جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[single]] در جستجوی راز ققنوس (عضویت)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: یکشنبه 12 اسفند 1386 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
هری ،رون،هرمیون و آقا و خانوم ویزلی و دیگر آشناهای هری که عضو محفل بودند در هاگزهد دور میزی جمع بودند و مشغول خوردن غذا.هیچکس صحبت نمی کرد که ناگهان پرتوی قزمز رنگی از بالا ی سر لوپین گذشت و به چند بطری نوشیدنی کره ایی برخورد کرد.همه چوبدستی هایشان را بیروکشیدند.هرمیون گفت:
-چه اتفاقی افتاده؟لوپین گفت:
-مرگخوار ها حمله کردند.
لوپین درست میگفت.علاوه بر اینکه مرگخوار ها آن جا بودند ولدمورت نیز در بینشان بود و در حالی که چوب دستیش را به سمت هری گرفت و گفت:
-شب به خیر هری،می بینی که من امشب تصمیم گرفتم کارو یکسره کنم .نگران نباش خودم تو رو می کشم.حتما ًشنیدی که لرد ولدمورت فقط افراد مهم رو میکشه؟پش میتونی حسابی به خودت غره بشی

هری گفت:حالا می بینیم تام رایدل.ناگهان چهره ی مار مانند ولدمورت به سیاهی گرایید و در حالی که نور کشنده ی سبزی را به سوی هری می فرستاد فریاد زد چه طور جرئت می کنی؟
هری جا خالی داد و از نظر ولدمورت پنهان شد،در همین هنگام محفلی ها و مرگخوار ها شروع جنگ با یکدیگر کردند هری هم به جمع آنها پیوست.
او توانست لسترنج و مکنر و یک مرگ خوار دیگر که هری او را نمی شناخت را بیهوش کند.رون هم دالاهوف را و هرمیون هم مرگخواری را از پای در آورد که هری او را ندیده بود.،تا اینکه پرنوی سبز رنگی مستقیم بر سینه ی لوپین و یکی دیگر بر قلب فرد نشست.در همان لحظه هری دو تا از بهترین دوستانش را از دست داده بوده،هری دیگر تحمل نداشت از این بیشتر شاهد مرگ اطرافیانش باشد.برای همین با سرعت به سمت ولدمورت دوید.ولدمورت سریع متوجه ی حضور او شد.آن دو یک ثانیه در چشمان هم نگاه کردند و هر دو با هم فریاد زدند:
آواداکداورا
اکسپلیارموس
وقتی دو نفرین به هم بر خورد کردند به طرف صاحبانشان کمانه کردند.هری به خاطره ورزیده بودن بدنش که آن را مدیون بازی کوییدیچ بود سریع توانست جا خالی بدهد و طلسم خلع سلاح به او بر خورد نکرد.اما پرتوی سبز مرگبار کسی که مسبب همه ی بد بختی های او بود برسینه ی پر از نفرتش نشست و یک دنیا را راحت کرد.
مرگخوار ها با مشاهده ی این صحنه می خواستند پا به فرار بگذارند که اعضای محفل جلوی آنها را گرفتند.
همه چیز تمام شده بود.
دیگر وقت جشن بود.


پرسیوال دامبلدور عزیز!!
باز هم اشکالات پست قبلیت رو تکرار کردی. این پست ها برای این نقد میشن که شما نقاط ضعفتون رو پیدا کنید و دیگه تکرارش نکنید!
غلط های املایی متعدد و استفاده ی نادرست از علائم نگارشی چهره ی پستت رو خراب کرده بود. سوژه ی داستانت هم تکراری بود و باز هم همه چیز سریع اتفاق افتاد. سعی کن سوژه های جالبی پیدا کنی و مطابق با اون ها پست بزنی.
یک نکته ی مهم تر. بررسی که کردم دیدم فعالیت خاصی توی ایفای نقش نداری. جز چند تا پستی که برای عضویت در محفل زدی رول دیگه ای ازت ندیدم. سعی کن جاهای دیگه هم فعالیت داشته باشی تا سطح رول هات بالا بره.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/17 5:14:29
اینجا جهان آرام است

من پرسیوال دامبلدور،سوگند یاد می
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: یکشنبه 5 اسفند 1386 00:43
نمایش جزئیات
آفلاین
برف می بارید و سکوتی عجیب محوطه ی باز هاگوارتز را مالامال کرده بود ... راونابه تنهایی در محوطه ی جلوی جنگل ممنوعه قدم میزد و به سکوت گوش فرا سپرده بود که با فاصله های منظم با غژ غژ قدم هایش روی برف شکسته می شد بی هدف قدم بر می داشت و به دانه های زیبای برف می نگریست... ناگهان صدای زمزمه هایی در گوشش پیچید صدا ها از درون جنگل بودند ... به سوی آنها حرکت کرد و ناگهان نگاهش به جسمی عجیب افتاد که روی برف ها درخشش سبزی داشت نزدیک رفت گوی سیاهی بود که نشانه ای عجیب روی آن خودنمایی می کرد اسکلتی که از دهانش ماری بیرون زده بود ...
کششی عجیب و ناخودآگاه وسوسه اش می کرد که آن جسم را لمس کند قلبش دیوانه وار می تپید دستش را دراز کرد ... لحظه ای مکث ... سطحش بسیار سرد و صیقلی بود آن را بلند کرد در میان دو دستش مقابل صورتش قرار داد و با چشمان آبی و براقش به آن خیره ماند صدای زمزمه ها در گوشش پر طنین شدند آن ها را می توانست تشخیص بدهد درون گوی بودند ... آدمک هایی ریز اما واقعی گویی آن جسم مکانی دیگر را نشان می داد ... مکانی بسیار دور ... ناگهان صدای جیغی کر کننده بدنش را لرزاند ... دنیا در اطراف سرش می چرخید ... رنگ ها با هم در آمیخته بودند ... از سفید به سیاه مبدل می شدند ... ناگهان سایه هایی را در اطراف خود تشخیص داد ... واقعیتی دردناک قلبش را به هیجان آورد ... او از هاگوارتز خارج شده بود ... سایه ها شکل واضح تری به خود می گرفتند و کم کم قابل تشخیص می شدند صدایی عجیب و مار مانند از دور ترین سایه به گوش می رسید که به آهستگی زمزمه می کرد : اونو می خوامش لوسیوس ... اونو برام میاریش ... باید بیاریش ... وگرنه ...
صدای مردی لرزان از گوشه ای از یک حلقه که از انسان هایی ردا پوش تشکیل شده بود برخاست :
چشم ارباب ... بله ارباب ... ولی ...
- ولی نداره!
- درسته ارباب ...
- اون گوی می تونه خیلی از اطلاعات رو فاش کنه ... و همه ی اینا به خاطر حماقت توئه اوری!
مرد سایه مانند که صدای بی روحی داشت با چشمان قرمزش به لونا خیره شده بود چشمان راونا از تعجب گرد شده بود ... آن مرد او را اوری خوانده بود ... مرد نزدیک و نزدیک تر شد ... آن قدر که نفس سردش صورت راونا را پوشاند ...
- کروشیو!!!
دردی سراسر وجود راونا را فرا گرفت دردی بی سابقه فراتر از همه ی شکنجه ها ...
در میان همه ی دردی که وجودش را می سوزاند صدای آوایی از دور دست در وجودش طنین انداخت ... آوای ققنوس ... صدا بلند تر و درد کم تر می شد ... ناگهان با تکانی شدید به خود آمد و چشمان آبی دامبلدور را خیره به خود یافت ... چشمانی که تا اعماق وجودش راه یافت وگرمایی بی سابقه را چون شعله های آتش بر آن افکند...
- تو خیلی چیزارو دیدی و فهمیدی دوشیزه راونکلاو ... و البته کارت بدون لطف نبوده ... تو چیزی رو پیدا کردی که ما مدت ها پیش به دنبالش می گشتیم ...
راونا صدای لرزان خودش را شنید که می پرسید : من ...
دامبلدور حرفش را قطع کرد : بلند شو ... دنبالم بیا!
راونا با پاهایی لرزان از جا برخاست و در حالیکه می دوید تا خود را به دامبلدور برساند صدایش را می شنید که با خود زمزمه می کرد و کلماتی نامفهوم مانند عضویت و محفل ققنوس بر زبان می آورد ....

*****************************
آل لطفا اگه جاداره تاییدش کن!!!

راونای عزیز!
پستت نسبت به پست قبلیت پیشرفت چشمگیری داشت. فضاسازی عالی، سوژه ی عالی، فقط چند تا اشتباه نگارشی داشتی. در پایان اکثر جملاتت نقطه نذاشته بودی و استفاده ی بیش از حد از ... یکم چهره ی پستت رو خراب کرده بود.
دلیلی نمی بینم تاییدت نکنم. فقط تاکید می کنم فعالیتت رو بیش تر کن. محفل به اعضای خوب و فعال نیاز داره.
ورودت رو به محفل ققنوس تبریک می گم. امیدوارم شاهد فعالیت های زیاد و با علاقت برای محفل باشم.
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/10 1:01:34
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: دوشنبه 29 بهمن 1386 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
این داستان یه داستان کاملا تخیلی می باشد چون راونا خیلی سال قبل از به دنیا آمدن دامبلدور مرده بوده !
-------------------
يك عصر زيباي آفتابي راونا بعد از انجام كارها و تكاليفش تصميم ميگيره كه به دفتر دامبلدور بره و آمادگيه خود و گروهشو اعلام كنه
بعد از گذشتن از راهروها و پله ي چرخان بلاخره به دفتر دامبلدور ميرسه
(بافرض اينكه رمز عبور رو ميدونسته در ميزنه)
تق تق تق
دامبلدور:داخل شويد
دفتر دامبلدور مثل هميشه رمز آلود و زيبا بود و ظروف نقره اي روي ميز با انعكاس آفتاب درخشش خاصي رو به اتاق داده بود
دامبلدور رو به پنجره ايستاده بود با وارد شدن راونا می ایستد و احترام می گذارد و شروع به صحبت می کند : عصر زيباييه دوشيزه ریونکلاو اينطور نيست؟
راونا در حالي كه نگران از جواب منفي دامبلدور بوده ميگه : همینطوره دامبلدور !

دامبلدور همون طور كه به طرف ميزش ميرفت:خوب بنابراين حتما موضوعه مهمي پيش اومده كه شما به جاي قدم زدن در كنار درياچه به دفتر من اومدين!!

راونا با لبخندي ساختگي به ميز نزديك ميشه و شروع به صحبت ميكنه:
بله دامبلدور موضوعه مهميه
دامبلدور پشت ميزنشسته بود و درحالي كه دستاش رو و به ميز تكيه داده و در هم قفل كرده بود گفت:خوب بنابراين ميشنوم
راونا:بله
من اومدم بگم كه من و تمام اعضاي گروهم آماده ي هر گونه كمك به شما ومحفل ققنوس هستيم وخواستم بگم كه اگه هر گونه مشكلي پيش اومد خواهش ميكنم ما رو هم در جريان بگذاريد چون همه ي ما آمادگي كافي رو داريم وتا آخرين قطره ي خون حاضريم در برابر سياهي بجنگيم
دامبلدور در تمام مدت صحبت راونا هيچ نگفت و فقط گوش داد بعد از پايان صحبتش گفت:
من خيلي خوشحالم كه جوانان جادوگر و ساحره ي ما حاضرند جانشونو براي به روي آوردن سپيدي عطا كنند! اما دوشيزه راونکلاو شما با همه ي اعضاي گروهتون صحبت كرديد و نظر همه رو پرسيديد؟
راونا :البته كه اين كارو كردم و همه هم موافقت كردند
دامبلدور:پس بنابراين من روي كمك شما حساب ميكنم
راونا با تعجب:جدي ميگيد؟
دامبلدور :معلومه
راونا با خو شحالي از دامبلدور تشكر كرد وگفت:بايد اين خبر رو به بقيه بدم خيلي خوشحال ميشن وقبل از اين كه خارج بشه دامبلدور گفت:
اما به يك شرط
راونا برگشت و گفت:چه شرطي پروفسور؟
دامبلدور:بالاغيرتا اعضای حذب رو قاطي ماجرا نكن
راونا با خنده:چشم و در رو بست و دور شد

----------------------------------------------------
اينم اعلام آمادگيه گروه

امیدوارم تائید بشه !

راونای عزیز!
این که همش شد فرض. فرض بگیریم که راونا راونکلاو زمان دامبلدور وجود داشته. فرض بگیریم رمز عبور رو می دونسته. رشته ی ریاضی هستی؟
توی پستت گفتی که راونا در حال انجام دادن تکالیفشه و این نشون میده که اون دانش آموزه. بعد به مدیرشون میگه دامبلدور؟ پروفسوری، قربانی، استادی بزاره قبلش محترمانه تر میشه. احترام مدیر رو نگهدارید دیگه.
سوژه ی داستانت زیاد قوی نبود. شاید هم خوب پرورشش نداده بودی. فضاسازی خوبی داشتی ولی سعی کن روی سوژه هات بیشتر کار کنی.
متاسفانه تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/4 16:56:57
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: یکشنبه 28 بهمن 1386 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سام علیکم
در میدان دوازدهم گریمولند اون شب همه چیز عادی تر از همیشه بود .تاریکی شب و سوز وحشتناکی که می وزید همه رو داخل خونه هاشون حبس کرده بود .به محض ایجاد کوچکترین صدایی قبل از این که به گوش کسی برسه باد اون را محو می کردوبا خود می برد.برای همین سایه ی سیاهی توانست بدون این که توجه مرگخوارانی را که در میدان جمع شده بودند را به خود جلب کند از در خانه شماره دوازده داخل شود.
بعد از بسته شدن در هانیبال احساس کرد از هیجان به نفس نفس افتاده .چند لحظه بی حرکت در تاریکی به در تکیه کرد .تا این که سایه ی زنی چاق را دید که به طرفش می امد .لبانش به لبخندی مهربان باز بود.
:- سلام شما باید مهمان دامبلدور باشید لطفا" همراه من بیایید حتما" خسته و گرسنه هستید می دونم از راه دوری می یاید اینجا کاملا" امنه.
مرد لب به سخن گشود و قدمی جلو رفت:- امن تر از پناه گاه؟! سلام مالی.
مالی هانیبال رو شناخت و با صدایی ذوق زده گفت:- اوه ....هانیبال!! شمایید.بیایید بییاید به اشپزخونه بریم.
هانیبال به دنبال مالی از راهروهای تاریک گذشت و به اشپزخونه گرم و پر از بوهای مطبوع رسید.در روشنایی می تونست صورت های زیادی ببینه.
ولی فقط چند نفر از انها رو می توانست شناسایی کنه.. مالی دوباره گفت:- خوش اومدی هانیبال.ارتور همراه دامبلدور رفته و..و...و ما نمی دونیم کی برمی گردن.بشین.
هانیبال نزدیک ترین صندلی را کنار کشید و نشت کسانی که در اشپز خانه بودند بیشتر از هفت نفر و کمتر از ده نفر بودند.
مینروا که روی تک صندلی عرض میز نشسته بود گفت:- سلام اقای لکتر.
:- سلام مادام مک گاناگال
ودوباره سکوت.مردی با چهره ای فرو رفته سکوت را شکست.:- فکر می کنم معرفی لازم باشه .من سیریوس بلکم. از سمت راست معرفی می کنم. ایشون خانم تانکس.اقای لوپین. کینگزلی. هاگرید. و سمت چپ : ماندانگاس.چارلی و بیل ویزلی.
هاینبال:- خوش وقتم.
سیریوس ادامه داد:- می تونم بپرسم امشب برای چی اینجایی؟...چرا دامبلدور می خواد تو قاطی بازی بشی؟
مالی غرید:- سیریوس!!!حق نداری یه همچین سوالی بپرسی!!...اینجا محفله مگه ما داریم بازی می کنیم هر کسی که دامبلدور معرفی کنه مورد اعتماده و ما باید اونو.............
صدای در همه رو از جا پروند مالی با چابکی که از وزنش بعید بود از اشپزخانه بیرون دوید،
سه دقیقه بعد دامبلدور در استانه در پدیدار شد.وهانیبال برای احترام به پا خاست در اطراف دامبلدور اشعه هایی از قدرتش به وضوح نمایان بود حتی خود هانیبالم نمی دونست چه چیزی در وجود این مرده که با عث می شه اینگونه مورد احترام و تمجید باشه.گاهی اوقات هانیبال به طور جدی به این فکر می کرد که دامبلدور چه مزه ای می تونه داشته باشه!!!!
دامبلدور:- سلام به همهگی ، و سلام به تو هانیبال. پس تصمیم خودتو گرفتی؟!!
:- بله من بعد از انجام ماموریتم دیگه کاری ندارم .من دوست دارم که فعالیت خودمو رسما" با محفل شروع کنم..
دامبلدور همانطور که می نشست گفت:- هانیبال مدتها رابط ما با خون اشامها بوده!
سیرویوس باعجله پرسید:- اما ما یه رابط با خون اشامها داشتیم و اسمش بلید بود.
:- در سته اما من هرکاری که از دستم برمیومد برای دامبلدور انجام می دادم ولو این باشه که میان خون اشام ها زندگی کنم.من کاری به کسی ندارم فقط کاری که دامبلدور ازم می خواست انجام می دادم.
لوپین(که جزءمعدود ادمایی بود که لکتر در اون جمع می شناخت)پرسید:- تو یه خون اشامی؟
هانیبال پاسخ داد:- نه مستر ریموس اما حتما" این ضرب المثل رو شنیدین که میگه« خون اشامها محلی ان اما ادمخواران در سراسر زمین گسترده » من خیلی جاها رو توی این زمین دیدم!!
ریموس منظور هانیبال را دریافت و سکوت کرد.
مینروا سکوت را شکست و پرسید:- متاسفم دکتر لکتر اما ما باید بیشتر در مورد شما اطلاعات داشته باشیم.
لکتر:- البته حق با شماست. من دکتر هانیبال لکتر مامور مخفی تخلفات ماگلی در وزارت هستم.به تازگی متخلفین بزرگی رو از صحنه ی هستی محو کردم ...... سالهاست که با دامبلدور در امر ردیابی هورکراسس ها فعالیت می کنم که البته کمک چندانی نکرده ام.سالها دربه امر دامبلدور میان خون اشامها زندگی کردم و افراد زیادی از اونها رو به محفل فرستادم.پیشنهاد پیوستن به محفل رو دامبلدور در جنگی در سالها پیش به من داد اما ماموریتی داشتم که برام خیلی مهم بود برای همین بعد از اتمام اون مستقیم به اینجا اومدم! کافی بود مادام یا بازم بگم؟
:- کافی بود اما بگذارید من داستانی تعریف کنم. صدای دامبلدور بود که باارامش همیشگی اش همه رو به سکوت دعوت می کرد.
:- سالها پیش وقتی ولدمورت خیلی قدرتمند بود. شبی به دهکده ی برانکش حمله کرد شصت درصد جمعیت اونجا ماگل بودند و ما چند محفلی در میان اونها مخفی کرده بودیم.متاسفانه رازدارشون خیانت کرده بود.اوه ...مینروا شما باید به یاد داشته باشی؟ من بعد از این که مطلع شدم به سرعت حرکت کردم اما افراد کمی رو داشتم .ما در گیر نبرد بودیم همه خسته و زخمی و طلسم شده. یکی از مرگخوارا (فکر کنم مالفوی بود) ساشا کسی که بهترین اطلاعات روبرای من داشت توی یه خونهاش همراه با سه کودک کوچکش گیر انداخته بود ماموریتش این بود که اطلاعاتش رو از ذهنش بیرون بکشه و بعدم بکشدش .زن بیچاره همه ی ما صدای فریادهاش رو می شنیدیم اما انقدر سرمون شلوغ بود که نمی تونستیم کاری بکنیم من و ولدمورت بدجوری درگیر بودیم. که من دیدم مردی خودشو به در ساختمون رسوند چوبدست به دست داشت و طلسم در رو باز کردو داخل شد نمی دونم چطور اون کارو کرد اما بعد از یه درگیری توی خونه مالفوی از پنجره طبقه ی دوم به بیرون پرت شد و همون موقعم گروه کمکی محفل رسید ولدمورت فرارو رو به موندن ترجیح داد. وقتی به طبقه ی دوم اون ساختمون رسیدیم با هانیبال رو به رو شدم می شناختمش از شاگردان قدیمی من بود همونجا ازش دعوت کردم به محفل بیاد قبول نکرد،اما تا امروز از هیچ کمی به من ومحفل دریغ نکرده !
هانیبال از جابلند شد:- به چشمان ابی و پراز نفوذ دامبلدور خیره شد(چفت شده فوق العاده ای بود اما ذهنش را باز گذاشت تا دامبلدور از اعماق وجودش باخبر شود) بعد گفت:- من قسم خورده ی دامبلدورم و از الان قسم می خورم که هرچه در توان دارم برای محفل انجام بدم چیزی بیش از پیش.
به تک تک حاضرین نگاه کرد و در عمق چشمان انها رضایت و اسودگی را دید.

هانیبال عزیز!
مهم ترین اشکال پستت استفاده نادرست از علایم نگارشی بود که چهره پستت رو خیلی بد کرده بود. برای نقل قول نباید از علامت :- استفاده کنی. یکی از این علامت ها کافیه. غلط های املایی هم به وضوح در پستت مشاهده می شد.
سوژه خوبی داشتی ولی جمله بندی های نامناسب پستت رو خراب کرده بود. داستان رو زیاد کش داده بودی. سعی کن پست های کوتاه تری بنویسی تا خواننده خسته نشه. مهم طول داستان نیست. چیزی که مهمه سوژه ی خوب و پیش بردن اون به بهترین شکل ممکنه. روی جمله بندی ها و علائم نگارشی پستت هم بیشتر کار کن.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هانیبال لکتر در 1386/11/28 17:51:40
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/4 16:39:23
دستمالی کثیف....چ�
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 27 بهمن 1386 10:12
نمایش جزئیات
آفلاین
آخرين شبي بود که هري و رون هرميون توي اون خونه ي قديمي مي خوابيدن.(محفل ققنوس) هري توي فکر بود انگار داشت تصميم جديدي مي گرفت. هرميون نگاهي به رون انداخت انگار مي خواست موضوع رو از اون بپرسه. اما رون شانه بالا انداخت.
هرميون:هري! هري خوبي؟
هري ناگهان از جا پريد.
هرميون: حالت خوبه هري؟ حواست کجاست؟
هري: چيزي نيست دارم با خودم فکر مي کنم!
رون تيز شد و پرسيد: چه فکري؟
هري: مي خوام تو محفل عضو شم!
هرميون از جا پريد: هري! چي مي گي؟ اما اين کار خطر ناکه! تازه سنتم خيلي کمه اجازه نمي دن!
هري: با اين کار مي خوام ياد سريوس رو زنده نگه دارم!
هرميون: اما تو هرلحظه به يادشي مطمئنا" اونم راضي نيست که تو اين کار رو بکني!
هري: به هر حال من با پروفسور صحبت مي کنم!
جيني که تازه وارد شده بود گفت: هري من مطمئنم که تو خيلي شجاعي و مي توني! اما هرميون راست مي گه!
هرميون نگاهي به جيني انداخت! فکرش رو نکن هري بهتره به فکر فردا باشي داريم برميگرديم هاگوارتز!!!
جيني: من که خيلي دلم تنگ شده!
صداي پاي لو پين از توي راه پله شنيده شد. هري فورا" از جاش بلند شد و موضوع رو به لو پين گفت!
لوپين: کار خطر ناکيه هري! سنت کمه و با موافقت هيچ کس رو به رو نمي شي!
اما اگه سيريوس بود همه رو راضي مي کرد.
لوپين: منم دلم مي خواست که اون الآن اينجا بود اما حالا نيست. بهتره بري بخوابي هري!
فردا در ايستگاه همه بودن هري بار ديگر موضوع رو به لوپين گفت! لوپين هم ناگزير گفت: توي تعطيلات با هم صحبت مي کنيم هري!
اونا وارد يکي از واگن ها شدند. هري گوشه اي نشست و به فکر رفت اون مي دونست که تا تعطيلات نمي تونه دووم بياره!!! پس چشماش رو بست و به خواب فرو رفت!

لاوندر عزیز!
این که همش دیالوگ بود.
فضاسازی؟ پیش بردن سوژه؟
سوژت خیلی زود تموم شد. اصلا پرورشش نداده بودی. می تونستی بیش تر روش کار کنی. از زبان محاوره ای هم در پستت استفاده کرده بودی که استفاده از اون جز در دیالوگ ها حرامه... چیزه یعنی خوب نیست.
سعی کن فعالیتت رو بیش تر کنی و رول های بیش تری بنویسی تا اشکالتت رو بفهمی و اون ها رو بر طرف کنی. امیدوارم دفعه ی بعدی رول بهتری ازت ببینم.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/1 20:42:36
من غريبه ي ديروزم و آشناي ام
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: دوشنبه 15 بهمن 1386 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
شبی در هاگزمید ، میشد گفت که تمام اعضای محفل ققنوس در هاگزهد بودن و از برنامه هایشان و مسائل دیگر با هم صحبت می کردند.لوپین و آقای ویزلی مدام در حال بررسی نقشه ایی بودند.خانم ویزلی به آبرفورث در تهیه ی شام کمک می کرد.هری،رون و هرمیون هم گوشه ای دور میز نشسته بودند و سکوت مرگباری اطرافشان را احاطه کرده بود.آخر هرمیون سکوت رو شکست و گفت:
میاین با هم دوری بزنیم؟هری گفت:باشه.
همین که می خواستند از در برن بیرون لوپین فریاد زد:
آهای،کجا دارین می رین؟
رون گفت:
داریم میریم بیرون یه هوایی بخوریم.
لوپین گفت:
پس خیلی مواظب باشین...اگه اتفاقی افتاد کافیه جرقه ی قرمز به هوا بفرستین،اون وقت ما سریع اونجا ظاهر میشیم.رون سرش را تکان داد و هر سه از کافه بیرون رفتن.
هرمیون توی راه گفت:
هری می دونی امشب چه شبیه؟
هری گفت:نه.
_امشب سالگرد مرگ دامبلدوره.
_آره...آره،کاش اونم اینجا بود،با وجود اون محفل خیلی قدرتمند تر بود،اما حیف که ما رو با ولدمورت تنها گذاشت و الآن توی اون قبر مرمریش آروم خوابیده.
رون گفت:
درسته که ما با کشته شدن دامبلدور شانس زیادی از دست دادیم اما...
حرف رون هنوز تمام نشده بود که صدای پاقی آمد.کسی ظاهر شده بود. و بعد از او چند صدای پاق دیگر آمد.
هری گفت:یعنی کی میتونه باشه...این وقت شب.
صدای آشنای بی روحی گفت:
معلومه دیگه ماییم...!
هرسه برگشتند و قیافه ی نحس مار مانند خبیث ترین جادوگر دنیا و هم چنین آخرین جانپیچش را که دور گردنش بود و همچنین مرگخوارانش دیدند.
هرمیون جیغی کشید.اما رون از فرست استفاده کرد و به سرعت جرقه قرمز به هوا پرتاب کرد . به سرعت محفلی ها ظاهر شدند و با همان سرعت شروع به جنگ با مرگخواران کردند.در دست آبرفورث شمشیر گریفندور با آن دسته ی یاقوت نشانش بود آن را به سمت هری هل داد و فریاد زد:
اینو برادرم به من داد که بدمش به تو.هری سری به نشانه ی تشکر تکان داد و به صورت ولدمورت نگاه کرد.هیچ کس با او نمی جنگید.هری شمشیر را به دست رون داد و گفت :
هر وقت تونستی سر اون مار رو از تنش جدا کن.حتماً باید این کارو بکنی.هری به سوی ولدمورت گام بر می داشت مارش دیگر گردنش نبود.ظاهرا ًاو گفت و گوی بین رون و هری رو نشنیده بود.هری به ولدمورت گفت:امشب می خوای هاگوارتز رو تصاحب کنی درسته؟ولدمورت گفت:آره،اما بعد از کشتن تو.هری قبل از ین که جنگش را شروع کند دید که لولین رو زمین افتاد و مرد هری صدای فرود آمدن شمشیری و همچنین صدای خنده ی رون را شنید و فههمید که او سر از بدن مار جدا کرده زیرا ولدمورت نیز بسیار خشمگین بود،هری دیگر نمی توانست تحمل کند و قبل از این که کاری انجام دهد ولدمورت فریاد زد:
_آواداکداورا
پرتوی سبزی از چوب ولدممورت بیرون آمد،ولی قبل از اینکه بر سینه ی هری بنشیند پرتوی آشنای سفیدی،بدون اینکه کاری انجام دهد ازچوبدستی هری خارج و نه تنها افسون ولدمورت را باطل کرد بلکه بر سینه اش هم نشست.هری یک آن فکر کرد ولدمورت رابا افسون قفل بدن جادو کرده است زیرا همان جا خشکش زده بود.
مرگخوارها ومحفلی ها دست از جنگیدن برداشتند.سکوت مرگباری همه جارو گرفت.نسیمی وزید.هری انچه را دیده بود باور نمیکرد.بدن ولدمورت تبدیل به خاکستر شده بود و باد آن را با خود حمل میکرد.هری به چوب دستیش نگاهی انداخت.امکان نداشت کار خودش باشد.
با خاکستر شدن ولدمورت مرگ خوار ها امید خود را از دست دادند و می خواستند فرار کنند اما محفلی ها جلویشان را گرفتند.فریاد شادی برخواست.انگار هری در دنیای دیگری بود .او نمی دانست که محفلی ها می آین و او را در آغوش میکشند. او فقط نگاهش روی یک قسمت بود.قسمتی که دامبلدور را برای یک لحظه دیده بود که به او لبخند میزد



آلبوس عزیز،اگر این داستان مورد پسندد بود و مرا تایید کردی قول مدم که باعث افتخار محفل بشم!!!
با تشکر

پرسیوال عزیز!
اشکالات املایی متعددی در پستت داشتی. همچنین در بعضی جاها از زبان محاوره ای استفاده کرده بودی که در پست های جدی به جز در دیالوگ ها نباید استفاده بشه. یک اشکال بزرگ دیگه ای هم که در پستت مشاهده میشه سوژه ی بسیار تخیلی داستانت و عدم تطابق اون با کتاب بود. اعضای محفل برنامه هاشون رو در هاگزهد جایی که بیش از جاهای دیگه امکان استراق سمع وجود داره می ریزن؟ اگه خطری در هاگزمید وجود داره آیا محفلی ها به همین سادگی اجازه میدن هری و بقیه از هاگزهد خارج بشن؟ و چرا ولدمورت با اون همه قدرت و عظمت به همین سادگی مرد؟ شمشیر گریفیندور دست آبرفورث چیکار می کرد؟ سعی کن این اشکالتت رو برطرف کنی. داستانت از واقعیت و منطق خارج شده بود. البته از فضاسازی خوب و مناسبت نمیشه گذشت. جای پیشرفت خیلی داری.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/1 20:13:14
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/1 20:17:41
اینجا جهان آرام است

من پرسیوال دامبلدور،سوگند یاد می
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: جمعه 12 بهمن 1386 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
روز چهاردهم ماه دسامبر . یک شب سرد زمستانی. دهکده ی گودریکز هالو . خانه ی جیمز پاتر . پس از مدت ها دوباره قرار بود اعضای محفل ققنوس دوباره گرد هم آیند . ساعت 11:30 شب بود دامبلدور با همان وقار همیشگی مقابل خانه جیمز ظاهر شد . به آرامی سه ضربه به در زد. لیلی و جیمز هر دو به استقبال او آمدند . دامبلدور سلام کرد و سپس گفت:تمام تدابیر امنیتی رو انجام دادید . لیلی گفت:همه چی درست انجام شده نگران نباشید .
آنها از قبل نقشه ای را طراحی و عملی کرده بودند تا مرگ خواران خیال کنند جلسه در خانه ی لانگ باتم ها بر گزار می شود . به همین جهت خیالشان نسبتا راحت بود ولی باز هم بسیار احتیاط می کردند چون هرآن ممکن بود جاسوس های ولدمورت در همان نزدیکی باشند. دهها طلسم بر روی خانه و محوطه اطراف پیاده کرده بودند تا از امنیت جلسه اطمینان یابند .کم کم بقیه ی اعضا نیز آمدند . حدود ساعت دوازده شب همه ی اعضا خود را به انجا رساندند .
دامبلدور گفت:سلام . از اینکه دوباره همتون رو سلامت می بینم خیلی خوشحالم . تو این جلسه ما باید در باره محافظت از مردم تو محله ی دیاگون و جلو گیری از حمله های پیا پی مرگ خواران به آنجا صحبت کنیم ما باید جلوی این کشتار ها رو بگیریم . حالا از همتون می خوام که نظر هاتون رو راجع به حل این مشکل بیان کنید .
ریموس لوپین استوار ایستاد و گفت:پرفسور نظر من اینه که تو بعضی از مغازه ها مخفیانه مستقر بشیم اینطوری می تونیم موقع حمله ی ناگهانی زود تر اقدام کنیم .
مینورا مک گوناکال فورا گفت: ما به یه جاسوس نیاز داریم من قبلا هم گفتم بدون جاسوس کار های ما بی تاثیر خواهد بود به جای این کار ها اگه تو این مدت یه جاسوس پیدا کرده بودیم الان همه چی درست می شد .
دامبلدور گفت:وفاداران ولدمورت از ترس مردن مرگ خوار شدند همین طوری هم ازش وحشت دارند تا برسه به این که جاسوسی هم کنند اونا به هیچ وجه حاضر به انجام چنین کاری نیستند .
سیریوس گفت:ببخشید من و جیمز یه نقشه ای داریم که اگه عمل بشه یه جورایی مثل جاسوس عمل می کنه البته به قول جیمز (جاسوس یکبار مصرف).جیمز لبخندی زد و سپس ادامه داد ما یکی از مرگخوار هارو که تو دیاگون نگهبانی میدن میشناسیم یعنی وقتی تو هاگوارتز بودیم کلی سر به سرش میذاشتیم آدم خیلی احمقیه میتونیم با یه بهانه ای اونو به یه جای خلوت بکشیم وبعد با خورندن معجون راستگویی که البته درست کردنش به عهده ی لیلیه همه چیز رو ازش بپرسیم و بعد حافظشو هم یه خرده دستکاری کنیم و بعد ولش کنیم .نظر شما چیه؟
هاگرید با چهره ای متعجب گفت:جالبه ولی باید مطمئن باشید که حتما احمق باشه .
جیمز گفت از این بابت خیالت تخت نمی دونی تو هاگوارتز چه کار ها که باهاش نمی کردیم .بی چاره.
دامبلدور گفت:نقشه ی خوبیه ولی مسولیتش به عهده ی خودتون
من با ریموس هم موافقم . هر کسی مخالفه لطفا بگه.
برای چند دقیقه همه با هم صحبت می کردند .دامبلدور گفت: انگار همه راضی هستند .سپس رو به مک گوناکال کرد و گفت:شما نظری ندارید.مک گوناکال با چهره ای عبوس و خشک گفت:من موافقم.
دامبلدور بلند شد و گفت:خوب دیگه کافیه فکر کنم بیشتر از این بمونیم بهمون شک کنند . فردا همگی سعی کنید تو اطراف و مغازه های دیاگون مخفیانه نگهبانی بدید .جیمز و سیریوس شما هم دست به کار بشید ولی مراقب باشید .از همه تشکر میکنم امیدوارم هیچکس آسیبی نبینه .خدانگهدار همگی.سپس غیب شد و رفت بقیه ی اعضا هم با یکدیگر خدا حافظی کردند و بی درنگ آنجا را ترک کردند.
(Astoria Greengrass)

قسم میخورم یه محفلی فوق العاده باشم و همیشه پیرو محفل ققنوس خواهم بود.

آستوریا عزیز!
پستت اشکالات نگارشی زیادی داشت. از علائم نگارشی خیلی کم استفاده کرده بودی. پاراگراف بندی هات هم در بعضی جاها مناسب نبود. سوژه ی خوبی داشتی ولی زیاد با واقعیت جور در نمی آمد. مرگخوارها رو میشه به این راحتی گول زد؟ با یک معجون راستی؟ یکم غیر منطقی به نظر میاد. به نسبت تازه وارد بودنت فضاسازی خوبی داشتی ولی میتونه بهتر از این باشه.
در ضمن سعی کن فعالیتت رو توی سایت بیشتر کنی. اولین رولی بود که توی سایت ازت دیدم. این کافی نیست. محفل به اعضای فعال نیاز داره.
تایید نشد.
موفق باشی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1386/11/12 22:57:04
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1386/11/12 23:08:10
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1386/11/12 23:16:03
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/1 18:47:06
هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: دوشنبه 1 بهمن 1386 07:37
نمایش جزئیات
آفلاین
هری،رون و هرمیون آخرین شب خود را در هاگوارتز سپری می کردند.هیچ کس در برج گریفندور حرف نمی زد.همه از ناراحت بودند که دیگر به هاگوارتز بر نمی گردند و هری از همه بیشتر.او احساس می کر بغضی گلویش را می فشرد به سمت بالکن رفت.با خود فکر میکرد که بعد از تحصیلاتش در هاگوارتز چه طور می تواند دوبار به مدرسه برگردد و گاهی وقت ها این فکر رهایش نمی کرد که ممکن است دو باره در کلاس هفتم تحصیل کند.آخر او بیشتر سال را با دامبلدور به دنبال جان پیچ های ولدمورت بوده و از سال هفتم چیز زیادی یاد نگرفته بود اگر این طور می شد که خیلی بد بود.در همین فکرها بود که ناگهان لکه های سیاهی را میدید که به طرف محوطه می آمدند.امکان نداشت خودشان باشد آخر چه طور ولدمورت به آنجا آمده بود.با سرعت به سمت سالن عمومی برگش بی مقدمه به رون و هرمیون گفت:
ولدمورت،بیاین..
آن سه به سمت دفتر اساتید رفتند و در را باز کردند آنجا نه تنها همه ی اساتید بلکه دامبلدور هم آنجا بود.هری گفت:
قربان... ولدمورت تو محوطه ست.دامبلدور گفت:
می دونستم.سپس رو کرد به اساتید و گفت:
حاضر بشین.مینروا،تو به محفلی ها خبر بده.هری تو هم با من بیا.
در راه دامبلدور به هری می گفت:هری حالا آخرین جان پیچ باقی مونده.وقتش کار رو یکسره کنی.دامبلدور چوب دستیش را به بالا گرفت و گفت:اکسیو گریفندور ساو
هری شمشیر گرفندور را دید که پرواز کنان به سمتش می آید.دامبلدور آن را به هری داد و گفت:
بیا این کمکت می کنه...حالا با من به محوطه بیا.
هری در آنجا مرگ خواران ،محفلی ها و استادان حضور داشتند. هری مار ولدمورت که آخرین جان پیچ هم بود دور گردنش گرفت. دامبلدور شروع به صحبت کرد:
شب بخیر تام،کاری داشتی که با لشکرت اومدی اینجا؟
ولدمورت گفت:آره اومدم عزیز دوردونتو و خودتو بکشم بعدش مرگ خوارام حساب بقیه رو میرسن.
دامبلدور گفت:نه تا وقتی که من اینجا هستم.سپس انواع طلسم ها رو به طرف هم می فرستادند باشروع جنگ آنها مرگخوار ها و محفلی ها هم با هم جنگیدند.هری تمام حواسش به نجینی بود که داشت از گردن ولدمورت پایین می اومد و او متوجه نبود. هری راهی برای خود باز کرد و دنبال نجینی گشت اما اورا پیدا نکرد.بعد از چند دققه گشتن فهمید گه نزدیک پای دامبلدوره و می خواد او را نیش بزنه.هری با سرعتبه سمت دامبلدور دویدو شمشیر را در سر مار فرو کرد.آخرین جان پیچ نیز از بین رفت.هری دید که جنگ میان دامبلدور و ولدمورت و همین طور جنگ میان محفلی ها و مرگ خوارها تمام شد ولدمورت روی زمین افتاد.دیگر توانی نداشت .دامبلدور به سمتش رفت و گفت:
خودت باعث شدی تام...آواداکداورا.
پرتو سبز از درون چوب دستی دامبلدور بیرون آمد و بر سینه اش نشست.دامبلدور با حرکت چوب دستی اش چند طناب بیرون آمد و دور مرگخوارها پیچید.سپس به طرف هری آمد و اورا در آغوش گرفت و گفت:
پسرم اگه تو نبودی الآن نه من اینجا بودم و نه ولدمورت کشته شده بود.سپس رو به اسنیپ کرد و گفت:
سیوروس با وزارت خون تماس بگیر که بیان و اینارو ببرن.سپس رو به دیگران کرد و گفت:
اسباب خشن رو فراهم کنیدوهمه چیز تمام شد.
هری با خود اندیشید که آری به راستی همه چیز تمام شد.

خب دوست عزیز ، قسمتی که مربوط به مار در پست قبلیت بود را تقریبا به خوبی درست کرده بودی.ولی چند مورد را رعایت نکرده بودی: در ابتدای پستت مشخص بود که با عجله نوشته شده اما شاید بزرگترین مشکل پستت این بود که با اینکه از شخصیتهای هری پاتری استفاده کرده بودی ولی قوانینشو رعایت نکرده بودی، مثل اینکه سال هفتم دیگه دامبلدوری نبود ،دامبلدور آواداکداوارا نمیزنه و ....البته پستت کلمات گنگ داشت مثلا در پایان پستت منظورت از (( اسباب خشن)) رو نمیشه متوجه شد.بهتره روی پستات بیشتر کار کنی و اشکالاتشون رو برطرف کنی چون توانایی خوب پست زدن رو داری.
تایید نشد.
موفق باشی.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/11/7 21:34:08
اینجا جهان آرام است

من پرسیوال دامبلدور،سوگند یاد می
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 29 دی 1386 00:29
نمایش جزئیات
آفلاین
اسم من نیکلاسه . از اینکه دارم این داستانو برای شما میگم خودمم متعجبم .ولی دیگه فرقی نمیکنه چون شاید دیگه اسمی از من نشنوین.
فکر کنم دقیقا همین دیروز بود که توی اتق پای کامپیوترم نشسته بودم نمیدونم ولی شایدم داشتم سایت جادوگران رو میدیدم ولی اینو خوب میدونم که با صدای پاقی از جا پریدم .
صدا از توی حیاط بود چون کس دیگه ای جز من توی خونه نبود به خودم جرات دادم تا برم ببینم صدا از چی بوده؟ گفتن این که میترسیدم سخته ولی اینو بگم که دعا میکردم مثل همیشه ای صدای یه گربه باشه!ولی خودمم میدونستم که اینطوری نیست.سرو صدا هرلحظه بیشتر میشد وانگار یه عده ریخته بودن توخونه؟
همین طوری که داشتم به طرف حیاط میرفتم اون اتفاقی که ارزو میکردم رخ نده بوقوع پیوست.یه نفر در سالن جلوی منو باز کردو به طرفم حمله ور شد. همین که به من رسید منو به طرف عقب هل دادو از پشت به زمین پرتم کرد . انقدر زورش زیاد بود که نتونم خودمو از زیر دستاش ازاد کنم.زبونم بند اومده بود . داشتم خودمو می باختم که متوجه پرتو نوری شدم که از بالای سرم رد شد . مثل یه اشعه بود ولی نمیشد درست تشخیص داد.
_اسم من جیمزه . الان خوب نمیتونم برات توضیح بدم و لی باید از اینجا بریم . بلند شو.سریع.
مرد اینو گفت و مثل برق از روی من بلندشد وهمین طوریکه دست من تو دستاش جا مونده بود منو به گوشه ای کشوند.اینکه یه نفر تو خونه ما اومده بودو داشت منو از چیزی که نمیدونستم چیه نجات میداد اگه تعجب برانگیز بود .جلوی صحنه ای که توی اونلحظه میدیدم هیچ بود .
یه چیزی مثل یه هالی یه سگ به طرفمون اومد و باصدای انسانی داشت مارو خطاب میکردو گفت:
_مشکلی نیست دامبلدور تو راهه .ما فعلا مقاومت میکنیم نمیزاریم کسی وارد بشه.شما همون جا بمونید؟
درست محو ناپدید شدن سگ بودم و توذهنم غلغله بود که یکی از بیرون گفت :
_لعنتی بازم سر موقع اومد.فرار کنید . الان که لرد سیاه باهامون نیست معلوم نیست بتونیم کاری از پیش ببریم.
گوشام بخاطر صحبتهایی که بیرون میشد تیز شده بود که مردی که خودشو جیمز معرفی کرده بود سقلمه ای بهم زدو گفت:دامبلدور رییس محفله. ما هم عضو محفلیم . مثل همیشه اون باعث پیروزی ماشد.................

خب پست جالبی بود.با سوژه ای جدید ، تلفیقی از جریانات سایت و دنیای هری پاتری.با اینکه یه کم از لحاظ جمله بندی مشکل داشت و کوتاه هم بود ولی خب ، کار شده بود و من خیلی خوشم اومد.پس میگم که:
تایید شد.
ورودت را به محفل و الف دال تبریک میگم.برای هماهنگی بیشتر با سران الف دال هماهنگ کن.آرم شما نیز به زودی آماده خواهد شد.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/11/7 21:25:09
شناسه ، شناسه ، شناسه.

هنگامی که به دنبال من آمدی تا تو را برای خودم انتخاب کنم ، حس خوبی نداشتم ، اما به خاطر خودت ، انتخابت
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 22 دی 1386 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
هری،رون،هرمیون،فرد و جرج و جینی شب دیگری را در خانه شماره دوازده میدان گریمولند می گذراندند.بار دیگر اعضای محفل ققنوس در آشپز خانه جلسه داشتند،تقریباً همه اعضای محفل بجز ماندانگاس فلچر و اسنیپ حضور داشتند. هری میدانست که اسنیپ هیچ وقت آنجا برای مدّت زیاد نمی ماند و احتمال می داد که فلچر هم برای جوش خوردن یک معامله دزدی دیگر رفته.
او و رون و هرمیون و جینی با هم داشتند تیله سنگی بازی می کردند و بعد از این که هری سه دور پشت سر هم رو باخته بود خانم ویزلی از پایین فریاد زد:
بچه ها بیایین پایین،وقت شامه.
آن شب شام خوراک مرغ داشتند و برای دسر ریواس.هری آخرین قطعه از ریواسش را می خواست بخورد که از تعجب می خواست شاخ در بیاورد.سر آلبوس دامبلدور در میان آتش آشپزخانه بود.خانم ویزلی از ترس جیغی کشید و به این ترتیب بقیه متوجه ی حضور دامبلدور شدند.دامبلدور گفت:
بچه ها سریع به هاگوارتز بیاین،فوکس هشدار داده که ولدمورت می خواد به هاگوارتز حمله کنه به حضورتون احتیاج دارم...هری،رون و تو هرمیون شما هم حتما بیاین.
همه سریع بساط شام رو جمع کردند و با پودر پرواز به دفتر دامبلدور قدم گذاشتند.او آنجا نبود بلکه در محوطه باز قلعه مشغول جنگ با ولدمورت بود و استاد ها و مرگ خوارها دور آنها حلقه زدند.آن دو طلسم ها و نفرین های قدرتمندی به سمت ها می فرستادند که هری آن ها رو تا به حال به عمرش ندیده بود.آن ها سریع به سمت محوطه رفتند و به استاد ها پیوستند.هری صدای ولدمورت رو شندید که به او می گفت:
سلام هری با اومدنت به اینجا باعث شدی من زود تر به آرزوم برسم،وقتی دامبلدور رو کشتم بعدش تو رو می کشم .
دامبلدور گفت:
فعلاً که من زندم و تا وقتی که من اینجام تو دستت به هری نمی رسه.آن دو به دوئل خود ادامه دادند که ناگهان دامبلدور نقش زمین شد.نجینی نیشش را درون مچ پای دامبلدور فرو کرده بود.این غیر ممکن بود دامبلدور در جلوی چشم آن ها در حال جان دادن بود.هری نزدیک او رفت. چه طور کسی نجینی را ندیده بود ؟دامبلدور با صدای خفه ایی به هری گقت:بهت افتخار می کنم...هری.در حالی که لبخندی گوشه ی لبش را گرفته بود جان داد.صدای قهقه های وحشتناک ولدمورت و مرگ خوارانش فضای مدرسه رو پر کرده بود.وجود هری از خشم لبریز شده بود. چوب دستییش رو برداشت و بدون هیچ مقدمه ای فریاد زد:
آواداکداورا.
دیگر تمام شده بود،قبل از آن که ولدمورت بخواهد طلسم هری را باطل کند پرتوی سبزی بر سینه ی سنگی اش نشست و همچون برگ خشکی روی زمین افتاد.تمام بدن هری می لرزید سکوت مرگباری در فضا حکم ران شده بود مرگ خواران می خواستند فرار کنند که محفلی ها جلوی آنها رو گرفتند و به سزای عملشون رسوندند
.فردای آنروز جشنی کنار قبر دامبلدور برگزار شد.هیچ کس باورش نمی شد که چه طور پسره هفده ساله ایی توانسته قدرتمند ترین جادوگر در تمام اعصار را شکست بدهد؟آخر چطور ممکن بود؟

پرسیوال عزیز متاسفانه پستت تایید نشد.با اینکه تعدادی از جملات را سعی کرده بودی مانند سبک رولینگ بنویسی و تقریبا خوب کار کرده بودی ولی مواردی را دقت نکرده بودی : اولین مورد کشته شدن ولدمورت بدون توجه به جان پیچها بود که خیلی ناگهانی انجام شده بود.
مورد بعد شروع داستان بدون هیچ پیش زمینه ای بود بود ، میتوانستی از سوژه ای استفاده کنی که تقریبا جای کارش برای یک پست باشد ، در حالی که به نظر من می توانستی با کمی پرداختن به سوژه خود ، آنرا به راحتی به چند پست تبدیل کنی.

همچنین شخصیت دامبلدور را تقریبا ناصحیح توضیح داده بودی و علاوه بر آن گفته بودی که اساتید و مرگخوارها بدور دامبلدور و ولدمورت حلقه زدند ، در حالی که بعدا از محفلی ها اسم برده بودی که بهتر بود بعد از ظاهر شدنشان در هاگوارتز ، کمی از آنها می گفتی و یا حتی ورود نجینی به آن حلقه و حمله اش به دامبلدور که اینها با هم متناقض بودند.منتظر تلاش دوباره ات هستم،موفق باشی.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1386/10/22 17:36:26
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/10/25 10:36:00
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/10/25 10:41:58
اینجا جهان آرام است

من پرسیوال دامبلدور،سوگند یاد می