جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  213 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  309 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  211 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: چهارشنبه 26 تیر 1387 10:59
نمایش جزئیات
آفلاین
مهی غلیظ بر اطراف گورستان مرده و بی روح حاکم بود. شبنم های سرد و بی روح بر روی علف های هرز و بلند با بی خیالی نشسته بودند.
ماه بی فروغ و خسته انوار نقره ای رنگش را بر سنگ قبر های خاکستری و کثیف می تاباند.

در مه شخصی با ردایی سیاه در حالی که به آرامی گام بر می داشت و سایه اش همچون غولی بر پشتش بود به کنار گوری رفت و در کنارش زانو زد.
_ آه ، بالاخره آلفرد قبرم را آماده کرده است ... اینجا همان جایی است که باید به پیشواز مرگ بروم.
صدایش محزون و غمگین ولی خونسرد و آرام بود. با پشت دست ، عرقی را که بر پیشانی اش نشسته بود را پاک کرد ، تا چندی بعد خود را در آغوش آرامش خواهد دید ... در آغوش مرگ!

دقایق همچون ساعت هایی ممتد و طولانی برای مرد که همچنان در کنار قبر زانو زده بود می گذشت و سرانجام ، مرد سرش را با صدای خش خش ملایم و آرام بالا آورد.

مردی بود عظیم الجثه که بخار از دهانش همچون بازدم اژدها بیرون می آمد...در دستش داسی بود برنده و بزرگ که می توانست به راحتی مرد را به دو تکه تقسیم کند. ردای سیاهش آرام آرام چون قدم مرگ بر روی برگ ها کشیده می شد و به سمت مرد می آمد.

لبخندی بر لبان مرد نشست. بعد از آنهمه مصیبت بالاخره به آرزوی خود رسیده بود ، مرگ هم اکنون با هیکل عظیمش در برابر او ایستاده بود و سایه اش تمامی پیکر مرد را در بر گرفته بود .

مرد برای آخرین بار خنده ای از سر دل کشید و کمی بعد فرشته مرگ چون کارش را انجام داد بود از کنارش گذشت و جسد بی جان مرد را به حال خود رها کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی �
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: یکشنبه 23 تیر 1387 10:05
نمایش جزئیات
آفلاین
خب....خب...چه قدر واقعا شركت كرديد!!!!!
من از ليلي و جيمي پيكس به خاطر شركت كردنشون توي المپيك ، تشكر ميكنم. واقعا لطف كردند.
و اما بقيه...مهلت مرحله ي اول رو تمديد كردم.
اگه ديدم باز هم شركت نكرديد ، مرحله ي دوم رو اعلام ميكنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 تیر 1387 14:12
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله ی اول

دیگر نمیخواست هیچ کس را ببیند زندگی برایش تلخ شده بود.
خانواده اش او را یک خائن میدانستند ان هم فقط به خاطر این که به لرد سیاه نپیوسته بود دیگر دنیا برایش معنایی نداشت.
دلش میخواست تنها باشد;نمیخواست با کسی حرفی بزند بی وقفه میدوید اما نمیدانست به کجا.
صدای قدم های سنگینش در کوچه پس کوچه ها میپیچید دیگر هیچ چیزی او را خوشحال نمیکرد.باران شدیدی شروع به باریدن کرده بود نمیدانست به کجا میرود مقصدی نداشت فقط میخواست از این دنیای خشمگین و نفرت انگیز بگریزد اما به کجا؟طوفان دستمالی که مادرش قبل از مرگش برای او دوخته بود را با خود برد.
انگار مادرش هم از او نفرت داشت.
به کوچه ای تاریک و سوت و کور رسید.اما اهمیتی به ترسش نداد باز هم دوید روی تابلویی دستنویس را خواند:کوچه ی مرگ
باز هم بچه های بازیگوش میخواستند بزرگتر ها را بترسانند.اما او نمیترسید بیشتر از همه میخواست بمیرد.
به یک دوراهی رسید راه اول روشن بود و راه دوم تاریک مانند پر کلاغی.راه دوم را انتخاب کرد دیگر نمیخواست رنگ افتاب را ببیند نا امید از همه جا و از همه کس شده بود.
طرد شدن از خانواده به این سادگی ها نبود.وارد کوچه ی تاریک و تنگ شد هر چه جلو تر میرفت بوی مرگ را بیشتر حس میکرد اما خودش نمیدانست چشمانش را بست باز هم میکرد معنایی نداشت چون همه جا تاریک بود و هیچ چیز معلوم نمیشد.
دوباره به راه افتاد با صدای کفش خودش از جا پرید صدای اعضای خانواده اش در گوشش میپیچید.
_تو یه خائنه دروغگویی!
_نه
_تو یه پستی!
_نه
_تو دامبلدور رو به ما ترجیح میدی!
نه!نه!نه!
با دو دست لرزانش گوش هایش را محکم فشرد اما فایده ای نداشت;تلو تلو خوران به جلو میرفت بدون این که جایی را ببیند.
_اااااااااه...
پایش لیز خورد و درون گودالی عمیق فرو رفت.
بلند شد در ان چاه عمیق هم چیزی نمیدید اما مقابلش سیاهی دیگری پدیدیر بود.
پسزک نمیتوانست حرفی بزند از ترس داشت سکته میکرد.
موجود غریبی مقابلش استاده بود ان موجود تبری در دست داشت.
پسرک اخرین نیرویش را جمع کرد و گفت:تو...کی هستی؟
موجود شنل پوش با صدایی توهم انگیز گفت:ارباب مرگ...هر کسی مرا صدا زند او را با خود خواهم برد...
پسرک قدمی عقب رفت و من من کنان گفت:اما...من...من که... تو رو صدا نکردم...
_تو بدون این که خودت بفهمی مرا صدا کردی حالا وقتش رسیده تا تو رو با خود ببرم.
_نه من با تو به جهنم هم نمیام.
پسرک با فریاد این را گفت و در ان چاه سرگردان دوید تا بلکه راهی بیابد.
_تو راه فراری نداری باید با من بیای!
_نه
پسر این را قاطعانه و با نفرت به موجود شنل پوش گفت.
_از اینجا برو من هنوز میخوام زندگی کنم.
_اما دیگه هیچ کس تو رو دوست نداره خانواده ات دیگه تو رو نمیشناسن همچنین دوستات و غیره.
_اما شاید هنوز امیدی باقی مونده باشه.
ارباب مرگ با تمسخر گفت:امید؟از چی داری صحبت میکنی؟امید برای تو معنایی نداره فقط یک مشت کلمه ی بیخوده.
پسر سعی کرد صورت موجود را ببیند اما ارباب مرگ کلاه شنلش را بر صورتش انداخته بود و صورتش در سیاهی فرو رفته بود.
سعی کرد از دیوار چاه بالا برود اما لیز میخورد باران به رنگ سیاه از چاه بر روی پسر ریخته میشد و با اشک هایش مخلوط میشد.
_مقاومت نکن با من بیا.
سعی کرد با چوبدستیش کلمه ای به زبان بیاورد:اواکداورا...
اما مرگ دستش را جلو اورد و طلسم برگشت پسرک جا خالی داد و از یک مرگ حتمی نجات پیدا کرد مرگ بیشتر از اون چیزی که فکرش را میکرد ترسناک و قدرتمند بود پس دیگر سعی به مقابله با او را نکرد.
_باشه من با تو میام.
مرگ دستانش را به طرف پسرک دراز کرد و او را با خود برد... چه کسی میداند به کجا؟...شاید به جایی بهتر از این دنیای وحشی....هیچ کس سرنوشت شوم پسرک را ندید تا برای دوستانش تعریف کند....همه او را مرده حساب کرده بودند... و این گونه باز هم مرگ پیروز شد...
_____________________
از اریانا تشکر میکنم که درخواستم رو برای عضویت قبول کرد امید وارم مرحله ی اول رو خوب نوشته باشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 تیر 1387 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
به جيمي:
باشه. فقط همين يك بار. تو عضو المپيك دياگون شدي و بايد در تمامي مراحل شركت كني.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 تیر 1387 12:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.

من از ثبت نام اینجا باخبر نبودم چون یه مدتی تو سایت نبودم و وقتی به این سایت سر زدم دیدم مهلت ثبت نام تموم شده.
میخواستم بگم اگه میشه منم میخوام ثبت نام کنم هر چند مهلت تموم شده ولی شاید بتونید این دفعه رو قبول کنید.
با تشکر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1387 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله ی اول مسابقات المپیک دیاگون:

لیلی در جنگلی تاریک جلو می رفت. دوستانش را گم کرده بود و به تنهایی در جنگل جلو می رفت. گم شده بود و نمی دانست چه طور می تواند از این جنگل تاریک بیرون برود.
بعد از گشت فراوان در جنگل ، متوجه شد که دوباره به جای اولش بازگشته است. راهی دیگر را انتخاب کرد و جلو رفت. هر چه جلوتر می رفت درختان انبوه تر می شدند. این راه را ول کرد زیرا می دانست انبوه شدن درختان به معنای نزدیک شدن به اعماق جنگل است. با نا امیدی به سمتی دیگر رفت. کمی جلوتر رفت و متوجه شد که راهی برای بیرون رفتن از جنگل پیدا کرده است. زیرا درختان کم تر می شدند و دیگر می توانست آسمان را نگاه کند.
مهتاب از لا به لای شاخه های درختان که هر لحظه کم تر و کم تر می شدند دیده می شد. با امیدواری جلو رفت و می دانست که راه خروج را پیدا کرده است.
بعد از نیم ساعت ، دیگر اثری از درختان نبود. مه همه جا را فرا گرفته بود و به سختی می توانست جلویش را نگاه کند.

- قــــرچ...

با ترس نگاهی به زمین انداخت.

- جــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــغ

جیغ بلندی کشید و عقب رفت. در زیر پایش استخوان های متعددی در شکل و ابعاد مختلف دیده می شد. عقب تر رفت.

- قــــــــرچ... قـــــــرچ... قـــــــــرچ...

استخوان ها در زیر پایش خرد می شدند. در حالی که از ترس اشک می ریخت سرش را با دو دستش گرفت و برگشت تا فرار کند.

- جــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــغ

ناگهان ایستاد و جیغ بلندی کشید. عقب عقب رفت و بر روی زمین افتاد.
شخصی شنل پوش ، با هیکلی تنومند و داس به دست رو به رویش ایستاده بود. سعی کرد به صورتش نگاه کند ، اما صورتش سیاه سیاه بود. به دست هایش نگاهی انداخت ، اما دست هایش نیز درون شنلش پنهان شده بود.

در نگاه اول فکر کرد که شخص شنل پوش دیوانه ساز است. بنابراین به خاطره ای خوش فکر کرد.

- بر می گردم خونه. پیش داداش جیمز و داداش آلبوس. در کنار دوستان و پدر و مادرم.

و فریاد زد: اکسپکتو پاترونوم.

سپر مدافعی به شکل ققنوس از نوک چوبدستیش خارج شد و یکراست به سمت دیوانه ساز رفت و ... ققنوس نا پدید شد.
با ترس از زمین بلند شد. پس او دیوانه ساز نبود بنابراین هر وردی که به ذهنش رسید را بر زبان آورد.

- اکسپلیارموس ... ریکتو سمپرا ... کروشیو ... آواکداورا ...

اما هیچ تاثیری بر روی او نگذاشت. عرق سرد بر پیشانیش نشسته بود و نمی دانست باید چه کند. عقب تر رفت ... باز هم عقب تر ... و ناگهان با سرعت برگشت و دوان دوان از آن شخص دور شد.
ثانیه ای بعد ، دختر مو قرمز بدون هیچ حرکتی بر روی زمین افتاده بود. مه کنار رفته و اثری از شخص شنل پوش نبود.

بله ... مرگ به سراغ لیلی آمده بود ، این لحظه لحظه ی مرگ او بود.

------------------------------------------------------------------------

آریانا از من نمره کم نکنیا. من اولی بودم و نمی دونستم درست در چه مورد باید بنویسم برای همین فرض کردم این تصویر ، تصویری از چهره ی مرگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1387 17:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ليست كساني كه در المپيك دياگون ثبت نام كرده اند:

ليلي پاتر
تره ور
آلفرد بلك
ويكتوريا ويزلي
مورگان الكتو
سلسيتنا واربك
آراگوگ


اين المپيك داراي 5 مرحله است. براي شركت در هر مرحله يك هفته وقت داريد. مراحل المپيك نه خيلي سخت هستند و نه خيلي ساده.
تمام كساني كه در المپيك ، ثبت نام كرده اند ، بايد در تمامي مراحل شركت كنند.
به قهرمان المپيك آرم داده ميشه.
هرگونه تقلب از روي ديگران اكيدا ممنوع ميباشد. اما تقلب از روي كتاب ، موردي ندارد. ( در مرحله ي دوم )
در طول تابستان ، المپيك هاي زيادي برگزار ميشه. در آخر ، قهرمان هاي المپيك ، با هم رقابت ميكنند. به قهرمان اصلي ، آرم بزگتر و زيباتري داده ميشه.

اين مرحله در روز يكشنبه در تاريخ 16 تير ماه اعلام شده و شما تا روز يكشنبه ي آينده در تا ريخ 23 تير ماه فرصت داريد تا در اين مرحله شركت كنيد. هركس در اين مرحله شركت نكنه ، در بقيه ي مراحل هم نميتونه شركت كنه و اين بدين معناست كه به طور كل از المپيك اخراج ميشه. مرحله ي دوم در همان روز يكشنبه ي آينده اعلام ميشه.
در ضمن ، امتيازات در پايان مرحله ي اول داده نميشه. بعد از اتمام تمامي مراحل ، امتيازات به طور كلي دسته بندي شده و داده ميشه.
دوست داشتم تعداد بيشتري در اين المپيك شركت ميكردند. اما هرچه تعداد كمتر باشه براي شركت كنندگان بهتره!

مرحله ي اول: نظر شما درباره ي اين تصوير چيه؟ هرچي به فكرتون ميرسه درباره ي اين عكس بنويسيد. به صورت تك پستي! اگه به صورت نمايشنامه بنويسيد هم اشكالي نداره. سعي كنيد با احساس بنويسيد.
موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: چهارشنبه 12 تیر 1387 10:11
نمایش جزئیات
آفلاین
روز يكشنبه ي همين هفته مرحله ي اول رو اعلام ميكنم.
باز هم تا اون روز ميتونين ثبت نام كنيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 تیر 1387 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
لطفا منم ثبت نام کنید.
با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]« فکر جنگ را با
Re: المپیک دیاگون!
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 تیر 1387 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
نتایج المپیک دوره قبلی!

جیمز هری پاتر:10 + 9 =19
رون ویزلی:8 + 7 =15
هدویگ:8 + 8 =16
آلفرد بلک:8 + 8 =16
واربک:8+ 8 =16
پرسی ویزلی:10 + 9=19
ویکتور کرام:7 + 9 =16


از تمام شرکت کننده ها ممنونم..سطح کاری همه خوب بود و من از همه تشکر میکنم!

برای خواهر جیگرمم که این المپیک رو میخواد ادامه بده تشکر میکنم..کلا المپیک دست خوانواده دامبلدور هاست! !همانا که آبجی خودمی !

موفق باشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!