جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  67 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  144 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  334 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 27 دی 1386 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
== خوابگاه مختلط هافلپاف ==

- واي... چقدر سرده هوا!!! ووووي!! خررررررررر.... پففففففففف!

- واي نه ديگه اين سري خيلي سرده! لودو جان اين پتوت رو من قرض ميگيرم! مرسي!


== صبح آن روز! ==

- هووووووووووي....
- هاييييييييييي....
- وااااي.......
- آيييييييييي.....

ملت هافلي يكي يكي از خواب بيدار ميشوند!
(شفاف سازي: صداهايي كه در بالا شنيديد مربوط به زنگ موبايل بكس تالار ميباشه! زد و خورد چيه! بد آموزي داره!!)

در اين ميان آلبوس پاتر ِ تازه وارد و جوز گير كه زودتر از بقيه پاشده، فريادي ميزنه كه همه يه لحظه فكر ميكنن قاره ي آمريكا رو كشف كرده:
- بچه ها بيايد لودو رو ببنيد. بيايد! بيايد! بنده خدا يخ بسته! ببنيد مثل جن خونگي اي كه بزاري تو فريز شده قيافش! مرتيكه ي مچاله!!
ملت:

دانگ: عجب روز خوبي! واي لودو متشكرم. چقدر پتوت گرم بود. واي خداي من... روزي كه با قيافه ي نكره ي لودو شروع شه خيلي حال ميده. جاان!

و ملت پس از دقايقي هر هر و كركر به حالت مزحك لودو كه قنديل بسته و روي تخت مچاله شده، به سمت سرسراي عمومي براي تناول صبحانه حمله ور شدند!


-- يك ساعت بعد --

لودو از خواب بيدار شده!
صدايش همچون خروس ِ همسايه ي ماگلاشان شده بود!
چقدر هم از آن خروس متنفر بود!! چرا كه هميشه صداي نكره اش در صبح گاهان ِ تعطيلات كريسمس كه لودو دلش ميخواست تا لنگ ظهر بخوابه بلند بود!
هر كدام از لعضه هايش به قاعده ي يك هندوانه شده بود و سنگيني ميكرد.
چقدر دنيا كسل كننده شده بود! لودو به شدت سرماخورده بود!


" گياهان شفابخش نوشته ي پروفسور پومانا اسپروات - دكتراي گياه شناسي از كالج ِ جادويي ِ به تو هيچ ربطي نداره!"
دقايقي بعد كتابي با اين عنوان و متعلقات در دستان لودو ورق ميخورد!


== شب هنگام ==

لودو با لباس هاي مشكي رنگ به همراه نقاب و... خلاصه چهره اي خفن و دستمال پيچ! شبيه نينجا ها در محوطه ي هاگوارتز به چپ و راست ميجهد!
وارد گلخانه ي هاگوارتز شده و ساعتي بعد با مشتي گياه ِ ربوده شده به تالار باز ميگردد.

اين عمليات ِ محقر العقول با حركات و صحنه هاي ژانگولر و خنفي همراه بوده است كه تجسم آنها را بخود شما واگذار ميكنيم!


-- خوابگاه مختلط هافلپاف --

آلبوس پاتر: لودو اينا چيه؟؟
لودو: ...
و به اين حالت به سمت تخت خود ميرود!
آلبوس پاتر: لودو اينا چيه تو دستت؟؟
لودو: تو چرا بيداري؟ ها؟ ها؟ ها؟ اين وقت شب بچه بايد خواب باشه!
آلبوس: لودو اينا چيه؟؟
لودو: برو بخواب آلبوس!


-- نيم ساعت بعد! --

- لودو لودو... لودو پاشو... لودو... لودو
- ها؟ چيه؟ چي شده؟؟؟ بابا اونا گياه داروييه... واسه سرماخودگيم اوردم... بزار بخوابم جون بابات!
- بابا گياه دارويي چيه؟ بابام چيه!!
- اريكا! بابام چيه نه! بابام كيه! ياد بگير اينا رو.
- دنيس توام وقت گير اوردي... بابا لودو پاشو ببين اين آلبوس چش شده!
ناگهان لودو از ترس هري كه پسرش را به وي سپرده بود و ماهيانه به او نامه مينوشت و متذكر ميشد كه مواظب پسرش در تالار هافپاف باشد و شما كه غريبه نيستي بزار اينم بگم ديگه ماهيانه مبلغي هم به عنوان شارژ نگهداري از آلبوس به وي پرداخت ميكرد از خواب ميپره و شق و رق همچون دسته ي بيل! روي تخت مي ايستد و از آنجا كه لودو از بچگي شانس نداشت به علت ارتفاق زياد ِ قد! (مرتيكه ي ديلاق!) سرش به سقف كوفتيده ميگردد!
سپس در حالي كه از شدت ضربه اشك در چشمانش جمع شده همچون ديده بانان كشتي دست بر پيشاني مينهد و اطراف را به دقت ميكاود...
لودو: پس كو؟؟ كوشش آلبوس جونم؟ چش شده گوشه ي تنم؟؟ واي اريكا!!! بدبخت شدم؟؟!
- ايناهاش!
و لودو نظاره گر موجودي ملتهب! با پوستي قرمز رنگ و پر جوش، همراه با تاول هايي چركين كه خون-آبه از آنها جاري بود و بدنش به شدت ميلرزيد و چهره اش بي شباهت به آلبوس پاتر نبود؛ در كنار تختش بود.
قسمتهايي از برگهاي گياهي كه لودو براي خود آورده بود نيز در كنار لب او به چشم ميخورد.
- ايـ... ايـ.... اين... واااي! گياه رو اشتباه برداشتم انگار!! اگه... اگه... اگه خووو...خوووودم ميخوردم چي؟! ووووووووووي!
و لودو بيهوش از تخت سقوط كرده و با مغز بر سنگفرش ِ خوابگاه فرود آمد!


== درمانگاه مدرسه ==
مادام پامفري: قُرقُرقُر.... زِر زِر زِر... قُرقُرقُر.... زِر زِر زِر...
ملت گوشاشون رو گرفته بودن تا قر قر هاي مادام پامفري رو نشنون!

لودو از نگراني ناخن هايش را ميجويد!! (قسمت اعظم نگراني لودو از اين بود كه اگر خود وي اين گياه رو ميخورد چه بلايي سرش ميومد؟! )
آلبوس زير دست مادام پامفري و تحت چند طلسم قرار داشت!

پامفري: نخير! اين اينطوري درست نميشه... گياه سمي خورده!
لودو: خوب منم يه ساعته دارم ميگم گياه خورده!
پامفري: چرا زودتر نگفتي تو؟!
لودو: بابا به خدا يه ساعته دارم ميگم كه!!
پامفري: مردك بي مسئوليت! بايد دامبلدور... نه! چيز! اسپروات رو صدا بزنيد بياد. زود! نه... چيز! نميخواد! خودم يه پاترونوس واسش ميرفستم!


== روز بعد ==

امروز پس از چندين روز بارندگي ِ مستمر تشعشعات خورشيد از فراز سقف جادويي سرسراي بزرگ به داخل ميدويد.
ملت ِ چهار رنگ همگي سر ميزهاي خود براي صرف نهار نشسته بودند.
همچون هميشه همهمه و صداي بهم خوردن ظرف و كاسه و بشقاب و قاشق به پا بود!

در ساعت مقرر مطابق معمول انواع و اقسام جغد و جك و جونور از پنجره ها به داخل هجوم آوردن و به در و ديوار و ميز و صندلي كوبيده شدند و عده اي نيز سالم بر روي ميزها فرود آمدند!

-- سر ميز ملت هافل --
جغدي بنفش رنگ روي ميز فرود مياد!
دنيس: لودو چرا جغدت اين رنگيه!!
لودو: اين جغد من نيست! من كه جغد ندارم اصلآ!!
درك: به تو مربوط نيست دنيس! لابد دوست داشتم رنگش كنم! چيه؟ حسوديت ميشه استعداد نقاشي نداري؟!
دنيس: خوب بابا! وحشي!! ميگم لودو چرا جغد درك عليرضا رو به چنگول گرفته؟!
لودو كه تا اين لحظه متوجه حضور گوركن جيگرش بين چنگول هاي جغد درك نشده بود. به سرعت عليرضا رو از روي ميز برداشت و نوازش كنان به آغوش ماليد!!
لودو: نميدونم والا!!! آها... ميدوني... من جغد ندارم! عليرضا رو گذاشتم تو جغد خونه، بهش گفتم نامه هام رو يه جوري به دستم برسونه ديگه! خودش كارشو خوب بلده!
سپس عليرضا رو بوسيد و نامه اي رو از دستش گرفت!

ناگهان سرسراي عمومي ميتركه!!!
نه اشتباه نكنيد اين يك واقعه ي ژانگولر نيست! بلكه اين صداي هري پاتره كه فرياد كشان از نامه خارج ميشه!

- لودو بگمن! شما به علت سهلنگاري در نگهداري از فرزند برومند انقلاب! نه چيز... فرزند من! از همين لحظه به مدت نامحدودي بلاك ميشيد! و همينطور شما به علت دستبرد شبانه به گلخانه ي هاگوارتز به مدت نامحدودي بلاك ميشيد! آها اينو گفته بودم! خوب پس چيز ميكنيم... به مدت نامحدودي چيز ميشيد... مممم... آها ممنون كوييرل جان! به مدت نامحدودي اگه با شناسه ي ديگه اي هم بيايد بخوايد عضو شيد ما چون گولاخيم ميفهميم و باز دوباره بلاك ميشيد!

تمام ملت ِ چهار رنگ در اين لحظه ي تاريخي دارن به لودو نگاه ميكنند و لودو به رنگ پرچم گشور لبنان در مياد!
سكوت همه جا را فرا ميگيرد... رفته رفته همه چيز سياه ميشود!
كه يهو باز همه جا روشن ميشه!!!
نامه پت پتي ميكنه و ادامه ميده:
- البته خبر دادن الان كه بچم حالش خوب شده! ميخوام به اسپروات... نه چيز! به دامبل دسترسي مديريتي بدم به خاطر نجات بچم! پس تا دو روز ديگه شناسه ي تو باز ميشه! البته قول ميدم!!

پايان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 دی 1386 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
براي جلسه بعد يه مقاله براي من بنويسين که اگر دوستتون يک گياه سمي بخوره(اشتباها يا عمدا دست خودتونه) ، چه حالتهايي پيدا ميکنه و شما چه کار ميکنين.


شب را با نداشتن هيچگونه آرامش خاطري به صبح رساندم و همانگونه كه بچه ها گفته بودند فردا روز سخت و دردناكي براي من خواهد بود ...
بدليل اينكه شب دير وقت خوابم برده بود صبح هم دير بلند شدم ولي هنوز آثار از خستگي در وجودم حس مي شد كه از نشانه هاي آن ناتواني در بلند شدن از روي تخت بود كه به كمك گابريل كه از خوابگاه دخترا اومده بود اينجا دنبال من بلند شدم و با اكراح (؟!) لباس هميشگي راون رو كه در اون رنگ آبي به چشم مي خورد رو پوشيدم و با گابريل براي خوردن صبحانه به سمت تالار غذا خوري رفتم ولي متوجه شدم كه هيچ غذايي نمونده ...

دو نفري در حاليكه گشنگي ما رو مقلوب كرده بود به سمت درياچه رفتيم تا در كنار از آن از ميوه هاي روي درخت كمي بخوريم , كه در راه كرنليوس را ديديم .
كمي خوراكي گياهي در دستانش بود و با ديدن چهره ي گرسنه و ضعيف ما كمي به ما تعارف كرد .
به سمت درياچه راه را دادمه داديم و در آنجا متوجه دعوايي بين دو گره شديم و به ديدن دعوا مشغول شديم و از خوراكي هايي كه در دست داشتيم غافل شديم ...

بالاخره دعوا خاتمه يافت و ما متوجه خوراكي ها شديم كه در بين افراد تماشاچي كمي ضَرب ديده بودند ... گابريل خوراكي خود را خورد و وقتي ديدم كه هنوز گشنه اس خوراكي خود را به او دادم و گفتم :
- چيزي تا ناهار نمونده . من مي تونم صبر كنم . تو بيا بخور !

خوراكي را به او سپردم و او تا ته خورد ... كمي نگذشت كه ديدم چشمانش كاملا باز شده و شكمش را گرفته و دائما با دستاني كه به شكمش متصل بودند در حال بندري زدن است ...

به سرعت به سمت كرنليوس برگشتم و گفتم :
- چي دادي ؟ اينا چي بود ؟ سمي بودن ؟ چرا اين اينجوري شده ؟
- به چيز مرلين قسم كه من خوراكي هايي كه خودم مي خواستم بخورم رو بهتون دادم . شايد يه نفر ديگه اونا رو سمي كرده .
- ها ؟ شايد ... نكنه وسط دعوا ... آره . تهديد كه ديروز كردن . الان رو خوراكي عملي كردن . واييييييييي !
- چي مي گي ؟
- مي خواستن منو مسموم كنن گابريل با خوردن خوراكي من مسموم شده ! بدو ... تا دل و رودش بهم نريخته بايد ببريمش پيش مادام پامفري !

صورت و تمامي پوست گابريل زرد شده بود و شكمش را با دو دست گرفته بود گويا شكمش در حال بيرون جهيد بود .
من با كمك كرنليوس گابريل را براي درمان پيش مادام پامفري برديم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: دوشنبه 24 دی 1386 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو




.:. دم دماي غروب .:.
خورشيد انوار نارنجي رنگش را از روي تپه ي مشرف به دهكده ي هاگزميد كه با بارش برف شديد شب گذشته سفيد پوش شده بود ، جمع ميكرد و جايش را نرم نرمك به ماه ميداد. آسمان صاف آن شب نويد سرماي فقير كشي را ميداد.
رومسا و جسي در حالي كه خوش خوشان در ميان برف ها قدم ميزدند و با يادآوري خاطرات خوش گذشته شان شاد، و از كنار مغازه هاي مملو از دانش آموزان ميگذشتند .
در همين حال صداي تركيدن آدامسي از پشت به گوش رسيد ، جسي برگشت و شال گردنش را محكم كرد و گفت:
- شما كجا بودين ؟؟ .... خيلي منتظر شديم ولي نيومدين تصميم گرفتيم برگرديم به مدرسه !!
اندرو شانه هايش را با برد و گفت:
- رفته بوديم يه چيزي رو ببينيم !! من و مري !!
جسي : چي ؟
اندرو به حالت دو نقطه دي ايستاد و گفت:
- ميخواستيم اون معجون هايي كه پروفسور دامبلدور ياد داده بود رو تست كنيم !! .... مگه نه مري ؟؟!
رومسا كه از شدت تعجب رنگش همانند برف سفيد شده بود گفت:
- واااي ! ... اين كار اشتباهه ! ... مري تو يگه چرا ؟ ... چطوري اينكارو كردين ؟!؟! ..... اگه كسي بفهمه چي ؟؟
مري : ما خيلي خفنيم !! .... شخص خاص و مهمي نبود ، يكي از تازه واردا بود كه عاشق اندرو شده بود !.... ما هم فقط يه كمي تو نوشيدني كره ايش از اون سم ريختيم تا ديگه از اين فكرا نكنه !!
رومسا : ! .... بهتره بريم كمكش كنيم! اگه بميره چي ؟؟ .... سپس دست جسي رو گرفت و رفتن دنبال اون فرد مجهول الحال گشتند.


.:. يه چند دقيقه بعد .:.
آن دو بعد از گشتن يه خيلي از جاها در حالي كه هاگزميد در حال خالي شدن از دانش آموزان بود ، پسري را كه بيحال روي صندلي در كافه ي مادام پاديفوت بود پيدا كردند.
رومسا دستكشش را بيرون آورد ، عينكش را به چشم زد و گفت:
- شما حالتون خوبه ؟!؟!
- آآاي ... وآآآي ... ممممم !! ( زيرنويس : دارم ميميرم !)
جسي كنار رومسا نشست و گفت:
- نگاه كن ! احتمالا از توي اين ليوان خورده !! ... بيچاره ، با چه ذوقي همي سم "پاروتيا" رو سر كشيده !! ... آخه چرا اندرو اينجوريه ؟؟ .... بهتر نيست ببريمش درمانگاه ؟!؟! ... پروفسور دامبلدور حتما پادزهرش رو هم داره !
رومسا نظر جسي را پذيرفت و با كمك هم " حسين ويزلي " رو به درمانگاه بردند .
ح . و : آآآخخخ ... چشمام نميبينه ، حالم تهوع دارم ، تنم بي حس شده !! ... من جوووونم هنوززز !! ... آاآآخخخخ !! اوووييي ...


.:. نزديكاي 8 شب .:.
رومسا و جسي كنار تخت پسر بيچاره ايستاده بودند و به غرغر هاي مادام پامفري گوش ميدادند، حال پسرك با كمك هاي به موقع پروفسور دامبلدور در حال بهبود بود !
- داريم با گريه ميخونيم ، پشيمونيم پشيمونيم !
جسي و رومسا برگشتند و چهره هاي نادم و پشيمان و متحول شده ي مري و اندرو را ديدند.
اندرو كه از بس ناراحت بود ، آدامس شانسي ش رو از دهنش در آورده بود ... مري نيز داشت ملافه رو دور دستاش ميپيچوند.
رومسا ار جاش بلند شد و گفت:
- نگران نباشين ! ... خطر رفع شد ، اگه يه كمي بيشتر بود مقدار سمش اون ديگه زنده نمي موند ، الان مادام پامفري با يه طلسم خونش رو از سم پاك كرد .... حالا بهتره همگي بريم و بذارين اين بخوابه !!
- من قول ميدم واست دوست خوبي باشم ! ... ديگه روت تف نريزم !! .... اينها صداي فريادهاي اندرو بود كه در حال خارج شدن از درمانگاه شنده ميشد .

نيجه ميگيريم:
- چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني !!


* Parrotia
:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*
ببخشيد استاد خيلي وقت بود رول نزده بودم !!!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: یکشنبه 23 دی 1386 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هفته هایی که از مدت ها قبل انتظارش را می کشید.بالاخره آمد.او هیچ زمانی را مثل روز کریسمس دوست نداشت.روزی که درخت کاج آذین بندی می شد.هزاران چلچراغ از سقف هاگوارتز آویزان می شد.دیوارها تمیز و براق می شدند.هوا از عطر گل ها معطر می شد! و مهم تر از همه آن گرمای قلب ها بود که در زمستان از آتش شومینه های هاگوارتز هم گرم تر بود و او آن دانش آموز همیشگی بود که هر سال در مدرسه می ماند!
تالار هافلپاف:
هانا چمدانش را داشت روی زمین می کشید.با تعجب نگاهش کرد.آخر او چند روز پیش قصد رفتن به خانه را کرده بود و با قطار هاگوارتز به خانه شان رفته بود.هانا رویش را به طرف او کرد.با دیدن قیافه ی متعجبش گفت:
-رفتم خونه دیدم کسی نیست.همه رفته بودن کووجیکا پیش مادربزرگم.منم به دامبلدور نامه نوشتم و اونم گفت که می تونم با اتوبوس شوالیه برگردم هاگوارتز.امسال کریسمس تو هاگوارتزم!
روز جشن کریسمس
میز بزرگی را برای آن روز در وسط سرسرا قرار دادند.روی آن بیشتر از بیست نوع غذا دیده می شد.دیس های پر از گوشت،خمره های کدوحلوایی، پوره ی سیب زمینی و سرخ کرده ی آن،ظرف های بزرگ میوه،سوپ های گوشت و پیاز و ذرت،سس های غلیظ گوشت،گوشت مرغ بریان شده، خوراک میگو و کادوهای بسیار که در روی میز دیده میشد.از سقف گلبرگ گلهای زر ریخته می شد.دوازده درخت کریسمس هم در امتداد راهرو ها دیده می شد.همه ی اساتید به جز چند نفر نشسته بودند و فقط یازده نفر از دانش آموزان سر میز نشسته بودند.دو نفر از هافلپاف،5 نفر از گریفندور و 4 نفر از ریونکلا.همه ی بچه های گروه اسلیترین از هاگوارتز رفته بودند.رز محو تماشای روبان های قرمز بود که در هوا پیچ و تاب می خوردند.ناگهان پروفسور دامبلدور به هانا گفت:
-عزیزم یک چیزی بخور.این همه غذا رو میزه.یه چیزی بخور!!!!!!
هانا رویش نشد که بگوید از اول صبح که آن شکلات های میوه ای را خورده بود دل و روده اش به هم پیچیده بود و هر آن احتمال داشت که حالش به هم بخورد پس از روی ناچار برای خودش کمی سوپ پیاز ریخت.اولین قاشق را نخورده بود که ناگهان....
اتفاقی که نباید می افتاد افتاد.هانا روی زمین دولا شد.محکم جلوی دهانش را گرفت.انگار داشت خفه می شد.صورتش کبود شده بود.ناگهان دستش از جلوی دهانش را کنار رفت و بالا آورد.دانش آموزان همه اه و پیف می کردند.پرفسور مک گونگال داد زد : زلز برو دنبال مادام پامفری!!!!!!!!!!!!
و رز تا جایی که می توانست دوید!به نیمه های راه رسیده بود که یکی داد زد برگرد پروفسور دامبلدور حالش رو خوب کرد.برگشت به سرسرا دید که همه ی اساتید دور هانا جمع شده اند.هانا کنار دامبلدور نشسته بود! دامبلدور داشت برای همه صحبت می کرد:
- از روی رنگ صورتش و لرزش دستاش فهمیدم که حالش زیاد خوب نیست.متاسفانه درون اون شکلات هایی که خورده بودی زهر مار آفریقایی ریخته شده بود که بسیار کشنده است! خوشبختانه اون معجونی که امروز تو درمانگاه قبل از اینکه بیای این جا خوردی توش عصاره ی ارغوان سرخ و درخت اکالیپتوس بود که از ترکیب اینها پادزهر بیزوار به وجو می آد.خب دوشیزه آبوت اگر احساس می کنی حالت بده برو درمانگاه.
بعد به هانا چشمک زد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1386 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
شلپ ! شلپ !

گابریل کتاب گیاه شناسی خودش رو روی سرش گرفه بود و میدوید . صدای چلپ چلپ کفشانش روی آبی که به خاطر باران در خیابان جمع شده بود ، تمام کوچه رو در بر گرفته بود . آنقدر هوا سرد بود که دندانش های گابریل را به هم قفل کرده بود . او با ناراحتی ایستاد . اطرافش رو نگاه کرد و سپس ، بدون اینکه بفهمد چی کار میکند روی زمین نشست . ولی انگار میدونست که برای چی روی زمین نشسته . گابریل از جیب ردای آبی رنگ مدرسه ، شیشه ای رو بیرون اورد که روی آن برچسبی به چشم میخورد که با خط ارزشی مینروا مک گونگال نوشته شده بود : " سم " . درست زیر آن ، کنار عکس یک جمجمه نوشته بود :

" برگرفته از پاتروتیساژ ، خطرناک ترین گیاه سمی روی کره ی زمین . "

گابر نفس عمیقی کشید و یک ساندویچ را از داخل کیف دستی اش بیرون آورد . کاغذ دور ساندویچ آبی رنگ بود . او ساندویچ را باز کرد و در شیشه ی سم را باز کرد ، شیشه خیس شده بود در نتیجه از دستش در رفت و روی زمین افتاد و مقداری از سم آن که بسیار کم بود در ساندویچ ریخت و بقیه ای قطی آب جاری شد که روی زمین شناور بود .

-لعنتی !
گابریل شیشه ی معجون رو از روی زمین برداشت ولی شیشه دوباره از دستش لیز خورد . صدای قدم هایی شنید و با وحشت از جای خود بلند شد و اطرافش را نگاه کرد . سپس ، ساندویچ را درو ن کیف خودش انداخت و سپس ، شروع به دویدن کرد .

کافه سه دسته جارو
دیلینگ .. دیلینگ .. دیلینگ

در کافه باز شد . اتاقک سه دسته جارو با دیوار های یشمی رنگ و فضای دم کرده و گرم خودش ، جایی شده بود پر از مشتری ها که از سرمای بیرون از کافه فرار کرده بودند و به گرمای آنجا پناه آورده بودند . گابریل با چشمانش تک تک میز ها را نگاه کرد و سپس ، نگاهش به دوست خودش افتاد . به سمت آماندا دوید و کنارش نشست .

- سلام . ببخشید دیر شد ! تمام کفشم خیش آب شده ! آهان ، راستی اون چیزی که ازم خواسته بودی رو آوردم !
آماندا با خوشحالی کیف گابریل رو از اون گرفت و سپس ، در آنرا باز کرد و ساندویچ ها رو در اورد .
- آبیه رو من بخورم ؟
- اره .
آماندا با خوشحال گازی به ساندویچ آبی زد . گابریل به هوا بستن بند کفشش ، پشتش را به آماندا کرد و به سوی شخصی که در میز کناری نشسته بود چشمک زد و از خنده ریسه رفت . ماریه تا اجکومب نیز که در میز آن طرفی نشسته بود از خنده ریسه رفت . آماندا با ولع ساندویچ را میخورد . بعد ، به صورت ناگهانی انرا روی میز انداخت و شکمش را گرفت . چندین بار عق زد و سپس ، با چهره ی رنگ پریده ای به گابر نگاه کرد .

- گابریل .. حالم .. داره .. بد میشه .. !
آماندا دوباره اینرا تکرار کرد . گابر اصلا به روی خودش نیاورد و با خونسردی گفت :
-چرا ؟ تو که چیزی نخوردی ! نکنه ساندویچه مسموم بود ؟

آماندا روی میز بالا آورد . دستش سس شد و روی میز ولو . میز برگشت و گابرلی از جایش پرید .. آماندا مثل بیماران سرعی شده بود . گابریل به میز ماریه تا نزدیک شد . حاضرین همه با وحشت به سوی انها دویدند و چند نفر فریاد زدند :

-یکی دامبلدورو بیاره !

-----------------------------------------------------------

استاد کلا خوب جدی نمی نویسم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1386 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
آرام آرام راه میرفت. از شدت گرما عرق هایش سرازیر بود. به سرعت به سمت بستنی فروشی فلورین فورتسیکو رفت.ناگهان نفهمید چطور شد. یک ساحره بلند قد محکم با او برخورد کرد.
- هی آقا مگه مرض داری که تنه میزنی؟
- ببخشید. معذرت میخوام
لبخندی موزیانه اما پنهانی بر لبان ساحره هویدا شد سپس راه افتاد رفت.
او نیز به سمت بستنی فروشی رفت.
- ببخشید، فلورین میشه یه بستنی بهم بدی؟
- ال...البته آلبوس سوروس
آلبوس سوروس لبخندی زد. ناگهان صدایی از پشت توجهش را جلب کرد
- هی آلبوس، چه خبر؟ تو هم اومدی خرید؟
- آره تدی. یه بستنی میخوری؟
تدی لوپین لبخندی زد: البته آلبوس
سپس به سمت آلبوس دوید.
- فلورین میشه یه بستنی دیگه هم؟
- باشه آلبوس
چند لحظه بعد هردوی آنها با اشتیاق مشغول خوردن بستنی بودن. اما ناگهان رنگ از چهره آلبوس پرید. نفسهایش نامنظم شد. و آنگاه تدی متوجه اشکهایی شد که از گونه ی فلورین پایین میریخت
- چیکارش کردی بدجنس؟
- نمیخواستم... نمیخواستم، اما مجبورم کرد اون ساحره مجبورم کرد که تو بستنیش سم بریزم.
آلبوس چشمانش را بست. آن ساحره، همان ساحره ای که چند لحظه پیش با او برخورد کرده بود باعث شده بود که او تا چند لحظه دیگر بمیرد.صداها گنگ میشد. دیگر نمیتوانست چیزی را احساس کند. تنها صدای فریاد تدی را شنید که کلمه بیزوار را تلفظ میکرد و دیگر هیچ...
----
چشمانش را گشود. همانجا در جلوی مغازه بود. فکر کرد مرده است و این روحش است که چشم میگشاید. اما نه. او احساس داشت. دستان مهربان پدرش هری پاتر را احساس کرد. کم کم صداها واضح میشد. فلورین درحالی که جعبه ای را در دست داشت میگریست. نمیدانست از ناراحتیست یا از خوشحالی. فلورین خودش او را مسموم کرده بود.پس حتما آن جعبه پادزهر بود. سعی کرد بلند شود.دردی را در ناحیه کمرش احساس کرد.به سختی بلند شد. سپس نگاهی به فلورین انداخت و آنگاه توانست حروف روی جعبه را بخواند.
بيزوار
پس او بود که جانش را نجات داده بود. نمیدانست چه احساسی باید داشته باشد. خشم؟ تحسین؟ ناراحتی؟
آنگاه تصمیمش را گرفت. به سختی لبانش را باز کرد و گفت: متشکرم فلورین.
گریه فلورین متوقف شد و لبخندی تلخ زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: جمعه 30 آذر 1386 12:55
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
تکلیف جلسه اول گیاه شناسی:
برای جلسه بعد یه مقاله برای من بنویسین که اگر دوستتون یک گیاه سمی بخوره(اشتباها یا عمدا دست خودتونه) ، چه حالتهایی پیدا میکنه و شما چه کار میکنین.راستی میتونه طنز یا جدی باشه ولی فضاسازی یادتون نره.موفق باشین ، عزیزان من.





یه توضیح بهتون بدم در مورد تکلیف و آن هم اینکه منظور از مقاله ، یک رول است و نه مقاله مثل دو ترم قبل.همانطور که گفتم طنز یا جدیش به خودتون بستگی داره و فضاسازیش هم یادتون نره.ضمن اینکه گیاه سمی به اختیار یا به اجبار خورانده بشه به دوستتون ، به خودتون بستگی داره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: جمعه 30 آذر 1386 12:53
نمایش جزئیات
آفلاین
الیور با عجله آخرین کلمات مقاله اش را با خط بدی نوشت و به سرعت کاغذ را لوله کرد . سپس با قدم های سریع به سمت میز انتهای گلخانه رفت . انبوهی از کاغذ هاس لوله شده روی میز به چشم می خورد . دامبلدور درحالی که کاغذ لوله شده ای را رو بروی صورتش می گشود از بالای عینک طلائی اش الیور را بر انداز کرد . کاغذ جلوی صورتش را پائین آورد و در حالی که به صندلی راحتی اش تکیه می داد گفت :
- آقای وود ، دوست ندارم دانش آموز ها تکالیفشون رو سر کلاس انجام بدن . به خاطر اینکار مجبورم ازتون امتیاز کم کنم !
الیور من و منی کرد و گفت :
- ببخشید پرفسور ، خودتون که می دونید ، دیروز مسابقه ی کوئیدیچ داشتیم و ...
دامبلدور لبخندی زد و سرش را به الیور نزدیک تر کرد .سپس با صدای آرامی گفت :
- شاید اگه مقاله ی خوبی نوشته باشی ، به خاطر برد دیروزتون هم که شده ازت امتیاز کم نکنم .

دامبلدور چشمکی به الیور زد و مقاله ی لوله شده را از دست او گرفت . چوب دستی اش را برداشت و با حرکت دادن آن مقاله های روی میز را به گوشه ی میز منتقل کرد . مقاله ی الیور را روی میز گذاشت و مشغول خواندن شد :


صدای وزش باد و برخورد قطره های باران به شیشه های برج شمالی ، همه ی اعضای تیم کوئیدیچ گریفیندور را ناراحت کرده بود . اگر بارش باران به همین صورت ادامه پیدا می کرد ، کار آنها در برابر تیم اسلایترین بسیار سخت می شد . اعضای تیم کنار شومینه ی تالار جمع شده بودند و بحث و گفت و گو می کردند . در این میان فرد و جرج با شور و هیجان مطلبی را به اعضای تیم می گفتند :
- ... خوب می شه امتحانش کرد ، اما اگه کار کنه فردا خیلی کارمون راحت تر می شه . فکرشو بکنید ، با خوردنش دیگه بارون نمی تونه جلوی دیدمونو بگیره . دمای بدنمون هم تغییر نمی کنه . اینو تازه ساختیمش ، یعنی ... یعنی هنوز کامل نشده ، اما گفتم که ، امتحانش مجانیه !

بحث های بالا پیش مقدمه ی این مقاله بود . همانطور که گفته شد ، معجونی نا شناخته که به وسیله ی برادران ویزلی ساخته شده بود مورد بحث قرار گرفت ، در انتها نیز تنها کسانی که حاظر به امتحان آن شدند ، خود آنها بودند . هیچ یک از آنها در مورد مواد به کار رفته در معجون چیزی نگفتند . قرار بر این شد که فرد معجون را امتحان کند .

معجون رنگ لجنی چندش آوری داشت ، هر چند ثانیه نیز حباب سفید رنگی بر سطح آن ظاهر می شد . اما بر خلاف ظاهرش بوی خوبی از آن بلند می شد . فرد مقداری از معجون را داخل گیلاس کوچکی ریخت و رو به جمع آن را سر کشید . از حالات چهره ی او می شد فهمید که معجون همانند بوی خوب ، مزه ی خوبی را نیز داراست . تا چند ثانیه لبخند روی چهره ی فرد به خوبی دیده می شد ، اما بعد از چند ثانیه صدای عجیبی از داخل شکم فرد به گوش رسید . چهره ی او تغییر کرد و به سرخی گرائید . فرد دستش را به شکمش گرفت و روی نزدیک ترین مبل نشست . جرج با سرعت به سمت او رفت . فرد دهانش را به طرز عجیبی باز و بسته می کرد . لب هایش به طور کامل سفید شده بودند و ناخن هایش به رنگ کبود در آمده بود . تمام دانش آموزان حاظر در تالار به سمت شومینه هجوم آورده بودند . صدای جیغ دختر ها و فریاد پسر ها در هم آمیخته بود . به سمت فرد رفتم و و به همراه جرج او را بلند کردیم به سمت در سالن بردیم . در فکر این بودم که چگونه فرد را از تابلوی بانوی چاق رد کنیم که صدای پرفسور مک کونگال به گوشم رسید .
- اینجا چه خبره ؟ چه بلائی سر فرد اومده ؟

پرفسور در میان سروصدا ها به زحمت بطری باقی مانده ی معجون را از جرج گرفت و آن را به بینی خود نزدیک کرد . سپس به سمت جرج برگشت و گفت :
- توی این معجون از سیرافورن استفاده کردین ؟

وقتی جرج سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد پرفسور سریع بطری کوچکی از جیبش خارج کرد و به سمت دهان فرد گرفت . چند قطره از محتوی داخل بطری به دهان فرد ریخت و با عصبانیت به اون نگاه کرد . هنوز چند ثانیه نگذشته بود که چهره ی فرد تغییر کرد و لب های سفیدش به سرخی اولیه بازگشتند. فرد به بقل برگشت و استفراغ کرد . مایع سبز رنگی از دهانش خارج شد و روی سنگ فرش سالن ریخت . نفس های فرد متعادل و صدای عجیب شکمش نیز متوقف شد . بعد از چند دقیقه نیز تمام اثرات به طور کامل از بین رفت .

بعد از این اتفاق از پرفسور در مورد معجون سوال کردیم :
سیرافورن نوعی گیاه سمی است که آب بدن را به سرعت جذب می کند به طوری که بعد حدود نیم ساعت معده پر آب شده و از کار می افتد و فرد با خطر جدی مواجه می شود . تنها راه حل این سم نیز خارج کردن سریع آن از بدن است که پرفسور آن را با خوراندن معجون مخصوص ( که بعد ها فهمیدم با استفاده از قرص های تهوع فرد و جرج ساخته شده) انجام داد . ..


دامبدور مقاله را روی میز گذاشت و در حالی که به روبرو نگاه می کرد گفت :
- سیرافورن ، یادمه برای گشف خواص خون اژدها زیاد ازش استفاده کردم . اون هم روی اژدها ، نه انسان . وحشتناکه که توی مدرسه همچین گیاه خطرناکی بین دانش آموز ها باشه .
سپس در حالی که انگار تازه متوجه حضور الیور شده به سمت او برگشت و گفت :
- اووه ... آقای وود ، عجله توی مقالتون به چشم می خوره ، اما فکر کنم بتونی امیدوار باشی که به خاطر تأخیر مقالت از گریفیندور امتیاز کم نکنم . البته باز هم می گم . فکر کنم !

دامبلدور دوباره چشمکی به الیور زد و به صندلی تکیه داد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الیور وود در 1386/9/30 13:36:51
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 29 آذر 1386 18:59
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه اول گیاه شناسی

آلبوس در کلاس منتظر بود تا فرزندانش از راه برسند .نگاهی به ریشش که امروز به آن مدل دوشاخه داده بود ، انداخت.
صدای قهقهه بچه ها نزدیک و نزدیک تر می شد.

نگاهی به گلخانه انداخت تا مطمئن شود که همه چیز در جای خود قرار دارد.
-آره داشتم میگفتم ، من نمیدونم چرا هنوز استادمون را به ما معرفی نکردند.
-فقط خدا کنه اون اسپی گنده نباشه ، آخه دیگه تو کلاس جا واسه ما نمیموند.
-مطمئنا ایشون نیستن ، خانم دابز.چون الان در سنت مانگو بسر میبرن.
همه بچه ها با دیدن دامبلدور خشکشان زد، گویی آنچه را که می دیدند باور نمیکردند.


تمامی شاگردان در حالی که همچنان بهت زده بودند ، بر سر جای خود نشستند و دامبلدور شروع به سخن گفتن کرد:
-خب فکر نمیکنم نیازی به معرفی باشه ، متاسفانه پس از ترم پیشین بحثی برای تدریس گیاه شناسی بین آراگوگ و اسپراوت درگرفت که نتیجه اش این شد که پروفسور اسپراوت هم اکنون در سنت مانگو بسر می برن و متاسفانه هنوز معالجه نشدند.


در همین هنگام ، او گویی زرین را که در دستش بود ، به هوا پرتاب کرد .گوی زرین در هوا متلاشی شد .ذرات آن در حالی که به سمت زمین می رفتند ، در کنار هم قرار گرفتند و جملاتی را تشکیل دادند:
-قبل از شروع درس این جلسه ، ازتون میخوام که که برنامه جلسات این ترم را یادداشت کنید.بحث اصلی ما در این ترم ، صحبت در مورد گیاهان سمی هست تا بهتر با آنها آشنا بشین.
شاگردان نیز شروع به نوشتن برنامه کردند که از این قرار بود:
جلسه اول: انواع طبقه بندی گیاهان سمی
جلسه دوم: گیاهان دارای فیتوتوکسین
جلسه سوم: گیاهان سیانوژنتیک-قسمت اول
جلسه چهارم:گیاهان سیانوژنتیک-قسمت دوم
جلسه پنجم:جمع بندی و خلاصه جلسات قبل
-آقای ویزلی لطفا دستت رو توی دماغت نکن ، قراره بعد از کلاس اون دست ، توی دست دیگه ای قرار بگیره.
صدای خنده بچه ها به کلاس طراوت بخشید.


-خب جلسه اول رو به یاد ریش مرلین ، که من هر کاری می کنم ریشم به بلندی اون ریش اعظم نمیشه ، شروع میکنیم.سه نوع دسته بندی واسه گیاهان سمی داریم ، طبقه بندی اول رو جادوگر سیاه پوستی به نام کورنوین انجام داد که سرانجام بدلیل خورانده شدن عصاره اقاقیا توسط انجمن دوستداران محیط زیست جادوگری ، کشته شد.اون گیاهان سمیو بر اساس انواع گیاهان تقسیم بندی کرد که الان ارزش زیادی نداره.


دسته بندی دوم توسط یک فشفشه به نام روهین انجام گرفت ، که تا پایان عمرش سعی می کرد بتونه جادو انجام بده تا بلکه بتونه اثرات سم را درمان کنه ولی طلسمی که سرنجام تونست ایجاد کنه آواداکداورا بود که از فرط عصبانیت بروی خودش اجرا کرد .
این تقسیم بندی هم بر اساس اعضایی هستش که سم تحت تاثیر قرار میده مثل دستگاه عصبی ، گردش خون ، تنفسی .
بفرماین حاج کالین...
-ببخشید پروفسور هیچی اینجا یه سری حرکات بیناموسی شاهد شدیم ، خواستیم بگوییم آسلام در خطر است.
-ممنونم ، واقعا نکته خوبی بود !!!
دسته بندی آخر هم که الان استفاده میشه بر اساس ترکیب سمی گیاهان سمی هستش که به سه دسته تقسیم میشن.کسی میدونه اون سه گروه چیه؟
خواهش میکنم ماندانگاس...
- یکی بی ناموسیه ، یکی نحوه برخورده و آخری هم قدرت
-با مورد آخر زیاد موافق نیستم که بعنوان سم عمل کنه ولی خب ممکنه.
صدای خنده اندوه بار بچه ها در کلاس پیچید که حاکی از دلی پرخین داشت !!!


آلبوس ادامه داد:
-دسته اول سم گیاهی دارن، دسته دوم سیانوژنتیک دارن که سیانور رو میسازه و آخرین دسته هم ، گیاهانی که سم هایی بجز این دو تا رو دارن.


خب درس این جلستون تموم شد.برای جلسه بعد یه مقاله برای من بنویسین که اگر دوستتون یک گیاه سمی بخوره(اشتباها یا عمدا دست خودتونه) ، چه حالتهایی پیدا میکنه و شما چه کار میکنین.راستی میتونه طنز یا جدی باشه ولی فضاسازی یادتون نره.موفق باشین ، عزیزان من.
شاگردان به سمت در گلخانه هجوم بردند در حالی که کالین فریاد میزد:
-آی ، آسلام...وای آسلام.خواهران ، برادران فاصله را رعایت کنید.
سرانجام گلخانه خالی سوت و کور شد و صدای قرچ قرچ گیاه گوشتخواری فضا را پر کرد.آلبوس دامبلدور در حالی که لبخندی بر لب داشت ، ریش مصنوعیش را درآورد و گن لاغری اش را کند در حالی که با خود می گفت:
-چقدر دلم برای گلخونم تنگ شده بود!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/9/29 19:05:58
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/9/29 23:35:37
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: جمعه 23 آذر 1386 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
اين درس پنجشنبه ها توسط آلبوس دامبلدور تدريس خواهد شد.

آذر:29
بهمن:4-18
اسفند:2-16

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین