لوکیشن بسته، تنگ و تُرُش(تاریکش هم بکنین کامل میشه)، هیولاهای جهنمی، ملت ترسیده (که البته طبق معمول به رگ هافلیشون برخورد و یهو تو شجاعت دست گریفی ها رو هم بستن) و اهریمن بدکاری که یه زمانی دوستشون بوده!
هوووووووم، به جز اون دو موردی که تو پرانتز گفتم، داستان کاملا مطابق با استاندارد های منه. دست سوژه دهنده (دنیس) و ادامه دهندگان (اِما، دورا، سامانتا و مرلین) درد نکنه که حسابی حال دادن.
خودمونیم ها، انگار هافلی ها فقط با جدی نویسی حال می کنن. هر چی هم می خوای سوژه طنز بده، عمرا نمی تونی این همه از بزرگای تالار رو یهو برگردونی و مجبورشون کنی بپستن (اِما دابز عزیز که خیلی وقته کم پیدان و سامانتا که دورادور ارادت داریم و پستاشون هم عالیه، اگه لودو و هلگا هم پیداشون شه که دیگه حسابی جمع جمعه. راستی به دانگ هم بگید بیاد بپسته.)
ببخشید که این همه چرت و پرت میگم. دست خودم نیست
---------------------------------------
سپس از در اتاق بيرون رفت...
درک سعی کرد خودش را از صندلی آزاد کند ولی تلاشش بیهوده بود. بدنش آزاد بود و می توانست حرکت کند ولی کمر و نشیمن گاهش به صندلی چسبیده بود و صندلی هم گویی که به کف قطار متصل باشد، کوچک ترین تکانی نمی خورد.
درک نگاهی به دور و برش انداخت. کوپه ای که با جادو بزرگ تر از اندازه عادی شده بود و توسط مرلین به آزمایشگاهی موقتی تبیدل شده بود برای تحقیق در مورد او. چوبدستش روی میزی که وسط اتاق قرار داشت، کنار کتابی که مرلین آن را می خواند، رها شده بود ولی تلاشش برای رسیدن به آن همان قدر موفق بود که تلاشش برای رها شدن از صندلی.
صدای زوزه خفیفی از طرف در به گوش درک رسید. درک سرش را چرخاند و مرلین را دید که توسط دو تا از سگ های عجیبش همراهی می شد و هر کدام از سگ ها، کسی را به دنبال خود روی زمین می کشیدند.
- با دانگ و دورا کاری نداشته باش، کثافت!
- ساکت شو و گرنه خودم ساکتت می کنم. لعنت به شما ها. چرا ویروسم رو شما هافلی ها عمل نمی کنه؟ ولی زیاد خوشحال نشو. بالاخره علتشو پیدا می کنم و اون وقت تو هم میشی سگ من و کفشمو لیس می زنی، درک جووون! آره، مرلین باید چیزی در این مورد نوشته باشه.
درک هراسان و گیج به مرلین خیره شد که دانگ و دورا را هم به صندلی بست. مرلین چه اش شده بود. به نظر می رسید که با خودش حرف می زند نه با درک و خودش را هم سوم شخص خطاب می کرد.
مرلین کتاب قطور کهنه ای را که کنار چوبدست درک بود، با عصبانیت باز کرد. جلد کتاب به چوبدست درک خورد و چوبدست بلافاصله جرقه ای زد و کتاب قدیمی را به آتش کشید، گویی که نفرت خود و صاحبش را از آن کتاب و صاحبش نمایش دهد.
مرلین با دیدن شعله های آتش که به سرعت مشغول خوردن کتاب بودند، فریادی وحشتزده کشید. با دست پاچگی به دنبال چوبدستش گشت و قبل از آنکه آتش را خاموش کند، آتش در میان کتاب سوراخ نسبتا بزرگی ایجاد کرده بود.
- ریپارو!
ولی کتاب ترمیم نشد. مرلین که گویی بدترین کابوسش به حقیقت پیوسته بود، چوبدست درک را با خشونت به طرفی پرت کرد و با چشمانی بی نهایت وحشتناک به درک خیره شد.
- لعنت به تو، عوضی! ...! این کتاب رو از جدم، مرلین کبیر، به ارث برده بودم. مرلین خودش اونو با مرکب جادویی نوشته. چوبدست لعنتی تو اونو آتیش زد و کتاب قابل تعمیر نیست.
درک متوجه شد که چند لحظه پیش، منظور مرلین خودش نبوده و از مرلین کبیر یاد می کرده است. ناگهان سوال های زیادی به ذهن درک هجوم آورد. آیا مرلین واقعا نواده مرلین کبیر بود؟ آیا کتابی که چوبدستش آتش زده بود، متعلق به مرلین کبیر بود؟ آیا مرلین در کتابش روش تبدیل کردن انسان ها به آن موجودات اهریمنی را نوشته بود؟ افکار درک با صدای غضب آلود مرلین پاره شد.
- حالا منم بلایی به سرت میارم که هیچ وقت یادت نره. کروشیو!
افسون به تمام سلول های عصبی درک فرمان داد تا پیام درد مخابره کنند. بدن درک به رعشه افتاد و جیغ های دردناکش با قژ قژی که بر اثر تکان های شدید بدنش از صندلی برمی خواست، دست به دست هم دادند تا دورا و دانگ را به هوش آورند.
ولی همه آنها کافی نبودند تا خشم مرلین را که به خاطر از دست دادن کتاب با ارزش جدش بود، آرام کنند. مرلین می خواست درک عذاب بکشد. می خواست درک را تا سر حد مرگ شکنجه کند. می خواست خشمش را تخلیه کند.
خشم مرلین سوار بر دردی بی حد و مرز درک را در هم شکست. درک جیغی دردناک سر داد. رعشه بدنش چنان شدید شد که صندلی شکست و درک، قبل از آن که به زمین بخورد، از هوش رفته بود.
اریکا و دنیس در حالی که چوبدست هایشان را آماده نگه داشته بودند، در طول راهرو می دویدند. پرده همه کوپه ها کشیده شده بود و آن ها از روی غریزه، از این که لازم نبود با آن چه درون کوپه ها بود، روبرو شوند، ممنون بودند. اریکا ایستاد و به جایی خیره شد که مطمئنا دفعه پیش، دانگ و دورا را دیده بودند ولی حالا فقط لکه های بزرگ خون را می دیدند و دو رد تازه ی خون که همان مسیری را که آمده بودند، برگشته بود.
لحظه ای به یکدیگر نگاه کردند و سپس دنیس بی هیچ حرفی، مسیری را که آمده بودند، به دنبال رد خون ها بازگشت. می دانست که این بار رد خون ها او را پیش دانگ و دورا خواهند برد.
----------------------------------------
ببخشید که طولانی شد (البته این دفعه واقعا فقط یه کم طولانی شد و علت طولانی به نظر رسیدنش، بوق هایی که قبل و بعد از رول زدم) فک کنم دیگه همه می دونن که من عادتمه طومار بنویسم. یه دو تا نکته هم راجع به پست توضیح بدم.
* مرلین توی یکی از دیالوگ هاش میگه که ویروس روی هافلی ها عمل نمی کنه. توجه کنین که این فقط دیالوگ مرلینه و ممکنه علت چیز دیگه ای باشه. در کل توجه داشته باشید که کدوم جمله تو دیالوگه، کدوم تو فکر یکی از شخصیت ها و ... .
* توجه کنین که مرلین بچه مدرسه ایه (نمی دونم قراره توی رول چجوری باشه، ولی ترجیحا سال پایینی مثلا دوم یا سوم) پس اونو با ولدمورت یا کس دیگه ای اشتباه نگیرین. اون فقط یه خورده بلند پرواز و از خودراضیه و یه کتاب قدیمی و خطرناک از مرلین کبیر داره و با استفاده از اون، کار های خطرناکی می کنه مثل ساختن همین ویروس. در ضمن اینا نظرات شخصی من نیست. اینا چیزهایی که از رول هایی که تا حالا زده شده، استنباط میشه.