ايگور هم همانجا بين بوته ها به يكي از دختران رشيد محفل خيره شده بود و با عشق و علاقه به وي نگاه ميكرد.اگر آن محفلي ميدانست كه چه شخصي در حال ديدنش است،خودكشي كمترين كاري بود كه بايد ازش انتظار داشت..

طرف ديگر آراگوگ و گراپ با هم كشتي ميگرفتند.با هر برخوردي بر روي زمين توسط هر كدام از آنها لرزه اي به زمين وارد ميشد و تمام افراد حاضر بر روي كره زمين تكان ميخوردند.از كجا معلوم تسونامي از اين برخورد ها سر چشمه نگرفته باشه؟ها!؟از كجا معلوم!(بابا محفل ارزشي مينويسه،حس قشنگ نوشتن نداريم)!
مرگخواراني كه هميشه در حال كشت و كشتار بودند و از شكنجه و قتل لذت ميبردند،حالا با شادي بسيار زياد در آنجا جمع شده بودند و از هواي كنار رودخانه لذت ميبردند.ديدن اين صحنات در طول اين چندين سال،واقعا جاي اميد بود.
طرف محفل ققنوس!دامبلدور و ويولت!
ويولت در حال گزارش كارهاي اخير محفل براي دامبلدور بود و غافل از آنكه دامبلدور در خوابي عميق در فكر زن خوشگلي بود كه در نايت كلاب ديده بود.عجب بي ناموسي اين دامبلدور.لارتن هم طرف ديگر نشسته بود و به مگسي نگاه ميكرد.
مگس حركات آكروباتيك انجام ميداد و از لاي شاخه ها رد ميشد.با سرعت پيش ميرفت و به صورت ناگهاني بر ميگشت ولي متاسفانه زمين لرزشي كرد و او با كله محكم به درخت بر خورد كرد و متاسفانه جا به جا مرد.مراسم ترحيم آن يگانه مگس عالم در عالميه بهشت زهرا با حضور شما گرم خواهد شد.

-ببين ليلي،اين مناطق ويبره داره؟هي نميخوام بندري بزنم،هي زمين منو بلند ميكن!اااا
-نميدونم والا.خدا بگم اين دامبلدور رو چيكار كنه كه بلد نيست بياره ما رو يكجا بگردونه!آخر من خودكشي ميكنم!
صورت همه محفلي ها در آرامش كامل بود.آنها بعد از چندين سال كار و تلاش براي مبارزه با مرگخواران،بالاخره توانسته بودند استراحت بكنند.سارا به همه آنها نگاهي انداخت.همه خوشحال بودند و شادي ميكردند.عده اي كوييديچ بازي ميكردند و بقيه هم در حال تعريف جك و خاطرات خنده دار بودند.او از اين وضعيت آنها بسيار خوشحال بود.به خصوص كه سيريوس بلك هم به تازگي به جمع آنها پيوسته بود و اين خودش افتخاري بزرگ بود كه باعث ميشد روحيه محفلي ها بالاتر برود.
طرف مرگخوران!لرد ولدمورت در حال سخنراني با صداي آرام!
-ببنيد مرگخواران من.ما بايد با سكوت اينجا تفريح كنيم.فقط و فقط سكوت كه محفلي ها متوجه ما نشند،بعد از تفريح هم ميريم باهاشون دعوا ميكنيم.دوست ندارم اينقدر زود داستان تاپيك تموم بشه!
همه مرگخواران با علامت سر حرف اربابشان را گوش دادند اگرچه خيلي خوشحال نبودند ولي خب ناراحتي از اين موضوع در چهره دلدمورت هم مشخص بود.پس حرفي نزدند و اين فرصت را غنيمت شمردند.
در همين اوضاع بود كه ناگهان گراپ با صداي بلندي فرياد زد:
-من بردم!ها ها!آراگوگ رو شكست دادم.ايووووول!
مرگخواران همه به صورت
به وي نگاه كردند و جنب و جوشي آن طرف بوته ها اتفاق افتاد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



