخترا پا میدم!
لاوندر:
وقتی بالاخره نوشیدنی های اتشین میاد،لاوندر یک قطره از اون رو یواشکی روی کروات رون میریزه. رون یه هو از جاش میپره و در حالی که سعی داره قطره رو از روی کرواتش تمیز کنه میگه:
-اوخ اوخ..ببین چه گندی زدم!وای نه!
اون به سمت دستشویی میره و لاوندر از فرصت استفاده میکنه. از توی کیف مدرسه اش یک لوله ی ازمایشگاه در میاره که توش یک معجون خفنگ!و به رنگ سبز مایل به قرمز(من نمیدونم چه رنگیه!) بوده.
یک..جیلیز..دو..ویلیز..سه..بلیز(!)...چهار...دیگه به علت نداشتن کلمه ای هم قافیه ی کلمات قبلی از نوشتن کلمه معذوریم!()
رون بعد از تمام شدن جیلیز ویلیزهای معجون اتشینش،که حالا یک معجون متوسط خطری هم بهش اضافه شده و باعث میشه رون از خودش متنفرتر بشه،برمیگرده و سر میز میشنه.لاوندر با این کارش میخواد انتقام از خودش در بکنه.(ها ای اگه گفتی چرا انتقام میخواد بگیره؟) به این دلیل انتقام چونکه کتاب هفتم افشا میشه ها!ولی ما میگیم،به خاطر اینکه به لاوندر خیانت میکنه!(چه افشا سازی،ایا من بلاک میشوم؟)رون میشینه و به لاوندر که داره با حالت بهش نگاه میکنه،خیره میشه.
-هی..توحالت خوبه؟حواست به منه؟
-شیش دُنگ حواسم به توعه!
وقتی رون بالاخره از معجون اتشینش میخوره،لاوندر نگاهشو از اون برمیداره و به سمت در خروجی نگاه میکنه.همون لحظه مک گونگال با...
ملت:هاگرید؟
وارد میشن.مک گونگال بدون توجه به اونا میره و میشینه روی یک میز.رون میاد به هاگرید سلام کنه که یه دفعه حالت چهره اش به تغییر پیدا میکنه.
-ما..ع..ما..ن!
لاوندر خودشو نگران نشون میده:
-وای رون چی شد؟
و در دلش به صورت داره میخنده.رون به لاوندر نگاهی به صورت انداخت.لاوندر که جاخورده بود صاف نشست و اثار ترس تو چهره اش دیده شد.
-رون...رون توخوبی؟..حالت خوبه!؟
رون از رنگ قرمز به بنفش میرسید و کم کم از مرز کبودی به سیاه نزدیک تر میشد...رون دندانهایش را روی هم میفشرد.
-دیگه..غلط میکنم..شیش گالیون ...واسه ی...یه دختر...خرج..کنم(الان این "کنم" رو با صدای دوبلور شرک وقتی عصبانی میشه بخونید).
رون دستاشو روی میز مشت میکنه و با یک مُشتِ مَشت دماغ خودشو از قیقاج(؟) رفتن نجات و به سوی افساید رفتن هدایت میکنه().رون اهی میکشه و با فریادی سرشو به صورت
به دیوار میکوبه.
-من..غلط..بکنم..واسه..دخترا..پولی..خرج..کنم!
رون کرواتشو میگیره و به صورت خودشو از کرواتش اویزون میکنه.صدای فریاد مک گونگال شنیده میشه و بعد لاوندر سریع سرشو به سمت اون برمیگردونه تا جوابشو با من و من کردن بده.
-چی شده؟اون چی خورده که این طوری شده؟
-من...من..نمیدونم..پرفسور!
همه ی کافه به رون خیره شده بودند که حالا انگشتشو توی چشش کرده بود و میپیچوند!لاوندر برای جلوگیری از خطر مرگ رون،به طرف مادام پادیفوت میدوعه.
-من..یعنی رون..یه معجون خورده که..
مادام پادیفوت به صورت به لاوندر نگاه میکنه و میگه:
-مواد مورد نیازشو میخوای؟میخوای پادزهر درست کنی؟اگه میخوای نجاتش بدی چرا اصلا کاری کرده که اینطوری بشه!
-نمیدونستم که این طوری میشه!
رون حالا خودشو چنگ میزد و موهاشو دسته دسته میکند!مادام پادیفوت با عجله مواد رو تهیه کرد و انها را در دستان لاوندر گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1386/6/8 7:39:23
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1386/6/8 7:45:18
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: دوشنبه 22 مرداد 1386 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
مأموريت محفل
پست اول گروه چهارم !


همه چيز از يه شب قشنگ مهتابي شروع شد.ماه توي آسمون مي درخشيدو نور ملايمشو به تاريكي شب هديه مي كرد.هوا ملايمو لطيف بود و يه حس خاصي توي فضا جريان داشت .از همون لحظه اي كه لب پنجره ايستادم و براي شكار شبونه حاضر شدم از اعماق قلبم مي دونستم امشب يه شب ديگه ست...
لارتن با سرو صدا پوست تخمه رو روي ميز تف كردو گفت: لب پنجره؟...پنجره ي كجا؟...اتق عله ديگه؟ ...ايول...
هدويگ كه روي ميز كافه ايستاده بود و براي اعضاي محفل حرف مي زد چشم غره اي به لارتن رفت .
آبرفورث يك مشت تخمه از روي ميز برداشتو با عصبانيت گفت: چه فرقي مي كنه از لب كدوم پنجره! اه همه ي هيجان آدمو مي گيري!...خب هدي بقيشه بوگو
هدويگ ژست خاصي به خودش گرفت و ادامه داد : آره داشتم مي گفتم از همون لحظه كه لب پنجره ايستاده بودمو مي خواستم پروازو شروع كنم مي دونستم امشب يه شب ديگه ست. عجب شبي! چه هوايي بود چه روح لطيفي توي فضا جريان داشت اصلا انگار دنيا به من رو آورده بود. فكرشو بكنيد من كه از شكار يه سوسك ناقابل عاجزم اون شب چه طعمه هايي رو شكار كردم!...
بعد زبانش را دور نوكش كشيدو ادامه داد:هنوز با ياد آوريش آب از نوكم راه مي افته...تصور كنيد!سه تا عنكبوت،يه وزغ،يه سوسك چاق سه تا كرم ِ خا...
هوووووووووووق
سينيسترا كه سرش رو توي پاكت كاغذي برو برده بود به سرعت به سمت مرلين گاه دويد.
ليلي با عصبانيت گقت: گندت بزنن هدي! حال همه رو به هم زدي اَاَاَاَه!
ويولت هم كه از تخمه خوردن دست كشيده بود با قيافه اي منزجر به هدي نگاه كردو گفت: مثلا قرار بود داستان رومانتيك آشناييت با هرمس رو برامون تعريف كني!...برو سر اصل موضوع نمي خواد وارد جزئيات بشي!
هدي دستي به سرش كشيدو گفت: من فقط مي خواستم فضا رو يه خورده شاعرانه تر كنم!...خب به هر حال...اونشب بعد از خوردن شام چون سنگين شده بودم كف زمين دراز كشيدمو به آسمون مهتابي شب خيره شدم كه ناگهان سايه اي رو ديدم كه از جلوي نور ماه عبور كرد...يه حس دروني تو وجودم فرياد زد كه هدي! اين اون زمانيه كه بايد يه تكوني به خودت بديو افسانه هاي شخصيتو دنبال كني!...آخه مي دونيد من هميشه تو روياهام مي ديدم كه جفت دلخواهمو توي يه شب مهتابي و بعد از خوردنِ...
هدي به ليلي نگاه كرد و با دلخوري ادامه داد : خيلي خب باب! و بعد از خوردن همونا كه مي دونيد پيدا مي كنم!
جسيكا دستمالي از توي جيبش در آورد و در حاليكه فين مي كرد با صداي نا مفهومي گفت: اُه چه رومانتيك مثل قصه ها...هدي بهت تبريك مي گم
لارتن كه منتظر صحنه هاي مهيج تري بود:ظرف تخمه رو به سمت خودش كشيدو گفت: خب خب! بعدش!...بعدش چي شد؟!
هدي كمي جابجا شد و با حالتي محجوبانه گفت بعدش...

دينگ دينگ دينگ
دينگ دينگ دينگ


جسيكا: اَه! اميدوارم آلبوس نباشه!
ليلي پيجرش(!) رو از توي جيبش در مياره و مي گه: متأسفم! آلبوسه!گفته بايد براي يه مأمويت به خون ي شماه 12 بريم .
ملت:
...
( بقيه ي داستان را در تاپيك خانه شماره 12 گريمالد ادامه دهيد. براي اطلاع از سوژه ي مأموريت گروه 4 به اينجا مراجعه كنيد.)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 مهر 1385 05:07
نمایش جزئیات
آفلاین
پلیس در حالی که داشت با موتورش گاز میداد و خودش رو به کافه می رسوند سر راه ملت در کف (هرمیون و رون) رو دید و اونا بهش قول مساعدت دادن.
هرمیون در حالی که داشت لبخندی شیطانی میزد گفت:
خوب شد. الان همچین پشمی از مالدبر بکنم که حالش جا بیاد.
رون که ترس ورش داشته بود گفت: بیا بی خیال شو.
پلیس هم همینطوری داشت به حرکت خودش ادامه میداد:
زرت زرت زرت.... ( آخرین دقایق حضور بنزین در موتور) و زپپپپپپپپپپپپرت.
موتور پخش زمین شد و پلیس اولین وسیله تعقیب جانی رو از دست داد. ملت همه دور کافه جمع شهد بودند و داشتن مثل قورباغه ابوعطا می خوندن که پلیس وارد میشود:
صحنه جذاب: پلیس در حالی که شنلی از چرم سیاه داره میاد جلو و بادی که توی موهاشه با دستش بیرون میکنه و به ملت میگه نترسین تا من هستم.
اما پلیس واقعی: ملت میان پلیس رو از رو زمین جمعش میکنن که بیاد و مثلا نجاتشون بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما بدون امضا هم معتبریم
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: دوشنبه 24 مهر 1385 21:36
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین حال هدی: برادر اروم تر
پلیس: بابا تاکسی که نیست! محکم بشین. ووووووووووووووووووووو
کراب با یک موتور دیگه: هه هه! تقتقتقتتقتقتقتقتققتتقتقتقتقتقت
پلیس: کراب به ما رسید! تقتقتقتقت
کراب: عمرا تقتقتقتق
پلیس: تتترررررررررررررررر
(صحنه های اکشن...)
در همین حال:
در کافه: غییییژژژژژ
مالدبر وارد میشود و روی اولین میز مینشیند، یک نخ مادولین چاق میکند و مشغول کشیدن میشودتصویر تغییر اندازه داده شده
مالدبر: خانم یه فنجون قهوه لطفا.
مادام پادبیفوت: یعنی چه آقا؟ اینجا محل پیوند خوردن دلهای جوان است آنوقت شما اینجا مادولین میکشید و قهوه میخواهید؟
مالدبر: بابا خانم سربه سر ما نذار. یه قهوه بده یا میرم هاگزهد!
بادراد: آقای عزیز بنده به عنوان معاون...
موبایل بادراد: my let.... S H
خود بادراد: الو... جووون؟ چی؟ نه وزیر جون.. الان نمیتونم بیام...
مالدبر موبایل پشمک را میگیرد و به گوشه ای می اندازد.
مالدبر: دداش تو معاون وزیری؟
بادراد: بله! خوب که....
مالدبر: آبااتتئنئابخنق تق!
در کافه: بق بق(قفل شد)
مالدبر: بگو وزیر کجا قایم شده بادراد!
بادراد: نه! خیانت نمیکنم!
مالدبر: همه ی شما گروگان منین تا مشخص شه!
ملت کافه: جیغ! ااااااااااااا! کمک!
در همین حال:
پلیس: کراب تو دستگیری! تقتتقتقتقتقتق
کراب: عمرا! دیش دیش دیش...
هدی: بکشش! هووهووو
کراب: نه من نمیمیرم
بیسیم پلیس: خشش پششش سرکار سرکاری... سرکار سر کاری...
پلیس: آقا استپ.
کرا و پلیس کنار خیابان می ایستند.
پلیس: بله؟
بیسیم: یک گروگان گیری در کافه ی مادام پادیفوت توسط یک مرگخوار... سریع رسیدگی شود... تمام...
هدی: نههه!
ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: دوشنبه 24 مهر 1385 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هدی وسط خیابون وایساده و لونا هم داره دوان دوان به سمتش میاد از اون ور هدی هم داره اروم اروم به سمت عیال قدم برمیداره غافل از اینکه کراب از راه دور داره هدی رو میپائه !
کراب : کوووهاهاها ... الان میرم لهش میکنم .
کراب اینو میگه و میپره وسط خیابون تا راه هدی رو سد بکنه که در همون لحظه یه تریلی هیجده چرخ میاد و از روی کراب رد میشه !
ملت : هییییییییییییییییییییییییییییییییی !!

بلافاصله همون آقا پلیسه دو پست قبلی با موتورش میاد میپره پایین .
پلیسه که بسیار مشکوک به برادر حمید بود :
- شما به جرم پرت کردن حواس ملت به مدت نامعلوم بازداشتید !
بلافاصله پلیسه یه دستبند به هدی میزنه .
هدی : اقا پلیس ... بخدا من بی تقصیر ... من فقط منتظر زنم بودم تا خودشو به من برسونه ... آقای پلیس ....
پلیسه : هر حرفی بزنید در دادگاه برعلیه تون استفاده میشه.
لونا : اقای پلیس ... اگر بدونید چه شوهر کاری دارم ... اگر شوهرم نباشه منو تنها بچم از گشنگی تلف میشیم ... آقا پلیس اگر به قیافه نحس هدی رحم نمیکنید حداقل به منو بچم رحم کنید !

هدنا از زیر شنل :
- مامانم راست میگه ... من بابامو میخوام !
پلیسه : فقط بخاطر روی ماه این دخترتون !
هدیا : من دختر نیستم من پسرم مرتیکه بوقی بوق بوق بوق
پلیسه : مااااااهااااااا چه بی ناموسی!
لونا : ببخشید آقای پلیس این بچم بعضی موقع ها یکم بی ادب میشه فکر میکنم به باباش رفته کلا منظور خاصی نداشت به دل نگیرید.
پلیسه : به هر حال من این جغد رو با خودم میبرم.....
هدنا : مثل اینکه تو زبون خوش سرت نمیشه !
هدنا یه چکش به پهنای گراوپی از ناکجا دراورده و آن را بر روی کله پلیسه فرود اورده و سپس دوباره اونو در همون ناکجا مخفی کرده .
هدی : الحق که دختر بابایی
لونا : ببینم .... تو این چکشه رو کجا مخفی کرده بودی ؟
هدنا : هووووم اینا اطلاعات حیطه بندی شدست نمیتونم بازگو کنم .
در همون لحظه کله پلیسه که در بدنش فرو رفته بود از بدنش میاد بیرون و بلافاصله در یک اقدام انتحاری دست هدی رو باز میکنه و به هدنا دستبند میزنه.
هدی و لونا !
هدی : اقا این دخترمون فقط دو ماهشه بهش رحم کنید همین کارا رو میکنید که بچه ها از راه بدر میرن !
پلیسه : من همین الان متوجه شدم این دخترتون از شما خیلی خطرناک تره !
هدنا : یه بار دیگه تکرار کن کیتون ؟
پلیسه : پسرتون
هدنا : دو تا دستشو با خوشحالی شروع به تکون دادن کرد.
پلیسه : من که الان به تو دستبند زدم !
لونا : الهی ... دستاش انقدر ظریف بود که خودش از توی دستبند درومد !
پلیسه دوباره دستبند رو به هدی زد.
هدی : دیگه من چی کار کردم ؟
پلیسه : هووووم بالاخره من باید یه نفر رو به عنوان متهم این حادثه معرفی کنم یا نه ؟
هدی : اها راست میگی خوب اونم هست !
جیییییییغ ویییییییغ بوووووووم ! بوق بوق !
شخصی ناشناس که بی شباهت از آنی مونی نبود از طبقه دوم کافه بدون چتر نجات به پایین پرید و شروع به فرار کرد. در همون لحظه بی سیم موتور :
- هشدار برای کبرا یازده ! یک فروند سرقت در کافه مادام پادیفوت انجام شده .... هر چی سریعتر رسیدگی کنید.
صدای مادام پادیفوت از داخل کافه :
- جیییییییییییییییییییییییییییییییغ ! کمک ... کمک .... اموالمو دزدیدن !
بلافاصله پلیسه میاد به سمت موتورش بره که متوجه میشه دستش با دست بند به دست هدی قفل شده حالا کلید کجاست . عمرا اگر بتونه پیداش کنه اصلا نمایشنامه خراب میشه !
پلیسه
هدی
بلافاصله پلیسه همراه با هدی میپره پشت موتورش به طوری که هدی جلو بر روی پای پلیسه نشسته بود تا پلیسه بتونه یارو رو تعقیب کنه ( نکته برای ایکیو های زیر صفر : چون به دست هدی و پلیسه دستبند بوده پلیس تنها با هدی میتونسته دزده رو تعقیب کنه )
پلیسه : خودتو محکم بگیر !
هدی
قققققققققرررررررر ققققققققققققرررررر
لونا : مواظب خودتون باشید .... تو کافه منتظرتون میمونم !
( با موسیقی کبرا یازده خوانده شود )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: دوشنبه 24 مهر 1385 06:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- نيم ساعت بعد -

- چرا نيومدن ؟!
- !
- مگه تو اون موقع بهشون زنگ نزدي ؟
- نه !!
بادراد و آني چشم غره اي به هدويگ مي رن .
هدويگ از خجالت سرخ مي شه و به سمت پيشخوان مي ره تا با تلفن سكه اي به لونا زنگ بزنه .


لونا با يه دست مشغول گردگيري گلدون عتيقه ايه كه مادربزرگش براش به ارث گذاشته و با دست ديگه هدنا رو تكون مي ده و سعي مي كنه بخوابونتش !
ناگهان تلفن زنگ مي زنه .
لونا مي خواد بچه رو بندازه زمين كه يك جرقه ي هوشمندانه ، باعث مي شه بچه رو بندازه تو گلدون و تلفن رو برداره ؛
- بله ؟ .. هدويگ ! عزيزم تويي ! نشناختمت ، چقدر تغيير كرده صدات !!
دو دقيقه و پنجاه ثانيه بعد
- آخي ! راست مي گي ؟ حالا كجايي ؟ .. بيام اونجا ؟ مياي اينجا ؟ الو .. الو ؟!


هدويگ با عصبانيت گوشي رو سر جاش كوبوند ؛
- لعنت به اين تلفن هاي سه دقيقه اي ! آدم نمي تونه يه كلمه حرف باهاش بزنه !
بعد نگاهي به بيرون انداخت و اضافه كرد :
- ممكنه اينجا رو گم كنه ، من مي رم بيرون منتظرش باشم !!


لونا هدنا رو بغل مي كنه و از درخت مياد پايين .
- كات ! چه وضعشه آبجي ؟! مگه من به شما نگفتم موقع فيلم برداري از در پشتي برين بيرون ؟
- پس اين همه پول شارژ مي گيرين كه چي آقا ؟ وايسين آقامون بياد ..
- آقاتون بياد ؟ خانم مگه اينجا ميوه فروشيه ؟؟ راستي به اين دختر خانمتونم بگين انقدر اينجا شيطنت نكنه ، حواس همه پرت مي شه !!
هدنا جيغ مي كشه ؛
- من دختر نيستم ، من پسرم !!
- ولي سر و وضعت چيزه ديگه اي مي گه ؟
- من پسرم ! ولي پدر مادرم چون دختر مي خواستن هميشه موهام رو دم موشي مي كنن و عروسك مي دن دستم !!
هدنا با بغض اين رو مي گه و مي زنه زير گريه .
لونا لبخندي به كارگردان مي زنه ؛
- اين بچه بدخواب شده ، داره هذيون مي گه .
بعد دماغ بچه رو مي كشه ، بچه ساكت مي شه و به خواب عميقي فرو مي ره .
لونا بچه رو زير باروني قرمزش مي گيره و براي اين كه زير بارون نمونه ، شروع به دويدن مي كنه .


همه دماغاشونو چسبوندن به شيشه و به هدويگ كه منتظر ايستاده خيره شدند ؛
هدويگ مدام به ساعتش نگاه مي كنه ( ) !!
" چرا نمياد ؟‌‌ "
در همين بين ، كراب بدون اين كه كسي متوجه شه از در پشتي خارج مي شه .


لونا با خوشحالي به تابلوي كافه كه حالا از دور معلوم بود نگاه مي كنه ! بي خبر از اين كه كراب در بين راه ، براي انتقام از هدويگ منتظرشه !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!