جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

51 کاربر(ها) آنلاین هستند (45 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
50
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  171 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  276 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مرداد 1387 17:54
نمایش جزئیات
آفلاین
ناظرا روبروی بچه ها قرار میگیرن،دنیس یه داد خفن میزنه و میگه:
_از جلو نظام

همه بچه ها سیخ میشن ولی پیوز با کله میفته زمین.درک سریع میره طرفش و میگه اینو پاشو ببندید میخوام فلکش کنم.

وقتی فلک کردن پیوز که جیغ و داد فروانی راه انداخته بود تموم میشه،درک بش میگه:_خب حالا بگو چرا افتاده بودی؟

پیوز بعد از چند ثانیه که بنظر میرسید فحشهای خیلی زشتی داره زیر لب زمزمه میکنه و به درک چپ چپ میره گفت:_این آراگوگ بوق بوق زاده بوقیانی اصل بوق آباد تابع حومه بوق نشین حیف بوق از بوق کمتره...

درک:خب...
پیوز:دور پام تار پیچیده بود

_چند دقیقه بعد_

درک همچنان داره دنبال آراگوگ میکنه...

دنیس:خب چشمم روشن من چند وقت نبودم باد زیرتون خورده؟
ریتا:نه بابا،جادوگران کولرش کجا بود
دنیس:درک...درک...با توام درک

درک دست از تعقیب آراگوگ برمیداره و میگه:هان؟
_اونو ولش کن این گیس بریده رو ببر فلک کن

_چند دقیه بعد_

درک همچنان داره دنبال آراگوگ و ریتا میکنه...

دنیس:چشم منو دور دیدید نه؟تنبلی میکنید توی هاگوارتز؟!حالا شستشوی مغزیتون که دادم میفهمید!

دنیس دست میکنه توی جیب شلوارش ولی میبینه هیچ چی توش نیست پس دست میکنه تو جیب لباسش و یک لیست درمیاره:
_خب بذار ببینم...آنتونین اول تو بیا
آنتونین:چشم

در همین حین اوتو شیشکی میکشه.

_چند دقیقه بعد_

درک همچنان داره دنبال آراگوگ و ریتا و اوتو میکنه...

دنیس داخل اتاق نظارت روبروی آنتونین پشت میزش نشسته،خط کش بلندی تو دستش تاب میده و به آنتونین چشم غره میره...خب...خب...بگو ببینم:

_اسم
_آنتونین
_فامیل
_دالاهوف
_نام پدر
_آنتوان
_کنیه
_فرزند بابام

دنیس:کارآگاه درکککککککککک

_چند دقیقه بعد_

درک همچنان داره دنبال آراگوگ و ریتا و اوتو و آنتونین میکنه...

دنیس:نفر بعد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مرداد 1387 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
پیوز تونست همه رو متقاعد کنه وبتونه کلاس تغییر شکل رو تدریس کنه.

همه گروهها ها به فکر قهرمانی بودندوحتی اگر نبودن،توسط مدیرانشون توجیه شدند. چند نفر از گروه هافل که راضی به ثبت نام نبودند.ناگهان همه زوار در رفته از در تالار خارج شدندومرلین ودنیس پیروزمندانه پشت سرشان خارج شدند.

مرلین چند روز قبل از شروع کلاسها استعفا خودشو بیان کرد همه از خدا خواسته درک رو به اربابی خود قبول کردند.
روز اول کلاسها
ساعت هفت صبح همه به صورت اسفباری خوابیده بودند که ناگهان صدای شیپوری بلند شد.همه به سرعت با قیافه های زاقارت از خواب بلند شدند وصف مار پیچ وخر توخری رو درست کردند.ارنی قلب پیوز رو که افتاده بود سرجاش ،جا داد.ریتا هن هن کنان لیوان آبی که با رعشه ریتا در اون چیزی نمونده بود رو به لورا دا.لودو سرش رو محکم به دیوار می کوبید.اوتو روی زمین سرامیکی شیرجه می رفت و شنا می کرد هپزیبا محکم می زد توی گوش درک آراگوگ به سرعت با تارهاش برای همه لباس می بافت. ملت همه دیوانه شده بودند.

آراگوگ:آخه بشور بوقی چرا از این کرما میریزی.
دنیس:دیدم همه گ*ز خواب بودنداین شپور رو زدم تا بیدار بشید مثل اینکه امروز اول مهره هان یالا بایدزودتر از همه برید کلاس تا هیچ بهانه ایی به پرسی ندید.
یه هفته از کلاسها می گذشت وهمینطور اولویت کلاها توسط دنیس ودرک وپیوز در برد زده می شد وتغییر می کرد که که دنیس ودرک جلسه ایی به پا می کردند.

دنیس:اینطور که از هاگوارتزبه خبر می رسه درساتون بد بود بدتر هم شده یه مشت عقب مونده توی تالار جمع کردیم چه مر گتونه چرا درس نمی خونید.
حالا ما تصمیم گرفتیم کلاس تقویتی با اسم شتستشوی مغزی بزاریم.همه باید شرکت کنن.

صدای اعتراض وآخ واوف جمعیت بلند شد.
درک:خفه شین باید قهرمان بشیم یا نه قهرمانی از آن ماست.

کلاس تقویتی
دنیس:من سرپرستی کلاس رو به عهده می گیرم وکتابه قطوری رو که روی میزش بود رو باز کرد وادامه داد:چون بشتر بچه هاتوی نوشته طنز کند ذهنن پس براین شدیم که ابتدا روی سوژه طنز کار می کنیم. خب حالا لودو جان بیا اینجا.

لودو:آخه دنیس بخدا من نمی دونستم سوال می کنید ولاه می خوندم بلد نیستم.

دنیس:گفتم بیا اینجا.
لود با پایی لرزان نزدیک شد همین که نز دیک شددنیس دست تو دماغ لودو کرد وشروع به گشت وگذار کرد.

حضار کلاس:

ریتا:دنیس جان مادرت نکن. و هرچی که از موقعی به دنیا اومده بود بالا اورد.
دنیس:می خوام شستشوی مغزش کنم تک تک باید بیاد جواب بدید.

ملت:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما برای پوکوندن امدیم
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مرداد 1387 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ریتا با بی حوصلگی از دفتر ثبت نام خارج شد ...دقایقی بعد پیوز نیز از آنجا بیرون آمد و نگاهی سر سری به اطراف کرد تا اینکه چشمانش روی پلاکاردی بر روی یکی از در های ثابت ماند :
دفتر مدیریت

پیوز لبخندی زد و آرام خودش را به پشت در رساند و از شکاف میان در داخل را نگاه کرد. ده ها نفر در دفتر بودند و همه با هم حرف می زدند و در سمت دیگر استرجس پادمور ، مدیریت این ترم هاگوراتس دو تا از بزرگترین پنبه های جهان را در دوگوشش فرو کرده بود.

هر چند دقیقه در باز میشد و یک نفر از دفتر خارج می شد. تا اینکه ناگهان دنیس خارج شد و پیوز با دیدن او سریع جلو دوید : « سمانه ! ... سمانه کارت دارم »

دنیس ایستاد ، پیوز جلو رفت و گفت : « به نظرت من برای تدریس در هاگوارتس درخواست بدم؟ »

دنیس با حالت نگاهی به پیوز کرد و گفت : « بچه تو مگه خودت هوش و عقل و درایت نداری هر چی میشه با من مشورت می کنی ؟ »
سپس نگاهی به چهره مظلوم پیوز کرد و گفت : « کار سختیه ؟ از پسش بر میای ؟ »

پیوز کمی فکر کرد و گفت : « گمون کنم !»

دنیس گفت : « پس برو درخواست بده ... »

و پیوز به سمت دفتر مدیریت به راه افتاد ...

<><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
من نفهمیدم این تاپیک الان طنزه یا جد ! با سبک ویژه خودم زدم پست رو ! جدی و طنز قروقاط !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/5/8 17:45:05
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 6 مرداد 1387 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد
باب دنیس بیخیال تاپیک چهار ماهه که پست نخورده
----------------------------

صبح زيبايي بود؛ صداي جيک جيک گنجشک ها، از پنجره مجازي، داخل خوابگاه ميپيچيد و خورشيد انوار طلاييش را روي اعضاي خرفت() هافل، که به طرز اسفناکي روي تخت هايشان به خوابي ناز فرو رفته بودند ميتابيد. جز صداي منظم نفس هاي ارام و عميق اعضا، صداي ديگري به گوش نميرسيد که با خر خر و لگد دنيس به لحافش اين روال منظم بهم خورد!

دنيس لحافش را از روي پاهايش کنار زد و در حالي که سرش از لبه ي تخت اويزان بود، دستش را کورمال کورمال روي پاتختي کنار تختش کشيد تا ساعت کوکي را پيدا کند. دستش به ساعت خورد؛ خودش را به زحمت روي بالشت بالا کشيد و در حالي که سعي ميکرد چشمانش را روي عقربه هاي ساعت متمرکز کند به ان خيره شد. خب عيبي نداره، هنوز خيلي زوده... تازه ساعت يک ربع به هفته. اره ديگه يک ربع به هفته! يا نه؟؟ يک ربع به هفته؟! واي خدايا ساعت...

دنيس با فريادي سهمناک:
-مـــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــان... ملت پاشين ساعت يک ربع به هشته!!

ده دقيقه بعد جلوي مرلينگاه

بچه ها صف طويلي جلوي مرلينگاه تشکيل دادن، دنيس و مرلين مثل ماموراي گشتاپو() سيبيل هاشونو تاب ميدن و هر دو درحالي که يک ساعت طلا از کمرشون اويزون کردن، منظم و مرتب و اتو کشيده، کنار صف بچه ها قدم رو ميرن و هرزگاهي به يکي از اعضا تذکراتي ميدن!

مرلين- تو که هنوز داري چرت ميزني! بوقي بردار کلتو از رو شونه ارگوگ درست واستا... درک دست و صورتتو که شستي پاشو بيا موهاتو اصلاح کنم!
دنيس- پومانا چرا اينقدر پف کردي؟ اه صورتتو با اب يخ بشور!
مرلين- صاف واستا بوقي... تو که ديشب از همه زودتر خوابيدي چرا تلو تلو ميخوري دهه.

در همين لحظه صداي کشيدن سيفون از تو دستشويي به گوش رسيد و در دستشويي باز شد و لودو در حالي که به سبک دو نقطه دي لبخند ميزد و پاچه شلوارشو تکون ميداد از مرلينگاه خارج شد و گفت:

-نفر بعدي.

دو سه نفري که جلوي صف واستادن بيهوش ميشن و اريکا تو بغل دنيس از حال ميره

دنيس داد کشيد:

-ببند در مرلينگاهو اه

حدود نيم ساعت بعد، همه ي اعضاي هافل، منظم و مرتب، با رداهاي تميز و اتو کشيده و دست و روي شسته و موهاي شونه شده، روي مبل هاي راحتي تالار عمومي نشستن و با بي قراري منتظرن که دنيس و مرلين، دو مبصر استکباري تالار، شروع به سخنراني کنند و در همان حال دائما سر جاي خود جا به جا ميشوند و نگاهي به ساعت هايشان مي اندازند.

دنيس و مرلين هر دو در گوشه اي از تالار ايستادن و در حالي که ورقه هايي رو به هم ديگه نشون ميدن اروم با هم پچ پچ ميکنند.

دنيس-نه مرلين ببين بايد برن دفتر ثبت نام. چند روز وقت دارن؟
مرلين-نميدونم. ميرم از استرجس ميپرسم.
دنيس-اينا اين ورقه اي که استرجس واسه بازرس داد.
مرلين-اره اسم انتونين رو رد کردم.
دنيس-اره خوبه.
مرلين-بيا ديگه دير شد. بريم با بچه ها صحبت کنيم.

دنيس و مرلين برگه هاي تو دستشون رو لوله کردن و به سمت بچه ها رفتن؛ دنيس صداشو صاف کرد و گفت:

-خب بچه هاي غيور هافلپاف؛ يک ترم ديگه از هاگوارتز تقريبا شروع شده. دقت کنين که اين ترم همه بايد واسه شرکت تو کلاسا ثبت نام کنيد! ما بايد برنده بشيم!
مرلين-بله و حواستون رو هم حسابي جمع کنين، اين ترم واسه هاگوارتز چهار تا بازرس از هر گروه گذاشتن. بازرس گريفيندور هم پرسي! حواستون باشه بهانه دستش ندين.
دنيس- خواهش ميکنم خواهش ميکنم هرکي ميتونه ثبت نام کنه. ما بايد قهرمان بشيم.
مرلين- اخبار کلاس هارو روي برد برنامه کلاسا واستون ميزنيم... دنيس واستون توضيح ميده چه جوري بايد تو کلاسا شرکت کنين.

و بعد از ان دنيس طي چهل و پنج دقيقه، درباره ي اولويت کلاس ها واسه اعضا سخنراني کرد و باعث خواب الودگي انها شد و به قدري غرق توضيح اولويت هاي پنج نفره شده بود، که نفهميد چندين نفر از بچه ها از روي مبل ها سقوط کردند

ساعاتي بعد حياط هاگوارتز

البوس سوروس پاتر کنار درياچه ي هاگوارتز نشسته بود و در حالي که پاهايش را در اب درياچه تکان ميداد، کلاه وزارتش را وصله ميکرد! که چشمش به ريتا افتاد، با عجله پاهايش را از اب دراورد و درحالي که کفش هايش را لنگه به لنگه مي پوشيد به سمت او دويد.

-ريتا...ريتا...واستا کارت دارم.

ريتا با بي حوصلگي به سمت البوس برگشت.

-ميدونم برم ثبت نام کنم.
-اه باور کن خوش ميگذره .
-بابا حالا من ثبت نام کردم اما اگه تو کلاسا شرکت نکنم که فايده اي نداره.
-اه بوق تو سرت کنن خب شرکت کن...اه خيلي بوقي!

ريتا ناگهان بسي داغ اورد و با عصبانيت پشتشو کرد به البوس و به سمت قلعه رفت.

-دارم باهات حرف ميزنم...کدوم گوري ميري بوقي؟!

ريتا برگشت و داد کشيد:

-همون گوري که ميرن ثبت نام ميکنن!!

البوس لبخند پيروزمندانه اي زد و دوباره به سمت درياچه رفت تا کلاه وزارتش را وصله کند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب سوژه که معلوم: پشت صحنه ي هاگوارتزه. اين صحنه ي اخر مثلا واقعيت داشت. کلا ميخوام که هرچي واستون پيش اومده تو اين ترم يا داره پيش مياد رو توضيح بدين در قالب رول. خودم خيلي خوشم مياد پست خورش هم بالاست اگه همه بيان بگن چه اتفاقايي اين ترم افتاده. الان از اونجايي شروع شده که مرلين هنوز از نظارت استعفا نداده و ملت ميخوان واسه هاگوارتز برن ثبت نام کنن. همه چي رو وارد کنين چت هاي مسنجر، کودتاي مرگخوارا واسه وزارت، کنف، دعواها، مديرت ارگوگ واسه باشگاه... اينجوري کل تابستون ميشه رول. خَيلي باحال ميشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/5/6 16:02:20
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/5/6 16:14:35
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 2 فروردین 1387 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات تا اینجای مسابقه :

هافلپاف:65
اسليترين:68
گريفيندور:10
راونكلاو:90


این فقط برای اطلاع عموم بود راون هنوز جلوئه ! دقت کنید کسایی که سوژه مرحله سوم رو می زنن باید کاری کنن که هافل (که الان سومه ) جلو بیافته !
<><><><><><><><><><><><><><><><><>
گرتل شروع به صحبت کرد و صفحه دوربین کمی مات شد و موجی خورد و دوباره تصاویر ظاهر شد. گرتل با بدن درخشانش در نهر روغن بادام برهنه بود و آب تنی می کرد !

سوووووووووووت !!!(این صدای سوت دانگ بود)

صحنه قطع شد و تصویر درک نمایان شد که با پتک کوبید تو سر دانگ و دانگ از طرف دیگه کره زمین زد بیرون !

دوباره صحنه مات شد و ...

- فلش بک -

گرتل با بدن برهنه درخشانش در نهر روغن بادام بود و آب تنی می کرد ! دستانش روی جریان خاموش نهر می لغزید و مشتی از آب بر می داشت و بر سینه های طلایی اش می ریخت تا اینکه یک جن خانگی رو از دور دید که با سرعت به سمت خانه شکلاتی می دوید. گرتل به محض اینکه دابی در خانه را باز کرد و وارد شد با عصبانیت از نهر خارج شد و بلافاصله با دیدن دوربین با حالت دستش را جلو ش گرفت.
از صحنه ای که مطمئنا همه ازش لذت بردید که بگذریم گرتل لباسش رو پوشید و با سرعت به سمت خانه دوید. حدود دویست متری خانه بود که در سمتدیگر خانه یک روح ، یک دختر و پسر جوان ، یک دختر بچه 15-16 ساله و لودو بگمن معروف رو دید !
از طرف دیگه ی خونه که ضلع غربی بود ماندانگاس داشت از کنار دیوار گاز می زد.
گرتل کنار دیوار چهارم در ضلع شمالی مخفی شد و از کنار دیوار ماندانگاس فلچر را کنترل می کرد. ماندانگاس بعد از اینکه تمام دیوار را خورد و به حالت در اومد از جای خالی دیوار دابی را دید که در گوشه داخل خانه پناه گرفته بود. وقتی چشم ماندانگاس به انگشتری که در دست دابی بود افتاد حرکتی ماموتی از خودش نشان داد و آتشی روشن کرد و با رقص ماداگاسکاری دور آتش شروع به حرکات غیر موزون کرد و سر انجام به سمت دابی هجوم برد و با یک تکل از پشت دابی رو انداخت.
کشمکش تازه شروع شده بود که صحنه دیگری در یکی دو کیلومتری خانه توجه گرتل را جلب کرد ...

<><><><><><><><><><><><><><><><><>
اگه بد شده در نظرنگیرید. اما لطفا نقد بشه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/1/2 21:55:04
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
...دیگه پاشین برین تالارتون. شب به خیر!!
-----------------------------------------------------
ملت هافل مثل یه دسته ماموت رم کرده (سفر به زمان قدیم از این دردسر ها هم داره دیگه!) به طرف تالار می دون ولی وقتی به تالار می رسن همشون از تعجب می ایستن چون تالاری که همیشه چنان شلوغ بود که همه توی هاگوارتز از آخرین اخبارش خبر داشتند، کاملا ساکت بود.
ملت هافل همگی در حال فک کردن هستند که چرا تالارشون این قدر خلوته که ناگهان...
دریرینگ دریرینگ! (زنگ موبایل لودو)
- الو بفرمایین.
- آلبرت اینشتین هستم، از اون دنیا زنگ می زنم.
- بفرمایین امرتون
- (اینشتین داد می زنه:) خب اوشکولا تالار ساکته چون همتون رفته بودید سر میز شام و کسی توی تالار نیست!
اینشتین بلافاصله گوشی رو قطع می کنه. لودو و بقیه که به علت بلندی صدای اینشتین حرفاشو شنیده بودن کمی به این صورت میمونن و بعد میگن: آهان! ( خداییش من تو کف آی کیو این ملت هافلم )
جماعت هافلی به سبک قبیله گومبا گومبا میرن توی تالار که متوجه میشن تالار خالی نیست و یه پسر و یه دختر جوون و شیک ایستادن منتظر اونا. پسر جوون با چوبدستش چراغا رو روشن می کنه (نکته تستی: تا الآن چراغا خاموش بودا! ) و ملت متوجه میشن که این همون درکه.
دانگ میپره جلو و شروع میکنه که بگه: "ایول درک، عجب داف خوشگلی تور کردی!" ولی همین که چشمش به اون دختره میفته میره زیر بال هدویگ قایم میشه!!!
درک ناگهان با فریاد میگه: "شما مثلا اسم خودتونو گذاشتید هافلی؟ خجالت نمی کشین؟ شما هافلی هستین یا دله دزد؟ خجالت نکشیدید ریختید تو خونه این خانم محترم نصف اموالشو دزدیدید؟"
و ملت متوجه میشن که اون دختر جوون، همون گرتل، خواهر هانسل هست.
درک ادامه میده: "یالا هرچی از خونه این خانم محترم دزدیدید پس بدید."
ریتا خودشو می کشه طرف درک و با ناز میگه: "درک جون، یادته منو دوس داشتی؟ من که لازم نیست چیزی پس بدم؟"
درک یه نگاه میندازه به گرتل که مثل یه دسته گل خوشگل ایستاده و بعد به این حالت میگه: "از ریتا شروع می کنیم. یالا هر چی برداشتی پس بده!"
ریتا دست میکنه توی جیبش تا گل سر خامه ای رو که از کمد گرتل برداشته پس بده ولی...
ریتا: "واییییییییییی... گل سر خامه ایه آب شده!"
درک و گرتل نگاهی به شلوار جین ریتا که که یه لکه خامه ای بزرگ جلوشه نگاه می کنن و دوتایی:
دانگ به درک چشم غره میره و میگه: "این چه طرز رفتار با یکی از هم گروهی هاته؟"
بعد شونه ریتا که تقریبا داره گریه می کنه رو میگیره و همون طور که اونو با خودش به طرف حموم عمومی میبره میگه: "ناراحت نباش میدیم دابی شلوارتو بشوره تمیز میشه. بیا درش بیار تا بدیم دابی بشوره"
دانگ متوجه میشه که ریتا داره ازش فاصله می گیره، در واقع ریتا داشت همین طور به طرف حموم عمومی میره ولی اون سر جاش ثابت ایستاده بود.
جریرینگ جریرینگ! (موبایل خواننده پست زنگ می خوره و اینشتین از اون طرف خط میگه: "اوشکول درک یقه دانگ رو گرفته و اون هم چون مثل تو اوشکوله، داره همین جوری درجا قدم می زنه!")
درک: "خب دانگ حالا نوبت توئه. هر چی برداشتی پس بده."
دانگ: "به جوونیای نن جون هلگا که واسه خودش جیگری بوده، من چیزی بر نداشتم!"
گرتل: "دروغ میگه، خودم دیدم که یه سنجاق سینه زرشکی از کشوی من برداشت."
درک: "(رو به دانگ) اوشکول خودتی هر چی برداشتی پس بده تا نزدم شپلخت کنم!"
دانگ که از خشانت درک ترسیده، شروع می کنه از جاهای مختلف لباس و بدنش اشیا دزدی رو در میاره. دانگ هفت تا مبل هفت نفره ژله ای و یه سری میز و صندلی ناهار خوری سیزده نفره و شیشصد و شصت و شیش تا قاشق مربایی (مربا خوری نه ها!) و یه استخر پر از شیر موز در میاره.
گرتل: "ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! "
درک: "بقیه اش کو؟ "
دانگ: "به جون تو نباشه به جون این گرتل خانم که به چشم خواهری نباشه خیلی خوشگله فقط همینا رو برداشتم."
درک شروع می کنه به دانگ تکونی! ( این عمل بر وزن خونه تکونیه و یعنی دانگ رو از پا برعکس میگیره و می تکونه ) یه دوچرخه، یه دارت، یه دست لباس مجلسی دخترونه و یه دست پسرونه اش، یه جعبه آرایش، هفت هشت جین بشقاب و کاسه و لیوان، یه یخچال فریزر امرسان، یه گونی سیم کارت شکلات سل، یه کالسکه کدویی با هشت اسب چاق و سرحال، یه مرسدس بنز بادمجونی، یه قایق تفریحی! و یه تایتانیک (!!! منظور یه عکس از فیلم تایتانیکه باب، هر چی هم رول تخیلی باشه، تایتانیک با اون همه عظمت هیچ جای دانگ جا نمیشه!) از جاهای مختلف دانگ میریزن بیرون.
با زمین افتادن تایتانیک درک که به این حالت بود از خواب می پره. ( چی زمین افتادن عکس تایتانیک صدا نداره؟ خب درک که از صداش بیدار نشد، به خاطر چیزی که تو عکسه بود از خواب پرید! )
لودینگ گرتل با آهنگ بک گراند "مااااااااا" روی این حالت پر میشه و وقتی پیام "با تشکر از تعجب شما" رو می بینه، به حالت عادی بر میگرده و میگه: "ولی هنوز سنجاق سینه منو پس نداده! "
درک که روی تایتانیک قفل کرده، میگه: "عزیزم خب شاید واقعا اونو برنداشته"
گرتل که خوش بختانه دوزاری هاش هم شکلاتین و به این راحتی ها نمیفتن، متوجه مسیر نگاه درک نمیشه و میگه: "نخیر، خودم دیدم برداشتم. تازه از آب تنیم توی نهر روغن بادام برگشته بودم که دیدم ..."
--------------------------------------------------
من (یعنی درک) که توی ماموریت نبودم، اونایی که بودن بیان تعریف کنن ببینیم گرتل چی دیده
این پست صرفا برای این نوشته شده که
اولا در ادامه اون با یه سری فلش بک از حافظه گرتل یا ملت هافلی یه سری از ماجراهای پیدا کردن پورتکی و برگشت بچه ها به مدرسه نوشته بشه چون به شخصه معتقدم که خیلی آنتاحاریک برگشتن و
دوم برای رسوندن من به گرتل که واقعا مناسب همدیگه هستیم و دیگه! البته اگه کسی آدرس اون عکس تایتانیک رو داره، اونو ترجیح میدیم

**********************************************
هوووووم، خیلی وقت بود ننوشته بودم، اگه بد شده، بی ربط شده، زیادی کشدار شده یا سوژه اش خوب نیست یا هر چیز دیگه ای، این پست رو در نظر نگیرین، فقط بی زحمت اگه ناظر خواست پست رو در نظر نگیره، پاکش کنه.

به ریتا:
باب دختر جون، این عملیات این انتحاری چیه در میاری؟ نباید لااقل بگی این ملت هافل چجوری برگشتن؟ سوار هدویگ که نشدن!!! باب یه خورده ملایم تره عملیات انتحاری انجام بدین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط درک در 1386/12/9 19:01:13
ویرایش شده توسط درک در 1386/12/9 19:12:00
ویرایش شده توسط درک در 1386/12/9 19:22:03
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1386 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
ان موجود خم شد و انجا بود كه دابي صورتش را ديد.اون........یک جغد سفید بود!
دابی که از اون موقع از ترس نفسش رو نگه داشته بود, یهو همه رو داد بیرون و باعث شد جغد به دیوار غار کوبیده بشه ! دابی گفت: بوق تو کلت کنن کوچولو موچولو؛ داشتم زهره ترک میشدم، ببینم تو اصلا اینجا چه غلطی...
اما نتونست حرفش رو ادامه بده چون همون موقع یک برق سبز رنگ، از لابه لای دیوار غار نظرش رو جلب کرد. دابی با پاهایی که از هیجان میلرزیدند کمی جلوتر رفت و در کمال ناباوری دید یک انگشتر با نگین الماس توی ترک دیوار غار گیر گرده؛ انگشتر درست شبیه نشونی های نن جون بود، دابی که از سر شوق زبونش بند اومده بود فهمید که انگشتر نن جون رو پیدا کرده!

سه روز بعد سرسرای بزرگ هاگوارتز

همه دانش اموزای هاگوارتز برای جشن تموم شدن مرحله دوم مسابقه تو سرسرای بزرگ جمع شدن. بچه های هافل سر میز هافلپاف نشسته اند و بیصبرانه منتظرن شام دامبلدور تموم شه و نتیجه مرحله دوم مسابقه رو بگه و در همون حال اروم با هم پچ پچ میکردند.
لودو: نه بابا یعنی چی ما دومین گروهی بودیم که رسیدیم اتفاقا امتیاز خوبی میگیریم!
دنیس: اگه دابی نمی خواست با انگشتر فرار کنه و اونو زود به نن جون میرسوند، اولین نفر بودیم.
دابی :
ماتیلدا با صدای جیغ جیغوش شروع به صحبت کرد و باعث شد همه کسایی که تو سرسرا بودن واسه یک لحظه خفه شن : نیشتو ببند خیانتکار (با شما نبودا با دابیه )
دابی: ای بابا... اگه من در نمیرفتم شما اون پورتکی رو میتونستید تو کشوی لباسای هانسل پیدا کنید؟
دنیس: شانس اوردیم ماندی واسه تفریح تو کشو رو نگاه کرد!
ماندی:اتفاقا چیزای خوبی داشت شب تو تالار نشونتون میدم!!
دابی:بالاخره من کلبه هانسل و گرتل رو پیدا کردم.
البوس: خیلی خب حالا توهم...
نن جون: عیبی نداره حالا... ما فقط سه دقیقه دیرتر از ریون رسیدیم.
مرلین: بچه ها ترو خدا تو کلاسا شرکت کنین (پیام بازرگانی )
ریتا از اون سر میز: البوس ((الّتی)) موصول خاص یا عام؟؟
بچه های هافل:
سرانجام پس از گذشت دقایقی پر از دلهره دامبلدور با لبخند از جا بلند میشه و میخواد که نتایج رو اعلام کنه.
دامبلدور: میدونم که همتون به خاطر گل های زیبایی که کاشتین خیلی مشتاقین که نتایج رو زودتر بفهمین پس منم بدون مقدمه نتایج رو میگم؛ ریونکلا که قرار بود گل سر رووینا ریونکلا رو پیدا کنه تونست اولین نفر به مدرسه برگرده اما چون هفت یا هشت نفر تو این راه کشته داد من به این گروه از 50 امتیاز 40 امتیاز میدم ! هافلپاف قرار بود که انگشتر زیبای هلگا هافلپاف رو پیدا کنه و 2 دقیقه و 68 ثانیه دیرتر از ریون رسید؛ اما چون کارشو خوب انجام داده و کسی صدمه ندیده من از 50 امتیاز 45 امتیاز بهشون میدم ! اسلیترین قرار بود ساعت سالازار اسلیتیرین رو پیدا کنه و تونست سومین نفر و یک روز دیرتر از هافلپاف و ریونکلا برسه اما چون یک زخمی بیشتر نداشته من به اونها از 50 امتیاز 43 امتیاز میدم! و گریفیندور هم که مفقودالاثر شده و من یک گروه گشت برای پیدا کردنشون فرستادم، اما چون پورتکیشون اتصالی داشته و تو مثلث برمودا فرود اومدن فکر نکنم امیدی به برگشتشون باشه
!! مرحله بعدی مسابقه سه هفته دیگه برگزار میشه. ناظرای هر گروه یکشنبه ی هفته ی دیگه به دفتر من بیاین تا شرایط مرحله اخرو بهتون بگم! دیگه پاشین برین تالارتون. شب به خیر!!
------------------------

ببخشید دیگه اگه یهو تمومش کردم اگه بد شد پاکش کنید مرحله دومش خیلی کش دار شده بود اگه باز نصفه میزاشتمش باز واسه پورتکی کلی پست الکی میخورد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1386/12/8 20:56:01
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 7 بهمن 1386 18:08
نمایش جزئیات
آفلاین
دابي چشماشو باز كرد و يه موجود عجيبي رو درست روبه روش ديد. دابي با ترس و لرز : تت تو.... ك كي هستي..؟
موجود سفيد كه در هاله اي از تاريكي قرار داشت با لحن خشكي ميگه: قراره اينجا من از تو سوال كنم نه تو از من!
دابي اب دهانش رو به سختي قورت ميده و ميگه: بفرماييد.
_ تو كي هستي و اينجا چيكار داري؟
_ من ددددابي هستم.
_ بقيه ي سوالمو جواب ندادي.
_ اهان! خب ررراستش من براي پيدا كردن چيزي اينجا اومدم.
_ چه چيزي؟
_ راستش من دددنبال يه ...
_ يه چي؟ اگه راستشو نگي پخ پخ گلوتو ميبرم!
_ اگه بگم چي؟
_ قرار بود من از تو سوال بپرسم.
دابي كه نميدونست بايد چي كار كنه گفت: من دنبال يه انگشتر.....
_ چي؟
ان موجود خم شد و انجا بود كه دابي صورتش را ديد.اون........
ادامه ي داستان.

ميدونم خيلي چرت شد. ببخشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 23 دی 1386 12:15
نمایش جزئیات
آفلاین
دختر با نگاهی خیره به پشت سر دورا گفت:رحیم!

دورا سریع برگشت ببینه نن جون جوونش به کی نیگا می کنه که لودو رو میبینه که در کنارش یه پسره خوشتیپو قیافه و قدوبالا وایساده ....

دورا:

پسر خوشگله جلوتر میادو میگه :سلام.من استیو تروی هستم.

دوباره نن هلگا جوون :رحیم!!!و به طرف استیو حمله ور میشه....
دورا پشت ردای نن هلگارو میگیره میکشه تا نذاره نن هلگا استیو رو قورت بده که یههو ردای هلگا جر میخوره

ملت بی ناموس هافل:

هلگا:

دورا:

دورا یه ردا از غیب ظاهر میکنه میندازه رو سر ننه هلگا و هلگارو می کشه میبره تا از صحنه دورشه....

لودو زیر لب:این ننه ی ماهم که تا یه پسر خوشگل میبینه می خواد خودشو بچسبونه بش....آه ای خدا آبروی هافلو خودت حفظ کن!

استیو میاد کنار لودو میشینه میگه می گما این ننه هلگارو بریم بدیم تحویل میراث فرهنگی یا خانه سالمندان....وجودش خطرسازه

لودو :چی؟!

استیو:

در همین موقع دورا میاد پیششون و میگه قرصای ننه هلگارو دادم و بعد از 2 دقه از جاش میپره میگه وای قرصارو بدون آب دادم بش!! و دوباره غیب میشه.....

5دقیقه بعد

دورا میاد پیش استیو و لودو میشینه و میگه :چلم کرد این ننه دم به دقیقه می گه من رحیمو می خوام من رحیمو می خوام!

کاش بشه این رحیمو پیدا کنیم .....چون اگه بچه ها انگشترو پیدا کنن و هلگا.... داغ رحیمو با خودش به گور ببره ...روحش میاد پدر مارو در میاره ...کاش بشه این رحیمو پیدا کنیم

لودو با قیافه ی متفکری(مشابه با همون جذر گیری 4)به استیو نیگا می کنه

استیو: چیه؟!

لودو و دورا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استیو تروی در 1386/10/23 13:34:51
دو چشم سبزش مثل خیاره
موهاش سیاه مثل تخته سیاهه
کاش مال من بود این پسر خوب
فاتح جنگ با لرد سیاهه
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 14 دی 1386 08:43
نمایش جزئیات
آفلاین
از آخرین پست بیشتر از دو هفته گذشته پس چون سوژه شهید شده قبلیو ادامه نمیدم
----------------------------

آنتونین که بعد از مدتها دوری از دیار و وطن از سفر برمیگشت پاورچین پاورچین نزدیک در تالار هافل شد

قاب عکس ننه هلگا(آویزان در پشت در):هی سیاهی کیستی؟
_پارسی کولا

_دروغ نگو من دارم روی سیاه یه مرگخوارو میبینم...آنتونی توئی؟
_بله
_بلا،واژه رمزو بگو
آنتونی بعد از کمی مکث ...
_ننه جون هنوز شوهر داری؟
_نه
_کشتیش؟
_نه
_زنده به گورش کردی؟
_نه
_خوب پس چیکارش کردی؟
_گذاشتم خودش بمیره بیمه عمرش و بازنشستگیشو تمام و کمال بگیرم
_نوش جونت،میگم اگه کیس مناسب باشه قصد ازدواج مجدد نداری؟
_صد البته ....کی مثلا؟
_من
_برو بابا خدا شوهر مرگخوار نصیب گرگ بیابون نکنه
آنتونی مجددا بعد از کمی مکث ...
_میگم ننه دیدی قاب عکس گودریک چه هیکلی به هم زده؟
_نه
_بادی بیلدینگ کار شده
_جون ننه؟
_آره خدائی تازه وقتی داشتم از بغلش رد میشدم زیر لب زمزمه میکرد:

وای...وای وای وای وای وای هلگا هلگا هلگاااااااا دوست دارم همیشه
_کو کو؟
_دو تا راهرو اونورتر سردر تالار گریف
_نصفه شبه ها
_عیب نداره

خلاصه آنتونی بعد از دک کردن هلگا وارد تالار میشه و پاورچین پاورچین به جلو میره...دیرینگ دیرینگ دیرینگ دیرینگ ریرینگ دیرینگ دیریریرینگ رینگ رینگ...و به پشت خوابگاه میرسه

.......................آخخخخخخخخخخخخ پام...........................
دنیس پشت در خوابگاه جای خوابشو انداخته بود تا مواظب اونجا باشه
دنیس:کی بود؟چی بود؟
آنتونی در حال استتار:میو میو
دنیس:پیشته گربه پدر سوخته...آسایش ما نداریم اینجا؛و دوباره بخواب میره

و آنتونین بعد از اینکه موفق شد از این سد هم رد بشه به هدف شوم خودش نزدیکتر شد،لرد فقط باین شرط با برگشتن او به مرگخوارا موافقت کرده بود که بتونه فرمول مودار شدن کچلارو که هلگا هافلپاف کشف کرده بود و تنها نسخه موجودش در جهان که دست نویس بود و در تالار یادبودهای هافل نگه داری میشد براش ببره...



عزيز اين يك امر طبيعي است كه تاپيكها تو امتحانا پست نميخوره!
سوژه اين تاپيك يه جورايي ثابت است.
ميتوني پستتو تاپيك ديگه اي برني!

اين پست در نظر گرفته نميشه
دوستان از پست قبل ادامه بديد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دنیس در 1386/10/15 13:09:19