جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

27 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 بهمن 1386 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
وحشت به دل همه راه یافت. لرد سیاه آنجا بود.اما عجیب این بود که صدای لرد درواقع از گردنبند سارا بیرون میزد.
لیلی فریادی زد: ارانداراکیون
نوری لاجوردی به سمت گردنبند رفت اما ناگاه ایستاد و نابود شد. لیلی با تعجب به گردنبند چشم دوخت. نفرتش نسبت به لرد سیاه چند برابر شده بود. او حتی تنها بارقه ی امید را نیز در سیاهی و پلیدی خود گرفتار کرده بود. اما ناگهان چیزی را به یاد آورد. خاطره ای از صحبت اسنیپ درجلسات محفل
- لرد سیاه، از یکی متنفره. خیلی دربارش صحبت نمیکنه اما گویا ازش قوی تره و مانعش میشه دنیا رو کامل تصاحب کنه
بنابراین، مسلما ولدمورت حاضر به همکاری با دشمنش نمیشد. پس هیچ چیز وجود نداشت مگر اینکه:
- بچه ها این ولدمورت نیست، این... این همون جادوگر سیاهه
این حرف وحشت بچه ها را دو برابر کرد. گویا این حرف تمام تفکرهای لیلی را به آنها منتقل کرده بود.
صدای بی روح بار دیگر فضای غار را از سکوت بیرون آورد: خب خب، بنظر میاد شما از چیزی که من فکر میکردم باهوش ترید. سپس قهقه ای شیطانی زد، قهقه ای وحشتناک تر از قهقه ی ولدمورت(کپی رایت بای فریادی بلند تر از فریاد سرژ) و ادامه داد: اما نه به باهوشی من.
لیلی با مشت و لگد به جون گردنبند افتاد: لعنت به تو.
اما در همین حال چیزی لیلی را متوقف کرد.
- برو کنار لیلی. میخوام ببینم این یارو چقدر قویه.
لیلی با تعجب به او نگاه کرد و با دیدن نشان سبز رنگ در دستانش متوجه شد. پنسی نزدیک شد و نشان را به سمت گردنبند گرفت.
جادوگر فریاد زد: چــــــــــــــــــــــــی؟ ای...
اما نتوانست ادامه دهد. فریاد پنسی صدای او را غرق کرد. فریادی که تعجبی را برای همگان به ارمغان آورد. ویولت نشان را تابی داد و به جای برزبان آوردن ورد فریاد کشید: نابودش کن.
نوری سبز رنگ، ماری آتشین و پس از آن، دیگر هیچ، گردنبند آنجا افتاده بود، تمیز و عاری از هرگونه پلیدی.
لبخندی بر لبان لیلی نقش بست. و چشمانش کلمه متشکرم را به پنسی گفت. آنگاه خم شد و گردنبند را برداشت. اما در همان لحظه دری ظاهر شد. و سپس صدای فریادی
- بچه ها، غار داره فرو میریزه باید زود برگردیم.
--------------------------------------------------------------
نقد شود!

6 از 10. نقدشده در نقدستان محفل ققنوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/11/10 1:14:58
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/11/10 1:33:02
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 21 مهر 1386 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
لیلی به آرامی جلو رفت و زمزمه کرد:اکسیو گردنبند...
زنجیر نقره ای از زمین بلند شد و به سمت دستان گشوده لیلی پرواز کرد.ولی این تنها چیزی نبود که نوازشگر دستان لیلی شد.خاک کمی لرزید و بعد نشانی سبزرنگ و درخشان از خاک بیرون آمد و وحشیانه به لیلی هجوم برد.لیلی با چشمانی گرد شده چرخی زد و جاخالی داد.نشان سبزرنگ محکم به دیوار خورد و به زمین افتاد.لیلی در حالی که تند تند ولی مقطع نفس میکشید به دیگران نگاه کرد تا بلکه دلیلی برای پیدایش ناگهانی نشان بیابد.ولی دیگران هم مثل او به شدت جا خورده بودند.ولی نه همه...
پنسی بهت زده و چنان که گویی در خواب راه میرود به سمت نشان رفت و آنرا برداشت.
زمزمه کرد:نشان اصیل سالازار اسلایترین.اینجا چیکار میکنه؟
سینیسترا کمی جلوتر رفت و پرسید:تو میدونی این چیه؟میدونی به چه درد میخوره؟
پنسی طوری که پنداری مادری است فرزندش را در آغوش گرفته نشان را به قلبش فشرد و به سینیسترا نگاه کرد:میدونم؟میدونم؟من و بقیه اسلاتیرینیا تموم عمرمون رو در آرزوی پیدا کردن این نشون به سر بردیمنشان اصیل سالازار که به دست خودش ساخته شد و گفته میشد قدرتهایی داره که فقط یک اسلایترینی اصیل میتونه ازش استفاده کنه.و حالا اون تو دستای منه.
لیلی چند لحظه به صورت او نگاه کرد اما تلالو نور سبز در چشمان سیاه پنسی به قدری ترسناک بود که لیلی نگاهش را دزدید:آخرش که چی.اون به دردی هم میخوره؟میتونه به ما تو پیدا کردن سارا کمک کنه یا نه؟
پنسی با تردید نگاهی به نشان سبز انداخت:اون قدرتهای زیادی داره.قدرتهای اون فقط به اصیل زاده ها کمک میکنه.فکر میکنم بشه ازش کمک گرفت..
سیوروس حرف او را برید:البته که میشه.من مطالعات زیادی در مورد اون نشان کردم.اگه تو اصیل زاده باشی...
توجهی به لیلی که با حالتی تحقیر آمیز بینی اش را بالا کشید نکرد و ادامه داد:اون نشان برای موفقیت تو هرکاری میکنه.چیزی که من رو ناراحت میکنه اینه که مبادا لرد سیاه هم...
لیلی برای بار دوم نگاهی تحقیر آمیز به او انداخت و اسنیپ را به واکنش واداشت:بله لرد سیاه اونز.لرد سیاه.اگه مخالفتی نداری و اگه حرفم رو قطع نمیکنی باید خاطر نشان کنم که برای کمک به تو مبارزه بر علیه اون اینجا ایستادم.وقتش رسیده که به جای داد و بیداد سر همه ما به از خود گذشتگیمون هم فکر کنی.
چون دید که لیلی شرمنده و نادم به نظر میرسید حرف قبلیش را ادامه داد:مبادا لرد سیاه هم دنبال همین نشان باشه...
_بی شک همینطوره اسنیپ جوان!
صدای سرد و بیروحی که فقط میتوانست متعلق به یک نفر باشد در غار طنین انداخت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویولت بودلر سابق
[size=medium][color=009900]OnLy اسل
Re: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 28 شهریور 1386 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
لارتن گرمی نفسی را که به پشت گردنش میخورد حس کرد...
تلپ!پردفوت با دیدن موجودی بزرگ و سیاه رنگ غش کرد و به زمین افتاد. همه دور تا دور پرد را گرفتند.
ویولت که معجونی را به دهان او می ریخت گفت: این یهو چش شد؟
لارتن از پشت به دیوار غار چسبید و گفت: بچه ها... اون...اون جارو.
همه سرشان را بالا گرفتند و به آکرومانتیولای بزرگی که هشت چشم داشت چشم دوختند.عنکبوت زخمی شده بود . یک پایش روی زمین کشیده می شد و مایع سیاه رنگی که به نظر خون عنکبوت می آمد از سرش روی زمین می چکید.
آکرومانتیولا با صدایی زیر شروع به حرف زدن کرد: اونا گرفتنش...یه دختر...بود.همونی که منو زخمی کرد.اون دیوونه شده بود.از دست ارباب فرار کرد... اون میخواست راز ارباب رو افشا کنه..
لیلی که رنگش به سفیدی گچ شده بود پرسید:سارا؟ تو اونو دیدی؟
جانور گفت: اون فرار کرد...
ویولت که سعی می کرد زخم های او را ترمیم کند سوال کرد: راز ارباب چی بود؟ می تونی به ما بگی؟
جانور می خواست شروع به حرف زدن کند اما در همین حین پردفوت به هوش آمد. پرد که با دیدن آکرومانتیولا و دوستانش که نزدیک او بودند فکر کرد جانور آن ها را گرفته طلسمی مرگبار به طرف آکرومانتیولا فرستاد.
همه از تعجب خشکشان زده بود. آن ها با دهان باز به پرد نگاه کردند.
پرد از این که جانور را کشته بود خیلی خوش حال بود و جلو رفت و یکی یکی دوستانش را در آغوش گرفت.وقتی نوبت به لیلی رسید ، او، پرد را هل داد و فریاد زد: دیوونه! می دونی چه کار کردی؟ اون در باره ی خواهرم اطلاعات خوبی داشت. تو اونو کشتی!
پرد که از فرط حیرت با دهانی باز او را نگاه می کرد هیچ به زبان نیاورد.
لیلی چوبدستی اش را به سمت پرد گرفت.اشک هایش از روی گونه هایش به پایین می چکید.
ویولت سعی کرد او را آرام کند: لیلی، اون که نمی دونست اون ...آکرومانتیولای خوبیه. پرد فقط می خواست..
لیلی که انگار هیچ کدام از حرف های ویولت را نشنیده بود همچنان به پرد نگاه کرد.چوبدستی اش رابالا آورد و در ذهنش به دنبال طلسمی که مناسب عمل بد پرد باشد می گشت.
همه ساکت بودند، ناگهان لارتن به چیزی اشاره کرد: این جا رو نگاه کنید.
ویولت که از خوشحالی بالا و پایین می پرید آرام گفت: خدای من!این یعنی سارا همین نزدیکی هاست!
لیلی بعد از لبخند زدن کاری جز پایین آوردن چوبدستی اش و پاک کردن اشک هایش نکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 شهریور 1386 13:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تونل دراز و تاریکی پشت او بود که تنها ظلمت آن،نه صداهای مخوفی که ازش خارج میشد،کافی بود تا هراس به دل هر تنابنده ای بیاندازد.ولی عزم محفلیان راسخ تر از این بود که به این راحتی میدان را خالی کنند.
لیلی کمی جلوتر از بقیه حرکت کرد و زمزمه وار گفت:لوموس.اینجا مثل...مثل یه مقبره عمومیه!یه نیروی قوی انگار داره خنده و شادی رو ممنوع میکنه.
حق با او بود.لارتن که با خنده داشت به ابولهول میگفت«از کمک والاتون متشکرم علیاحضرت»همین که برگشت و تونل وسیع و تاریک را دید خنده بر لبانش ماسید و گفت:اینجا دیگه کدوم جهنم دره ایه؟
هیچکدام نمیدانستند.آن مکان به هیچ جای دیگر،حتی به دژ مرگ نیز شباهت نداشت.ظلمات و سیاهی آن خبرهای خوبی به همراه نداشتند و صداهایی که گوش محفلیان را میازرد،شبیه ناله قربانیانی بود که گشتاخانه آرامش آن مکان را بر هم زده بودند.
پرد فوت لرزید و به آرامی گفت:راه دیگه ای...
لیلی خشمناک حرف او را قطع کرد:نه نمیشه.اگرم بشه من از راهی غیر از این راه نمیرم.هرکی که میترسه همینجا میتونه برگرده.
چشمان سبز لیلی چنان قاطع و نافذ بود که هیچکس نه حاضر شد برگردد و نه حس وفاداری و غرورش این اجازه را به او میداد.
لارتن که طبق عادت به سختی تلاش میکرد تا شوخی کند جلو جلو رفت و گفت:خب،دوستان عزیز وصیت نامه ها آماده.هرکی یه روزی میمره و ما هم امروز...
لیلی با عصبانیت غرید:اه!خفه شو لارتن!
و جلو جلو رفت.محفلی ها نگاهی به یکدیگر انداختند و بالاخره با شک تردید به دنبال لیلی روانه شدند.ترس در چهره همه،حتی لیلی هم سایه انداخته بود و با کوچکترین صدایی از جا میپریدند.همه چنان عصبی بودند که وقتی صدای داد و فریاد ویولت و لارتن طبق معمول بلند شد،بر سر این که آدامس ترکاندن لارتن در آن موقعیت واقعا احمقانه است،هیچکدام جلو نرفتند تا آندو را ساکت کنند.به نظر میرسید این دعوا نه تنها آنها را ناراحت نمیکند،بلکه از حضور بقیه مطمئن و خوشحال هم میکند.
لارتن با عصبانیت فریاد زد:آدامس جوییدن من هیچ ربطی به تو نداره این رو حالیت میشه یا نه؟باید تو هر کاری فوضولی کنی؟
ویولت پرخاشگرانه گفت:دهنت رو ببند لارتن!
لارتن که لحظه به لحظه عصبانی تر میشد با حالت تهدید آمیزی چوبدستیش را به سمت ویولت نشانه رفت:حرفت رو پس بگیر...
ویولت این بار با حالت ملتمسانه ای گفت:ساکت.لارتن محض رضای مرلین ساکت.من یه صدایی شنیدم!
لارتن بلافاصله ساکت شد و گوش فرا داد.بقیه هم در سکوت منتظر شنیدن چیزی بودند که شک ویولت را برانگیخته بود.ناگهان...
حق با او بود!صدای خرخری که معلوم بود متعلق به جاندار خظرناکیست شنیده شد.قبل از آن که کسی چیزی بگوید،لارتن گرمی نفسی را که به پشت گردنش میخورد حس کرد...
================
گرابلی عزیز سبک اینجا جدیه نه طنز.قربونت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 شهریور 1386 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
اعضاي محفل چشم تو چشم هم ايستاده بودند و يه علامت سوال بالاي سرشون بود .اما دامبي كه كه هوش و زكاوتش در همه جا زبانزد بود فرياد زد:ماگما.
ابو الهول كه فكرشو نميكرد كسي جواب معماشو بده شوكه شد.بقيه محفلي ها هم از فرط خوشحالي افتادن رو مود آوازه خاني(يه چيز تو مايه هاي چهارشنبه) و سرودند:دامبي جون...آفرين صد آفرين هزار و سيصد آفرين فرشته ي روي زمين.
دامبي هم سينه اي سپر كرد و روبه ابو الهول حركت (خنده شيطاني) را انجام داد.ابولي كه اعصابش خاكشير شده بود با حركت دامبي زد زير گريه و تا ميتونست زجه زد.
اينم ملتن از شدت خوشحالي:خنده شديد و پشتك بارو
و همه ابراز احساسات به دامبي ميكردن ريموس كه زيادي خوشي زده بود به شيكمش دامبي رو با حركت ماچ يه حمامي داد. ليلي ار اونور غش كرده بود.و بقيه هم بيخيال.
بالا خره هيكل ابولي رفت كنار و همه وارد محلي شدند كه پشت ابولي بود وارد شدند و ...

نفر بعد لطفا اون پشت و توصيف كنه
[spoiler=دليل بيمزگي متن بالا چيست؟]من اسمايل هام كار نميكرد براي همين يه كم بيمزه شد[/spoiler]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلي پلنك در 1386/6/27 12:27:20
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 شهریور 1386 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
لیلی آرام آرام پیش میرفت. گویی راه برای او علامت گذاری شده بود. اعضای محفل مدام درحالی که با خستگی به اطراف نگاه میکردند منتظر هر حمله ناگهانی بودند
عرق اعضای محفل کفپوشهای سنگلاخ غار را خیس میکرد.اندک اندک نوری از جایی جلوتر آنها را متوجه خویش کرد. لیلی به سرعت دوید. نور لحظه به لحظه نزدیکتر میشد تا اینکه در چند متری آنان محو شد.
لیلی باز ایستاد.با تعجب به اطراف نگاه میکرد. اما اندوه بیشتری در چشمانش هویدا بود. گویا با خاموش شدن آن نور دل او نیز خاموشتر و تاریکتر از پیش شده بود.
ذهنش را متمرکز کرد. برروی چند لحظه پیش. میتوانست قسم بخورد سایه ی سیاهی را در آنجا داده است. چشمانش را برروی جایی که حدس میزد مکان دقیق نور باشد متمرکز کرد. نمیدانست از کجا اما با اینکار نیرویی را در اطراف خود احساس کرد. نیرویی مکنده. او داشت به آن سمت کشیده میشد. به شدت فریاد کشید. فریادی بلند تر از فریاد سرژ!!(کی گفته فقط تو طنز میشه ازش استفاده کرد؟؟!)

- لیلی ، لیلی، چی شده؟ چرا فریاد میزنی؟ چیزی دیدی؟
- نه. چیزی نیست و زیرلب اضافه کرد: لاقل امیدوارم که چیزی نباشه.

سپس اندکی نشست. به آن تصویر سیاه فکر میکرد. به آن نیروی مکنده. چه چیزی آنجا بود؟
این سؤآلی بود که به شدت ذهن لیلی را به خود مشغول کرده بود. هرچند هرچه بود بزودی با او روبه رو میشدند.
اندکی بعد بار دیگر به راه افتادند. تمامی اعضا اینبار با نگرانی به لیلی چشم دوخته بودند. البته به جز لارتن که مشغول مالش دادن شکم تزئین شده با پفکش بود.کم کم لیلی آن سیاهی را واضح تر میداد. گویا در آنجا دنیا به پایان میرسید. ناگهان صدایی اسب مانند همه را از جا پراند.
آرام آرام نزدیک میشد. همه اعضا به سختی اطراف خود را جستجو میکردند. ناگهان دودی به هوا برخاست و آنان در میان آن دود غلیظ ناگهان چشمانشان را باز کردند. یک اسب با سری همانند انسان درروبروی آنان ایستاده بود.

یک ابوالهول درحالی که به آرامی آنان را برانداز میکرد گفت:
- بازگشت ممکن نیست:
از مرزی گذشتید و باز نخواهید گشت،
از سفیدی بیرون جستید، از سیاهی برون نخواهید رفت،
بگویید پاسخ معما را،
تا باز کنم راهتان را
سپس بدون اندکی صبر معمایش را بازگو کرد:
- از دل کوه ها به بیرون میزند، با فرود آمدنش از اسمان.
سنگ ها نابود کرده، ناگهان تبدیل به خاکستر شود، محو شود


آنگاه درحالی که گویا مینشیند منتظر پاسخ اعضای محفل شد. اعضای محفل با نگرانی به همدیگر نگاه میکردند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/6/20 14:52:09
Re: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 12 شهریور 1386 18:12
نمایش جزئیات
آفلاین
فریاد ویولت چنان سینیسترا که دقیقا لب گودال ایستاده بود را پراند که او به داخل گودال پرت شد.
لارتن با افسوس سرش را تکان داد و در حالی که به طرز اعصاب خورد کنی آدامس میجوید گفت:این دخترا هیچ وقت یاد نمیگیرن که آرامششون رو حفظ کنن...
و وقتی با نگاه چپ چپ لیلی،لاوندر و چند دختر دیگر رو به رو شد ترجیح داد تا پشت سر ویزلی ها و استرجس در تاریکی گودال ناپدید شود.
همین که وارد آن گودال شد دانست که گفته ابتدایی سینیسترا صحیح بود.گودالی وجود نداشت.آنجا یک تونل بسیار طولانی،سیاه و مخوف بود.
ویولت در حالی که با چوبدستیش بالا و پایین تونل را برانداز میکرد:جای باحالیه.میتونـیم یه گشتی توش بزنیم و...
لیلی با جیغ خفه ای ویولت را از جا پراند:یه گشتی بزنیم؟یه گشتی بزنیم؟خواهر بیگناه من داره شکنجه میشه و اون وقت تو میگی که یه گشتی بزنیم؟
ویولت که کم کم داشت حوصله اش از این یادآوری های لیلی سر میرفت با لحن نه چندان دوستانه ای گفت:خیله خب لیلی.من فقط فکر کردم ممکنه این راهی داشته باشه به جایی که خواهرت توش زندانیه.نظرم نمیتونیم بدیم؟
ناگهان خشم لیلی فرو نشست و با صدای آرامی گفت:چرا که نه؟ویولت تو وفق العاده ای*!دلم میگه باید از این راه بریم...
اعضای محفل به لارتن که میگفت«ولی دل من داره به وضوح اعلام میکنه که گشنشه»توجهی نکردند و به دنبال لیلی به راه افتادند.
++++
*=در راستای خود تحویل گیری!شما توجه نکنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 12 شهریور 1386 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
پاترونوس ها با سرعت به سمت سایه ها پیش می رفتند.هیچ کس از شدت اضطراب نمی توانست حرف بزند. باران همچنان می بارید و عطر خاک رادر جنگل پخش می کرد. بعد از چند دقیقه هفت پاترونوس سایه ها را فراری دادند.
استر آه بلندی کشید و گفت: شانس اوردیم. معلوم نبود چه کارمون می کردند.
لارتن آدامسش را باد کرد و ترکاند سپس پرسید:موافقین استراحت کنیم؟
لیلی اخم هایش را در هم کشید و با صدایی مانند سرماخورده ها گفت:لارتن سارا داره شکنجه می شه . می خواین شما استراحت کنین اما من می رم.
لیلی چند قدم جلو رفت اما سینیسترا به طرف او دوید و شانه اش را گرفت.به او گفت:لیلی، ما هم می خوایم سارا هرچی زودت پیدا شه، اما چند دقیقه استراحت برای همه لازمه.
لیلی سرش را به معتی تایید حرف سینیسترا تکان داد و به درختی تکیه کرد.لارتن ، استر و الیور روی زمین نشستند. سینیسترا سرش را روی زانو هایش گذاشت و چشم هایش را بست.ویولت روی زمین نشست و وزنش را روی شاخ و برگ های پشتش انداخت اما ناگهان صدای فریادش بلند شد.
همه از جا پریدند. استر آرام پرسید: ویولت کو؟
سینیسترا خود را به جایی که ویولت نشسته بود رساند و با صدایی جیغ مانند گفت:سر خورد . رفت پایین! توی این گودال افتاد.
لارتن با همان خونسردی همیشگی گفت: این تونله نه گودال!
سینیسترا فریاد زد : حالا هرچی!چه جوری بیاریمش بیرون؟
استر چوبدستی اش را روشن کرد و داخل تونل گرفت.فریاد زد: ویولت!ویولت! صدای منو می شنوی؟ ویولت؟هیچی به جز چند تا سنگ دیده نمی شه.
بقیه اعضا هم با استر شروع به فریاد زدن کردن: ویولت! ویولت!
پس از چند دقیقه صدای ویولت به گوش رسید: بچه ها! من این پایینم! بیاین ببینین چی پیدا کردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1386 04:10
نمایش جزئیات
آفلاین
انها از درخت پائین امدند و به لارتن که روی زمین افتاده بود می خندیدند.
صدای خنده ویولت او را عصبانی تر می کرد. هر چی باشه از دوماغ تو بهتره که! نیش خندی به ویولت زد و به کمک ریموس بلند شد.
لیلی که هنوز از بازویش خون می چکید گفت: شما صدایی نمی شنوید؟! و وقتی با پاسخ منفی گروه مواجه شد، دوباره چشمان سبزش نمناک شد. ویولت و چو جلو امدند و به او دلداری دادند.
لیلی مطمئن باش ما قول می دیم تا وقتی که سارا رو پیدا نکردیم از این جنگل خارج نشیم. این رو چو با قیافه ای مصمم گفت.
دوباره اسمان غرشی کرد و صدها سایه شبح مانند را که به انها نزدیک می شدند نمایان کرد. ویکتور که از همه جلوتر بود بود بی حرکت ماند و به انها خیره شد. حتی لارتن هم که همیشه در حال خنده بود هیچ اثری از خوشحالی در چهره وی دیده نمی شد. سایه های شبح مانند هر لحظه نزدیکتر می شدند و انها مثل کسانی که طلسم شده اند حرکتی نمی کردند. صورت انان از ریزش دانه های باران خیس شده بود و هنوز ایستاده بودند.
بلاخره استر از حالت شکی که به او دست داده بود بیرون امد و بقیه اعضای گرو رو با صدا کرن انها به حالت طبیعی خود بازگرداند. کسی فکری به ذهنش نمی رسه!؟ این رو الیشیا گفت که چوب دستی خود را بالا گرفته بود و نمی داست چه کاری انجام دهد.
باران و باد هر لحضه شدیدتر می شد. شاخه درختان مانند شمشیر به هم میخورد و صداهای وحشتناکی ایجاد میکرد. بعضی شاخه ها به روی زمین میخورد و گل رو به طرف بدن انها می فرستاد.
بهتره طلسم پاترونوس رو اجرا کینم! از هیچی بهتره. این رو استر گفت و پاترونوس خود رو فرستاد. بقیه گروه هم همیمن کارو انجام دادند. هفت پاترونوس به طرف سایه های شبح مانند رفتند.
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
اگه بد شد بگین پاکش کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر به یک انسان فرصت پیشرفت ندهید لیاقت چندان تاثیری در پیشرفت او نخواهد داشت. ناپلئون
Re: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 22 تیر 1386 18:20
نمایش جزئیات
آفلاین
آلیشیا فریاد زد:استر،ریموس.لارتن رو ول کنید مواظب خودتون باشید.
ریموس و استرجس به آرامی عقب عقب میرفتند و صدای لارتن را با لحنی معترضانه از بالای سرشانه میشنیدند که میگفت:چی چی رو ولش کنید؟مگه لارتن کرفسه که همینطوری ولش کنن؟
ادوارد که بالای درخت بود بلافاصله با چندین ورد پیاپی چند گرگ را به گوشه ای پرت کرد.ولی گرگ ها بلافاصله به سمت ریموس حمله ور شدند که ویکتور هم به ادوارد پیوست و گرگ ها را از ریموس دور کرد.
ولی نمیشد که تا ابد همینطور هی گرگ ها بروند و بیایند.باید فکری درست و حسابی میکردند.
ویولت ناگهان فکری به ذهنش رسید و سریعا بخ سمت یکی از گرگ ها که سر دسته به نظر میرسید آتش فرستاد و فریاد زد:زود باشید هرکدوم یکیشون رو آتیشبزنید.
اعضای محفل به سرعت چوبدستی کشیدند و هرکدام یکی از گرگ ها را آتش زدند.گرگ ها زوزه کشان عقب نشینی کردند و صدای آخ لارتن را درون زوزه های خود خفه کردند.
استرجس که محکم ریموس را رها کرده بود با خوشحالی گفت:ببخشید لارتن.ولی همچین دلم خنک شد که نگو!
صدای کر کر خنده ی ویولت لارتن را عصبانی تر کرد.خنده ای که مطمئنا زود خاموش میشد...
+_+_+_+_+_+_+
_:افتضاحه!از گرگ ها نا امید شدم.مادر طبیعت!جنگل!حساب این بچه ها رو برس.
غرش آسمان پاسخ جادوگر خشمناک را داد.این بار محفلیان باید با طبیعت دست و پنجه نرم میکردند...


4 امتیاز به همراه B در کل هشت امتیاز
نقد شده در نقدستان محفل ققنوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/4/22 20:19:34
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/22 20:40:51
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/23 14:37:55
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/23 14:40:57
But Life has a happy end. :)