زمان:3 ساعت بعد از خروج ناشناس از كارخونه!
------------------------
اسكاور دستگاه هاي مختلف بازديد ميكرد و عرق سردي بر روي پيشونيش نشسته بود..از هر دستگاه پشت سر هم دستمال هاي رنگي اسكاور بيرون ميومد و هر لحظه باعث ميشه غرور اسكاور بيشتر بشه!
بعد از اينكه خسته و درمونده به طرف دفترش رفت تا يه استراحتي بكنه و نوشيدني(مست كننده!؟)بخوره تا بتونه بياد و به بقيه كارهاش برسه..به هر حال نياز شديد دستمال هاي صورتي رنگ به خاطر افزايش تعداد ساحره هاي مدير باعث ميشد كه اسكاور كار بيشتري بكنه چون دستمال هاي صورتي كار بيشتري ميبرد و از دستمال آبي جادوگر ها خيلي سخت تر درست ميشد..البته دستگاه هاي جديد خارجكي قرار بود وارد كارخونه بشه و اين زحمات رو هم كمتر بكنه.
در همين حال بود كه صداي در افكار اسكاور رو پاره كرد و او رو از جا پروند.
-فكر كنم بالاخره اين پسره(ناشناس)اومد تا گزارش امروزشو بده!بيا تو عزيزم.
خانمي با دوربين خارجي و يه ميكروفن وارد اتاق ميشه و به سرعت در رو ميبنده!
-هيييييييين...هووووووش!(سلام آقاي مدير).
اسكاور كه به زبان اين ملت و قبليه آشنا بوده با خوشحالي از اين خبرنگار استقبال ميكنه و شروع به دادن اطلاعات مختلف در مورد كارخونه ش و سابقه شو اينا ميكنه.
(افكار اسكاور:چقدر خوب ميشد اين پسر(ناشناس)زودتر ميرسيد تا بتونه اطلاعات جالبتري بده تا فروش هم بالاتر بره)!
صداي زنگ تلفن باز هم افكار اسكي رو پاره ميكنه و اونو به طرف تلفن قديمي و طلاييش هدايت ميكنه.
-الووو..شما!؟
-سلامت كوش؟ها؟
-هوووووش..ميدوني من كيم؟من اسكاورم
-به درك..منم رئيس سازمان كارخونه جات هستم..ميخوام يه بازرس بفرستم از اونجا گزارش تهيه كنه و تا 10 دقيقه ديگه ميرسه!
-همم..
!باشه..باشه!-بازرس ما آقاي ويزلي هستند..پرسي ويزلي!
و تلفن قطع ميشه!
(افكار اسكاور:اين پسره كجاست پس؟پول مفت بهش دادما..مگه تا خوابگاه مديران چقدر راهه؟خيلي دير كرده ديگه..تا وقتي اين بازرس مياد نرسه بدبخت ميشم)
-هيييين..هوووي..هييين!(ميايين ادامه گزارش رو تهيه كنيم؟)
و رشته افكار اسكاور براي بار چندم پاره ميشه و وي سكته اي ناقص ميزنه ولي با صداي دلگرم كننده خانم خبرنگار به سرعت به هوش مياد و زنده ميشه!
-----------------
-آيا دالاهوف به موقع ميرسه!؟
-پرسي ويزلي كيست؟فردي خطرناك؟
-دامبلدور كجاست!؟
جواب همه سوالات شما در پست هاي بعدي!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


هوممم! چه مشکوک، ببینم! تو بیکاری؟


!
!
) به سمت در ورودی انجمن خصوصی مدیران که معماریش توسط خود هری انجام شده بود میرفت و سعی میکرد به شیوه ی خیلی خیلی زیبایی شنل خز در خز اندر خزش را پنهان کند تا توسط دستگاه ضد خز بلعیده نشود.غافل از اینکه لایه های خزیت تمام این شنل را پوشانده و حتی دستگاه را نیز به سان بوق در می اورد
. نمیفهمم چه معنی داره همچین کسی انقدر پیشرفت کنه؟ باید یه جوری ترفندشو یاد بگیرم... آها فهمیدم.
من اگه اینکارا رو نکنم پس چیکار کنم ؟

اينجا رو من نساختم..پدربزرگ من اينجا رو ساخت و از همون موقع ازش استقبال شد.