فنگ نتوانست هیچ حرکت یا عکس العملی انجام دهد ، گویی فلج شده بود ، مرد مو بور با چوبی که در دستش داشت به او نزدیک شد . گویی دیگران او را نمی دیدند .
چوبش را روی کمر فنگ فشرد و فنگ را به زور با خود به طرف جنگل برد . تا ساعاتی بعد همچنان صدای زجه ها و ناله هایی از جنگل تعجب دانش آموزانی را که کلاس مراقبت تز موجودات جادویی داشتند برمی انگخیت .
همان شب - خوابگاه پسران
راجر با نگرانی پرسید :
- فنگ رو نیست . توی هیچ کدوم از کلاساش شرکت نکرده . الانم که به خوابگاه بر نگشته . بهتر نیست بریم به آقای مدیر اطلاع بدیم ؟
آلفرد : باشه بریم . ولی بگم من که عمرا تنها برم . احتمالا ماجرای راجر تکرار شده .
آلفرد ، راجر و ققنوس که لباس های خواب شان را پوشیده بودند ، دوباره لباش هایشان را عوض کردند و به سوی دفتر مدیر به را افتادند .
- من نوشابه ی گاز دار دوست دارم . باز شو دیگه ! اه چرا باز نمی شه ؟
- خب ما رمز رو نمی دونیم دیگه . باید امتحان کنیم !
قبل از اینکه بخواهند رمز های بیشتری را امتحان کنند . در دفتر مدیر باز شد و مدیر با آغوش باز آن ها را به داخل دفتر راهنمایی کرد .
در فکر دامبلدور
وای چه پسرای خوشگلی خودشون با پای خودشون اومدن اینجا . اونم شب . از هر نوعش این جا دارم . یکیشون قد بلند و اون یکی قد کوتاه ، این سفیده اون سفیدتر و این خوش هیکل اون یکی خوشتیپ .
حالا امشب کدوم یکی رو انتخاب کنم ؟ وای ، نمیتونم همشون خوبن . همین یه بار همشون با هم . اوففف
پایان فکر دامبلدور
- پرفسور می خواستیمیه چیزی بهتون بگیم !
- اون یه چیز رو بذارین موقع رفتن بگین و
- ولی ... اخه ...
و در حالی که جام هایی رو با نوشیدنی قوی ( این تیکش ترجمه ویدا اسلامیه بود ) مخصوص مادام رزمارتا پر می کرد گفت : آخه بی آخه ... حالا اینا رو بخورین !
سپس آن ها را بدست پسر ها داد .
آلفرد در حالی که چشم آلبوس را می پایید نوشیدنیش را در گلدان کنار دستش خالی کرد و به راجر گفت : هی راجر ، نخوریش یه دفه ! بریزش یه جایی . اینو به ققی هم بگو !
اما کار از کار گذشته بود ، چون ققنوس نوشیدنیش را تا قطره آخر نوشیده بود اما راجر همانند آلفرد آن را ریخته بود .
چند لحظه بعد
- حالا همتون بیاین بغل من !
آلفرد و راجر هیچ کاری نکردند اما ققنوس بلند شد و به بغل بلند بالای آلبوس رفت و

.
- خوشگلا چرا شما نیومدین ؟
آلفرد و راجر به سرعت بلند شدند و به طرف آلبوس رفتند اما به جای رفتن به بغل او ، بازو ها ققنوس را گرفتند و سعی کردند او را از دامبلدور جدا کنند . اما دامبلدور محکم او را گرفته بود . از این رو قبل از اینکه دامبلدور بتواند آن ها را وارد حلقه ی خودشان بکند از دفتر خارج شدند و منتظر ققنوس ماندند.
دو ساعت بعد
ققنوس با این حالت

از دفتر خارج شد .
هر سه بدون اینکه هیچ حرفی بزنند به طرف خوابگاه برگشتند . چند قدم بیشتر نرفته بودند که مردی با موهای زرد و چوبی در دست ظاهر شد و به طرف ققنوس رفت و او را مجبور به آمدن با خود کرد .
راجر : چی می کنین آقا ؟
مرد جوابی نداد در اصل توجهی به آن دو نداشت .
آلفرد : فکر کنم داره بزور می برش !
راجر : آره .
آلفر د : اکسپلیار موس
راجر : استیوپیفای
فقط چند جراحت روی مرد ایجاد شد که لحظه ای بعد ترمیم شد . او همچنان ققنوس را با خود می برد .
- سلام ، شما این جا چی می کنین ؟
این را گابریل گفت که همراه با فلور ، چو ، نوربرتا و لونا از راه مخفی وارد راه رو شدند .
در همین حین مرد ققنوس را آزاد کرد و با صورتی خشمگین به طرف دیوار پرت شد و از ان رد شد .
____________________
قضیه از این قرار به همون دلیلی که می دونین او ( مرد مو بور ) الانم از دخترا خیلی بدش میاد و بر اون تاثیر منفی دارد.