تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
209 کاربر(ها) آنلاین هستند (156 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
204
مهمانان
|
5
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
مهلت ثبتنام به پایان رسیده است و نامزدها میتوانند در بازهٔ قانونی برنامههای خود را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارند.
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱
۲
هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی
۳
دابی
ستاد انتخاباتی
۴
تلما هلمز
ستاد انتخاباتی
۵
سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی
۶
پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی
۷
نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
مکانهای مجاز تبلیغات
مکانهای مجاز طرفداری
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

مسئولین محترم با عرض پوزش چون من خوب بلد نسیتم داستان بنویسم کمی از پسر خاله ام ایمان کمک گرفتم .
----------------
یکی از روزهای اول سال جدید تحصیلی بود . معلمها تازه بعد از سه ماه تونسته بودند عقده هاشون رو رو سر بچه های بدبخت خالی کنند و حسابی به بچه ها تکالیف داده بودند .
یکی از همین روزها جینی برای انجام تکلیف تغییر شکل همراه نویل به کتابخانه رفته بود . طبق عادت سراغ کتاب های ساحره های مشهور رفته بود تا بعد از انجام تکالیفش بتونه کمی در باره ی ساحره های که اونا رو خیلی دوست داره بخونه .
در حال انجام تکیلیفش بود که یک صدای آشنایی گفت : دوباره این ویزلی ها بر گشتن به هاگوارتز و گند زدن به خون اصیل . واقعاً که شما ها مایه ی ننگ دنیای جادوگری هستید .
جینی برگشت تاببیند که کی هست ولی نیازی به این کا نبود چون مالفوی خودش جلو اومد و رو به روی جینی ایستاد .
مالفوی : بگو ببینم ویزلی تازگی ها با کدوم مشنگی رفیق شدی ؟
جینی عصبانی شد و خواست که جوابی به مالفوی بدهد که با سه شخص برتر سری تاب های هری پاتر مواجه شد که پشت سر مالفوی وایستاده بودند و داشتند به سخنان این بزرگوار گوش فرا می دادند. جینی پوزخندی زد و رون آروم مثل این عکس های تو سنت مانگو گفت :هیس
مالفوی : چیه می خندی ویزلی ! تا اسم مشنگ ها رو شنیدی خودتو باختی .
جینی : ببیم مالفوی من نمی خوام تو امروز صدمه ببینی ،بهتره که حرفایی رو که زدی پس بگیری وگرنه ...
مالفوی : وگرنه چی ، نکنه اون داداش ارشدت می خواد منو اذیتت کنه یا شاید هم اون داداش های پت و متت آهان یادم اومد شاید اون چوب بستنی می خواد جلوی منو بگیره .
جینی : من نمی دونم ولی به نفع خودته که از حرفهات پشیمون بشی .
مالفوی : چی ؟ ببینم من یکی از رفقات یا بهتر بگم شوالیه هات رو از قلم انداختم . می گم نکنه اون رفیق فشفشه ات همون نه بیل دراز باتوم پلیست * می خواد جلوی منو بگیره .
رون آروم به پشت مالفوی زد و مالفوی با ترس
تعداد غلط های تایپیت زیاد بود و داستان رو هم نیمه کاره رها کرده بوی.
دوباره سعی کن.
تأیید نشد
----------------
یکی از روزهای اول سال جدید تحصیلی بود . معلمها تازه بعد از سه ماه تونسته بودند عقده هاشون رو رو سر بچه های بدبخت خالی کنند و حسابی به بچه ها تکالیف داده بودند .
یکی از همین روزها جینی برای انجام تکلیف تغییر شکل همراه نویل به کتابخانه رفته بود . طبق عادت سراغ کتاب های ساحره های مشهور رفته بود تا بعد از انجام تکالیفش بتونه کمی در باره ی ساحره های که اونا رو خیلی دوست داره بخونه .
در حال انجام تکیلیفش بود که یک صدای آشنایی گفت : دوباره این ویزلی ها بر گشتن به هاگوارتز و گند زدن به خون اصیل . واقعاً که شما ها مایه ی ننگ دنیای جادوگری هستید .
جینی برگشت تاببیند که کی هست ولی نیازی به این کا نبود چون مالفوی خودش جلو اومد و رو به روی جینی ایستاد .
مالفوی : بگو ببینم ویزلی تازگی ها با کدوم مشنگی رفیق شدی ؟
جینی عصبانی شد و خواست که جوابی به مالفوی بدهد که با سه شخص برتر سری تاب های هری پاتر مواجه شد که پشت سر مالفوی وایستاده بودند و داشتند به سخنان این بزرگوار گوش فرا می دادند. جینی پوزخندی زد و رون آروم مثل این عکس های تو سنت مانگو گفت :هیس
مالفوی : چیه می خندی ویزلی ! تا اسم مشنگ ها رو شنیدی خودتو باختی .
جینی : ببیم مالفوی من نمی خوام تو امروز صدمه ببینی ،بهتره که حرفایی رو که زدی پس بگیری وگرنه ...
مالفوی : وگرنه چی ، نکنه اون داداش ارشدت می خواد منو اذیتت کنه یا شاید هم اون داداش های پت و متت آهان یادم اومد شاید اون چوب بستنی می خواد جلوی منو بگیره .
جینی : من نمی دونم ولی به نفع خودته که از حرفهات پشیمون بشی .
مالفوی : چی ؟ ببینم من یکی از رفقات یا بهتر بگم شوالیه هات رو از قلم انداختم . می گم نکنه اون رفیق فشفشه ات همون نه بیل دراز باتوم پلیست * می خواد جلوی منو بگیره .
رون آروم به پشت مالفوی زد و مالفوی با ترس
تعداد غلط های تایپیت زیاد بود و داستان رو هم نیمه کاره رها کرده بوی.
دوباره سعی کن.
تأیید نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/17 22:31:25
جزئیات کاربر

يه روز آفتابي و خوب بود. خورشيد بر فراز اسمون مي درخشيد و بچه ها از اين فرصت استفاده كرده و به حياط رفته بودن.
در اين ميون جینی توی کتابخونه نشسته بود و سعی می کرد تكاليف درس معجون سازیشو انجام بده چون اصلا دوست نداشت به اسنیپ یه بهونه ای داده باشه تا اونو جلوی بقیه بچه ها ضایع کنه.
جینی تو خودش بود که سنگینی نگاه یه نفر رو احساس کرد. سرشو از رو کتاب بلند کرد و در نهایت تعجب دید مالفوی پشتش ايستاده و داره نگاش ميكنه.
جینی قيافش رو در هم كشيد و كنايه وار گفت: مالفوی تو اینجا چی کار می کنی؟! نکنه اومدی تا دوباره جادوهای جدیدتو رو من امتحان کنی؟ دفعه قبل كافي نبود كه جلوي پروفسور مك گوناگال آب دهنت سرازير شد؟
مالفوی اخمي كرد وگفت: جینی اومدم باهات صحبت کنم!
جینی : چه جالب!!! خب؟
مالفوی :راستش اومدم تا بهت بگم... خب نمي دونم چرا، ولي احساس ميكنم خیلی دوست دارم!
جینی خیلی تعجب کرد و با تمسخر رو به مالفوي گفت: این کلک جدیدته؟
مالفوی که به تته پته افتناده بود گفت: نه! به ریش مرلین قسم که واقعیت داره. تو با همشون فرق داري... وقتي جادو رو اجرا ميكني...
جینی پوزخندي زد و وسط حرفش پريد: هه... از پنسي سير شدي و اومدي سراغ من؟
مالفوی به حالت عصبي كمي صداشو بالا برد: جینی خواهش می کنم با من دوست شو... ما می تونیم دوستای خوبی باشیم! من...
جینی با عجله برگشت و با ترس پشتش سرشو نگاه کرد تا مطمئن شه كسي صداي مالفوي رو نميشنوه. بعد با عصانيت اما آروم گفت: برو گمشو مالفوی، من حتی با معجون عشق هم عاشقت نمی شم!
مالفوی صورتشو جمع كرد و به حالت زشتي گفت: حتما معجون عشق پاترو خوردي، پسري كه به زودي ميميره!
جيني ديگه نتونست تحمل كنه. با يه حركت سريع چوبدستيشو در آورد و فرياد زد: "ايمپريمنتا"
مالفوي به قفسه ي كتاب پشت سرش كوبيده شد و قفسه روي كلاس اولي هاي پشت اون افتاد. مادام پينس فورا از گوشه اي به سمت اونها اومد و در حالي كه رداي جيني رو گرفته بود، فرياد زد: دوشيزه ويزلي، همراه من مياي تا ياد بگيري اينجا جا دوئل نيست. تو هم همينطور مالفوي!
جيني پوزخندي زد و از كنار مالفوي كه رو زمين ولو شده بود رد شد.
تأیید شد!
در اين ميون جینی توی کتابخونه نشسته بود و سعی می کرد تكاليف درس معجون سازیشو انجام بده چون اصلا دوست نداشت به اسنیپ یه بهونه ای داده باشه تا اونو جلوی بقیه بچه ها ضایع کنه.
جینی تو خودش بود که سنگینی نگاه یه نفر رو احساس کرد. سرشو از رو کتاب بلند کرد و در نهایت تعجب دید مالفوی پشتش ايستاده و داره نگاش ميكنه.
جینی قيافش رو در هم كشيد و كنايه وار گفت: مالفوی تو اینجا چی کار می کنی؟! نکنه اومدی تا دوباره جادوهای جدیدتو رو من امتحان کنی؟ دفعه قبل كافي نبود كه جلوي پروفسور مك گوناگال آب دهنت سرازير شد؟
مالفوی اخمي كرد وگفت: جینی اومدم باهات صحبت کنم!
جینی : چه جالب!!! خب؟
مالفوی :راستش اومدم تا بهت بگم... خب نمي دونم چرا، ولي احساس ميكنم خیلی دوست دارم!
جینی خیلی تعجب کرد و با تمسخر رو به مالفوي گفت: این کلک جدیدته؟
مالفوی که به تته پته افتناده بود گفت: نه! به ریش مرلین قسم که واقعیت داره. تو با همشون فرق داري... وقتي جادو رو اجرا ميكني...
جینی پوزخندي زد و وسط حرفش پريد: هه... از پنسي سير شدي و اومدي سراغ من؟
مالفوی به حالت عصبي كمي صداشو بالا برد: جینی خواهش می کنم با من دوست شو... ما می تونیم دوستای خوبی باشیم! من...
جینی با عجله برگشت و با ترس پشتش سرشو نگاه کرد تا مطمئن شه كسي صداي مالفوي رو نميشنوه. بعد با عصانيت اما آروم گفت: برو گمشو مالفوی، من حتی با معجون عشق هم عاشقت نمی شم!
مالفوی صورتشو جمع كرد و به حالت زشتي گفت: حتما معجون عشق پاترو خوردي، پسري كه به زودي ميميره!
جيني ديگه نتونست تحمل كنه. با يه حركت سريع چوبدستيشو در آورد و فرياد زد: "ايمپريمنتا"
مالفوي به قفسه ي كتاب پشت سرش كوبيده شد و قفسه روي كلاس اولي هاي پشت اون افتاد. مادام پينس فورا از گوشه اي به سمت اونها اومد و در حالي كه رداي جيني رو گرفته بود، فرياد زد: دوشيزه ويزلي، همراه من مياي تا ياد بگيري اينجا جا دوئل نيست. تو هم همينطور مالفوي!
جيني پوزخندي زد و از كنار مالفوي كه رو زمين ولو شده بود رد شد.
تأیید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/17 9:53:07

من همزاد دنيسم!
جزئیات کاربر

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/16 17:36:39
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/16 17:40:52
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/16 17:40:52
کدام یک از این گروه ها بهترین گروه است؟!
الف) اسلایترین
ب) اسلایترین
ج) اسلایترین
د)اسلایترین
الف) اسلایترین
ب) اسلایترین
ج) اسلایترین
د)اسلایترین
جزئیات کاربر

روز-داخلی-کتابخانه
جینی توی کتاب خانه نشسته و غرق در کتابی با عنوان «روی دست جادوی سیاه زدن» شده بود.آمبریج به تازگی خواندن هر گونه کتابی درمورد جادوی سیاه به جز کتاب اسلینکرد را ممنوع اعلام کرده بود.اما هنوز کتاب های مرتبط با این موضوع را به قسمت ممنوعه نبرده بودند و جینی بی خیال روی صندلی لم داده بود و آنچنان محو مطالب کتاب شده بود که نویل را که کمی دور تر سعی داشت کتابی را از قفسه های بالایی بیرون بکشد و صدای قدم های مالفوی را هم نمی شنید که آهسته به او نزدیک می شد.
جینی همانطور که می خواند و یادداشت بر می داشت با خودش فکر کرد که بهتر است این کتاب را قاچاقی از کتابخانه بیرون ببرد و به هری نشان دهد;شاید به درد آموزش در الف دال بخورد.در همین لحظات مالفوی به پشت سرش رسید و سرک کشید تا عنوان کتاب را ببیند.همین که چشمش به عنوان«روی دست جادوی سیاه زدن» افتاد،فهمید که مچ یکی دیگر از مخالفین آمبرج را گرفته است.سرفه ی ساختگی ای کرد و منتظر ماند تا جینی از هپروت بیرون بیاید و سرش را برگرداند.
جینی به سرعت به پشت سرش نگاه کرد و با دیدن مالفوی رنگ از رخش پرید.مالفوی دستش را روی علامت i کوچک روی سینه اش(علامت جوخه بازجویی )زد و با همان پوزخند همیشگی گفت:
داری کتاب ممنوع میخونی،ویزلی.مجازات در انتظارته.
جینی با ناراحتی آه کشید و پشت سر مالفوی به سمت دفتر آمبریج به راه افتاد.
دوست عزیز
شما باید خودتون بر اساس عکس یک نمایشنامه بنویسید نه اینکه نمایشنامه ی بقیه رو اینجا کپی کنید!
ضمناً شما اجازه ی ویرایش پستتون و پاک کردن ویرایشی که ناظر براتون زیر پست نوشته رو ندارید.
اون ویرایش برای این نوشته می شه که ایرادات پستتون رو یادآوری و شما رو راهنمایی کنه.
ضمناً بهتره بعد از ویرایش ناظر پست رو پاک نکنید چون برای خوندن اون پست و نوشتن ویرایش وقت گذاشته شده.
تأیید نشد
جینی توی کتاب خانه نشسته و غرق در کتابی با عنوان «روی دست جادوی سیاه زدن» شده بود.آمبریج به تازگی خواندن هر گونه کتابی درمورد جادوی سیاه به جز کتاب اسلینکرد را ممنوع اعلام کرده بود.اما هنوز کتاب های مرتبط با این موضوع را به قسمت ممنوعه نبرده بودند و جینی بی خیال روی صندلی لم داده بود و آنچنان محو مطالب کتاب شده بود که نویل را که کمی دور تر سعی داشت کتابی را از قفسه های بالایی بیرون بکشد و صدای قدم های مالفوی را هم نمی شنید که آهسته به او نزدیک می شد.
جینی همانطور که می خواند و یادداشت بر می داشت با خودش فکر کرد که بهتر است این کتاب را قاچاقی از کتابخانه بیرون ببرد و به هری نشان دهد;شاید به درد آموزش در الف دال بخورد.در همین لحظات مالفوی به پشت سرش رسید و سرک کشید تا عنوان کتاب را ببیند.همین که چشمش به عنوان«روی دست جادوی سیاه زدن» افتاد،فهمید که مچ یکی دیگر از مخالفین آمبرج را گرفته است.سرفه ی ساختگی ای کرد و منتظر ماند تا جینی از هپروت بیرون بیاید و سرش را برگرداند.
جینی به سرعت به پشت سرش نگاه کرد و با دیدن مالفوی رنگ از رخش پرید.مالفوی دستش را روی علامت i کوچک روی سینه اش(علامت جوخه بازجویی )زد و با همان پوزخند همیشگی گفت:
داری کتاب ممنوع میخونی،ویزلی.مجازات در انتظارته.
جینی با ناراحتی آه کشید و پشت سر مالفوی به سمت دفتر آمبریج به راه افتاد.
دوست عزیز
شما باید خودتون بر اساس عکس یک نمایشنامه بنویسید نه اینکه نمایشنامه ی بقیه رو اینجا کپی کنید!
ضمناً شما اجازه ی ویرایش پستتون و پاک کردن ویرایشی که ناظر براتون زیر پست نوشته رو ندارید.
اون ویرایش برای این نوشته می شه که ایرادات پستتون رو یادآوری و شما رو راهنمایی کنه.
ضمناً بهتره بعد از ویرایش ناظر پست رو پاک نکنید چون برای خوندن اون پست و نوشتن ویرایش وقت گذاشته شده.
تأیید نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/16 14:16:02
کدام یک از این گروه ها بهترین گروه است؟!
الف) اسلایترین
ب) اسلایترین
ج) اسلایترین
د)اسلایترین
الف) اسلایترین
ب) اسلایترین
ج) اسلایترین
د)اسلایترین
جزئیات کاربر

هری باورش نمیشد که او با این که توی تیم کوییدیچ نبوده باز هم برنده شدند.اما مهم تر از همه این که توانسته با جینی دوست بشود بدون این که رون چیزی بگوید.او و جینی داشتند به سمت دریاچه میرفتند که خیلی لحظه ی رمانتیکی بود.وقتی نشستند هری و جینی در چشم هم نگاه کردند.جینی گفت:((میدونی هری من هیچ وقت فکر نمیکردم که بتونم با تو دوست بشم.یادمه اولین بار فرد و جورج و فکر کنم فرد بود که گفت تو هری پاتر هستی.من هر کاری کردم مامان نزاشت بیام پیشت.بعد من همه ی احساساتم رو توی اون دفترچه خاطرات مینوشتم این که فکر نمیکردم روزی حتی تو به من احمیتی بدی.میدونی وقتی که تو رو میدیدم اصلا اصلا گیج میشدم.تو منو نجات دادی همیشه وقتی این فکر رو میکنم خیلی تعجب میکنم میدونی تو واقعا انسان دوست، شجاع و کلا خارقالعاده ای.من عاشق تو بودم و هستم.))هری که از این جمله ی آخر جینی خشنود شده بود گونه هایش قرمز شد و گفت:((خوب حالا واقعا میفهمم این عشق دو طرفه هستش.من میخوام یه واقعیت رو بهت بگم وقتی من تو رو با دین میدیدم احساس میکردم دارم میمیرم همیشه تو تو خوابم میومدی(با این حرف گونه های هری سرخ تر شد)من وقتی شنیدم از دین جدا شدی خیلی خوشحال شدم اما میترسیدم اگه با تو دوست بشم رون دیگه با من قهر کنه.من یک بار تلخی جدایی از رون رو چشیدم و نمیخواستم دوباره این طور بشه.ولی حالا که میبینم تو پیشمی کنار این دریاچه بدون این که رون از دست من ناراحت بشه همه یک جا واقعا به نظر من بعید میومد.))او به صورت جینی نگاه کرد و بعد بدون مزاحمت کسی که آنجا باشد صورتشان را به هم نزدیک کردن و هم دیگر را بوسیدند.
ببخشید زیادی رمانتیک شد ولی چیز دیگه ای به ذهنم نرسید.
باید داستانتون رو بر اساس عکسی که توی چند پست قبل گذاشته شده بنویسید.
از نظر پاراگراف بندی و املا و نکات نگارشی هم اشکال زیاد داشتید. سعی کنید توی پست بعد این ایرادات رو رفع کنید.
تأیید نشد
ببخشید زیادی رمانتیک شد ولی چیز دیگه ای به ذهنم نرسید.
باید داستانتون رو بر اساس عکسی که توی چند پست قبل گذاشته شده بنویسید.
از نظر پاراگراف بندی و املا و نکات نگارشی هم اشکال زیاد داشتید. سعی کنید توی پست بعد این ایرادات رو رفع کنید.
تأیید نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط AliReza Hamidreza در 1387/1/16 4:47:34
ویرایش شده توسط AliReza Hamidreza در 1387/1/16 4:58:24
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/16 13:07:40
ویرایش شده توسط AliReza Hamidreza در 1387/1/16 4:58:24
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/16 13:07:40
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/01/09
تولد نقش: 1396/07/16
آخرین ورود: پنجشنبه 5 مرداد 1402 05:06
از: محفل ققنوس
پستها:
615

كتابخانه مثل هميشه ساكت بود.فردا آخرين امتحانات جادوگري بود و به همين دليل عده ي زيادي به كتابخانه اومده بودن تا بتوانند براي آخرين امتحانشون آماده بشند.من قصد حضور در كتابخونه رو نداشتم و ميخواستم با هري به كنار درياچه هاگوارتز برم و قدم بزنم.مركب ماهي هاي زيبا!امواج آروم درياچه و محيط آرومش!من خيلي اون ناحيه رو دوست دارم و هميشه ازش لذت ميبرم اما امروز به درخواست هرميون و بحثي كه سر درس خوندن باهام كرد،مجبورم كرد كه بيام و تو كتابخونه مشغول درس بشم.شايد حق با هرميون باشه..براي قدم زدن با هري هميشه وقت هست ولي امتحان فقط يه روزه!بنابراين با ناراحتي به طرف كتاب ها رفتم تا يكيش رو انتخاب كنم و برش دارم.
قفسه كوييديچ،تاريخچه هاگوارتز،جن هاي خانگي!همه كتاب ها رو برداشتم و به طرف يه ميز خالي كه فقط چند دختر ريونكلايي روبش نشسته بودند رفتم.يك ذره فكر كردم و بعد كتاب را باز كردم تا بخوانمش
كلماتش برايم نا مفهوم بود..اصلا هيچ چيز نميفهميدم..من فقط به هري فكر ميكردم و حرف هايي كه امروز ميتوانستم با او بزنم ولي حيف..حيف كه من حتي با هري دوست هم نيستم.من خيلي آدم ترسوئي هستم كه حتي نميتوانم بهش درخواست بدهم.از طرف ديگه هم خيلي دختر ضعيفيم كه يك لحظه نميتوانم فكرش را نكنم ولي مجبورم پشت سر پسر هاي ديگر قائم بشوم كه يه نيم نگاهي بهش بكنم..خودم هم ديگه خسته شدم..بايد يه روز اين كار را ميكردم.بايد حتما پيش هري ميرفتم.
كلمات در مغزش ذوب شدند..هر چقدر زمان بيشتر ميگذشت كلمات برايش مفهوم تر ميشد ولي هدف اصلي از اون رو نفهميد..مغزش به شدت گرم شده بود و هر لحظه احساس ميكرد از درون منفجر شود.
كم كم چشمان خستم روي هم رفت و بر روي ميز خوابيدم!
خواب جيني!
بيرون از كتابخانه راهروي طولاني بود كه به نظر آشنا ميومد..تابلوهاي بزرگي در اونجا قرار داشت كه حتي اونا هم حركت نميكردند.با خستگي به طرف اونها رفت و بهشون چنگ كشيد.به زمين افتاد و درمانده همانجا نشست.چجوري ميشه از اونجا رفت بيرون؟
صدايي در مغزش ميپيچيد.صداي مبهمي بود كه معنيش رو نمي فهميد يا اينقدر بدكيفيت بود كه قادر به فهميدنش نبود.بلند شد به حركت در اومد.بايد از آنجا خارج ميشد..بايد خيلي چيز ها رو ميفهميد..
تالاري بزرگ و مجلل كه با نورهاي رنگارنگ و زيبا كه از دهان جيرجيرك هاي آوازه خوان بيرون مي آمد تزئين شده بود، پرده هاي بلند كه همچون آبشاري از سقف به زمين فرو مي ريخت و حتي درونشان ماهي هاي قرمز و زنده ديده مي شد، سقفي طلايي با آرايش ها ، كنده كاري ها و نقش و نگارهاي خاص شرقي و ويلاهايي كه در سن مشغول دلربايي بودند تالار را زيباتر و باشكوه تر كرده بود.قشنگي اتاق محو كننده بود و اونو به خودش جذب كرده بود.انگار توانايي حركت رو ازش گرفته بود و ديگه نميتونست هيچ كاري بكنه.حتي نفس كشيدن هم براش راحت تر شده بود..با آسودگي بر روي كف تالار دراز كشيده بود و همه چيز رو فراموش كرده بودو سعي ميكرد انرژي كسب بكنه..بهترين راه حل همينه.
-------------------
ناگهان از خواب پريدم..آنجا كجا بود؟قدرت خواب؟حركت روح؟اينها واقعيت داشت؟آيا جان كسي در خطر بود؟
سرم را كه بلند كردم احساس كردم سايه كسي بر روي ميز افتاده است.با عجله برگشتم و دراكو مالفوي را ديدم كه بالا سر من ايستاده و بهم خيره شده..آيا مالفوي با من كار داشت؟شايد خواب مربوط به دراكو هم ميشد؟من از كودكي دراكو رو دوست داشتم ولي به خاطر روابط فاميلي اجازه دوستي با او را هيچوقت پيدا نكردم.
بلند شدم و جلويش ايستادم..دراكو از هميشه سرخ تر شده بود.او خجالت ميكشيد چيزي رو به من بگويد.
-جيني ميايي با من يه قهوه بخوري؟
و من مثل هميشه مبهوت پسر مقابلم شدم و هري را به كلي فراموش كردم.
==========
من ايگور هستم و چون خودم مسوول بازي با كلمات بودم ديگه اونجا خودمو تاييد نكردم و اومدم اينجا پستمو زدم.
ممنون!
فکر کنم موقع نوشتن خواب آلود بودی! چند بار تغییر لحن از کتابی به عامیانه داشتی. به هر حال با توجه به سابقه ای که توی ایفای نقش داری قابل چشم پوشیه. بعداً بیشتر دقت کن.
تأیید شد!
قفسه كوييديچ،تاريخچه هاگوارتز،جن هاي خانگي!همه كتاب ها رو برداشتم و به طرف يه ميز خالي كه فقط چند دختر ريونكلايي روبش نشسته بودند رفتم.يك ذره فكر كردم و بعد كتاب را باز كردم تا بخوانمش
كلماتش برايم نا مفهوم بود..اصلا هيچ چيز نميفهميدم..من فقط به هري فكر ميكردم و حرف هايي كه امروز ميتوانستم با او بزنم ولي حيف..حيف كه من حتي با هري دوست هم نيستم.من خيلي آدم ترسوئي هستم كه حتي نميتوانم بهش درخواست بدهم.از طرف ديگه هم خيلي دختر ضعيفيم كه يك لحظه نميتوانم فكرش را نكنم ولي مجبورم پشت سر پسر هاي ديگر قائم بشوم كه يه نيم نگاهي بهش بكنم..خودم هم ديگه خسته شدم..بايد يه روز اين كار را ميكردم.بايد حتما پيش هري ميرفتم.
كلمات در مغزش ذوب شدند..هر چقدر زمان بيشتر ميگذشت كلمات برايش مفهوم تر ميشد ولي هدف اصلي از اون رو نفهميد..مغزش به شدت گرم شده بود و هر لحظه احساس ميكرد از درون منفجر شود.
كم كم چشمان خستم روي هم رفت و بر روي ميز خوابيدم!
خواب جيني!
بيرون از كتابخانه راهروي طولاني بود كه به نظر آشنا ميومد..تابلوهاي بزرگي در اونجا قرار داشت كه حتي اونا هم حركت نميكردند.با خستگي به طرف اونها رفت و بهشون چنگ كشيد.به زمين افتاد و درمانده همانجا نشست.چجوري ميشه از اونجا رفت بيرون؟
صدايي در مغزش ميپيچيد.صداي مبهمي بود كه معنيش رو نمي فهميد يا اينقدر بدكيفيت بود كه قادر به فهميدنش نبود.بلند شد به حركت در اومد.بايد از آنجا خارج ميشد..بايد خيلي چيز ها رو ميفهميد..
تالاري بزرگ و مجلل كه با نورهاي رنگارنگ و زيبا كه از دهان جيرجيرك هاي آوازه خوان بيرون مي آمد تزئين شده بود، پرده هاي بلند كه همچون آبشاري از سقف به زمين فرو مي ريخت و حتي درونشان ماهي هاي قرمز و زنده ديده مي شد، سقفي طلايي با آرايش ها ، كنده كاري ها و نقش و نگارهاي خاص شرقي و ويلاهايي كه در سن مشغول دلربايي بودند تالار را زيباتر و باشكوه تر كرده بود.قشنگي اتاق محو كننده بود و اونو به خودش جذب كرده بود.انگار توانايي حركت رو ازش گرفته بود و ديگه نميتونست هيچ كاري بكنه.حتي نفس كشيدن هم براش راحت تر شده بود..با آسودگي بر روي كف تالار دراز كشيده بود و همه چيز رو فراموش كرده بودو سعي ميكرد انرژي كسب بكنه..بهترين راه حل همينه.
-------------------
ناگهان از خواب پريدم..آنجا كجا بود؟قدرت خواب؟حركت روح؟اينها واقعيت داشت؟آيا جان كسي در خطر بود؟
سرم را كه بلند كردم احساس كردم سايه كسي بر روي ميز افتاده است.با عجله برگشتم و دراكو مالفوي را ديدم كه بالا سر من ايستاده و بهم خيره شده..آيا مالفوي با من كار داشت؟شايد خواب مربوط به دراكو هم ميشد؟من از كودكي دراكو رو دوست داشتم ولي به خاطر روابط فاميلي اجازه دوستي با او را هيچوقت پيدا نكردم.
بلند شدم و جلويش ايستادم..دراكو از هميشه سرخ تر شده بود.او خجالت ميكشيد چيزي رو به من بگويد.
-جيني ميايي با من يه قهوه بخوري؟
و من مثل هميشه مبهوت پسر مقابلم شدم و هري را به كلي فراموش كردم.
==========
من ايگور هستم و چون خودم مسوول بازي با كلمات بودم ديگه اونجا خودمو تاييد نكردم و اومدم اينجا پستمو زدم.
ممنون!
فکر کنم موقع نوشتن خواب آلود بودی! چند بار تغییر لحن از کتابی به عامیانه داشتی. به هر حال با توجه به سابقه ای که توی ایفای نقش داری قابل چشم پوشیه. بعداً بیشتر دقت کن.
تأیید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبِلدور در 1387/1/15 1:54:30
ویرایش شده توسط آلبوس دامبِلدور در 1387/1/15 2:08:22
ویرایش شده توسط آلبوس دامبِلدور در 1387/1/15 2:11:51
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/15 2:24:43
ویرایش شده توسط آلبوس دامبِلدور در 1387/1/15 2:08:22
ویرایش شده توسط آلبوس دامبِلدور در 1387/1/15 2:11:51
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/15 2:24:43
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/01/11
آخرین ورود: چهارشنبه 14 اسفند 1387 16:17
از: خر شیطون بیا پایین!
پستها:
126

روز-داخلی-کتابخانه
جینی توی کتاب خانه نشسته و غرق در کتابی با عنوان «روی دست جادوی سیاه زدن» شده بود.آمبریج به تازگی خواندن هر گونه کتابی درمورد جادوی سیاه به جز کتاب اسلینکرد را ممنوع اعلام کرده بود.اما هنوز کتاب های مرتبط با این موضوع را به قسمت ممنوعه نبرده بودند و جینی بی خیال روی صندلی لم داده بود و آنچنان محو مطالب کتاب شده بود که نویل را که کمی دور تر سعی داشت کتابی را از قفسه های بالایی بیرون بکشد و صدای قدم های مالفوی را هم نمی شنید که آهسته به او نزدیک می شد.
جینی همانطور که می خواند و یادداشت بر می داشت با خودش فکر کرد که بهتر است این کتاب را قاچاقی از کتابخانه بیرون ببرد و به هری نشان دهد;شاید به درد آموزش در الف دال بخورد.در همین لحظات مالفوی به پشت سرش رسید و سرک کشید تا عنوان کتاب را ببیند.همین که چشمش به عنوان«روی دست جادوی سیاه زدن» افتاد،فهمید که مچ یکی دیگر از مخالفین آمبرج را گرفته است.سرفه ی ساختگی ای کرد و منتظر ماند تا جینی از هپروت بیرون بیاید و سرش را برگرداند.
جینی به سرعت به پشت سرش نگاه کرد و با دیدن مالفوی رنگ از رخش پرید.مالفوی دستش را روی علامت i کوچک روی سینه اش(علامت جوخه بازجویی )زد و با همان پوزخند همیشگی گفت:
داری کتاب ممنوع میخونی،ویزلی.مجازات در انتظارته.
جینی با ناراحتی آه کشید و پشت سر مالفوی به سمت دفتر آمبریج به راه افتاد.
تأیید شد
جینی توی کتاب خانه نشسته و غرق در کتابی با عنوان «روی دست جادوی سیاه زدن» شده بود.آمبریج به تازگی خواندن هر گونه کتابی درمورد جادوی سیاه به جز کتاب اسلینکرد را ممنوع اعلام کرده بود.اما هنوز کتاب های مرتبط با این موضوع را به قسمت ممنوعه نبرده بودند و جینی بی خیال روی صندلی لم داده بود و آنچنان محو مطالب کتاب شده بود که نویل را که کمی دور تر سعی داشت کتابی را از قفسه های بالایی بیرون بکشد و صدای قدم های مالفوی را هم نمی شنید که آهسته به او نزدیک می شد.
جینی همانطور که می خواند و یادداشت بر می داشت با خودش فکر کرد که بهتر است این کتاب را قاچاقی از کتابخانه بیرون ببرد و به هری نشان دهد;شاید به درد آموزش در الف دال بخورد.در همین لحظات مالفوی به پشت سرش رسید و سرک کشید تا عنوان کتاب را ببیند.همین که چشمش به عنوان«روی دست جادوی سیاه زدن» افتاد،فهمید که مچ یکی دیگر از مخالفین آمبرج را گرفته است.سرفه ی ساختگی ای کرد و منتظر ماند تا جینی از هپروت بیرون بیاید و سرش را برگرداند.
جینی به سرعت به پشت سرش نگاه کرد و با دیدن مالفوی رنگ از رخش پرید.مالفوی دستش را روی علامت i کوچک روی سینه اش(علامت جوخه بازجویی )زد و با همان پوزخند همیشگی گفت:
داری کتاب ممنوع میخونی،ویزلی.مجازات در انتظارته.
جینی با ناراحتی آه کشید و پشت سر مالفوی به سمت دفتر آمبریج به راه افتاد.
تأیید شد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گریندلوالد بزرگ در 1387/1/14 18:04:19
ویرایش شده توسط گریندلوالد بزرگ در 1387/1/14 18:08:16
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/14 19:00:24
ویرایش شده توسط گریندلوالد بزرگ در 1387/1/14 18:08:16
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/14 19:00:24
با سلام
لینک عکس جدید برای شرکت در کارگاه نمایشنامه نویسی
در تصویر دراکو مالفوی و جینی ویزلی رو می بینید که در کتابخونه ی هاگوارتز حضور دارند. پرورش ادامه داستان با توجه به عکس به عهده ی شماست.
موفق باشید
لینک عکس جدید برای شرکت در کارگاه نمایشنامه نویسی
در تصویر دراکو مالفوی و جینی ویزلی رو می بینید که در کتابخونه ی هاگوارتز حضور دارند. پرورش ادامه داستان با توجه به عکس به عهده ی شماست.
موفق باشید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
لیلی هم طوری به نظر می رسید که انگار دوباره تنبلی را کنار گذاشته! البته همه فهمیده بودند که لیلی گاهی اینطوری می شود، ولی می دانستند که زود خوب می شود و به همان تنبلی گذشته باز می گردد! به هر حال باعث شده بود همه یک تکانی بخورند! بعضی ها هم به او تهمت اعتیاد به آبنبات چوبی را می زدند، ولی همیشه آن را تکذیب می کرد!
لارتن کرپسلی، بالاتر از توهم، (جادوگران: سنه ی یکهزار و سیصدو هشتاد و شش) ، 70
لارتن کرپسلی، بالاتر از توهم، (جادوگران: سنه ی یکهزار و سیصدو هشتاد و شش) ، 70
باز هم مثل هميشه بايد با جيمز روبه رو ميشدم.خيلي دوست داشتم كه يه روز بتونم در يه كلاسي حضور داشته باشم كه جيمز و دوستاش در اون حضور نداشته باشند.هميشه تو همه كلاس هاي من بودن و من رو اذيت ميكردن و البته جواب ميگرفتن..بار ها و بارها طلسمشون كردم ولي نميدونم چرا هميشه با من بد بودن و اصلا دليل تنفر ما از هم چيه؟
به در كلاس معجون سازي نزديك شدم.صداي خنده هايي از پشت به گوشم ميرسيد.احساس ميكردم كه اونها آماده حمله به من هستند.پس برگشتم و با چوب دستي كشيده در مقابلشون ايستادم.جيمز و سيريوس به همون تنفر انگيزي كه قبلا بودن،بودند.
-هه..اينو نگاه كن سيريوس..شجاع شده!
-تو نميتوني اين دختر را از دست من در بياري!اين دختر براي منه!
دوئل آغاز شده بود و هر كدام وردي به طرف يكديگر مي فرستادند.از مهمترين ورد ها اوداكدوارا و كرشيو بود كه بار ها استفاده ميشد.در اين بين هر دو دوئل كننده مجبور به ساخت سپر مدافع خود شدند.
هر دو خسته شده بودند و سرعت تعقيب و گريز كمتر شده بود.در اين بين ورد هاي زيادي به طرف يكديگر پرتاب ميكردند.نورهاي سبز و قرمز و رنگ هاي ديگر فضاي ناكترن را روشن كرده بود ولي هنوز هيچكدام نتوانسته بودند،فرد ديگري را شكست دهند.
در همين احوالات بود كه جيمز به عقب پرتاب شد و ناگهان...ناگهان غيب شد.او گرفتار تله اي كه من درست كرده بودم ،شد!او در آنجا گير كرده و به سختي تنفس ميكرد.
پرفسور دامبلدور اين صحنه رو ديد و به سرعت پيش ما آمد.با مهرباني مسخرش به من خيره شد و با حركت چوب دستي جيمز رو نجات داد.
-سوروس..تو با من ميايي!
-
و به اين ترتيب بود كه من اولين نفري بودم كه در كلاس هاي خصوصي دامبلدور شركت كردم.
ایرادات پست:
نوشته هات چندین بار از لحن عامیانه به لحن کتابی تغییر کرده بود.
از نظر محتوا فکر نمی کنی استفاده ی چند تا دانش آموز توی مدرسه از ورد هایی مثل آواداکداورا، کروشیو و ساختن سپر محافظ بیش از حد عجیب باشه؟!
تغییر مکان پست از کلاس معجون سازی به ناکترن هم یکی دیگه از مواردی بود که نشون می داد برای نوشتن این پست دقت کافی نداشتی.
تأیید نشد
به در كلاس معجون سازي نزديك شدم.صداي خنده هايي از پشت به گوشم ميرسيد.احساس ميكردم كه اونها آماده حمله به من هستند.پس برگشتم و با چوب دستي كشيده در مقابلشون ايستادم.جيمز و سيريوس به همون تنفر انگيزي كه قبلا بودن،بودند.
-هه..اينو نگاه كن سيريوس..شجاع شده!
-تو نميتوني اين دختر را از دست من در بياري!اين دختر براي منه!
دوئل آغاز شده بود و هر كدام وردي به طرف يكديگر مي فرستادند.از مهمترين ورد ها اوداكدوارا و كرشيو بود كه بار ها استفاده ميشد.در اين بين هر دو دوئل كننده مجبور به ساخت سپر مدافع خود شدند.
هر دو خسته شده بودند و سرعت تعقيب و گريز كمتر شده بود.در اين بين ورد هاي زيادي به طرف يكديگر پرتاب ميكردند.نورهاي سبز و قرمز و رنگ هاي ديگر فضاي ناكترن را روشن كرده بود ولي هنوز هيچكدام نتوانسته بودند،فرد ديگري را شكست دهند.
در همين احوالات بود كه جيمز به عقب پرتاب شد و ناگهان...ناگهان غيب شد.او گرفتار تله اي كه من درست كرده بودم ،شد!او در آنجا گير كرده و به سختي تنفس ميكرد.
پرفسور دامبلدور اين صحنه رو ديد و به سرعت پيش ما آمد.با مهرباني مسخرش به من خيره شد و با حركت چوب دستي جيمز رو نجات داد.
-سوروس..تو با من ميايي!
-
و به اين ترتيب بود كه من اولين نفري بودم كه در كلاس هاي خصوصي دامبلدور شركت كردم.
ایرادات پست:
نوشته هات چندین بار از لحن عامیانه به لحن کتابی تغییر کرده بود.
از نظر محتوا فکر نمی کنی استفاده ی چند تا دانش آموز توی مدرسه از ورد هایی مثل آواداکداورا، کروشیو و ساختن سپر محافظ بیش از حد عجیب باشه؟!
تغییر مکان پست از کلاس معجون سازی به ناکترن هم یکی دیگه از مواردی بود که نشون می داد برای نوشتن این پست دقت کافی نداشتی.
تأیید نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/14 3:25:40
جزئیات کاربر

روز دو شنبه بود. اسنیپ به طرف کلاس معجون سازی می رفت. ناگهان از دور جیمز و دوستانش را دید. به اطراف نگاه کرد، نه انگار نمی شد کاری کرد. مجبور بود به آن طرف برود.شروع کرد به تند راه رفتن و
زنان سعی کرد هرچه زود تر از آنجا رد شود.از جلوی سیریوس و لوپین رد شده بود که از گوشه ی چشم برقی در چوبدستی سیریوس دید. همین قدر وقت کرد که جا خالی دهد و خود را به زمین بیندازد. طلسم سیریوس به لیلی خورد. جادو ،طلسم تارانتالگرا( رقص پا) بود .پس لیلی شروع به رقص دیسکو کرد
بعد جیمز به سمت لیلی رفت و گفت ببخشید... ببخشید...(پنج بار) .
لیلی با عصبانیت گفت:به جای این کار ها این ورد رو خنثی کن که دیگه کم کم دارم می زنم زیر آواز.
جیمز به سرعت می گوید: فاینایت(ورد خنثی کننده).
لیلی: آخ راحت شدم .
جیمز به این حالت
گفت: ببخشیییییییید!!!!!!
لیلی: باید بهش فکر کنم.
30 ثانیه بعد
_ خوب می بخشمت. اما هدف این طلسم کی بود؟
_ اسنیپ بود. الان می رم حسابش رو می رسم! به چه حقی جا خالی داده ؟! ان هم وقتی که تو پشت سرش بودی.
_ نه! نه! ولش کن اینقدر سربه سرش نذاز .
جیمز( با حالتی حق به جانب): آخه چرا با اون صورت پٌر رو با سر همیشه بالا از جلومون رد میشه ؟ فکر میکنه از ما بهتره!!
_ اصلاً ولش کن کلاسمون دیر میشه.
اسنیپ که دید آنها دارند می روند ، آهی از سر آسودگی کشید وبه طرف کلاس درس روانه شد. سرش کمی گیج می رفت چون به کاشی های زمین خورده بود.کم مانده بود راه را اشتباه برود .آخر سر با کمی تاخیر به کلاس رسید.
چند خط اول پست شروع خوبی داشتی اما خیلی سریع از موضوع اصلی دور شدی و ارتباط معنایی پستت با تصویر قطع شد.
فضا سازیت در مقایسه با دیالوگ خیلی کم بود و توصیفاتت می تونست کامل تر از این باشه.
یک بار دیگه سعی کن.
تأیید نشد
زنان سعی کرد هرچه زود تر از آنجا رد شود.از جلوی سیریوس و لوپین رد شده بود که از گوشه ی چشم برقی در چوبدستی سیریوس دید. همین قدر وقت کرد که جا خالی دهد و خود را به زمین بیندازد. طلسم سیریوس به لیلی خورد. جادو ،طلسم تارانتالگرا( رقص پا) بود .پس لیلی شروع به رقص دیسکو کرد
بعد جیمز به سمت لیلی رفت و گفت ببخشید... ببخشید...(پنج بار) .لیلی با عصبانیت گفت:به جای این کار ها این ورد رو خنثی کن که دیگه کم کم دارم می زنم زیر آواز.
جیمز به سرعت می گوید: فاینایت(ورد خنثی کننده).
لیلی: آخ راحت شدم .
جیمز به این حالت
گفت: ببخشیییییییید!!!!!!لیلی: باید بهش فکر کنم.
30 ثانیه بعد
_ خوب می بخشمت. اما هدف این طلسم کی بود؟
_ اسنیپ بود. الان می رم حسابش رو می رسم! به چه حقی جا خالی داده ؟! ان هم وقتی که تو پشت سرش بودی.
_ نه! نه! ولش کن اینقدر سربه سرش نذاز .
جیمز( با حالتی حق به جانب): آخه چرا با اون صورت پٌر رو با سر همیشه بالا از جلومون رد میشه ؟ فکر میکنه از ما بهتره!!
_ اصلاً ولش کن کلاسمون دیر میشه.
اسنیپ که دید آنها دارند می روند ، آهی از سر آسودگی کشید وبه طرف کلاس درس روانه شد. سرش کمی گیج می رفت چون به کاشی های زمین خورده بود.کم مانده بود راه را اشتباه برود .آخر سر با کمی تاخیر به کلاس رسید.
چند خط اول پست شروع خوبی داشتی اما خیلی سریع از موضوع اصلی دور شدی و ارتباط معنایی پستت با تصویر قطع شد.
فضا سازیت در مقایسه با دیالوگ خیلی کم بود و توصیفاتت می تونست کامل تر از این باشه.
یک بار دیگه سعی کن.
تأیید نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط lord of war در 1387/1/13 15:14:34
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/14 3:33:31
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/14 3:33:31
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج