تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
190 کاربر(ها) آنلاین هستند (139 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
188
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
مهلت ثبتنام به پایان رسیده است و نامزدها میتوانند در بازهٔ قانونی برنامههای خود را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارند.
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱
۲
هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی
۳
دابی
ستاد انتخاباتی
۴
تلما هلمز
ستاد انتخاباتی
۵
سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی
۶
پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی
۷
نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
مکانهای مجاز تبلیغات
مکانهای مجاز طرفداری
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

سلام كاربران عزيز
عكس جديد جهت شركت در كارگاه نمايشنامه نويسي
هري و دراكو مالفوي در مسابقه كوييديچ بين گريفيندور و اسليترين، هري از حرف يا موضوعي ميان مسابقه به شدت عصباني شده و كنترل خودشو از دست داده!
نوشتن نمايشنامه با توجه به عكس داده شده بر عهده شماست.
موفق باشيد
عكس جديد جهت شركت در كارگاه نمايشنامه نويسي
هري و دراكو مالفوي در مسابقه كوييديچ بين گريفيندور و اسليترين، هري از حرف يا موضوعي ميان مسابقه به شدت عصباني شده و كنترل خودشو از دست داده!
نوشتن نمايشنامه با توجه به عكس داده شده بر عهده شماست.
موفق باشيد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/2/1 13:35:08
"Severus...please..."
جزئیات کاربر

در جنگل دین:هری و رون در میان درختان سر به فلک کشیده راه می رفتند.
هری :من نمی دونم هرمیون و جینی می خواستن برای گردش به اینجا بیایم.
رون:بنظر من هرمیون اینو تو مغز جینی کاشته چون او از قبل به اینجا اومده بود.
هری:نمی دونم چی بگم.
در همان لحظه هرمیون به سراغ انها امد و گفت:بچه ها از اونجایی که من میخوام در جشنواره ی چوبدستی سازان شرکت کنم اوردمتون اینجا که بهم کمک کنید چوب مناسب رو پیدا کنم و برای اینکار به خر خاکی نیاز دارید
سپس به هر کدام مقداری خر خاکی داد .و کتاب قطوری را در اورد و گفت:درخت باید چوب تیره سفتی داشته باشه.بعد هر کدام به یک سو رفتند .
پس از مدتی هری درختی را پیدا کرد که بسیار بلندو تنو مند بود ولی در همان لحظه که به ان نزدیک شد داربد ها به سوی او حمله ور شدند و او از ترس خر خاکی ها را به هوا انداخت و داربد ها به سمت ان خرخاکی ها هجوم بردند. اما یکی از ان داربد ها او را گزید و او از درد نعره زد و بلافاصله هرمیون و رون به سمت او دویدند و به او کمک کردند سپس همگی به پیش جینی برگشتند...
اميدوارم بهتون بر نخوره اما طرز بيان و نوشتار شما در اين نمايشنامه طوري است كه انگار داريد براي بچه دو ساله قصه شب مي گيد. خيلي شباهات به يك نمايشنامه نداشت. موضوعي كه انتخاب كردي خيلي به عكس مورد نظر شباهت نداشت.شايد به لحاظ ظاهري وجود كاراكترها رو رعايت كردي اما هم سوژه اي كه ساختي رو ضعيف پيش بردي و هم كوتاه نوشتي كه زود تمومش كني. نظم نوشته تان هم جالب نبود. يكي ديگه بنويس.
تاييد نشد!
هری :من نمی دونم هرمیون و جینی می خواستن برای گردش به اینجا بیایم.
رون:بنظر من هرمیون اینو تو مغز جینی کاشته چون او از قبل به اینجا اومده بود.
هری:نمی دونم چی بگم.
در همان لحظه هرمیون به سراغ انها امد و گفت:بچه ها از اونجایی که من میخوام در جشنواره ی چوبدستی سازان شرکت کنم اوردمتون اینجا که بهم کمک کنید چوب مناسب رو پیدا کنم و برای اینکار به خر خاکی نیاز دارید
سپس به هر کدام مقداری خر خاکی داد .و کتاب قطوری را در اورد و گفت:درخت باید چوب تیره سفتی داشته باشه.بعد هر کدام به یک سو رفتند .
پس از مدتی هری درختی را پیدا کرد که بسیار بلندو تنو مند بود ولی در همان لحظه که به ان نزدیک شد داربد ها به سوی او حمله ور شدند و او از ترس خر خاکی ها را به هوا انداخت و داربد ها به سمت ان خرخاکی ها هجوم بردند. اما یکی از ان داربد ها او را گزید و او از درد نعره زد و بلافاصله هرمیون و رون به سمت او دویدند و به او کمک کردند سپس همگی به پیش جینی برگشتند...
اميدوارم بهتون بر نخوره اما طرز بيان و نوشتار شما در اين نمايشنامه طوري است كه انگار داريد براي بچه دو ساله قصه شب مي گيد. خيلي شباهات به يك نمايشنامه نداشت. موضوعي كه انتخاب كردي خيلي به عكس مورد نظر شباهت نداشت.شايد به لحاظ ظاهري وجود كاراكترها رو رعايت كردي اما هم سوژه اي كه ساختي رو ضعيف پيش بردي و هم كوتاه نوشتي كه زود تمومش كني. نظم نوشته تان هم جالب نبود. يكي ديگه بنويس.
تاييد نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جورج ویزلی در 1387/1/30 15:17:13
ویرایش شده توسط جورج ویزلی در 1387/1/30 15:22:13
ویرایش شده توسط جورج ویزلی در 1387/1/31 9:49:19
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/1/31 13:47:51
ویرایش شده توسط جورج ویزلی در 1387/1/30 15:22:13
ویرایش شده توسط جورج ویزلی در 1387/1/31 9:49:19
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/1/31 13:47:51
عشق واقعي تنهايي را به يگانگي مبدل مي سازد . اگر ديگري را دوست ميداري ، اگر مي خواهي ياريش كني ، كمك كن تا يگانه شود . نه نبايد او را اشباع كني .?
هری با چهره ای نگران گازی به سوسیسش زد. صدایی بلند شد و صدها جغد پروازکنان به سوی صاحبان خود رفتند. هری ـ که به هیچ عنوان انتظار دیدن هدویگ را نداشت ـ با دیدن جغد سفیدش تعجب کرد. هدویگ چیزی همراه نداشت و فقط جلوی هری روی میز نشست. هری چشم از او برداشت و به هرمیون که کتابی را کنار بشقابش باز کرده بود، خیره شد. هرمیون به آرامی از روی کتاب خواند:
ـ موی تک شاخ، برگ تانبول، بال چچلاس، ختو. بله همه چیز تکمیله ...
و بعد درحالی که به هری و رون نگاه می کرد، ادامه داد:
ـ ... البته به غیر از پوست "مار سفید".
رون گفت:
ـ ولی من شنیدم این حیوون خیلی کم یابه. از کجا پیداش کنیم؟
هرمیون گفت:
ـ گفتم که! هاگرید گفت تنها جایی که این اطراف میشه "مار سفید" پیدا کرد داخل جنگل ممنوعه است.
هدویگ به بشقاب هری نزدیک شد و نوکی به سوسیس او زد. هری بشقابش را از جلوی هدویگ برداشت. جغد پشتش را به هری کرد و بعد از چند لحظه به پرواز درآمد.
*****
رون که خسته بود گفت:
ـ هرمیون یه بار دیگه بخون.
هرمیون با حالتی عصبی گفت:
ـ رون! چندبار بخونم!؟ این جا نوشته " مار سفید" مار کم یابیه که خیلی سخت می شه گیرش انداخت. از آفتاب و روشنی متنفره و معمولا در دل جنگل ها و زیر درخت زندگی می کنه و ...
هری حرف او را قطع کرد:
ـ و از همه بدتر این که بوی انسان رو از ده متری احساس می کنه و فرار می کنه.
رون گفت:
ـ پس این طوری که اصلا نمی شه پیداش کرد. چطوره برگردیم؟
هرمیون گفت:
ـ اگه اونو پیدا نکنیم نمی تونیم معجونو درست کنیم، رون. ما لازمش داریم.
رون با ناامیدی به سوی یک درخت رفت و به آن تکیه داد. ولی لحظه ای بعد جنبشی را احساس کرد و انگار که درخت شروع به حرکت کرد ... داربدی از درخت جدا شد و رون را از جا پراند. رون درحالی که زیر لب غرغر می کرد به دنبال هری و هرمیون که کمی از او دور شده بودند، حرکت کرد.
آن سه هرچه بیش تر در جنگل پیش می رفتند. دیگر آسمان معلوم نبود و سکوت وحشتناکی بر جنگل سایه انداخته بود؛ از طرفی هوا تاریک می شد و رو به سردی می رفت. هرمیون صدایی از پشت سرش شنید و رویش را برگرداند. رون و هری هم همزمان برگشتند. هرسه از دیدن هدویگ که تندتند بال میزد، شگفت زده شده بودند. هدویگ به آنها نزدیک شد و چیزی را که همراه داشت، روی زمین انداخت. هری، رون و هرمیون خم شدند تا بهتر ببینند. جلوی پای آنها ...
" مار سفید"ی روی زمین می خزید.
تاييد شد!
ـ موی تک شاخ، برگ تانبول، بال چچلاس، ختو. بله همه چیز تکمیله ...
و بعد درحالی که به هری و رون نگاه می کرد، ادامه داد:
ـ ... البته به غیر از پوست "مار سفید".
رون گفت:
ـ ولی من شنیدم این حیوون خیلی کم یابه. از کجا پیداش کنیم؟
هرمیون گفت:
ـ گفتم که! هاگرید گفت تنها جایی که این اطراف میشه "مار سفید" پیدا کرد داخل جنگل ممنوعه است.
هدویگ به بشقاب هری نزدیک شد و نوکی به سوسیس او زد. هری بشقابش را از جلوی هدویگ برداشت. جغد پشتش را به هری کرد و بعد از چند لحظه به پرواز درآمد.
*****
رون که خسته بود گفت:
ـ هرمیون یه بار دیگه بخون.
هرمیون با حالتی عصبی گفت:
ـ رون! چندبار بخونم!؟ این جا نوشته " مار سفید" مار کم یابیه که خیلی سخت می شه گیرش انداخت. از آفتاب و روشنی متنفره و معمولا در دل جنگل ها و زیر درخت زندگی می کنه و ...
هری حرف او را قطع کرد:
ـ و از همه بدتر این که بوی انسان رو از ده متری احساس می کنه و فرار می کنه.
رون گفت:
ـ پس این طوری که اصلا نمی شه پیداش کرد. چطوره برگردیم؟
هرمیون گفت:
ـ اگه اونو پیدا نکنیم نمی تونیم معجونو درست کنیم، رون. ما لازمش داریم.
رون با ناامیدی به سوی یک درخت رفت و به آن تکیه داد. ولی لحظه ای بعد جنبشی را احساس کرد و انگار که درخت شروع به حرکت کرد ... داربدی از درخت جدا شد و رون را از جا پراند. رون درحالی که زیر لب غرغر می کرد به دنبال هری و هرمیون که کمی از او دور شده بودند، حرکت کرد.
آن سه هرچه بیش تر در جنگل پیش می رفتند. دیگر آسمان معلوم نبود و سکوت وحشتناکی بر جنگل سایه انداخته بود؛ از طرفی هوا تاریک می شد و رو به سردی می رفت. هرمیون صدایی از پشت سرش شنید و رویش را برگرداند. رون و هری هم همزمان برگشتند. هرسه از دیدن هدویگ که تندتند بال میزد، شگفت زده شده بودند. هدویگ به آنها نزدیک شد و چیزی را که همراه داشت، روی زمین انداخت. هری، رون و هرمیون خم شدند تا بهتر ببینند. جلوی پای آنها ...
" مار سفید"ی روی زمین می خزید.
تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/1/29 13:28:48
- هری ... من می ترسم !
- هری توجه کردی اولین باره که سه نفره اومدیم جنگل ممنوع؟
- خب تو گفتی هر سه نفر ! پس منظورت منم هستم دیه ! چرا میگی هری فقط ! فهمیدم ! تو اونو انتخاب می کنی !
پس از این مکالمه ی کوتاه ، رون از آن دو جدا شده و در میان درختان سربه فلک کشیده ی جنگل ناپدید شد .
هری و هرمیون :
بعد از دقایقی هری به خود آمد و به اطرافش نگاه کرد :
- غیژژژژژژژ! این دیه چیه !؟
هرمیون نیز برگشت و چشمش به جانوری افتاد که پشت سر آنها در حال پرواز بود ، شباهت بسیاری به هدویگ داشت ، اما به دلایلی هری را به یاد اسنیچ می انداخت .
هری :
اسنیچه !
هرمیون ناباورانه گفت : نه ! نه ! نــــــــه ! هری این هدویــ...
اما دیگر دیر شده بود ، هری به سمت جغد هجوم برد و آن را از حلقوم فشار داد ، سپس سرش را پیچاند و نوکش را کند و پس از پایان کار ، هری در یک دست اسنیچی سفید و در دستی دیگر یک مشت پر داشت .
هرمیون آب دهانش را قورت داد و به پر های باقیمانده از هدویگ چشم دوخت ...
سکوت همه جا را در بر گرفته بود .
- تصمیم گرفتم برگردمـ...
اما هنگامیکه رون هرمیون را در حالی دید که آستین ردای هری را در دست داشت و سعی داشت از باقیمانده ی جغد دورش کند دوباره برگشت و بین درختان تاریک جنگل ممنوع ناپدید شد ...
پیدا کردن هورکراکس سیصد و شصتم با این وضع ... غیرممکن بود !
لعنت شیطان بر ولدمورت !
اول از همه اين كه نوشته نامنظمي داري، اصول و جايگاه توصيف ها و ديالوگ ها رو به نظرم خيلي درست تشخيص نميدي. رو هوا يه چيزي نوشتي. هدف كاراكترها خيلي معلوم نبود. سرعت بالا و كيفيت پايين. اين چيزي بود كه طرز بيان نوشته شما گفت. خيلي تند تند نوشتي، اين مشخصه. يك نمايشنامه ديگر بنويس.
تاييد نشد!
- هری توجه کردی اولین باره که سه نفره اومدیم جنگل ممنوع؟
- خب تو گفتی هر سه نفر ! پس منظورت منم هستم دیه ! چرا میگی هری فقط ! فهمیدم ! تو اونو انتخاب می کنی !
پس از این مکالمه ی کوتاه ، رون از آن دو جدا شده و در میان درختان سربه فلک کشیده ی جنگل ناپدید شد .
هری و هرمیون :
بعد از دقایقی هری به خود آمد و به اطرافش نگاه کرد :
- غیژژژژژژژ! این دیه چیه !؟
هرمیون نیز برگشت و چشمش به جانوری افتاد که پشت سر آنها در حال پرواز بود ، شباهت بسیاری به هدویگ داشت ، اما به دلایلی هری را به یاد اسنیچ می انداخت .
هری :
اسنیچه ! هرمیون ناباورانه گفت : نه ! نه ! نــــــــه ! هری این هدویــ...
اما دیگر دیر شده بود ، هری به سمت جغد هجوم برد و آن را از حلقوم فشار داد ، سپس سرش را پیچاند و نوکش را کند و پس از پایان کار ، هری در یک دست اسنیچی سفید و در دستی دیگر یک مشت پر داشت .
هرمیون آب دهانش را قورت داد و به پر های باقیمانده از هدویگ چشم دوخت ...
سکوت همه جا را در بر گرفته بود .
- تصمیم گرفتم برگردمـ...
اما هنگامیکه رون هرمیون را در حالی دید که آستین ردای هری را در دست داشت و سعی داشت از باقیمانده ی جغد دورش کند دوباره برگشت و بین درختان تاریک جنگل ممنوع ناپدید شد ...
پیدا کردن هورکراکس سیصد و شصتم با این وضع ... غیرممکن بود !
لعنت شیطان بر ولدمورت !
اول از همه اين كه نوشته نامنظمي داري، اصول و جايگاه توصيف ها و ديالوگ ها رو به نظرم خيلي درست تشخيص نميدي. رو هوا يه چيزي نوشتي. هدف كاراكترها خيلي معلوم نبود. سرعت بالا و كيفيت پايين. اين چيزي بود كه طرز بيان نوشته شما گفت. خيلي تند تند نوشتي، اين مشخصه. يك نمايشنامه ديگر بنويس.
تاييد نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/1/29 13:24:18
جزئیات کاربر

هدویگ بر فراز شاخه های انبوه درختان جنگل ممنوعه به دنبال هری،رون و هرمیون حرکت می کرد.
رون:اَه ه ه ه ه... خسته شدم هری ،تا کی باید با پای برهنه تو این جنگل پر از خار و...
هرمیون(با صدایی که از ویز ویز پشه هم آروم تر بود)گفت:این قدر بلند حرف نزن رون... هری گفت کفشامونو درآریم تا کسی صدای خش خش برگارو نشنوه...اون وقت تو با این صدای نا به هنجارت می خوای تموم جنگلو باخبر کنی؟!
رون:آخه مگه از اینم آروم تر...
هری:هیسسس... رسیدیم.
رون:Wow... تا حالا این قسمت جنگلو ندیده بودم. تک شاخا رو داشته باش هرمیون!!!
هرمیون:فقط کافیه یه بار دیگه حرف بزنی رونالد ویزلی اون وقت خودم از همین درخته...آ..و..ی..ز..و..ن..ت ... م..ی...
اما جمله ی خود را ناتمام گذاشت. درست بر روی همان درختی که هرمیون به آن اشاره کرده بود،هدویگ با صدای عجیبی در حال هو هو کردن بود.
هری:هدویگ... اونجا چه خبره؟!
انعکاس نور زرد خیره کننده ای بر روی عینک دایره ای شکل هری دلیل بی قراری هدویگ را روشن می ساخت.
ققنوس ،بال های زیبایش را به سرعت حرکت داد و بر روی یکی از شاخه های درخت در نزدیکی هری فرود آمد.
هری: فاوکس...
-: اون اینجا چی کار میکنه هری؟!
و در حالی که هری ققنوس را نوازش می کرد، سایه های عجیبی از طرف بیشه ها به سویشان در حرکت بودند.
هرمیون: رتیل های هاگرید... وای رون آخرشم کار خودتو کردی.
هری:احتمالا صدای هدویگ اونا رو کشونده اینجا.
هرمیون:رون...رون...حالت خوبه؟ وای هری خشکش زده،حالا باید چی کار کنیم؟!
هری:تا وقتی یکی از اعضای محفل نیاد و رمزتازو واسمون نیاره نمی تونیم از اینجا بریم.
صدای ترسناک رتیل های غول آسا هر لحظه بلند تر می شد.
هری :نمی دونم چرا تا الان نیومدن...خیلی دیر کردن...
با عجله به سمت فاوکس برگشت. یکی از رتیل ها در فاصلهی 20 قدمی آنها قرار داشت. چیزی از لابلای پنجه های فاوکس بر روی زمین افتاد و ققنوس با عجله در آسمان به پرواز درآمد.
هری و هرمیون:رمزتاز...
هرمیون:رون...بیا اینجا زود باش.
و در حالی که رون را کشان کشان به سوی ساعت قدیمی دامبلدوریا رمزتاز فعلی می برد،
هری فریاد زد: با شمارش من ... 1...2...3.
روی جمله بندی ها و نظم نوشته دقت و تمرکز بیشتری به کار ببر. خوب بود.
تایید شد!
رون:اَه ه ه ه ه... خسته شدم هری ،تا کی باید با پای برهنه تو این جنگل پر از خار و...
هرمیون(با صدایی که از ویز ویز پشه هم آروم تر بود)گفت:این قدر بلند حرف نزن رون... هری گفت کفشامونو درآریم تا کسی صدای خش خش برگارو نشنوه...اون وقت تو با این صدای نا به هنجارت می خوای تموم جنگلو باخبر کنی؟!
رون:آخه مگه از اینم آروم تر...
هری:هیسسس... رسیدیم.
رون:Wow... تا حالا این قسمت جنگلو ندیده بودم. تک شاخا رو داشته باش هرمیون!!!
هرمیون:فقط کافیه یه بار دیگه حرف بزنی رونالد ویزلی اون وقت خودم از همین درخته...آ..و..ی..ز..و..ن..ت ... م..ی...
اما جمله ی خود را ناتمام گذاشت. درست بر روی همان درختی که هرمیون به آن اشاره کرده بود،هدویگ با صدای عجیبی در حال هو هو کردن بود.
هری:هدویگ... اونجا چه خبره؟!
انعکاس نور زرد خیره کننده ای بر روی عینک دایره ای شکل هری دلیل بی قراری هدویگ را روشن می ساخت.
ققنوس ،بال های زیبایش را به سرعت حرکت داد و بر روی یکی از شاخه های درخت در نزدیکی هری فرود آمد.
هری: فاوکس...
-: اون اینجا چی کار میکنه هری؟!
و در حالی که هری ققنوس را نوازش می کرد، سایه های عجیبی از طرف بیشه ها به سویشان در حرکت بودند.
هرمیون: رتیل های هاگرید... وای رون آخرشم کار خودتو کردی.
هری:احتمالا صدای هدویگ اونا رو کشونده اینجا.
هرمیون:رون...رون...حالت خوبه؟ وای هری خشکش زده،حالا باید چی کار کنیم؟!
هری:تا وقتی یکی از اعضای محفل نیاد و رمزتازو واسمون نیاره نمی تونیم از اینجا بریم.
صدای ترسناک رتیل های غول آسا هر لحظه بلند تر می شد.
هری :نمی دونم چرا تا الان نیومدن...خیلی دیر کردن...
با عجله به سمت فاوکس برگشت. یکی از رتیل ها در فاصلهی 20 قدمی آنها قرار داشت. چیزی از لابلای پنجه های فاوکس بر روی زمین افتاد و ققنوس با عجله در آسمان به پرواز درآمد.
هری و هرمیون:رمزتاز...
هرمیون:رون...بیا اینجا زود باش.
و در حالی که رون را کشان کشان به سوی ساعت قدیمی دامبلدوریا رمزتاز فعلی می برد،
هری فریاد زد: با شمارش من ... 1...2...3.
روی جمله بندی ها و نظم نوشته دقت و تمرکز بیشتری به کار ببر. خوب بود.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/1/28 10:14:07
The Last Enemy That Should Be Destroyed Is Death
"Strange Sisters"
"The Hands Of Destiny On A Clock Are Like A HEART"
"Strange Sisters"
"The Hands Of Destiny On A Clock Are Like A HEART"
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/01/06
تولد نقش: 1395/05/17
آخرین ورود: پنجشنبه 15 مرداد 1405 14:58
از: خرس مستربین خوشم میاد!
پستها:
705

هری و رون و هرمیون در جنگل ممنوعه
هوای پاییزی خوبی بود و باد خنکی داشت به صورت بچه ها می خورد.بچه ها در این هوای دل انگیز در جنگل ممنوعه ی هاگوارتز بودند و با هم صحبت می کردند.
رون با کج خلقی گفت: چرا ما باید بیایم این جا؟ چرا میون این همه بچه ما را انتخاب کرد که سگ دو سرشو پیدا کنیم؟
هرمیون در پاسخ رون گفت: هر چیزی که هست ما باید خواسته هاگرید را انجام بدیم اون بهترین استادیه که ما باهاش می تونیم راحت باشیم ما نباید اون را از خودمون برنجونیم.
هری که کم کم داشت نا امید می شد گفت: اخه ما بدون هیچ سرنخ و اطلاعاتی از اون سگ دزدیده شده باید چی کار کنیم؟
هرمیون دوباره کتابش را ورق زد و گفت : من این کتاب را از کتابخانه
هاگوارتز اوردم درباره ی حیوان های جادویی نوشته.
رون با بی ذوق و شوقی گفت : خب بگو چی نوشته.
هرمیون از روی کتاب خواند:سگ های دوسر معمولا ماده هایش ضرری به انسان نمیرساند اما نر هایش به شدت خطرناک می باشد... ان ها بیشتر در جاهای تاریک و البته در غار ها به سر میبرند...
رون گفت : همین ؟ دیگه چیز دیگه ای ننوشته؟
هرمیون کتاب را بست و گفت : نه. دیگه اطلاعاتی در این مورد نداده.
رون که انگار چیزی یادش امده بود گفت : راستی... این سگه ماده است...یا...یا نر؟
_ نترس بابا ماده است مگر این که برای خودش یک نر پیدا کرده باشه.
هری که مدتی بود سربه سر رون نذاشته بود الان هوس کرده بود این کار را بکند او هم مانند پدرش عاشق ماجراجویی بود.
بچه ها همین جور ته و ته تر جنگل میرفتند دیگر تقریبا شب شده بود و همه جا سکوت بود حتی پرندگان هم سر و صدا نمیکردند یا از این شاخه به ان شاخه نمی پریدند. انگار هر چه به ته جنگل نزدیک تر میشدند همه جا سوت و کور تر میشد .درخت ها هم بزرگ تر و ترسناک تر از بقیه قسمت های درخت بودند.
_سسس... این صدای چیه؟
_ اره... راست می گه یک صداهایی میاد.
_ بیاین بریم ببینیم کیه صدا از اون طرف داره میاد.
هری شنلش را از کیفش بیرون اورد و روی هر سه تایشان انذداخت و هر سه نفری به طرف صدا رفتند. ناگهان نفسشان بند امد.
دراکو مالفوی و دو همدست گنده اش در گوشه ای از جنگل داشتند چیزی را به زور می کشیدند.
دراکو با عصبانیت گفت : عجب سگ لج بازیه زود باشید هر لحظه ممکنه یکی ما را ببینه.
کراب با التماس گفت : خواهش میکنم از خیر این سگ بگذر این را توی جنگل ولش کن . بیا برگردیم.
دراکو با نگاهی عصبانی به کراب گفت : ولش کنیم؟... میدونی این سگ چه قدر ارزش داره؟
رون ارام پرسید : حالا بتاید چی کار کنیم؟
هری چوبدستی اش را کشید و گفت : طلسم.
و از زیر شنل بیرون امد: اهای مالفوی یا سگ هاگریدو پس می دی یا...
دراکو که جا خورده بود از جا بلند شد و طناب سگ را ول کرد و چوبدستی اش را کشید و بالافاصله گفت : کروشیو
هری هم با چوبدستی طلسمی را گفت و دراکو را نقش زمین کرد و ان دو دوست مثلا وفادارش هم از ترس فرار کردند.
هرمیون و رون و هری سگ را کشان کشان به خانه ی هاگرید اوردند.
در خانه ی هاگرید
_ بچه ها واقعا ممنونم میدونید این سگ چه قدر برای من مهم بود؟
_ وظیفمون بود تازه خیلی هم بهمون خوش گذشت.
_ حالا بیاید چایی که براتون درسشتا کردم را بخورید حتما خیلی خسته اید.
************************
امیدوارم ابین دفعه قبولم کنید چون واقعا مشتاقم در این سایت عضو شوم.
خوب بود اما يه جاش خيلي عجيب بود، اما يادت باشه هر شخصي مثلا مالفوي نميتونه و جرات نداره به اين سادگي ها افسون "كروشــــيو" رو اجرا كنه.
تاييد شد!
هوای پاییزی خوبی بود و باد خنکی داشت به صورت بچه ها می خورد.بچه ها در این هوای دل انگیز در جنگل ممنوعه ی هاگوارتز بودند و با هم صحبت می کردند.
رون با کج خلقی گفت: چرا ما باید بیایم این جا؟ چرا میون این همه بچه ما را انتخاب کرد که سگ دو سرشو پیدا کنیم؟
هرمیون در پاسخ رون گفت: هر چیزی که هست ما باید خواسته هاگرید را انجام بدیم اون بهترین استادیه که ما باهاش می تونیم راحت باشیم ما نباید اون را از خودمون برنجونیم.
هری که کم کم داشت نا امید می شد گفت: اخه ما بدون هیچ سرنخ و اطلاعاتی از اون سگ دزدیده شده باید چی کار کنیم؟
هرمیون دوباره کتابش را ورق زد و گفت : من این کتاب را از کتابخانه
هاگوارتز اوردم درباره ی حیوان های جادویی نوشته.
رون با بی ذوق و شوقی گفت : خب بگو چی نوشته.
هرمیون از روی کتاب خواند:سگ های دوسر معمولا ماده هایش ضرری به انسان نمیرساند اما نر هایش به شدت خطرناک می باشد... ان ها بیشتر در جاهای تاریک و البته در غار ها به سر میبرند...
رون گفت : همین ؟ دیگه چیز دیگه ای ننوشته؟
هرمیون کتاب را بست و گفت : نه. دیگه اطلاعاتی در این مورد نداده.
رون که انگار چیزی یادش امده بود گفت : راستی... این سگه ماده است...یا...یا نر؟
_ نترس بابا ماده است مگر این که برای خودش یک نر پیدا کرده باشه.
هری که مدتی بود سربه سر رون نذاشته بود الان هوس کرده بود این کار را بکند او هم مانند پدرش عاشق ماجراجویی بود.
بچه ها همین جور ته و ته تر جنگل میرفتند دیگر تقریبا شب شده بود و همه جا سکوت بود حتی پرندگان هم سر و صدا نمیکردند یا از این شاخه به ان شاخه نمی پریدند. انگار هر چه به ته جنگل نزدیک تر میشدند همه جا سوت و کور تر میشد .درخت ها هم بزرگ تر و ترسناک تر از بقیه قسمت های درخت بودند.
_سسس... این صدای چیه؟
_ اره... راست می گه یک صداهایی میاد.
_ بیاین بریم ببینیم کیه صدا از اون طرف داره میاد.
هری شنلش را از کیفش بیرون اورد و روی هر سه تایشان انذداخت و هر سه نفری به طرف صدا رفتند. ناگهان نفسشان بند امد.
دراکو مالفوی و دو همدست گنده اش در گوشه ای از جنگل داشتند چیزی را به زور می کشیدند.
دراکو با عصبانیت گفت : عجب سگ لج بازیه زود باشید هر لحظه ممکنه یکی ما را ببینه.
کراب با التماس گفت : خواهش میکنم از خیر این سگ بگذر این را توی جنگل ولش کن . بیا برگردیم.
دراکو با نگاهی عصبانی به کراب گفت : ولش کنیم؟... میدونی این سگ چه قدر ارزش داره؟
رون ارام پرسید : حالا بتاید چی کار کنیم؟
هری چوبدستی اش را کشید و گفت : طلسم.
و از زیر شنل بیرون امد: اهای مالفوی یا سگ هاگریدو پس می دی یا...
دراکو که جا خورده بود از جا بلند شد و طناب سگ را ول کرد و چوبدستی اش را کشید و بالافاصله گفت : کروشیو
هری هم با چوبدستی طلسمی را گفت و دراکو را نقش زمین کرد و ان دو دوست مثلا وفادارش هم از ترس فرار کردند.
هرمیون و رون و هری سگ را کشان کشان به خانه ی هاگرید اوردند.
در خانه ی هاگرید
_ بچه ها واقعا ممنونم میدونید این سگ چه قدر برای من مهم بود؟
_ وظیفمون بود تازه خیلی هم بهمون خوش گذشت.
_ حالا بیاید چایی که براتون درسشتا کردم را بخورید حتما خیلی خسته اید.
************************
امیدوارم ابین دفعه قبولم کنید چون واقعا مشتاقم در این سایت عضو شوم.
خوب بود اما يه جاش خيلي عجيب بود، اما يادت باشه هر شخصي مثلا مالفوي نميتونه و جرات نداره به اين سادگي ها افسون "كروشــــيو" رو اجرا كنه.
تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملیکا در 1387/1/27 12:19:57
ویرایش شده توسط ملیکا در 1387/1/27 12:24:42
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/1/27 14:29:18
ویرایش شده توسط ملیکا در 1387/1/27 12:24:42
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/1/27 14:29:18
Only Raven !
جزئیات کاربر

خورشید در انتهای دریای حیاط هاگوارتز داشت با زمین وداع می کرد و پرتوهای زیبای خود را از زمین درنگ می کرد . درختان جنگل ممنوعه تقریباً بی برگ شده بودند و اندک برگی هم که مانده بود به رنگ قرمز دیده می شد .
صدای خش خش برگان مانند به زیر پا رفتن توسط عده ای شنیده می شد ولی کشس آنجا نبود . چرا در یک لحضه پای پسری معلوم شد .
رون : لعنتی ، امیدوارم کسی ما رو ندیده باشه .
هری : نه مطمئناً باش که اینجاها کسی نیست .
هرمیون : بچه ها عجله کنید ممکنه دیر بشه ما باید سر وقت به اونجا برسیم .
هر سه در کنار هم به راهشان ادامه می دادند که پای رون روی ماده لجزی مانند و نقره ای رنگ رفت و تا مچ پایش آغشته شد.
رون : لعنتی ، می دونستم باید تو تالار می موندم .
هرمیون : رون این قدر غر نزن چیزی نمونده الآن می رسیم . در ضمن این چیزی هم که تو پات رفت روش خون تک شاخ هس .
هری : ساکت مثل این که رسیدیم . خدا کنه که هاگرید تونسته باشه پیداش کنه .
هرمیون : آره خدا بهمون رحم کنه .
آنها شنل نامریی را از روی خودشون برداشتند و به انتظار نشستند .
رون و هرمیون با هم دیگر نشستند و درباره ی زندگی آینده اشون صحبت کردند . هری هم مشغول دادن غذا به هدویک شد .
هاگرید : آه هری هری ، تو اینجایی ؟ من اون ور دنبالتون می گشتم
هری : سلام هاگرید . ولی ما قرارمون اینجا بود .
هاگرید :راست می گی ؟ خب تونستم پیداشون کنم
هرمیون : جدی می گی هاگرید ؟ باورنمی شه ! از کجا ؟
هاگرید : شوخی ام کجا بود ؟ بالاخره الکی نیست که به من می گن هاگرید . حالا اون بماند که از کجا . . .
رون : هاگرید جون مادرت بده ، شب شد ، دیرمون شده بزار بریم .
آنها بعد از کمی گفتگو آن مواد را در جنگل ممنوعه از هاگرید گرفتند و به مدرسه برگشتند.
صبح روز بعد هری ، رون و هرمیون به دستشویی مار تل گریان رفتند و مشغول ساختن آن معجون شدند . آن ها در حین ساخت می خندیدند و به عاقبت خورنده ی آن معجون فکر می کردند .
رون : بچه ها فکرش رو بکنید بدیم به فیلیچ ، پسر تمام بدنش باد می کنه
هرمیون : نه بدیمش به آمبریج ،باور کن شبیه به قورباغه می شه
ولی هری گفت : بهتره بدیمش به اسنیپ ،خفاش می شه بر می گرده پیش اربابش .
دو نفر دیگر با او هم عقدیه شدند و مواد را با یکدیگر ترکیب می کردند .
بعد از ده روز کار معجون به پایان رسید و آنها معجون را به ریموس لوپین دادند تا به اسنیپ بدهد .
لوپین از همه جا بی خبر به اسنیپ گفت که آن سه نفر معجون را دادند و اسنیپ به نیرنگ آنان پی برد .
روز بعد زمانی که آن سه نفر به کلاس معجون سازی رفته بودند اسنیپ برای بهتر شدن معجون ان سه نفر جایزه ای به آنها داد که همان معجون خودشان بود و آنها پس از خوردن به حیوانات بامزه ای تبدیل شدند .
هری = عقاب پر طلایی
رون = روباه مو قرمز
هرمیون = موش آزمایشگاهی
کلاس زد زیر خنده و ین فقط نه بیل دراز باتوم پلیس * بود که آنها را از کلاس خارج و به سمت درمانگاه برد .
---------------------
پاورقی :
* نه بیل دراز باتوم پلیس همان نویل لانگ باتم هست که پسر خاله ام پیشنهاد این اسم را به من داده است .
فضاسازی و توصیف ضعف اصلی شما می باشد. نسبت به نمایشنامه قبلی بهتر بود اما توصیفات و فضاسازی هایی که شامل کاراکترها و جو حاکم بر فضای جنگل ممنوعه باشد در نمایشنامه شما که جا و هسته اصلی اش میان دیالوگ های کاراکترها باشد دیده نمی شود. اگر روی این مواردی که گفتم بیشتر کار کنی موفق خواهی بود. ببخشید- متاسفم.
تایید نشد!
صدای خش خش برگان مانند به زیر پا رفتن توسط عده ای شنیده می شد ولی کشس آنجا نبود . چرا در یک لحضه پای پسری معلوم شد .
رون : لعنتی ، امیدوارم کسی ما رو ندیده باشه .
هری : نه مطمئناً باش که اینجاها کسی نیست .
هرمیون : بچه ها عجله کنید ممکنه دیر بشه ما باید سر وقت به اونجا برسیم .
هر سه در کنار هم به راهشان ادامه می دادند که پای رون روی ماده لجزی مانند و نقره ای رنگ رفت و تا مچ پایش آغشته شد.
رون : لعنتی ، می دونستم باید تو تالار می موندم .
هرمیون : رون این قدر غر نزن چیزی نمونده الآن می رسیم . در ضمن این چیزی هم که تو پات رفت روش خون تک شاخ هس .
هری : ساکت مثل این که رسیدیم . خدا کنه که هاگرید تونسته باشه پیداش کنه .
هرمیون : آره خدا بهمون رحم کنه .
آنها شنل نامریی را از روی خودشون برداشتند و به انتظار نشستند .
رون و هرمیون با هم دیگر نشستند و درباره ی زندگی آینده اشون صحبت کردند . هری هم مشغول دادن غذا به هدویک شد .
هاگرید : آه هری هری ، تو اینجایی ؟ من اون ور دنبالتون می گشتم
هری : سلام هاگرید . ولی ما قرارمون اینجا بود .
هاگرید :راست می گی ؟ خب تونستم پیداشون کنم
هرمیون : جدی می گی هاگرید ؟ باورنمی شه ! از کجا ؟
هاگرید : شوخی ام کجا بود ؟ بالاخره الکی نیست که به من می گن هاگرید . حالا اون بماند که از کجا . . .
رون : هاگرید جون مادرت بده ، شب شد ، دیرمون شده بزار بریم .
آنها بعد از کمی گفتگو آن مواد را در جنگل ممنوعه از هاگرید گرفتند و به مدرسه برگشتند.
صبح روز بعد هری ، رون و هرمیون به دستشویی مار تل گریان رفتند و مشغول ساختن آن معجون شدند . آن ها در حین ساخت می خندیدند و به عاقبت خورنده ی آن معجون فکر می کردند .
رون : بچه ها فکرش رو بکنید بدیم به فیلیچ ، پسر تمام بدنش باد می کنه
هرمیون : نه بدیمش به آمبریج ،باور کن شبیه به قورباغه می شه
ولی هری گفت : بهتره بدیمش به اسنیپ ،خفاش می شه بر می گرده پیش اربابش .
دو نفر دیگر با او هم عقدیه شدند و مواد را با یکدیگر ترکیب می کردند .
بعد از ده روز کار معجون به پایان رسید و آنها معجون را به ریموس لوپین دادند تا به اسنیپ بدهد .
لوپین از همه جا بی خبر به اسنیپ گفت که آن سه نفر معجون را دادند و اسنیپ به نیرنگ آنان پی برد .
روز بعد زمانی که آن سه نفر به کلاس معجون سازی رفته بودند اسنیپ برای بهتر شدن معجون ان سه نفر جایزه ای به آنها داد که همان معجون خودشان بود و آنها پس از خوردن به حیوانات بامزه ای تبدیل شدند .
هری = عقاب پر طلایی
رون = روباه مو قرمز
هرمیون = موش آزمایشگاهی
کلاس زد زیر خنده و ین فقط نه بیل دراز باتوم پلیس * بود که آنها را از کلاس خارج و به سمت درمانگاه برد .
---------------------
پاورقی :
* نه بیل دراز باتوم پلیس همان نویل لانگ باتم هست که پسر خاله ام پیشنهاد این اسم را به من داده است .
فضاسازی و توصیف ضعف اصلی شما می باشد. نسبت به نمایشنامه قبلی بهتر بود اما توصیفات و فضاسازی هایی که شامل کاراکترها و جو حاکم بر فضای جنگل ممنوعه باشد در نمایشنامه شما که جا و هسته اصلی اش میان دیالوگ های کاراکترها باشد دیده نمی شود. اگر روی این مواردی که گفتم بیشتر کار کنی موفق خواهی بود. ببخشید- متاسفم.
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/1/22 21:27:14
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/1/22 21:31:47
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/1/22 21:31:47
جزئیات کاربر

سلام كاربران عزيز
لينك عكس جديد جهت شركت در كارگاه نمايشنامه نويسي
هري و رون و هرميون كمي متعجب در جنگل ممنوعه مي باشند، گويا منتظر شخصي اند يا به دنبال چيزي اند.
نوشتن نمايشنامه با توجه به اين عكس به عهده شماست.
موفق باشيد
لينك عكس جديد جهت شركت در كارگاه نمايشنامه نويسي
هري و رون و هرميون كمي متعجب در جنگل ممنوعه مي باشند، گويا منتظر شخصي اند يا به دنبال چيزي اند.
نوشتن نمايشنامه با توجه به اين عكس به عهده شماست.
موفق باشيد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/1/21 17:25:50
"Severus...please..."
ساعتها از لحظه اي كه دراكو مالفوي وارد كتابخانه شده بود ميگذشت.ديگر واقعا خسته شده بود.زير چشمي نگاهي به جيني ويزلي كرد ولي انگار نه انگار...
جيني با آرامش روي كتابي خم شده بود و غرق در مطالعه آن بود.دراكو به اطراف نگاه كرد.دو سه نفر از بچه هاي هافلپاف و يك گريفيندوري هنوز در كتابخانه بودند.نميدانست چند ساعت ديگر بايد براي بيان درخواستش صبر كند ولي مطمئن بود كه نميتواند جلوي اين همه دانش آموز خواسته اش را بگويد.كافي بود اين ماجرا به گوش يكي از بچه هاي اسلايترين برسد.
بالاخره كتابخانه خلوتتر شد.فقط جيني و دراكو و يكي از هافلپافي
ها در كتابخانه مانده بودند.دراكو با عصبانيت نگاهي به دانش آموز هافلپافي كرد.آرزو ميكرد او هم هر چه زودتر از كتابخانه خارج شود....باورش نميشد كه آرزويش به اين سرعت برآورده شده.دانش آموز هافلپافي كتابي را كه سرگرم مطالعه آن بود بست و با قدمهاي سنگين از كتابخانه خارج شد.حالا وقتش بود.
دراكو از جا بلند شد.براي اطمينان دوباره اطراف را بررسي كرد.كسي جز آن دو در كتابخانه نمانده بود.داركو به آرامي به ميز جيني نزديك شد.جيني حتي متوجه حضور او هم نشده بود.نفس عميقي كشيد و....
-ويزلي...ميشه خواهش كنم اون كتاب معجون سازي فوق پيشرفته رو به من بدي؟
جيني سرش را بلند كرد.با تعجب به دراكو كه براي اولين بار مؤدبانه چيزي را از او درخواست كرده بود نگاه كرد و به آرامي كتاب را به او داد.
دراكو با عجله كتاب را گرفت و سر جايش برگشت.به سرعت كتاب را ورق زد تا به صفحه مورد نظر رسيد.نامه هنوز آنجا بود.دراكو لبخندي زد و نامه پنسي را از لاي كتاب برداشت و با خوشحالي بطرف در خروجي رفت.قبل از خارج شدن كتاب را با نفرت بطرف جيني پرتاب كرد.جيني از رفتار نامتعادل دراكو متعجب شده بود ولي هيچ چيز نميتوانست خوشحالي دراكو را از بين ببرد. نه جيني و نه هيچكس ديگر نامه را نخوانده بود.
تاييد شد !
جيني با آرامش روي كتابي خم شده بود و غرق در مطالعه آن بود.دراكو به اطراف نگاه كرد.دو سه نفر از بچه هاي هافلپاف و يك گريفيندوري هنوز در كتابخانه بودند.نميدانست چند ساعت ديگر بايد براي بيان درخواستش صبر كند ولي مطمئن بود كه نميتواند جلوي اين همه دانش آموز خواسته اش را بگويد.كافي بود اين ماجرا به گوش يكي از بچه هاي اسلايترين برسد.
بالاخره كتابخانه خلوتتر شد.فقط جيني و دراكو و يكي از هافلپافي
ها در كتابخانه مانده بودند.دراكو با عصبانيت نگاهي به دانش آموز هافلپافي كرد.آرزو ميكرد او هم هر چه زودتر از كتابخانه خارج شود....باورش نميشد كه آرزويش به اين سرعت برآورده شده.دانش آموز هافلپافي كتابي را كه سرگرم مطالعه آن بود بست و با قدمهاي سنگين از كتابخانه خارج شد.حالا وقتش بود.
دراكو از جا بلند شد.براي اطمينان دوباره اطراف را بررسي كرد.كسي جز آن دو در كتابخانه نمانده بود.داركو به آرامي به ميز جيني نزديك شد.جيني حتي متوجه حضور او هم نشده بود.نفس عميقي كشيد و....
-ويزلي...ميشه خواهش كنم اون كتاب معجون سازي فوق پيشرفته رو به من بدي؟
جيني سرش را بلند كرد.با تعجب به دراكو كه براي اولين بار مؤدبانه چيزي را از او درخواست كرده بود نگاه كرد و به آرامي كتاب را به او داد.
دراكو با عجله كتاب را گرفت و سر جايش برگشت.به سرعت كتاب را ورق زد تا به صفحه مورد نظر رسيد.نامه هنوز آنجا بود.دراكو لبخندي زد و نامه پنسي را از لاي كتاب برداشت و با خوشحالي بطرف در خروجي رفت.قبل از خارج شدن كتاب را با نفرت بطرف جيني پرتاب كرد.جيني از رفتار نامتعادل دراكو متعجب شده بود ولي هيچ چيز نميتوانست خوشحالي دراكو را از بين ببرد. نه جيني و نه هيچكس ديگر نامه را نخوانده بود.
تاييد شد !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]ΙΜДĠΘ[/en] در 1387/1/19 13:23:27
جزئیات کاربر

مسئولین محترم با عرض پوزش چون من خوب بلد نسیتم داستان بنویسم کمی از پسر خاله ام ایمان کمک گرفتم .
----------------
یکی از روزهای اول سال جدید تحصیلی بود . معلمها تازه بعد از سه ماه تونسته بودند عقده هاشون رو رو سر بچه های بدبخت خالی کنند و حسابی به بچه ها تکالیف داده بودند .
یکی از همین روزها جینی برای انجام تکلیف تغییر شکل همراه نویل به کتابخانه رفته بود . طبق عادت سراغ کتاب های ساحره های مشهور رفته بود تا بعد از انجام تکالیفش بتونه کمی در باره ی ساحره های که اونا رو خیلی دوست داره بخونه .
در حال انجام تکیلیفش بود که یک صدای آشنایی گفت : دوباره این ویزلی ها بر گشتن به هاگوارتز و گند زدن به خون اصیل . واقعاً که شما ها مایه ی ننگ دنیای جادوگری هستید .
جینی برگشت تاببیند که کی هست ولی نیازی به این کا نبود چون مالفوی خودش جلو اومد و رو به روی جینی ایستاد .
مالفوی : بگو ببینم ویزلی تازگی ها با کدوم مشنگی رفیق شدی ؟
جینی عصبانی شد و خواست که جوابی به مالفوی بدهد که با سه شخص برتر سری تاب های هری پاتر مواجه شد که پشت سر مالفوی وایستاده بودند و داشتند به سخنان این بزرگوار گوش فرا می دادند. جینی پوزخندی زد و رون آروم مثل این عکس های تو سنت مانگو گفت :هیس
مالفوی : چیه می خندی ویزلی ! تا اسم مشنگ ها رو شنیدی خودتو باختی .
جینی : ببیم مالفوی من نمی خوام تو امروز صدمه ببینی ،بهتره که حرفایی رو که زدی پس بگیری وگرنه ...
مالفوی : وگرنه چی ، نکنه اون داداش ارشدت می خواد منو اذیتت کنه یا شاید هم اون داداش های پت و متت آهان یادم اومد شاید اون چوب بستنی می خواد جلوی منو بگیره .
جینی : من نمی دونم ولی به نفع خودته که از حرفهات پشیمون بشی .
مالفوی : چی ؟ ببینم من یکی از رفقات یا بهتر بگم شوالیه هات رو از قلم انداختم . می گم نکنه اون رفیق فشفشه ات همون نه بیل دراز باتوم پلیست * می خواد جلوی منو بگیره .
رون آروم به پشت مالفوی زد و مالفوی با ترس
تعداد غلط های تایپیت زیاد بود و داستان رو هم نیمه کاره رها کرده بوی.
دوباره سعی کن.
تأیید نشد
----------------
یکی از روزهای اول سال جدید تحصیلی بود . معلمها تازه بعد از سه ماه تونسته بودند عقده هاشون رو رو سر بچه های بدبخت خالی کنند و حسابی به بچه ها تکالیف داده بودند .
یکی از همین روزها جینی برای انجام تکلیف تغییر شکل همراه نویل به کتابخانه رفته بود . طبق عادت سراغ کتاب های ساحره های مشهور رفته بود تا بعد از انجام تکالیفش بتونه کمی در باره ی ساحره های که اونا رو خیلی دوست داره بخونه .
در حال انجام تکیلیفش بود که یک صدای آشنایی گفت : دوباره این ویزلی ها بر گشتن به هاگوارتز و گند زدن به خون اصیل . واقعاً که شما ها مایه ی ننگ دنیای جادوگری هستید .
جینی برگشت تاببیند که کی هست ولی نیازی به این کا نبود چون مالفوی خودش جلو اومد و رو به روی جینی ایستاد .
مالفوی : بگو ببینم ویزلی تازگی ها با کدوم مشنگی رفیق شدی ؟
جینی عصبانی شد و خواست که جوابی به مالفوی بدهد که با سه شخص برتر سری تاب های هری پاتر مواجه شد که پشت سر مالفوی وایستاده بودند و داشتند به سخنان این بزرگوار گوش فرا می دادند. جینی پوزخندی زد و رون آروم مثل این عکس های تو سنت مانگو گفت :هیس
مالفوی : چیه می خندی ویزلی ! تا اسم مشنگ ها رو شنیدی خودتو باختی .
جینی : ببیم مالفوی من نمی خوام تو امروز صدمه ببینی ،بهتره که حرفایی رو که زدی پس بگیری وگرنه ...
مالفوی : وگرنه چی ، نکنه اون داداش ارشدت می خواد منو اذیتت کنه یا شاید هم اون داداش های پت و متت آهان یادم اومد شاید اون چوب بستنی می خواد جلوی منو بگیره .
جینی : من نمی دونم ولی به نفع خودته که از حرفهات پشیمون بشی .
مالفوی : چی ؟ ببینم من یکی از رفقات یا بهتر بگم شوالیه هات رو از قلم انداختم . می گم نکنه اون رفیق فشفشه ات همون نه بیل دراز باتوم پلیست * می خواد جلوی منو بگیره .
رون آروم به پشت مالفوی زد و مالفوی با ترس
تعداد غلط های تایپیت زیاد بود و داستان رو هم نیمه کاره رها کرده بوی.
دوباره سعی کن.
تأیید نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/17 22:31:25
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج