== خوابگاه مختلط هافلپاف ==
- واي... چقدر سرده هوا!!! ووووي!! خررررررررر.... پففففففففف!
- واي نه ديگه اين سري خيلي سرده! لودو جان اين پتوت رو من قرض ميگيرم! مرسي!
== صبح آن روز! ==
- هووووووووووي....
- هاييييييييييي....
- وااااي.......
- آيييييييييي.....
ملت هافلي يكي يكي از خواب بيدار ميشوند!
(شفاف سازي: صداهايي كه در بالا شنيديد مربوط به زنگ موبايل بكس تالار ميباشه! زد و خورد چيه! بد آموزي داره!!)
در اين ميان آلبوس پاتر ِ تازه وارد و جوز گير كه زودتر از بقيه پاشده، فريادي ميزنه كه همه يه لحظه فكر ميكنن قاره ي آمريكا رو كشف كرده:
- بچه ها بيايد لودو رو ببنيد. بيايد! بيايد! بنده خدا يخ بسته! ببنيد مثل جن خونگي اي كه بزاري تو فريز شده قيافش! مرتيكه ي مچاله!!

ملت:

دانگ: عجب روز خوبي! واي لودو متشكرم. چقدر پتوت گرم بود. واي خداي من... روزي كه با قيافه ي نكره ي لودو شروع شه خيلي حال ميده. جاان!

و ملت پس از دقايقي هر هر و كركر به حالت مزحك لودو كه قنديل بسته و روي تخت مچاله شده، به سمت سرسراي عمومي براي تناول صبحانه حمله ور شدند!
-- يك ساعت بعد --
لودو از خواب بيدار شده!
صدايش همچون خروس ِ همسايه ي ماگلاشان شده بود!
چقدر هم از آن خروس متنفر بود!! چرا كه هميشه صداي نكره اش در صبح گاهان ِ تعطيلات كريسمس كه لودو دلش ميخواست تا لنگ ظهر بخوابه بلند بود!
هر كدام از لعضه هايش به قاعده ي يك هندوانه شده بود و سنگيني ميكرد.
چقدر دنيا كسل كننده شده بود! لودو به شدت سرماخورده بود!
" گياهان شفابخش نوشته ي پروفسور پومانا اسپروات - دكتراي گياه شناسي از كالج ِ جادويي ِ به تو هيچ ربطي نداره!"
دقايقي بعد كتابي با اين عنوان و متعلقات در دستان لودو ورق ميخورد!
== شب هنگام ==
لودو با لباس هاي مشكي رنگ به همراه نقاب و... خلاصه چهره اي خفن و دستمال پيچ! شبيه نينجا ها در محوطه ي هاگوارتز به چپ و راست ميجهد!
وارد گلخانه ي هاگوارتز شده و ساعتي بعد با مشتي گياه ِ ربوده شده به تالار باز ميگردد.
اين عمليات ِ محقر العقول با حركات و صحنه هاي ژانگولر و خنفي همراه بوده است كه تجسم آنها را بخود شما واگذار ميكنيم!

-- خوابگاه مختلط هافلپاف --
آلبوس پاتر: لودو اينا چيه؟؟
لودو: ...
و به اين حالت

به سمت تخت خود ميرود!
آلبوس پاتر: لودو اينا چيه تو دستت؟؟
لودو: تو چرا بيداري؟ ها؟ ها؟ ها؟

اين وقت شب بچه بايد خواب باشه!
آلبوس: لودو اينا چيه؟؟
لودو:

برو بخواب آلبوس!
-- نيم ساعت بعد! --
- لودو لودو... لودو پاشو... لودو...
لودو- ها؟ چيه؟ چي شده؟؟؟ بابا اونا گياه داروييه... واسه سرماخودگيم اوردم... بزار بخوابم جون بابات!

- بابا گياه دارويي چيه؟ بابام چيه!!
- اريكا! بابام چيه نه! بابام كيه! ياد بگير اينا رو.

- دنيس توام وقت گير اوردي... بابا لودو پاشو ببين اين آلبوس چش شده!
ناگهان لودو از ترس هري كه پسرش را به وي سپرده بود و ماهيانه به او نامه مينوشت و متذكر ميشد كه مواظب پسرش در تالار هافپاف باشد و شما كه غريبه نيستي بزار اينم بگم ديگه ماهيانه مبلغي هم به عنوان شارژ نگهداري از آلبوس به وي پرداخت ميكرد از خواب ميپره و شق و رق همچون دسته ي بيل! روي تخت مي ايستد و از آنجا كه لودو از بچگي شانس نداشت به علت ارتفاق زياد ِ قد! (مرتيكه ي ديلاق!) سرش به سقف كوفتيده ميگردد!

سپس در حالي كه از شدت ضربه اشك در چشمانش جمع شده همچون ديده بانان كشتي دست بر پيشاني مينهد و اطراف را به دقت ميكاود...
لودو: پس كو؟؟ كوشش آلبوس جونم؟ چش شده گوشه ي تنم؟؟ واي اريكا!!! بدبخت شدم؟؟!

- ايناهاش!
و لودو نظاره گر موجودي ملتهب! با پوستي قرمز رنگ و پر جوش، همراه با تاول هايي چركين كه خون-آبه از آنها جاري بود و بدنش به شدت ميلرزيد و چهره اش بي شباهت به آلبوس پاتر نبود؛ در كنار تختش بود.
قسمتهايي از برگهاي گياهي كه لودو براي خود آورده بود نيز در كنار لب او به چشم ميخورد.
- ايـ... ايـ.... اين... واااي! گياه رو اشتباه برداشتم انگار!! اگه... اگه... اگه خووو...خوووودم ميخوردم چي؟! ووووووووووي!
و لودو بيهوش از تخت سقوط كرده و با مغز بر سنگفرش ِ خوابگاه فرود آمد!
== درمانگاه مدرسه ==
مادام پامفري: قُرقُرقُر.... زِر زِر زِر... قُرقُرقُر.... زِر زِر زِر...

ملت گوشاشون رو گرفته بودن تا قر قر هاي مادام پامفري رو نشنون!
لودو از نگراني ناخن هايش را ميجويد!! (قسمت اعظم نگراني لودو از اين بود كه اگر خود وي اين گياه رو ميخورد چه بلايي سرش ميومد؟!

)
آلبوس زير دست مادام پامفري و تحت چند طلسم قرار داشت!
پامفري: نخير! اين اينطوري درست نميشه... گياه سمي خورده!
لودو: خوب منم يه ساعته دارم ميگم گياه خورده!
پامفري: چرا زودتر نگفتي تو؟!
لودو: بابا به خدا يه ساعته دارم ميگم كه!!
پامفري: مردك بي مسئوليت! بايد دامبلدور... نه! چيز! اسپروات رو صدا بزنيد بياد. زود! نه... چيز! نميخواد! خودم يه پاترونوس واسش ميرفستم!

== روز بعد ==
امروز پس از چندين روز بارندگي ِ مستمر تشعشعات خورشيد از فراز سقف جادويي سرسراي بزرگ به داخل ميدويد.
ملت ِ چهار رنگ همگي سر ميزهاي خود براي صرف نهار نشسته بودند.
همچون هميشه همهمه و صداي بهم خوردن ظرف و كاسه و بشقاب و قاشق به پا بود!
در ساعت مقرر مطابق معمول انواع و اقسام جغد و جك و جونور از پنجره ها به داخل هجوم آوردن و به در و ديوار و ميز و صندلي كوبيده شدند و عده اي نيز سالم بر روي ميزها فرود آمدند!
-- سر ميز ملت هافل --
جغدي بنفش رنگ روي ميز فرود مياد!
دنيس: لودو چرا جغدت اين رنگيه!!
لودو: اين جغد من نيست! من كه جغد ندارم اصلآ!!
درك: به تو مربوط نيست دنيس! لابد دوست داشتم رنگش كنم! چيه؟ حسوديت ميشه استعداد نقاشي نداري؟!
دنيس: خوب بابا! وحشي!!

ميگم لودو چرا جغد درك عليرضا رو به چنگول گرفته؟!
لودو كه تا اين لحظه متوجه حضور گوركن جيگرش بين چنگول هاي جغد درك نشده بود. به سرعت عليرضا رو از روي ميز برداشت و نوازش كنان به آغوش ماليد!!
لودو: نميدونم والا!!! آها... ميدوني... من جغد ندارم! عليرضا رو گذاشتم تو جغد خونه، بهش گفتم نامه هام رو يه جوري به دستم برسونه ديگه! خودش كارشو خوب بلده!

سپس عليرضا رو بوسيد و نامه اي رو از دستش گرفت!
ناگهان سرسراي عمومي ميتركه!!!
نه اشتباه نكنيد اين يك واقعه ي ژانگولر نيست! بلكه اين صداي هري پاتره كه فرياد كشان از نامه خارج ميشه!
-

لودو بگمن! شما به علت سهلنگاري در نگهداري از فرزند برومند انقلاب! نه چيز... فرزند من! از همين لحظه به مدت نامحدودي بلاك ميشيد! و همينطور شما به علت دستبرد شبانه به گلخانه ي هاگوارتز به مدت نامحدودي بلاك ميشيد! آها اينو گفته بودم! خوب پس چيز ميكنيم... به مدت نامحدودي چيز ميشيد... مممم... آها ممنون كوييرل جان! به مدت نامحدودي اگه با شناسه ي ديگه اي هم بيايد بخوايد عضو شيد ما چون گولاخيم ميفهميم و باز دوباره بلاك ميشيد!
تمام ملت ِ چهار رنگ در اين لحظه ي تاريخي دارن به لودو نگاه ميكنند و لودو به رنگ پرچم گشور لبنان در مياد!

سكوت همه جا را فرا ميگيرد... رفته رفته همه چيز سياه ميشود!
كه يهو باز همه جا روشن ميشه!!!
نامه پت پتي ميكنه و ادامه ميده:
- البته خبر دادن الان كه بچم حالش خوب شده! ميخوام به اسپروات... نه چيز! به دامبل دسترسي مديريتي بدم به خاطر نجات بچم! پس تا دو روز ديگه شناسه ي تو باز ميشه! البته قول ميدم!!

پايان!