جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  59 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 19 فروردین 1387 03:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعتها از لحظه اي كه دراكو مالفوي وارد كتابخانه شده بود ميگذشت.ديگر واقعا خسته شده بود.زير چشمي نگاهي به جيني ويزلي كرد ولي انگار نه انگار...

جيني با آرامش روي كتابي خم شده بود و غرق در مطالعه آن بود.دراكو به اطراف نگاه كرد.دو سه نفر از بچه هاي هافلپاف و يك گريفيندوري هنوز در كتابخانه بودند.نميدانست چند ساعت ديگر بايد براي بيان درخواستش صبر كند ولي مطمئن بود كه نميتواند جلوي اين همه دانش آموز خواسته اش را بگويد.كافي بود اين ماجرا به گوش يكي از بچه هاي اسلايترين برسد.
بالاخره كتابخانه خلوتتر شد.فقط جيني و دراكو و يكي از هافلپافي
ها در كتابخانه مانده بودند.دراكو با عصبانيت نگاهي به دانش آموز هافلپافي كرد.آرزو ميكرد او هم هر چه زودتر از كتابخانه خارج شود....باورش نميشد كه آرزويش به اين سرعت برآورده شده.دانش آموز هافلپافي كتابي را كه سرگرم مطالعه آن بود بست و با قدمهاي سنگين از كتابخانه خارج شد.حالا وقتش بود.
دراكو از جا بلند شد.براي اطمينان دوباره اطراف را بررسي كرد.كسي جز آن دو در كتابخانه نمانده بود.داركو به آرامي به ميز جيني نزديك شد.جيني حتي متوجه حضور او هم نشده بود.نفس عميقي كشيد و....
-ويزلي...ميشه خواهش كنم اون كتاب معجون سازي فوق پيشرفته رو به من بدي؟

جيني سرش را بلند كرد.با تعجب به دراكو كه براي اولين بار مؤدبانه چيزي را از او درخواست كرده بود نگاه كرد و به آرامي كتاب را به او داد.
دراكو با عجله كتاب را گرفت و سر جايش برگشت.به سرعت كتاب را ورق زد تا به صفحه مورد نظر رسيد.نامه هنوز آنجا بود.دراكو لبخندي زد و نامه پنسي را از لاي كتاب برداشت و با خوشحالي بطرف در خروجي رفت.قبل از خارج شدن كتاب را با نفرت بطرف جيني پرتاب كرد.جيني از رفتار نامتعادل دراكو متعجب شده بود ولي هيچ چيز نميتوانست خوشحالي دراكو را از بين ببرد. نه جيني و نه هيچكس ديگر نامه را نخوانده بود.



تاييد شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/1/19 13:23:27
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 17 فروردین 1387 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
مسئولین محترم با عرض پوزش چون من خوب بلد نسیتم داستان بنویسم کمی از پسر خاله ام ایمان کمک گرفتم .

----------------

یکی از روزهای اول سال جدید تحصیلی بود . معلمها تازه بعد از سه ماه تونسته بودند عقده هاشون رو رو سر بچه های بدبخت خالی کنند و حسابی به بچه ها تکالیف داده بودند .
یکی از همین روزها جینی برای انجام تکلیف تغییر شکل همراه نویل به کتابخانه رفته بود . طبق عادت سراغ کتاب های ساحره های مشهور رفته بود تا بعد از انجام تکالیفش بتونه کمی در باره ی ساحره های که اونا رو خیلی دوست داره بخونه .

در حال انجام تکیلیفش بود که یک صدای آشنایی گفت : دوباره این ویزلی ها بر گشتن به هاگوارتز و گند زدن به خون اصیل . واقعاً که شما ها مایه ی ننگ دنیای جادوگری هستید .
جینی برگشت تاببیند که کی هست ولی نیازی به این کا نبود چون مالفوی خودش جلو اومد و رو به روی جینی ایستاد .
مالفوی : بگو ببینم ویزلی تازگی ها با کدوم مشنگی رفیق شدی ؟
جینی عصبانی شد و خواست که جوابی به مالفوی بدهد که با سه شخص برتر سری تاب های هری پاتر مواجه شد که پشت سر مالفوی وایستاده بودند و داشتند به سخنان این بزرگوار گوش فرا می دادند. جینی پوزخندی زد و رون آروم مثل این عکس های تو سنت مانگو گفت :هیس
مالفوی : چیه می خندی ویزلی ! تا اسم مشنگ ها رو شنیدی خودتو باختی .

جینی : ببیم مالفوی من نمی خوام تو امروز صدمه ببینی ،بهتره که حرفایی رو که زدی پس بگیری وگرنه ...
مالفوی : وگرنه چی ، نکنه اون داداش ارشدت می خواد منو اذیتت کنه یا شاید هم اون داداش های پت و متت آهان یادم اومد شاید اون چوب بستنی می خواد جلوی منو بگیره .
جینی : من نمی دونم ولی به نفع خودته که از حرفهات پشیمون بشی .

مالفوی : چی ؟ ببینم من یکی از رفقات یا بهتر بگم شوالیه هات رو از قلم انداختم . می گم نکنه اون رفیق فشفشه ات همون نه بیل دراز باتوم پلیست * می خواد جلوی منو بگیره .
رون آروم به پشت مالفوی زد و مالفوی با ترس

تعداد غلط های تایپیت زیاد بود و داستان رو هم نیمه کاره رها کرده بوی.
دوباره سعی کن.
تأیید نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/17 22:31:25
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1387 23:33
نمایش جزئیات
آفلاین
يه روز آفتابي و خوب بود. خورشيد بر فراز اسمون مي درخشيد و بچه ها از اين فرصت استفاده كرده و به حياط رفته بودن.
در اين ميون جینی توی کتابخونه نشسته بود و سعی می کرد تكاليف درس معجون سازیشو انجام بده چون اصلا دوست نداشت به اسنیپ یه بهونه ای داده باشه تا اونو جلوی بقیه بچه ها ضایع کنه.
جینی تو خودش بود که سنگینی نگاه یه نفر رو احساس کرد. سرشو از رو کتاب بلند کرد و در نهایت تعجب دید مالفوی پشتش ايستاده و داره نگاش ميكنه.
جینی قيافش رو در هم كشيد و كنايه وار گفت: مالفوی تو اینجا چی کار می کنی؟! نکنه اومدی تا دوباره جادوهای جدیدتو رو من امتحان کنی؟ دفعه قبل كافي نبود كه جلوي پروفسور مك گوناگال آب دهنت سرازير شد؟
مالفوی اخمي كرد وگفت: جینی اومدم باهات صحبت کنم!
جینی : چه جالب!!! خب؟
مالفوی :راستش اومدم تا بهت بگم... خب نمي دونم چرا، ولي احساس ميكنم خیلی دوست دارم!
جینی خیلی تعجب کرد و با تمسخر رو به مالفوي گفت: این کلک جدیدته؟
مالفوی که به تته پته افتناده بود گفت: نه! به ریش مرلین قسم که واقعیت داره. تو با همشون فرق داري... وقتي جادو رو اجرا ميكني...
جینی پوزخندي زد و وسط حرفش پريد: هه... از پنسي سير شدي و اومدي سراغ من؟
مالفوی به حالت عصبي كمي صداشو بالا برد: جینی خواهش می کنم با من دوست شو... ما می تونیم دوستای خوبی باشیم! من...
جینی با عجله برگشت و با ترس پشتش سرشو نگاه کرد تا مطمئن شه كسي صداي مالفوي رو نميشنوه. بعد با عصانيت اما آروم گفت: برو گمشو مالفوی، من حتی با معجون عشق هم عاشقت نمی شم!
مالفوی صورتشو جمع كرد و به حالت زشتي گفت: حتما معجون عشق پاترو خوردي، پسري كه به زودي ميميره!
جيني ديگه نتونست تحمل كنه. با يه حركت سريع چوبدستيشو در آورد و فرياد زد: "ايمپريمنتا"
مالفوي به قفسه ي كتاب پشت سرش كوبيده شد و قفسه روي كلاس اولي هاي پشت اون افتاد. مادام پينس فورا از گوشه اي به سمت اونها اومد و در حالي كه رداي جيني رو گرفته بود، فرياد زد: دوشيزه ويزلي، همراه من مياي تا ياد بگيري اينجا جا دوئل نيست. تو هم همينطور مالفوي!
جيني پوزخندي زد و از كنار مالفوي كه رو زمين ولو شده بود رد شد.

تأیید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/17 9:53:07


من همزاد دنيسم!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1387 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
من عکس جدید را نمی توانم ببینم*

عکس جدید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/16 17:36:39
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/16 17:40:52
کدام یک از این گروه ها بهترین گروه است؟!

الف) اسلایترین
ب) اسلایترین
ج) اسلایترین
د)اسلایترین

Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1387 11:20
نمایش جزئیات
آفلاین
روز-داخلی-کتابخانه
جینی توی کتاب خانه نشسته و غرق در کتابی با عنوان «روی دست جادوی سیاه زدن» شده بود.آمبریج به تازگی خواندن هر گونه کتابی درمورد جادوی سیاه به جز کتاب اسلینکرد را ممنوع اعلام کرده بود.اما هنوز کتاب های مرتبط با این موضوع را به قسمت ممنوعه نبرده بودند و جینی بی خیال روی صندلی لم داده بود و آنچنان محو مطالب کتاب شده بود که نویل را که کمی دور تر سعی داشت کتابی را از قفسه های بالایی بیرون بکشد و صدای قدم های مالفوی را هم نمی شنید که آهسته به او نزدیک می شد.

جینی همانطور که می خواند و یادداشت بر می داشت با خودش فکر کرد که بهتر است این کتاب را قاچاقی از کتابخانه بیرون ببرد و به هری نشان دهد;شاید به درد آموزش در الف دال بخورد.در همین لحظات مالفوی به پشت سرش رسید و سرک کشید تا عنوان کتاب را ببیند.همین که چشمش به عنوان«روی دست جادوی سیاه زدن» افتاد،فهمید که مچ یکی دیگر از مخالفین آمبرج را گرفته است.سرفه ی ساختگی ای کرد و منتظر ماند تا جینی از هپروت بیرون بیاید و سرش را برگرداند.

جینی به سرعت به پشت سرش نگاه کرد و با دیدن مالفوی رنگ از رخش پرید.مالفوی دستش را روی علامت i کوچک روی سینه اش(علامت جوخه بازجویی )زد و با همان پوزخند همیشگی گفت:
داری کتاب ممنوع میخونی،ویزلی.مجازات در انتظارته.
جینی با ناراحتی آه کشید و پشت سر مالفوی به سمت دفتر آمبریج به راه افتاد.

دوست عزیز
شما باید خودتون بر اساس عکس یک نمایشنامه بنویسید نه اینکه نمایشنامه ی بقیه رو اینجا کپی کنید!
ضمناً شما اجازه ی ویرایش پستتون و پاک کردن ویرایشی که ناظر براتون زیر پست نوشته رو ندارید.
اون ویرایش برای این نوشته می شه که ایرادات پستتون رو یادآوری و شما رو راهنمایی کنه.
ضمناً بهتره بعد از ویرایش ناظر پست رو پاک نکنید چون برای خوندن اون پست و نوشتن ویرایش وقت گذاشته شده.

تأیید نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/16 14:16:02
کدام یک از این گروه ها بهترین گروه است؟!

الف) اسلایترین
ب) اسلایترین
ج) اسلایترین
د)اسلایترین

Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1387 04:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هری باورش نمیشد که او با این که توی تیم کوییدیچ نبوده باز هم برنده شدند.اما مهم تر از همه این که توانسته با جینی دوست بشود بدون این که رون چیزی بگوید.او و جینی داشتند به سمت دریاچه میرفتند که خیلی لحظه ی رمانتیکی بود.وقتی نشستند هری و جینی در چشم هم نگاه کردند.جینی گفت:((میدونی هری من هیچ وقت فکر نمیکردم که بتونم با تو دوست بشم.یادمه اولین بار فرد و جورج و فکر کنم فرد بود که گفت تو هری پاتر هستی.من هر کاری کردم مامان نزاشت بیام پیشت.بعد من همه ی احساساتم رو توی اون دفترچه خاطرات مینوشتم این که فکر نمیکردم روزی حتی تو به من احمیتی بدی.میدونی وقتی که تو رو میدیدم اصلا اصلا گیج میشدم.تو منو نجات دادی همیشه وقتی این فکر رو میکنم خیلی تعجب میکنم میدونی تو واقعا انسان دوست، شجاع و کلا خارقالعاده ای.من عاشق تو بودم و هستم.))هری که از این جمله ی آخر جینی خشنود شده بود گونه هایش قرمز شد و گفت:((خوب حالا واقعا میفهمم این عشق دو طرفه هستش.من میخوام یه واقعیت رو بهت بگم وقتی من تو رو با دین میدیدم احساس میکردم دارم میمیرم همیشه تو تو خوابم میومدی(با این حرف گونه های هری سرخ تر شد)من وقتی شنیدم از دین جدا شدی خیلی خوشحال شدم اما میترسیدم اگه با تو دوست بشم رون دیگه با من قهر کنه.من یک بار تلخی جدایی از رون رو چشیدم و نمیخواستم دوباره این طور بشه.ولی حالا که میبینم تو پیشمی کنار این دریاچه بدون این که رون از دست من ناراحت بشه همه یک جا واقعا به نظر من بعید میومد.))او به صورت جینی نگاه کرد و بعد بدون مزاحمت کسی که آنجا باشد صورتشان را به هم نزدیک کردن و هم دیگر را بوسیدند.

ببخشید زیادی رمانتیک شد ولی چیز دیگه ای به ذهنم نرسید.

باید داستانتون رو بر اساس عکسی که توی چند پست قبل گذاشته شده بنویسید.
از نظر پاراگراف بندی و املا و نکات نگارشی هم اشکال زیاد داشتید. سعی کنید توی پست بعد این ایرادات رو رفع کنید.
تأیید نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط AliReza Hamidreza در 1387/1/16 4:47:34
ویرایش شده توسط AliReza Hamidreza در 1387/1/16 4:58:24
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/16 13:07:40
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 فروردین 1387 01:44
نمایش جزئیات
آفلاین
كتابخانه مثل هميشه ساكت بود.فردا آخرين امتحانات جادوگري بود و به همين دليل عده ي زيادي به كتابخانه اومده بودن تا بتوانند براي آخرين امتحانشون آماده بشند.من قصد حضور در كتابخونه رو نداشتم و ميخواستم با هري به كنار درياچه هاگوارتز برم و قدم بزنم.مركب ماهي هاي زيبا!امواج آروم درياچه و محيط آرومش!من خيلي اون ناحيه رو دوست دارم و هميشه ازش لذت ميبرم اما امروز به درخواست هرميون و بحثي كه سر درس خوندن باهام كرد،مجبورم كرد كه بيام و تو كتابخونه مشغول درس بشم.شايد حق با هرميون باشه..براي قدم زدن با هري هميشه وقت هست ولي امتحان فقط يه روزه!بنابراين با ناراحتي به طرف كتاب ها رفتم تا يكيش رو انتخاب كنم و برش دارم.

قفسه كوييديچ،تاريخچه هاگوارتز،جن هاي خانگي!همه كتاب ها رو برداشتم و به طرف يه ميز خالي كه فقط چند دختر ريونكلايي روبش نشسته بودند رفتم.يك ذره فكر كردم و بعد كتاب را باز كردم تا بخوانمش

كلماتش برايم نا مفهوم بود..اصلا هيچ چيز نميفهميدم..من فقط به هري فكر ميكردم و حرف هايي كه امروز ميتوانستم با او بزنم ولي حيف..حيف كه من حتي با هري دوست هم نيستم.من خيلي آدم ترسوئي هستم كه حتي نميتوانم بهش درخواست بدهم.از طرف ديگه هم خيلي دختر ضعيفيم كه يك لحظه نميتوانم فكرش را نكنم ولي مجبورم پشت سر پسر هاي ديگر قائم بشوم كه يه نيم نگاهي بهش بكنم..خودم هم ديگه خسته شدم..بايد يه روز اين كار را ميكردم.بايد حتما پيش هري ميرفتم.

كلمات در مغزش ذوب شدند..هر چقدر زمان بيشتر ميگذشت كلمات برايش مفهوم تر ميشد ولي هدف اصلي از اون رو نفهميد..مغزش به شدت گرم شده بود و هر لحظه احساس ميكرد از درون منفجر شود.
كم كم چشمان خستم روي هم رفت و بر روي ميز خوابيدم!

خواب جيني!

بيرون از كتابخانه راهروي طولاني بود كه به نظر آشنا ميومد..تابلوهاي بزرگي در اونجا قرار داشت كه حتي اونا هم حركت نميكردند.با خستگي به طرف اونها رفت و بهشون چنگ كشيد.به زمين افتاد و درمانده همانجا نشست.چجوري ميشه از اونجا رفت بيرون؟


صدايي در مغزش ميپيچيد.صداي مبهمي بود كه معنيش رو نمي فهميد يا اينقدر بدكيفيت بود كه قادر به فهميدنش نبود.بلند شد به حركت در اومد.بايد از آنجا خارج ميشد..بايد خيلي چيز ها رو ميفهميد..

تالاري بزرگ و مجلل كه با نورهاي رنگارنگ و زيبا كه از دهان جيرجيرك هاي آوازه خوان بيرون مي آمد تزئين شده بود، پرده هاي بلند كه همچون آبشاري از سقف به زمين فرو مي ريخت و حتي درونشان ماهي هاي قرمز و زنده ديده مي شد، سقفي طلايي با آرايش ها ، كنده كاري ها و نقش و نگارهاي خاص شرقي و ويلاهايي كه در سن مشغول دلربايي بودند تالار را زيباتر و باشكوه تر كرده بود.قشنگي اتاق محو كننده بود و اونو به خودش جذب كرده بود.انگار توانايي حركت رو ازش گرفته بود و ديگه نميتونست هيچ كاري بكنه.حتي نفس كشيدن هم براش راحت تر شده بود..با آسودگي بر روي كف تالار دراز كشيده بود و همه چيز رو فراموش كرده بودو سعي ميكرد انرژي كسب بكنه..بهترين راه حل همينه.

-------------------
ناگهان از خواب پريدم..آنجا كجا بود؟قدرت خواب؟حركت روح؟اينها واقعيت داشت؟آيا جان كسي در خطر بود؟

سرم را كه بلند كردم احساس كردم سايه كسي بر روي ميز افتاده است.با عجله برگشتم و دراكو مالفوي را ديدم كه بالا سر من ايستاده و بهم خيره شده..آيا مالفوي با من كار داشت؟شايد خواب مربوط به دراكو هم ميشد؟من از كودكي دراكو رو دوست داشتم ولي به خاطر روابط فاميلي اجازه دوستي با او را هيچوقت پيدا نكردم.

بلند شدم و جلويش ايستادم..دراكو از هميشه سرخ تر شده بود.او خجالت ميكشيد چيزي رو به من بگويد.

-جيني ميايي با من يه قهوه بخوري؟

و من مثل هميشه مبهوت پسر مقابلم شدم و هري را به كلي فراموش كردم.

==========
من ايگور هستم و چون خودم مسوول بازي با كلمات بودم ديگه اونجا خودمو تاييد نكردم و اومدم اينجا پستمو زدم.
ممنون!

فکر کنم موقع نوشتن خواب آلود بودی! چند بار تغییر لحن از کتابی به عامیانه داشتی. به هر حال با توجه به سابقه ای که توی ایفای نقش داری قابل چشم پوشیه. بعداً بیشتر دقت کن.
تأیید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبِلدور در 1387/1/15 1:54:30
ویرایش شده توسط آلبوس دامبِلدور در 1387/1/15 2:08:22
ویرایش شده توسط آلبوس دامبِلدور در 1387/1/15 2:11:51
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/15 2:24:43
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 فروردین 1387 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
روز-داخلی-کتابخانه
جینی توی کتاب خانه نشسته و غرق در کتابی با عنوان «روی دست جادوی سیاه زدن» شده بود.آمبریج به تازگی خواندن هر گونه کتابی درمورد جادوی سیاه به جز کتاب اسلینکرد را ممنوع اعلام کرده بود.اما هنوز کتاب های مرتبط با این موضوع را به قسمت ممنوعه نبرده بودند و جینی بی خیال روی صندلی لم داده بود و آنچنان محو مطالب کتاب شده بود که نویل را که کمی دور تر سعی داشت کتابی را از قفسه های بالایی بیرون بکشد و صدای قدم های مالفوی را هم نمی شنید که آهسته به او نزدیک می شد.

جینی همانطور که می خواند و یادداشت بر می داشت با خودش فکر کرد که بهتر است این کتاب را قاچاقی از کتابخانه بیرون ببرد و به هری نشان دهد;شاید به درد آموزش در الف دال بخورد.در همین لحظات مالفوی به پشت سرش رسید و سرک کشید تا عنوان کتاب را ببیند.همین که چشمش به عنوان«روی دست جادوی سیاه زدن» افتاد،فهمید که مچ یکی دیگر از مخالفین آمبرج را گرفته است.سرفه ی ساختگی ای کرد و منتظر ماند تا جینی از هپروت بیرون بیاید و سرش را برگرداند.

جینی به سرعت به پشت سرش نگاه کرد و با دیدن مالفوی رنگ از رخش پرید.مالفوی دستش را روی علامت i کوچک روی سینه اش(علامت جوخه بازجویی )زد و با همان پوزخند همیشگی گفت:
داری کتاب ممنوع میخونی،ویزلی.مجازات در انتظارته.
جینی با ناراحتی آه کشید و پشت سر مالفوی به سمت دفتر آمبریج به راه افتاد.

تأیید شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گریندلوالد بزرگ در 1387/1/14 18:04:19
ویرایش شده توسط گریندلوالد بزرگ در 1387/1/14 18:08:16
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/14 19:00:24
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 فروردین 1387 03:48
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام

لینک عکس جدید برای شرکت در کارگاه نمایشنامه نویسی

در تصویر دراکو مالفوی و جینی ویزلی رو می بینید که در کتابخونه ی هاگوارتز حضور دارند. پرورش ادامه داستان با توجه به عکس به عهده ی شماست.

موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 فروردین 1387 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
باز هم مثل هميشه بايد با جيمز روبه رو ميشدم.خيلي دوست داشتم كه يه روز بتونم در يه كلاسي حضور داشته باشم كه جيمز و دوستاش در اون حضور نداشته باشند.هميشه تو همه كلاس هاي من بودن و من رو اذيت ميكردن و البته جواب ميگرفتن..بار ها و بارها طلسمشون كردم ولي نميدونم چرا هميشه با من بد بودن و اصلا دليل تنفر ما از هم چيه؟

به در كلاس معجون سازي نزديك شدم.صداي خنده هايي از پشت به گوشم ميرسيد.احساس ميكردم كه اونها آماده حمله به من هستند.پس برگشتم و با چوب دستي كشيده در مقابلشون ايستادم.جيمز و سيريوس به همون تنفر انگيزي كه قبلا بودن،بودند.

-هه..اينو نگاه كن سيريوس..شجاع شده!
-تو نميتوني اين دختر را از دست من در بياري!اين دختر براي منه!

دوئل آغاز شده بود و هر كدام وردي به طرف يكديگر مي فرستادند.از مهمترين ورد ها اوداكدوارا و كرشيو بود كه بار ها استفاده ميشد.در اين بين هر دو دوئل كننده مجبور به ساخت سپر مدافع خود شدند.

هر دو خسته شده بودند و سرعت تعقيب و گريز كمتر شده بود.در اين بين ورد هاي زيادي به طرف يكديگر پرتاب ميكردند.نورهاي سبز و قرمز و رنگ هاي ديگر فضاي ناكترن را روشن كرده بود ولي هنوز هيچكدام نتوانسته بودند،فرد ديگري را شكست دهند.

در همين احوالات بود كه جيمز به عقب پرتاب شد و ناگهان...ناگهان غيب شد.او گرفتار تله اي كه من درست كرده بودم ،شد!او در آنجا گير كرده و به سختي تنفس ميكرد.

پرفسور دامبلدور اين صحنه رو ديد و به سرعت پيش ما آمد.با مهرباني مسخرش به من خيره شد و با حركت چوب دستي جيمز رو نجات داد.

-سوروس..تو با من ميايي!
-

و به اين ترتيب بود كه من اولين نفري بودم كه در كلاس هاي خصوصي دامبلدور شركت كردم.

ایرادات پست:
نوشته هات چندین بار از لحن عامیانه به لحن کتابی تغییر کرده بود.
از نظر محتوا فکر نمی کنی استفاده ی چند تا دانش آموز توی مدرسه از ورد هایی مثل آواداکداورا، کروشیو و ساختن سپر محافظ بیش از حد عجیب باشه؟!
تغییر مکان پست از کلاس معجون سازی به ناکترن هم یکی دیگه از مواردی بود که نشون می داد برای نوشتن این پست دقت کافی نداشتی.
تأیید نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/14 3:25:40