داشتم یک آهنگ خیلی بی خود رو که اصلا یادم هم نمی اومد که برای کی و کجا بود زمزمه میکردم، همینطور که داشتم با دل خوش زمزمه میکردم و بشگن میزدم، یک هو دیدم یه صدای تقی بلند شد و وقتی به خودم اومدم فهمیدم از کله ی خودم بوده!
- آخ! چرا میزنی مرد حسابی؟
- نه خیــــــــر! تو مثل این که اصلا تصمیم نداری درست بشی! تکلیف های پیشگویيت رو انجام دادی، نشستی داری سوت میزنی؟
- امم... خوب آخه... چیزه، یعنی یه جورایی.. خوب نه!
- ببین پومانا اگر یه کاری کنی پرفسور ویزلی از گروه امتیاز کم کنه، تبدیل به سوسکت میکنم، بعدشم لهت میکنم!
- دنیسی بهت نمیومد اینقده خشن باشی هاااااااااا

!!! بابا کلی وقت داریم، کو تا جلسه ی بعدی کلاس؟

- خوب اگه تکلیف هات توی این هفته زیاد بشن، بوقی میخوای چیکار کنی؟
- خدایی راست میگی، من واقعا اصلاح شدم! من پشیمونم از این همه پشت گوش انداختن این تکالیف؛ نه! فکر نکنم قابل جبران باشه، ولم کن من برم خودمو بکشم.
میخواستم یه جوری در برم از خوابگاه بپرم بیرون که دنیس زودتر دستمو خوند و گفت:
- بیشین بینیم بابا. فعلا کلی کار داری. لازم بشه بعدا خودم میکشمت.
بهش چشمک زدم و گفتم:
- چشم! همین العان تکلیف پیش گوییم رو هم انجام میدم.

دنیس نگاه مشکوکی بهم کرد و آروم ازم دور شد.
گویم رو گذاشتم جلوم و همونطور که پرفسور ویزلی گفته بود بهش زل زدم و دستم رو گذاشتم دوطرفش، اما هر کار میکردم نمیتونستم فکرم رو از اون اهنگه بیخود در بیارم!
- ای خدا! چرا اینطوری شدم؟ حالا که عین یه هافلپافی واقعی میخوام تکلیفم رو انجام بدم نمیشه!
یادم افتاد که اصلا نمیدونم درباره ی چی باید پیش گویی کنم. باید حس نیاز به پیشگویی رو کاملا توی خودم بوجود بیارم، مثل حس نیاز به نفس کشیدن... همینطوری رفتم توی فکر ابن که اما میخواد چیکار کنه و شروع کردم به نگاه کردن به گوی! گوی رو مثل قبل نمی دیدم اما یه چیز هایی توش داشتن ظاهر میشدن.
- ایییییییییییی وایییییییییییییییی! دیدی چی شد؟! ای اما دابزه تک خور!
بعله! درست حدس زدید! من در گوی پیشگویی اما دابز رو دیدم که داره تنها تنها همه ی اون شیرینی هایی که از مغازه ی دوک های عسلی خریده رو میخوره. یکی به من آب قند بده!
صحنه ی جرم کاملا واضح بود! اما گوشه خوابگاه با کلی شیرینی دور و برش نشسته بود و هی اینور و اون ور رو نگاه می کرد.
- بذار اما رو گیر بیارم...
گوی رو سریع جمع کردم، البته قبلش کاملا شرح چیز هایی که توی گوی ظاهر شده بود رو نوشتم، تا بعدا هم تحوبل پرفسور ویزلی بدم و هم مچ اما رو بگیرم. سریع به سمت بچه ها رفتم و دیدم که ای وای! همه ریختن سره هم دیگه و مثلا پیشگویی کردن

: سدریک دیگوری داشت محکم پیوز رو بقل میکرد و ازش تشکر میکرد؛ سوزان هم داشت لودو رو قانع میکرد که هنوز کاری نکرده که داره معذرت خواهی میکنه و موارده دیدنیه دیگه که تالار هافلپاف رو حسابی شلوغ کرده بود.
یک هو دره تالار باز شد و اما وارد شد منم از اون ته خم شدم و زیر زیری سعی خودم رو کردم که برم جلو، اما دنیس یک هو از پشت یقه ی لباسم رو محکم چسبید و گفت :
- من دیدم که تو اخرش هم تکلیف پیشگوییت رو انجام ندادی!
- آآآآآآآآآآآخ! نه دنـــــــیس، به جون 8 تا بچه ام انجام دادم! باور کن.
در حالی که دنیس داشت من رو با اون استخون بندی درشت، از روی زمین بلند میکرد، گفت:
- اگه راست میگی بگو چی دیدی؟
- اما دابز رو دیدم که کلی شیرینی از دوک های عسلی خریده و تنها تنها داره میخوره، یه تعارف هم نمیزنه. من العان خودم به خون یه نفر تشنه ام!
- یعنی العان میخوای چیکار کنی؟
- اگه بذاری میخوام برم سهم شیرینی ام رو از اما به زور بگیرم!
دنیس که حسابی خنده اش گرفته بود نگاهی زیرکانه که نشان از یک هافلپافی دارای بهترین خصوصیت های همه ی گروه ها (!) بود، گفت:
- فکر کنم هممون خیلی بی دقتی داشتیم توی پیشگویی، مثل پیش گویی اول پرفسور که ممکن بود یه جاهاییش خطا داشته باشه.
- دنیس من نمیدونم چی میگی، العان میخوام برم سهم شیرینی ام رو از اما بگیرم.
اما همون لحظه دنیس من رو اشتباهی دیده بود که تکلیف انجام نمیدم، درحالی که داشتم سخت کوشانه رو تکلیفم کار میکردم. متاسفانه اون لحظه خون جلوی چشمهام رو گرفته بود و هیچی به غیر از اون شیرینی ها نمیدیدم

اما دابز با صدای نسبتا بلندی گفت:
- بـــــــــــــچه هـــــــــــا! شما ها همتون پیشگویی نوع ضعیف رو انجام دادین؟
همه با نگاهی مشکوک جواب دادن
- آره خوب.
- خیلی خوب، من هم پیشگویی کردم که اسپراوت شیکمو و خیلی از شماها میخوایین همه ی خوراکی های من رو ازم بگیرین! حدس زدم ممکنه خیلی دلتون از این شیرینی ها و نوشیدنی های کره ای بخواد!
از زاویه ی دید اِما قیافه ی مبهوت خودم و نگاه مهربون همه ی بچه ها رو میتونستم تصور کنم که بعد از یک نگاه پر افتخار به اما به اشخاصی که دربارشون پیشگویی کرده بودند نگاه کردند.
سعی کردیم معنی حقیقی پیشگویی هامون رو بفهمیم و دیدمون رو نسبت بهشون باز تر کنیم تا معنی واقعی هر آنچه که توی گوی های پیشگویی میگذره رو بفهمیم!
شب خاطره انگیزی بود و تا نیمه های شب داشتیم با انرژی تمام پیشگویی هامون رو تحلیل میکردیم!
2. چرا بعضی از پیشگویی ها ضعیف و نادرست از آب در میاد ؟ توضیح بدید ! ( 5 امتیاز )
به خاطره فشاری که توی اون لحظه به خودمون میاریم و عدم تمرکز! پیشگویی ها چون قطعات و ثانیه هایی از آینده هستند اگر به درستی و با تمرکز صحیح اون هارو از آینده بیرون نکشیم و کنار هم قرار ندیم ممکنه که ثانیه های غیر مرتبط کنار یکدیگر قرار گرفته و پیشگویی ما خراب بشود