جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 فروردین 1387 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
هری خواب بود اما به نظرش اصلا این یک خواب نبود .

ناگهان جرقه ای در ذهنش پدیدار شد.

پیرمردی با ریش های بلندی و صورتی پر از جوش های بزرگ و زشت داشت در قسمت اصلی وزارت خانه قدم میزد که ناگهان مردی در مقابلش ظاهر شد.ان دو مشغول صحبت شدند هری خواست جلوتر برود تا به حرف هایشان گوش کند.وقتی جلوتر رفت دید ان مرد انگشتری بسیار بزرگ در دست دارد . ان دو سخت مشغول صحبت بودند اما انگار صحبت نمیکردند بلکه داشتند به تندی با هم صحبت می کردند. اما بالافاصله ان مرد دستش را به سوی دیگری دراز کرد و از انگشتر نوری درخشان پدید امد . ناگهان همه چیز در چشمان هری سفید شدو او فقط کلمه ی مقامات به گوشش خورد و از خواب پرید

صبح شده بود . هری از جا بلند شد و رفت تا خوابش را برای دوستانش تعریف کند.

تاييد شد ! سعي كن جمله بنديت رو بهتر كني

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1387/1/7 13:29:53
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 فروردین 1387 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات.

_____

جرقه اي درخشان در اسمان پديدار شد ، پيرمرد با صورت كثيف و زشتش به ان نگريست ، مقامات وزارت خانه او را فرا خوانده بودند .

تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1387/1/7 13:27:33
اگه كسي يه بار زد توي گوش تو ، تو دو بار با چماغ بزن تو سرش.

يكي از ضرب المثلهاي غول ها

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 3 فروردین 1387 02:33
نمایش جزئیات
آفلاین
جرقه اي در ذهنش،موجب شد تا انديشه اش به محكمه ي آزكابان معطوف شود.
هنگاميكه سعي ميكرد خاطرات آن روز را به ياد آورد،اخم و اندوهي بر صورتش پديدار ميشد.
بر صندلي سنگي وسط دادگاه نشسته بود و سعي ميكرد به زنجير هايي كه از دسته ي صندلي آويزان بودند توحه نكند.اما زنجير ها با جرينگ جرينگ،علاقه ي خود را به پيچيدن در دور دستانش نشان ميدادند.درست در مقابلش مسئولان وزارت خانه نشسته بودند .
چهره ي زشت امبريج در كنار كارآگاهان ،حالش را بد ميكردد ؛
ناگهان صداي قدم هايي شنيده شد و پيرمرد خود را به عنوان مدافع معرفي كرد.
آلبوس دامبلدور در حاليكه دست سياهش را بالا گرفته بود، لبخند زنان نام خود را براي قاضي بيان كرد.انگشتر نقره بدون ذره اي درخشش در دستش هويدا بود .

تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1387/1/4 16:35:44
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 1 فروردین 1387 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
پیر مرد در اشپز خانه بود که صدایی از طبقه بالا شنید اول فکر کرد که گربه است ولی باز صدا امد پس به طبقه بالا رفت ودید در اتاق خواب نیمه باز است ویک ادم با ردای مشکی وصورتی بسیار زشت انگشتری درخشان را دارد به نوه اش می دهد پیر مرد جلو تر رفت که بهتر ببیند که پایش روی همون چوب پله که خراب است رفت وتا امد سرش بالا بیاوردکه ببیند چه اتفاقی افتاده ان مرد جلو امد وبا برق چشمانش پیر مرد را خشک کرد وبعد پسرک با انگشتری که داشت هر ثانیه سنش بالاتر می رفت تا بهپیر مرد 50 سالگی پدیدار شد و جرقه ای در ذهنش باعث شد به کشتن هری پاتر فکر کنداو برای این کار در وزارتخانه مشغول به کار شد ورابطه ای دوستانه با هری پاتر برقرار کرد یک روز او از هری پاتر خواست که بعد از ناهار به جنگل ممنوعه تنها بیاید وهری پاتر به سر قرار رفت وهرمیون که فهمیده بود این پیر مرد با انگشتری که دارد یکی از افراد ولدمورت است به مقامات بالا خبر داد وبه کمک هری پاتر رفتندوپیرمرد را دستگیر کردند وبه زندان ازکابان بردند . پایان


تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1387/1/4 16:36:03
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1387/1/4 16:48:09
من یک بچه ی شیطونم
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 27 اسفند 1386 20:57
نمایش جزئیات
آفلاین
وزارت خانه*صورت*زشت*پیرمرد*انگشتر*درخشان*ذهن*جرقه*پدیدار*مقامات

هری به همراه آرتور ویزلی به وزارت خانه رفت.صورت زشت یک پیرمردبا انگشتر طلایی درخشانی که بر دست داشت هری را به فکر فرو برد. ناگهان ذهن او جرقه زد:این چهره دیشب در خواب او پدیدار شده بودوهمینطور می دانست که او دارای یکی از مقامات مهم در وزارت خانه است.

ممنون..تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام فلتون در 1386/12/28 17:37:19
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/28 17:39:35
So Dark Is The Con Of Man

بس ظلمانی است مکر آدمی.
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 27 اسفند 1386 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
وزارت خانه*صورت*زشت*پیرمرد*انگشتر*درخشان*ذهن*جرقه*
پدیدار*مقامات

هری به همراه آرتور ویزلی به وزارت خانه رفت.صورت زشت یک پیرمرد
با انگشتر طلایی درخشانی که بر دست داشت هری را به فکر فرو
برد. ناگهان ذهن او جرقه زد:این چهره دیشب در خواب او پدیدار
شده بودوهمینطور می دانست که او دارای یکی از مقامات مهم در
وزارت خانه است.

رو پاراگراف بنديت بهتر كار كن..چرا اينقدر اينتر زدي؟داستانت قشنگ بود ولي همين رو با پاراگراف بندي درست بفرست تاييدت كنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام فلتون در 1386/12/27 20:29:00
ویرایش شده توسط تام فلتون در 1386/12/27 20:31:37
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/27 20:38:47
So Dark Is The Con Of Man

بس ظلمانی است مکر آدمی.
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 27 اسفند 1386 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات

هری پیرمردی را دید که به سرعت در حال فرار کردن است و چند مرگخوار به دنبال او هستند،انگشتری در دست پیرمرد بود که جلب توجه می کرد به نظر می آمد که آنها دنبال انگشتر می باشند .
یکی از مرگخواران که صورت بسیار زشتی هم داشت فریاد زد:پیرمرد وزارت خانه در تسخیر ماست تلاش بیهود نکن.هری نمی دانست در ذهن پیرمرد چه می گذرد ولی یک چیز را خوب درک می کرد که آن فرد از مقامات وزارت خانه است.

تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/27 17:12:12
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 27 اسفند 1386 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرمرد منتظر بود. او که یکی از مقامات وزارتخانه
بود به تازگی مرگخوار شده بود و کارهایی علیه وزارتخانه به دستور اربابش انجام می داد و قرار بود به خاطر زحماتش ولدمورت نزدش آید و انگشتری خارق العاده به او هدیه بدهد.اما تا کی انتظار می کشید. ناگهان در باز شد. و صورتی زشت و کریه از پشت در پدیدار شد. پیرمرد خوشحال شد انگشترش را می خواست و ذهنش به خاطر ان درگیر شده بود. ناگهان جرقه ای به سویش پرتاب شد اواکدوارا و پیرمرد به زمین افتاد ومرد. آری آن صورت زشت صورت ولدمورت بود که اکنون خنده های شیطانی می کرد...

خوب بود.تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط **هرمیون گرنجر** در 1386/12/27 15:46:06
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/27 16:16:56
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 27 اسفند 1386 00:56
نمایش جزئیات
آفلاین
جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات

سر هری دوباره شروع به درد گرفتن کرد ولدمورت به ذهن او نفوذ کرده بود هری خود را در وزارت خانه می دید،پیرمردی آن جا افتاده بود انگار تازه مرده بود صورتش به کلی از بین رفته بود در دستش انگشتری بود که نشان می داد او رئیس وزارت خانه است.در ذهن هری این سوال پیش آمده بود که چرا به مقامات به همین راحتی می توان حمله کرده؟!

تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/27 11:28:42
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 26 اسفند 1386 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
b]جرقه - درخشان - پديدار - پيرمرد - انگشتر - وزارت خانه - ذهن - صورت - زشت - مقامات[/b]



هری به سرعت میدوید...سعی داشت خودش رو از جرقه های درخشان چوب دستی پیرمردی که اون رو هدف گرفته بود دور کنه...هری انگشتر رو محکم نگه داشته بود این دستور دامبلدور بود که هری انگشتر رو به دست مقامات در وزارت خونه برسونه
ناگهان نور قرمز رنگی فضا را روشن کرد...جرقه ی چوبدستی پیرمرد به هری برخورد کرد هری به زمین افتاد سعی کرد تا دوباره بلند بشه اما نمیتونست پای هری به شدت آسیب دیده بود...پیرمرد به هری نزدیک شد صورت زشت خودش رو به هری نزدیک کرد . لبخند زشتی رو نثار هری کرد . هری در ذهن خودش دنبال یه ورد مناسب میگشت هر دو چوبدستی های خودشون رو به سمت دیگری گرفته بودند. در یک لحظه هردو تصمیم خودشون رو گرفتن...جرقه هایی از هر دو چوبدستی فضا رو روشن کرد..........صدای فریادی به گوش رسید و بعد..........هری خودش رو در اتاقی سرد تنها دید.
او روی تختی خوابیده بود پارچه ی سفیدی رو روي خودش دید سعی کرد تا پارچه را إز روی خودش کنار بزنه.......نتونست!!!!!بلند شد و خودش رودید که روی تخت به آرامی دراز کشیده........چیزی که میدید براش باور نکردنی بود!!باورش نمیشد...ولی حقیقت داشت......
او مرده بود............!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خيلي خوب بود.تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زهرا اسنیپ در 1386/12/26 18:44:06
ویرایش شده توسط زهرا اسنیپ در 1386/12/26 18:48:17
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/26 20:45:12
im back... again!