جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
6
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- شهر لندن
- [[single]] هالیویزارد
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/11/06
تولد نقش: 1386/11/13
آخرین ورود: سهشنبه 11 فروردین 1405 06:40
از: ت متنفرم غریبه نزدیک!
پستها:
826

کمپانی گانتمونت تقدیم می کند:
لرد خوانده 1
کارگردان :فرانسیس لرد ولدمورته
بازیگران:لرد سیاه در نقش لرد ویتو ولدمورته، بلیز زابینی در نقش بلیزی، پرسی ویزلی در نقش دون پرسیلو، بورگین در نقش بورگینی، رودلف در نقش رودلفینو، بلاتریکس لسترنج در نقش بلاترینی، ریموس لوپین در نقش وینلوپینه، مورفین گانت در نقش مورفینچنزو، محفلی ها در نقش خانواده ی محفلیه، مرگخواران در نقش خانواده ی مرگخواریو
دوبله از مورفینو اینترتینمنت
تقدیم به همه ی مرگخواران خوب ایران
*
*
صدای موسیقی و خنده ی مهمانان به گوش می رسد.
در اتاقی نیمه تاریک لرد ویتو پشت میزی نشسته و بی توجه با چوبدستیش بازی می کند.
بلیزی در گوشه ی اتاق کمی دورتر از لرد نشسته و با دقت به دون پرسیلو که با لرد صحبت می کند خیره شده است:
دون پرسیلو : «لرد بزرگوار! صاحب اون فروشگاه واقعا آدم نادرستیه! هر وقت که ازش چیزی می خرم می گه باید پولشو حساب کنم! اما من خادم شما هستم....»
لرد حرف پرسیلو را قطع می کند: «اینو بهش گفتی؟»
پرسیلو با دستپاچگی جواب می دهد: «بله... بله، لردخوانده! اما اون میگه برام مهم نیست که تو خادم کی هستی! اون می گه تو داری از من خرید می کنی پس باید پول جنسی رو که از من می خری بدی.
لردخوانده! ازتون خواهش می کنم! نذارید پولای منو به زور ازم بگیره.»
اینبار بلیزی وارد بحث می شود: «خب چرا از اونجا خرید می کنی؟ از مغازه ی بورگینی خرید کن! اون با ما قرارداد داره و هیچ پولی از مرگخوارا نمی گیره.»
لبخندی تلخ بر لبان پرسیلو می نشیند: « اوه! سینیور بلیزی! مغازه ی بورگینی دوتا کوچه با خونه ی من فاصله داره! من که نمی تونم هر هفته این مسیرو طی کنم.»
لرد به آرامی می گوید: «حق با شماست دون پرسیلو! گروهی از بچه ها رو می فرستم که مشکل رو حل کنن. اما امروز اینکارو نمی کنم. همونطور که می بینی امروز سالگرد ازدواج رودلفینو و بلاترینیه! نمی خوام این جشن خراب بشه!»
هرسه نفر از جایشان بلند می شوند. پرسیلو در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده به طرف لرد می رود و دست لرد را می بوسد: « متشکرم! لرد خوانده! شما چقدر مهربون و منطقی هستید! هزاران بار ممنونم.»
*
*
چند مبل به صورت دایره وار کنار هم چیده شده است، در مقابل هر دو سه مبل، یک میز عسلی گذاشته شده که روی میز ها نیز با بطری های نوشیدنی و ظرفهای میوه و شیرینی پر شده است.
افرادی با لباس رسمی مشکی وارد می شوند و پس از تعارفاتی صمیمانه روی مبل ها می نشینند.
لرد در حالی که خوشه ای انگور برمی دارد می گوید:
«خوش آمدید، وینلوپینه!»
وینلوپینه لبخندی میزند: «متشکرم لرد ویتو! خوشحالم از اینکه در خواست مذاکره ی خانواده ی محفلیه رو قبول کردین!»
لرد با دهان پر سری تکان می دهد.
وینلوپینه با احتیاط شروع به صحبت می کند:
« لرد ویتو! می دونید که دوره زمونه عوض شده! دیگه نوشیدنی کره ای و کافه های جادویی نیاز جادوگران رو تامین نمی کنه.این روزها پودرهای شادی آور طرفداران زیادی پیدا کرده. دوستان ما در کوبا حاضرند این پودر رو برای ما تامین کنن اما اینکار نیاز به سرمایه ی بالایی داره که خانواده ی محفلیه نمی تونه به تنهایی این سرمایه رو تامین کنه و ...»
لرد خوشه ی خالی انگور را داخل بشقابش می گذارد: «... و شما از خانواده ی مرگخواریو می خواید که با شما مشارکت کنه! درسته؟»
وینلوپینه می خندد: « اوه! لرد ویتو! شما واقعا باهوشید!»
لرد ویتو به مبل تکیه می دهد، انگشتانش را در هم گره می کند و به وینلوپینه خیره می شود: «ببینید وینلوپینه! خانواده ی من یه خانواده ی آرامش طلبه! ما کافه ها رو داریم و بازار نوشیدنی کره ای هم در دست ماست اما پودر شادی آور...!
این یکی خیلی خطرناکه وریسک بالایی رو می پذیره. وزارتخونه با تاجران پودر شادی آور برخورد می کنه. ما دوست نداریم دوستانمونو در وزارتخونه از دست بدیم. متاسفم که اینو می گم وینلوپینه! ولی ما به سهم خودمون قانعیم. امیدوارم که درک کنید.»
وینلوپینه با دلسردی از جایش بلند می شود: « حتما لرد ویتو! حتما! ملاقات دلچسبی بود!از پذیراییتون ممنونم.»
*
*
هوای صبح سرد و ابری است. کناره ی خیابان ها انباشته از برفهای گل آلود است. لرد ویتو که ردای زمستانی ضخیمی به تن دارد به همراه یکی از مرگخوارانش در راه برگشت به خانه اند.
ناگهان لرد ویتو توقف می کند و به میوه فروشی آنطرف خیابان خیره می شود: «مورفینچنزو! همینجا بمون تا من برم کمی میوه بخرم.»
مورفینچنزو: «بله، لردخوانده!»
لرد وارد میوه فروشی می شود: «کریسمس مبارک! مقداری میوه می خواستم. اممم... از این بدین... از این پرتقالا هم بذارین.»
در همین لحظه صدای ترمز شدیدی شنیده می شود و جاروی پرنده ی سیاهرنگی با دو سرنشین وارد خیابان می شود.
لرد صدا را می شنود و دوان دوان خود را به مورفینچنزو می رساند اما طلسم سبز رنگ وینلوپینه که نفر دومی است که بر جارو سوار شده به پشت لرد اصابت می کند و لرد نقش زمین می شود.
جاروسواران به سرعت از آنجا دور می شوند.
مورفینچنزو بهت زده شاهد این اتفاقات است.اشک در چشمان مورفینچنزو حلقه می زند وکنار لرد خوانده بر زمین زانو می زند و به جسد بی جان لرد خیره می ماند.( در این دو سه خط آخر آهنگ معروف و غمگین فیلم لردخوانده به گوش می رسد.
)
THE END
لرد خوانده 1
کارگردان :فرانسیس لرد ولدمورته
بازیگران:لرد سیاه در نقش لرد ویتو ولدمورته، بلیز زابینی در نقش بلیزی، پرسی ویزلی در نقش دون پرسیلو، بورگین در نقش بورگینی، رودلف در نقش رودلفینو، بلاتریکس لسترنج در نقش بلاترینی، ریموس لوپین در نقش وینلوپینه، مورفین گانت در نقش مورفینچنزو، محفلی ها در نقش خانواده ی محفلیه، مرگخواران در نقش خانواده ی مرگخواریو
دوبله از مورفینو اینترتینمنت
تقدیم به همه ی مرگخواران خوب ایران
*
*
صدای موسیقی و خنده ی مهمانان به گوش می رسد.
در اتاقی نیمه تاریک لرد ویتو پشت میزی نشسته و بی توجه با چوبدستیش بازی می کند.
بلیزی در گوشه ی اتاق کمی دورتر از لرد نشسته و با دقت به دون پرسیلو که با لرد صحبت می کند خیره شده است:
دون پرسیلو : «لرد بزرگوار! صاحب اون فروشگاه واقعا آدم نادرستیه! هر وقت که ازش چیزی می خرم می گه باید پولشو حساب کنم! اما من خادم شما هستم....»
لرد حرف پرسیلو را قطع می کند: «اینو بهش گفتی؟»
پرسیلو با دستپاچگی جواب می دهد: «بله... بله، لردخوانده! اما اون میگه برام مهم نیست که تو خادم کی هستی! اون می گه تو داری از من خرید می کنی پس باید پول جنسی رو که از من می خری بدی.
لردخوانده! ازتون خواهش می کنم! نذارید پولای منو به زور ازم بگیره.»
اینبار بلیزی وارد بحث می شود: «خب چرا از اونجا خرید می کنی؟ از مغازه ی بورگینی خرید کن! اون با ما قرارداد داره و هیچ پولی از مرگخوارا نمی گیره.»
لبخندی تلخ بر لبان پرسیلو می نشیند: « اوه! سینیور بلیزی! مغازه ی بورگینی دوتا کوچه با خونه ی من فاصله داره! من که نمی تونم هر هفته این مسیرو طی کنم.»
لرد به آرامی می گوید: «حق با شماست دون پرسیلو! گروهی از بچه ها رو می فرستم که مشکل رو حل کنن. اما امروز اینکارو نمی کنم. همونطور که می بینی امروز سالگرد ازدواج رودلفینو و بلاترینیه! نمی خوام این جشن خراب بشه!»
هرسه نفر از جایشان بلند می شوند. پرسیلو در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده به طرف لرد می رود و دست لرد را می بوسد: « متشکرم! لرد خوانده! شما چقدر مهربون و منطقی هستید! هزاران بار ممنونم.»
*
*
چند مبل به صورت دایره وار کنار هم چیده شده است، در مقابل هر دو سه مبل، یک میز عسلی گذاشته شده که روی میز ها نیز با بطری های نوشیدنی و ظرفهای میوه و شیرینی پر شده است.
افرادی با لباس رسمی مشکی وارد می شوند و پس از تعارفاتی صمیمانه روی مبل ها می نشینند.
لرد در حالی که خوشه ای انگور برمی دارد می گوید:
«خوش آمدید، وینلوپینه!»
وینلوپینه لبخندی میزند: «متشکرم لرد ویتو! خوشحالم از اینکه در خواست مذاکره ی خانواده ی محفلیه رو قبول کردین!»
لرد با دهان پر سری تکان می دهد.
وینلوپینه با احتیاط شروع به صحبت می کند:
« لرد ویتو! می دونید که دوره زمونه عوض شده! دیگه نوشیدنی کره ای و کافه های جادویی نیاز جادوگران رو تامین نمی کنه.این روزها پودرهای شادی آور طرفداران زیادی پیدا کرده. دوستان ما در کوبا حاضرند این پودر رو برای ما تامین کنن اما اینکار نیاز به سرمایه ی بالایی داره که خانواده ی محفلیه نمی تونه به تنهایی این سرمایه رو تامین کنه و ...»
لرد خوشه ی خالی انگور را داخل بشقابش می گذارد: «... و شما از خانواده ی مرگخواریو می خواید که با شما مشارکت کنه! درسته؟»
وینلوپینه می خندد: « اوه! لرد ویتو! شما واقعا باهوشید!»
لرد ویتو به مبل تکیه می دهد، انگشتانش را در هم گره می کند و به وینلوپینه خیره می شود: «ببینید وینلوپینه! خانواده ی من یه خانواده ی آرامش طلبه! ما کافه ها رو داریم و بازار نوشیدنی کره ای هم در دست ماست اما پودر شادی آور...!
این یکی خیلی خطرناکه وریسک بالایی رو می پذیره. وزارتخونه با تاجران پودر شادی آور برخورد می کنه. ما دوست نداریم دوستانمونو در وزارتخونه از دست بدیم. متاسفم که اینو می گم وینلوپینه! ولی ما به سهم خودمون قانعیم. امیدوارم که درک کنید.»
وینلوپینه با دلسردی از جایش بلند می شود: « حتما لرد ویتو! حتما! ملاقات دلچسبی بود!از پذیراییتون ممنونم.»
*
*
هوای صبح سرد و ابری است. کناره ی خیابان ها انباشته از برفهای گل آلود است. لرد ویتو که ردای زمستانی ضخیمی به تن دارد به همراه یکی از مرگخوارانش در راه برگشت به خانه اند.
ناگهان لرد ویتو توقف می کند و به میوه فروشی آنطرف خیابان خیره می شود: «مورفینچنزو! همینجا بمون تا من برم کمی میوه بخرم.»
مورفینچنزو: «بله، لردخوانده!»
لرد وارد میوه فروشی می شود: «کریسمس مبارک! مقداری میوه می خواستم. اممم... از این بدین... از این پرتقالا هم بذارین.»
در همین لحظه صدای ترمز شدیدی شنیده می شود و جاروی پرنده ی سیاهرنگی با دو سرنشین وارد خیابان می شود.
لرد صدا را می شنود و دوان دوان خود را به مورفینچنزو می رساند اما طلسم سبز رنگ وینلوپینه که نفر دومی است که بر جارو سوار شده به پشت لرد اصابت می کند و لرد نقش زمین می شود.
جاروسواران به سرعت از آنجا دور می شوند.
مورفینچنزو بهت زده شاهد این اتفاقات است.اشک در چشمان مورفینچنزو حلقه می زند وکنار لرد خوانده بر زمین زانو می زند و به جسد بی جان لرد خیره می ماند.( در این دو سه خط آخر آهنگ معروف و غمگین فیلم لردخوانده به گوش می رسد.
)THE END
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
جزئیات کاربر

هری پاتر برای همیشه
گارگردان و نویسنده: هانیبال لکتر
تهیه کنندگان: جمعی کرم فلوبر
بازیگران: تمام ملت معتاد جادوگران(شوخی می کنم مخلصیم) ، با حضور جمعی شورشی سرشناس، ستاره بزرگ و چهره ی ماندگار هالی ویزارد سیریوس بلک؛ و اغاز گر بزرگ نهضت مقاومت ارشام فقید، با حضور افتخاری عله کبیر ،وکوچیک همه هانیبال لکتر.
................................................................................................................
یک سال پس از انتشار خبر اعتیاد اور بودن هری پاتر،همینجا
تماشا گران که از همین الان از این مقدمه ی طولانی خوابشون گرفته صدا شون در می یاد
:- این چه وضعی یه!!!
:- کلی پول گرفتین حرف بزنین؟!!!
:- باب داچ اون فیلم ابکی تون رو نشون بدین حالشو ببریم .....فیش فیش
راوی:- خیله خوب،لطفا سکوت رو رعایت کنید،به من گفتن تا همه ی اینا رو نخونم فیلم پخش نمی شه.اهم اهم...در پی افشای اعتیاد اور بودن هری پاتر توسط پژوهشگران در سال گذشته و از بین رفتن نهضت هری پاتر و باند جادوگران این فیلم نشر اکاذیب بوده وفاقد هرگونه توهین و افترا می باشد لذا از همه ی ملت عزیز و سایت دوست تقاضا می شود.....
:- باب چرا خفه نمی شی؟!!
:- بابایی فیلم رو رو پخش کن حالشو ببریم دیگه وچه شوشول!!
راوی تا میاد دوباره حرف بزنه سیل گوجه گندیده به طرفش سرازیر شد و فرار رابر قرار تر جیح داد.
صدای موسیقی شروع فیلیم را نوید داد و هم همه ی سالن فروکش کرد.
چهره ی هانیبال که زیر چشمانش سیاه شده ،و موهایش اشفته اس و دائم اب بینی اش را بالا می کشید بر پرده سینما ظاهر شد. مرد همانطور که تلو تلو می خورد با سرعت به طرف دری می رفت که خط قرمزی روی یک دایره بر روی ان نصب کرده اند(ورود ممنوع) . هانیبال در را باز کرد؛ سریع داخل شد و در را پشت سرش بست. همه ی فضای سفید اتاق را دود غلیظی فرا گرفته بود و سایه ی تار عده ای در دود پیداست.
هانیبال همانطور که شانه هایش می لرزید و بازو هایش را چنگ می زد ،با صدای نسبتا" بلندی گفت:- سام علیکم رفقا. و خودش را به نزدیک ترین توده ی ادم روی زمین رساند.
مردی که کنار چندین ورقه پاره و چند جلدپاره شده روی زمین نشسته بود؛سرش را به طرف او برگرداند . دوربین چهره ی اشنای مرد را نشان می دهد(برای حفظ اسرار نام این مرد را خودتان حدس بزنید)
چشمانش در حدقه بالا رفته و نشسته تلو تلو می خورد . وبا صدایی که از ته چاه در می امد گفت:- اهای برو وچ ،بیاین بینین کی اومده؟! داچ هانی فال خودمون! بیا دوکی جون! بیا بزن روشن شی!
دوربین که توی دود افراد را گم می کرد با زحمت دوباره هانیبال را پیدا کرد که چشمانش نمناک شده و با لابه و التماس گفت:- ندارم داش . هیچی ندارم. بدجوری حالم بده!مامانم بو برده! خرابم خراب!
صدایی اشنا فریاد زد:- داداش .....داداش بیا این جا!!
هانیبال از میان دود و جمعیت راه خود را به سوی صدا باز کرد.چهره ی اشنای ارشام را در میان دود دید که لبخند می زد، یکدیگر را در اغوش گرفتند.
هانیبال:- داداش حالم خیلی خرابه!!
ارشام:- منم فقط همینا رو دارم.کفاف نمی ده،اما بیا با هم بزنیم بلکه حال جفتمون بهتر بشه. و بعد دوربین از پشت سر تصویر چند ورق کاغذ را که در دستان ارشام بود به بیننده نشان داد.
هر دو روی زمین نشستند و مشغول شدند.
پنج دقیقه ی بعد
هانیبال:- تموم شد، من هنوزم حالم بده،داداش می گی چی کار کنم؟
ارشام نگاهی به اطرافش انداخت و معلوم نشد توی اون دود کسی را هم دید یا نه اما بعد در گوش هانیبال چیزی زمزمه کرد.
هانیبال :- واقعا" اون داره؟!
ارشام:- اره . پاتوقش همون پارک همیشگی یه. فقط مواظب باش می گن اون طرفا پر از ماموره.
هانیبال دوباره ارشام را بغل کرد و سریع از در بیرون رفت. این بار دوربین تابلوی کنار در را نشان داد که بار قبل به ان توجهی نکرده بود(به تاپیک بالاتر از توهم خوش امدید)
تصویر محو وسیاه و دوباره روشن می شود.
دوربین از لابه لای درختان چنار تنومندگذشت و همراه هانیبال که همچنان تلو تلو می خورد به طرف مقصد نامعلومی جلو می رفت. گوشه و کنارپارک پر از ادم است و هانیبال با نگاهی دردمند به چهره ها نگاه می کردبلکه بتواند چهره ی مورد نظرش را پیدا کند، و بلاخره موفق می شود. دوربین جلوجلو می رود و مردی در کادر قرار می گیرد که کنار دختری زیبا فیس تو فیس نشسته و با هم می خندند. مرد سرش را بلند کرد و با دیدن هانیبال اخم هایش توی هم رفت.
هانیبال:- سام علیک داش بلک.
سیریوس رو به دختر:- عزیزم اینجا باش زود برمی گردم.و کوله اش را بر داشت .
دوربین سرتا پایش را برانداز کرد ؛ گردنبند پهن و خشنی به گردن دارد بلوز سیاه رنگ وشلوار شش جیب گشادی پوشیده و سیبیلهایش از بناگوش در رفته و موهای بلندش را دنب اسبی بسته است،(خلاصه تریپ قاچاق چیای خفن دیگه)
سیریوس:- به به هانیبال کم پیدایی عمو؟!
هانیبال:- راستش مامانم بو برده...دو هفته منو بسته بود به تخت می گفت باید ترک کنم.داش سیریوس بدجوری خمارم تو بساطت چیزی داری؟
سیریوس با نگرانی به اطرافش نگاهی انداخت و بعد کوله اش را باز کرد و کتابی به دست هانیبال دادکه انرا در عرض دوصدم ثانیه زیر پیراهنش مخفی کرد.بعد گفت:-تحمل کن برویه جای امن.اینجا پر از ماموره.
هانیبال نگاه قدر شناسانه ی خودر رابه سیریوس دوخت و مقداری گالیون به دستش داد و شروع کرد به دویدن.
چند دقیقه بعد ، همان پارک
پشت چندتا شمشاد به هم پیوسته هانیبال غرق در خواندن کتابی است که از سیریوس گرفته؛ وچهره اش غرق در لذت است.
ناگهان از طرف دیگر شمشاد ها مردی بیرون امدپشت گردن پسر را گرفت و او را بی هوا به وسط راه کاشی شده پارک پرتاب کرد.
مرد دستی به محاسناتش(!) کشید و گفت:- تو این جا داری چه غلطی می کنی؟
پسر که روی زمین می لرزید جواب داد:- هیچی به خدا....هیچی....
مامور:- اون چی یه پشتت؟
هانیبال:- هیچی به جون خودم ...هیچی...
مامور به مرد دیگری که کنارش ایستاده بود اشاره می کند. مرد باتون برقی اش را از کمر کشید و به سمت پسر رفت،خم شد و کتاب را از پشتش برداشت و به دست مافوقش داد.دوربین روی صورت مرد مامور که از تعجب گشاد و غرق در خشم شد به روی کتاب ذوم می کند:(هری پاتر و شاهزاده دورگه)!!!
مامور بعد از خواندن انم کتاب انرا چنان می گیرد که انگار موش مرده ای در دست دارد.
مامور:-که هیچی اره!!(باتونش را از کمر باز می کند و هردو به جان پسر می افتند)
مامور:- توی روز روشن ...تو مکان عمومی داری نشر اکاذیب می کنی!! معتاد...بدبخت منحرف..این دست تو چی کار می کنه هان؟!...بگو از کی گرفتی؟... بگو عضو کدوم باندی؟....هان بگو؟....بگو سردستتون کی یه؟ از کی مواد می گیری؟ معتاد....مفنگی...(سانسور)....(سانسور)....(سانسور) ...حرف بزن ای(سانسور)
ملحد بی دین...بی ناموس....وطن فروش...ای ارازل و اوباش....وقتی دادم بلایی به سرت اوردن که هری پاتر یادت بره اون وقت می فهمی.....اعدامت می کنم...ای انگل اجتماع........
(تصویر در حال محو شدن است اما هنوز صدای ناله های پسرک به گوش می رسد که می گفت: - زنده باد هر پاتر؛زنده باد.....هری اخ...پاتر...اخ نزن...نزن اخ ....نزن)
دوروز بعد
دوربین از پنجره ی اتاقی به درون می رود. اتاق خوابی ساده با تخت یک نفره و یک کتابخانه ی کوچک و خالی است. ارشام پشت تنها میز مطالعه ی اتاق نشسته واشک هایش را پاک می کرد. ناگهان از جا بلند شد و از زیر تخت کتاب کوچکی برداشت ،انرا درون جیب شلوارش گذاشت و از در بیرون رفت. اما دوربین بجای تعقیب او به سمت میز می رود روزنامه ی صبح امروز روی میز باز است. ازتیتر بالای صفحه که نوشته حوادث می گذرد و از میان نوشته ها برروی نوشته ای با فونت درشت توقف می کند
دست گیری یکی دیگر از معتادین و ارازل واوباش ها(!)
در پی خبری که یک سال پیش از همین روزنامه به استحضار شما خوانندگان محترم رسید و در ان به کشف ماده مخدر خطرناک جدیدی به نام هری پاتر اشاره شد. دوروز پیش ماموران همیشه هشیارجوانی به اسم حسین.....ملقب به هانیبال ادم خوار را در پارک.....با یک جلد هر پاتر(بروزن یک کیلو....بخوانید) دستگیر نموده که وی علارقم تلاش های شدید ماموران حاضر به افشای اطلاعاتی از باند عضو خود نشد .ماموران با کشف شواهدی این جوان شرور را جزء باند جادوگران برشمردند و خاطرنشان شدند:- این ماده ی خطرناک داره ذهن جوانان مارو از این مملکت گل و بلبل مون منحرف می کنه و به سمت چیز های بهتر می کشونه. از همه ی والدین عزیز تقاضا می شود که سخت مراقب بچه های خود باشند تا به دام این باند ها گرفتارنشوند.
خبر نگار ما درپی گیری ماجرای دستگیری عامل فساد دیروز در جلسه ی محاکمه ی او که توسط قاضی.....انجام شد حضور به هم رسانید. در پایان دادگاه قاضی حکم اعدام نام برده را صادر کرد و او دیشب در ساعت 20:30 دقیقه اعدام شد و به سزای اعمال خود رسید.
جسد این ملحد و مفسد اجتماعی را امروز نزدیک ظهر در بیابان های اطراف تهران به خاک خواهند سپرد.
با تشکر خبر نگار واحد خبری
در کنار مقاله عکسی از هانیبال قرار داشت که از فرط کتک صورتش سیاه و کبود بود اما همچنان لبخند می زد.
دوربین پس از این مکث از پنجره به بیرون باز گشت.
تصویر سیاه می شود و بعد از روشن شدن کفش های مردی را نشان می دهد که روی زمین خاکی کشیده می شد و به سنگینی راه می رفت.دوربین از پاهای مرد بالا می اید .چهره ی ارشام در کادر قرار می گیرد که به رو به رو خیره شده. سه نفر مامور دور قبری جمع شده اند و دونفر از انها در حال گذاشتن جسد کفن پوش شده ای داخل قبر هستند. دوربین چرخید پشت ارشام گروهی از شورشی های سرشناس(!) با چشمان اشک بارایستاده اند.کمی انطرف تر عله کبیر در حال صحبت با گروهی از ماموران است.وقتی متوجه حضور گروه تازه وارد می شود در یک چشم برهم زدن ترق و ناپدید می گردد.
ماموران که اشکارا گیج می زنند اما عاقبت علت رفتن عله کبیر را می فهمند اما تا به خود بجنبند کسی از دسته شورشی ها فریاد می زند :- حمله!!!!!!!!!!!!!!
صحنه در کسری از ثانیه به هم می ریزد و ماموران و جادوگران باهم درگیر می شوند در این گیر و دار وقتی درگیری به اوج خود رسیده.ارشام به اطراف نگاه می کند وقتی دید که هیچ کس حواسش نیست به سمت قبر رفت که حالا جنازه ی هانیبال را درون ان گذاشته اند ؛کنار قبر نشست و کتاب را به داخل قبر سردادو خم شد و توی قبر زمزمه کرد
:- هر پاتر برای همیشه رفیق!
وصفحه سیاه و سپس اهنگ پایانی فیلم نواخته می شود و صدای هم همه مردم تماشاچی حاضر در سالن سینما می پیچد که دارند چندین فوش پدرومادر داربی ناموسی ابدار راروانه ی روح کارگردان فیلم می کنند که ملت را بر سر کار گذاشته.
.........................................................................
خیلی باس ببخشین شرمنده.....هول هولی نوشتم کم کسری داره به بزرگی خودتون ببخشین و بلندی شم با معرفتتون کوتاه کنین.چاکر ومخلص و اینا!!
دودتون پایدار
عزت زیاد
گارگردان و نویسنده: هانیبال لکتر
تهیه کنندگان: جمعی کرم فلوبر
بازیگران: تمام ملت معتاد جادوگران(شوخی می کنم مخلصیم) ، با حضور جمعی شورشی سرشناس، ستاره بزرگ و چهره ی ماندگار هالی ویزارد سیریوس بلک؛ و اغاز گر بزرگ نهضت مقاومت ارشام فقید، با حضور افتخاری عله کبیر ،وکوچیک همه هانیبال لکتر.
................................................................................................................
یک سال پس از انتشار خبر اعتیاد اور بودن هری پاتر،همینجا
تماشا گران که از همین الان از این مقدمه ی طولانی خوابشون گرفته صدا شون در می یاد
:- این چه وضعی یه!!!
:- کلی پول گرفتین حرف بزنین؟!!!
:- باب داچ اون فیلم ابکی تون رو نشون بدین حالشو ببریم .....فیش فیش
راوی:- خیله خوب،لطفا سکوت رو رعایت کنید،به من گفتن تا همه ی اینا رو نخونم فیلم پخش نمی شه.اهم اهم...در پی افشای اعتیاد اور بودن هری پاتر توسط پژوهشگران در سال گذشته و از بین رفتن نهضت هری پاتر و باند جادوگران این فیلم نشر اکاذیب بوده وفاقد هرگونه توهین و افترا می باشد لذا از همه ی ملت عزیز و سایت دوست تقاضا می شود.....
:- باب چرا خفه نمی شی؟!!
:- بابایی فیلم رو رو پخش کن حالشو ببریم دیگه وچه شوشول!!
راوی تا میاد دوباره حرف بزنه سیل گوجه گندیده به طرفش سرازیر شد و فرار رابر قرار تر جیح داد.
صدای موسیقی شروع فیلیم را نوید داد و هم همه ی سالن فروکش کرد.
چهره ی هانیبال که زیر چشمانش سیاه شده ،و موهایش اشفته اس و دائم اب بینی اش را بالا می کشید بر پرده سینما ظاهر شد. مرد همانطور که تلو تلو می خورد با سرعت به طرف دری می رفت که خط قرمزی روی یک دایره بر روی ان نصب کرده اند(ورود ممنوع) . هانیبال در را باز کرد؛ سریع داخل شد و در را پشت سرش بست. همه ی فضای سفید اتاق را دود غلیظی فرا گرفته بود و سایه ی تار عده ای در دود پیداست.
هانیبال همانطور که شانه هایش می لرزید و بازو هایش را چنگ می زد ،با صدای نسبتا" بلندی گفت:- سام علیکم رفقا. و خودش را به نزدیک ترین توده ی ادم روی زمین رساند.
مردی که کنار چندین ورقه پاره و چند جلدپاره شده روی زمین نشسته بود؛سرش را به طرف او برگرداند . دوربین چهره ی اشنای مرد را نشان می دهد(برای حفظ اسرار نام این مرد را خودتان حدس بزنید)
چشمانش در حدقه بالا رفته و نشسته تلو تلو می خورد . وبا صدایی که از ته چاه در می امد گفت:- اهای برو وچ ،بیاین بینین کی اومده؟! داچ هانی فال خودمون! بیا دوکی جون! بیا بزن روشن شی!
دوربین که توی دود افراد را گم می کرد با زحمت دوباره هانیبال را پیدا کرد که چشمانش نمناک شده و با لابه و التماس گفت:- ندارم داش . هیچی ندارم. بدجوری حالم بده!مامانم بو برده! خرابم خراب!
صدایی اشنا فریاد زد:- داداش .....داداش بیا این جا!!
هانیبال از میان دود و جمعیت راه خود را به سوی صدا باز کرد.چهره ی اشنای ارشام را در میان دود دید که لبخند می زد، یکدیگر را در اغوش گرفتند.
هانیبال:- داداش حالم خیلی خرابه!!
ارشام:- منم فقط همینا رو دارم.کفاف نمی ده،اما بیا با هم بزنیم بلکه حال جفتمون بهتر بشه. و بعد دوربین از پشت سر تصویر چند ورق کاغذ را که در دستان ارشام بود به بیننده نشان داد.
هر دو روی زمین نشستند و مشغول شدند.
پنج دقیقه ی بعد
هانیبال:- تموم شد، من هنوزم حالم بده،داداش می گی چی کار کنم؟
ارشام نگاهی به اطرافش انداخت و معلوم نشد توی اون دود کسی را هم دید یا نه اما بعد در گوش هانیبال چیزی زمزمه کرد.
هانیبال :- واقعا" اون داره؟!
ارشام:- اره . پاتوقش همون پارک همیشگی یه. فقط مواظب باش می گن اون طرفا پر از ماموره.
هانیبال دوباره ارشام را بغل کرد و سریع از در بیرون رفت. این بار دوربین تابلوی کنار در را نشان داد که بار قبل به ان توجهی نکرده بود(به تاپیک بالاتر از توهم خوش امدید)
تصویر محو وسیاه و دوباره روشن می شود.
دوربین از لابه لای درختان چنار تنومندگذشت و همراه هانیبال که همچنان تلو تلو می خورد به طرف مقصد نامعلومی جلو می رفت. گوشه و کنارپارک پر از ادم است و هانیبال با نگاهی دردمند به چهره ها نگاه می کردبلکه بتواند چهره ی مورد نظرش را پیدا کند، و بلاخره موفق می شود. دوربین جلوجلو می رود و مردی در کادر قرار می گیرد که کنار دختری زیبا فیس تو فیس نشسته و با هم می خندند. مرد سرش را بلند کرد و با دیدن هانیبال اخم هایش توی هم رفت.
هانیبال:- سام علیک داش بلک.
سیریوس رو به دختر:- عزیزم اینجا باش زود برمی گردم.و کوله اش را بر داشت .
دوربین سرتا پایش را برانداز کرد ؛ گردنبند پهن و خشنی به گردن دارد بلوز سیاه رنگ وشلوار شش جیب گشادی پوشیده و سیبیلهایش از بناگوش در رفته و موهای بلندش را دنب اسبی بسته است،(خلاصه تریپ قاچاق چیای خفن دیگه)
سیریوس:- به به هانیبال کم پیدایی عمو؟!
هانیبال:- راستش مامانم بو برده...دو هفته منو بسته بود به تخت می گفت باید ترک کنم.داش سیریوس بدجوری خمارم تو بساطت چیزی داری؟
سیریوس با نگرانی به اطرافش نگاهی انداخت و بعد کوله اش را باز کرد و کتابی به دست هانیبال دادکه انرا در عرض دوصدم ثانیه زیر پیراهنش مخفی کرد.بعد گفت:-تحمل کن برویه جای امن.اینجا پر از ماموره.
هانیبال نگاه قدر شناسانه ی خودر رابه سیریوس دوخت و مقداری گالیون به دستش داد و شروع کرد به دویدن.
چند دقیقه بعد ، همان پارک
پشت چندتا شمشاد به هم پیوسته هانیبال غرق در خواندن کتابی است که از سیریوس گرفته؛ وچهره اش غرق در لذت است.
ناگهان از طرف دیگر شمشاد ها مردی بیرون امدپشت گردن پسر را گرفت و او را بی هوا به وسط راه کاشی شده پارک پرتاب کرد.
مرد دستی به محاسناتش(!) کشید و گفت:- تو این جا داری چه غلطی می کنی؟
پسر که روی زمین می لرزید جواب داد:- هیچی به خدا....هیچی....
مامور:- اون چی یه پشتت؟
هانیبال:- هیچی به جون خودم ...هیچی...
مامور به مرد دیگری که کنارش ایستاده بود اشاره می کند. مرد باتون برقی اش را از کمر کشید و به سمت پسر رفت،خم شد و کتاب را از پشتش برداشت و به دست مافوقش داد.دوربین روی صورت مرد مامور که از تعجب گشاد و غرق در خشم شد به روی کتاب ذوم می کند:(هری پاتر و شاهزاده دورگه)!!!
مامور بعد از خواندن انم کتاب انرا چنان می گیرد که انگار موش مرده ای در دست دارد.
مامور:-که هیچی اره!!(باتونش را از کمر باز می کند و هردو به جان پسر می افتند)
مامور:- توی روز روشن ...تو مکان عمومی داری نشر اکاذیب می کنی!! معتاد...بدبخت منحرف..این دست تو چی کار می کنه هان؟!...بگو از کی گرفتی؟... بگو عضو کدوم باندی؟....هان بگو؟....بگو سردستتون کی یه؟ از کی مواد می گیری؟ معتاد....مفنگی...(سانسور)....(سانسور)....(سانسور) ...حرف بزن ای(سانسور)
ملحد بی دین...بی ناموس....وطن فروش...ای ارازل و اوباش....وقتی دادم بلایی به سرت اوردن که هری پاتر یادت بره اون وقت می فهمی.....اعدامت می کنم...ای انگل اجتماع........
(تصویر در حال محو شدن است اما هنوز صدای ناله های پسرک به گوش می رسد که می گفت: - زنده باد هر پاتر؛زنده باد.....هری اخ...پاتر...اخ نزن...نزن اخ ....نزن)
دوروز بعد
دوربین از پنجره ی اتاقی به درون می رود. اتاق خوابی ساده با تخت یک نفره و یک کتابخانه ی کوچک و خالی است. ارشام پشت تنها میز مطالعه ی اتاق نشسته واشک هایش را پاک می کرد. ناگهان از جا بلند شد و از زیر تخت کتاب کوچکی برداشت ،انرا درون جیب شلوارش گذاشت و از در بیرون رفت. اما دوربین بجای تعقیب او به سمت میز می رود روزنامه ی صبح امروز روی میز باز است. ازتیتر بالای صفحه که نوشته حوادث می گذرد و از میان نوشته ها برروی نوشته ای با فونت درشت توقف می کند
دست گیری یکی دیگر از معتادین و ارازل واوباش ها(!)
در پی خبری که یک سال پیش از همین روزنامه به استحضار شما خوانندگان محترم رسید و در ان به کشف ماده مخدر خطرناک جدیدی به نام هری پاتر اشاره شد. دوروز پیش ماموران همیشه هشیارجوانی به اسم حسین.....ملقب به هانیبال ادم خوار را در پارک.....با یک جلد هر پاتر(بروزن یک کیلو....بخوانید) دستگیر نموده که وی علارقم تلاش های شدید ماموران حاضر به افشای اطلاعاتی از باند عضو خود نشد .ماموران با کشف شواهدی این جوان شرور را جزء باند جادوگران برشمردند و خاطرنشان شدند:- این ماده ی خطرناک داره ذهن جوانان مارو از این مملکت گل و بلبل مون منحرف می کنه و به سمت چیز های بهتر می کشونه. از همه ی والدین عزیز تقاضا می شود که سخت مراقب بچه های خود باشند تا به دام این باند ها گرفتارنشوند.
خبر نگار ما درپی گیری ماجرای دستگیری عامل فساد دیروز در جلسه ی محاکمه ی او که توسط قاضی.....انجام شد حضور به هم رسانید. در پایان دادگاه قاضی حکم اعدام نام برده را صادر کرد و او دیشب در ساعت 20:30 دقیقه اعدام شد و به سزای اعمال خود رسید.
جسد این ملحد و مفسد اجتماعی را امروز نزدیک ظهر در بیابان های اطراف تهران به خاک خواهند سپرد.
با تشکر خبر نگار واحد خبری
در کنار مقاله عکسی از هانیبال قرار داشت که از فرط کتک صورتش سیاه و کبود بود اما همچنان لبخند می زد.
دوربین پس از این مکث از پنجره به بیرون باز گشت.
تصویر سیاه می شود و بعد از روشن شدن کفش های مردی را نشان می دهد که روی زمین خاکی کشیده می شد و به سنگینی راه می رفت.دوربین از پاهای مرد بالا می اید .چهره ی ارشام در کادر قرار می گیرد که به رو به رو خیره شده. سه نفر مامور دور قبری جمع شده اند و دونفر از انها در حال گذاشتن جسد کفن پوش شده ای داخل قبر هستند. دوربین چرخید پشت ارشام گروهی از شورشی های سرشناس(!) با چشمان اشک بارایستاده اند.کمی انطرف تر عله کبیر در حال صحبت با گروهی از ماموران است.وقتی متوجه حضور گروه تازه وارد می شود در یک چشم برهم زدن ترق و ناپدید می گردد.
ماموران که اشکارا گیج می زنند اما عاقبت علت رفتن عله کبیر را می فهمند اما تا به خود بجنبند کسی از دسته شورشی ها فریاد می زند :- حمله!!!!!!!!!!!!!!
صحنه در کسری از ثانیه به هم می ریزد و ماموران و جادوگران باهم درگیر می شوند در این گیر و دار وقتی درگیری به اوج خود رسیده.ارشام به اطراف نگاه می کند وقتی دید که هیچ کس حواسش نیست به سمت قبر رفت که حالا جنازه ی هانیبال را درون ان گذاشته اند ؛کنار قبر نشست و کتاب را به داخل قبر سردادو خم شد و توی قبر زمزمه کرد
:- هر پاتر برای همیشه رفیق!
وصفحه سیاه و سپس اهنگ پایانی فیلم نواخته می شود و صدای هم همه مردم تماشاچی حاضر در سالن سینما می پیچد که دارند چندین فوش پدرومادر داربی ناموسی ابدار راروانه ی روح کارگردان فیلم می کنند که ملت را بر سر کار گذاشته.
.........................................................................
خیلی باس ببخشین شرمنده.....هول هولی نوشتم کم کسری داره به بزرگی خودتون ببخشین و بلندی شم با معرفتتون کوتاه کنین.چاکر ومخلص و اینا!!
دودتون پایدار
عزت زیاد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هانیبال لکتر در 1386/12/6 18:15:16
دستمالی کثیف....چ�
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/10/09
آخرین ورود: یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 21:44
از: دفتر مدیریت هاگوارتز
پستها:
37

کمپانی فیلمسازی گریفیندور و نوادگان تقدیم می کند:
خیزش گریفیندور (قسمت اول)
با شرکت:جاناتان وایز،گودریک گریفیندور،مانوئل وایز و تعدادی از اهالی دره گودریک.
اسپانسر:دانه های همه مزه برتی بات.
سکانس اول
روز-داخلی-اتاق جاناتان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوربین از نمای بالا اتاقی را نشان می دهد که در آن جان با خوشحالی مشغول خواندن نامه هاگوارتز است.دوربین کم کم پایین می آید و او را از نمای روبرو نشان میدهد.در همین حین صدای در زدن به گوش می رسد و مانوئل وارد اتاق می شود.کنار جاناتان می آید و می نشیند.
مانوئل-سلام جان بالاخره برات از هاگوارتز نامه اومد.
جان-بله عمو جون.
مانوئل-خوب جان بهت تبریک می گم ،
سپس نامه ای را از جیبش در می آورد و می گوید:
مانوئل-جان...یه چیزی هست که باید بهت بگم....آآآآ...می دونی مادرت قبل از آخرین سفرش اینو به من داد تا بهت بدم...امیدوارم جواب سوالایی رو که توی این سالها داشتی رو توش پیدا کنی...
سپس آرام بلند می شود و از اتاق بیرون میرود.جان با عجله پاکت را باز می کند.
(صدای مادر جان)
-جان عزیزم سلام.چون خیلی وقت نامه نوشتن ندارم نامه مو کوتاه می کنم .جان.راز بزرگی در زندگی تو هست که اونو می تونی در دره گوردیک در خونه ای که من توش به دنیا اومدم پیدا کنی می دونی جان.من آخرین نواده گودریک گریفیندور هستم.و بعد از من تو آخرین بازمانده خاندان گریفیندور هستی.
به دره گودریک برو و سراغ خانه گریفیندور را بگیر یادت باشه تنها بری.دوستدار تو مادرت.
دوربین از کلوز آپ چهره جان زوم اوت می کند و جان بهتزده به نامه خیره شده است...
پایاین سکانس
سکانس دوم
شب-خارجی+داخلی-دره گودریک
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جاناتان به سختی از تپه ای بالا می رود و هنگامی که بالای تپه می رسد نمایی از یک دهکده نمایان می شود.جاناتان با خوشحالی از تپه پایین می آید و به طرف دهکده حرکت می کند.کم کم به دهکده وارد می شود و در خیابان ها راه میرود.هیچکس در آن خیابان نیست.جاناتان از دور نمای یک نانوایی را می بیند که دود از دودکش آن بلند است.به سمت نانوایی می رود و پس از نگاه کوتاهی به تابلوی آن (نانوایی آرچیبال) میاندازد و وارد میشود.داخل مغازه کسی نیست ولی بوی نان در مغازه پیچیده.ناگهان صدایی از پشت پیشخوان فریاد می زند:
-کی اونجاست.
وسپس مرد چاق و کوتاه قدی با کله بی مواز پشت بیرون می آید و نگاهی به جان می اندازد.و با تعجب می گوید
-اوه آقای گریفیندور خوش اومدید به این مغازه حقیر بنده خیلی خوش اومدید بفرمایید.
جان-متوجه منظورتون نمیشم
مرد چاق( باخنده) –آه...شما باید آخرین نواده گریفیندور باشید...اسم من آنتونی آرچیباله.
و دستش را به سمت جان دراز می کند.جان با او دست می دهد و می گوید:
-ببخشید...ولی شما از کجا میدونید؟
مرد چاق(با خنده بلند)- آه. خوب از روی قیافه تون، قیافه تون خیلی شبیه خانواده گریفیندوره.اونا سالهاست که ساکن این دهکده اند. در واقع اولین ساکنان این دهکده خانواده گریفیندورند.خب..قربان،چی شد که به دهکده اجدادتون برگشتین؟
جان-امممممم...در واقع من می خواستم خونه گریفیندور رو ببینم.
-آه بسیارخب...الان دیر وقته.می تونی امشبو پیش من بمونی تا فردا صبح با هم بریم..
-از لطفتون ممنونم ولی می دونید من دلم می خواد هرچه زودتر به اونجا برسم ، مسئله مهمیه.
-حالا که اصرار می کنی باشه، دنبالم بیا...
آقای آرچیبال جاناتان را به سمت در هدایت می کند و دوربین نیز از پشت سر آنها حرکت می کند.
در بیرون از مغازه آرچیبال دستش را به طرف نقطه ای در آن سوی خیابان دراز می کند و می گوید:
-اگر این خیابون رو تا آخر بری بعد بری دست راست وسطای خیابون تابلویی می بینی که روش نوشته خانه گریفیندور.از اون تابلو می تونی بشناسیش.اون خونه دقیقا وسط دهکده س.
-ممنونم آقای آرچیبال...
-خواهش می کنم پسرم به زودی می بینمت.
سپس جاناتان در طول خیابان به راه افتاد.یک شب تابستانی گرم است و هیچ کسی در خیابانها نیست.همانطور که قدم میزد با خود فکر می کرد.در راه تک تک خانه ها را با نگاه جستجو می کرد، گویی این همان خانه گریفیندور است.بالاخره به انتهای آن خیابان رسید.اطراف را نگاه کرد و بعد به سمت راست پیچید.مدتی پیش رفت تا یکباره تابلو را دید.قلبش به شدت میزد.به طوری که می توانست صدای قلبش را بشنود.جانتان بیحرکت به ایستاده بود و فقط به تابلو نگاه می کرد.....
پایان قسمت اول
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
این نمایشنامه جدی رو زدم تا یکم هالی ویزراد رو از سقوط ارزشها دور کنم.البته اگه این جا هم نمایشنامه جدی زده میشه.
خیزش گریفیندور (قسمت اول)
با شرکت:جاناتان وایز،گودریک گریفیندور،مانوئل وایز و تعدادی از اهالی دره گودریک.
اسپانسر:دانه های همه مزه برتی بات.
سکانس اول
روز-داخلی-اتاق جاناتان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوربین از نمای بالا اتاقی را نشان می دهد که در آن جان با خوشحالی مشغول خواندن نامه هاگوارتز است.دوربین کم کم پایین می آید و او را از نمای روبرو نشان میدهد.در همین حین صدای در زدن به گوش می رسد و مانوئل وارد اتاق می شود.کنار جاناتان می آید و می نشیند.
مانوئل-سلام جان بالاخره برات از هاگوارتز نامه اومد.
جان-بله عمو جون.
مانوئل-خوب جان بهت تبریک می گم ،
سپس نامه ای را از جیبش در می آورد و می گوید:
مانوئل-جان...یه چیزی هست که باید بهت بگم....آآآآ...می دونی مادرت قبل از آخرین سفرش اینو به من داد تا بهت بدم...امیدوارم جواب سوالایی رو که توی این سالها داشتی رو توش پیدا کنی...
سپس آرام بلند می شود و از اتاق بیرون میرود.جان با عجله پاکت را باز می کند.
(صدای مادر جان)
-جان عزیزم سلام.چون خیلی وقت نامه نوشتن ندارم نامه مو کوتاه می کنم .جان.راز بزرگی در زندگی تو هست که اونو می تونی در دره گوردیک در خونه ای که من توش به دنیا اومدم پیدا کنی می دونی جان.من آخرین نواده گودریک گریفیندور هستم.و بعد از من تو آخرین بازمانده خاندان گریفیندور هستی.
به دره گودریک برو و سراغ خانه گریفیندور را بگیر یادت باشه تنها بری.دوستدار تو مادرت.
دوربین از کلوز آپ چهره جان زوم اوت می کند و جان بهتزده به نامه خیره شده است...
پایاین سکانس
سکانس دوم
شب-خارجی+داخلی-دره گودریک
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جاناتان به سختی از تپه ای بالا می رود و هنگامی که بالای تپه می رسد نمایی از یک دهکده نمایان می شود.جاناتان با خوشحالی از تپه پایین می آید و به طرف دهکده حرکت می کند.کم کم به دهکده وارد می شود و در خیابان ها راه میرود.هیچکس در آن خیابان نیست.جاناتان از دور نمای یک نانوایی را می بیند که دود از دودکش آن بلند است.به سمت نانوایی می رود و پس از نگاه کوتاهی به تابلوی آن (نانوایی آرچیبال) میاندازد و وارد میشود.داخل مغازه کسی نیست ولی بوی نان در مغازه پیچیده.ناگهان صدایی از پشت پیشخوان فریاد می زند:
-کی اونجاست.
وسپس مرد چاق و کوتاه قدی با کله بی مواز پشت بیرون می آید و نگاهی به جان می اندازد.و با تعجب می گوید
-اوه آقای گریفیندور خوش اومدید به این مغازه حقیر بنده خیلی خوش اومدید بفرمایید.
جان-متوجه منظورتون نمیشم
مرد چاق( باخنده) –آه...شما باید آخرین نواده گریفیندور باشید...اسم من آنتونی آرچیباله.
و دستش را به سمت جان دراز می کند.جان با او دست می دهد و می گوید:
-ببخشید...ولی شما از کجا میدونید؟
مرد چاق(با خنده بلند)- آه. خوب از روی قیافه تون، قیافه تون خیلی شبیه خانواده گریفیندوره.اونا سالهاست که ساکن این دهکده اند. در واقع اولین ساکنان این دهکده خانواده گریفیندورند.خب..قربان،چی شد که به دهکده اجدادتون برگشتین؟
جان-امممممم...در واقع من می خواستم خونه گریفیندور رو ببینم.
-آه بسیارخب...الان دیر وقته.می تونی امشبو پیش من بمونی تا فردا صبح با هم بریم..
-از لطفتون ممنونم ولی می دونید من دلم می خواد هرچه زودتر به اونجا برسم ، مسئله مهمیه.
-حالا که اصرار می کنی باشه، دنبالم بیا...
آقای آرچیبال جاناتان را به سمت در هدایت می کند و دوربین نیز از پشت سر آنها حرکت می کند.
در بیرون از مغازه آرچیبال دستش را به طرف نقطه ای در آن سوی خیابان دراز می کند و می گوید:
-اگر این خیابون رو تا آخر بری بعد بری دست راست وسطای خیابون تابلویی می بینی که روش نوشته خانه گریفیندور.از اون تابلو می تونی بشناسیش.اون خونه دقیقا وسط دهکده س.
-ممنونم آقای آرچیبال...
-خواهش می کنم پسرم به زودی می بینمت.
سپس جاناتان در طول خیابان به راه افتاد.یک شب تابستانی گرم است و هیچ کسی در خیابانها نیست.همانطور که قدم میزد با خود فکر می کرد.در راه تک تک خانه ها را با نگاه جستجو می کرد، گویی این همان خانه گریفیندور است.بالاخره به انتهای آن خیابان رسید.اطراف را نگاه کرد و بعد به سمت راست پیچید.مدتی پیش رفت تا یکباره تابلو را دید.قلبش به شدت میزد.به طوری که می توانست صدای قلبش را بشنود.جانتان بیحرکت به ایستاده بود و فقط به تابلو نگاه می کرد.....
پایان قسمت اول
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
این نمایشنامه جدی رو زدم تا یکم هالی ویزراد رو از سقوط ارزشها دور کنم.البته اگه این جا هم نمایشنامه جدی زده میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
و اکنون جاناتان وایز می رود تا جای خود را به جد بزرگ بدهد
شناسه بعدی من:
گودریک گریفیندور
شناسه بعدی من:
گودریک گریفیندور
جزئیات کاربر

کمپانی برادران حذب تقدیم می کند...
فیلم بحث بر انگیز و از توقیف در اومده
آرشام کجـــــــاست؟!
بازیگران
ققنوس در نقش کارآگاه (مثل قدیما)
سرژ در نقش جلاد (مثل حالا ها)
و سایر اعضای تخیلی در نقش متهم
کارآگاه ققنوس ساکن خانه شماره 242 طبق معمول هر روز خانه را به قصد دفترش ترک کرد و در بین راه هیچ چیز مشکوکی ندید...
دفتر کارآگاه در طبقه 47 ساختمانی بلند واقع در تقاطع خیابان شفتنکلا و خوزنلانکا قرار داشت...
ققی در دفترش رو باز کرد و وارد اتاق شد و پرونده سیاه رنگی رو میزش مشاهده کرد...
ققی رو به جلاد دفترش گفت:
- هی سرژ این پرونده رو کی فرستاده...
سرژ:امروز صبح گراپ آوردش گفت پرونده قتل آرشامه!!
ققی:جدی مرده کجا مرده؟!چه جوری مرده؟!
سرژ:تو کویر لم یرزع بوده دیگه بعدشم از جسدش کلی خون آبی اومده...
ققی:نکنه ومپایر بوده؟!
سرژ:نه همین خون آبی مشکوکه ولی به هر حال ما امروز کار سنگینی داریم گراپ 40 تا متهم معرفی کرده من همه شون احضار کردم ساعت 10 باید همه رو به ترتیب بازجویی کنیم...
ققی:خوب به هر حال که من می گم بیا به همه برق وصل کنیم اعتراف کنن...
سرژ:نه بابا نمیشه بدون بازجویی محاکمه کرد... تو اول سوال کن اگه اعتراف نکردن بهشون برق وصل می کنیم...
ققی پرونده رو باز کرد و شروع کرد به خوندن اسامی
هری پاتر
امپراطور تاریکی
کالین کریوی
بارون خون آلود
کریچر
بیل ویزلی
کوییرل
و...
ساعت 10 صبح!! ققی پشت میزی نشسته بود و توی بلند گوی جلوی دستش هری پاتر رو صدا زد...
هری پاتر سراسیمه وارد اتاق شد و روی صندلی مقابل ققی نشست...
ققی:هری پاتر شما می دونید به اتهام قتل الان جلوی من نشستین...
هری:آقا به خدا من معتاد...نه یعنی من قاتل نیستم من بی گناهم اصلا...
ققی:شما در ساعت دوازده 8 فوریه در کویر لم یرزع چیکار می کردید؟!
هری:کویر کجا؟!...من کویر نبودم من تو خوابگاه مدیران بودم...
ققی:شاهدی برای حرفتون دارین؟!
هری:همین الان کوییرل پشت دره برم صداش کنم؟!
ققی:نمیشه اون خودش متهمه!!
هری:خوب من چیکار کنم...من متهم نیستم...
ققی:من یه راه خوب سراغ دارم برو رو اون صندلی بشین
و هری تا میره روی صندلی گوش اتاق بشینه سرژ با زنجیر دستشو به صندلی می بنده و برق وصل می کنه بهش...
و هری شروع می کنه به فریاد زدن...
-من معتاد نیستم من معتاد نیستم...نه یعنی من قاتل نیستم من قاتل نیستم...
ققی:بسه سرژ این قاتل نیست...
و سرژ برق رو قطع می کنه و هری با موهای سیخ و بدن خشک بپر بپر از در اتاق میره بیرون...
نفر بعدی که امپراطور بود وارد میشه...
ققی:دارک لرد شما به علت اتهام قتل الان اینجا هستین...
دارک لرد: بیش بینیم باو من قاتل نیستم من تو شب 8 فوریه ساعت 12 اصلانم تو کویر نبودم بلکه تو شمال بودم...اصلا آرشام به من چه!!
ققی:تو از کجا می دونی آرشام ساعت 12 شب 8 فوریه کشته شده؟!اصلا تو از کجا می دونی به علت قتل آرشام اینجایی؟!...اصلا تو از کجا می دونی تو کویر کشتنش؟!
دارک لرد:من فقط حدس زدم اینطور باشه!!...در کل من بی گناهم!!
ققی:خوب پس ساعت دوازده شب 8 فوریه تو شمال چیکار می کردی؟!..
دارک لرد:دقیقا یادم نیست...آهان یادمه داشتیم با سر دبیر آکادمی راه های بنفش کردن جادوگران رو تمرین می کردیم...
ققی:چرا؟!
دارک لرد: خوب هری اومده سایت مارو زرد کرده!!
ققی:شاهدی دارین که بگه شما اون شب اونجا بودین!!
دارکی:آره هری پاترم بود به ما میگفت شما بی ادبی و گاها بی تربیت هستین یا یه چیزی تو این مایه ها یا....می گفت شما ثبات شخصیت ندارین شما یرقان دارین!!
ققی:کلا همینا رو گفت؟!
دارکی:آره یه هفته شمال بودیم همینا رو گفت...
ققی:آقا هری پاترو صدا کن بیاد تو...
هری در حالی که هنوز برق تو وجودش مونده بپر بپر میاد تو اتاق...
ققی:هری تو هفته پیش با دارکی اینا شمال بودی؟!
هری:آره!!
ققی:چرا به من نگفتین بیام پس...
هری:بهتر که نیومدی اینو لرد مملی آدم ها بی ادب و گاها بی تربیتی هستن...
ققی:راستی تو گفتی ساعت 12 شب 8 فوریه که تو خوابگاه مدیران بودی...
هری:من گفتم؟!...حتمل اشتباه گفتم...من با یه عده یرقانی شمال بودم!!
ققی:خوب شما قاتل نیستین پس برین بیرون بگین نفر بعدی بیاد...
کالین کریوی از در اومد تو...
ققی:آقای کریوی شما به علت اتهام قتل اینجا هستین...
کالین:همی!!
ققی:چی؟!
کالین:همی همانا
ققی:ببین یا مثل آدم حرف میزنی یا وصلت می کنم به برق...
کالین:همی من نباشم قاتل همی...همی من وزیر سایتم همی...همی من خیلی گولاخم همی...همی من آدم نکشتم همی...همی آرشام دوست من بود همی...
ققی:مگه من گفتم کی به قتل رسیده تو از کجات میدونی آرشام به قتل رسیده؟!
کالین:همی...همانا...
ققی:بابا این معلوم الحاله ببرینش بیرون...
نفر بعدی بارون خون آلود میاد تو...
بارون:به همین دو روزی که روزه گرفتم قسم من قاتل نیستم...به خدا من نبودم...
ققی:مگه من گفتم تو چرا اینجایی که میگی من قاتل نیستم!!
بارون:حس ششم من میگه من به اتهام قتل اینجام...
ققی:ساعت 12 شب هشت فوریه کجا بودی؟!
بارون:معلومه تو خوابگاه مدیران!!
ققی:چیکار می کردی؟!
بارون:خوابیده بودم خوب...
ققی:شاهد داری؟!
بارون: آره هری پاتر!!
ققی:بگین اون هری رو بیارن...
هری:آقا چرا انقدر مزاحم من می شین...
ققی:بینم تو ساعت 12 شب 8 فوریه بارونرو تو خوابگاه مدیران دیده بودی!!
هری:آره...ما اون شب نوشیدنی کره ای خوردیم و بارون چون بی جنبه اس بالا آورد و گرفت خوابید من خودم شاهدم
ققی:نوشیدنی کره ای خوردین؟!چرا به من خبر ندادین پس...
هری:بهتر نیومدی این بارون بی جنبه حال آدم رو می گیره!!
ققی:پس با این اوصاف شما بی گناهین نفر بعدی رو بگین بیاد تو...
کریچر از در میاد تو...
ققی:جن مفولک میدونی تو متهم به قتل هستی؟!
کریچر:من تا وکیلم نباشه هیچ حرفی نمی زنم!!
و ققی دستشو میاره بالا و می کوبه تو گوش کریچر
کریچر:من ازت شکایت می کنم شکنجه در هنگام بازجویی ممنوعه آقا...
ققی:بیش بینیم باو بگو بینم ساعت 12 شب 8 فوریه کجا بودی مفلوک؟!
کریچر:ببین من در واقع تو رخت خوابم بودم...
ققی:خوب...
کریچر:خوب زندگی رختخوابی هرکس به خودش مربوطه...
ققی:خوب به من چه شاهدی داری که بگه تو تو رخت خوابت بودی...
کریچر:بله هری پاتر...
ققی:هـــــــــــــــــــــــــــــــــــری!!
هری از پشت در داد میزنه:
-آره بابا من شاهدم این مفلوک تو رخت خوابش بود!!
ققی:اصلا برو گمشو بیرون من باید با سرژ مشورت کنم...
و کریچر از اتاق خارج میشه...
سرژ: به نظر من هیچکدوم از اینا قاتل نیستن چون هیچکدوم تو کویر لم یرزع نبودن!!
ققی:موافقم!!
سرژ:ققی می دونی تو خیلی کارآگاه باهوشی هستی من دوست دارم بعد این پرونده یه سر بریم مسافرت چون داریم خسته میشیم...
ققی:موافقم!!
سرژ:می تونی بگی نفر بعدی بیاد سریع تموم شه بریم پی کارمون
ققی:موافقم!!
بیل ویزلی وارد اتاق میشه
ققی:آقای بیل ویزلی شما به علت اتهام قتل اینجا هستین...
بیل:امکان نداره اگر من قاتل باشم رولینگ نقاش مصری قرن پنجم هجریه...
ققی:رولینگ که نقاش نیست...
بیل:خوب اگه منم قاتلم اون نقاش مصری قرن پنجم هجریه!!
ققی:خوب راس میگی چون اون نقاش قرن پنجم هجری نیست پس تو هم قاتل نیستی...ولی یه کم گیر داره ها...
بیل:یعنی واقعا تو نمی فهمی که رولینگ نقاش مصری قرن پنجم هجریه!!
ققی:پس تو قاتلی!!
بیل:خوب مگه رولینگ نقاش مصری قرن هجریه؟!
ققی:تو الان گفتی رولینگ نقاش مصری قرن پنجم هجریه پس تو قاتلی!!
بیل:من نگفتم رولینگ نقاش مصری قرن پنجم هجریه
ققی:پس تو چی گفتی؟!
بیل:گفتم اگه رولینگ نقاش مصری قرن پنجم هجری باشه من قاتلم!!
ققی:بابا آخر هست نقاش یا نه؟!
بیل:نمی دونم دقیقا...ولی من قاتل نیستم
ققی:برو بیرون بابا دیوونه شدم از دستت...
ققی رو به سرژ:حالا این رولینگ نقاش مصری قرن پنجم هجریه؟!
سرژ:آره دیگه!!
همون لحظه کوییرل میاد تو در حالی که یکی از چشمهای کوییرل آبی رنگ شده!!
ققی:شما به اتهام قتل اینجا هستین...
کوییرل:من بی گناهم...
ققی:ببینم رولینگ نقاش مصری قرن پنجم هجریه؟!
کوییرل:فکر کنم!!
ققی:پس تو قاتلی
کوییرل:خوب نیست نویسنده است رولینگ
ققی:پس اگه رولینگ نویسنده باشه تو دستیار قاتلی...
کوییرل:نه اگه رولینگ نوازنده باشه من دستیار قاتلم در صورت نویسنده بودنش من مقتولم...
ققی:پس الان چرا آرشام مقتوله...
کوییرل:نمیدونم
ققی:چشمت چرا آبی شده؟!
کوییرل:به خاطر ولنتاین آبیش کردم
ققی:قرمز بود ولنتاین ها!!...
کوییرل:نه خیر آبی رنگ عشقه
ققی:اون مشکی بود...
کوییرل:مشکی واسه من رنگ عزاداریه...آخه رنگ موهای یار من مشکی پر کلاغیه...چشاشم سبز خیاریه...
ققی:بیبن رولینگ نقاش قرن پنجم هجریه؟!
کوییرل:آره
ققی: خوب چه طور آرشام رو کشتی؟!
کوییرل:من ساعت 12 شب 8 فوریه تو کویر لم یرزع در حال تعقیب یکی از شناسه های آرشام بودم که آرشام جلوم ظاهر شد و با خود نویس آبیش داشت جوهر بی آبرویی مدیران رو تو سایت پخش می کرد...
ققی:بعد...
کوییرل:منم خود نویس رو گرفتم و زدم تو قلبش و جوهرش پاچید تو چشم من و آبی شد و یه کمشم رفت تو خون آرشام...
ققی:همین؟!
کوییرل:تموم شد!!من متاسفم آرشام پسر خوبی بود ولی حالا از بین ما رفته
دوربین از پنجره اتاق کارآگاه ققنوس خارج میشه و این فیلم معنا گرا همین جا تموم میشه...ادامه اش با خودتون
فیلم بحث بر انگیز و از توقیف در اومده
آرشام کجـــــــاست؟!
بازیگران
ققنوس در نقش کارآگاه (مثل قدیما)
سرژ در نقش جلاد (مثل حالا ها)
و سایر اعضای تخیلی در نقش متهم
کارآگاه ققنوس ساکن خانه شماره 242 طبق معمول هر روز خانه را به قصد دفترش ترک کرد و در بین راه هیچ چیز مشکوکی ندید...
دفتر کارآگاه در طبقه 47 ساختمانی بلند واقع در تقاطع خیابان شفتنکلا و خوزنلانکا قرار داشت...
ققی در دفترش رو باز کرد و وارد اتاق شد و پرونده سیاه رنگی رو میزش مشاهده کرد...
ققی رو به جلاد دفترش گفت:
- هی سرژ این پرونده رو کی فرستاده...
سرژ:امروز صبح گراپ آوردش گفت پرونده قتل آرشامه!!
ققی:جدی مرده کجا مرده؟!چه جوری مرده؟!
سرژ:تو کویر لم یرزع بوده دیگه بعدشم از جسدش کلی خون آبی اومده...
ققی:نکنه ومپایر بوده؟!
سرژ:نه همین خون آبی مشکوکه ولی به هر حال ما امروز کار سنگینی داریم گراپ 40 تا متهم معرفی کرده من همه شون احضار کردم ساعت 10 باید همه رو به ترتیب بازجویی کنیم...
ققی:خوب به هر حال که من می گم بیا به همه برق وصل کنیم اعتراف کنن...
سرژ:نه بابا نمیشه بدون بازجویی محاکمه کرد... تو اول سوال کن اگه اعتراف نکردن بهشون برق وصل می کنیم...
ققی پرونده رو باز کرد و شروع کرد به خوندن اسامی
هری پاتر
امپراطور تاریکی
کالین کریوی
بارون خون آلود
کریچر
بیل ویزلی
کوییرل
و...
ساعت 10 صبح!! ققی پشت میزی نشسته بود و توی بلند گوی جلوی دستش هری پاتر رو صدا زد...
هری پاتر سراسیمه وارد اتاق شد و روی صندلی مقابل ققی نشست...
ققی:هری پاتر شما می دونید به اتهام قتل الان جلوی من نشستین...
هری:آقا به خدا من معتاد...نه یعنی من قاتل نیستم من بی گناهم اصلا...
ققی:شما در ساعت دوازده 8 فوریه در کویر لم یرزع چیکار می کردید؟!
هری:کویر کجا؟!...من کویر نبودم من تو خوابگاه مدیران بودم...
ققی:شاهدی برای حرفتون دارین؟!
هری:همین الان کوییرل پشت دره برم صداش کنم؟!
ققی:نمیشه اون خودش متهمه!!
هری:خوب من چیکار کنم...من متهم نیستم...
ققی:من یه راه خوب سراغ دارم برو رو اون صندلی بشین
و هری تا میره روی صندلی گوش اتاق بشینه سرژ با زنجیر دستشو به صندلی می بنده و برق وصل می کنه بهش...
و هری شروع می کنه به فریاد زدن...
-من معتاد نیستم من معتاد نیستم...نه یعنی من قاتل نیستم من قاتل نیستم...
ققی:بسه سرژ این قاتل نیست...
و سرژ برق رو قطع می کنه و هری با موهای سیخ و بدن خشک بپر بپر از در اتاق میره بیرون...
نفر بعدی که امپراطور بود وارد میشه...
ققی:دارک لرد شما به علت اتهام قتل الان اینجا هستین...
دارک لرد: بیش بینیم باو من قاتل نیستم من تو شب 8 فوریه ساعت 12 اصلانم تو کویر نبودم بلکه تو شمال بودم...اصلا آرشام به من چه!!
ققی:تو از کجا می دونی آرشام ساعت 12 شب 8 فوریه کشته شده؟!اصلا تو از کجا می دونی به علت قتل آرشام اینجایی؟!...اصلا تو از کجا می دونی تو کویر کشتنش؟!
دارک لرد:من فقط حدس زدم اینطور باشه!!...در کل من بی گناهم!!
ققی:خوب پس ساعت دوازده شب 8 فوریه تو شمال چیکار می کردی؟!..
دارک لرد:دقیقا یادم نیست...آهان یادمه داشتیم با سر دبیر آکادمی راه های بنفش کردن جادوگران رو تمرین می کردیم...
ققی:چرا؟!
دارک لرد: خوب هری اومده سایت مارو زرد کرده!!
ققی:شاهدی دارین که بگه شما اون شب اونجا بودین!!
دارکی:آره هری پاترم بود به ما میگفت شما بی ادبی و گاها بی تربیت هستین یا یه چیزی تو این مایه ها یا....می گفت شما ثبات شخصیت ندارین شما یرقان دارین!!
ققی:کلا همینا رو گفت؟!
دارکی:آره یه هفته شمال بودیم همینا رو گفت...
ققی:آقا هری پاترو صدا کن بیاد تو...
هری در حالی که هنوز برق تو وجودش مونده بپر بپر میاد تو اتاق...
ققی:هری تو هفته پیش با دارکی اینا شمال بودی؟!
هری:آره!!
ققی:چرا به من نگفتین بیام پس...
هری:بهتر که نیومدی اینو لرد مملی آدم ها بی ادب و گاها بی تربیتی هستن...
ققی:راستی تو گفتی ساعت 12 شب 8 فوریه که تو خوابگاه مدیران بودی...
هری:من گفتم؟!...حتمل اشتباه گفتم...من با یه عده یرقانی شمال بودم!!
ققی:خوب شما قاتل نیستین پس برین بیرون بگین نفر بعدی بیاد...
کالین کریوی از در اومد تو...
ققی:آقای کریوی شما به علت اتهام قتل اینجا هستین...
کالین:همی!!
ققی:چی؟!
کالین:همی همانا
ققی:ببین یا مثل آدم حرف میزنی یا وصلت می کنم به برق...
کالین:همی من نباشم قاتل همی...همی من وزیر سایتم همی...همی من خیلی گولاخم همی...همی من آدم نکشتم همی...همی آرشام دوست من بود همی...
ققی:مگه من گفتم کی به قتل رسیده تو از کجات میدونی آرشام به قتل رسیده؟!
کالین:همی...همانا...
ققی:بابا این معلوم الحاله ببرینش بیرون...
نفر بعدی بارون خون آلود میاد تو...
بارون:به همین دو روزی که روزه گرفتم قسم من قاتل نیستم...به خدا من نبودم...
ققی:مگه من گفتم تو چرا اینجایی که میگی من قاتل نیستم!!
بارون:حس ششم من میگه من به اتهام قتل اینجام...
ققی:ساعت 12 شب هشت فوریه کجا بودی؟!
بارون:معلومه تو خوابگاه مدیران!!
ققی:چیکار می کردی؟!
بارون:خوابیده بودم خوب...
ققی:شاهد داری؟!
بارون: آره هری پاتر!!
ققی:بگین اون هری رو بیارن...
هری:آقا چرا انقدر مزاحم من می شین...
ققی:بینم تو ساعت 12 شب 8 فوریه بارونرو تو خوابگاه مدیران دیده بودی!!
هری:آره...ما اون شب نوشیدنی کره ای خوردیم و بارون چون بی جنبه اس بالا آورد و گرفت خوابید من خودم شاهدم
ققی:نوشیدنی کره ای خوردین؟!چرا به من خبر ندادین پس...
هری:بهتر نیومدی این بارون بی جنبه حال آدم رو می گیره!!
ققی:پس با این اوصاف شما بی گناهین نفر بعدی رو بگین بیاد تو...
کریچر از در میاد تو...
ققی:جن مفولک میدونی تو متهم به قتل هستی؟!
کریچر:من تا وکیلم نباشه هیچ حرفی نمی زنم!!
و ققی دستشو میاره بالا و می کوبه تو گوش کریچر
کریچر:من ازت شکایت می کنم شکنجه در هنگام بازجویی ممنوعه آقا...
ققی:بیش بینیم باو بگو بینم ساعت 12 شب 8 فوریه کجا بودی مفلوک؟!
کریچر:ببین من در واقع تو رخت خوابم بودم...
ققی:خوب...
کریچر:خوب زندگی رختخوابی هرکس به خودش مربوطه...
ققی:خوب به من چه شاهدی داری که بگه تو تو رخت خوابت بودی...
کریچر:بله هری پاتر...
ققی:هـــــــــــــــــــــــــــــــــــری!!
هری از پشت در داد میزنه:
-آره بابا من شاهدم این مفلوک تو رخت خوابش بود!!
ققی:اصلا برو گمشو بیرون من باید با سرژ مشورت کنم...
و کریچر از اتاق خارج میشه...
سرژ: به نظر من هیچکدوم از اینا قاتل نیستن چون هیچکدوم تو کویر لم یرزع نبودن!!
ققی:موافقم!!
سرژ:ققی می دونی تو خیلی کارآگاه باهوشی هستی من دوست دارم بعد این پرونده یه سر بریم مسافرت چون داریم خسته میشیم...
ققی:موافقم!!
سرژ:می تونی بگی نفر بعدی بیاد سریع تموم شه بریم پی کارمون
ققی:موافقم!!
بیل ویزلی وارد اتاق میشه
ققی:آقای بیل ویزلی شما به علت اتهام قتل اینجا هستین...
بیل:امکان نداره اگر من قاتل باشم رولینگ نقاش مصری قرن پنجم هجریه...
ققی:رولینگ که نقاش نیست...
بیل:خوب اگه منم قاتلم اون نقاش مصری قرن پنجم هجریه!!
ققی:خوب راس میگی چون اون نقاش قرن پنجم هجری نیست پس تو هم قاتل نیستی...ولی یه کم گیر داره ها...
بیل:یعنی واقعا تو نمی فهمی که رولینگ نقاش مصری قرن پنجم هجریه!!
ققی:پس تو قاتلی!!
بیل:خوب مگه رولینگ نقاش مصری قرن هجریه؟!
ققی:تو الان گفتی رولینگ نقاش مصری قرن پنجم هجریه پس تو قاتلی!!
بیل:من نگفتم رولینگ نقاش مصری قرن پنجم هجریه
ققی:پس تو چی گفتی؟!
بیل:گفتم اگه رولینگ نقاش مصری قرن پنجم هجری باشه من قاتلم!!
ققی:بابا آخر هست نقاش یا نه؟!
بیل:نمی دونم دقیقا...ولی من قاتل نیستم
ققی:برو بیرون بابا دیوونه شدم از دستت...
ققی رو به سرژ:حالا این رولینگ نقاش مصری قرن پنجم هجریه؟!
سرژ:آره دیگه!!
همون لحظه کوییرل میاد تو در حالی که یکی از چشمهای کوییرل آبی رنگ شده!!
ققی:شما به اتهام قتل اینجا هستین...
کوییرل:من بی گناهم...
ققی:ببینم رولینگ نقاش مصری قرن پنجم هجریه؟!
کوییرل:فکر کنم!!
ققی:پس تو قاتلی
کوییرل:خوب نیست نویسنده است رولینگ
ققی:پس اگه رولینگ نویسنده باشه تو دستیار قاتلی...
کوییرل:نه اگه رولینگ نوازنده باشه من دستیار قاتلم در صورت نویسنده بودنش من مقتولم...
ققی:پس الان چرا آرشام مقتوله...
کوییرل:نمیدونم
ققی:چشمت چرا آبی شده؟!
کوییرل:به خاطر ولنتاین آبیش کردم
ققی:قرمز بود ولنتاین ها!!...
کوییرل:نه خیر آبی رنگ عشقه
ققی:اون مشکی بود...
کوییرل:مشکی واسه من رنگ عزاداریه...آخه رنگ موهای یار من مشکی پر کلاغیه...چشاشم سبز خیاریه...
ققی:بیبن رولینگ نقاش قرن پنجم هجریه؟!
کوییرل:آره
ققی: خوب چه طور آرشام رو کشتی؟!
کوییرل:من ساعت 12 شب 8 فوریه تو کویر لم یرزع در حال تعقیب یکی از شناسه های آرشام بودم که آرشام جلوم ظاهر شد و با خود نویس آبیش داشت جوهر بی آبرویی مدیران رو تو سایت پخش می کرد...
ققی:بعد...
کوییرل:منم خود نویس رو گرفتم و زدم تو قلبش و جوهرش پاچید تو چشم من و آبی شد و یه کمشم رفت تو خون آرشام...
ققی:همین؟!
کوییرل:تموم شد!!من متاسفم آرشام پسر خوبی بود ولی حالا از بین ما رفته
دوربین از پنجره اتاق کارآگاه ققنوس خارج میشه و این فیلم معنا گرا همین جا تموم میشه...ادامه اش با خودتون
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
جزئیات کاربر

سیاه سفید
بازیگرانی که در این مجموعه ما را یاری فرمودند :
تمامی مرگخواران و محفلیان .
از آن جایی که در این فیلم ما با کمبود بودجه شدید مواجه شدیم ، با چند تن از اهالی محل قرار داد بستیم و قرار بر این شد که آن ها توسط موبایل فیلمبرداری و صدابرداری این فیلم را بر عهده گیرند و همین جا به خاطر این که کیفیت تصویر فیلم در حد VGA و کیفیت صدا در حد بوق بود از همه شما بینندگان عزیز عذرخواهی می نمایم.(
)
_______________________________
قبرستان محفل
دوربین از میان قبرها عبور میکنه و روی دو روح ( اسنیپ و لیلی ! ) زوم میکنه که به شدت مشغول راز و نیاز هستن .
در همین لحظه روح هری میاد .
روح هری : هوی اسنیپ بوقی ! به ننه من چی کار داری ؟
روح اسنیپ : بیا لیلی جون ، بیا در بریم .
روح لیلی : بریم عزیزم .
روح هری با عصبانیت : همتونو میکشم !!!!!!!
شونصد سال قبل از میلاد هری ، پارک ملت !
دوربین زوم کرده روی کودک ریش داری که داره تاب بازی میکنه .
پسری که چند سال ازش کوچیکتره میاد از جلوش رد میشه .
کودک ریش دار : آقا پسر یه لحظه واستا .
کودک وایمسته و میگه : چیه ؟
کودک ریش دار : آقا پسر با من دوست میشی؟
کودک : نه خیرم .
کودک ریش دار : چرا ؟
کودک : تو به بلوغ زودرس رسیدی ریشات زود در اومده من دوست ندارم .(
)
کودک ریش دار : پس حداقل اسمتو بگو .
کودک : تام کوچولو .
کودک ریش دار : هممم...منم آلبوسم .
شونصد سال بعد ، در عصر فناوری و تکنولوژی
دوربین آلبوس دامبلدور رو که حالا به فردی خردمند و با تدبیر تبدیل شده رو نشون میده که پشت میز کامپیوتر نشسته و داره با لرد ولدمورت چت میکنه .
دامبل : به به تامی کوچولو ! شنیدم دیشب دوباره کلتو با تیغ ژیلت صفا دادی !
ولدی : نه خیرم ! هر کی این حرفو زده غلط کرده و به گور پدرش خندیده !
دامبل : خیلی بوقی هستی .
ولدی : شما بیش تر !
دامبل : ارزشی
ولدی : بیشین بینیم بابا ، مرتیکه ******* !
دامبل : ههههههه ...چه حرف بی ادبی و بی تربیتی ای گفتی ....
ولدی : همین که هست .
دامبل : من همین فردا یه حمله میکنم به اون زیر سایه بوقی همتونو ارزشی میکنم !
ولدی : ***** !
جلسات محرمانه محفل
دامبل داره در مورد موضوعی خطیر با سارا اونز گفتگو میکنه .
دوربین زوم میکنه روی مرگخوارانی که همین طوری اتفاقی دارن اون جا راه میرن و جلسات فوق محرمانه محفل رو به سادگی میبینن .(
)
دامبل : گوش کن سارا ! تو باید امشب بری همه مرگخوارا رو بکشی بیای .
سارا : باشه .
وزارت اطلاعات زیر سایه علامت شوم
ولدی : ای تره ور !
تره ور : قور ؟ ( ترجمه : هوم ؟ )
ولدی : میخوام که امشب به محفل بری ، از دودکش به داخل نفوذ کنی و دامبل رو بکشی و برگردی ، آیا قادر به انجام این کار هستی ؟
تره ور : قور قور قور قیر ( ترجمه ، ها بابا میتونم ! میرم اون دامبل بوقی رو میکشم میام )
ولدی : تو قورباغه وفاداری هستی ! در ازای این کارت یک گونی خرمگس پاداش خواهی گرفت !
تره ور : قوووور !
( ترجمه : خیلی چاکرم ! :Ygrin:)
در راه
تره ور به سمت پایگاه محفل و سارا اونز به سمت زیر سایه میره که یهو به هم میرسن .
سارا : ساعت چنده ؟
تره ور : قور قور! ( ترجمه : هشت و نیم !)
سارا اونز : بیست و سی ! من باید الان به یه تلویزیون دسترسی پیدا کنم وگرنه خودکشی میکنم!!
تره ور : قور قور قور قیر قار .( ترجمه : همین راه رو مستقیم بگیر برو تا ته ، میسرسی به زیر سایه ، اون جا تلویزیون شونصد اینچ داره تو هر اتاقش با کیفیت تصویر و صدای عالی !
)
سارا : اقا دستت درد نکنه !
تره ور : قور ( ترجمه : خواهش میکنم وظیفه بود !)
اندرون محفل
دوربین زوم کرده روی تره ور که داره روی سقف پایگاه مخوف محفل تردد میکنه .
تره ور : ها اوناهاشش ، دودکش ...باید ازش برم پایین .
تره ور داخل دودکش میپره و بعد از اون چند کیلومتر پایین میره تا میرسه به شومینه محفل که متاسفانه درجه حرارتش تا آخر زیاده و گاز به شدت مصرف میشه و محفلی ها اصلا به فکر هم وطنانمون نیستن !
تره ور : قووووووووور !!! ( ای تو اون روحت ! سوختم ! های ملت سوختم !)
تره ور از شومینه بیرون میپره وخودشو روی فرش میندازه و در نتیجه آتیشی که به بدنش چسبیده بود به فرش میچسبه وآتیش شعله ور میشه !
ریموس : واااااااای آتیش !
دامبل : اه ! تقصیر اون وزغه بودش ! ای وزغ هرزه !! ملت بیاین از این ور .
چند دقیقه بعد ، داخل هواپیمای اختصاصی محفل
سیریوس : ما چرا این جا اومدیم ؟
دامبل : بوقی مگه ندیدی همه جا آتیش گرفته بود ؟
لیلی : حالا کجا میریم ؟
دامبل : میریم لندن ، اون جا تو میدون گریمولد پلاک دوازده یه شعبه دیگه داریم !!!
نزدیکی های زیر سایه
سارا اونز یاد ماموریت خطیرش افتاده .
سارا چوبدستیشو تکون میده .
بوم !
همه مرگخوارا میمیرن !!
سارا : یوهاهاهاهاهاها !
سارا از خواب بیدار میشه و بعد از این که متوجه این قضیه میشه که خیالبافی چقدر کار بدیه سه تا روح رو جلوش میبینه .
روح اسنیپ و روح لیلی شدیدا در حل راز و نیاز هستن و خبری هم از روح جیمز نیست گویا .
روح هری : تا سه میشمرم اسنیپ ! از جلوی چشمام گم میشی و ننمو ول میکنی ***ی ! فهمیدی ؟ یک دو ...سه !
روح هری چوبشو به سمت اسنیپ میگیره و میگه : اکسپلیارموس !
اسنیپ جاخالی میده و طلسم مخوف هری میخوره به روح لیلی و روح لیلی در جا میمیره !
اسنیپ : هری جان ! تو چقدر چشمات شبیه لیلیه عزیزم !!!
هری :
سارا با دیدن این ارواح فلج اطفال میشه !
لندن
هواپیمای اختصاصی مخوف محفل در یکی از بیابان های اطراف لندن فرود آمده و اعضای محفل تموم راه رو پیاده اومدن و حالا شدیدا خسته و تشنه و گرسنه هستن .
دامبل رو به بقیه : من میرم ساندویچ بگیرم براتون ، یه دقه صبر کنین .
دامبل وارد ساندویچی میشه و میگه : give me shonsad ta sandwich please .
ساندویچ فروش : to go ?
دامبل :. no no, in the bread please
ساندویچ فروش : !!!
دوربین زوم کرده روی کاغذی که دست ولدیه و داره میخوندش :
هی هی یویو تام !
به زودی محفل همیشه ققنوس با تمامی قوایش به سویت خواهد آمد و به زودی از تو و پیروانت جز بوق چیز دیگری نمی ماند .
ولدی نامه رو مچاله میکنه و چشماش شعله ور میشه !
میدون گریمولد ، پلاک دوازده
دامبل : سیریوس !
سیریوس : چیه ؟
دامبل : لشکرو آماده کن بده دست سارا ، میخوام فردا به زیر سایه حمله کنیم .
سیریوس : سارا این جا نیست که ، بیمارستان بستری شده .
دامبل : چش شده مگه ؟
سیریوس : فلج اطفال شده .
دامبل : چرا ؟ سارا که خیلی زن فهمیده ای بود .
سیریوس : میگن که...میگن که ...
ولوم صداشو میاره پایین و میگه : میگن که روح اهورا حذبا جلوی سارا اومده و معنی واقعی کلمه گولاخ رو بهش گفته ...از عظمت معنی کلمه گولاخ سارا فلج اطفال شده .(
)
دامبل دستی به ریشش میکشه و میگه : عــجــب ! آیا راست میگویی ؟
سیریوس : به مرگ گریندل اگه دروغ بگم .
دامبل : همممم....پس خودت فرماندهی لشکر رو به عهده بگیر سیریوس!
یک ماه بعد
بوم !
شترق !
ترق ترق !
نهههه ! منو نکش ! مرگ ننت منو نکش ! خخه...
بی ناموسیوس !
جــــیــــــــغ !
وای کمرم قطع شده !
دوربین نمایی رو از جنگ نشون میده و در همون بین روی سنگری زوم میکنه که دو تا سرباز محفل پشت سنگر نشسته و کاملا بی خیال و بوقی پول میخورن و نمیجنگن و در همون لحظه در حال تناول نون و پنیر هستن که البته پنیر نیز معانی گسترده زیادی دارد که بعد ها به آن پرداخته می شود !!!
سنگر مرگخواران
ولدی : خب ! کی حاضره بره ؟
مرگخوارا شروع کردند به تعارف کردن .
بلیز : شما بفرمایید ، بزرگی تری گفتن کوچیک تری گفتن .
لودو به دستای قطع شدش اشاره میکنه و میگه : خواهش میکنم قبلا صرف شده !جنابعالی بفرمایید .
تره ور : قور قور قر! ( ترجمه : هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات!
)
دوربین قسمت دیگری از سنگر رو نشون میده و زوم میکنه روی نامه ای که آنی مونی داره برای خانوادش مینویسه :
فاطی عزیز !
نمی دانی در این جا چقدر به ما خوش می گذرد ! انقدر کشت و کشتار است که آدم حظ می کند .
سربازان محفل اصلا اهل تکبر نیستند و با خضوع و فروتنی هر چه تمام تر گردن ما را بریده و کف دستش می گذارند ، واقعا چقدر خوش و خرم هستیم ، جای تو سبز !
ملت یهو میفهمن که همه جا ساکت شده .
دوربین زوم میکنه روی دامبل و ولدی که در وسط میدون جنگ رو به روی هم واستادن ، ولدی به صورت دامبل نگاه میکنه اما دامبل از شدت نوری که از کله ولدی منتشر میشه قادر به نگاه کردن به وی نیست !
ولدی : خیلی آدم ********* هستی دامبل !
دامبل : چقدر بی تربیتی صحبت میکنی ، خیلی ارزشی هستی !
ولدی : برو بینییم بابا ، هر چی آدم بوقیه دور خودش جمع کرده یه تابلو بالاشون زده اسمشم گذاشته محفل !
دامبل : تام ! جهالت نکن ! به محفل بپیوند !
ولدی چوبدستیشو بال میاره تا دامبل رو بوق کنه که یهو روح هری و اسنیپ بدو بدو میان وسط .
روح هری : نه اسنیپ ! جلو نیا !
روح اسنیپ نزدیک تر میشه .
هری چوبدستیشو طرف اسنیپ میگیره .
اسنیپ هم در مقابل چوبشو در میاره !
از نوک چوبدستی هری طلسمی بیرون میاد و با تشعشعاتی که از چوب اسنیپ بیرون میاد برخورد میکنه و انفجار مهیبی رخ میده ...
.
.
.
دوربین نمایی رو از مصحنه نبرد نشون میده ، هیچ چیزی از هیچ کس نمونده .
تیتراژ پایانی :
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه...
بازیگرانی که در این مجموعه ما را یاری فرمودند :
تمامی مرگخواران و محفلیان .
از آن جایی که در این فیلم ما با کمبود بودجه شدید مواجه شدیم ، با چند تن از اهالی محل قرار داد بستیم و قرار بر این شد که آن ها توسط موبایل فیلمبرداری و صدابرداری این فیلم را بر عهده گیرند و همین جا به خاطر این که کیفیت تصویر فیلم در حد VGA و کیفیت صدا در حد بوق بود از همه شما بینندگان عزیز عذرخواهی می نمایم.(
) _______________________________
قبرستان محفل
دوربین از میان قبرها عبور میکنه و روی دو روح ( اسنیپ و لیلی ! ) زوم میکنه که به شدت مشغول راز و نیاز هستن .
در همین لحظه روح هری میاد .
روح هری : هوی اسنیپ بوقی ! به ننه من چی کار داری ؟

روح اسنیپ : بیا لیلی جون ، بیا در بریم .
روح لیلی : بریم عزیزم .

روح هری با عصبانیت : همتونو میکشم !!!!!!!
شونصد سال قبل از میلاد هری ، پارک ملت !
دوربین زوم کرده روی کودک ریش داری که داره تاب بازی میکنه .
پسری که چند سال ازش کوچیکتره میاد از جلوش رد میشه .
کودک ریش دار : آقا پسر یه لحظه واستا .
کودک وایمسته و میگه : چیه ؟
کودک ریش دار : آقا پسر با من دوست میشی؟

کودک : نه خیرم .
کودک ریش دار : چرا ؟
کودک : تو به بلوغ زودرس رسیدی ریشات زود در اومده من دوست ندارم .(
)کودک ریش دار : پس حداقل اسمتو بگو .
کودک : تام کوچولو .
کودک ریش دار : هممم...منم آلبوسم .

شونصد سال بعد ، در عصر فناوری و تکنولوژی
دوربین آلبوس دامبلدور رو که حالا به فردی خردمند و با تدبیر تبدیل شده رو نشون میده که پشت میز کامپیوتر نشسته و داره با لرد ولدمورت چت میکنه .
دامبل : به به تامی کوچولو ! شنیدم دیشب دوباره کلتو با تیغ ژیلت صفا دادی !
ولدی : نه خیرم ! هر کی این حرفو زده غلط کرده و به گور پدرش خندیده !
دامبل : خیلی بوقی هستی .
ولدی : شما بیش تر !
دامبل : ارزشی
ولدی : بیشین بینیم بابا ، مرتیکه ******* !
دامبل : ههههههه ...چه حرف بی ادبی و بی تربیتی ای گفتی ....
ولدی : همین که هست .
دامبل : من همین فردا یه حمله میکنم به اون زیر سایه بوقی همتونو ارزشی میکنم !
ولدی : ***** !
جلسات محرمانه محفل
دامبل داره در مورد موضوعی خطیر با سارا اونز گفتگو میکنه .
دوربین زوم میکنه روی مرگخوارانی که همین طوری اتفاقی دارن اون جا راه میرن و جلسات فوق محرمانه محفل رو به سادگی میبینن .(
)دامبل : گوش کن سارا ! تو باید امشب بری همه مرگخوارا رو بکشی بیای .
سارا : باشه .
وزارت اطلاعات زیر سایه علامت شوم
ولدی : ای تره ور !
تره ور : قور ؟ ( ترجمه : هوم ؟ )
ولدی : میخوام که امشب به محفل بری ، از دودکش به داخل نفوذ کنی و دامبل رو بکشی و برگردی ، آیا قادر به انجام این کار هستی ؟
تره ور : قور قور قور قیر ( ترجمه ، ها بابا میتونم ! میرم اون دامبل بوقی رو میکشم میام )
ولدی : تو قورباغه وفاداری هستی ! در ازای این کارت یک گونی خرمگس پاداش خواهی گرفت !
تره ور : قوووور !
( ترجمه : خیلی چاکرم ! :Ygrin:)در راه
تره ور به سمت پایگاه محفل و سارا اونز به سمت زیر سایه میره که یهو به هم میرسن .
سارا : ساعت چنده ؟
تره ور : قور قور! ( ترجمه : هشت و نیم !)
سارا اونز : بیست و سی ! من باید الان به یه تلویزیون دسترسی پیدا کنم وگرنه خودکشی میکنم!!
تره ور : قور قور قور قیر قار .( ترجمه : همین راه رو مستقیم بگیر برو تا ته ، میسرسی به زیر سایه ، اون جا تلویزیون شونصد اینچ داره تو هر اتاقش با کیفیت تصویر و صدای عالی !
)سارا : اقا دستت درد نکنه !
تره ور : قور ( ترجمه : خواهش میکنم وظیفه بود !)
اندرون محفل
دوربین زوم کرده روی تره ور که داره روی سقف پایگاه مخوف محفل تردد میکنه .
تره ور : ها اوناهاشش ، دودکش ...باید ازش برم پایین .
تره ور داخل دودکش میپره و بعد از اون چند کیلومتر پایین میره تا میرسه به شومینه محفل که متاسفانه درجه حرارتش تا آخر زیاده و گاز به شدت مصرف میشه و محفلی ها اصلا به فکر هم وطنانمون نیستن !
تره ور : قووووووووور !!! ( ای تو اون روحت ! سوختم ! های ملت سوختم !)
تره ور از شومینه بیرون میپره وخودشو روی فرش میندازه و در نتیجه آتیشی که به بدنش چسبیده بود به فرش میچسبه وآتیش شعله ور میشه !
ریموس : واااااااای آتیش !
دامبل : اه ! تقصیر اون وزغه بودش ! ای وزغ هرزه !! ملت بیاین از این ور .
چند دقیقه بعد ، داخل هواپیمای اختصاصی محفل
سیریوس : ما چرا این جا اومدیم ؟
دامبل : بوقی مگه ندیدی همه جا آتیش گرفته بود ؟
لیلی : حالا کجا میریم ؟
دامبل : میریم لندن ، اون جا تو میدون گریمولد پلاک دوازده یه شعبه دیگه داریم !!!
نزدیکی های زیر سایه
سارا اونز یاد ماموریت خطیرش افتاده .
سارا چوبدستیشو تکون میده .
بوم !
همه مرگخوارا میمیرن !!
سارا : یوهاهاهاهاهاها !

سارا از خواب بیدار میشه و بعد از این که متوجه این قضیه میشه که خیالبافی چقدر کار بدیه سه تا روح رو جلوش میبینه .
روح اسنیپ و روح لیلی شدیدا در حل راز و نیاز هستن و خبری هم از روح جیمز نیست گویا .
روح هری : تا سه میشمرم اسنیپ ! از جلوی چشمام گم میشی و ننمو ول میکنی ***ی ! فهمیدی ؟ یک دو ...سه !
روح هری چوبشو به سمت اسنیپ میگیره و میگه : اکسپلیارموس !
اسنیپ جاخالی میده و طلسم مخوف هری میخوره به روح لیلی و روح لیلی در جا میمیره !
اسنیپ : هری جان ! تو چقدر چشمات شبیه لیلیه عزیزم !!!

هری :

سارا با دیدن این ارواح فلج اطفال میشه !
لندن
هواپیمای اختصاصی مخوف محفل در یکی از بیابان های اطراف لندن فرود آمده و اعضای محفل تموم راه رو پیاده اومدن و حالا شدیدا خسته و تشنه و گرسنه هستن .
دامبل رو به بقیه : من میرم ساندویچ بگیرم براتون ، یه دقه صبر کنین .
دامبل وارد ساندویچی میشه و میگه : give me shonsad ta sandwich please .
ساندویچ فروش : to go ?
دامبل :. no no, in the bread please
ساندویچ فروش : !!!
دوربین زوم کرده روی کاغذی که دست ولدیه و داره میخوندش :
هی هی یویو تام !
به زودی محفل همیشه ققنوس با تمامی قوایش به سویت خواهد آمد و به زودی از تو و پیروانت جز بوق چیز دیگری نمی ماند .

ولدی نامه رو مچاله میکنه و چشماش شعله ور میشه !
میدون گریمولد ، پلاک دوازده
دامبل : سیریوس !
سیریوس : چیه ؟
دامبل : لشکرو آماده کن بده دست سارا ، میخوام فردا به زیر سایه حمله کنیم .
سیریوس : سارا این جا نیست که ، بیمارستان بستری شده .
دامبل : چش شده مگه ؟
سیریوس : فلج اطفال شده .
دامبل : چرا ؟ سارا که خیلی زن فهمیده ای بود .
سیریوس : میگن که...میگن که ...
ولوم صداشو میاره پایین و میگه : میگن که روح اهورا حذبا جلوی سارا اومده و معنی واقعی کلمه گولاخ رو بهش گفته ...از عظمت معنی کلمه گولاخ سارا فلج اطفال شده .(
)دامبل دستی به ریشش میکشه و میگه : عــجــب ! آیا راست میگویی ؟
سیریوس : به مرگ گریندل اگه دروغ بگم .
دامبل : همممم....پس خودت فرماندهی لشکر رو به عهده بگیر سیریوس!
یک ماه بعد
بوم !
شترق !
ترق ترق !
نهههه ! منو نکش ! مرگ ننت منو نکش ! خخه...
بی ناموسیوس !
جــــیــــــــغ !
وای کمرم قطع شده !
دوربین نمایی رو از جنگ نشون میده و در همون بین روی سنگری زوم میکنه که دو تا سرباز محفل پشت سنگر نشسته و کاملا بی خیال و بوقی پول میخورن و نمیجنگن و در همون لحظه در حال تناول نون و پنیر هستن که البته پنیر نیز معانی گسترده زیادی دارد که بعد ها به آن پرداخته می شود !!!
سنگر مرگخواران
ولدی : خب ! کی حاضره بره ؟
مرگخوارا شروع کردند به تعارف کردن .
بلیز : شما بفرمایید ، بزرگی تری گفتن کوچیک تری گفتن .
لودو به دستای قطع شدش اشاره میکنه و میگه : خواهش میکنم قبلا صرف شده !جنابعالی بفرمایید .
تره ور : قور قور قر! ( ترجمه : هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات!
)دوربین قسمت دیگری از سنگر رو نشون میده و زوم میکنه روی نامه ای که آنی مونی داره برای خانوادش مینویسه :
فاطی عزیز !
نمی دانی در این جا چقدر به ما خوش می گذرد ! انقدر کشت و کشتار است که آدم حظ می کند .
سربازان محفل اصلا اهل تکبر نیستند و با خضوع و فروتنی هر چه تمام تر گردن ما را بریده و کف دستش می گذارند ، واقعا چقدر خوش و خرم هستیم ، جای تو سبز !
ملت یهو میفهمن که همه جا ساکت شده .
دوربین زوم میکنه روی دامبل و ولدی که در وسط میدون جنگ رو به روی هم واستادن ، ولدی به صورت دامبل نگاه میکنه اما دامبل از شدت نوری که از کله ولدی منتشر میشه قادر به نگاه کردن به وی نیست !
ولدی : خیلی آدم ********* هستی دامبل !
دامبل : چقدر بی تربیتی صحبت میکنی ، خیلی ارزشی هستی !
ولدی : برو بینییم بابا ، هر چی آدم بوقیه دور خودش جمع کرده یه تابلو بالاشون زده اسمشم گذاشته محفل !
دامبل : تام ! جهالت نکن ! به محفل بپیوند !
ولدی چوبدستیشو بال میاره تا دامبل رو بوق کنه که یهو روح هری و اسنیپ بدو بدو میان وسط .
روح هری : نه اسنیپ ! جلو نیا !
روح اسنیپ نزدیک تر میشه .
هری چوبدستیشو طرف اسنیپ میگیره .
اسنیپ هم در مقابل چوبشو در میاره !
از نوک چوبدستی هری طلسمی بیرون میاد و با تشعشعاتی که از چوب اسنیپ بیرون میاد برخورد میکنه و انفجار مهیبی رخ میده ...
.
.
.
دوربین نمایی رو از مصحنه نبرد نشون میده ، هیچ چیزی از هیچ کس نمونده .
تیتراژ پایانی :
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/11/12 23:12:20
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/11/12 23:47:52
ویرایش شده توسط تره ور در 1386/11/12 23:47:52
جزئیات کاربر

اين فيلم كاملا غير هري پاتري بوده و بابت اين قضيه از ناظر فروم اجازه گرفتيم(ناظر فروم خودمم و سيريوس :grin: )
===
مكان:دژ مديريت
زمان: ساعت 3 صبح
دوربين وارد يك اتاق مخوف كه گويا مال فرماندهاي هست ميشود! به ديوار اتاق سرهاي بريده شده بلاكيون تاريخ جادوگران چسبيده است!
نزديك صندلي سلطنتي انتهاي اتاق ميشويم!روي صندلي كسي نشسته است اما صندلي پشت به ماست و ما آن فرد را نميبينيم! تنها دستي از پشت صندلي بيرون آمده و سر گربه وحشياي را نوازش ميكند!دوربين ميخواهد نزديك تر شود كه يك ندايي از پشت دوربين ميايد(:هوووي مگه نگفتم زياد جلو نرو؟) كه دوربين پشيمون شده و جاي خود باقي ميماند!
آن شخص مخوف روي صندلي خود پشت ميزي عجيب نشسته است كه رويش پر از دكمه هاي چشمك زن قرمز و سبز و نارنجي و زرد و گلبهي است! در گوشه ميز يك برچسب ديده ميشود! از اين نوع برچسب هايي كه روي جلد كتاب هاي دبستان ميزديم! رويش نوشته شده: ميز مديريت!
آن فرد مخوف بعد از نوازش گربه وحشي، يك سيلي بر صورت گربه وحشي ميزند و گربه وحشي خيـــــــوووو ميكند!بعد آن فرد مخوف دستش را روي دكمه قرمز كنار گربه فرو ميكند و كلام ميآغازد:
--آنتونين پاچهخاريان! به سرعت نزد سرژ برو و فرمان ساخت فيلمي كه در موردش گفته بودم را بي كم و كاست برايش بازگو! بگو كه شخصا براي بررسي فيلم به سينما ميروم!
ساعت:3:30 صبح
آن فرد مخوف در حال درآوردن شپش هاي گربه وحشي است!
چراق گلبهي ميز مديريت روشن شده و صداي آنتونين پاچهخاريان پخش مي شود:
--سرورم! سرژ گفت با كمال ميل آماده پاچهخاري است!قربان!
--خوبه!
و بعد به شدت ميخندد طوري كه گربه وحشي از ترس زهره ترك شده و جا در جا خشك مي شود
--هاهاهاهاهاهاهاها!!!! بالاخره ميگيريمت گجت...چيز...يعني...ميگيريمت هاااااجي داركي...
مكان: ورودي آمفي تئاتر دانشكده علوم سياسي دانشگاه مازندران!
زمان:ساعت11 صبح!(تهه سانس ضايع براي رفتن به سينما!)
قامت پشت همان فرد مخوف جلوي ورودي پديدار شده همراه با يك گربه وحشي خشك شده!
دوربين دور مرد قامت مخوب ميگردد تا چهره اش مشخص شود!
كارگردان--سرژ: كـــــــــــات بابا! عجب خنگي هستي تو! با تو هستم هووووي فيلم بردار! چند بار بگم نبايد چهره اين فرد مخوف مشخص بشه؟ حالا هي دور بزن تو!ابله! يك دو سه اشكن!
قامت مخوف وارد سالن شده و روي يكي از صندلي هاي رديف اول كه بسيار نزديك به پرده هست مينشيند!
فيلم شروع مي شود:
كمپاني خواهران تُف(امپراتف و بووبوتف) تقديـــــــــــــم ميكند!
فيلم مستند:
آمادگي فانتزي!
كارگردان: سرژ تانكوفسكي
دستيار كارگردان: آنتونين پاچهخاريان
نورپردازي:يك لامپ كوچك گدازهاي! (انرژي گدازهاي چيزيست مخوف تر انرژي هسته اي!)
بازيگران:
همه در جاي خود!
اسپانسر:هري پاتر!
اين فيلم با دستور رسمي هري پاتر مبني بر ضايع كردن سايت همسايه(آكادمي فانتزي) و اهداف شوم ديگر ساخته شده است!
كارگردان اگر اين فيلم را نميساخت شناسهاش به ديار باقي ميشتاقت و همجوار آرشام و ديگر اراذلي كه شهيد شدند ميگشت!
متن اين تهديد در كتاب مشهور هري پاتر موجود است
كتاب:زندگاني خفن من!
نويسنده: آدولف نيلي!(كپي رايت باي امپراطور)
قطعه اي از كتاب--فصل«حركات بي ادبي و گاها بي تربيتي»
...و در ابتدا جادوگران بود و جادوگران نزد من بود و جادوگران، من بود! اي سرژ! آكادمي را ضايع ميكني يا ضايعات كنم؟!
---
دوربين بيرون يك ساختمان عظيم است به نام آمادگي فانتزي است!يك عده عضو زير 14 سال توي حياط آمادگي مشغول بازي هاي ع.ت.ف هستند!
دارت ممد: شمشيرم كـــــــــــــو؟
ايزيلدور: بچه ها حملههههه
شيطون خفن: دستا بالا!
دوربين بيخيالشان شده و وارد ساختمان ميشود!يك عده ترول گنده از در ورودي محافظت ميكنند! سرژ به عنوان كارگردان وارد صحنه مي شود و چند تا داستان علمي تخيلي ميدهد دستشان تا سرگرم شوند و بعد وارد سالن آغازين سايت ميشويم!
سالن اوليه ساختمان به چند بخش تقصيم شده كه دوربين از بالا شروع ميكند به فيلم گرفتن از آنها!
قسمت عكس هفته:يك فرشته كاملا برهنه در حالا نجات يك مرد بيچاره از چنگال اژدها هست!
تعداد بازديد:97135647941
راي: 457125785 از 5
بخش نظرات عكس:
سانسور شد
بخش داستانكككككك برتر:
اژدها، ربات را خورد!
بخش اخبار:
خبر اول:ديروز الاغنوس يخورده از جايش تكون خورد! لازم به ذكر است كه اين سياره شونصد بيليارد سال نوري با ما فاصله دارد!
نظرات خبر:
شبنم: به به! به به!
ارباب سياهي: نه مخالفم!
ليچ كينگ:يعني زمين در خطره؟
ايفي ژني: من از سياره الاغنوس عكس گرفتم..ايناها
مخمل: خانم ژني! اين سيارهي توي عكست چقدر شبيه زمين خودمونه!
شبنم: واااااي مامان من ميترسم...
بلو استار:شبنم چند بار نظر ميدي؟
خبر دوم:بچه ها مشهور شديم بالاخره! توي صفحه ورزشي روزنامه جام جم در مورد ما نوشته! ايناها:
تكه اي از خبر ورزشي جام جم:
ديروز علي دايي اعلام كرد علي كريمي خيلي فانتزي بازي ميكند!
نظرات خبر:
شبنم: به به! به به!
ارباب سياهي: نه مخالفم!
ليچ كينگ:يعني تيم ملي در خطره؟
ايفي ژني: من از علي كريمي عكس گرفتم..ايناها
مخمل: خانم ژني! اين عكس چقدر شبيه علي داييه!
شبنم:واااااي مامان من ميترسم...
بلو استار:شبنم چند بار نظر ميدي؟
دوربين وارد تالار عمومي گفتگو ميشود! تالاري بسيار مجلل، وزين و زيبا! دوربين بالاي هر فروم كه براي خود يك بخش مجزا دارد ميرود و از ماجراهاي درون فروم فيلم ميگيرد!
فروم از هر دري سخني
تاپيك«هرچه ميخواهد دل تنگت بگو»
آرتاس:سلام خوبين؟
مخمل: مرسي تو چطوري؟
ليچ كينگ: چه خبر؟
شيخ دراكولا: خب "ديگه" چه "خبر" رفيق "مخمل" ؟
سرژ: سلام
سردبير: بچه ها اين از جادوگرانه! بـگيــريــنــــش!
تاپيك«پارسال بهار دسته جمعي رفته بوديم كجا؟!»
مشترك گرامي! دسترسي به اين تاپيك امكان پذير نميباشد!
فروم كارگاه داستان نويسي
تاپيك:«بچه ها! كي بلده داستان بنويسه؟!»
عر:جسيكا جسيكا! مَن چرا تيكه تيكه مينويسَم هَمَش؟!
بووبو: بچه ِ ها من ِ يك ِ داستان ِ نوشتم ِ، اينجا بذارم ِ يا بفرستمش ِ واسه معرفي كتاب ِ؟!
پوزيترون:بفرستش واسه معرفي فيلم!
فروم ارباب حلقه ها
گالم: ببخشيد اون تيكه كه انگشت فرودو ميره تو چشم سائورون، بعدش چي ميشه؟
اله سار:اتفاق خاصي نميوفته!
اوندديمار لاپافاكسو(يك اسم عجيب!): نه من يادمه سائورون جيغ ميكشه اينجوريآآآآآآآي چـــــــشـــــــــــمـــــــــم !!!...
فروم هري پاتر
همه اعضا با هم يك صدا: اه اه!زنيكهي بولينگ! چه كتاب بچهگونهاي! واقعا خيلي بي كلاسيه! بزن فروم رو ناپديد كن!در شان ما نيست! خصوصا اينكه يكي از مخالفانمون هم يه سايت زده به نام جادوگـــ...
فروم ادبيات ع.ت.ف:
بلو استار: آستين خوبه...كلاه خوبه
اله سار:منظورت آسيموف و كلارك بود؟
ارباب خاندان: تري پرچم!
بووبو:همهشونو ِ سوسك ِ ميكنم...
دانيل: نه ميخوام ببينم اينجا كي جراتش رو داشته «بنياد» خونده؟هــــــاااااي نفس كش!
حسين شهرابي: انحناي فضا زمان چشمهايت مرا...
فروم بحث در مورد مطالب سايت
پوزيترون:خب بچه ها بحث كنيم!
تولكاس:زكي! آقا سايت كه مطلب نداره! در مورد چي بحث كنيم؟
سردبير:مطلب نداره؟ تو بي جا ميكني همچين حرفي ميزني بيفرهنگ! ميزنم داغونت ميكنم ها! حالا كه اينطور شد خودم فردا يك مطلب در مورد آموزش فوتوشاپ ميزنم!
فروم مباحث خيلي علمي و سنگين(توضيح جلوي فروم:اگر پرفسور نيستيد وارد نشويد!)
تاپيك«چرا و چگونه؟»
دانيل: چرا؟!
جيني: چگونه؟!
گوليو: ببخشيد بچه ها كي ميدونه دليل پديده فوتوسنتز چيه؟
دانيل: من بگم؟ من بگم؟
گوليو: نه!!
دانيل: نامرد!
جيني: كي ميتونه عجايب هفت گانه رو نام ببره
سردبير: يكيش جادوگرانه!
سارا:...
تاپيك «جوامع ع.ت»
بووبو: بله...از نظر فوكو اغلب شهرهاي امروزي در برابر پلورايسم به سمت جوامع هتروژنيك جهتگيـــ....
آرتاس:آقا صبر! اي كه گفتي يعني چه؟
بلو استار:من چرا هيچي نميفهمم؟
مخمل: موضوع چيه؟
ليچ كينگ:آقا زير ديپلم حرف بزن!
ماشين:منم به زعم خودم نميفهمم!
سارا:كي ميفهمه؟ دستا بالا...
بووبو: هيشكي منو نميفهمه! هيشكي منو درك نميكنه! هيشكي منو دوست نداره!
شيخ دراكولا: رفيق "بووبو" من كاملا "مي"فهم"م"!
ايفي ژني:خب چي گفت؟
سردبير: اگه راست ميگي بگو چي گفت...
ليند:بگو بگو
شيخ دراكولا:نميدونم "خواستم" جلوي دوست ِ دخترم "پُز" بدم خالي "بستم"...
سردبير: بخاطر اين دروغ ازت امتياز كم ميشه! تو از مقام «دستيار ساحر» به «دخترك كبريت فروش» تنزل يافتي!
فروم گفتگو با هيئت تحريريه
تاپيك«رنگينكمان آكادمي!»
عشق مدرن: شما ثبات شخصيت ندارين! شما يرقان دارين!
شبنم:به به! به به!
يه سري عضو حدود پنجاه تا اين وسط: خودتي! ايــــش! آيينه برگشت! برو بيرون! اه اه!
ليند: بياييم منطقي به قضيه نگاه كنيم!
عشق مدرن: شما ثبات شخصيت ندارين! شما يرقان دارين!
.
.
.
ده روز بعد
.
.
.
عشق مدرن: شما ثبات شخصيت ندارين! شما يرقان دارين!
ناگهان صداي مخوف سردبير بر تمام ساختمان طنين انداخت
سردبير: از اعضا تقاضا دارم براي شركت در جشن تولد بريزند تو حياط!
حياط آكادمي
تمام اعضا روي صندلي هاي نامرئي نشستند و سردبير روي سكوي بلندي در حال سخنرانيه
سردبير:امروز سالروز بازگشايي آكادمي فانتزي هستش ما خيلي خوشحال هستش كه در خدمت شما هستش! ميخواهيم به پاس خدمات بزرگ چند عضو عزيز هديه هايي كه ناقابل هستش به آنها تقديم كنيمش! آقاي شيخ دراكولا هستش!
شيخ دراكولا: "من" بيام "جلو" يعني؟ "چرا" و "چگونه"!؟ "راستي" رفيق"بووبو" پينك "فلويد" كدومه؟! "؟"
يك بازدارنده كوييديچ از خونه همسايه(جادوگران) شوت ميشه توي حياط آكادمي!
سردبير: دراكولا جان بيا اين هديه از طرف هيئت تحريريـ....
دنگ!
بازدارنده به شده با كله سردبير برخورد ميكنه!طوري كه در لحظهي برخورد، زبان سردبير بطرز غريبي از دهانش بيرون ميزند و چشمهايش موج برميدارد!
سردبير با كلهاي ورم كرده و چشماني چپ: ارباب خاندان بيرووون! پوزيترون بيرووون! بووبو كايوتي شيرين بلو استار بيروووون! هــــمه بيــــــروووون! اخراجيـــــــــــــــن! مـــــــوهاهاهاهاهاهاهاها ...اِ اِ؟ اين توپه كيه؟ باز توپ علي اينا افتاد اينجا؟ الان توپوشونو پاره ميكنم تا...
دوربين براي فرار از اين ماجرا دوباره برميگردد به سالن
تاپيك:گفتگوي با ناظر
يك عضو عصباني: كي پست منو پاك كردهــــــه؟
.
دو روز بعد
.
همون عضو عصباني: چرا جواب نميدين؟ كي پستمو تو تاپيك«پارتي هاي ع.ت» پاك كرد؟
.
يك هفته بعد
.
همون عضو: هاااااااااااااي نفـــــــــــس كـــــــــــش!
سردبير: آقا ساكت!
.
يك ماه بعد
.
همون عضو:هووووووووووووووووووووويييييييييي
سردبير: خفه شو! اه يكي شناسه اينو ببنده! خدمت باقي اعضا هم اعلام ميكنم تا اطلاع ثانوي ناظر نداريم! بريد تو تاپيكها هرچي دلتون خواست بنويسيد! عشق و حال كنيد با سايت خلاصه!
اينارتوس: آقا من ناظر بشم؟
سردبير: آخ جون! باشه! بيا ناظر شدي ايول! تبريك ميگم! خدمت باقي اعضا اعلام ميكنم هرچي عشق و حال كرديد بسه...حالا بريد سر بحث هاي خيلي علمي!
يك هفته بعد
اينارتوس: آقا سردبير! چرا اينجا هيچي پست نميخوره؟
سردبير: اعضا دستهجمعي رفتن مسافرت! نگران نباش تا آخر اين هفته برو بچه هاي 54 ميريزن اينجا ميتـــــركوونن! بالاخره معضل كمبود عضو حل ميشه!
پايان
يهو سوروش خواننده مياد جلو و شروع ميكنه به خوندن:
آكادمي، يعني سايتي كه...هرچي كه توش ببيني، باعث تحريكه
تحريك روحت تو (*****)ي.....هم علمي تخيلي، هم فانتــــــــــزي
اينجا همه گرگن، ميخواي باشي بَره؟...بذار چشم و گوشتو وا كنم يه ذره
اينجا جنگله، بخور تا خورده نشي... نصف علمي تخيليان، نصف فانتــزي
من و تو و هـــــمه بوديـم از يـه ذره.....حالا ببين فاصـــــلهي ما چــــقدره
(اين شعره اصلا جدي نبود من هر كاري كردم طنزش كنم نشد...خلاصه جدي نگيريد!)
بعد از تمام شدن فيلم آن قامت مخوف بسيار شادمان و شنگول به همراه گربه خشك شدهي خود، از سالن بيرون ميآيد!
يك اس ام اس به شخص مجهولي ميزند با اين محتوا:ماموريت ضايع كردن آكادمي با موفقيت انجام شد ارباب!
گربهي خشك شده كه خيلي وقت است مرده بود با شنيدن كلمه «ارباب» جسدش بار ديگر شوكه شده و زنده مي شود و خـــــــيووووووووو ميكشد و با تمام وجود سوالي را ميپرسد:
--ميو ميو! شما مگه علي نيلي نيستي؟ ميو ميو! چطور ممكنه شما خودت ارباب داشته باشي؟ يعني يك نفر هست كه از شما هم خفن تر است و ارباب شماست و شما طبق دستور او عمل ميكنيد؟ آيا ميو ميو؟
قامت مخوف كه بالاخره به طرز مضحكي هويتش لو رفته است ميگويد: خيلي سوال بي ادبي و گاها بي تربيتياي بود!
دوم بوم دوم بوم
يعني براي آن قامت مخوف اس ام اس رسيده است!محتواي اس ام اس: آفرين! سرژ را براي اين خوشخدمتي مدير كن! پاداش تو هم گوگل ادز هست! از طرف اربابت old tiger
پـــــايـــــــان!
موسيقي در حال پخش:
ماووو ماووو بوم بوم آهاهاهاي زلف پريشان ياهاهاهاييي رين رين هاپ هاپ ديش ديش
كيو كيو قوقولي قوقول در زندون بازه ياهاهاهاييي بزن بريم ميكده يوهوهووو بوم بوم دام بوم؟!!
(اثر محسن نامجو)
===
مكان:دژ مديريت
زمان: ساعت 3 صبح
دوربين وارد يك اتاق مخوف كه گويا مال فرماندهاي هست ميشود! به ديوار اتاق سرهاي بريده شده بلاكيون تاريخ جادوگران چسبيده است!
نزديك صندلي سلطنتي انتهاي اتاق ميشويم!روي صندلي كسي نشسته است اما صندلي پشت به ماست و ما آن فرد را نميبينيم! تنها دستي از پشت صندلي بيرون آمده و سر گربه وحشياي را نوازش ميكند!دوربين ميخواهد نزديك تر شود كه يك ندايي از پشت دوربين ميايد(:هوووي مگه نگفتم زياد جلو نرو؟) كه دوربين پشيمون شده و جاي خود باقي ميماند!
آن شخص مخوف روي صندلي خود پشت ميزي عجيب نشسته است كه رويش پر از دكمه هاي چشمك زن قرمز و سبز و نارنجي و زرد و گلبهي است! در گوشه ميز يك برچسب ديده ميشود! از اين نوع برچسب هايي كه روي جلد كتاب هاي دبستان ميزديم! رويش نوشته شده: ميز مديريت!
آن فرد مخوف بعد از نوازش گربه وحشي، يك سيلي بر صورت گربه وحشي ميزند و گربه وحشي خيـــــــوووو ميكند!بعد آن فرد مخوف دستش را روي دكمه قرمز كنار گربه فرو ميكند و كلام ميآغازد:
--آنتونين پاچهخاريان! به سرعت نزد سرژ برو و فرمان ساخت فيلمي كه در موردش گفته بودم را بي كم و كاست برايش بازگو! بگو كه شخصا براي بررسي فيلم به سينما ميروم!
ساعت:3:30 صبح
آن فرد مخوف در حال درآوردن شپش هاي گربه وحشي است!
چراق گلبهي ميز مديريت روشن شده و صداي آنتونين پاچهخاريان پخش مي شود:
--سرورم! سرژ گفت با كمال ميل آماده پاچهخاري است!قربان!
--خوبه!
و بعد به شدت ميخندد طوري كه گربه وحشي از ترس زهره ترك شده و جا در جا خشك مي شود
--هاهاهاهاهاهاهاها!!!! بالاخره ميگيريمت گجت...چيز...يعني...ميگيريمت هاااااجي داركي...
مكان: ورودي آمفي تئاتر دانشكده علوم سياسي دانشگاه مازندران!
زمان:ساعت11 صبح!(تهه سانس ضايع براي رفتن به سينما!)
قامت پشت همان فرد مخوف جلوي ورودي پديدار شده همراه با يك گربه وحشي خشك شده!
دوربين دور مرد قامت مخوب ميگردد تا چهره اش مشخص شود!
كارگردان--سرژ: كـــــــــــات بابا! عجب خنگي هستي تو! با تو هستم هووووي فيلم بردار! چند بار بگم نبايد چهره اين فرد مخوف مشخص بشه؟ حالا هي دور بزن تو!ابله! يك دو سه اشكن!
قامت مخوف وارد سالن شده و روي يكي از صندلي هاي رديف اول كه بسيار نزديك به پرده هست مينشيند!
فيلم شروع مي شود:
كمپاني خواهران تُف(امپراتف و بووبوتف) تقديـــــــــــــم ميكند!
فيلم مستند:
آمادگي فانتزي!
كارگردان: سرژ تانكوفسكي
دستيار كارگردان: آنتونين پاچهخاريان
نورپردازي:يك لامپ كوچك گدازهاي! (انرژي گدازهاي چيزيست مخوف تر انرژي هسته اي!)
بازيگران:
همه در جاي خود!
اسپانسر:هري پاتر!
اين فيلم با دستور رسمي هري پاتر مبني بر ضايع كردن سايت همسايه(آكادمي فانتزي) و اهداف شوم ديگر ساخته شده است!
كارگردان اگر اين فيلم را نميساخت شناسهاش به ديار باقي ميشتاقت و همجوار آرشام و ديگر اراذلي كه شهيد شدند ميگشت!
متن اين تهديد در كتاب مشهور هري پاتر موجود است
كتاب:زندگاني خفن من!
نويسنده: آدولف نيلي!(كپي رايت باي امپراطور)
قطعه اي از كتاب--فصل«حركات بي ادبي و گاها بي تربيتي»
...و در ابتدا جادوگران بود و جادوگران نزد من بود و جادوگران، من بود! اي سرژ! آكادمي را ضايع ميكني يا ضايعات كنم؟!
---
دوربين بيرون يك ساختمان عظيم است به نام آمادگي فانتزي است!يك عده عضو زير 14 سال توي حياط آمادگي مشغول بازي هاي ع.ت.ف هستند!
دارت ممد: شمشيرم كـــــــــــــو؟
ايزيلدور: بچه ها حملههههه
شيطون خفن: دستا بالا!
دوربين بيخيالشان شده و وارد ساختمان ميشود!يك عده ترول گنده از در ورودي محافظت ميكنند! سرژ به عنوان كارگردان وارد صحنه مي شود و چند تا داستان علمي تخيلي ميدهد دستشان تا سرگرم شوند و بعد وارد سالن آغازين سايت ميشويم!
سالن اوليه ساختمان به چند بخش تقصيم شده كه دوربين از بالا شروع ميكند به فيلم گرفتن از آنها!
قسمت عكس هفته:يك فرشته كاملا برهنه در حالا نجات يك مرد بيچاره از چنگال اژدها هست!
تعداد بازديد:97135647941
راي: 457125785 از 5
بخش نظرات عكس:
سانسور شد
بخش داستانكككككك برتر:
اژدها، ربات را خورد!
بخش اخبار:
خبر اول:ديروز الاغنوس يخورده از جايش تكون خورد! لازم به ذكر است كه اين سياره شونصد بيليارد سال نوري با ما فاصله دارد!
نظرات خبر:
شبنم: به به! به به!
ارباب سياهي: نه مخالفم!
ليچ كينگ:يعني زمين در خطره؟
ايفي ژني: من از سياره الاغنوس عكس گرفتم..ايناها
مخمل: خانم ژني! اين سيارهي توي عكست چقدر شبيه زمين خودمونه!
شبنم: واااااي مامان من ميترسم...
بلو استار:شبنم چند بار نظر ميدي؟
خبر دوم:بچه ها مشهور شديم بالاخره! توي صفحه ورزشي روزنامه جام جم در مورد ما نوشته! ايناها:
تكه اي از خبر ورزشي جام جم:
ديروز علي دايي اعلام كرد علي كريمي خيلي فانتزي بازي ميكند!
نظرات خبر:
شبنم: به به! به به!
ارباب سياهي: نه مخالفم!
ليچ كينگ:يعني تيم ملي در خطره؟
ايفي ژني: من از علي كريمي عكس گرفتم..ايناها
مخمل: خانم ژني! اين عكس چقدر شبيه علي داييه!
شبنم:واااااي مامان من ميترسم...
بلو استار:شبنم چند بار نظر ميدي؟
دوربين وارد تالار عمومي گفتگو ميشود! تالاري بسيار مجلل، وزين و زيبا! دوربين بالاي هر فروم كه براي خود يك بخش مجزا دارد ميرود و از ماجراهاي درون فروم فيلم ميگيرد!
فروم از هر دري سخني
تاپيك«هرچه ميخواهد دل تنگت بگو»
آرتاس:سلام خوبين؟
مخمل: مرسي تو چطوري؟
ليچ كينگ: چه خبر؟
شيخ دراكولا: خب "ديگه" چه "خبر" رفيق "مخمل" ؟
سرژ: سلام
سردبير: بچه ها اين از جادوگرانه! بـگيــريــنــــش!
تاپيك«پارسال بهار دسته جمعي رفته بوديم كجا؟!»
مشترك گرامي! دسترسي به اين تاپيك امكان پذير نميباشد!
فروم كارگاه داستان نويسي
تاپيك:«بچه ها! كي بلده داستان بنويسه؟!»
عر:جسيكا جسيكا! مَن چرا تيكه تيكه مينويسَم هَمَش؟!
بووبو: بچه ِ ها من ِ يك ِ داستان ِ نوشتم ِ، اينجا بذارم ِ يا بفرستمش ِ واسه معرفي كتاب ِ؟!
پوزيترون:بفرستش واسه معرفي فيلم!
فروم ارباب حلقه ها
گالم: ببخشيد اون تيكه كه انگشت فرودو ميره تو چشم سائورون، بعدش چي ميشه؟
اله سار:اتفاق خاصي نميوفته!
اوندديمار لاپافاكسو(يك اسم عجيب!): نه من يادمه سائورون جيغ ميكشه اينجوريآآآآآآآي چـــــــشـــــــــــمـــــــــم !!!...
فروم هري پاتر
همه اعضا با هم يك صدا: اه اه!زنيكهي بولينگ! چه كتاب بچهگونهاي! واقعا خيلي بي كلاسيه! بزن فروم رو ناپديد كن!در شان ما نيست! خصوصا اينكه يكي از مخالفانمون هم يه سايت زده به نام جادوگـــ...
فروم ادبيات ع.ت.ف:
بلو استار: آستين خوبه...كلاه خوبه
اله سار:منظورت آسيموف و كلارك بود؟
ارباب خاندان: تري پرچم!
بووبو:همهشونو ِ سوسك ِ ميكنم...
دانيل: نه ميخوام ببينم اينجا كي جراتش رو داشته «بنياد» خونده؟هــــــاااااي نفس كش!
حسين شهرابي: انحناي فضا زمان چشمهايت مرا...
فروم بحث در مورد مطالب سايت
پوزيترون:خب بچه ها بحث كنيم!
تولكاس:زكي! آقا سايت كه مطلب نداره! در مورد چي بحث كنيم؟
سردبير:مطلب نداره؟ تو بي جا ميكني همچين حرفي ميزني بيفرهنگ! ميزنم داغونت ميكنم ها! حالا كه اينطور شد خودم فردا يك مطلب در مورد آموزش فوتوشاپ ميزنم!
فروم مباحث خيلي علمي و سنگين(توضيح جلوي فروم:اگر پرفسور نيستيد وارد نشويد!)
تاپيك«چرا و چگونه؟»
دانيل: چرا؟!
جيني: چگونه؟!
گوليو: ببخشيد بچه ها كي ميدونه دليل پديده فوتوسنتز چيه؟
دانيل: من بگم؟ من بگم؟
گوليو: نه!!
دانيل: نامرد!
جيني: كي ميتونه عجايب هفت گانه رو نام ببره
سردبير: يكيش جادوگرانه!
سارا:...
تاپيك «جوامع ع.ت»
بووبو: بله...از نظر فوكو اغلب شهرهاي امروزي در برابر پلورايسم به سمت جوامع هتروژنيك جهتگيـــ....
آرتاس:آقا صبر! اي كه گفتي يعني چه؟
بلو استار:من چرا هيچي نميفهمم؟
مخمل: موضوع چيه؟
ليچ كينگ:آقا زير ديپلم حرف بزن!
ماشين:منم به زعم خودم نميفهمم!
سارا:كي ميفهمه؟ دستا بالا...
بووبو: هيشكي منو نميفهمه! هيشكي منو درك نميكنه! هيشكي منو دوست نداره!

شيخ دراكولا: رفيق "بووبو" من كاملا "مي"فهم"م"!
ايفي ژني:خب چي گفت؟
سردبير: اگه راست ميگي بگو چي گفت...
ليند:بگو بگو
شيخ دراكولا:نميدونم "خواستم" جلوي دوست ِ دخترم "پُز" بدم خالي "بستم"...
سردبير: بخاطر اين دروغ ازت امتياز كم ميشه! تو از مقام «دستيار ساحر» به «دخترك كبريت فروش» تنزل يافتي!
فروم گفتگو با هيئت تحريريه
تاپيك«رنگينكمان آكادمي!»
عشق مدرن: شما ثبات شخصيت ندارين! شما يرقان دارين!
شبنم:به به! به به!
يه سري عضو حدود پنجاه تا اين وسط: خودتي! ايــــش! آيينه برگشت! برو بيرون! اه اه!
ليند: بياييم منطقي به قضيه نگاه كنيم!
عشق مدرن: شما ثبات شخصيت ندارين! شما يرقان دارين!
.
.
.
ده روز بعد
.
.
.
عشق مدرن: شما ثبات شخصيت ندارين! شما يرقان دارين!
ناگهان صداي مخوف سردبير بر تمام ساختمان طنين انداخت
سردبير: از اعضا تقاضا دارم براي شركت در جشن تولد بريزند تو حياط!
حياط آكادمي
تمام اعضا روي صندلي هاي نامرئي نشستند و سردبير روي سكوي بلندي در حال سخنرانيه
سردبير:امروز سالروز بازگشايي آكادمي فانتزي هستش ما خيلي خوشحال هستش كه در خدمت شما هستش! ميخواهيم به پاس خدمات بزرگ چند عضو عزيز هديه هايي كه ناقابل هستش به آنها تقديم كنيمش! آقاي شيخ دراكولا هستش!
شيخ دراكولا: "من" بيام "جلو" يعني؟ "چرا" و "چگونه"!؟ "راستي" رفيق"بووبو" پينك "فلويد" كدومه؟! "؟"
يك بازدارنده كوييديچ از خونه همسايه(جادوگران) شوت ميشه توي حياط آكادمي!
سردبير: دراكولا جان بيا اين هديه از طرف هيئت تحريريـ....
دنگ!
بازدارنده به شده با كله سردبير برخورد ميكنه!طوري كه در لحظهي برخورد، زبان سردبير بطرز غريبي از دهانش بيرون ميزند و چشمهايش موج برميدارد!
سردبير با كلهاي ورم كرده و چشماني چپ: ارباب خاندان بيرووون! پوزيترون بيرووون! بووبو كايوتي شيرين بلو استار بيروووون! هــــمه بيــــــروووون! اخراجيـــــــــــــــن! مـــــــوهاهاهاهاهاهاهاها ...اِ اِ؟ اين توپه كيه؟ باز توپ علي اينا افتاد اينجا؟ الان توپوشونو پاره ميكنم تا...
دوربين براي فرار از اين ماجرا دوباره برميگردد به سالن
تاپيك:گفتگوي با ناظر
يك عضو عصباني: كي پست منو پاك كردهــــــه؟
.
دو روز بعد
.
همون عضو عصباني: چرا جواب نميدين؟ كي پستمو تو تاپيك«پارتي هاي ع.ت» پاك كرد؟
.
يك هفته بعد
.
همون عضو: هاااااااااااااي نفـــــــــــس كـــــــــــش!
سردبير: آقا ساكت!
.
يك ماه بعد
.
همون عضو:هووووووووووووووووووووويييييييييي
سردبير: خفه شو! اه يكي شناسه اينو ببنده! خدمت باقي اعضا هم اعلام ميكنم تا اطلاع ثانوي ناظر نداريم! بريد تو تاپيكها هرچي دلتون خواست بنويسيد! عشق و حال كنيد با سايت خلاصه!
اينارتوس: آقا من ناظر بشم؟
سردبير: آخ جون! باشه! بيا ناظر شدي ايول! تبريك ميگم! خدمت باقي اعضا اعلام ميكنم هرچي عشق و حال كرديد بسه...حالا بريد سر بحث هاي خيلي علمي!
يك هفته بعد
اينارتوس: آقا سردبير! چرا اينجا هيچي پست نميخوره؟
سردبير: اعضا دستهجمعي رفتن مسافرت! نگران نباش تا آخر اين هفته برو بچه هاي 54 ميريزن اينجا ميتـــــركوونن! بالاخره معضل كمبود عضو حل ميشه!
پايان
يهو سوروش خواننده مياد جلو و شروع ميكنه به خوندن:
آكادمي، يعني سايتي كه...هرچي كه توش ببيني، باعث تحريكه
تحريك روحت تو (*****)ي.....هم علمي تخيلي، هم فانتــــــــــزي
اينجا همه گرگن، ميخواي باشي بَره؟...بذار چشم و گوشتو وا كنم يه ذره
اينجا جنگله، بخور تا خورده نشي... نصف علمي تخيليان، نصف فانتــزي
من و تو و هـــــمه بوديـم از يـه ذره.....حالا ببين فاصـــــلهي ما چــــقدره
(اين شعره اصلا جدي نبود من هر كاري كردم طنزش كنم نشد...خلاصه جدي نگيريد!)
بعد از تمام شدن فيلم آن قامت مخوف بسيار شادمان و شنگول به همراه گربه خشك شدهي خود، از سالن بيرون ميآيد!
يك اس ام اس به شخص مجهولي ميزند با اين محتوا:ماموريت ضايع كردن آكادمي با موفقيت انجام شد ارباب!
گربهي خشك شده كه خيلي وقت است مرده بود با شنيدن كلمه «ارباب» جسدش بار ديگر شوكه شده و زنده مي شود و خـــــــيووووووووو ميكشد و با تمام وجود سوالي را ميپرسد:
--ميو ميو! شما مگه علي نيلي نيستي؟ ميو ميو! چطور ممكنه شما خودت ارباب داشته باشي؟ يعني يك نفر هست كه از شما هم خفن تر است و ارباب شماست و شما طبق دستور او عمل ميكنيد؟ آيا ميو ميو؟
قامت مخوف كه بالاخره به طرز مضحكي هويتش لو رفته است ميگويد: خيلي سوال بي ادبي و گاها بي تربيتياي بود!
دوم بوم دوم بوم
يعني براي آن قامت مخوف اس ام اس رسيده است!محتواي اس ام اس: آفرين! سرژ را براي اين خوشخدمتي مدير كن! پاداش تو هم گوگل ادز هست! از طرف اربابت old tiger
پـــــايـــــــان!
موسيقي در حال پخش:
ماووو ماووو بوم بوم آهاهاهاي زلف پريشان ياهاهاهاييي رين رين هاپ هاپ ديش ديش
كيو كيو قوقولي قوقول در زندون بازه ياهاهاهاييي بزن بريم ميكده يوهوهووو بوم بوم دام بوم؟!!
(اثر محسن نامجو)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در 1386/11/9 17:38:59
ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در 1386/11/9 17:45:25
ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در 1386/11/9 19:20:30
ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در 1386/11/9 19:25:30
ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در 1386/11/9 19:27:57
ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در 1386/11/10 0:52:06
ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در 1386/11/9 17:45:25
ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در 1386/11/9 19:20:30
ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در 1386/11/9 19:25:30
ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در 1386/11/9 19:27:57
ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در 1386/11/10 0:52:06
جزئیات کاربر

به نام یگانه خداوندگار جادوگران اهورا حذبا
کمپانی برادران حذب تقدیم می کند:
پاتر سفید
این فیلم بر اساس تایید گفته های شبکه دو ملی و اعتراض به نوشته های آن مردک بی ناموس که پاتر سیاه باشد نوشته شده...و شدیدا با ناموسی است +3 سال
بازیگران:
سرژ در نقش هری
ققی در نقش رون ویزلی
فنگ در نقش هرمیون
بلیز زابینی در نقش اسنیپ
اسکاور در نقش دامبلدور
تره ور در نقش فیلت ویک
دراکو مالفوی در نقش دراکو مالفوی
و سایر بازیگران...
مکان:خوابگاه گریفیندور...
سرژ صبح از خواب پا شد و طبق معمول سعی داشت بدون اینکه کسی بفهمه رختخوابش رو جمع کنه...
ققی:امروزم؟!
سرژ:به جون تو دیشب زخمم تیر کشید نفهمیدم چی شد!!یه دفه دیدم همه جا خیسه!!
ققی:چه عمیق رفتی تو نقش هری تو که زخم نداری؟!
سرژ دست کشید به سرش و دید که زخم نداره!!
سرژ:اه این گریمور مسخره کجاس پس؟!من باید زخم می داشتم...و شروع می کنه پا کوبیدن که من زخم می خوام...
و ققی پنجشو می کوبه تو سر سرژ و یه رده 3 تایی زخم می افته...
ققی:بیا زخم دار شدی...
سرژ:جدی؟!آیینه کجاس ببینم خودمو...
-دهه این که 3 خطیه باید زخم من مثل صاعقه باشه...
ققی:بابا بیخیال تهیه کننده پول سیم سرور رو از جیبش میده تو دنبال زخم سرت می گردی؟!...حالا این رختخوابو جم کن بو اتاقو برداشت...
سرژ در حال که قرمز شده از حادثه اتفاق افتاده از اتاق بیرون می ره...
...
ققی هم برای صبحانه لباس می پوشه و به سراسرای اصلی می ره...
و میبینه کالین کریوی در حالی که عقدنامه و خطبه دستشه دنبال فنگ میکنه تا بگریتش و به زور به عقد بینز در بیارتش و چادر فنگ گیر می کنه زیر پاش و میخوره زمین و کالین برش میداره...
ققی که این صحنه رو میبینه غیرتی میشه و میره میزنه تو گوش کالین...
کالین:همی چرا بزدی مرا؟!
ققی:مگه تو کتاب نخوندی من با فنگ نوزده سال بعد ازدواج می کنم...به نا محرم چرا دست می زنی بی مروتٍ لا کردار
کالین:بابا برو بینم نویسنده به من گفه باید فنگ با آیت الله بینز ازدواج کنه...
ققی عصبانی میشه و میاد فنگو بگیره که یه دفه چادر فنگ میافته...
فنگ:اوا خاک به سرم شد دیدی همه پشمای سرمو دیدن؟!
کالین:من گفتما این باید ازدواج کنه...تو نذاشتی...سن ازدواجشه الان ازدواج نکنه می خواد بره دوستٍ پسر پیدا کنه
اسکاور که تازه برای صبحانه اومده بود و در مقام مدیر مدرسه بود چندتا نور الهی از چوبدستیش خارج کرد و چادر فنگ اومد سر جاش و همه آروم نشستن...
اسکاور:همه دستاشونو ببرن بالا و قبل از صبحانه برای نابودی ولدمورت و طرفدارانش دعای لعن بخونن...
و همه شروع می کنن فحاشی کردن به ولدمورت...
و اسکاور دوباره چندتا نور الهی از چوبدستیش خارج می کنه و همه ساکت می شن...
اسکاور:باید مثل من بگین...
و لعن ال.. آل ولدمورتِ و لعن ال.. آل مرگخوارنه ...
و همه شرع می کنن اینو می گن
و صدای ترکیدن ولدمورت و مرگ خوارانش از خونه مالفوی اینا تا هاگوارتز می رسه...
و همه مشغول صبحانه میشن...
سرژ:امروز چه کلاسایی داریم؟!
ققی:بینش جادویی-دفاع در برابر شیطان رجیم-ادواع جادویی
ققی و سرژ و فنگ در حالی که با فاصله از فنگ حرکت می کنن به سمت کلاس بینش جادویی می رن که می بینن و سط راه روها پرده زدن و سر در یک پرده نوشته برادران و سر در پرده دیگه نوشته خواهران...
فنگ یه نگاه به سرژ و ققی می کنه و از در خواهران میره
و زیر لب از نقش هرمیون شکایت می کرد
ققی و سرژ هم از در برادران وارد می شن
ناگهان سرژ از سوراخ پرده بین خواهران و برادران جینی رو میبینه که یک مانتوی بالا زانوی تنگ و چسبون پوشیده و در جا غش میکنه...
و ققی در حالی که سرژ رو کول کرده بود به طرف کلاس بینش میره...
و ققی هم تا در کلاس رو باز می کنه متوجه تغییر کلاس میشه و می بینه همه با مانتوی کوتاه اومدن...
ققی بیشتر وارد کلاس میشه و متوجه چیز عجیب تر از همه میشه و اون حضور مونالیزا در گوشه کلاس بود

و می بینه بالای سر مونالیزا نوشته
چادر حجاب برتر.حجاب مصنویت است نه محدودیت
و همه دخترای کلاس در حال خندیدن به مونالیزا بودن و منتظر شروع کلاس بودن که یه دفه کوییرل با بچه های گارد بسیج هاگوارتز میریزه و دخترای کلاس رو جمع می کنه...
ققی که می بینه فنگ رو از کمر گرفتن غیرتی میشه و شروع می کنه به فحاشی کردن که دو نفر در حالی که نقاب داشتن میان ققی رو می ندازن تو قفس
ققی:آقا به اهورا من بی گناهم...من نه پرامو سیخ کردم نه لباس بدی پوشیدم
نقاب دار که دراکو مالفوی بود گفت:
تو به علت ایجاد فضای رعب وحشت در جادوگران دستگیر شدی جرمت اراذله همین الان دارت می زنیم...
ققی می بینه سرژم از پشت گرفتن ولی می بینه نیروهایی که دارن سرژ رو می برن خیلی جیگرن و اصلا از چادر و مانتو خبری نیست...
و دارن ریشای سرژ رو چک می کنن...
و می بینه یکی از اون طرف داد زد و گفت:
خود بن لادنه پیداش کردیم بیاین...
و سرژ هم که محو دخترای دورو ورش شده بود خیلی راحت اونا رو همراهی کرد و سوار ماشین اطلاعات آمریکا شد و رفت...
کمپانی برادران حذب تقدیم می کند:
پاتر سفید
این فیلم بر اساس تایید گفته های شبکه دو ملی و اعتراض به نوشته های آن مردک بی ناموس که پاتر سیاه باشد نوشته شده...و شدیدا با ناموسی است +3 سال
بازیگران:
سرژ در نقش هری
ققی در نقش رون ویزلی
فنگ در نقش هرمیون
بلیز زابینی در نقش اسنیپ
اسکاور در نقش دامبلدور
تره ور در نقش فیلت ویک
دراکو مالفوی در نقش دراکو مالفوی
و سایر بازیگران...
مکان:خوابگاه گریفیندور...
سرژ صبح از خواب پا شد و طبق معمول سعی داشت بدون اینکه کسی بفهمه رختخوابش رو جمع کنه...
ققی:امروزم؟!
سرژ:به جون تو دیشب زخمم تیر کشید نفهمیدم چی شد!!یه دفه دیدم همه جا خیسه!!
ققی:چه عمیق رفتی تو نقش هری تو که زخم نداری؟!
سرژ دست کشید به سرش و دید که زخم نداره!!
سرژ:اه این گریمور مسخره کجاس پس؟!من باید زخم می داشتم...و شروع می کنه پا کوبیدن که من زخم می خوام...
و ققی پنجشو می کوبه تو سر سرژ و یه رده 3 تایی زخم می افته...
ققی:بیا زخم دار شدی...
سرژ:جدی؟!آیینه کجاس ببینم خودمو...
-دهه این که 3 خطیه باید زخم من مثل صاعقه باشه...
ققی:بابا بیخیال تهیه کننده پول سیم سرور رو از جیبش میده تو دنبال زخم سرت می گردی؟!...حالا این رختخوابو جم کن بو اتاقو برداشت...
سرژ در حال که قرمز شده از حادثه اتفاق افتاده از اتاق بیرون می ره...
...
ققی هم برای صبحانه لباس می پوشه و به سراسرای اصلی می ره...
و میبینه کالین کریوی در حالی که عقدنامه و خطبه دستشه دنبال فنگ میکنه تا بگریتش و به زور به عقد بینز در بیارتش و چادر فنگ گیر می کنه زیر پاش و میخوره زمین و کالین برش میداره...
ققی که این صحنه رو میبینه غیرتی میشه و میره میزنه تو گوش کالین...
کالین:همی چرا بزدی مرا؟!
ققی:مگه تو کتاب نخوندی من با فنگ نوزده سال بعد ازدواج می کنم...به نا محرم چرا دست می زنی بی مروتٍ لا کردار
کالین:بابا برو بینم نویسنده به من گفه باید فنگ با آیت الله بینز ازدواج کنه...
ققی عصبانی میشه و میاد فنگو بگیره که یه دفه چادر فنگ میافته...
فنگ:اوا خاک به سرم شد دیدی همه پشمای سرمو دیدن؟!
کالین:من گفتما این باید ازدواج کنه...تو نذاشتی...سن ازدواجشه الان ازدواج نکنه می خواد بره دوستٍ پسر پیدا کنه
اسکاور که تازه برای صبحانه اومده بود و در مقام مدیر مدرسه بود چندتا نور الهی از چوبدستیش خارج کرد و چادر فنگ اومد سر جاش و همه آروم نشستن...
اسکاور:همه دستاشونو ببرن بالا و قبل از صبحانه برای نابودی ولدمورت و طرفدارانش دعای لعن بخونن...
و همه شروع می کنن فحاشی کردن به ولدمورت...
و اسکاور دوباره چندتا نور الهی از چوبدستیش خارج می کنه و همه ساکت می شن...
اسکاور:باید مثل من بگین...
و لعن ال.. آل ولدمورتِ و لعن ال.. آل مرگخوارنه ...
و همه شرع می کنن اینو می گن
و صدای ترکیدن ولدمورت و مرگ خوارانش از خونه مالفوی اینا تا هاگوارتز می رسه...
و همه مشغول صبحانه میشن...
سرژ:امروز چه کلاسایی داریم؟!
ققی:بینش جادویی-دفاع در برابر شیطان رجیم-ادواع جادویی
ققی و سرژ و فنگ در حالی که با فاصله از فنگ حرکت می کنن به سمت کلاس بینش جادویی می رن که می بینن و سط راه روها پرده زدن و سر در یک پرده نوشته برادران و سر در پرده دیگه نوشته خواهران...
فنگ یه نگاه به سرژ و ققی می کنه و از در خواهران میره
و زیر لب از نقش هرمیون شکایت می کرد
ققی و سرژ هم از در برادران وارد می شن
ناگهان سرژ از سوراخ پرده بین خواهران و برادران جینی رو میبینه که یک مانتوی بالا زانوی تنگ و چسبون پوشیده و در جا غش میکنه...
و ققی در حالی که سرژ رو کول کرده بود به طرف کلاس بینش میره...
و ققی هم تا در کلاس رو باز می کنه متوجه تغییر کلاس میشه و می بینه همه با مانتوی کوتاه اومدن...
ققی بیشتر وارد کلاس میشه و متوجه چیز عجیب تر از همه میشه و اون حضور مونالیزا در گوشه کلاس بود

و می بینه بالای سر مونالیزا نوشته
چادر حجاب برتر.حجاب مصنویت است نه محدودیت
و همه دخترای کلاس در حال خندیدن به مونالیزا بودن و منتظر شروع کلاس بودن که یه دفه کوییرل با بچه های گارد بسیج هاگوارتز میریزه و دخترای کلاس رو جمع می کنه...
ققی که می بینه فنگ رو از کمر گرفتن غیرتی میشه و شروع می کنه به فحاشی کردن که دو نفر در حالی که نقاب داشتن میان ققی رو می ندازن تو قفس
ققی:آقا به اهورا من بی گناهم...من نه پرامو سیخ کردم نه لباس بدی پوشیدم
نقاب دار که دراکو مالفوی بود گفت:
تو به علت ایجاد فضای رعب وحشت در جادوگران دستگیر شدی جرمت اراذله همین الان دارت می زنیم...
ققی می بینه سرژم از پشت گرفتن ولی می بینه نیروهایی که دارن سرژ رو می برن خیلی جیگرن و اصلا از چادر و مانتو خبری نیست...
و دارن ریشای سرژ رو چک می کنن...
و می بینه یکی از اون طرف داد زد و گفت:
خود بن لادنه پیداش کردیم بیاین...
و سرژ هم که محو دخترای دورو ورش شده بود خیلی راحت اونا رو همراهی کرد و سوار ماشین اطلاعات آمریکا شد و رفت...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
جزئیات کاربر

جالیوود!
بازیگران: ایگور کارکاروف، بلیز زابینی، جمعی از ممدها
تصویر بردار: زیریوس بلک
فیلمبردار: پیریوس بلک
مسئول دوربین: قیریوس بلک
ضبط: *یریوس بلک!
نویسنده و کارگردان: سیریوس بلک
=====
صدای بلبلان در بک گراند.. دوربین از باغی می گذره و از پنجره ای داخل می شه و روی میزی زوم می کنه. و ما دو نفر رو در تصویر داریم.
- خب برنامه چیه بلیز؟
- قربان قراره که امروز طبق برنامه فیلم سازی پیش بریم.
- خب پس برو تجهیزاتو بیار.
بلیز به ایگور تعظیمی می کنه و از اتاق خارج می شه...
===
دوربین با تعجب! روی سیاهی لشکری که از در وارد می شن زوم می کنه.
یکی از ممدها یه گونی روی دوششه که قطعه ای نگاتیو فیلم ازش بیرون زده.
ممد دیگری با یه دوربین دیجیتال از این مدلای پرسرعت! وارد می شه.
همینطور ممدها با تجهیزات فیلمبرداری وارد می شن و دوربین یکی یکی اونا رو می گیره.
===دقایقی بعد، پس از اتمام حمل و نقل===
ایگور : خب همه برن سرجاشون می خوایم کار رو شروع کنیم. بلیز تو امروز بازیگر نقش اول مایی. فیلمنامهها رو که حدودا پنجاه تائن الان بهت میدم یه مطالعه بکن که شروع کنیم.
بلیز با استفاده از مهارتهایی که تو سری کلاسهای "چگونه تند بخوانیم تا از رول عقب نمانیم!" که ارباشون براشون گذاشته بود، در عرض سه و یک چهارم سوت نمایشنامه ها رو می خونه.
- من آماده ام.
ایگور در طول اتاق قدم می زنه و بعد :
- همه سرجاهاشون. فیلمنامه شماره یک رو میریم. بلیز توی این فیلم! تو فقط باید از روی میز سقوط کنی و با مغز بخوری زمین و از سرت خون بیاد. نگران نباش تو فقط بیفت بقیشو جلوه های ویژه ردیف می کنن.
بلیز آب دهنشو قورت می ده!
- صدا ... دوربین ... حرکت!!
صحنه اسلوموشن میشه ... بلیز در حال گفتن یه سری دیالوگ نامفهوم از روی میز میفته زمین و چند ثانیه توی همون حالت می مونه.
ایگور : کات! ... عالی بود ... فیلم خیلی قشنگی میشه! ... بریم فیلم بعدی.
===
دوربین داره بلیزو نشون میده که باندیپچی دور سرشو محکم می کنه!
ایگور: لازم نبود انقد واقعی بازی کنی بلیز ... توی فیلم شماره 2 که الان می گیرمش بعد از دیالوگایی که من می گم تو دو دقیقه وقت داری تا پاتو اره کنی تا از مهلکه نجات پیدا کنی... پس حواستو خوب جمع کن.
- صدا ... دوربین ... حرکت!!
- بلیز زابینی ... تو همیشه با دل ساحره های جوون بازی کردی ... حالا وقتشه که وارد یه بازی برای زندگیت بشی! ... تو دو دقیقه وقت داری تا زنجیری که به پات بسته شده رو با اره ای که توی زیرشلواری عله تو خوبگاه مدیران جاسازی شده ببری وگرنه میمیری ... وقتت از همین الان شروع می شه!
بلیز دو دقیقه به صورت کاملا ارزشی فقط تقلا می کنه و بعد ...
===
ایگور عصای بلیز رو به دستش می ده.
- اشکال نداره سوپراستار شدن همین مشکلاتم داره! به خاطر مصدوم شدنت امروز فقط 3 تا فیلم میگیریم. توی این فیلم آخر تو به رودولف که مانتی رو آورده گردش سلام می کنی و ...
ایگور دست بلیز رو که سعی میکنه فرار کنه می گیره و می گه:
- نگران نباش همه چی حساب شده است. ما برای اطمینان قبل فیلم به مانتی غذا دادیم!
و بلیز رو به جلوی دوربین هل می ده.
- صدا ... دوربین ... حرکت!!!
بلیز صوت زنان و لنگان لنگان از کنار رودولف که با قلاده مانتی ور میرفت رد می شه.
- به سلام رودولف چطوری؟ بلا خوبه؟
- با زن من چی کار داری تو؟! میدم مانتی بخورتتا!
زبون مانتی کیلومترها دراز می شه و خون میپاچه توی دوربین!
=== فردایآن روز ===
دوربین ایگور رو در حال شمردن پولهایی که از فروش فیلمهای متعددش! به دست آورده نشون می ده ...
===================
تیتراژ:
جالیوود بالیوود و هالیوودو خورده! ... کسی از جالیوود فیلم بد نبرده
فیلمای ما درسته که کوتاهن ... ولی سکانساشونو ببین مثل ماهن
ما میترکونیم...
ما میترکونیم...
(تکرار 100 بار!)
بازیگران: ایگور کارکاروف، بلیز زابینی، جمعی از ممدها
تصویر بردار: زیریوس بلک
فیلمبردار: پیریوس بلک
مسئول دوربین: قیریوس بلک
ضبط: *یریوس بلک!
نویسنده و کارگردان: سیریوس بلک
=====
صدای بلبلان در بک گراند.. دوربین از باغی می گذره و از پنجره ای داخل می شه و روی میزی زوم می کنه. و ما دو نفر رو در تصویر داریم.
- خب برنامه چیه بلیز؟
- قربان قراره که امروز طبق برنامه فیلم سازی پیش بریم.
- خب پس برو تجهیزاتو بیار.
بلیز به ایگور تعظیمی می کنه و از اتاق خارج می شه...
===
دوربین با تعجب! روی سیاهی لشکری که از در وارد می شن زوم می کنه.
یکی از ممدها یه گونی روی دوششه که قطعه ای نگاتیو فیلم ازش بیرون زده.
ممد دیگری با یه دوربین دیجیتال از این مدلای پرسرعت! وارد می شه.
همینطور ممدها با تجهیزات فیلمبرداری وارد می شن و دوربین یکی یکی اونا رو می گیره.
===دقایقی بعد، پس از اتمام حمل و نقل===
ایگور : خب همه برن سرجاشون می خوایم کار رو شروع کنیم. بلیز تو امروز بازیگر نقش اول مایی. فیلمنامهها رو که حدودا پنجاه تائن الان بهت میدم یه مطالعه بکن که شروع کنیم.
بلیز با استفاده از مهارتهایی که تو سری کلاسهای "چگونه تند بخوانیم تا از رول عقب نمانیم!" که ارباشون براشون گذاشته بود، در عرض سه و یک چهارم سوت نمایشنامه ها رو می خونه.
- من آماده ام.
ایگور در طول اتاق قدم می زنه و بعد :
- همه سرجاهاشون. فیلمنامه شماره یک رو میریم. بلیز توی این فیلم! تو فقط باید از روی میز سقوط کنی و با مغز بخوری زمین و از سرت خون بیاد. نگران نباش تو فقط بیفت بقیشو جلوه های ویژه ردیف می کنن.
بلیز آب دهنشو قورت می ده!
- صدا ... دوربین ... حرکت!!
صحنه اسلوموشن میشه ... بلیز در حال گفتن یه سری دیالوگ نامفهوم از روی میز میفته زمین و چند ثانیه توی همون حالت می مونه.
ایگور : کات! ... عالی بود ... فیلم خیلی قشنگی میشه! ... بریم فیلم بعدی.
===
دوربین داره بلیزو نشون میده که باندیپچی دور سرشو محکم می کنه!
ایگور: لازم نبود انقد واقعی بازی کنی بلیز ... توی فیلم شماره 2 که الان می گیرمش بعد از دیالوگایی که من می گم تو دو دقیقه وقت داری تا پاتو اره کنی تا از مهلکه نجات پیدا کنی... پس حواستو خوب جمع کن.
- صدا ... دوربین ... حرکت!!
- بلیز زابینی ... تو همیشه با دل ساحره های جوون بازی کردی ... حالا وقتشه که وارد یه بازی برای زندگیت بشی! ... تو دو دقیقه وقت داری تا زنجیری که به پات بسته شده رو با اره ای که توی زیرشلواری عله تو خوبگاه مدیران جاسازی شده ببری وگرنه میمیری ... وقتت از همین الان شروع می شه!
بلیز دو دقیقه به صورت کاملا ارزشی فقط تقلا می کنه و بعد ...
===
ایگور عصای بلیز رو به دستش می ده.
- اشکال نداره سوپراستار شدن همین مشکلاتم داره! به خاطر مصدوم شدنت امروز فقط 3 تا فیلم میگیریم. توی این فیلم آخر تو به رودولف که مانتی رو آورده گردش سلام می کنی و ...
ایگور دست بلیز رو که سعی میکنه فرار کنه می گیره و می گه:
- نگران نباش همه چی حساب شده است. ما برای اطمینان قبل فیلم به مانتی غذا دادیم!
و بلیز رو به جلوی دوربین هل می ده.
- صدا ... دوربین ... حرکت!!!
بلیز صوت زنان و لنگان لنگان از کنار رودولف که با قلاده مانتی ور میرفت رد می شه.
- به سلام رودولف چطوری؟ بلا خوبه؟
- با زن من چی کار داری تو؟! میدم مانتی بخورتتا!
زبون مانتی کیلومترها دراز می شه و خون میپاچه توی دوربین!
=== فردایآن روز ===
دوربین ایگور رو در حال شمردن پولهایی که از فروش فیلمهای متعددش! به دست آورده نشون می ده ...
===================
تیتراژ:
جالیوود بالیوود و هالیوودو خورده! ... کسی از جالیوود فیلم بد نبرده
فیلمای ما درسته که کوتاهن ... ولی سکانساشونو ببین مثل ماهن
ما میترکونیم...
ما میترکونیم...
(تکرار 100 بار!)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1386/10/30 23:34:09
باز جویم روزگار وصل خویش...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

تصمیم سیریوس
بازیگران: سیریوس در نقش سیریوس -
نویسنده: بلیز زابینی
کاگردان: ممد زابینی
صدا بردار: قولی زابینی
تصویر بردار: الکساندر زابینی
عوامل پشت صحنه : بدون نام ...
------------------------------------------------
کارگردان: ببین نقش تو در این صحنه اینه که جلوی این پنجره در حالی که به شدت مشغول فکر کردنی راه بری. فکر میکنی از پس این کار بربیای؟
سیریوس: صددرصد! من بدلکار دیوید کاپرفیلد بودم تازه تو فیلم های زیادی مثل باند، جیمز باند و میشنین پاسبیل و او یک فرشته بود هم بازی کردم. من پدر سینمای ایرانم من هالیوودم!
کارگردان: خوبه پس تو جلوی دوربین راه میری بعد هر موقع من علامت دادم بلافاصله میریم سکانس بعدی رو اجرا میکنیم!
سیریوس: من میمیرم برای هیجان.
چند لحظه بعد
- 1 .. 2... 3 ... اکشن!
سیریوس در حالی سخت مشغول فکر کردنه جلوی پنجره طویلی که طلوع خورشید رو نشون میده قدم زنان مسیر کوتاهی رو میره و برمیگرده...
کارگردان: خوبه همینجور ادامه بده ... باید بیننده بتونه خودشو جای بازیگر مجسم کنه. سعی کن قدماتو با تامل برداری .. اصلا عجله نکن!
مدتی بعد!
خورشید به نیمه های آسمان رسیده و سیریوس در حالی که عرق کرده همچنان با قیافه ای متفکر داره جلوی پنجره قدم میزنه.
عامل پشت صحنه شماره 1: کارگردان این سکانس داره طولانی میشه علامت نمیدید؟
عامل پشت صحنه شماره 2: این برای دوازدهمین باره که داریم موسیقی متنو از نو پخش میکنیم ...
عامل پشت صحنه شماره 3: صدا بردار یکی از دستاش رگ به رگ شده اون یکی دستش از آرنج شکسته و مثل اینکه از فرط فشار خون به مغزش نمیرسه و کلا امیدی بهش نیست .. میکروفون چند بار خورده تو سر بازیگر یه بارم رفت زیر پاش .. الان زیر چشمش کبود شده ...
کارگردان: نه هنوز زوده ... اشکال نداره بزنین رادیو پیام آهنگاشو لابه لای موسیقی متن اضافه کنید ... صدابردارم عوض کنید .. همینجور ادامه بدید تا من برم برگردم. سر کوچه مثل اینکه نذری میدن ..
مدتی چند!
هوا به شدت بارانی شده و قطرات باران از پنجره به سر و صورت سیریوس میپاشه و تا به حال چند بار دیگه هم میکروفون رو سرش سقوط کرده و صورتش اصلا وضعیت خوبی نداره اما همچنان با قیافه ای متفکر به قدم زدن ادامه میده.
کارگردان پچ پچ کنان: همینطور ادامه بده ... بعضی موقع ها از پنجره به بیرون خیره شو .. سعی کن گیرایی لازمو داشته باشی ... (روبه دوربین) قدم هاشو فیلم بگیرید ... حالا آروم بیاید بالا ، حالا دوباره روبه پایین .. حالا رو منظره زوم کنید .. حالا صورتشو نشون بدید ! زوم کنین رو دماغش! حالا بیارید عقب . دوباره بیارید جلو! حالا دوربینو به صورت زاویه دار حرت بدید ...
عامل پشت صحنه شماره 1: من فکر میکنم این سکانس کمی کسل کننده شد
عامل پشت صحنه شماره 2: شواهد نشون میده حلقه فیلممون داره تموم میشه.
عامل پشت صحنه شماره 3: من از این زاویه که نگاه میکنم احساس میکنم بازیگرمون به امدادهای فوری احتیاج داره .. این دفعه آخری با دوربین تصادف کرد بد جوری دماغش ضرب دید. احساس میکنم شرایط طبیعی نداره.
کارگردان: هدف مام همینه که بدختیه مردم رو نشون بدیم و قدم زدن رو از جنبه های مختلف مورد بررسی قرار بدیم ... شما نگاه کنید. این مرد رو چگونه فردی تجسم میکنید؟ مردی با اراده و قدرتمند و یا مردی با کولباری از اندوه و مشکلات؟ یا کسی که مدتهاست در تبعید است؟ یا مردی سر به هوا؟ ما باید عنصر حس آمیزی رو در این سکانس ها ببریم بالا تا خواننده بفهمد کسی که قدم میزند واقعا دارد فکر میکند. باید بتوانیم شخصیت این فرد رو در ذهن بیننده تداعی کنیم!
مدتی بعد
از این زاویه دیگه خورشید قابل رویت نیست اما سیریوس کاملا قابل رویت هست که همچنان دارد با قیافه ای متفکر جلوی پنجره قدم میزند و هر از گاهی بند کفشش به زیر پاش میرود و تعادلش را به هم میزند و یا یکی از دکمه های کتش با صدای تیکی کنده میشود ..
عامل پشت صحنه شماره 1: جناب کارگردان مثل اینکه بازیگر زیر چشمی دارد به شما اشاره میکند که خسته شده بریم سکانس بعدی؟
کارگردان: بیخود کرده ... هنوز سکانس اول تموم نشده ... بهش بگید به قدم زدن ادامه بده .. تازه داریم به جای حساس قدم زدن میرسیم.
عامل پشت صحنه شماره دو: من احساس میکنم لباس های بازیگر کمی پاره پوره شده و از مبانی آسلامیک خود دور شده چی کار کنیم؟
کارگردان: مهم نیست ... این جنبه احساسی فیلمو میبره بالا و نشون میده که بازیگر چه رنجی رو تحمل میکنه ... حتی من چند گونی سنگ هم اون کنار گذاشتم که شما با سنگا بازیگر رو از راه دور بزنید تا واقعا فیلمبرداری طبیعی به نظر برسد ...
عامل شماره 3: بابا جون مادرت کوتاه بیا این سکانس اول خیلی طولانی شد!
کارگردان: الان دور، دور فیلم های بلنده فیلم پنج دقیقه ای به تاریخ پیوست .. فیلم پایین سه ساعت فروش نداره. ما باید فیلمو طولانی کنیم. این یکی از تکنیک های جدید فیلم برداریه!
مدتی بعد
یک جغد کنار پنجره نشسته که مثلا هوا تاریک شده و این حرفا .. اما سیریوسم دیگه راه نمیره و جلوی پنجره ایستاده.
عامل پشت صحنه شماره 1: جناب کارگردان اون جغده که کنار پنجرست هنرپیشه نقش هدویگ نیست؟
کارگردان: مهم نیست حواست به فیلم برداری باشه. چرا این دیگه راه نمیره...
عامل پشت صحنه شماره 2: احتمالا کوکش تموم شده .. هرهرهر کرکرکر!
- شششششششق آخ!
عامل شماره 3: داره تهدید میکنه میگه یا بریم سکانس دوم یا میپره پایین ..
کارگردان: اه کشتین منو صبر کنین علامت بدم ..
کارگردان با یک حرکت هلی کوپتری علامت میده بلافاصله سکانس دوم شروع میشه و سیریوس میپره وسط اتاق:
- من بالاخره تصمیم خودمو گرفتم ...
و به سمت در میدوه ...
- کات کات کات!!!
کارگردان: پس چرا قطع کردید؟
عامل پشت صحنه شماره 1: قربان حلقه فیلممون تموم شد.
کارگردان: مهم نیست پس مجبوریم همه چیزو از نو ضبط کنیم.
عامل پشت صحنه شماره 2: ما نمیتونیم ... مثل اینکه بازیگرمون آخر کار خودشو کرد از پنجره پرید پایین.
کارگردان: اه حیف شد بازیگر خوبی رو از دست دادیم. آقا چراغا رو خاموش کن بریم.
عامل پشت صحنه شماره 3: قربان صبر کنید ... این جغده که پشت پنجرست مثل اینکه میگه میتونه با ما همکاری کنه و نقش بازیگر قبلی رو ادامه بده ... بریم قرارداد ببندیم؟
کارگردان: با جونور جماعت قرار داد نمیبندیم!!!
تیتراژ پایانی:
ما خیلی خفنیم ...
ما از سارا خفن تریم ..
خفنیمو خفنیم ...
ما خیلی خفنگزیم
پایان.
بازیگران: سیریوس در نقش سیریوس -
نویسنده: بلیز زابینی
کاگردان: ممد زابینی
صدا بردار: قولی زابینی
تصویر بردار: الکساندر زابینی
عوامل پشت صحنه : بدون نام ...
------------------------------------------------
کارگردان: ببین نقش تو در این صحنه اینه که جلوی این پنجره در حالی که به شدت مشغول فکر کردنی راه بری. فکر میکنی از پس این کار بربیای؟
سیریوس: صددرصد! من بدلکار دیوید کاپرفیلد بودم تازه تو فیلم های زیادی مثل باند، جیمز باند و میشنین پاسبیل و او یک فرشته بود هم بازی کردم. من پدر سینمای ایرانم من هالیوودم!
کارگردان: خوبه پس تو جلوی دوربین راه میری بعد هر موقع من علامت دادم بلافاصله میریم سکانس بعدی رو اجرا میکنیم!
سیریوس: من میمیرم برای هیجان.
چند لحظه بعد
- 1 .. 2... 3 ... اکشن!
سیریوس در حالی سخت مشغول فکر کردنه جلوی پنجره طویلی که طلوع خورشید رو نشون میده قدم زنان مسیر کوتاهی رو میره و برمیگرده...
کارگردان: خوبه همینجور ادامه بده ... باید بیننده بتونه خودشو جای بازیگر مجسم کنه. سعی کن قدماتو با تامل برداری .. اصلا عجله نکن!
مدتی بعد!
خورشید به نیمه های آسمان رسیده و سیریوس در حالی که عرق کرده همچنان با قیافه ای متفکر داره جلوی پنجره قدم میزنه.
عامل پشت صحنه شماره 1: کارگردان این سکانس داره طولانی میشه علامت نمیدید؟
عامل پشت صحنه شماره 2: این برای دوازدهمین باره که داریم موسیقی متنو از نو پخش میکنیم ...
عامل پشت صحنه شماره 3: صدا بردار یکی از دستاش رگ به رگ شده اون یکی دستش از آرنج شکسته و مثل اینکه از فرط فشار خون به مغزش نمیرسه و کلا امیدی بهش نیست .. میکروفون چند بار خورده تو سر بازیگر یه بارم رفت زیر پاش .. الان زیر چشمش کبود شده ...
کارگردان: نه هنوز زوده ... اشکال نداره بزنین رادیو پیام آهنگاشو لابه لای موسیقی متن اضافه کنید ... صدابردارم عوض کنید .. همینجور ادامه بدید تا من برم برگردم. سر کوچه مثل اینکه نذری میدن ..
مدتی چند!
هوا به شدت بارانی شده و قطرات باران از پنجره به سر و صورت سیریوس میپاشه و تا به حال چند بار دیگه هم میکروفون رو سرش سقوط کرده و صورتش اصلا وضعیت خوبی نداره اما همچنان با قیافه ای متفکر به قدم زدن ادامه میده.
کارگردان پچ پچ کنان: همینطور ادامه بده ... بعضی موقع ها از پنجره به بیرون خیره شو .. سعی کن گیرایی لازمو داشته باشی ... (روبه دوربین) قدم هاشو فیلم بگیرید ... حالا آروم بیاید بالا ، حالا دوباره روبه پایین .. حالا رو منظره زوم کنید .. حالا صورتشو نشون بدید ! زوم کنین رو دماغش! حالا بیارید عقب . دوباره بیارید جلو! حالا دوربینو به صورت زاویه دار حرت بدید ...
عامل پشت صحنه شماره 1: من فکر میکنم این سکانس کمی کسل کننده شد
عامل پشت صحنه شماره 2: شواهد نشون میده حلقه فیلممون داره تموم میشه.
عامل پشت صحنه شماره 3: من از این زاویه که نگاه میکنم احساس میکنم بازیگرمون به امدادهای فوری احتیاج داره .. این دفعه آخری با دوربین تصادف کرد بد جوری دماغش ضرب دید. احساس میکنم شرایط طبیعی نداره.
کارگردان: هدف مام همینه که بدختیه مردم رو نشون بدیم و قدم زدن رو از جنبه های مختلف مورد بررسی قرار بدیم ... شما نگاه کنید. این مرد رو چگونه فردی تجسم میکنید؟ مردی با اراده و قدرتمند و یا مردی با کولباری از اندوه و مشکلات؟ یا کسی که مدتهاست در تبعید است؟ یا مردی سر به هوا؟ ما باید عنصر حس آمیزی رو در این سکانس ها ببریم بالا تا خواننده بفهمد کسی که قدم میزند واقعا دارد فکر میکند. باید بتوانیم شخصیت این فرد رو در ذهن بیننده تداعی کنیم!
مدتی بعد
از این زاویه دیگه خورشید قابل رویت نیست اما سیریوس کاملا قابل رویت هست که همچنان دارد با قیافه ای متفکر جلوی پنجره قدم میزند و هر از گاهی بند کفشش به زیر پاش میرود و تعادلش را به هم میزند و یا یکی از دکمه های کتش با صدای تیکی کنده میشود ..
عامل پشت صحنه شماره 1: جناب کارگردان مثل اینکه بازیگر زیر چشمی دارد به شما اشاره میکند که خسته شده بریم سکانس بعدی؟
کارگردان: بیخود کرده ... هنوز سکانس اول تموم نشده ... بهش بگید به قدم زدن ادامه بده .. تازه داریم به جای حساس قدم زدن میرسیم.
عامل پشت صحنه شماره دو: من احساس میکنم لباس های بازیگر کمی پاره پوره شده و از مبانی آسلامیک خود دور شده چی کار کنیم؟
کارگردان: مهم نیست ... این جنبه احساسی فیلمو میبره بالا و نشون میده که بازیگر چه رنجی رو تحمل میکنه ... حتی من چند گونی سنگ هم اون کنار گذاشتم که شما با سنگا بازیگر رو از راه دور بزنید تا واقعا فیلمبرداری طبیعی به نظر برسد ...
عامل شماره 3: بابا جون مادرت کوتاه بیا این سکانس اول خیلی طولانی شد!
کارگردان: الان دور، دور فیلم های بلنده فیلم پنج دقیقه ای به تاریخ پیوست .. فیلم پایین سه ساعت فروش نداره. ما باید فیلمو طولانی کنیم. این یکی از تکنیک های جدید فیلم برداریه!
مدتی بعد
یک جغد کنار پنجره نشسته که مثلا هوا تاریک شده و این حرفا .. اما سیریوسم دیگه راه نمیره و جلوی پنجره ایستاده.
عامل پشت صحنه شماره 1: جناب کارگردان اون جغده که کنار پنجرست هنرپیشه نقش هدویگ نیست؟
کارگردان: مهم نیست حواست به فیلم برداری باشه. چرا این دیگه راه نمیره...
عامل پشت صحنه شماره 2: احتمالا کوکش تموم شده .. هرهرهر کرکرکر!
- شششششششق آخ!
عامل شماره 3: داره تهدید میکنه میگه یا بریم سکانس دوم یا میپره پایین ..
کارگردان: اه کشتین منو صبر کنین علامت بدم ..
کارگردان با یک حرکت هلی کوپتری علامت میده بلافاصله سکانس دوم شروع میشه و سیریوس میپره وسط اتاق:
- من بالاخره تصمیم خودمو گرفتم ...
و به سمت در میدوه ...
- کات کات کات!!!
کارگردان: پس چرا قطع کردید؟
عامل پشت صحنه شماره 1: قربان حلقه فیلممون تموم شد.
کارگردان: مهم نیست پس مجبوریم همه چیزو از نو ضبط کنیم.
عامل پشت صحنه شماره 2: ما نمیتونیم ... مثل اینکه بازیگرمون آخر کار خودشو کرد از پنجره پرید پایین.
کارگردان: اه حیف شد بازیگر خوبی رو از دست دادیم. آقا چراغا رو خاموش کن بریم.
عامل پشت صحنه شماره 3: قربان صبر کنید ... این جغده که پشت پنجرست مثل اینکه میگه میتونه با ما همکاری کنه و نقش بازیگر قبلی رو ادامه بده ... بریم قرارداد ببندیم؟
کارگردان: با جونور جماعت قرار داد نمیبندیم!!!
تیتراژ پایانی:
ما خیلی خفنیم ...
ما از سارا خفن تریم ..
خفنیمو خفنیم ...
ما خیلی خفنگزیم
پایان.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/10/30 22:58:19
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

مالدبر نويسي
بازيگران:سارا اوانز،پرفسور كوييرل،ويولت بودلر و با حضور افتخاري هري پاتر در نقش لامپ(!).
موضوع:مستند!
---------------------------------
صداي موزيك آرام با صداي پا قاطي شده و شنيده ميشد.دوربين به طرف دري آهني و طوسي رنگي حركت ميكرد.چراغ ضعيف راهرو بازداشتگاه سو سو ميزد و باعث ميشد تصاوير مبهم به نظر برسد.صداي مگس مزاحم هم به صورت مشكوكي شنيده ميشد..بيننده ها با تعجب و هيجان به صحنه خيره شده بودند و از چيزي كه پيش رو داشتن حدس هاي مختلفي ميزدند.حالا دوربين رو در زوم كرده بود.صداي كليدي اومد.تلــــق و در باز شد.با صداي باز شدن در،موزيك آرام هم قطع شد.
آگهي هاي بازرگاني
-دستمال هاي همه كاره اسكاور..با خريد يه عدد از اين دستمال ها وبمستر شويد.قابل اجرا بر روي بارون،هري و باك بيك.شما هم ميتوانيد وبمستر شويد پس با خريد يك عدد از دستمال هاي اسكاور به اين آرزوي دست نيافتني برسيد.
-شما به وسيله كپي رايت هاي اسكاور ميتوانيد گولاخ شويد..گولاخ شدن 100 درصد فقط و فقط با رعايت قوانين كپي رايت اسكاور.
-با دادن شناسه خود به آرشام به صورت رايگان به جزاير بالاك برويد.جزاير با سواحل زيبا و نخل هاي سر سبز.اگر دوست داريد برنزه شويد حتما در اين سواحل آفتاب بگيريد.پس منتظر يوزر و رمز شما هستيم.
پايان آگهي هاي بازرگاني
دو دختر رنگ پريده با لباس هاي خونين و پاره بر روي صندلي نشسته بودند يا بهتر بگم افتاده بودند.شخصي كه تا چند لحظه پيش دوربين از چشم هاي او نمايش ميداد با دستار بنفش و بوي پياز شديد رو به روي اين دو نشست و با قيافه اي جدي به هر دوشون خيره شد.
-شما ها چيزي نميخوايد؟هر چيزي خواستيد بگيد تا براتون بيارم.ما آزادي ميديم به شماها..ما كامينيوتي آزاد داريم..ما خفنيم.
-اهه اهه..اگر ميشه فقط يه..اهه تف..يه كاغذ و قلم بهمون بديد..اههه تف!(افكت تف كردن خون!)
كوييرل با قيافه اي عادي كاغذ و قلم رو به اون دو ميده.ملت همه فكر ميكنن كه ميخوان اعتراف بكنن تا از اين شكنجه ها راحت بشن ولي متاسفانه همه در اشتباه به سر ميبردند چون اونها:
-بيا ويولت..همين مكالمه هاي منو و اين آقا رو بنويس،بعدا رفتيم خونه بفرستيم خونه ريدل به عنوان رول.از هر چيزي بايد استفاده كرد تا رول زد.
ملت:
-خب ميرسيم به حرف اصيلمون..بالاخره ميخواين بگين چرا اينقدر پست هاي با روش مالدبر تو خونه ريدل ميزنيد يا نه؟
-نچ
.
-عله يه مقدار با اينا بازي كن تا شايد به حرف بيان.
چراغي كه بالاي سر كوييرل و سارا در حال تكون خوردن بود به طور ناگهاني شروع به پرتاب گدازه هاي داغ خودش به طرف اين دو كرد.
-باشه باشه..ميگم ميگم.تو رو خدا..بستــــــــه!
-خب خوشحال شدم..بسته عله..ااا نگفتم مگه بسته!؟حاليت نميشه نه؟باشه الان بهت نشون ميدم.
كوييرل دستار بنفششو باز ميكنه و بر ميگرده به سمت چراغ.به طور ناگهان چراغ مي لرزه و نه تنها ديگه گدازه پرتاب نميكنه بلكه خاموش ميشه و به انجمن مديران منتقل ميشه..عجب قدرتي داره اين كوييرل
!
-ببينيد ما ميريم اونجا ژانگولر بازي در مياريم چون فكر ميكنيم بهترين راه براي اينكه اونجا رو بهم بريزيم همينه..ما خفنيم..ما دشمنيم..ما گُلاخيم(كپي رايت باي پرسي)..يه ذره بالاتر از گولاخ(كپي رايت باي ققي).به جاي اينكه بياييم و محفل و آماده كنيم و بريم درست حسابي بجنگيم اينجوري ميخوايم عصبانيت خودمون رو تخليه كنيم.
-به نظر من بهتره به جاي اينجوري نويسي بريد و تو رول درست با مرگخوارا بجنگيد چون همونطور كه ميبينيد با اين راه نميتونيم مرگخوارا رو شكست بديد.پس شما رو آزاد ميكنم تا خودتون رو اصلاح كنيد.
دوربين به سمت بالا رفت..دوباره از همون راهي كه اومد،بازگشت و اين پايان فيلم بود.
بازيگران:سارا اوانز،پرفسور كوييرل،ويولت بودلر و با حضور افتخاري هري پاتر در نقش لامپ(!).
موضوع:مستند!
---------------------------------
صداي موزيك آرام با صداي پا قاطي شده و شنيده ميشد.دوربين به طرف دري آهني و طوسي رنگي حركت ميكرد.چراغ ضعيف راهرو بازداشتگاه سو سو ميزد و باعث ميشد تصاوير مبهم به نظر برسد.صداي مگس مزاحم هم به صورت مشكوكي شنيده ميشد..بيننده ها با تعجب و هيجان به صحنه خيره شده بودند و از چيزي كه پيش رو داشتن حدس هاي مختلفي ميزدند.حالا دوربين رو در زوم كرده بود.صداي كليدي اومد.تلــــق و در باز شد.با صداي باز شدن در،موزيك آرام هم قطع شد.
آگهي هاي بازرگاني

-دستمال هاي همه كاره اسكاور..با خريد يه عدد از اين دستمال ها وبمستر شويد.قابل اجرا بر روي بارون،هري و باك بيك.شما هم ميتوانيد وبمستر شويد پس با خريد يك عدد از دستمال هاي اسكاور به اين آرزوي دست نيافتني برسيد.

-شما به وسيله كپي رايت هاي اسكاور ميتوانيد گولاخ شويد..گولاخ شدن 100 درصد فقط و فقط با رعايت قوانين كپي رايت اسكاور.
-با دادن شناسه خود به آرشام به صورت رايگان به جزاير بالاك برويد.جزاير با سواحل زيبا و نخل هاي سر سبز.اگر دوست داريد برنزه شويد حتما در اين سواحل آفتاب بگيريد.پس منتظر يوزر و رمز شما هستيم.

پايان آگهي هاي بازرگاني
دو دختر رنگ پريده با لباس هاي خونين و پاره بر روي صندلي نشسته بودند يا بهتر بگم افتاده بودند.شخصي كه تا چند لحظه پيش دوربين از چشم هاي او نمايش ميداد با دستار بنفش و بوي پياز شديد رو به روي اين دو نشست و با قيافه اي جدي به هر دوشون خيره شد.
-شما ها چيزي نميخوايد؟هر چيزي خواستيد بگيد تا براتون بيارم.ما آزادي ميديم به شماها..ما كامينيوتي آزاد داريم..ما خفنيم.
-اهه اهه..اگر ميشه فقط يه..اهه تف..يه كاغذ و قلم بهمون بديد..اههه تف!(افكت تف كردن خون!)
كوييرل با قيافه اي عادي كاغذ و قلم رو به اون دو ميده.ملت همه فكر ميكنن كه ميخوان اعتراف بكنن تا از اين شكنجه ها راحت بشن ولي متاسفانه همه در اشتباه به سر ميبردند چون اونها:
-بيا ويولت..همين مكالمه هاي منو و اين آقا رو بنويس،بعدا رفتيم خونه بفرستيم خونه ريدل به عنوان رول.از هر چيزي بايد استفاده كرد تا رول زد.

ملت:

-خب ميرسيم به حرف اصيلمون..بالاخره ميخواين بگين چرا اينقدر پست هاي با روش مالدبر تو خونه ريدل ميزنيد يا نه؟
-نچ
.-عله يه مقدار با اينا بازي كن تا شايد به حرف بيان.
چراغي كه بالاي سر كوييرل و سارا در حال تكون خوردن بود به طور ناگهاني شروع به پرتاب گدازه هاي داغ خودش به طرف اين دو كرد.
-باشه باشه..ميگم ميگم.تو رو خدا..بستــــــــه!

-خب خوشحال شدم..بسته عله..ااا نگفتم مگه بسته!؟حاليت نميشه نه؟باشه الان بهت نشون ميدم.
كوييرل دستار بنفششو باز ميكنه و بر ميگرده به سمت چراغ.به طور ناگهان چراغ مي لرزه و نه تنها ديگه گدازه پرتاب نميكنه بلكه خاموش ميشه و به انجمن مديران منتقل ميشه..عجب قدرتي داره اين كوييرل
!-ببينيد ما ميريم اونجا ژانگولر بازي در مياريم چون فكر ميكنيم بهترين راه براي اينكه اونجا رو بهم بريزيم همينه..ما خفنيم..ما دشمنيم..ما گُلاخيم(كپي رايت باي پرسي)..يه ذره بالاتر از گولاخ(كپي رايت باي ققي).به جاي اينكه بياييم و محفل و آماده كنيم و بريم درست حسابي بجنگيم اينجوري ميخوايم عصبانيت خودمون رو تخليه كنيم.
-به نظر من بهتره به جاي اينجوري نويسي بريد و تو رول درست با مرگخوارا بجنگيد چون همونطور كه ميبينيد با اين راه نميتونيم مرگخوارا رو شكست بديد.پس شما رو آزاد ميكنم تا خودتون رو اصلاح كنيد.
دوربين به سمت بالا رفت..دوباره از همون راهي كه اومد،بازگشت و اين پايان فيلم بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج