تایبریوس مک لاگنold
از پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
- آخرین ورود
- سهشنبه 26 اسفند 1404 17:23
- عضویت
- 1387/05/08
- پستها
- 314
هري با يه افسون ساده از دامبلدور بي حركت مونده بود و افسونهاي ساده احتمالا با مرگ افسونگر، از بين ميرن؛
ضمن اينكه هري خودش دامبلدور رو ديد و خيلي از جادوگرا و ساحره ها هم عدم صحت مرگ رو عنوان نكردن.
به هر تقدير آواداكداورا به دامبلدور برخورد كرده و تا اونجايي كه اطلاعات كتاب ما رو راهنمايي ميكنه، اين طلسم برگشت ناپذيره و هيچ ضد افسوني هم نداره.
و اينكه اصلا چرا بايد شك كنه؟ اگه به مرگ سيريوس شك كرد، چون هيچ دليل عيني براش پيدا نميكرد...
ضمن اينكه هري خودش دامبلدور رو ديد و خيلي از جادوگرا و ساحره ها هم عدم صحت مرگ رو عنوان نكردن.
به هر تقدير آواداكداورا به دامبلدور برخورد كرده و تا اونجايي كه اطلاعات كتاب ما رو راهنمايي ميكنه، اين طلسم برگشت ناپذيره و هيچ ضد افسوني هم نداره.
و اينكه اصلا چرا بايد شك كنه؟ اگه به مرگ سيريوس شك كرد، چون هيچ دليل عيني براش پيدا نميكرد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/8/19 19:00:40
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
