جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  95 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  206 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  218 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  307 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: جمعه 1 آذر 1387 19:46
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی هایی که به شکل مرگخواران درآمده اند ، با ترس و لرز خودشان را به خانه ریدل رساندند . نارسیسا ( پیوز ) هنوز به بدن جدیدش عادت نکرده :
- وااااو ... بعد قرن ها دست و پا دارم ! رو زمین راه میرم . چه باحاله !

لرد ( دامبل ) محکم ضربه ای به پس سر نارسیسا زد :
- هی پیوز بوقی ! الان خوش خوشانته ! فردا گیر لوسیوس بیفتی می دونی باید چیکار کنی ؟

نارسیسا ( پیوز ) : حالا نمی شد من با بلیز دوئل می کردم ؟

بلیز ( مری ) : آره خوب ! اونوقت لااقل منم دچار چندگانگی و روان پریشی نمی شدم . از نظر علم روانشناسی جادویی ...

بلاتریکس ( فلیت ویک ) : ببین بلیز ... ببخشید ... مری ! الان وقت این حرفا نیست . بگین ببینم وقتی رفتیم تو باید چیکار کنیم ؟ هرکدوممون خصوصیات اخلاقی بدنی که توشیم می شناسیم ؟

لرد ( دامبل ) : من باید قدرت تحملمو ببرم بالا ! واسه آنیت ( اوه دختر عزیزم ) عشقولانسی خرج کنم . همشم بارتی رو تحمل کنم !

بلاتریکس ( فلیت ) : منم باید چپ و راست قربون صدقه لرد دامبلی برم

بلیز ( مری ) : منم باید یادم باشه دست راست اربابم و همش با ملت بحث کنم

پیوز : منم باید قربون صدقه دراک برم و هی تو مود کلاس و افاده و حرفای خاله زنکی بمونم !

و به عادت قدیم ، به سرعت به دیوار خانه ریدل حمله کرد تا از آن رد شود ولی محکم با دیوار برخورد کرد و خون از پیشانیش بر روی موهای طلائیش پاشید .

بلیز ( مری ) با بدجنسی خندید :
- خوشم میاد این بدنو حسابی از ریخت بندازی و وقتی به نارسیس پسش میدی هیچ شکل و قیافه درست و حسابی واسش نمونده باشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/9/1 19:50:45
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: جمعه 1 آذر 1387 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
_ خيله خب تام! ميرم، تنها يا با بقيه مرگخوارا؟


لرد نگاهي به اين ور و اون ورش انداخت و چون اگه اين محفلياي تغيير شكل يافته نبودن، مي تونست به خوبي با چم و خم محفل و اعضاي اون بيشتر اشنا بشه، گفت:

_ معلومه كه بايد با همشون بري! آدرسشم طرفاي نورمنگارده!


اشك توي چشماي دامبل حلقه ميزنه و زمزمه ميگنه:

_ گريندل! اوه گريندل!!!


_ پيري شخصيت منو خراب نميكنيا! وگرنه هر چي مشنگ سر راهم ببينم مي فرستم پيش گريندل جونت! حواست جمع!



و در اين لحظه لرد و مرگخواراي تقلبي، راهي نورمنگارد ميشن و محفلياي تقلبي، توي محفل مي مونن تا ببينن چه خبره!


در اين لحظه آنيت وارد ميشه و رو ميكنه به دامبل و ميگه:


_ بلاخره تونستي اون بلا رو بكشي؟


فيلت( بلا) با عصبانيت ميره سمت آنيت و ميگه:

_ چـــــــــــــــــي گفتي؟؟؟


آنيت يه نگاه" بيشين بينيم باو!" به فيلت ميندازه:

_ جيغ جيغ نكن! هنوزم ياد نگرفتي وقتي من حرف ميزنم، باهاس ساكت باشششي؟ هنوز كه يادت نرفته دفعه پيش كه از اين فضوليا كردي، چن روز از سقف آويزون بودي؟؟ هان؟


ملت محفلي تقلبي:

آنيت رو ميكنه به پيوز، چشماشو ريز ميكنه و ميگه:

_ آخرين بارت باشه دور و بر اتاق من مي پلكي! وگرنه كاري باهات ميكنم كه آرزو كني واقعا مرده بودي! روشنه؟


و بعد به جيمز سيريش كه خواب الود بود ميگه:

_ تو! يه بار ديگه وقتي من خوابم جيغ بكشي، ديگه عمرا تعا آخر عمرت جيغ بكشي!... وقتي باهات حرف ميزنم، به من نگاه كن!


و چوبشو در مي ياره و يه كروشيو نصيب جيمز ميكنه كه بيچاره از خواب مي پره!

_ گوش كن دامبل، بابامي، باش! ولي اگه اين بلا رو براي من كت بسته نياري، عمرا برم برات زن ژاپوني بگيرم! فهميدي؟


لرد كه تا اين لحظه حرفي نزده بود، گفت:

_ اما دخترم، من پدرتم!

_ اينقد بابا دارم كه بودن و نبودنت يكسانه! ... مري! پاشو بيا!



مري( بليز) مي ياد جلو، و آنيت دستشو ميگيره!!!!!!!!!!!!!!

مري: !!!!!!!!!!

شق!

_ ديگه نبينم بخندي! خوش ندارم! بريم كه يه كاري برات دارم!


و با يك نگاه اينجوري===›› اونها رو ترك ميكنه!!!


فيلت: چه آنيت مهربوني! بريم ببينيم بقيه محفليا چجورين و اينجا چه خبره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 آبان 1387 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
جیــــــــــــــــــــــــــــــغ....ریش دارم...مو دارم. احساس میکنم بیناموس شدم...پسر بدین...پسر بدین.

بدن لرد ولدمورت از روی زمین بلند شد.دستی به ردای خود کشید و سپس به فرد ریشویی که روبرویش بود نگاه کرد:
تو منی...من توهم..نه!نه!من سالیان سال برای این که اون ریش سه و نیم متر بشه صبر کردم و حالا دقیقا روزی که 3:29 میشه این اتفاق میفته.تامی وای به حالت اگر ریشم...
دامبل(که تو ولدیه) دست از صحبت کردن برداشت و به خود خیره شد.وی در بدن لرد ولدمورت بود.در بدن تام ریدل!
دامبل دستای خود را بر روی سر کچل لرد،که حال سر او حساب میشد زد:
درست مثل کاشیهای مرلینگاه خونه ریدل صاف و لیزه.آخ تام.الان که بدن تو رو دارم میتونم تنها با خودم کلاس خصوصی بذارم.

جیمز هنوز با چشمان باز به آینه شکسته خیره شده بود.باورش نمیشد.نیاز شدیدی به چیزی!داشت.اما نمیدانست چی.بلیز که کمی آن طرف تر، خاک و خول را از روی خود پاک میکرد به زن زیبایی که روبرویش اسیتاده بود نگریست و سپس با دودست محکم بر کله خود کوبید:
وایی...ببخت شدم.بدن زیبامو با این عوض کردن!کمک....


لرد به بدن خود خیره شد و با عصبانیت گفت:
هیچ کس باور نمیکنه حرفامونو.بهترین کار اینه که چند روزی بریم جاهایی که باید باشیم.یعنی جاهایی که بدنامون باید باشن.من با بدن لگن تو میرم محفل،تو هم با بدن جیمز باندی و خفن من میری پیش مرگخوارا.گوش کن ببین چی میگم مردمک!من...یعنی تو فردا باید بجای من بری کنفرانس آدمهای سیاه و خفنز دنیای تاریکی. وای بحالت اگر گیج ویجی بزنی.خودت میدونی چون ریشت دست منه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/8/29 19:01:39
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 آبان 1387 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه‌ی جدید !

دومب ! دومب ! دومب !

- سکتوم سمپرا ...
- له جی له منس ...
- ایمپریو ...
- ريداکتو ...

.
.

گوپس ! گوپس ! گوپس !

- استیوپفای ...
- له وي کورپوس ...
- وينگارديم له وي يو سا ...
- کروشیو ...

.
.
اوپتس ! اوپتس ! اوپتس !

- آوداکداورا ...
- اکسپلیارموس ...

خارج رول !


نویسنده :

من هیچ وقت اینطوری نبودم ، فکر نمیکنم مورد دیگه ای هم پیش بیاد که باعث بشه من انقدر متعجب بشم ... اگر قرار باشه که علت در جا خشک شدن خودم رو توضیح بدم باید برگردم به ساعتی قبل که دوئل سنگینی در منطقه‌ای دور افتاده بین دو گروه محفل و مرگخواران رخ داد و نتیجه کار باعث شد که ...

داخل رول !


فلش بک ، دو ساعت قبل !


صحرای خشک با گرمای شدیدی حاکم منطقه بود ، حتی پرنده و جهنده ای نیز از میان آن منطقه جرات گذشتن نداشت ...
کوییییی به حالت افقی عجیبی عله را بقل کرده بود و او را سراسر بوسه میکرد ، در انتهای همان مسیر بیل ویزلی قرار داشت که میکروفونی را به حالت نیمه خم گرفته بود و میخواند :

من دیگه مال تو نیستم ...
دیگه تو فال تو نیستم ...
واسه پرواز غرورت من دیگه بال تو نیستم ...
من یه اتفاق تلخم ...
من یه فنجون شکستم ...
گریه کردم و از اشکات پر شدم ، آخر شکستم ...


سانسور ...
بوقی فلش بک رو زیادی اومدی عقب ، این آهنگ اسپانسری سایته ، سیستم پول جمع کنیه ...
نویسنده : اوه اوه ... الان درست میشه !

فلش بک ، یک ساعت قبل !


صحرای خشک با گرمای شدیدی حاکم منطقه بود ، حتی پرنده و جهنده ای نیز از میان آن منطقه جرات گذشتن نداشت ... در وسط آن محل نبرد سختی بین 5 تن محفلی و مرگخوار دو به دو صورت گرفته بود ...
مری با بلیز ، جیمز سیریش با مورفین ، فلیت ویک با بلاتریکس ، پیوز با نارسیسا مالفوی و دامبلدور در حال مبارزه با لرد ولدمورت بود ...

دوئل جذابی بین آنها شکل گرفته بود که ناگهان همه اعضای محفل که به یکدیگر نزدیک شده بودند ، ورد معروف محفلیون را ادا کردند و مرگخواران نیز از طرفی دیگر مقابله را با طلسم نابخشودنی خود انجام دادند که ناگهان با برخورد دو اشعه سبز و قرمز به یکدیگر تغییر شگرفی رخ داد .

افرادی که با یکدیگر در حال نزاع بودند ، اکنون تبدیل به فرد مقابل خود از لحاظ جسمانی و روحانی شدند ... تغییری عجیب که دنیای جادوگری و هر آنکس را که از وقایع این بیایان دورافتاده خبر نداشت را تحت الشعاع قرار می‌داد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: دوشنبه 4 شهریور 1387 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبل كه روي ميز بقلي چرت ميزد ، انگار با شنيدن اسم بليز چرتش پاره شد و از روي دستش آويزون شد و با فك اومد رو ميز.

_ها ؟ كو؟ كسي اسم بليز رو آورد؟ يا خواب ديدم همه اش رو؟

و چپكي يه نگاه ي به ميز مرگخواري انداخت. هنوز طول صف تا بينهايت ميل ميكرد. لرد پشت ميز طويل نشسته بود با چشمان پف كرده ، درخواست ملت مشتاق رو امضا ميكرد. گلدون غول پيكري كه رنگ برگهاش از سبزي به سياه ميزد از لرد دور شد.

_همممممم! يعني اين گلدونه در مورد بليز چي ميدونه؟بايد يه كاريش كنم.

و پاقي از روي ميز خودش رو غيب كرد و پشت سر راجر ظاهر شد.

راجر: مرگخوار...مرگخور...مرگخار ...مرگخر...ها نوبت توئه كه بري محفل! زودي برو محفل بوقنوس!

_هي..پيشت! پيشته...راجر.. هوي!

راجر كه تازه متوجه دامبل در پشت سرش شده بود، از جا پريد :

_هي آلبوس! ترسوندي منو! دفعه ي آخرت باشه كه پشت سر من ظاهر بشي...وگرنه به اتهام سوءنظر ميدم كه بلاكت كنن!

_راجر ، دوست من. بيخيال بهت نظر نداشتم كه! كار مهمتري باهات دارم!

راجر به دامبل نگاهي مشكوكيوس كرد : هممممم مهمتر؟ من هم كارهاي مهمتري دارم.ميبيني كه سرم شلوغه!

و با قلم پرش پشت گوشش رو خاروند و ليست ملت مرگخوار و محفلي رو بهش نشون داد. آلبوس نگاهي به صف بلندي كرد كه گلدون غول پيكر به اون وارد ميشد.

_ببين، ميگم كه ..كه تو كه هويجوري مرامي ،4 تا يكي، يك نفر رو به محفل ميندازي ؛ يه مرام ديگه بذار ؛ يه جور تنظيم كن كه اون گلدون گنده هه بيوفته محفل!

_به اون گلدون هم تو رحم نميكني؟ () ببين من اين كار رو فقط براي موازنه ي قدرت بين مرگخوارها و محفل ميكنم!

_حالا يه اين دفه رو به خاطر من ،بكن!

_

_باشه...بيا اين 5 نات رو بگير. داري ميري خونه ، براي خودت يه بستني شكلاتي بخر!

_

_جهنم وضرر! بيا اين 5 گاليون رو بگير ، براي بقيه مديرا هم بخر!

_(ويرايش مدير: اين شكلك حذف شد)



خانه ي شماره ي 12 ميدان گريمالد پليس ؛ خونه ي غصب شده ي بلك ها توسط رژيم اشغالگر محفل


دور تا دور ميز ملت محفل نشسته بودند . بعد از خوردن غذا منتظر اين بودند كه ببيند دامبل پير با آنها چه صحبتي دارد. دامبل هر چي رو كه اون روز شنيده بود، براشون تعريف كرد.بعد از سر جايش بلند شد و دو دستش رو تا انتها باز كرد:

_اي محفلي هاي عزيز من! ما در نقطه ي عطفي از مبازراتمون با سياهي قرار گرفته ايم.ديگه لازم نيست براي شكست اسمشونبر از عله كمك بخوايم؛ اگه بتوني راز مرگخوارها رو بفهميم ، ميتونيم اونها رو شكست بديم.و اونوقت در سراسر دنيا سيفيتي رو برقرار ميكنيم!

ملت محفل:

_خب! يه فكري بكنيد ديگه...الان گلدونه توي اتاق منه. در رو از پشت بسته و ميگه با هيچ محفلي اي صحبت نميكنه.ولي ما به اطلاعاتش نياز داريم.

سيريوس : بسپريدش به من! يه ذره شكنجه زبونش رو باز ميكنه!

آسپ كه بقل دست دامبل نشسته بود ، از جاش بلند شد و با مشت كوبيد روي ميز: هرگز! تا وقتي من وزيرم ،اجازه ي اين خشونتهاي رايج در وزارت قبلي رو نميدم!

رون: سووووت! ايول وزير مقتدر ! كف....دست!

آسپ صاف ايستاد و گفت: بله! اين كار رو به جاسپ بسپريد...اون خيلي گولاخه!

جيمز سيريوس پاتر از گوشه ي ميز و از تاريكي گفت: آسپ ! دفعه آخرت باشه كه من رو جاسپ صدا كني و گرنه من هم تو رو آلپ صدا ميكنم!

هرميون با بيخيالي خاصي گفت: ولي من هنوز نفهميده ام كه چرا جيمز گولاخه!؟

جيمز لبخندي شيطاني كرد و گفت: حالا ميفهمي چرا من گولاخ ام!


در اتاق دامبل

گلدون كنار پنجره دراز كشيده بود و داشت آفتاب ميگرفت. صدايي از لبه ي پنجره شنيد.وزغ سبز رنگي با يك يويوي صورتي به گردنش ظاهر شد.

_هي تو ! وزغ سبز كي هستي؟ مزاحم آفتاب گرفتنم نشو.

_هيــــــس! من تره ور هستم ، اومد نجاتت بدم!

_وا چه حرفا ! از كجا معلوم؟

_بابا من مرگخوارم ...ايناهاش اين هم ليست مرگخوارها برو چك كن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/4 20:33:49
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: یکشنبه 3 شهریور 1387 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد _ تاپیک درخواست مرگخواریت و محفلیت :

دو میز ، با فاصله ی کمی از هم در وسط فضای سفیدی قرار داشتند . دو تن از بزرگترین جادوگران سایت پشت میزها نشسته بودند ،

- سلام ولدی سلام ! من وزغم ! میخوام مرگ خوار شم !

ولدی سرش را بالا کرده و از بالای شیشه ی عینکش نیم نگاهی به وزغی که روی میز نشسته بود انداخت ، سپس برگشت و به آلبوس دامبلدور که پاهایش را روی میز گذاشته و چرت میزد نگاه کرد .

لرد ابرویی بالا انداخت و ضمن نگاه به روبروی میز دامبل که خالی بود ، نیم نگاهی به صف طویل مقابلش و پرونده های رو میزش کرد .
- هومم ، تایید شد !

وزغ سبز رنگ جست و خیز کنان به صفی طولانی که به راجر ختم میشد ملحق شد .

راجر : مرگخوار شد ، مرگخوار شد ، مرگخوار شد ، مرگخوار شد ، مرگخوار شد،... اممم.. یکی هم محفلی بشه دیگه.. امم.. اهوی ! تو ! محفلی شد !
- نه ، نه من میخوام مرگخوار شم نـهههه ! جیـــغ !
راجر : رو حرف مدیر حرف نزن ! عهه ! ... هووم ، مرگخوار شد ، مرگخوار شد ، مرگخوار گردید ، مرگ خورد ، مُرد ! مرگخوار شد ، هوی تو باید محفلی شی...!

و در این سوی اتاق ، لرد ولدمورت هنوز مشغول تایید بود.
- سلام ولدی ، من کلاه گروهبندی ام میخوام مرگخوار شم !
- تایید شد !
- سلام ولدی من ققنوس دامبلم ، میخوام مرگخوار شم .
- تایید شد .
- سلام ولدی من یویوی جیمزم میخوام مرگخوار شم !
- هومم ، نه شما به اندازه ی کافی تجربه نداری ، برو یکم رول بزن شص روز دیگه بیا ! کروشیو !

همان وقت – یکی از خیابان های خاکستری و کثیف لندن :

بلیز زابینی در حالیکه بر روی زمین زانو زده بود ناله میکرد ، کمبود ویتامین مرگ در بدنش باعث بروز نشانه های عجیبی در او شده بود ، مردمک سرخ چشمانش به آبی تغییر رنگ میداد و پوست تیره اش روشن تر می شد ، احساسات عجیبی پیدا کرده و هر لحظه تمایل بیشتری به عشق و محفل و گریمالد پیدا میکرد... دست راست لرد ولدمورت میخواست محفلی شود...

دوباره تاپیک :

- سلام ولدی ، من جوراب دامبلم میخوام مرگخوار شم !
لرد آهی کشید و به دامبلدور که کار هر روزش چرت زدن بود اشاره کرد :

- محفلی هم میتونی بشی ها ... !
- نه من میخوام مرگخوار شم !
- تایید شد !
- سلام ولدی من گلدون اتاق بلیزم ، خیلی خفن و گولاخم ! جاسوس خوبی هم هستم و چیزایی میدونم که بلیز کرده و شما نمیدونید ، تازه هر لحظه هم بزرگتر و گولاخ تر میشم !

ولدی سرش را بالا آورد و با دقت به گلدان غول پیکر خیره شد:
- کارایی که بلیز کرده و من نمیدونم؟؟... تایید شد ... !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: دوشنبه 3 تیر 1387 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز در حالی که با تردید سهمیه ی هفتگی عصاره ی مرگ را از تحویل می گرفت، دوباره قصد رفتن به اتاقش کرد.

- مرگخوار!
- بله؟
- رسید رو امضا نکردی!
- کدوم رسید ارباب؟
- رسید اینکه جیره ی مرگ امروزت رو گرفتی.
- الان امضا می کنم

و سریع با چوبدستی علامتی کج و کوله روی کاغذی که روی میز جلوی آنی مونی بود کشید و با تعظیم کوتاهی برای لرد، به طرف اتاقش رفت.

ولدی در حالی که متفکرانه دور شدن بلیز را تماشا می کرد، با انگشت دو تن از مرگخواران وفادارش را فراخواند:

- پرسی، سایه به سایه ی بلیز حرکت میکنی! چی میخوره، کجا میره، با کی ملاقات می کنه. خلاصه اگه آب هم خورد باید به من گزارش بدی.

- چشم ارباب!

- آنی مونی! انیقدر بهش گیر نده ولی دورادور حواست باشه چرا امروز با ما غذا نخورد و چرا عصاره ای که همیشه اینقدر دوسش داشته رو نزدیک بود فراموش کنه!

- ارباب میخواین اگه نمیخوره توی حلقش کنم؟

- گفتم بهش گیر نمیدی! با هر دو هستم، نباید بهتون شک کنه. حالا برین پی کارتون!

در تفکرات لرد:

این عصاره ی من بی نقصه، تازه کلی بهش طعم های طبیعی اضافه کردم که یه وقت توی ذوق اینا نخوره، بعد ببین چطوری جواب این محبت های منو میده! هییی روزگار بی وفا!


بلیز در اتاقش نشسته بود و به شیشه ی عصاره نگاه می کرد. وسوسه شد که مقداری از آن را بخوره ولی همون موقع معده اش پیچ و تاب بدی خورد و از این فکر پشیمون شد. در شیشه را باز کرد و محتویاتش را به درون گلدانی که گوشه ی اتاق بود خالی کرد و روی تخت خوابید.

عصاره ی مرگ قطره قطره جذب خاک شد و به سرعت توسط ریشه های گیاه جذب شد و از آوندها بالا رفت و به برگها رسید. دقیقه ای بعد وحشتناکترین گیاهی که قابل تصور بود درون گلدان جا خوش کرده بود و هر لحظه هم بزرگتر و ترسناک تر میشد! (تیریپ فیلم های علمی تخیلی ترسناک! )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 خرداد 1387 17:50
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز : یا همین 5 گالیونو بگیر یا ....
گارسون : یا چی؟
بلیز با خونسردی چوبدستیش را به سمت گارسون گرفت : آواداکداورا بابا !
گارسون :
بلیز بی توجه به نگاه هایی که به او دوخته شده بود از جایش برخواست و در خانه ی ریدل آپارات کرد .

خانه ی ریدل :

بلافاصله بوی روغن و چربی را احساس کرد.
آنی مونی به سویش هجوم برد و یقه ی ردایش را گرفت و فریاد زد : ارباب اینجاست !
سپس رو به بلیز گفت : کجا بودی؟
بلیز : باب فقط دو دقیقه دیر کردم ! ول کن یقه رو ...
آنی مونی چشم غره ای به بلیز رفت و بینی اش را به ردای او چسباند .

آنی : بوی روغن میدی ! غذا خوردی؟ تو بیرون غذا خوردی !!؟

- آرگوس آی... امم چیزه این دیالوگ دامبل بود تو فیلم دو... منظورم اینه که ... کروشیو آنی مونی ! آخ دستم ! دست راستم... آی ... آنی ول کن بلیز رو تا نزدم آواداکداورات نکردم !

آنی مونی بلیز را رها کرد اما هنوز هم با چشمانی سرخ به او خیره شده بود .
آنی : ارباب این بلیز رفته بیرون غذا خورده ! من میدونم !

لرد نگاه متفکرانه ای به بلیز کرد :
- ولش کن آنی ، بلیز... برو تو اتاقت !
بلیز خوشحال از این بخشندگی باورنکردنی لرد در مقابل چشمان گرد آنی مونی تعظیم کوتاهی به لرد کرد و به سمت اتاقش رفت.
چند قدمی دور نشده بود که ...

لرد : عصاره ات رو جا گذاشتی مرگخوار !!
بلیز :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 خرداد 1387 14:32
نمایش جزئیات
آفلاین
در خانه گريمولد

_ آها... اين بهترين اطلاعاتي بود كه اين چند وقت تونسته بوديم به دست بياريم...عاليه... حالا مي تونيم يه نقشه براي تضعيف اونا بكشيم!
دامبلدور اين را گفت و لبخند زد.
سيريوس و آلبوس سوروس :
دامبلدور :
سيريوس و آلبوس سوروس :
دامبلدور :
سيريوس و آلبوس سوروس :
دامبلدور :
_ نمي خواييد يه چيزي بگيد؟ يه نظري؟ يه انتقادي؟
سيريوس و آلبوس سوروس :
_خب بكشيم ديگه!
دامبلدور : ( يعني يا فكر مي كنيد كه چي كار كنيم يا من فكر مي كنم كه باشما ها چي كار كنم!)
بعد از چند لحظه!
سيريوس در حالت فرو رفتن در تفكرات عميق :
_ چرا من يه نظري دارم... مي گم چطوره ما هم از شيوه استفاده كنيم و قدرتمند بشيم!
دامبلدور :

در رستوران

_ يالا يه غذاي خوشمزه بردار ببينم! زودباش گرسنم!
و دستش را محكم بروي ميز كوبيد!
گارسون و بقيه دست اندكاران حاضر در رستوران به همراه يه چندتايي مشتري :
بليز :
و سپس اهم اهمي كرد و مجبور شد براي اينكه با صورتي نازيبا او را به با صدايي ظريف و ملايم گفت :
_ ببخشيد آقا...مي شه يه پرس جوجه با سالاد ، نوشابه و سيب زميني برام بياريد؟ ازتون ممنونم...
گارسون :
_ حتما ... بايد كمي منتظر باشيد.
بليز با خودش : براي اين شيكم چه كارا كه مجبوريم بكنيم... يعني دكي من خوب نشم حالتو جا مي آرم!

ساعتي بعد
بليز تمام و كمال از غذا خورده و در حالي كه مشغول ليس زدن روغن هاي ته ظرف سيب زميني بود گارسون سر رسيد.
كاغذي را جلوي او قرار داد و گفت :
_ اين صورت حساب شماست!
بليز كه اين قسمت از غذاخوردن در رستوران را فراموش كرده بود آخرين قطرات (!) غذا را به سختي قورت داد و ورقه را از روي ميز برداشت!
" 25 گاليون! "
دستش را به آرامي درون جيبش كرد و سكه اي را بيرون كشيد!
" فقط 5 گاليون "
بليز رو به گارسون :

گارسون :

جاي زخم روي دستش مي سوخت... بايد هرچه زودتر مي رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 خرداد 1387 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه گریمولد!

جیمز هری پاتر در حالی که یویوی صورتیش را در دستانش گرفته بود با غرور خاصی به جمعیت حاضر در صحنه نگاه کرد و گفت:
-من بودما...من کشفش کردما...من خیلی قویم. من خیلی گولاخم!
سوت! کف! دست! هورا!
هرمیون نگاهی عاقل اندر سفیه (مرسی تد ) به جیمز کرد و گفت: «من هنوز نفهمیدم! تو چجوری اونجا بودی که ندیدنت؟»
قبل از اینکه جیمز حرفی بزند هوگو به جمیز اشاره کرد و گفت: «خودش که گفت! جیمز خیلی گولاخه!»
جیمز: بله بله...من خیلی گولاخم!
سوت! کف! دست! هورا!
در این بین هیچ کس حواسش به سران محفل نبود که در گوشه ای جمع شده بودند و آرام با یکدیگر حرف می زدند. عصاره مرگ! رمز موفقیت مرگخواران!

ساعت دوازده ظهر - خیابان های لندن!

-آی سرم! آی پام! آی شکمم! آی معدم! آی راست رودم! آی چپ رودم! آی اسفنگتر خارجی مخرجم!
بلیز زابینی در حالی که به شکمش فشار می آورد و از شدت گرسنگی آه و ناله می کرد در خیابان های مشنگی به دنبال رستوران می گشت. طبق گفته شفاگر او باید غذاهای بدون عصاره مرگ می خورد. تنها راه درمانش همین بود! و این همان چیزی بود که باید از چشم ولدمورت و دیگر مرگخواران پنهان می ماند!
ناگهان بلیز فریادی از خوشحالی کشید! مکانی را که می خواست یافته بود!

Mcbooghius Fast Food
Our Cute Grils Are At Your Service
Come & Enjoy
!!!

(تلمیح - نویسنده به افزایش شدید فساد و بیناموسی در شهر مشنگی لندن اشاره دارد! )

بلیز با دهانی باز به مغازه مقابلش نگاه می کرد. قلبش به تپش افتاده بود. چشم هایش از شدت برق میزد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/3/30 10:21:45
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/3/30 21:52:32