جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: شنبه 29 تیر 1387 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه ی دوم


[color=6600CC]سال 1854[/color]



دخترک قیافه ی جذابی نداشت ، زشت ، بی ریخت و با دماغی گنده و خال خالی در میان صورتش ! موهایی کدر و کم پشت و بی حالت داشت . و در حقیقت معلوم نبود که ننه و بابای این دختر چی بودند که این بشر به این روز افتاده بود و بیشتر به درد سطل آشغال می خورد . نه از لحاظ قیافه ، بلکه موجودی بی عرضه و بی دست و پا بود و بد بختانه نام ساحره را بر رویش داشت که آبروی هرچی جادوگره برده بود ! به همین دلیل مورد طرد خانواده و آشنایان خود واقع شد .


در جوانی بعد از اینکه از روستای خود خارج شد ، تنها و بی کس ، افسرده و ناامید بسوی مکانی دوردست رفت و اتفاقا کلبه ی چوبی کوچکی در میان درختان جنگل پیدا کرد . باید زنده می ماند ،بسوی خانه رفت ....
دختر به قدری احمق بود که سالها تدریس و آموزش بر روی او کافی نبود و حتی قادر نبود یک شی رو جابجا کند ، چه برسد به اینکه بخواهد برای خودش غذا تهیه کند . خلاصه باز هم شانس به یاریش آمد و به ذهنش رسید که مانند یک احمق ماگلی ! چهار دست و پا به دنبال غذا در میان بوته ها بگردد .


روزها گذشت ... روزی بیرون در خانه علاف نشسته بود که ناگهان مرد جوانی سوار بر اسب از کنار کلبه اش گذشت .
دختر فقط توانست یک نظر از نیم رخ مرد را ببیند ولی همین یک نگاه کافی بود که دخترک احمق را نه ببخشید دخترک را به بزرگترین معجون ساز تبدیل کند .
قدرت عشق در وی چنان غوغایی به پا کرده بود که باعث شد در یک نگاه تمام گذشته ی خود را به یاد بیاورد ... احمق ، بی فکر ، کله شق ، به درد نخور . هووم ؟ نه باید کاری می کرد باید این صفات رو تغییر میداد .

به خانه رفت و به مدت 6 ماه هیچ نشانه ای از او در بیرون از خانه توسط نویسنده ی داستان ! رویت نشد .


6 ماه بعد


دختری ژولیده با نگاهی امیدوارانه در میان درختان قدم میزد و انتظار میکشید . کمی بعد صدای سم اسب به گوش رسید و مرد خوش سیما سوار بر اسب ظاهر شد . دختر با لبخندی بر لب جلو رفت و از مرد خواست تا برای رفع خستگی آب بنوشد (آره جون خودش ! آب !) و باز هم بر حسب شانس مرد قبول کرد . نوشیدن آب همان و عاشقانه زندگی کردن با دختر و پدر 8 تا بچه شدن ! همان !

نتیجه ی اخلاقی : این معجون عشق قویترین و خطر ناک ترین (میتواند شما را به بزرگترین زز دنیا تبدیل کند ) معجون دنیا است که هم اکنون در بانک گرینگوتز تحت شدید ترین تدابیر امنیتی نگه داری می شود .

با تشکر از تدریس خوبتون .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1387/4/29 21:47:54
یاد بعضی نفرات روشنم میدارد ، قوتم می بخشد ، راه می اندازد.
یاد بعضی نفرات ، رزق روحم شده است ، وقت هر دلتنگی ، سویشان دارم دست !


به یاد قدیمای سایت سال 1386
گروه هافلپاف
رز ویزلی ، لودو بگمن ، ماندانگاس فلچر ، البوس سوروس پاتر ، ریتا اسکیتر ، دنیس و ...

نوادگان هلگا
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: شنبه 29 تیر 1387 18:08
نمایش جزئیات
آفلاین
روزي روزگاري مرليني بود كه مدام در گوشه اي پنهان ميشد و ساعاتي را به تامل و فكر كردن مي پرداخت و در حين تفكر زور هم ميزد!

كم كم اون مكاني كه مرلين توش فكر ميكرد، شد جزو مكان هاي شلوغ و پر رفت وامد و مردم كه رد ميشدن از كنار مرلين، نگاه هاي بدي به او مي انداختند. مرلين از اين نگاه ها به شدت ناراحت ميشد و تصميم گرفت تا سر پناهي براي خودش آماده كنه تا از نگاه هاي مردم در امان باشه.

پس يك عدد حصير تهيه كرد و گذاشت اونجا تا مردم نگاش نكنن! بعد كم كم احساس ميكرد كه داره وسواس ميگيره و نياز به وسيله اي داره تا به وسيله اون آب رو نگهداري كرده و عمل آسلاميوس رو انجام بده!

پس بعد از گذشت دو سال تونست وسيله اي شبيه دماغ آلبوس دامبلدور (!) اختراع كنه كه هم زيبا هم جادار و هم مطمئن بود. از اون پس مرلين آفتابه شو همه جا ميبرد. و خيلي دوستش ميداشت و به قدري اين افتابه داراي مقام بالايي بود كه مردم به آفتابه مرلين قسم ميخوردند و ميخورند!

بعد از مرگ مرلين كه خودش شونصد سال طول كشيد، آفتابش رو جن مفلوكي به اسم غضنفر با خودش برد به لندن و گرينگوتز براي اينكه بگه كه بانك خفني ميباشد؛ آفتابه رو دزديد و در بانك جزو ذخايز ثبتش كرد و بسي ملت توجهشون به اين بانك از اون موقع جلب شد!
نام وسيله: آفتابه مرلين
نام مخترع: مرلين
اهميت شيء: هشت ستاره ********
تاريخ اختراع: 1100
تاريخ ثبت در گرينگوتز: 1237

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: شنبه 29 تیر 1387 11:58
نمایش جزئیات
آفلاین
یکشنبه ی خوبی بود.هوای گرم مطبوعی داشت و در آسمان ابر چندانی نبود.

دانش آموزان گریفندور در صف های طویلی در کنار درب خروجی مدرسه ایستاده بودند.مدیر مدرسه،استرجس پادمور،به درخواست ریموس لوپین به علت برتری آنها در هفته اول بازدید علمی ای ترتیب داده بود.

دانش آموزان گریفندور برای اینکه هرچه زودتر سوار اتوبوس شوالیه شوند و به طبقه بالا راه یابند،یکدیگر را هل می دادند.بلاخره پس از 15 دقیقه همه در اتوبوس نشسته بودند.

در اتوبوس

ریموس بر روی صندلی جلویی نزدیک راننده و کمک راننده،استن شانپایک،نشسته بود.
ناگهان اتوبوس به راه افتاد و همه به عقب پرت شدند.تد مثل گوجه ای به شیشه خورد و دامبلدور به صورت کاملا اتفاقی بر روی پرسی افتاد.

تد:بابایی،بگو آروم تر بره!!!
ریموس:نــــــــــه!پسرم!
تد:به ما..مان بگو دوسش دارم!

وبعد بیهوش به روی زمین افتاد.

سر انجام بعد از چند دقیقه آنهابه کافه پاتیل درزدار میرسند و بدون فوت وقت به کوچه دیاگون می روند.

درکوچه دیاگون


مغازه جدیدترین وسایل کوییدیچ با مدل جدیدی از جاروی آذرخش ویترین خود را تزیین کرده بود.به همین دلیل علاقه مندان زیادی مشغول به تماشای آن بودند.

جیمز سیریوس پاتر به ویترین نزدیک شد و با صدای بلندی خطاب به فرزند رون ویزلی،هوگو ویزلی،گفت:بابام میخواد واسه تولدم که یه ماه دیگه ست،اینو بخره!!!
هوگو گفت:توهم برو با اون بابای بوقیت!
ریموس غرلندی کرد و گفت:"عین باباش خالی بنده!" و به راه خود ادامه داد.

بلاخره پس از 10 دقیقه پیاده روی به ساختمان کج و معوج بانک گرینگوتز رسیدند و جلوی آن دوباره صف خود را چیدند.

ریموس گفت:دفعه قبل که اومده بودیم،آبرومون رفت.چندتا از بچه ها سعی کردند گالیون بدزدند.سر همین موضوع مدیر قبلی،دامبلدور،براشون چندین جلسه پیاپی کلاس خصوصی گذاشت.

آنها وارد ساختمان شدند و جن ها که از قبل با آنها هماهنگ شده بود،به سمت آنها آمدند و بدون هیچ حرفی آنها سوار واگن ها کردند و پس از ده دقیقه به صندوق 268 رسیدند.

یکی از جنها صندوق را به طرز عجیبی بازکرد و بلاخره آنها شی یک دستبند بسیار کوچک را دیدند.

ریموس با علاقه شروع به توضیح دادن کرد:
این دستبند توسط مرلین ساخته شده..این دستبند در صورتی که فردی سیفید در اطراف شما باشه و یا کسی که دوستش دارید گرم میشه و شمارو تحریک میکنه!(). افراد زیادی برای دزدین این دستبند شگفت انگیز تلاش کردند.از اونا میشه به آلبوس دامبلدور خودمون اشاره کرد که به خاطرش 6 ماه در آزکابان زندانی بود.سوروشس اسنیپ بعد از مخفی شدن لیلی برای پیدا کردنش سعی در دزدیدن این دستبند کرد.وهمچنین توحید ظفرپور که همین دیروز محاکمه شد.هدفش پیدا کردن یه مشنگ زاده به نام اما واتسون بود.

هرمیون دستش را بالا برد و پرسید:پروفسور!من فک نمیکردم که شماهم نژاد پرستید!
ریموس:چه ربطی داره؟!
هرمیون:"هیچی!همینطور برای ابراز موجودیت!"

در این میان جیمز با خوابالودگی گفـت:فک کنم راجع به مامان بزرگم حرف زدی؟!
ناگهان قیافه خشنی به خود گرفت()و گفت:بی ادب!بی نزاکت!به نوامیس مردم چی کار داری؟!()

ریموس که بار دیگر شروع به توضیح دادن کرده بود گفت:بله،همونطور که گفتم این کمربند تا حالا چندین بار در معرض دزدیده شدن بوده.
جنس این کمربند از نیکل و کروم به همراه مقدار کمی طلا هست.مرلین ابتدا تمام مقادیر این فلزات رو به طلسم گرما بی نقصی ذوب کرد و آنها درهم آمیخت.از آمیزش این مواد()این دستبند فقط شکل گرفت.اما اون با یک عدد طلسم ناشناخته که فقط خودش میدونه، این رو ساخته!
سوالی هست؟!

دانش آموزان که سرپا خوابشان بورده بود از جا پریدند و خمیازه کشیدند.

در این هنگام ریموس گفت:خب،واسه امروز بسه!برمی گردیم هاگوارتز.

و بدین ترتیب راه افتادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1387/4/29 12:05:44
ّّFor What I've Done
I Start Again
And Whatever Pain May Come
Today This Ends
I'm Forgiving What I've Done

Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: جمعه 28 تیر 1387 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
صف های طولانی در چندین ردیف تمام سالن را پر کرده بودند و استن که قصد داشت کرچر رو ببینه مجبور شد برای رفتن به طرف دیگه ی سالن به دیوار بچسبه و به سختی از بین جمعیت رد بشه

" سلام کریچر "

کریچرکه از دیدن اربابش استن خیلی خوشحال شده بود ، خودشو به سرعت به اربابش رسوند

"سلام ، ارباب حالشون خوب هست"

ممنون کریچر ، ولی مثل اینکه حال تو خیلی خوب نیست"

" خیر ارباب ، از صبح تا الآن مردم همین جور می آیند "

استن که متوجه ساحره ای شده بود که کلاهی شبیه کلاه گروه بندی روی سرش بود بدون فکر پرسید ، چرا ؟

کریچر که از پرسیدن این سوال متجب شده بود با حالتی که استن رو متوجه خودش کنه ، جوابشو اینجوری داد : فکر نمی کردم ارباب ندونه ، امروز روز نمایش اختراعات بزرگ جادوگری هست . تمامی اختراعات بزرگ جادوگری اینجا نگه داری میشه و هر سال فقط یک روز نمایش داده می شوند "

استن که هنوز متوجه ساحره بود پرسید : کریچر میدونی اون ساحره کیه ؟

" اون همون بوقی هست . وزیر جادو آلبوس سوروس " .... "وای کرچر نباید این حرف زد ، من باید مجازات شد "

استن که از این رفتار کریچر زیاد خوشش نیومده بود سعی کر ذهنشو بیشتر متمرکز کنه

" نه دیوونه .. یادت نیست ، توالآن آزادی .ضمنا اگه واقعا اون وزیر باشه ، به نظرم حق با تو باشه . راستی گفتی نمایشگاه اختراعات جادویی ، میشه منم برم ببینم ؟"

کریچر که دوباره یاد آزاد بودن خودش افتاده بودشروع کرد به گریه کردن و دست استن رو محکم به سمت دری در انتهای راهرو کشید
" اینجا راه مخصوص است . ما نمی زاریم جادوگر ها مخصوصا افرادی مثل اون وزیر از اینجا رد بشوند . اینجا مخصوص جن هاست و البته مخصوص ارباب استن "

حالا استن و کریچر به قسمت انتهایی راهرو رسیده بودند و استن تازه متوجه وسایل متعددی شد که در کنار دیوار چیده شده بودند و در کنار اونها شیشه های جادویی و بزرگی قرار داشت که مردم میتونستن از توی اونها اختراعات رو ببینن

استن که از دیدن صحنه ی جالبی خندش گرفته بود دست کریچرو کشید و با دست دیگرش به شیشه ای اشاره کرد که انبوه جادوگر ها و ساحره ها کنارش جمع شده بودند و صورت هاشون کاملا به شیشه چسبیده بود و سعی می کردن که هر جور که شده اختراع زیر شیشه رو ببینن

" کرچر، مگه اون جا چیه ؟ "

کرچر که باز هم مثل دفعه ی قبل از این سوال زیاد خوشش نمیومده بود با بی میلی جواب داد : " ارباب چطور ندونست ؟ اون یکی از بزرگترین اختراعات جادویی هست . اون تنها نسخه ی اصلی دزگیر جادویی هست . همون هایی که الآن جادوگر ها همه جا کار میزارن و با اونها سعی داشت که جن ها رو متهم کرد "

استن که کنجکاو شده بود با اشاره های سر به کریچر فهموند که دوست داره اون وسیله رو ببینه


چند لحظه بعد ...

" خوب این چه جوری کار میکنه ؟ "

کریچر که چیزی از وسایل جادویی نمیدونست پیشنهاد کرد که فقط ببیننش

" یعنی چی که نمیدونم . الآن خودمون میفهمیم . نظرت در مورد اون دکمه قرمزه چیه "

چیک – صدای فشار دادن دکمه –

بو وو م

کریچر که نمیتونست جلوی خندش رو بگیره دستشو به زیر چشمه استن زد تا محلی که مشت جادویی دستگاه بهش خورده بود رو ترمیم کنه

" آ خ خ خ "

" ارباب ، این دستگاه خیلی خطرناک هست ، همون طور که دیدین نمی تونید با اون بازی کنید "

استن که کلا بهش برخورده بود تصمیم گرفت از دکمه ی زرد رنگ استفاده کنه ...

دینگ

و سپس در جایی که قبلا می شد مردم رو پشت شیشه های جادویی دید که روی سر و کول هم بودن الآن غبار هایی در حال شکل گرفتن بود و سپس تصاویری فیلم گونه پخش شدند .

25 آپریل سال 1920

تصاویر غبار آلود خانه ی مردی را در حومه ی شهر نشان می دادند ، سپس تصویر به درون خانه رفت... خانواده ای صمیمی با دو بچه و پدر ومادری مهربان .. صدای کوبیدن در به گوش رسید ... پدر به سمت در رفت
صدایی مهیب و بعد تصویر سفید

26 آپریل سال 1920

تصویر بیمارستان سنت مانگو رو نشون میده ... مردی که به نظرپدر خانواده بود بیهوش روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود

30 آپریل 1920

تصویر به محلی شبیه به مجلس عزاداری رفت .. پدر خانواده تنها کسی بود که از آن حادثه جون سالم به در برده بود و با چهره ای اندوهگین در گوشه ای از مجلس اشک می ریخت

15 می 1920

همه جا تاریک بود و تنها چراغی که در آن نواحی روشن بود ، مربوط بود به اتاقک کوچکی در گوشه ی خیابون بود .. مرد با صورتی زخمی با یک دست شکسته به سختی مشغول ساخت وسیله ای بود که به نظر برایش اهمیت زیادی داشت

20 ژوئن 1921

خبر دستگیری قاتل خانواده ی پلانگ همه جا پخش شده بود

1 جولای 1922

تنها تصویر مربوط بود به بریده ای از یک روزنامه که در کف اتاق کار آقای پلانک وجود داشت " قاتل پلانک ها فرار کرد "

30 جولای 1922

همه جا پر از جادوگر است .. صدای دست و تشویق حتی یک لحظه هم قطع نمیشود و نوشته ی بزرگی در بالای سالن " رودولف پلانک مخترع دزدگیر جادویی " از همه چیز نمایان تر بود

15 آگوست 1922

تصویر انبوه جادوگرانی را نشان میداد که پشت مغازه ها برای خرید اختراع آقای پلانک صف کشیده بودند

30 می 1923

تیتر پیام امروز " مردی که خانواده ی پلانک ها را کشته بود به کمک دزدگیر پلانگ کشته شد

غبار ابتدا کمرنگ و سپس محو شد

استن که هنوز مبهوت مونده بود به یاد دزدگیر جادویی توی خونش افتاد و البته آرم "پلانک" که زیرش حک شده بود

کریچر که بالا پایین می پرید دست استن رو کشید و به مردمی اشاره کرد که داشتن سالن رو ترک می کردن و با صدای بلند گفت : اگه ارباب می خوان بعقیه اختراعات رو هم ببینن باید عجله کنن

و سپس هر دو به قسمت دیگر سالن رفتند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استن شانپایک در 1387/4/29 0:01:03
ٌٌدر حال پاشیدن بذر
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: جمعه 28 تیر 1387 00:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه دوم

لوپین با وقار خاصی وارد کلاس شد. رو به دانش آموزان کرد و گفت :

ــ سلام، تکلیفی رو که گفته بودم انجام دادید؟

دانش آموزان در حالی که با چشمان ذوق زده به لوپین می نگریستند همگی باهم گفتند :

ــ بله پروفسور.

لوپین از اینکه توانسته بود معلم خوبی باشد احساس غرور کرد و سپس نگاهی عمیق به دانش آموزان انداخت و گفت :

ــ خب، حالا که این طوره یک نفر به صورت داوطلبانه بیاد و تکلیف خودشو برامون بخونه...چه کسی داوطلب می شه ؟

لوپین از میان دانش آموزانی که دستشان را بلند کرده بودند هرمیون راکه مشتاق تر از همه بود انتخاب کرد .
هرمیون با خوشحالی ایستاد و با صدای بلندی شروع به خواندن کرد :

ــ قرن ها پیش وسیله ای پیدا شد که جنجال عظیمی به پا کرد . این وسیله یک گوی بلورین بود که این اختیار را به صاحبش می داد تا هر کسی را در هر جای دنیا نابود کند.

جک چویناک سازنده این گوی مرگباربود . او از پدری چینی و مادری اروپایی که هردو جادوگر بودند متولد شد . سه ساله بود که پدر و مادرش را درحادثه آتش سوزی از دست داد ونزد پدر بزرگ پیرش زندگی کرد.
از زمانی که به استعداد جادوگری خود پی برد می خواست به کشف ناشناخته های جادوگری بپردازد ولی پدر بزرگش که ماگل بود او را ازانجام کار های جادویی منع می کرد.

تا اینکه درشانزده سالگی پدر بزرگش فوت کرد واو از آن پس تنها زندگی کرد و توانست از استعداد جادویی خود استفاده کند . بیشتر اوقات در سفر بود. جک هوشی بسیاربالا داشت ولی رفتار ها و خلق و خویش بسیار خشن و سرد بود . کمتر با کسی حرف می زد و تنهایی را ترجیح می داد.

طبق برسی های به عمل آمده او در خانه ای در وسط جنگل زندگی می کرده و استعداد عجیبی در ساخت و اختراع ورد ها و طلسم های جادویی داشته است.
در حدود بیست و هشت سالگی بوده که گوی مرگبار را اختراع می کند.
جک به دلیل اختلالات روانی همه انسان ها را دشمن خود می پنداشته و هدفش از اختراع این گوی پیش گویی هم دیدن افراد خیالی و توهمی بوده که به کلبه او نزدیک می شدند ومی خواسته که آنها را از بین ببرد.

این گوی به صورت ذهنی عمل می کرده و هر کس را که درون آن دیده می شده در همان لحظه می کشته .
اوبه وسیله این گوی فقط یک گراز وحشی را کشت. و چندی پس از آن هم در سن سی و پنج سالگی خود کشی کرد.

سالها پس از آن مردی به نام رابرت استونی که در جنگل گم شده بود آن را پیدا کرد و از آن استفاده نمود و موجب مرگ بسیاری از مردم و همچنین وزیر سحر و جادوی آن زمان شد.

پس از مرگ رابرت، پسرش چارلی که با کارهای پدرش کاملا مخالف بود هرگز از آن گوی استفاده نکرد تا اینکه آن را برای همیشه به بانک گرینگاتز سپرد .

لوپین به آرامی گفت :

ــ خوب بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: پنجشنبه 27 تیر 1387 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور همیشه قهرمان..قدرت در دستان ماست.

-----------
آلبوس دامبلدور و پرسی ویزلی با سرعت کتابخانه هاگوارتز رو میگشتن تا شاید بتونن کتاب مناسب تکلیف تاریخ جادوگری رو پیدا کنن.کتابخونه از همیشه شلوغ تر بود و همه دانش آموزان در حال نوشتن تحقیق های تکالیف معلم ها بودن.این ترم جو هاگوارتز بسیار بهتر و البته فعال تر شده بود و تمام گروه ها شانس قهرمانی رو داشتن.این باعث میشد که هیجان بین دانش آموزان تمام گروه ها افزایش پیدا کنه.

-یافتم.

این فریاد بلند آلبوس سکوت کتابخونه رو شکست و ملت هم به صورت به پرسی و آلبوس خیره شدن.اون دو تا که از خجالت سرخ شده بودن سرشون رو پایین انداختن و به طرف میز خالی رفتن تا تکلیف هاشون رو انجام بدن.

ساعت ها گذشته بود و پرسی و آلبوس سرشون تو دو تا کتاب مختلف به نامهای تاریخ گرینگوتز و تاریخ اجسام مهم جادویی که هر دو توسط ریموس لوپین نوشته شده بود و با عجله جملات اون رو میخوندن و دنبال مطلب مهمی در مورد شمشیر گریفیندور بودن.
پرسی که انگار چیزی پیدا کرده بود،سرشو به سمت آلبوس خم کرد و گفت:

-آلبوس بیا پیداش کردم.
-چیو پیدا کردی؟
-همین شمشیر گریفیندور دیگه.
-شمشیر گریفیندور؟
-

پرسی با خشونت کتابو جلوی آلبوس گرفت تا آلبوس بتونه مطالب درون کتابو خوب بخونه.

"شمشیر گریفیندور توسط گودریک گریفیندور ساخته شده است.این شمشیر که به رنگ قرمز و علامت شیر که نشان گریفیندور است بر روی آن حکاکی شده است نشان از گودریک میدهد.این شمشیر خاصیت جادویی خاصی دارد که میتواند با سختترین جادو های سیاه مقابله کند و آنها را شکست دهد.برای مثال از این شمشیر برای نابودی جان پیچ ها استفاده میکنند و تاثیر زیادی هم دارد.
این شمشیر نسل در نسل بین نوادگان گودریک گشته است تا وقتی که این شمشیر به درون کلاه گروه بندی منتقل شد تا وقتی یک گریفیندوری اصیل پیدا شد دوباره شمشیر را بیرون بکشه.این شمشیر در حال حاضر در گرینگاتز نگه داری میشود.

بسیاری از جادوگران سیاه چشم بد به این شمشیر دارند و آرزو دارند که این شمشیر را به دست بیاورند ولی آنها هیچوقت از عواقب به دست گرفتن شمشیر توسط جادوگران سیاه چه عواقبی خواهد داشت.

به هر حال در طول تاریخ از این شمشیر استفاده های زیادی شده تا به کمک اون جادوگران سیاه نابود شوند.این هدف اصلی گودریک از ساخت این شمشیر بود تا در مقابل سالازار و امثال اون روش مقابله ای وجود داشته باشد.این شمشیر به خون حیوون های خطرناکی مثل باسیلیسک هم آلوده است.

گودريك گريفيندور:

گودريگ گريفيندور معتقد بود كه به هركسي كه توانايي جادويي نشان مي دهد بايد اجازه داده شود كه به هاگوارتز بيايد.

شكل ظاهري: بر اساس تصوير لايت ميكر در سايت جي كي رولينگ (كه در اينجا نشان داده شده است) او داراي موهايي قرمز و يال مانند ، چشماني سبز و بدني قدرتمند مي باشد . حكم قانوني يا اجازه هنري طرح؟ تا وقتی توسط رولینگ تایید نشود، نقاشي هاي لايت ميكر را نمي توان معتبر دانست.

وطن: به گفته كلاه قاضي گريفيندور از يك «سرزمین بكر» مي آيد . در کتاب تاريخ جادوي باتيلدا باگشات كمي بيشتر معلوم شده است: گريفيندور در دهكده اي در غرب کشور به نام گودريگز هالو كه از اسم خودش گرفته شده به دنيا آمده بود.(ي.م.16)

مهارتها: به گفته رولينگ "گودريك گريفيندور بهترين دوئل كننده زمان خودش و يك مبارز روشن فکر عليه تبعيض نژادی نسبت به مشنگ ها بود.

مصنوعات: كلاه قاضي در اصل متعلق به گريفيندور است.

شمشير گريفيندور نیز ،با ياقوتهاي سرخ روي دسته اش، در اختيار دامبلدور بود

نماد: شیر

رنگ: قرمز و طلايي

وي همچنين جادوگر ماه رولينگ در جولاي 2007 بود. "


آلبوس که تازه فهمیده بود ماجرا چیه با خوشحالی دستی به شونه پرسی زد.اونها بلند شدن و با خوشحالی به طرف کلاس تاریخ جادوگری رفتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: پنجشنبه 27 تیر 1387 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
درباره اشیاء مهمی که در گرینگوتز قرار گرفته رولی نوشته و در آن به دلخواه زندگینامه سازنده یا شیوه ساخت آن وسیله را شرح دهید .


قصد داشت زندگینامه یکی از سازندگان اشیای مهم جادوگری و نحوه ساختن وسیله جادویی ای را بدست آورد . کتاب های بسیاری را مطالعه کرده بود ولی مشکل اینجا بود که میخواست از نزدیک نحوه ساخته شدن آن ها را ببیند ، کاری که محال به نظر میرسید . به همین خاطر به تنها جایی که به فکرش رسید رفت ! بانک گرینگوتز که گفته میشود از نظر امنیت در رتبه دوم قرار دارد و تا کنون هم پذیرای اشیای با ارزش بسیاری بوده است .

به آرامی شروع به قدم زدن در سالن طویل گرینگوتز کرد و جن های مسئول و جن هایی که با عجله از این سو به آن سو می دویدند تا سریعتر امور مراجعین را انجام دهند را از نظر می گذارند .

- آخخ ، ببخشید قربان ، عذر خواست

لبخند زنان به جنی که لحظاتی پیش به او طعنه زده بود و حالا در حالی که فانوس بزرگی را حمل می کرد به سویی میدوید نگاه کرد و ناگهان فکری به ذهنش رسید . با عجله به سمت جن حرکت کرد و با لحن شیرینی پرسید : عذر میخوام ، من میخوام یه زندگینامه از یه سازنده شیء مهم بدست بیارم و نحوه ساخت وسیلش رو هم ببینم . همچین چیزی امکان داره ؟!

جن که گویا خیلی عجله داشت ، صورتش را در هم کشید و به گوشه ای از سالن که تعداد زیادی قدح سنگی به چشم میخورد و جن بلند قامتی که عجیب به نظر میرسید کنارش ایستاده بود اشاره کرد و گفت : اونجا شما توانست پیدا کرد . و با عجله دور شد .

جلوتر رفت و از جن بلند قامتی که در کنار ده ها قدح سنگی ایستاده بود و نگهبانی میداد پرسید : ببخشید ، من میخوام که یه زندگینامه از سازندگان اشیای مهم جادوگری بدست بیارم و اگر امکان داشته باشه نحوه ساخت وسیلش رو هم ببینم .

جن با لحن سرد و خشکی جواب داد : بالای هر قدح اسم و زندگینامه سازنده یک وسیله مهم جادوگری نوشته شده است . درون قدح هم خاطره سازنده وسیله وجود دارد که شما توانست آن را از نزدیک دید . و به سویی دیگر خیره شد .

نزدیک تر رفت و با عجله دستش را در قدحی که اول از همه قرار داشت فرو کرد . چند لحظه گذشت و حالا او روی سطح چوبی و سردی فرود آمده بود ؛ به آرامی از جایش بلند شد و به اطراف نگاه کرد .

خاطره مربوط به هاگوارتز بود و بی نهایت برایش جذاب بود که الان در دفتر مدیریت به سر میبرد . نگاهی به اطراف کرد و در نهایت تعجب آلبوس دامبلدور را دید که تعداد زیادی از پسر های سال اولی سفید را به صف کرده بود که به گفته خودش قوانین هاگوارتز را برایشان توضیح دهد ؛ قدم برداشت و کمی نزدیک تر رفت .

خاطره کمرنگ و کمرنگ تر شد ، گویا دستی او را از قدح بیرون میکشید . بعد از چند لحظه مقابل جن نگهبان که حالا عصبانی به نظر میرسید ایستاده بود .

جن با عصبانیت انگشتش را به سمت او گرفت و گفت : شما حق نداشت به این خاطره رفت . دستور داده شده که فقط پسر های نوجوان سفید پوست توانست به این خاطره رفت !

خنده دار بود ، ولی برگه بالای قدحی که مربوط به خاطره دامبلدور بود را خواند : آلبوس دامبلدور یکی از مهمترین مخترعان فیلم های بیناموسی جادوگریست که اثرات بسیار زیادی از خود به جای گذاشته است ، او ...

بی توجه از کنار قدح گذشت و به برگه ای که بالای قدح کناری نصب شده بود چشم دوخت :

اسپارتاس مک دونالد

او توانست برای اولین بار از موی غول وحشی برای هسته چوبدستی استفاده کند . او با این کار به جوامع جادوگری اثبات کرد که قدرت یک چوبدستی بسته به هسته آن است و همچنین ثابت کرد که هر چه میزان قدرت موجود جادویی ای که مویش در چوبدستی استفاده میشود بیشتر باشد ، قدرت چوبدستی بیشتر خواهد شد . این چوبدستی قدرتمند در گذشته در بانک گرینگوتز نگهداری میشده است که بعدها با خواست سازنده آن آقای مک دونالد برداشته شد و در حال حاضر نیز مشخص نیست که آن چوبدستی در چه وضعیتی به سر میبرد .

با رضایت انگشتش را در قدحی که زیر برگه قرار داشت و مایع سیاه رنگی درونش در چرخش بود فرو برد و بلافاصله ، پایش از روی زمین بلند شد . بعد از گذشت چند لحظه روی کف سختی فرود آمده بود . کوه های بلندی اطراف آن دره عریض را فرا گرفته بودند و هر از گاهی صدای نعره خشنی سکوتی که آن منطقه را در بر گرفته بود می شکست . به آرامی از یکی از صخره های کوچک بالا رفت و به غارهای متعددی که کنار یکدیگر قرار داشتند نگاه کرد . به آرامی قدم برداشت و به درون اولین غار سرک کشید .

به نظر میرسید خودش باشد ، مرد مسنی به آرامی به غولی که سراسر بدنش توسط موهای زمخت سیاه رنگی احاطه شده بود نزدیک میشد . لحظه ای با شنیدن غرش غول مکث کرد و مجددا به سمت جلو حرکت کرد و بدون اینکه شناسایی کند ، دستش را جلوتر برد و تار موی بزرگی را کند و بدون اینکه لحظه ای بایستد پا به فرار گذاشت .

غول در حالی که نشیمن گاهش را گرفته بود با عصبانیت دنبال مرد دوید تا سرش را از بدنش جدا کند.


بعد از دقایقی دنبال کردن او ، با ناراحتی و غرش کنان به سوی غارش برگشت ... پسرک محقق هم پا به پای مرد مسن دویده بود و او را تا تنگه ای که در آن نزدیکی ها بود دنبال کرده بود تا از دیدن ساخته با ارزشش غافل نماند . مرد روی دو زانویش نشست ، با اشاره چوبدستی خودش به چوبی که دستش بود ، بالای آن را به اندازه ای از هم باز کرد که تار مو واردش شود ، آن را در چوبدستی فرو برد و با دقت چوبدستی خودش را به سمت آن گرفت و زمزمه کرد : سراتانوس ! چوبدستی کاملا بسته شد و جرقه های سرخ رنگی از نوکش به بیرون پرید .

پاهایش از روی زمین جدا میشد و به بالا و بالاتر میرفت تا اینکه برای دومین بار در گرینگوتز ایستاده بود . با خوشحالی قلم پر و کاغذ پوستی ای را از ردایش خارج کرد و شروع به نوشتن زندگینامه اسپارتاس و نحوه ساختن چوبدستی با ارزشش کرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: چهارشنبه 26 تیر 1387 14:38
نمایش جزئیات
آفلاین
درباره اشیاء مهمی که در گرینگوتز قرار گرفته رولی نوشته و در آن به دلخواه زندگینامه سازنده یا شیوه ساخت آن وسیله را شرح دهید

هارولد همانطور که می دوید به جسم برنزی رنگی که روی سکویی قرار داشت چنگ زد و فریاد زد : « بدو الیور!»
الیور در حالی که می دوید و سعی می کرد خودش را به هارولد برساند فریاد زد : « هارولد ! ارزشش رو نداره !»
داخل بن بست تاریکی پیچید و الیور را به سمت خود داخل کشید و گفت : « چرا داره ! »
سپس نیم نگاهی انداخت و وقتی مطمئن شد کسی نمی آید. سپس رو به الیور کرد. چشم های سبز الیور با نگرانی چشمان هارولد را میکاوید. عرق سردی بر پیشانی بلندش نشسته بود و صورت سفیدش سرخ سرخ شده بود.
هارولد به جسم برنزی رنگ داخل دستش نگاهی انداخت : جسمی به شکل مخروطی باریک که دو قلب از دو طرفش بیرون آمده بود. هارولد لبخندی زد و گفت : « این افسون برنزه الیو ! معروف ترین و قدیمی ترین افسون جاودانگی ! میدونی ! مدت ها بود دنبالش بودم ! امروز بالاخره از گرینگوتز دزدیدیمش ! میفهمی الیو ! ما عمر جاودان خواهیم داشت ! »
الیور اخم کرد : « اگر عمر جاودان پیدا کنیم و به حبس ابد در آزکابان محکوم بشیم هیچ ارزشی نداره هری(مخفف هارولد) ! به نظرم بدتر هم هست ! »
هارولد گفت : « خوب گوش کن : این افسون برنزه ! در دست داشتن اون یا حتی قسمتی از اون باعث عمر جاودان میشه ! الکساندر بریک این رو ساخته ! »
- « الکساندر بریک کیه ؟ »
- « اون همون کسیه که اولین بار افسون مرگ تدریجی رو کشف کرد. اون در حدود 480 سال پیش در سن 68 سالگی این افسون برنزی رو ساخت و عمر جاودان گرفت. اما بعد از چهل سال به دلایلی خودکشی کرد !
نوادگان اون افسون رو توی گرینگوتز گذاشتند و حالا من اون رو دارمش ! »
الیور با ناراحتی گفت : « اما من از دزدی خوشم نمیاد ! »
هارولد گفت : « تو دیوونه ای ! من از یکی از پرمحافظ ترین صندوق های گرینگوتز رد شدم و الان چیزی دارم که میتونه بهم قدرت و ثروت بده ! »
سپس در حالی که به افسون نگاه می کرد گفت: « خیلی با ارزشه ! اون قویترین افسون بعد از سنگ فیلسوفان و طلسم بایکاله ! و قدیمی ترین افسون عمر جاودان ! »
هارولد نگاهی به کوچه تاریک کرد و گفت : « احساس بدی دارم ! بهتره زودتر از اینجا فرار کنیم ! »
- « فکر نمی کنم ! »
این صدایی غریبه از میان تاریکی های بن بست بود. وقتی هارولد و الیور نگاه کردند بیش از بیست نفر از مامورین وزارت محاصره شان کرده بودند !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: چهارشنبه 26 تیر 1387 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
درباره اشیاء مهمی که در گرینگوتز قرار گرفته رولی نوشته و در آن به دلخواه زندگینامه سازنده یا شیوه ساخت آن وسیله را شرح دهید

چيزي كه مينويسم در حين اينكه زندگينامه است، شيوه ساخت و نگهداريش در گرينگوتز رو هم در بر داره!
--------------------------------------------

"در سال 1901 متولد شد! كودكي بود بسيار نِق نقو و اعصاب خورد كن. مادرش يك هزار و شونصد بار او را جلو در خانه رها كرده بود ولي بچه با پاهاي خودش دوباره برگشته بود به درون خانه! كودك بسيار شيطون بود و مادرش در سه سالگي او سه بار خود كشي كرد ولي هر سه بار توسط كودك نجات داده شد!

پدرش در چهار سالگي بچه آنها را ترك كرد و براي هميشه رفت تا از شر اين پسرك در امان باشد. آنها بسيار فقير بودند و بچه با كمربند مادرش را به باد كتك ميگرفت و به او دستور ميداد تا كار كند! اين انسان از كودكي ظالم بود!

در پنج سالگي ميتوانست از سر انگشتانش نور هاي عجيبي به بيرون پرتاب كند. اين نور ها توانايي انجام كارهاي زيادي را داشت. براي مثال با اين انرژي اش بچه هاي همسايه را كچل ميكرد يا لباس آنها را از تنشان ميدزديد!

مديريت هاگوارتز تصميم گرفته بود تا اين بچه را در پنج سالگي به مدرسه دعوت كند چون احساس كرده بود كه اين پسر توانايي بزرگي دارد و نبايد از دستش داد و بايد زودتر از مدرسه دورمشترانگ او را به دست آورد. منتها جغدي كه نامه را حمل ميكرد. در بين راه دور و پر از كوه گم شد و هرگز پيدا نشد!

آنها در يك دهكده در پناه يك دره در قاره آسيا زندگي ميكردند. جايي كه دست هيچ كس به آنها نمي رسيد. پسرك همواره آرزو داشت تا چيزي داشته باشد تا به وسيله ان بتواند از دهكده مذخرفشان دور شود و به جاهاي زيبا و رويايي كه در ذهن داشت برود!

براي رسيدن به اين ارزو تلاش هاي فراواني كرد. كه از جمله ميتوان به باد كردن مادرش، به پرواز در آوردن يكي از دختر بچه ها، اختراع بالن مشنگي (!) و ... اشاره كرد. اما هيچ كدام از آنها نياز او را برآورده نكرد.
تا اينكه صبر مردم دهكده تمام شد. آنها فكر ميكردند كه پسرك شيطانيست. براي همين تصميم گرفتند آن را در اتش بسوزانند. پسرك از قصد آنان باخبر شد و وقتي همه آنها پشت در خانه فرياد ميزدند تا از خانه خارج شود؛ توجهش به قاليچه اي جلب شد كه بر كف زمين افتاده بود. هر ده انگشتش را به سمت آن گرفت و تمركز كرد!
نورهاي نقره اي رنگي از دستانش بيرون جهيد و ثانيه اي بعد، قاليچه چند سانتي متر از زمين فاصله گرفته بود. مردم در را شكستند و داخل خانه شدند ولي اثري از پسرك نبود. زنان دهكده در كمال تعجب پسري را ديدند كه بر روي قاليچه اي كهنه نشسته و از دودكش خانه بيرون ميايد!!

پسرك توسط قاليچه پرنده اش به هند سفر كرد و در انها با توجه به هوش و زكاوتش به ساخت و تجارت قاليچه پرنده پرداخت. اين پسرك، پدر جد علي باباي معروف است كه نامش با توجه به گذشت زمان و تحريف شدن تاريخ (!) براي ما نامعلوم ميباشد ولي تاريخ شناسان او را علي بابابزرگ ناميدند! او با ساخت قاليچه بسيار معروف شد اما همواره از قاليچه اصل و قديمي خود استفاده ميكرد.

بعد از مرگ علي بابابزرگ بر سر قاليچه اوليه و قديمي او جنگ هندوستان و مغولستان در گرفت. چنگيز قصد داشت قاليچه را بسوزاند ولي طلسم آواداكداورا به او فرصت نداد!

اين علي بابا بود، نوه ي علي بابا بزرگ بود كه چنگيز مغول را كشت و با قاليچه به هاگوارتز رفت و پس از مشورت با دامبلدور، تصميم گرفت تا قاليچه را در گرينگوتز ماندگار و هميشگي كند!

قاليچه علي بابابزرگ همچنان در بانك گرينگوتز باقي مانده و اثري ارزشمند از تاريخ جادوگري ميباشد!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 تیر 1387 05:21
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای موریانه که دیواره های مخروبه و صندلی های شکسته ی کلبه چوبی را می جوید به وضوح شنیـده می شد.

تخت شکسته ی زیر پنجره باز هم پر بود.زن جوان با موهای کوتاه طلایی و چشمان درشت ابی که خالی از هرگونه درخشش جوانی بود به دخترش خیره شده بود

دخترک با موهای بلند مشکی که از پدرش به ارث برده بود نگران به مادر می نگریست.این روز ها مادر خیلی بیشتر از قبل بیمار میشد.به چهره ی زردش خیره شد و چشمان ابی که زمانی از ذوق و شوق کار برای فرزندش می درخشید.اشک در چشمانش جمع شده بود اما نباید گریه می کرد.نباید جلوی مادر گریه می کرد و نباید خود را بچه ی لوسی جلوه می داد که نمی تواند از مادرش نگه داری کند.بیاد موهای بلند طلایی رنگ مادرش افتاد.موهایی که هرروز صبح گیس می شد و بالای سر جمع میشد تا دست های پینه بسته ی صاحبش راحتتر کار کند.اما حالا به خاطر ان بیماری ناشناخته... قلب دخترک به درد امد و با نگرانی دستی به موهای خـود کشـید .

زن جوان به آرامی صحبت کرد :دخترم دیگـه وقتش رسیده ..باید چیزی رو بهت بدم که از هر دارایی برای من و پدرت مهم تر بوده .دخترم می دونی که با بدبختی زندگیمون رو گذروندیم اما تا بحال حتی یک بار هم به فکر فروش این شی ارزشمند نیافتاده ایم.باید قول بدهی که از این..که از این شی به خوبی نگه داری کنی و به هیچ عنوان اون رو نفروشی..عزیزم..می تونی این قول رو به مادر بیمارت بدی؟

قطرات اشک ارام ارام روی گونه های سرخ دخترک می غلتید .
«مامان حالت خوب میشه .این طوری حرف نزن.باشه قول می دم ..قول می دم..فقط فقط حرف از وقت ..»

زن جوان اهی کشیـد و گفت : هرکسی به پایان می رسد.مهم این است که با افتخار به نقطه ی پایان هستی نزدیک شود.دخترم می دانم که زیر قولت نمی زنی.این شیء تنها وسیله ایست که نیروهای فرازمینی از انرژی خود برای ساخت ان استفاده کرده اند .
تنها وسیله ای که نیرو های برتر انسانی در جستجوی ان هستند.عزیـزم جادوگران بزرگی همچون لرد سیاه سالیان سال به دنبال این وسیـله بوده اند و البته جادوگران بزرگتر در قرن ها پیش نیز به دنبال این شی ء جادویی بودند. زیرا که این وسیـله وجود اهریمن را اگاهی می دهد و اینست که نیرو های پلید دنیوی به جستجویان هستند که نا بودش کنند.این وسیـله فقط در میـان جنگل دنیای مجاور نابود می شود.دخترم این یک رازه ..ببین این وسیله از پدربزرگان ما به ما رسیده است ..نباید اونو نابود کنی اما تو می دونم دختر قوی و شجاعی هستی..اما اگر اهریمن بیش از این به جستجوی شی گشت اگر وسیــله انقدر داغ شد که سرمای وجودت را گرم کرد باید برای نابود کردنش اقدام کنی.
«مامان من نمی تونم..می دونی که من هیچی از اون دنیا نمی دونم مامان چی شد ؟»
زن جوان به شدت به سرفه افتاد و سپس بریده بریده گفت :درب دنیای مجاور و جنگل تاریکی ان از درون قلبت باز می شود.نشانه ها تورا راهنمایی خواهند کرد.!


فلــش بک :دو هزار سال قبل

خانم جوانی از کالسکه اش پیاده شد .موهای بلند قهوه ای رنگش تا نزدیک کمرش می رسید .چشمان درشت قهوه ای و پوست سفیدش در تاللو نور خورشید برق می زد .

مردی حدودا میانسال با موهای جوگندمی بزیر کاسلکه خم شد و زن پایش را روی کمر وی گذاشت و از کالسکه پایین امد.

مرد لبخندی زد و گفت :بانوی زیبایی به سلامت باشند.!

آنتیا با بی توجه ای از جلویش رد شد و به سمت عمارتی رفت که به تازگی بنا کرده بود.

دیوار های بلند و سفید رنگ عمارت اربابی رو به فلک نهاده و ماه بر نوک بلندترین دیوار عمارت لبخند می زد .

نگهبانان جلوی در تعظیمی کردند و آنیتا وارد شد .

فرش ها و قالیچه های زینتی روی زمین و دیوار به سالن پذیرایی جلوه ی زیبایی داده بود.مسجمه های عظیم الجثه که نشانی از حیوانات اسوطره ای یونان داشت در گوشه و کنار سالن به چشم می خورد و تصاویر بسیاری از اجداد زن جوان روی دیوار زده شده بود.یک تصویر بسیار برزرگ با نقاشی های درهم و برهم که نمادی از جنگ الهه های یونان با یک دیگر بود در سمت راست تالار بالای میز غذا چسبانده شده بود .!

در کل خانه نمای زیبا اما وخشتناکی داشت.چنانچه با خیره شدن به تالبوی نبرد اساطیر یونان دلهره و ترسی ناگهانی در وجود هرانسانی می افتاد.!

به ارامی در میان تالار بزرگ قدم می زد و پیراهن بلند ابی رنگش روی زمین کشیده می شد...مهلت زیادی نداشـت .او مسئول این فاجعه بود و بایدان را درست می کرد.

ماجرا این بود که انیتا که ان روز ها زیباترین دختر ان منطقه بود برای سایدن پوست کف پایش سنگ کوچکی را از ته رودخـانه جدا کرد و بعد از ان در یک لحظه اهریمن وارد دنیا شد.

همه چیز محو شد و اسمان به چرخش در امد .ابر ها در هم می پیچیدندو انیتا جیغ می کشیـد .صدای من امدم من امدم اهریمن در دنیا طنین انداخته بود و صدای نیرو های فرازمینی و قدرت های برتر انسانی که دنیا را کنترل می کردند خطاب به او می گفتند :تو بودی که باعث تولد دوباره اهریمن در دنیا گشتی ..واکنون این توهستی که قبل از ورود قطعی اش به دنبال نابودی ان می روی.مقدر ما جاییست بین اوج اسمان و قعر زمین.به مقر م بیا که این اولین راه توست.

و اکنون انیتا می رفت تا به نیروهای برتر از خود نزدیک شود .می رفت تا اولین مرحله از نجات دنیا را پشت سر بگذارید.هزاران بار لعنت به خود کرد که ان اشتباه را کرده بود.بارر ها افسانه ی سنگ جادویی درون رودخانه به گوش رسیــده بود اما او باز هم اشتبا هکرده بود..باز هم افسانه ها را خیالات پنداشتـه و این بار اشتباهش بر ضررش پایان یافته بود.

20 روز بعد جایی بین اوج اسمان و قعر زمین:

هوا بشدت سرد بود...گردنبند کوچکش را روی زمین گذارد و زمزمه کرد :به نابودی اهریمن.

باد شدیدی شروع به وزش کرد و انتیا از قعر زمین به اوج اسمان پرتاب و از اوج به قعر پرتاب شد .سپس دنیا به دور چشمانش چرخید و بیهوش روی زمین افتاد .

وقتی چشمانش را باز کرد در مقابل دریاچه ی درخشان و نقره ای بود..بی ان که خودش بفهمد در زیر نور ماه می درخشید.چند دقیقه طول کشید تا بیاد بیاورد که چه گذشته است.فهید که نیروهای برتر مرحله بعدی را نشانش داده اند.مرحله ی اخر از سه مرحله.!

شب ارامی بود.صدای جیر جیر جیرک ها بگوش می رسید.به دریاچه نقره ای خیره شد .چهره خود را در میان ان می دید.ناگهان همان طور که به اب خیره شده بود در کنار تصویر خود تصویر اهریمن را مشاهده کرد.تصویری سرخ با چشمان اتشین .
سرش را برگرداند.هیچ کس نبود و دوباره به درون اب خیر هشد.تصویر این بار بسیار ارام تر از قبل ولی به همان وضوح نمایان شد و انیتا جیغ بلندی کشید.

احساس خفگی می کرد.گردنبند کمی دورتر افتاده بود .فضا سرخ شده بود و صدای {من برگشتم } در گوشش طنین می انداخت.بوی گند جسد و گوشت مانده حالش را بهم زد و در کنار دریاچه استفراغ کرد.اهریمن دیوانه وار می خندید و اواز بازگشت سر داده بود.

دستانش توان حرکت نداشت ..اگر کمی جلوتر از ان می بود ..اگر می توانست دستش را دراز و گردنبند را بردارد....!

ناگهان اتفاق عجیبی افتاد.اهریمن همچنان دیوانه وار می خندید اما در میان اتشی که اطراف انیتا شعله می کشـید باد سبکی وزید و گردنبند جابه جا شد.دستان بیرمق دخترک بار دیگر برای گرفتن گردنبند دراز شد و صدای اهریمن بی توجه در فضا طنین می انداخت
«موجودات من می ایند و دنیارا به دست خواهند گرفت و تو دختر کوچولو تو..چطور فکر می کنی که می توانی بر اهریمن پیروز شوی..تو من را به این دنیا اوردی..ظاهرا باید ازت ممنون باشم..من باز گشتم ..من باز گشتم..موجودات من می ایند »

انیتا سعی کرد دستانش را تکان دهد

اهریمن نزدیک تر شده بود «دختر کوچولو یک بوس کوچک به من بده..مطمئن باش که زندگی ابدی خواهی داشت »

کمی دیگر مانده بود تا به گردنبند برسد...یک کم دیگر..نوک انگشتانش گردنبند را لمس کرد و دخترک جیغ کشید..«هرگــــــــز »

گویی جانی دوباره گرفته باشد.گردنبند انرژی مخلوقات برتر را در وجودش جاری ساخت و از جا برخاست.نگین را در مقابل چشمان اتشین اهریمن گرفت .نگین سرخ وسط قاب می درخشید و داغ شده بود.اهریمن فریاد کشید :اون رو به من بده..یک زندگی جاودانه خواهی داشت ....از همه چیز دور می شوی..با من می ایی.تو خادم وفادار من هستی من را به این دنیا باز گرداندی..قدرت در دستان ما خواهد بود..

انیتا وسوسه شده بود.دستانش شل شد و گردنبند را به طرف اهریمن گرفت گویا جادویی بسیا قوی انرژی درون وجودش را در هم می شکست

ناگهان باد شدیدی در گرفت .این بار هم باد از طرف مخلوقات برتر به یاری دخترک امده بود.انیتا به خود امد و فریاد کشید :هرگـــــز

یاقوت وسط گردنبند را به سوی چشمان اتشین اهریمن گرفت و فریاد کشید :به همان جایی بازگرد که بوده ای ...

اهریمن جیغ کشید و ناپدید شد و دخترک همزمان با ناپدید شدن او فریادی کشیـد و روی زمین افتاد و در جا جان باخت.!

گردنبند کم کم رنگ گرفت..یاقوت میان ان به یاد لبان پرقدرت دخترک به رنگ سرخ سرخ درامد و قاب دور ان به یاد چشمان پر شعفش قهوه ای گشت..و حرف A روی یاقوت شکل گرفت.

دریا بدن بی جان انیتا دختر فدا شده را به دور دست برد اما گردنبند در گوشه ای افتاد تا مرد ماهیگیری ان را پیدا کرد و به خانه برد..و به همسرش هدیه داد.

افسانه ی انیتا و فداکاری شجاعانه اش پخش شد و این گردنبند نسل به نسل در میان فرزندان پیرمرد چرخید زیرا که ان ها از صمیم قلب به این افسانه اعتقاد داشتند ولی می دانستند که فاش کردن جای گردنبند فقط معنای مرگ همه ی بشر را دارد.!

پایان فلـش بک

دستان بی جان زن جوان بالا امد و گردنبندی با زنجیر ظریف طلا و یاقوت سرخ اتشین با حرف A را در دست دخترش قرار داد.

_می توانی ان پنجر..پنجره رو باز کنی؟

دخترک با غصه گردنبند را گرفت و پنجره را باز کرد...

_مادر دوام بیار..پدر پدر به زودی می رسه
_پدر دیگه باز نمی گردد دخترم..مواظب گردنبند باش و مرا فراموش نکن.!

نور خورشید از پنجره ی کوچک تابیده شد .اخرین شعاع خورشید بر چهره ی زن جوان تابید واو لبخند به لب جان به جان افرین تقدیمکرد...

دخترک از ته دل می گریست.به یاد خاطراتی که داشت می گریست..به گردنبند خیره شده بود..اتفاق عجیبی افتاد..دقایق کوتاهی بعد از مرگ مادرش ..یاقوت میان گردنبند می درخشید.احساس می کرد که غم مادر را فراموش کرده است
حرف های اخرش را بیاد اورد :دخترم هروقت گرمای گردبند سرمای وجودت را گرم کرد بدان که اهریمن به دنبال ان است.از گردنبند حمایت کن و اگر نشد ان را در دنیای مجاور نابود کن تا به دست اهریمن نیفتد.!

با ناباوری به یاقوت خیره شده بود.کف دستانش می سوخت.باید می رفت به دور دست ها فرار می کرد..باید می رفت تا گردنبند به دست اهریمن نیفتد و در نهایت نابودش می کرد....!

شنلش را برداشت و موهای بلند سیاهش را پوشش داد



_______________________________________________

سالیـان بعد جنازه ی دخترک در کنار همان رودخانه ا که انتیا اهریمن را باز گرداند پیدا شد و گردبند هم در کنارش بود.مردمخیلی به افسانه ها اعتقاد پیدا کرده بودند و ساکت کردن ان ها کار اسانی نبود.این شد که گردنبند در بالاترین برج بانک گرینگتوز به درخواست مرددم حفظ و نگهداری شد.چنانچه امـده است که بار ها به این منطقه حمله شده و اکثر حمله ها ناموفق بوده است

ببخشید امیدوارم تکالیف بعدی رو بهتر بنویسم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عظیم ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست

این بار ثابت می کنم کی هستم

only raven .