جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

42 کاربر(ها) آنلاین هستند (29 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 19 دی 1386 13:13
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظه بليز كف خيابان ولو شده و دودستي بر سرش كوبيد!
_ چي چي رو وارد خونه شد! معجون رو يادش رفت ببره!

ولدمورت در خانه ريدل گويي كه داشت از توي اون بليز رو تماشا مي كرد پرت كرد و فرياد زد :
_ بليز فلان فلان شده! ( به علت اينكه ولدي خيلي با ادبه اين قسمت ها سانسور مي شه تا تفكر مرگ خوارا خراب نشه!!!) اگه به دستم برسي...از اول هم مي دونستم كه لياقت معاونت منو نداري! آخه يكي نيست به اين....:

و مگر مي شد او را كنترل كرد!!

خلاصه پرسي و بارتي و ايگور به زحمت بليز رو از وسط خيابون جمع كردند و رفتند تا فكراشونو روي هم بريزن مگر يه راهي براي دادن معجون به آني موني پيدا كنند!

داخل محفل

_ خب بفرماييد بشينيد! اسمتونو نفرموديد!؟؟
آني موني در حالي كه بادي به قب قب انداخته بود بروي مبل گرم و نرمي وسط حال نشست . آخه تا حالا هيچ كس اينطور با احترام باهاش صحبت نكرده بود و در خانه ريدل جز با نام " هو " نام برده نشده بود!! به همين جهت جرقه هايي از نفرت نسبت به آن خانه ويرانه در قبلش زده شد!
_ شما حالتون خوبه؟
آني موني ناگهان از افكارش به خود آمد و گفت :
_ هان؟ بله من خوبم... چي مي گفتيد؟ اسمم؟ آهان... اسمم...اسمم چيزه! يعني اسمم ... آهان اسمم غلامه!
بعد با خودش گفت :
_ اينكه اسم مستعار بليز بود...!
و نگاهي به سارا كه تازه وارد اتاق شده بود افكند و گفت :
_ نه ... اسمم غضنفره!
و دوباره يادش آمد كه اين هم اسم پرسي بوده!
اما ناگهان جرقه اي در ذهنش خورد و گفت :
_ آهان اسمم اصغر آشپزه!
سارا يه نگاه اينجوري به او كرد و گفت :
_ چه اسم عجيبي! ولي خب اشكال نداره...حالا چه چيزهايي بلديد درست كنيد؟
آني موني كه دوباره همان حس اول را بدست آورده بود گفت :
_ من همه چيز بلدم! از موي چرب اسنيپ گرفته تا ريش دومبل مي تونم باهاش غذا براتون درست كنم!
و در ميان تعجب محفلي ها اينكه اون عجب آشپزي ست داشت حال مي كرد كه ناگهان مثل غذاي سرد از يخچال بيرون گذاشته وا رفت و ناخودآگاه گفت :
_ بليز بوقي .....! كلتو مي كنم!
سيريوس :
_ چي فرمودين؟


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 19 دی 1386 11:39
نمایش جزئیات
آفلاین
همان شب!!!

مرگخواران در دورتادور میدان گریمولد مستقر شدند و محفلو زیر نظر گرفتند!
بلیز در حالی که از لای پرده خانه همسایه، محفلو زیر نظر داره با یک واکی تاکی شروع به صحبت میکنه:
- از بلیز جنگل به پرسی صحرا بلیز جنگل به گوشم ...
کمی اونورتر یک رفتگر نارنجی پوش از جارو کردن دست میکشه:
- پرسی صحرا حرف میزنه اینجا همه چیز مرتبه ... خاله سامانتا وضعیت خودتو گزارش بده ...
اون سمت خیابون خانم با شخصیتی برمیگرده و زیر چشمی به محفل خیره میشه ...
- همه چیز مرتبه .. همه مرگخوارا آماده باشند .. آنی مونی برو!

همون لحظه از پشت تصویر صدای آهنگ میشنین پاسیبل شنیده میشه و در انتهای کوچه شخصی با عینک آفتابی بسیار خفن و مقادیری ریش و پشم بر صورت و یک کلاه آشپزی به سر و یک پیشبند آشپزی هم که به دور کمرش بسته ظاهر میشه که با قدمهای آرام و شمرده به سمت محفل حرکت میکنه!

چند لحظه بعد!!!

دیری دیری دییی دییییریی دیری دی دیری .....!!! (صدای زنگ محفل)

بلافاصله جنبشی در پشت در صورت میگیره! بعد صدای برخورد جسم سنگینی به در و پشت سرش صدای آخ و اوخ بعد کمی جیغ و داد و سپس سکوت و سرانجام در باز میشه و آلبوس نمایان میشه!

آلبوس: سلام من رئیس محفل هستم... شما باید آشپز جدید باشی نه؟ ای شیطون! میگم اهل حالم ..!!! نه چیزه میخواستم بگم خیلی خوشحال هستم که شما رو ملاقات میکنم... ولی یادت باشه ها من کلسترول و قند خون و فشار خونم خیلی بالاست و کلا روبه مرگم برای همین غذای کم نمک باید درست کنی! تازه غذا باید کم چربی هم باشه چون هیکلمون خراب میشه از همه مهمتر ما کلا گیاه خواریم تو غذا نباید گوشت باشه مثلا for example قرمه سبزی با یک وجب روغن هه هه هه ... حالا از اینا بگذریم چرا سیبیلت کج شده؟ (آنی مونی با نگرانی سیبیلشو صاف میکنه) میدونی شبیه کی هستی؟ نه نمیدونی اگه گفتی؟ (آنی مونی با نگرانی به آلبوس خیره میشه) خب معلومه دیگه شبیه اسنیپی وقتی که تعجب میکنه هاهاها هه هه هه هوهوهو هی هی هی!!!!
آنی مونی در حالی که از این شوخی ها کمی تا قسمتی یخ کرده:

آلبوس: ولی میدونی .. ما محفلی ها کلا خیلی مهمانوازیم و من با کمال خوشحالی مفتخرم که تو رو به داخل دعوت کنم و تازه یک نمایشم برای ورودتون در نظر گرفتم .. لطفا یک لحظه اجازه بدید!

آلبوس از دیگر محفلی های حیران که تا بدان لحظه ساکت بودند میخواد که ازش فاصله بگیرن و میره وسط سالن و در یک فضای خالی وای میسه و ناگهان یک حرکت هلی کوپتری بسیار خفن میزنه که در طی این حرکت مقادیر زیادی میز و صندلی واژگون میشن و تعدادی دست و پا میشکنه و در نهایت آلبوس با سر به دیوار برخورد میکنه!
آلبوس
- باز که این قرصاشو یادش رفته بخوره!!!
همون لحظه سارا اوانز در پشت در ظاهر میشه که با گامهایی بلند به سمت آلبوس میره و دست آلبوس رو میگیره تا ببره قرصاشو بده و در همون حال رو به آشپز جدید:
- واقعا ببخشید .. از این حوادث معمولا کم اتفاق می افته .. ولی خب همیشه نمیشه کنترلش کرد میدونی که .. یکم دیگه خوب میشه .. شما بفرمایید تو بقیه شما رو راهنمایی میکنن!
و بدین ترتیب آنی مونی که هنوز محو حرکات آلبوس بود به خودش میاد و موفق میشه با لباس مبدل وارد خونه شه ...

- همه آماده باشند آنی مونی وارد خونه شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/10/19 12:17:20
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/10/19 12:33:00
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/10/19 13:02:44
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 19 دی 1386 04:21
نمایش جزئیات
آفلاین
اهم اهم...
کسی به بلیز توجه نکرد.مرگخوارن دستمال به دست مشغول گردگیری بودند.
اهم اهم..اوهوم..هم...
-چیه بابا خودتو کشتی؟حرفتو بزن.

بلیز در برابر چشمان خشمگین انی مونی بالای یکی از میزها رفت.
-اهم...چیزه..من چند دقیقه پیش با دیدن چهره ارباب به شدت دگرگون شدم.

گراوپ از گوشه اتاق پرید و یقه بلیز را گرفت.
-منظورت چیه که با دیدن چهره ارباب دگرگون شدی؟همچین بزنم دگرگونت کنم که...بوق ...بوق...خجالت نمیکشی؟؟چه اشکالی داره ؟خب اونم اون شکلیه.همه که نباید خوشگل باشن.تازه ارزش یه جادوگر به مغزشه نه تیپش.ارباب ازبس که مغزش کار کرده موهاش ریخته.

زمزمه های خشمناکی از اطراف مبنی بر تایید حرفهای گراوپ شنیده شد.بلیز که جان خود را در خطر میدید با لبخند ملیحی همه را دعوت به سکوت کرد.
-نه بابا اشتباه فهمیدین.منظور من این بود که با دیدن چهره در هم رفته ارباب دگرگون شدم.ما نباید ارباب رو ناامید میکردیم.اون انگشتر برای ارباب ما با ارزشه و ما نگینهای باقیمونده رو هرطور شده از محفلیا میگیریم.

آنی مونی با دستمالی که در دست داشت جای پای بلیز را روی میز پاک کرد.
-نقشه تو بگو.الان ارباب بیاد این میز خاکی رو ببینه دوباره دگرگون میشی ها.

-هوم...نقشه من اینه.ما مرگخواران بی باک میریم محفل.محفلیا رو شکست میدیم وشکم همشونو پاره میکنیم و نگینها رو برای ارباب میاریم..چطوره؟

صدای سامانتا که درگوشه اتاق مشغول اتو کردن ردای خواب ارباب بود به گوش رسید.
-یه حسی بهم میگه سارا اوانز در تهیه این نقشه با تو همکاری داشته.

بلیز بدون توجه به سامانتا به سخنرانی پرحرارتش ادامه داد.
-هوم..البته من حدس میزدم بعضیا با این نقشه مخالفت کنن.برای همین یک نقشه (ب)هم دارم و اون اینه که ما همه با هم به محفل میریم و نگینها رو میاریم.
-این که شد همون.

بلیز طومار بزرگی را از جیب ردایش خارج کرد.طومار به سرعت باز شده روبروی مرگخواران در هوا معلق ماند.
-هوم.نه.هنوز جزئیات نقشه مو نگفتم.این نقشه محفله.از جیب سامانتا پیداش کردم.البته نمیدونم اون از کجا آوردتش.باید بعدا ازش بازجویی کنیم.به هر حال این نقشه محفله.ولی میدونین که ما سرخود نمیتونیم وارد محفل بشیم.پس این نقشه به دردما نمیخوره.

زمزمه های خشمناک دوباره بلند شد.
-ما رو مسخره کردی؟
-پس برای چی بازش کردی؟
بلیز:بابا خواستم ببینین محفل چه شکلیه.داشتم میگفتم.ماباید یه کاری کنیم که محفلیا ما رو ببرن تو.البته یکی از ما رو.
و با لبخند زیبایی به آنی مونی خیره شد.

-م...م...من؟چرا من؟

-خوب..من شنیدم مالی ویزلی برای شرکت در کنفرانس مادران نمونه سال به آفریقای جنوبی رفته.پس محفلیا الان آشپز ندارن.آنی مونی میتونه به عنوان آشپز موقت به داخل محفل نفوذ کنه و پخ...

آنی مونی با نفرت به معجون سبز رنگی که در دست بلیز ظاهر شد نگاه کرد.
-پخ؟این پخ یعنی چی حالا؟
-خوب...تواین معجونو توی دسر یا غذایی که براشون میپزی میریزی و اونا دچار مشکلاتی میشن..مشکلات چیز...چیز دیگه...مشکلاتی که ما رو به نگینهامون میرسونه.البته شاید در مرلینگاه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 دی 1386 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
همه به فكر فرو رفتن..يعني بايد حمله ميكردن به محفل!؟دوباره كشت و كشتار؟دوباره خستگي؟اصلا چرا ارباب خودش زحمت نميداد بره محفل و انگشترش رو بگيره؟ما هم خسته شديم خب..چرا ما بايد همش حمله كنيم و برگرديم خودش اينجا بشينه با مارش حال كنه؟ !

-هوووم..بارتي تو به چه داري فكر ميكني!؟من و مارم حال ميكنيم؟شما ميريد بيرون و ميجنگيد؟كريشيو!
-نهههه..آخخخخخخ!

ارباب دنبال چاره اي ميگشت.او درست ميگفت.مرگخوارا هم كم كم داشتن خسته ميشدن،بايد راه ديگه اي پيدا ميكرد تا اونا با انگيزه برن ماموريت.يه كار خفن،شايدم يه كلك زيركانه.پس بايد قشنگ فكر ميكرد.

-هووووي...شما ها اينجا رو تميز ميكنيد تا من برگردم نقشه رو بهتون بگم.خودتون رو خسته نكنيد زياد.آناكين تو اسم بد هارو بنويس.هر كي كمك نكرد به من بگو.

تق!در با صداي بلند بسته شد و ارباب تاريكي ها با ابهت از آنجا خارج شده بود.با شنل سياه كه توسط خود مرگخواران ساخته شده بود.همه مشغول كار كردن شدند و فقط بليز بود كه به فكر فرو رفت.انگار تنها كسي كه در آخرين لحظات قيافه نگران لرد تاريكي رو ديده،او بود.اطلاعات و صحبت هاي لرد به علاوه قيافه عجيبش به سرعت از جلوي چشماش ميگذشت و نمي توانست دليلش رو درك بكنه.حتما لرد كمك نياز داشت.وظيفه ش اين بود كه بهش كمك بكنه.

-هوووي زابيني..من اسمت رو نوشتم.به لرد ميگم مجازاتت كنه.

اين كلمات براي بليز معنايي نداشت.حرفاي لرد مثل سوزن هاي داغي بر روي كلش نشسته بود و اون رو ميسوزوند.اون بايد يه كاري ميكرد.بايد مرگخوارا رو متحد ميكردن و خودشون با ميل خودشون ميرفتن محفل و پس ميگرفتنش.نبايد لرد اينقدر ناراحت ميموند.بايد اين كار رو ميكردند.پس بلند شد و با دستش به مرگخوارا اشاره كرد دست از كار بكشن و ساكت بشند.همه مرگخوارا با قيافه خسته و متعجب به بليز خيره شدند.بليز نقشه اي داشت تا انگشتر رو پس بگيرن..بايد اون رو مطرح ميكرد.اگر چه ممكن بود با برخورد شديد مرگخوارا مواجه بشه.

--------------------
اهم!ادامه بديد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 دی 1386 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو




- ما ميميريم ! ... روزهاي خوش زندگيمون به سر رسيد، چه شب هايي كه به اميد رسيدن كلاغ به خونه ش قصه گوش داديم و خوابيديم !! ولي كو كلاغ؟.... ما ميميريم !!!
ايوان در حالي اين حرف ها را بر زبان مي آورد كه با ردايش در حال "فين" كردن بود !


.:. سيم ثانيه بعد ؛ بلكه كمتر .:.
غييييييژژژژ .... در باز شد و ابتدا رداي سياه و بلند كه نماد مار و اسكلت در قسمت جلوي آن نقش بسته بود ، آن ردا به مناسب كريسمس و توسط مرگخواران براي آنكه علاقه ي خاص و قلبي وافر خود را به لرد كبير ثابت كنند تهيه شده بود. لرد با قدم هايي محكم وارد سالن شد و بعد از آنكه نگاهي گذرا به محيط اطرافش انداخت چوبدستي اش را در دست گرفت و گفت:
- واقعا شرم آوره !! ... به شما هم ميگن مرگخوار ؟!؟
در همين حال بارتي كه كلا بعد از كالبد شكافي سرخوش شده بود، لبخند زنان گفت:
- ارباب ! ... من همواره سعي داشتم كه شما را الگوي خود قرار دهم ( بعد سريع از تو جيبش كاغذي رو در مياره و شروع به خوندن ميكنه) .... ارباب ، شما الگوي من هستي ، الگو واقعا چيزه خوبي است كه ما بايد در زندگي داشته باشيم، بنابراين ما شما را الگو قرار داديم . ( به دليل ذيغ وقت متن كامل سخنراني در قسمت هاي بعدي نقل ميشود.)

بعد از پايان حرفهاي بارتي مبني بر الگو قرار دادن و اينا ، آه جانكاهي از سوي ولدمورت بلند شد، و براي آينده ي تباه جامعه ي سياه و مرگخوار يك دقيقه سكوت كرد !!

.
.

* پايان 1 دقيقه *
- آناكين ! انگشتر چي شد ؟!؟
آني هم خوشحال خوشحال در حالي كه داشت خلال گوشتي رو كه به نگين چسبيده بود پاك ميكرد " " ميره سمت لرد و زانو ميزنه و تقديم ارباب ميكنه !!
ملت: !
لرد نگاه خردمندانه اي به نگين ميزنه و ميگه:
- اين تو شكم كدومتون بود ؟!؟! هـــــــــان ؟؟؟
در همين حال صداي قوت دادن آب دهاني از جانب بليز به گوش رسيد، لرد ولدمورت چرخشي به ردايش داد و در حالي كه صدايش بي شباهت به فرياد نبود گفت:
- خب بليز ! پس كار تو بود ؟!!؟ اون تو شكم لعنتي تو چيكار ميكرد ؟؟
بليز كه رنگ به رخسار نداشت تته پته كنان در حالي كه دنبال دليل قانع كننده اي ميگشت گفت:
- شايد وقتي تو كافه ي محفلي ها براي جاسوس رفته بودم و داشتم قهوه ميخوردم خوردمش !! ..... درست يادم نيست ارباب !!
لرد شروع به قدم زدن كرد و گفت:
-درسته از اون به بعد ردياب هاي اين انگشتر شروع به فعاليت كرد !
در همين حين پرسي كه هنوز احساس كوفتگي بدن ميكرد گفت:
- ارباب شما فكر ميكنين قطعه هاي ديگه ي اين نگين دست محفلي ها باشه ؟!؟
ارباب :


----------
ببخشيد ، خيلي وقت بود پست نزده بودم!
يه مشكلي پيش اومد نشد كه به موقع بزنم! عفو كن ارباب !!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]جسیکا پاتر[/fa][en]JΣδδ¡СД[/en] در 1386/10/18 20:21:22
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 17 دی 1386 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
آناکین : خوب این از بلیز ، ولی ایول ، الان که رفتم تو بدنش تازه به مفهوم این قضیه زیبا ، جادار ، مطمئن ایمان آوردم
بارتی:ولش کن اونو پاشو بیا این یکی رو بازش کن!

آنی مونی در کمال بی میلی از بلیز دل کند(دوستان اشاره میکنن که رگهای گردن پرسی داره باد میکنه و ما هم به این موضوع اصلا اشاره نمیکنیم! )و به سمت نفر بعد رفت.
بارتی:هیووووم...خب نفر بعد؟برو همین پرسی رو داشته باش!
آنی مونی به این شکل: به سمت پرسی رفت:جووووون!
و شروع کردن به بیرون ریختن دل و روده پرسی.
صدای خفه آنی مونی که ظاهرا توی روده پرسی گیر کرده:این تو چقدر چیز میز هست بارتــــــــــی!ماوووو!اینو چقدر آشناس!
در این لحظه شخصی بسیار آشنا به نام فلچر از غیب ظاهر شد: تو اون تو داری چیکار میکنی؟نگین رو بردار ولش کن اینو دیگه!
آنی مونی:نچ امکان نداره!من پسر به این مامانی و سفیدی و تپلی رو ول کنم؟!ممکن نیست!
ماندی با چماقش به طرز تهدید آمیزی به آنی مونی نزدیک شد:این چماقو میبینی؟فرو میکنم تو حلقت!ولش میکنی یا نه؟
آنی مونی در حالی که دو دستی امعا و احشاء پرسی رو چسبیده دو قدم عقب رفت:نه!اگه میتونی بیا بگیـــــــــر!
و پا گذاشت به فرار.آنی بدو ماندی بدو پرسی هم که هرچی دل و روده و اینا داشت در کل اتاق پخش و پلا شد و اصولا چیزی ازش باقی نموند!بارتی که دید مسئله حیثیتی و هیچ ربطی به اون نداره طی یک عملیات غافلگیرانه تصمیم گرفت بین قسمتهایی از بدن پرسی که بیرون ریخته بود دنبال نگین بگرده و هیچ توجهی به داد و فریاد و بکش بکش ماندی و آنی مونی نداشت!در این بین قد پرسی به دلیل کش مکش بین این دو نفر به سه چهار متری افزایش پیدا کرد!ماندی با یک حرکت بسیار خوف پرسی رو قاپید.آنی مونی که خون جلوی چشماشو گرفته بود( )چوبدستیشو بیرون کشید:جریوس ماکزیمم!
اما از اونجا که ماندی فقط یک روح بود،طلسم از تو بدنش رد شد و خورد به دیوار.دیوار با صدایی تو مایه های جیغ سرژ و بلکه هم اونورتر ریخت و باعث شد ماندی به این شکل برای آنی مونی ادا در بیاره:دماغت سوخت؟نه میخوام بدونم سوخت؟...
همین لحظه یک صدای بسیار خوف تنظیمات مغز مرگخوارا(؟!)رو به هم ریخت:شماها داریــــــــــــــــــــــــــن چیـــــــــــــــــــــکار میکنین؟!کروشیو توی روح تک تکتون!!
و صدای قدمهایی که به اونا میگفت ولدی داره به سالن درب و داغون نزدیک میشه...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 13 دی 1386 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت مرگخواران



بارتی : ایول ... من چشمامو میبندم ، تو شروع کن

آناکین :

بارتی : امیدوارم منظورت این نباشه که ندونی چجوری باید این کارو کرد !


آناکین : خوب ببین ، راستش یه زمانی یه فیلمه خفنی میداد ، اسمش عارفانه ها بود ؛ یه سری جادوگره خز و خیل و پیر و مردنی جمع شده بودن ، یکیشون پیشنهاد جراحی داد و اینکه بقیه رو بیهوش کنن ، میخواستن از توی بدن این جادوگرا بفهمن که اینا تحت تاثیر نیروی لرد سیاه زمان خودشون هستن یا نه ... منم این ایده رو از اونا گرفتم .


بارتی در حالی که پشت چشم نازک کرده ، مرگخوارایی که جنازه ازشون سر حال تر هست و بیشتر به زنده ها شبیه رو از نظر میگذرونه . بلیز ، سامانتا ، باب ، جسیکا ، ایوان ، یاکسلی ، گابریل ، آمیکوس ، پرسی ، بلیز ... هوووم ... پرسی ! نگاهش روی پرسی قفل میشه ، بدون اینکه از اون چشم برداره خطاب به آناکین میگه : خودشه ! من یه ایده ای دارم !


آناکین بدون توجه به بدن های بی فعالیت مرگخواران که با بی حوصلگی روی هم ! افتادن و بدون داشتن ذره ای احساس گناه ، با چهره ای مشتاق و سراسر از هیجان به بارتی چشم دوخته ؛ با خوشحالی میگه : من عاشق ایده ام ! از کدوم فیلمه گرفتی ؟ ... سه جادوگر در مرداب ؟ یا بوقیدن به جادوگران ؟ یا اون فیلمه جادوگران شونصد سال ما بعد تاریخ ؟!


بارتی تمام تلاشش رو میکنه که برای هزارمین بار از چشم نازک کردن خودداری کنه ، ولی باز هم نمیتونه ؛ پشت چشمی نازک میکنه و با ناز و ادا میگه : تو هم خوشیا برای خودت ! ایییششش ! ایده من اینه که میشه از پرسی استفاده کرد ، بالاخره ، تجربش زیاده توی این مسائل و فی البداهه اضافه میکنه : خوابگاه مختلط کارمندا که یادت هست ؟


بدون انتظار کشیدن برای دریافت پاسخ از جانب آناکین ، به سمت پرسی میره ، چوبدستیش رو از کمرش بیرون میکشه و اون رو نشونه میره و میگه : خوب ، فقط باید تو رو بهوش بیارم . وردش چی بود ؟؟ بزار ببینم : آلوهومورا . نه این نبود . بار دیگه پرسی رو هدف میگیره و میگه : آسیو ، نه این هم که نمیشه . سکتو سمپرا ، ایمپریوس کارس ، کروشیو ، سایلنشیو ، مافلیاتو ... اه این چرا پس بلند نمیشه ! رنویت !


بدنش لرزش خفیفی میکنه و با ناراحتی از زمین جدا میشه ، سرش سنگین هست و تک تک اعضای بدنش از درد به خودشون میپیچن ؛ بارتی صداش میکنه و با رنج و عذاب خودش رو به سوی دیگه میکشه و به جایی که بدن بلیز افتاده نزدیک میشه .


آناکین : پرسی ، میخواستیم که بدن بلیز رو جراحی کنیم ، در واقع بازش کنیم ، میدونی از چه وردی باید استفاده کنیم ؟


پرسی : آره ... کاری نداره که ... جریوس ماکزیمم !


آناکین : ممنون ، دیگه کاری باهات نداریم عزیزم ... اینرویت !


بارتی که به پیکر پرسی که برای دومین بار با ناراحتی واژگون میشد ، نگاهی کرد و گفت : ایول ، دمش گرم ، چه وردایی بلده ها !


آناکین : به نظر من که آفرین رو باید به تو گفت ؛ بوقی حالا نخواستم جلوی خودش بگم ، این وردایی که تو روی این بیچاره امتحان کردی که اثرش بیشتر از این وردی بود که گفت ! بوقی جر وا جرش کردی


ده دقیقه بعد



آناکین که تا کمر ، توی بدن بلیز فرو رفته ، بزور خودش رو بیرون میکشه ، یکی از نگین های انگشتر مادر لرد بزرگ رو پیدا کرده بود .


آناکین : خوب این از بلیز ، ولی ایول ، الان که رفتم تو بدنش تازه به مفهوم این قضیه زیبا ، جادار ، مطمئن ایمان آوردم


در صورت امکان نقد بشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1386/10/13 15:47:40
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1386 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
مجلس هشت نفره مرگخواران درون اتاق کماکان در حال زد و خورد بودند.بلیز دماغ پرسی را گرفته بود و چیز زیادی به کنده شدنش باقی نمانده بود!رودولف هم طنابی را دور گردن ایوان فشار میداد و در جواب ایوان دو انگشتش را در چشم های رودولف فرو کرده!
مجلس به همین شیوه گرم و دوستانه گذری میشد تا اینکه با فریاد یکی از مرگخوارها که در زیر بقیه مدفون شده بود سکوت بالاخره بر اتاق جاری شد.
لشکر مرگخواران لت و پار شده از روی هم پایین افتادند تا فرصتی برای فکر کردن پیدا شود!
پرسی که دماغش را با دو دست گرفته بود گفت:ببینم معلومه ما اینجا چه غلطی میکنیم؟
بلیز که کمرش به لطف ضربه کات دار ایوان به شدت درد میکرد گفت:من چه میدونم.ما داشتیم از سالن غذا خوری میرفتیم بیرون که یهو اینجا روی همدیگه ظاهر شدیم.
سامانتا با تعجب پرسید:ببینم یعنی شما هر وقت ناگهانی یه جا ظاهر بشین این جوری همدیگه رو تیکه پاره میکنین؟
و با حسرت دستی به سرش کشید که قسمتی از موهایش دسته دسته کنده شده بود!
رودولف با زحمت از روی زمین بلند شد و به طرف در رفت.دستگیره در را به پایین فشار داد اما در باز نشد.رودولف چوبدستی اش را در آورد و سعی کرد با طلسم در را باز کند.
رودولف:عجیبه،کی این در رو قفل کرده؟
ایوان با تاسف سری تکان داد و گفت:خوب معلومه،همون که ما رو آورده اینجا دیگه!
بلیز با ترس و لرز نگاهی به اطراف انداخت و گفته:نکنه ارباب ما رو اینجا جمع کرده؟نکنه میخواد بلایی سر ما بیاره؟!
ملت:
رودولف از جلوی در کنار رفت و گفت:نه بابا فکر نکنم.لرد مثل دامبلدور نیست که!از این نظر خیالتون راحت باشه!
صدایی ناگهانی همه را از جا پراند.در به آرامی باز شد و هاله ای از نور وارد اتاق شد.همگی در حالی که همدیگر را بغل کرده بودند(فکر بی ناموسی نکن بوقی!سامانتا و یاکسلی دیگه برای رعایت آسلام خودشون رو بغل کرده بودن!) به در خیره شدند.
تا چند لحظه اتفاقی نیوفتاد اما بعد چوب دستی ای از لای در وارد اتاق شد و قبل از اینکه کسی بتواند فرار کند نور طلسم برای لحظه ای اتاق را روشن کرد!!

چند لحظه بعد:

بارتی و آنی مونی به همراه آمیکوس بالای بدن های بی جان مرگخواران نگون بخت ایستاده بودند و با لبخندی جذاب! به آنها نگاه میکردند.
بارتی استین هایش را بالا زد و پرسید:خیلی خوب حالا چیکار کنیم؟
آنی مونی:اینو بسپارین به من.مثل مشنگها شیکمشون رو باز میکنیم.البته با جادو.بعد هرچی توی شکمشونه میریزیم بیرون و دنبال تیکه های انگشتر میگردیم.به همین راحتی!
بارتی:مطمئنی راه دیگه ای نیست؟
آنی مونی چوب جادویش را از جیبش در آورد و گفت:نه راه دیگه ای نیست.خیلی راحت میتونیم انگشتر ارباب رو در بیاریم.خیلی راحته!
آمیکوس نگاهی به جمع جنازه های بیهوش روی زمین انداخت و گفت:حالا از کی شروع کنیم؟
بارتی و آنی مونی موذیانه به هم نگاه کردند.طوری که اگر بلیز بیهوش نبود مطمئناً با دیدن نگاه آنها با آخرین سرعت از محل فرار میکرد!...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1386 11:36
نمایش جزئیات
آفلاین
کم کم آمیکوس کرو هم وارد صحنه می شه ، اون که یکی از موزی ترین مرگخوارای لرده با موزیگری و زیرکیی که داره از این قضایای مشکوک سر در میاره و میره پیش آنی مونی و بارتی
بارتی : تو دیگه چی می خوای ما که اوضامون خیته .
آنی مونی هم تأیید می کنه .
آمیکوس : مشکلی نیست منم از قضیه مطلعم اومدم یه همفکریی یا یه چیزی تو این مایه ها باهم بکنیم ببینیم چه گلی باید به این کلمون بگیریم، اگه لرد این انگشتره رو تو دستاش نبینه پدره همه مونو در میاره .
دوباره شروع کردن به فکر کردن خلاصه خیلی فکر کردن و در کل زیاد فکر کردن.
آمیکوس : میگم چطوره یکی یکی بگیم بیان تو مرلینگاه به بهانه ی اینکه لرد یه دستور سری براشون داره.
البته تک تک و با وقفه.
آنی مونی : بابا اینجوری که دو روز طول میکشه که با هوش.
_ اااااا راست میگی پس اگه هیچکدومتون فکری به ذهنتون نرسیده دوباره فکر می کنیم،پس دوباره شروع به
تأمل و تفکر کردن و فکر و تأمل و تصور
آنی مونی:ای ول این یکی دیگه خودشه . خیلی ساده بهشون میگیم که انگشتر لرد رو خوردن و اگه لرد بفهمه
که انگشترش خورده شده شکم همشون سفرس،
یا به عبارتی:

بارتی:اینکه شد همون دست تو حلق کردن خودم ، فقط یکم مودبانه تره.

آمیکوس: راست میگه من از دور اون موقع که بارتی داشت این پیشنهاد و می داد داشتم گوش می کردم.
_ پس چه غلطی بکنیم؟
بارتی:
آنی مونی: بابا باید یه کاری بکنیم .
بعد لحظاتی تفکر
بارتی : آمیکوس تو هم داری به همون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنی؟
آمیکوس : تو به چی فکر میکنی، که منم باید به اون فکر کنم؟
_ به این که رو همشون یه طلسم بی هوشی و بعدش هم یه دونه فراموشی اجرا کنیم و د رحالی که بیهوش هستن یه
جوری انگشر لرد و از شکمشون بیاریم بیرون. فکر میکنم این بهترین و عاقلانه ترین راه تو این موقعیت باشه.
آنی مونی و آمیکوس: پس بزنیم بریم. و آمیکوس گفت : که پیشنهاد من در مورد مرلینگاه رو هم با هاش قاطی کنیم،خیلی بهتر می شه.
پس اینگونه شد که رفتن برن بزنن همه رو بی هوش کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 7 دی 1386 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتي : ولي چجوري اينكارو بكنيم ؟تصویر تغییر اندازه داده شده
- به نظر من كه دست كنيم تو حلقشون تا هر چي خوردن رو بالا بيارن .
- نه ... اينطوري هم خودمون كثيف مي شيم , هم اگه انگشتر پيدا بشه و يكي از مرگخوارا اونو ببينه ممكنه بره و به لرد بگه كه تو اونو توي دسر گذاشته بودي و حالا توي شكم اون بود و خودت كه از رفتارها و تهديدهاي لرد خبر داري.
آني موني :تصویر تغییر اندازه داده شده
- خببب ... مي گم كه بيا يه انگشتر مثل مال مامان ارباب رو درست كنيم بهش بديم تا امشبو بخوابه . ما هم با اين هفت هشت تا مرگخورا ور مي ريم كه انگشترو بالا بيارن .
- خوبه . ولي چجوري اينكارو بكنيم ؟

بارتي و موني هر دو به فكر فرو رفتند تا به اين مسئله كه چگونه انگشتري همچون انگشتر مامان لرد درست كنن كه هيچ فرقي با اون نداشته باشه كه لرد نفهمه اون انشگتر اصلي نيست و بدله ...
... به طوري ايستاده بودند كه ; ماهيچه ي پشت ساق پاشون با پشت رون پاشون زاويه ي نود درجه ساخته بود و كف پاشون با زمين زاويه ي سي درجه و دست راستشون زير چونشون و دست چپشون روي زانوي چپشون بود و شكمشون با نقطه ي شروع پاشون زاويه ي نود درجه ساخته بود و () ... در حاليكه به نقطه اي در روبرويشان نگاه مي كردند همينطور فكر مي كردند و پرستيژي كه داشتند را از دست نمي دادند كه ناگهان دستي بر روي هر دو شانه ي آنها نشست و هر دو به سمت او با ترس فراوان برگشتند ...

- ايگي تويي ؟ بابا ترسيديم .
- واسه چي ترسيدين ؟ مگه چيزي شده ؟ چه خبره ؟ بقيه كجان ؟
- هيچي . همينجوري داشتيم فكر ميكرديم گفتيم براي تنوع يكم بترسيم () . بقيه ؟ ما چه مي دونيم كجان ؟ تو اينجا چيكار مي كني ؟
- من ؟ آها . كارم تو هاگوارتز تموم شد گفتم بيام اينجا يه سري بزنم يه دسري بخورم .
- دسر تموم شده ولي اي كاش تموم نمي شد كه بدبخت شديم . انگشتر مامان لرد رو ...

- ... اوووخ . چرا مي زني ؟
- ادامه نده مگه قرار نبود كسي نفهمه ؟
- ها ؟ چرا !

ايگي كه پاك قاط زده بود كمي به آنها در مورد مسئله ي پيشامد شده گيرز داد ولي آنها كه هيچگونه نمي پس نمي دادند بالاخره او را دك كردند و در حاليكه به زندان مرگخوران نگاه مي كردند كه درش باز بود با ترس و واهمه تو سر هم زدند و به سمت در خروجي دويدند و ...

آني موني و بارتي :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!