- به نظر من كه دست كنيم تو حلقشون تا هر چي خوردن رو بالا بيارن .
- نه ... اينطوري هم خودمون كثيف مي شيم , هم اگه انگشتر پيدا بشه و يكي از مرگخوارا اونو ببينه ممكنه بره و به لرد بگه كه تو اونو توي دسر گذاشته بودي و حالا توي شكم اون بود و خودت كه از رفتارها و تهديدهاي لرد خبر داري.
آني موني :
- خببب ... مي گم كه بيا يه انگشتر مثل مال مامان ارباب رو درست كنيم بهش بديم تا امشبو بخوابه . ما هم با اين هفت هشت تا مرگخورا ور مي ريم كه انگشترو بالا بيارن .
- خوبه . ولي چجوري اينكارو بكنيم ؟
بارتي و موني هر دو به فكر فرو رفتند تا به اين مسئله كه چگونه انگشتري همچون انگشتر مامان لرد درست كنن كه هيچ فرقي با اون نداشته باشه كه لرد نفهمه اون انشگتر اصلي نيست و بدله ...
... به طوري ايستاده بودند كه ; ماهيچه ي پشت ساق پاشون با پشت رون پاشون زاويه ي نود درجه ساخته بود و كف پاشون با زمين زاويه ي سي درجه و دست راستشون زير چونشون و دست چپشون روي زانوي چپشون بود و شكمشون با نقطه ي شروع پاشون زاويه ي نود درجه ساخته بود و (
) ... در حاليكه به نقطه اي در روبرويشان نگاه مي كردند همينطور فكر مي كردند و پرستيژي كه داشتند را از دست نمي دادند كه ناگهان دستي بر روي هر دو شانه ي آنها نشست و هر دو به سمت او با ترس فراوان برگشتند ...- ايگي تويي ؟ بابا ترسيديم .
- واسه چي ترسيدين ؟ مگه چيزي شده ؟ چه خبره ؟ بقيه كجان ؟
- هيچي . همينجوري داشتيم فكر ميكرديم گفتيم براي تنوع يكم بترسيم (
) . بقيه ؟ ما چه مي دونيم كجان ؟ تو اينجا چيكار مي كني ؟- من ؟ آها . كارم تو هاگوارتز تموم شد گفتم بيام اينجا يه سري بزنم يه دسري بخورم .
- دسر تموم شده ولي اي كاش تموم نمي شد كه بدبخت شديم . انگشتر مامان لرد رو ...
- ... اوووخ . چرا مي زني ؟
- ادامه نده
مگه قرار نبود كسي نفهمه ؟- ها ؟ چرا !
ايگي كه پاك قاط زده بود كمي به آنها در مورد مسئله ي پيشامد شده گيرز داد ولي آنها كه هيچگونه نمي پس نمي دادند بالاخره او را دك كردند و در حاليكه به زندان مرگخوران نگاه مي كردند كه درش باز بود با ترس و واهمه تو سر هم زدند و به سمت در خروجي دويدند و ...
آني موني و بارتي :
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





) رو روی میز میذاره و با لبخندی،در ابعاد ِ دونقطه دی به ریموس و سیریو نگاه میکنه.بعد هر سه با هم، قاه قاه! به ریش ِ لرد میخندند.
من نمیدونم چرا فکر میکنم که همین الان...
به لرد خیره شدند. ولدمورت جلوی هری نشست و گفت:
!تو اون همه آدم کشتی!تکلیف اونا چیه؟
كه يكدفعه گوشيش زنگ مي خوره.
؟