- نویز ماکسیموس!
به جای اینکه صداهای مورد نظر گابی زیاد بشه فقط صدای بوق ماشین و خالی کردن بار و سر و صدای کارگرها توی گوشش رفت.
- ای بابا غلط کردم.
سایلنسیو! دوباره همه چی به حالت اول برگشت ولی هنوز نفهمیده بود اونا چی میگن. اینطوری فایده نداشت! باید اراده و قدرتش رو ثابت می کرد، ترس که نداشت. لولو خور خوره هم راه دفاع داره! با این قوت قلب، هر چی نیرو توی خودش سراغ داشت جمع کرد و به سمت اونها برگشت:
- چیه دارین دو ساعته پچ پچ می کنین؟
خانباجی ها با چادر جلوی دهنشون رو گرفته بود اما از لرزش های پارچه چادر و نگاه های تند و تیزی که به گابی و گاهی به هم دیگه مینداختن معلوم بود جلسه غیبت هنوز داغه! گابی که دیگه کاسه صبرش لبریز شده بود به یکیشون اشاره کرد که بیاد جلو و گفت:
- دارین غیبت منو می کنین؟
- ما؟ اوا مرلین به دور خواهر. شوما به این خوبی،خانومی!

-

اما یکی دیگه از خانباجی ها اومد جلو و اون یکی رو هل داد کنار و درست جلوی گابی ایستاد:
-آره آبجی! ما با این قضیه مشکل داریم.
- کدوم قضیه؟
- اون شوهر بی دست و پات عرضه نداشت واسه من هم از اون پارچه های گل من گلی جور کنه؟
- پارچه؟

- همونایی که سوارش شدن و پرواز کردن!
- آهان!
قالیچه پرنده رو میگی. بابا همونم به زور گیر آورد بدبخت! الانه خیلی کمیاب شده. - اون وقت ما باید عین این موگل ها پیاده راه بیفتیم توی خیابون. خودتو نبین کتونی پوشیدی! ماها همه کفش پاشنه بلند پا کردیم!
گابی که مونده بود چیکار کنه مشغول فکر کردن شد. بدون اینا نمی تونست ماموریتش رو انجام بده و کلی راه تا خونه لسترانج ها بود. توی این فکر ها بود که صدای فریاد آشنایی اون رو از تفکراتش در آورد:
صدای فریاد: همی مگر مرلین ترا آرشاد نماید.
گابی: شما هم شنیدین؟ از کجا بود؟
خانباجی: از بالای همین ساختمون متروکه بود.
گابی: سفر ما به پایان رسید! همه با هم برای نجات وزیر میریم بالا!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



خب وقتی نمیتونی فرق آدمو از خرس تشخیص بدی و اینا .. 
)
به رفیقش نگاه میکنه . کالین هم که تازه متوجه قضایا شده فریاد میزنه که آقا من وزیرم و اینا ! 
برين بيرون ببينم ! اين چه وضعشه ؟ من بايد با رودلف حرف بزنم
من گفتم فاطی برو چراغو روشن کن چرا همه با هم حمله کردین؟
به این حالت
در اومد .



از اتاق خارج شد.
و به سمت زن همساده رفت و به حرف زدن ادامه داد .

! شاخ در آورده بود . 