جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 2 دی 1386 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
همون لحظه یک عدد نامه عربده کش ، عربده کشان پیش آنی مونی و بارتی میره و با صدای لرد شروع به عربده کشیدن میکنه:

بوقیا ... من میخوام بخوابم .. اون انگشترم چی شد؟ من الان شیرمو خوردم ... دستشوییم رفتم تازه میخوام حالا برم بخوابم میبینم انگشتر تو دستم نیست یا انگشترمو میارید یا از سقف آویزونتون میکنم ...
با تشکر ارباب


بلافاصله بارتی و آنی مونی متوجه خطیر بودن شرایط میشن و به فکر فرو میرن ... در اون میان بلیز همچنان در حال جیغ و داد کردن و فرار است و هر از گاهی از کنار در دوان دوان رد میشود و هر از گاهی دوباره دوان دوان در جهت مخالف برمیگردد .. بعضی موقع ها از فواصل دورتر از در و بعضی موقع ها از فواصل نزدیکتر از در رد میشود و ...

آنی مونی و بارتی
بارتی: به نظر من ارباب اینو گفت که ما فقط بترسیم!
آنی مونی: خودش میدونه ما چه قلبهای رئوفی داریم ..
بارتی: آره ارباب گله .. ارباب ماهه .. ارباب فقط شوخی کرد!
آنی مونی: آره به سلامتی اربابمون بریم نوشیدنی کره ای بخوریم!
بارتی و آنی مونی :lol2:
بلافاصله صاعقه ای از ناکجا به این دو مرگخوار مفلوک اصابت کرده و آنها همونجا متوجه این نکته خطیر میشند که باید به تهدید های ارباب اهمیت دهند...

آنی مونی: خب حالا چی کار کنیم؟
بارتی: من یه فکر خوب دارم صبر .. اکسیو نگین های انگشتر و خود انگشتر!
بلافاصله یک عده هفت هشت نفری از مرگخواران حاضر در صحنه از جمله بلیز به درون اتاق احضار مییشند و همشون روی سر بارتی فرود میان و چون متوجه علت ورود ناگهانیشون نمیشن در نتیجه شروع به فحاشی میکنند و سپس زد و خورد و اینا!

در اون میان دوربین ما موفق میشه یه صحنه زیبا از بلیز در حالی که یکی از کاسه ها رو تو سر رودلف میشکونه و در همون حال جفت پا اومده تو صورت پرسی و داره به دوربین لبخند میزنه رو فیلم برداری کنه (حالا از جزئیات دعوا بگذریم )

بارتی و آنی مونی به دور از دعوای پیش اومده چهار دست و پا از زیر دست و پای ملت درگیر رد میشند و خودشونو به بیرون اتاق میرسونند و آنی مونی در رو میبنده و قفل میکنه تا افراد مشکوک به بلعیدن انگشتر نتونند فرار کنند.

آنی مونی: چرا اینجوری شد؟
بارتی: به نظرم هر نگین انگشتر رو یه نفر قورت داده برای همین وقتی طلسمو به کار بردم همشون ریختن تو اتاق ...
آنی مونی: درود بر تو ... خوبه باز جای امیدواریه که میدونیم باید از کجا شروع کنیم !!!
بارتی: ایول .. نقشه من بود من خیلی باهوشم .. من خفنم .. من خدام ... سارا اوانز در پیش من پشیزی بیش نیست .. من الان هیجان زدم یکی منو بگیره ..
آنی مونی: من میگم باید یه راهی پیدا کنیم تا این ملت غذایی که خوردن رو دوباره به بیرون برگردونن!
بارتی: درود بر این ایده
آنی مونی: ایول .. نقشه من بود من خیلی باهوشم .. من خفنم .. من خدام ... سارا اوانز در پیش من پشیزی بیش نیست .. من الان هیجان زدم یکی منو بگیره ..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/10/2 19:28:12
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/10/2 19:32:31
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 2 دی 1386 02:59
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره بعد از ساعتها دسرآماده شده بود.
سرآشپز مونی سوت زنان دسر مخصوصش را در جامهای طلایی کشید.زنگ مخصوص غذا را در دست گرفت.
جلینگ...جلینگ..
ملت مرگخوار از اتاقها وراهروهای خانه ریدل به آشپزخانه سرازیر شدند.ظرف سه ثانیه کوچکترین اثری از دسر و ملت قحطی زده مرگخوار باقی نمانده بود.
بارتی کراوچ نفس نفس زنان خود را از زیر دست و پای مرگخواران بیرون کشید.
-اوه...وای...چی بود؟زلزله شد؟انگار یه گله گاو وحشی از روم رد شده.

آنی مونی در حالیکه ته مانده دسر را از ته دیگ میلیسید بارتی را از روی زمین بلند کرد.

-دیر کردی..هیچی نموند.
بارتی با عصبانیت ردایش را تکاند.
-کی دسر خواست بابا.منو ارباب فرستاده.گفت بپرسم انگشتری که داده بود نگیناشو عوض کنی چی شد.اون انگشتر مادرش بوده.بدون اون خوابش نمیبره.

آنی مونی با دستپاچگی به اطراف نگاه کرد.
-نگیناشو عوض کردم.همینجا بودا..چی شدپس؟هوم؟گذاشته بودم توی دیگ که گم نشه.

با شنیدن این حرف رنگ بارتی پرید.
-دیگ؟همون دیگی که توی دستته؟
آنی مونی به دیگ نگاه کرد.انگار امیدوار بود انگشتر هنوز در ته دیگ باشد ولی.....

-ای وای..انگشتر ارباب قاطی دسر شده و این مرگخوارای بوقی خوردنش.حالا چیکار کنیم؟
بارتی متفکرانه سر تکان داد.
-خوب...ما نمیدونیم کی انگشترو خورده.اول باید این موضوع رو کشف کنیم..و بعدشم که دو راه بیشتر نداریم.یا دل و روده طرفو پاره کنیم و انگشتر اربابو برداریم و یا منتظر بشیم که از راههای طبیعی...
-چی چیو راههای طبیعی..انگشتر ارباب هضم میشه.خراب میشه.هر طور شده باید فورا پیداش کنیم.

در آشپزخانه با صدای بلندی باز شد و بلیز که دو ظرف دسر نصیبش شده بود شاد و خندان ظرفهای دسر را روی میز گذاشت.

-بلیز؟؟؟چیزه..میگم که...
-چیه؟من چیکار کنم خوب.من میخواستم یه ظرف بردارم.رودولف هولم کرد دو تا برداشتم.

آنی مونی و بارتی به طرز خطرناکی به بلیز نزیک شدند.
-نه اونو نمیگم..میگم که تو هیچ احساس عجیب و غریبی در اعماق دلت نداری؟
بلیز که از رفتار آن دو وحشت زده شده بوددرحالیکه فحشهای رکیکی نثار روح دامبلدور میکرد بارتی را به عقب هل داد و دوان دوان از آشپزخانه خارج شد.

بارتی و آنی مونی مجبور بودند برای کشف حقیقت دست بکار شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 26 مهر 1386 18:20
نمایش جزئیات
آفلاین
هری لیوان ِ آب کدوحوایی (به قول خودتون رول هری پاتری ها!) رو روی میز میذاره و با لبخندی،در ابعاد ِ دونقطه دی به ریموس و سیریو نگاه میکنه.بعد هر سه با هم، قاه قاه! به ریش ِ لرد میخندند.

-من نمیدونم چرا فکر میکنم که همین الان...

بوم!
مقدار زیادی دود و گرد و خاک از سوی در به سمت اونا سرازیر میشه و این نشانه ی ورود مرگخواران به داخل قرار گاه ِ محفله. هری و سیریوس و ریموس که پشت ِ میز نشسته بودند همه به حالت شنبه ای! جیغ میکشند و پا به فرار میذارن.

-نه! نه! در نرید...!
- اکسیو سیریشو،هریو و این یارو!

هری و سیریوس و ریموس، که به طرز کاملا مضحکی به عقب کشیده میشدند، با حالت به لرد خیره شدند. ولدمورت جلوی هری نشست و گفت:

- جناب ِ پاتر..جناب ِ پاتر..من..من که از اولشم نمیخواستم به شما حمله کنم! من تحت ِ تاثیر ِ طلسم فرمان ِ بلاتریکس بودم!همه چیز تقصیر اونه.منو ببخشید!

- پاشو برو باب..فک کردی من نمیدونم!

- ولی من توبه کردم! من آدم خوبی شده ام!
- توبه ی گرگ مرگه!تو اون همه آدم کشتی!تکلیف اونا چیه؟

ولدمورت که دیگه کم کم ، به مرز ِ ترکیدن میرسه میگه:
-خب اونا رو الیاس بهم میگفت بکشم!

هری: تصویر تغییر اندازه داده شده
ولدمورت: تصویر تغییر اندازه داده شده

هری بالاخره با هزار زحمت اونا رو از قرار گاه ِ محفل بیرون میندازه و ولدمورت مجبور میشه برای حفظ آبروش با مرگخواراش به خانه ی ریدل برگردد...و از دیوار کمک بخواد.

شب و اون موقعا..

-پیست!

ولدمورت روی تختش غلتی میزنه و خرس عروسکی اش از دستش می افته.دوباره با اومدن ِ صدای ِ پیست، ولدمورت غلتی میزنه و بالاخره چشماشو باز میکنه. یکی از تابلوهایی که در تاریکی قرار داشته این صداهارو از خودش در میاورده. ولدمورت میره و بالشت ِ زیر سر ِ تابلو رو صاف میکنه و میخواد بخوابه که متوجه صدای پیست! ِ دیگه ای میشه..

- تام!منم...ماروولو...گوش کن..!تو نباید به اون دی..دیو...دیوا...!!

صدا قطع میشه و تام که در بهت(؟) و حیرت مونده به محلی که صدا ازش می اومده خیره میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 25 مهر 1386 17:30
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت سريع آپارات مي كنه و ميره. ديوار هم دوباره شروع مي كنه به خنديدن اينجوري كه يكدفعه گوشيش زنگ مي خوره.
- الو ؟
- سلام، ديوار . كارهايي كه بهت گفتم رو انجام دادي؟
- بله جناب پاتر . همونطور که گفته بودین . همه ی چیزهایی رو که باید می گفتم، گفتم .
پاتر : خوب شد ...(در اینجا صدای قه قهه های شیطانی اون پاتر نامرد میاد.)
در همین حال لرد در حال دویدنه تا بلکه به مرگخواراش برسه و مسئله رو براشون توضیح بده.
ناگهان فردی ارزشی ورزشی با نام همون مدیره وارد میشه.(از بردن نام همون مدیره معذوریم.)
همون مدیره با تأکید زیادی میگه : رول هری پاتری!!
ولدی که گیج و سرگردانه میگه: هان....
همون مدیره که کمی عصبی شده میگه : بابا رول هری پاتری.
ولدی باز هم گیج و سرگردان سر تکان می دهد و اینور و آنور را نگاه می کند و میگه : هان...(خودمونیم چه ولدی خنگی داریم یعنی دارن)
همون مدیره که از شدت عصبانیت رنگ صورتش قرمزتر از رنگ خون مرگخوارها شده بود میگه : بابا جان رول هری پاتری.یعنی اینکه شما باید به جای دویدن غیب شی و پیش اونها ظاهر شی.فهمیدی.
ولدی : حالا فهمیدم.
در همین لحظه ولدی چوب جادوییش رو در میاره ؛ غیب میشه و دم خونه دامبل ظاهر میشه.
ولدی همون لحظه که اونجا ظاهر میشه به این صورت درمیاد :
در اونجا بلیز و رودولف روی پله های بیرون خونه ی دامبلی نشسته بودن و در حال بازی نون بیار کباب ببر بودن . بلاتریکس و رابستن و آناکین هم داشتن گل یا پوچ بازی می کردن و ایوان و سامانتا و بارتی هم داشتن اسم فامیل بازی می کردن و بقیه مرگخوارهای گرامی هم غاز می چراندند.
ولدی (با توجه به شکلکهایی که کوییرل درست می کنه) چماق به دست اونجا وایساده ومیگه : شما اینجا چی کار می کنین؟
بلیز خنگ : خب معلومه فکر کردیم که شما دیوونه شدین و اومدیم از دامبلی بخوایم که یه راه حلی به ما بده .
ولدی با همون چماقه که تو دستشه می زنه تو سر بلیز و میگه : که اینطور...
بلیز هم از شدت بالای خشم ولدی با اصابت چماق به مخش در زمین فرو می رود.
بلاتریکس : نه ارباب اونطور که فکر می کنین نیس . این بلیز یه چیزی با خودش میگه .
ولدی که در حال قدم زدن بین مرگخوارها بود گفت : نخیر اتفاقا اونطور که فکر می کنم هست. (اینم از چماقه )
در همون حال رودولف میگه : ارباب از وقتی که اومدیم همش داریم زنگ رو می زنیم ولی کسی جواب نمیده .
ولدی یه دونه تو سر رودولف می زنه و اون هم تو زمین فرو میره.
ولدی : مرگخوارهای گلم حالا برین باسم پاتر رو بیارین تا ازش حلالیت بطلبم. خواهش می کنم.
ملت مرگخوار : چشم.
ولدی با همان حالت مهربان : چشمتون بی بلا. :angel:
ولدی که فهمیده بود همه این کارها زیر سر بلا بود به او گفت : ولی تو پیش من می مونی.
______________________
در همین لحظه تو محفل ققنوس :
هری که رو یه صندفلی نشسته و در حال نسکافه خوردنه و سیریوس و ریموس هم روبروش نشستن و دارن به حرفهای اون گوش فرا می دهند.
سیریوس با خنده میگه : تو چقدر بد جنسی هری ما نمی دونستیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من یه شبح و�
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 19 مهر 1386 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت در دستشويي رو مي شكنه و مي پره بيرون. داد ميزنه :
مرگخواران عزيز من .... اي من به قربان شما ... بريد اين هري پاترو واسه من بياريد.
بلاتريكس با تعجب مي پرسه : واسه چي سرورم؟
- مي خوام ازش حلاليت بطلبم.
همه اينشكلي ميشن :
- باز كه داريم منو نيگا مي كنين... برين ديگه ... يالّا ...
همه از تعجب و تفكر در ميان و به آهستگي به سمت در ميرن. وقتي مي رسن بيرون ، بلاتريكس درو مي بنده و اونو نفوذ ناپذير مي كنه و بعد مي گه حالا چي كار كنيم ؟
- خوب ابيد بريم پسره ( هري ) رو بياريم ديگه.
- واسه چي ؟
- خوب مگه نگفتين ارباب عاشق پسره شده ؟
- خودش گفت.
- خوب مي ريم مياريمش ديگه.
- خوب آخه اون نمياد.
- ما جادوگريم ناسلامتي.
- اونم جادوگره ناسلامتي. تازه محفلم پشتشه.
- حالا واسه اون يه فكري مي كنيم.
مرگخوارها دوباره به آهستگي به حركت درميان و به سمت در ميرن.
ولدمورت با خوشحالي به سمت صندليش مي ره و رو اون مي شينه.
- خوب ... وقتي هري جون اومد ديگه همه زيگيلام از بين ميره و بعدش من مي تونم با اصالت 100 درصد بزنم درجا بكشمش...
- ولي فكر نكنم بتوني...
ولدمورت با تعجب ( و به سرعت ) به سمت ديوار برمي گرده و ميگه :
- مگه تو ميتوني تو فكر منم بياي؟
- تو ميتوني بري تو مغر هري پاتر من نتونم بيام تو ذهن تو ؟
- ببين ديوار جان ... فكر و ذهن آدم يه وسيله شخصيه. تو مسواكتو ميدي من بزنم ؟ نمي دي ديگه. ديگه اينكارو نكنيا باشه؟
ديوار مثل بز اخفش سر تكون ميده و ميگه :
- حالا بگذريم. تو نمي توني اينكارو بكني.
ولدمورت كه تو فكر خودش بود با بي توجهي گفت :
- چرا ؟
ديوار كه ديد ولدمورت حواسش نيست گفت :
- آخه اگه هري رو بياري و ازش حلاليت بطلبي زيگيلات هيچوقت خوب نميشه.
وادمورت يكدفعه اي 3 متر مي پزه هوا بعد 2 متر مياد پايين. ( چون وسط را حواسشو جمع ميكنه و خودشو رو هوا معلق ميكنه ) ميشينه رو صندلي و داد مي زنه : چرا ؟
ديوار :
ولدمورت :
بعد ولدمورت ميگه :
- چرا مي خندي.
- آخه قيافت خيلي بانمك شده بود. ولي نگران نباش. شوخي كردم.
- آخه ديوار بوقي ... يعني چيز ... يعني ديوار خوشگل ... مگه من با تو شوخي دارم ؟
- نه من با تو شوخي دارم.
ولدمورت :
ديوار يكدفعه ميره تو حالت الياس و ميگه :
ببين ولدمورت ... با رفتارهايي كه تو كردي مرگخوارها فكر كردن تو عاشق هري شدي ... حالا هم رفتن پيش دامبلدور تا راه حل رو ازش بپرسن. اگه دامبلدور بفهمه ميره به همه همه چيزو ميگه.
- خوب حالا من چيكار كنم ؟
- تو بايد خودتو به اونا برسوني و جلوشونو بگيري.
ولدمورت سريع آپارات مي كنه و ميره. ديوار هم دوباره شروع مي كنه به خنديدن اينجوري كه يكدفعه گوشيش زنگ مي خوره.
- الو ؟
- سلام، ديوار . كارهايي كه بهت گفتم رو انجام دادي؟
- بله جناب ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فرق ما با ديوانه ها تو اينه كه ديوونه ها در اقليت اند.
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 13 مهر 1386 07:31
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه از پست گیدیون:

--------------------------------------------


دیوار به لرد: فردا جشن تولده لودوس! فهمیدی؟


لرد یه مقداری فکر میکنه واینا، بعد دوزاری اش می افته، خم میشه برش میداره.() بعد از مدتی فکر کردن لرد بالاخره متوجه میشه که باید چی کار بکنه...فردا جشن تولد ِ لودوی باباس!


-مردک ِ بوقی...یعنی..قربونت بشم الهی، من کجام شبیه لرد سیاهه؟آخه نگاه کن...لرد به اون خوشگلی، من بد قیافه رو با اون مقایسه میکنی!؟


ولدمورت در مغازه ی دوک های عسلی ایستاده و یه عالمه مواد شیرینی و از این چرت و پرت ها، با رنگ های متفاوت خریده.مردی که پشت پیشخوان ایستاده، دوباره با نگاه مشکوکی به لرد چشم میدوزه:

- حالا که اینقدر ازش تعریف میکنی، معلومه که مرگخوارشی!

-نه!...نه عزیز من..آخه کدوم مرگخواری میاد تو هاگزمید راس راس را میره؟

- !


و لرد، با قدرت فراوان خودش اون رو ساکت میکنه و با خرید یک عالمه خرت و پرت، از مغازه خارج میشه.درو با پاش میبنده و راه می افته.


خانه ی ریدل ها...

- هورا! تولدت مبارک..!تولدت مبااااااارکــــــــ! تولدت مــــــــــــــــبــــــــــــــــــااااااااااارررررررررکــــــــــــــــــــک!

ملت: تصویر تغییر اندازه داده شده


لرد بی هوا توی اتاقک ِ نقشه ریزی پریده بوده. ملت مرگخوار مشغول ِ نقشه ریزی برای به دام انداختن آلبوس بوده اند. لرد به سمت ِ لودو میره و اونو ماچ!(با تاکیید فراوان بخونید!) میکنه.

لودو ی بیچاره شب ِ تولدی از ترس سکته میزنه و لرد به سمت مرلینگاه میدوئه.وقتی خودشو توی اینه نگاه میکنه میبینه که یکی از زیگیلاش..از بین رفته!!با خوشحالی به سمت مرلینگاه اصلی میره!!


بیرون از مرلینگاه، لودو و بلاتریکس هرو با هم گریه میکنند و سرشون رو محکم روی میز میکوبند.


- من میدونم..من مطمئنم لرد واسه امون نقشه ریخته!!
- من میگم عاشق شده!


ملت به سمت بلیز برمیگردن. همه به نگاه های " یعنی عاشق کی؟" به هم خیره میشن. در همون لحظه لرد توی دستشویی فکری به ذهنش میرسه..به کسی که از همه بیشتر به اون ظلم کرده، باید دل اونو به دست بیاره شاید زیگیلاش همگی از بین برن!

لرد هم نام اون شخص رو فریاد میزنه:
- هری!!
ملت مرگخوار در فکر عشق لردو هری:



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 29 شهریور 1386 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
این پست جدیده!!!!!!!!!!!!!
........................................................................
در کلبه ی سرد و بیروح که از ان فقط در و پنجره هل باقی مانده بودند وتمام دیوارها در حال خرد شدن بودند صدای بیروح امد.لرد تنها و فقط با نجینی روی صندلی راحتی اش نشسته بود.
نوازش نجینی او را خوشحال میکرد .اما ناگهان فریاد کنان گفت:
-خیلی پرو شدی ها؟چند روزیه که فقط خوردی و خوابیدی ...برو چند تا محفلی رو بیار اینجا شکنجه بدیم ...برو دیگه...
ناگهان لرد چشمانش رادرشت کرد .حالتی غضبناک پیدا کرده بود .نجینی که از چشمان او ترسیده بود خسخس کنان انجا را ترک کرد.
لرد لباسی ساه و ردایی تازه و نو پوشیده که او را تا مقداری شاداب کرده بود .ردای سیاهش نشانی از باوقار شدن لرد را حکایت میکرد.
-لرد به سلامت باشه..اگه اشکالی نداره عرضی داشتم!!!
-باشهبیا تو ...ا تویی یاکسلی ...بیا تو..بیا...از دیدنت خوشحال شدم...
انگار واقعا همین واقعیت بود .زیرا ان چشمان درشت و خون الود ناگهان ریز و ارام شد.
-راستی از این قهوه ها مخوری...خیلی توپه...بهش میگن اسپرسو ...خیلی خوشمزه است!!!
لرد فنریر را صدا کرد که افتان و خیزان به صویشان میامد و دست وپایش حکایت موشی را داشت و لیباسش کثیفتر از همیشه.لرد درخواست کرد که دو قهوه برایشان بیاورد .بعد از اوردن قهوه و دور شدن فنریر یاکسلی لب به سخن گفت:
-لرد عرضی داشتم!!!مختصره...اگه اون...
-ببین من حواسم با تو ؟بگو....ا بگو دیگه...
لرد کم کم از کوره در رفت و حالت ان چشمان ریز نقش را به چشمان دیوانه کننده ای داد.
-چشم...چشم...میگم...چرا حالا عصبانی میشین؟باشه..
-راستی میخواستم بهت بگم که از این قهوه ها وا سه خودت ببر من که دیگه کارم شده قهوه خوری
-چشم ...بله...داشتم میگفتم...اگه ناراحت نمیشین ...میخوام بگم ....که...که بیشتر مرگخوارها دنبال خوشگذرونی ان.مثلا همین فنریر ...توی دهکده داشت به یه پسر 9 ساله اموزش تغییر شکل غیر مجاز میداد...اونا از همه چیز غافلن یه بار دیگه هم دیدمش داشت پشمک میزد تو رگ....
-لرد خندهای بلند اما شیطانی سر داد و گفت:
-راست میگی اما از اون بعیده تا حالا داشت ادم میکشت ولی حالا به یه بچه درس میده...به نظرم اگه بره هاگوارتز خوب رشدمیکنه
یاکسلی بهت زده بود که انگار طلسمی به او زده و به حدقه های چشمش برخورد کرده بود...اوفکر میکرد اگه این موضوع رو به او بگوید نه تنها عصبانی بلکهمتعجب نیز شود.
لرد ادامه داد:
-تازه میخواستم به تو بگم من وقتی 17 سالم بود به بچه ای 11 ساله طلسم مرگبار یاد دادم...تو کجای کاری...اما از پشمک خوریش عصبا نبی شدم؟بی وفا ما رو صدا نزد با هم بخوریم...اما اشکالی نداره منم یه روز که میخواستم برم برای کشتار اونو با خودم نمیبرم...
یاکسلی با حیرت گفت:شما ناراحت نشدین ...یعنی خوشحال شدین...
-معلومه که خوشحال شدم...مگه ادم وقتی به بچه اوزش میده تا یکی رو بکشه جالب نیست ...حالا اینا رو ول کن من دو سه نفر از محفلی ها رو میخوام بکشم ...میخواستم تو این کارو کنی.
لرد داخل جیبش را دست زد تا بفهمد کجا گذاشته است وقتی در سمت راست جیبش دستش را داخل برد ان وقت ان را قاپید و به او داد.
-با این که من از کشتار خوشم نمیاد...اما یه ذره سرگرمی اشکالی که نداره...دستور ...دستوره
راستی اگه میخواستین برین پشمک خوری بد نیست منم یه خبر بدبن.
-حتما ...حتما...حالا برو..برو دیگه ...ا برو
یاکسلی بهت زده از در خارج شد و ان مکان سرد و بی روح را با لرد تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هری ا
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 29 شهریور 1386 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
گرفتاری در کنا دریا
-لردی بیا بریم منو اذیت نکن تمام مرگخوارها به خاطر من موندن
یاکسلی با چنان صدایی حرف خود را ادامه داد که در ان فضا فقط او و لرد بودند که در حال گفتگو بودند.
-حالا چرا به خاطر تو
لرد برای مدتی تفکر به غاری رفت که سالها پیش ماروولو انجا میرفت .صدای در هم شکستن امواج و بوی نمک دریا لرد را شبیه به یک دریادار میکرد نه یک مرگخوار.
-خوب اگه نیای...مجبور میشم....
-چی...داری یا لرد حرف میزنی ها؟
-ببین عزیز من مرگخوار ها به من امید دارن که من تو رو بر گردونم تا شاید دوباره جمعمون جمع شه...من دوئل زیاد کردم...منظورمو که می فهمی
-اره ...تو هم میخوای چوبدستی روی لرد بکشی...اشکالی نداره فقط بدون کی تو رو تا اینجا رسونده...
-ب خدا اگه نیای یه با سر خودم یا...یا...تو میارما!!!
یاکسلی با افکار مغشوش خود بازی میکرد طوری که یکدفعه چوبدستی را دراورد و به سوی او نشانه رفت چشمانش را بست ولی قبل از ان لرد او را تحریک کرد که او را بکشد.
-لرد راستی به من نگفتی واسه چی اومدی اینجا...از بس که ادم کشتم دیوونه شدم....میخواستم با خودم خلوت کنم که تو رسیدی و منم....
لرد از زمانی که ادم کشتن را کنار گذاشته بود خیلی خوشحال و دوست داشتنی به نظر میرسید.
-استوپفای
ناگهان یاکسلی با چشمان بسته به سوی لرد طلسمی فرستاد.
-داشتی منو بیهوش میکردی !احمق...حالا خوب شد خورد به خورد به....
سنگی که طلسم به ان خورد ناگهان فرو ریخت.
-نه...بیا دیگه...کمک میخوام
-این اینجا چکار میکنه تو میخواستی منو بکشی یا دق مرگم کنی مگه نگفتم این رو نگو بیاد.
-لردی داشتیم اگه من نیام پس کی بیاد...
-لردی ببخش ...منو عفو کن
یاکسلی که همچنان دست لرد را گرفته بود طلب بخشش کرد.
-یاکسلی کمک میخوای ؟
-خوب معلومه ایگور.
-ان دو لرد را به بالا کشیدند سر و وضع ایگور تا حدودی بهتر از سر و وضع لرد بود...
-بچه ها من جونمو به شما مدیونم مخصوصا به تو یاکوایگور
-مگه نگفتم منو یاک صدا نکنید.
-ما داریم میایم.چی شده ؟....لرد اتفاقی افتاده میخوای برم پدر اونو در بیارم.
-بلیز صد دفعه نگفتم این جور صحبت کردن مناسب تو نیست
-چاکر لرد هم هستیم...
ناگهان ان 3 به بیرون جهیدند .غار منهدم شد .از وسط شکافته و بعد منفجر شد..
-این چی بود؟
یاکسلی با اضطراب به لرد نگاه میکرد .
-هیچی بابا ...این یکی از اون سیاه چال هایی بود که یادتونه لرد .
-لرد چی رو باید یادش باشه؟
یاکسلی این بار شکش به یقین تبدیل شد که او دیگر اعتمادی پیش لرد ندارد.ادامه داد:
-لرد من دیگه محرمتون نیستم...شدیم نامحرم اشکالی نداره...ما که رفتیم...
-ناراحت نشو فکر کردم این موضوع اون قدر ناچیزه که به خاطرش کاری نداری؟
-لردی ...میخوای نفلش کنم...
-یک بار دیگه این جوری حرف یزنی میکشمت.
لرد عصبانی شد و در همان حال نگاه وحشتناکی به بلیز کرد که میخواست از شدت ناراحتی گریه کند .
-شرمنده ...لرد...
لرد رویش را به سوی یاکسلی کرد و گفت:
-من زندانی هامو میاوردم اینجا .اینجا شکنجه گاه خوبی بود اخه هر 2 ساعت یه بار یک کمی کدازه از سوراخ ته
ان میزنه بیرون و اونا هم شکنجه و بعد ...
یاکسلی با خنده رویش را به طرف لرد کرد و ان3 در طول راه با هم گل گفتند و گل شنیدند.همه ی انها در طول راه دیگر از لرد نمیترسیدند زیرا او مهربان شده بود ...مهربان ..در طول حیاتش همه او را در خشم زیاد و یا مهربانی تصنعی و خده های و حشتناک میافتند.
وقتی انها با لرد همراه شدند همه با هم شعاری را سر دادند:
"اگر محفلی علیه ما بر قرار باشه نابود - ویران - بی ابرو میشه"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هری ا
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 28 شهریور 1386 02:49
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب ... ميخواين ببريمتون پيش متخصص پوست و مو ؟
- نه.
- ارباب ... مي خوايد بريم يه داروخونه اي يه چيزي براتون بگيريم ؟
- نه.
ارباب ...
ولدمورت فرياد ميزنه :
- نه ... آه ... مرگخواران عزيز دقت كنين لطفا ( همه اينشكلي مي شن : ) چرا اينجوري نيگاه مي كنين بزنم همتونو ...
ولدمورت به اينجاي حرفش كه مي رسه چشمش به ديوار ميافته.
- منظورم اينه كه ... بزنم همتونو ناز كنم ؟ ( اي ديوار بگم خدا چي كارت كنه ) داشتم مي گفتم مرگخواران عزيز دقت كنين ... من به علت خاصي نبايد از دست كسي عصبابشم. براي همين تصميم گرفتم كه شما رو با هم بفرستم مرخصي ( مرگخوار ها اينشكلي تر مي شن : ) نمي دونيد تو اين هوا چقدر تعطيلات مي چسبه. من هم دوست داشتم بيام ولي نمي شه. خوب حالا بريد خداحافظ.
ولدمورت درحالي كه خودشو رو صندليش مي ندازه جمله آخر رو ميگه. مرگخوارها هم كه داشتن از تعجب مي مردن به صف از در ميرن بيرون. وقتي مي رسن بيرون تازه پچ پچشون شروع مي شه :
- ديدين چي مي گفت ؟
- مي گفت چيه بي ادب ؟ مي فرمود.
- حالا تو زياد گير نده. ديدين چي فرمودن ؟
- نه من نديدم ، من شنيدم.
- خنده دار ... به نظر شما چش شده ؟
- چش شده نه بي ادب ! چشون شده.
-
- به نظر من بريم همون دكتر متخصص رو برداريم بياريم.
- باز شما نظر دادين جناب نابغه ؟ كدوم متخصصي حاضر مي شه بياد اينجا ؟
- بچه ها يه ديقه آروم باشين.
همه بر مي گردن بلاتريكس رو مي بينن كه گوششو چسبونده به در.
- چه خبره ؟
- چي داره مي گه ؟
- داره مي گه چيه بي ادب ؟ دارن مي فرمايند.
-
- بابا خفه مي شين يا نه ؟
- نه چون نمي تونيم نفس بكشيم زنده نمي مونيم.
- اگه حرف نزني همه فكر مي كنن لال شديا . يه وقت ساكت نشي.
- بابا چرا خون اصيلتونو كثيف مي كنين؟ بياين اينم گوش گسترشپذير كه از محفليا كش رفتيم.
- هورااا... بيارش اينجا ببينم.
بلاتريكس يكي از گوش ها را مي گيرد و از زير در رد مي كند بقيه نيز از او پيروي ميكنند.
- ديوار جان راحت شدي؟
- آره.
- فقط محض اطلاعت بگم اگه يه هفته ديگه نگي چي كار كنم مي زنم از وسط نصفت مي كنم. ( اه چزا قبلا به فكرم نرسيده بود )
ولدمورت به سرعت چوبدستي شو طرف ديوار مي گيره و ميگه :
- ديوار جان يا همين الان مي گي يا اينكه نصفت مي كنم.
- قبلا هم كه گفتم من بريزم سقف مييزه صقف بريزه حضرتعالي مر ميشي.
- چي مي شم ؟
- مر مي شي. يعني مرده مي شي.
ولدمورت به فكر فرو ميره.
- خوب اونو هم يه كاريش مي كنيم. يه ستون بزرگ دست مي كنم زير سقف.
ديوار رنگش ميشه عين گچ و شروع مي كنه به لرزيدن. كمكم قسمت هاي پايينيش داشته زدر مي شده كه يخ فكري به ذهنش مي رسه.
- باشه نصف كن منم نمي گم ولي اگه نتونستي بفهمي همه بهت مي خندن و مي گن نگاه كنيد لرد ولدمورت بي اصالت رو.
- نه ...نه...باشه بابا بازم صبر مي كنم. ديگه چي كار بايد بكنم تا ادم خوبي بشم ؟
- گوشتو بيار
مرگخوارها پشت در

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گيديون پريوت در 1386/6/29 2:07:45
فرق ما با ديوانه ها تو اينه كه ديوونه ها در اقليت اند.
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 24 شهریور 1386 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

ــ دینگ دینگ ! اصالت خون 24 درصد !
ــ چی ؟ امکان نداره !!...اه ! همین دیروز که صد در صد بود امروز چم شده ؟

ولدی از روی جسم ترازو مانندی به نام "اصالت سنج" پایین میاد و شروع میکنه با خودش حرف زدن : عــجــب ! همین دیروز شونصد نفرو کشتم پس اصالتم خفه ...تمرین لیسنینگ و اسپیکینگ مارزبونی هم دیروز کردم پس اصالتم مشکلی نداره ...یعنی چی شده ؟
ــ
ولدی به اطرافش نگاه میکنه و میگه : ها ؟ کدوم بوقی می خنده ؟ کی از جونش سیر شده ؟
ــ
ولدی چوبدستیشو درمیاره و با عصبانیت میگه : کیه ؟
ــ من دیوارم !
ولدی : ...اهم ! برای چی می خندیدی ؟ بزنم خوردت کنم ؟
دیوار : البته من اصلا این پیشنهادو نمی کنم بهت ، چون اگه منو خراب کنی سقف هم خراب میشه ، سقف خراب بشه تو هم خراب میشی ...ایول معادله !
ولدی : جواب منو ندادی ؟ واسه چی می خندیدی بهم ؟
دیوار : تو آینه تا به حال نیگا کردی .

ولدمورت وحشت کرد ، به اطرافش نگاه کردتا شاید در آن اتاق آینه ای پیدا کند .
این جا و آن جا از وسایل جادوی سیاه پر شده بود ، در و دیوار هم با عکس های سالازار و مارولو و نجینی و جینی و اینا و ساحره های صد در صد محجبه پر شده بود .

ولدی رو به دیوار : این جا که آینه نیست آخه !
دیوار :رول هری پاتری !!!
ولدی : واو .

ولدی چوبدستیشو تکون داد و آینه ای پدیدار شد ، آینه رو جلوی صورتش گرفت .
ولدی : جیــــــــــــــــــــــغ ! این زیگیل های سبز چیه رو صورتم ؟ واااای ! میگم چرا اصالت خونم افتاده پایین ها .
دیوار :
ولدی :

ــ چند ساعت بعد ــ
دیوار :
ولدی :

ــ چند ساعت بعد به توان 2 ــ
دیوار : چاره کارت پیش خودمه .
ولدی : باید چی کار کنم ؟
دیوار : آها ! باید تا یک هفته آدم خوبی بشی و به کسی زور نگی .
ولدی : این طوری که اصالت خونم صفر میشه !
دیوار : اصالت به مرور جبران میشه ، اما این زیگیل ها اگه تو این یک هفته درمان نشه تا ابد می مونن !

دوربین زوم میکنه روی ملت مرگخوار که پشت در اتاق لرد جمع شده و گوششونو به در چسبوندن .

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1386/6/24 22:26:53