- : هاهاهاها حرف می زنی یا بیشترنوازشت کنم عزیزم هاها .
-: بلاتریکس بس کن دیگه ، مثل این که چند نفر دارن میان این طرف
بلا :خیالاتی شدی ، چیه نکنه فکرکردی رفقای این بد بختن که اومدن نجاتش بدن .
- :آره آره ، فکر کنم ، به نظرم امد که یکیشون سورورس اسنیپه .
بلا:اسنیپ اون خائن پست و می گی ؟
صورت بلاتریکس از خشونت قرمز شد طوری که اگه سکتم سپپرا هم بهش می خورد خونش در نمی یومد .
در نور نقره ای رنگ ماه که بر چمن زارها و درختان بیرون از قرارگاه مرگ خواران می تابید چند نفر با چوبدستی های کشیده و لباس های آغشته به خاک و چهره های زخمی ، نزدیک قرارگاه شده بودند. یکی از آن ها می خواست داخل برود که اسنیپ فریاد زد :
- نه جیمز الآن نه ، الآن وقتش نیست ما باید . . .
: چرا نه پرفسور؟ برادر من الآن این تو زندانیه و از کجا معلوم که شکنجه اش نمی دهند من هر چه زودتر باید بروم و نجاتش بدهم .
: دامبلدور گفت که همه با هم بریم و منظورش این بود که هماهنگ باشیم و مسئولیت شما رو هم به عهده ی من گذاشته تازه همه ی ما دلمون می خواد که آل زودتر نجات پیدا کنه .
سارا : جیمز اسنیپ راست می گه الآن که وقتش نیست . ما باید صبر کنیم تا هوگو موقعیت رو بررسی کند و
اسنیپ : گفتی هوگو .من اصلاً از اول مامورت هوگو رو ندیدم . هوگو کجاست ؟
در همان لحظه پسری لاغر اندام با موهای پریشان نزدیک اسنیپ آمد باز تاب نور ماه در عینک گردش باعث می شد چشم هایش معلوم نباشد . لباس هایش خاکی بود و می شد فهمید که چند ساعتی بر روی زمین نشسته .
آرام پشت اسنیپ رو زد .
اسنیپ چوبدستیش را کشید و با قیافه ای شوکه شده به طرف او برگشت .
: آروم باشید پرفسور نگران نباشید منم ، هوگو
: هیچ معلومه کجایی پسرک نادان ؟ چه کار کردی ؟ چه خبرا؟
هوگو: پرفسور من اینجا بودم و داشتم موقعیت رو بررسی می کردم حدود 10 تا12تا مرگ خوار داخل این عمارت هستند . از سه راه ورودی برای داخل شدن فقط در پشتی رو می توان استفاده کرد. از قرار معلوم بلاتریکس و آل اینجان و داشت آل رو شکنجه می داد که دیگه هیچ صدایی نیومد فکر کنم که فهمیدن شما اینجایین .
اسنیپ رو به بقیه کرد و گفت : شنیدید که چی گفت! گفت باید از در پشت داخل بریم . جیمز تو همین جا بمون و مواظب باش و ...
جیمز در حالی که داشت اشکارا گریه می کرد گفت : نه پرفسور منم باید بیام شنیدی که برادرم رو دارن شنکجه می دن اون وقت من همین جا بمونم و منتظر باشم که شاید چند تا از مرگ خوارا اومدن بیرون و منم خلع سلاحشون کنم .
اسنیپ : باشه تو هم با ما بیا ولی باید قول بدی که کارهارو خراب نکنی .
همگی به سمت قسمت جنوبی عمارت دویدند . وقتی رسیدند در قفل بود .
اسنیپ : هوگو تو که گفتی می شه رفت داخل .
هوگو : آره فقط کافبه که قفلو باز کنید .
آلیشا :آلاهومورا . راست می گه در باز شد . بریم داخل .
چند دقیقه آن ها در چارچوب در این پا و آن پا کردند تا چشمهایشان به تاریکی عادت کند بعد داخل قرار گاه
شدند. نور آبی رنگی در داخل حکم رانی می کرد .
جیمز و اسنیپ داشتند به طرف پایین می رفتند . هوگو و سارا هم داشتند به طرف سالن می رفتند . آلیشا و ویولت و آلفرد در جاهای دیگر مستقر شده بودند .
هوگو :سارا پشت سرت رو ... . استیوپفای .
سارا که با قیافه ی ترسان رو ی پاشینه ی پا چرخیده بود بر اثر برخورد طلسم هوگو به آن مرگ خوار نزدیک بود مرگ خوار روی سارا بیفتد .
:هوگو دستت درد نکند .
در همان لحضه همه با صدای داد جیمز به طرف پایین دویدند .
جنگی میان همه در گرفته بود اسنیپ همان طور که داشت با یک دست جیمز بیهوش رو به جایی می برد که سنگر بگیرند با آن دست نیز داشت با بلا می جنگید .
طلسم ها همین طور داشتند در هوا پرواز می کردند .
-:اکپلیارموس
:آواکدوارا
:استیپفای
: سکتوم سمپرا
: پروتگو
هوگو:آلیشا تو برو پیش جیمز . جیمز در خطره برو ببین چشه ؟
اسنیپ : سارا من می خوام برم جلو تو پشت بانیم کن هوگو تو هم با من بیا .
: هاها ها اسنیپ و نگاه گیر کرده با چندتا بچه اومده پیش من
اسنیپ برام کادو آوردی که ببخشــــــــمـــــــــــت .
: نه برات طلسم آوردم .
: سکتوم سمپرا
: آه دیگه از این وردای ساده استفاده نکن .
بلا: آوا....
سارا:اکسپلیارموس .
بلاتریکس در همان لحظه خلع سلاح شد و با چهره ای عصبانی و انزجارآور داشت سارا رو نگاه می کرد فکرش هم نمی کرد که خلع سلاح بشه .
هوگو با گفتن وردی طنابی از چوبدستیش بر دور بلا انداخت و او را دستگیر کرد .
بلا داشت از عصبانیت آتیش می گرفت .اسنیپ و آلیشا داشتند دنبال آل می گشتند ولی هیچ اثری از آل نبود .
جیمز تازه به هوش آمده بود و با حیرت و عصبانیت داشت بلا رو نگاه می کرد .
اسنیپ پیش بلا اومد و گفت : بگو آل کجاست می گی یا نه؟؟
شاید هم دوست داری ذهن خونی کنم .
: تو هیچ قلتی نمی تونی بکنی خفاش پیر !!
: حالا می بینی .
اسنیپ داشت یک دور دیگه امارت رو می گشت و می خواست پیامی برای دامبلدور بفرسته . دیگر نزدیک های صبح بود و خبری از نور آبی رنگ حکم فرما در اتاق نبود .
بلاتریکس مانند دیوانه ها می خندید وبا خنده های اون گریه جیمز و خشمش نسبت به او بیشتر می شد .
بعد اسنیپ آمد درحالی که چهره اش معلوم نبود به بقیه گفت :
دامبلدور رد تازه ای از آل پیدا کرده .
آنلاینها
19 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
خانهی 13 پورتلند
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: خانه ی 13 پورتلند
Re: خانه ی 13 پورتلند
Re: خانه ی 13 پورتلند
Re: خانه ی 13 پورتلند
Re: خانه ی 13 پورتلند
Re: خانه ی 13 پورتلند
Re: خانه ی 13 پورتلند
Re: خانه ی 13 پورتلند
Re: خانه ی 13 پورتلند
Re: خانه ی 13 پورتلند
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


چه چشمايي!!!! 

.. الانم اعتراضی ندارم. از شما و همه ی بچه های ارتش هم عذر خواهی می کنم اگر کارم ناشیانه بود....