جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  79 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  151 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  268 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  258 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  340 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  241 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1387 15:43
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه هفتم ماگل شناسی


بگیر بشین بچه!عجب گیری کردیما! جلسه آخر کاری نکن منم تو کلاسم مث بقیه همتونو بکشما! این تنها کلاسیه که کشته نداده تا الان

بارتی نگاه استکبارانه ای به جیمز کرد و سپس بسوی تخته رفت:
برخورد ماگل ها با جادوگران
-همون طور که میدونید،ماگلها از وجود جادو و جادوگران خبر ندارن.یا حداقل،ما فکر میکنیم که خبر ندارن. ولی تفکرات ماگلها در مورد ما چیه؟
خب اگر در زندگی ماگلها دقت کنید،میبینید که ماگلها،البته بعضیاشون،از جادو خوششون میاد.اما چون وجود نداره اونو در جاهایی مثل کتاب یا بازیهای رایانه ای نشون میدن.مثلا کتابهایی مثل کتاب دلتورا که در مورد قدرت جادویی یک کمربنده یا بازیهای کامپیوتری که در مورد این کتاب هستش.

بارتی مکث کوتاهی کرد و سپس ادامه داد:
ولی بعضی از ماگلها هم هستن که از این جور چیزها خوششون نمیاد و دارن سعی میکنن حتی کتابها و تمامی چیزهایی که مربوط به جادو و جادوگری میشه رو ممنوع کنن.برای همین،ما در دنیای جادویی،ماگلها رو به دو دسته تقسیم کردیم:
دسته اول اسمشون مثبتگرایان و دسته دوم منفیگرایان هستن.

بارتی دست از صحبت کردن برداشت و دوباره به سمت تخته رفت. چوبش را از ردای دراز و سبز رنگش دراورد و سپس دو کلمه "منفی گرایان" و "مثبت گرایان" را بر روی تخته نوشت.سپس،رویش را به سمت دانش آموزان کرد و با صدایی گرفته گفت:
یکی از مثبت گرایان جادو که حتی میگفت جادو وجود داره،آقای اسمیت ویندرتن بود که کتابها و مقالات زیادی در مورد جادو نوشته بود.ایشون حدود 30 سال در مورد جادو تحقیق کرد و سر انجام،به دلیل این که خیلی به جاوگران و جادو علاقه داشت و احترام زیادی میگذاشت،وزارت خونه تصمیم گرفت وی رو جادوگر کنه.اما ایشون چندسال بعد،بدست مرگخواران کشته شد.

بارتی به پرسی ویزلی چشمکی زد و با صدای بلند گفت:
تکلیفتون اینه که در مورد اسمیت ویندرتن مقاله ای بنویسید.لازم نیست از روز تولدش شروع کنید.میتونید بگید چطور جادوگر شد و چطور کشته شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1387 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات جلسه ششم ماگل شناسی

[spoiler=گراپ]28[/spoiler]

[spoiler=گابریل]30[/spoiler]

[spoiler=پیتر پتی پرو]30[/spoiler]

[spoiler=باب آگدن]30[/spoiler]

[spoiler=مری باود]29[/spoiler]

[spoiler=جیمز سیریوس پاتر]26[/spoiler]

[spoiler=چارلی ویزلی]29[/spoiler]

[spoiler=تد لوپین]29[/spoiler]

[spoiler=پیوز]30[/spoiler]

گریف:29
اسلیترین:شرکت کننده نداشت
هافل پاف:6
راونکلا:17


*لطفا پست دیگری زده نشه.جلسه بعدی تا چند دقیقه دیگه میاد.*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1387 13:05
نمایش جزئیات
آفلاین
در مورد ماگل آزاری می نویسیم

دستش را در گلوی مرد مقابلش حلقه کرد ، مرد می توانست بوی تعفن را از دهان جادوگر حس کند ... عاجزانه ناله کرد : « تو رو خدا من رو نکش ! »

بلیز لبخند کریهی زد و گفت : « کارهای بهتر از کشتن هم وجود داره ! »

و سپس چوبدستی اش را به سمت مرد ماگل گرفت و زیر لب گفت : « ایناستور»

مرد فریادی زد و مقدار زیادی خون از بینی و گوش هایش سرازیر شد. جادوگر خنده وحشتناکی کرد و گلوی مرد را رها کرد. انها در کوچه تاریک و خلوتی بودند و بلیز که حوصله اش سر رفته بود قصد داشت چوبدستی اش را بار دیگر به ورد هایی پلید آلوده کند !

بلیز بلند شد ، مرد همچنان بر سطح آلوده زمین کوچه که با سنگفرش قهوه ای رنگی پوشیده بود افتاده بود و داشت خون ها را از روی لبش پاک می کرد ...

بلیز بار دیگر چوبدستی اش را جلو گرفت و بلند گفت : « کراشیو ! »
ماگل فریادی از درد و عجز کشید ، فریادی که نشان از دردی عمیق در بدنش بود ، فریاد گوشخراش و جان آزار !

بلیز بار دیگر خندید ، خنده ای که مو بر تن هر جنبنده ای راست می کرد و سپس دوباره چوبدستی اش را گرفت و گفت : « میخوام از یکی از ورد های محبوب دوست عزیزم استفاده کنم ! نظرت چیه ؟ سکتوم سمپرا ! »

کارد هایی نامرئی شروع به بردین بدن ماگل کرد ، مرد بی دفاع به گریه افتاد : « بسه ! خواهش میکنم بسه !»
نمی توانست درک کند ، جادوگری که مقابلش بود بی دلیل او را آزار میداد و این برایش غیر قابل فهم بود !

بیلیز لبخند کجی زد و گفت : « آره ، فکر می کنم بسه ات باشه ! آواداکداورا ! »

مرد ماگل نور سبزی را درخشان دید و ناگهان در خاموشی لذت بخشی فرو رفت : مرگ ...

بلیز خنده ابلهانه ای کرد و گفت : « احمق ! ... »

سپس چوبدستی اش را غلاف کرد و برگشت و از سمت دیگر کوچه تاریک بیرون رفت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1387 12:44
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف:در مورد ماگل آزاری رولی بنویسید(30 امتیاز)

- بیا عزیزم همینجا پارک کنیم، ببین چه با صفاست، هم سبزه، هم درخت داره، هم رودخونه داره!
- باشه جیگرم!

و بدین ترتیب دو ماگل دل داده ی قصه ی ما از ماشین پیدا شدند و بساط پیک نیک رو پهن کردد. خوراکی همه جوره موجود بود و پرندگان هم براشون آواز می خندند و نسیم ملایمی هم می وزید و خلاصه جو فرح بخشی بر رول حاکم بود.

- خانمی اون بسته ی چیپس رو مگه نیاوردی؟
- چرا باب، همینجا... هوممم... انگار جا گذاشتم!

چند دقیقه بعد:

- عزیزم میشه یه لیوان آب به من بدی؟

پووووووووووف( افکت بیرون ریختن محتویات دهان با فشار!)

- بهت گفتم آب بده یا آب شنگولی؟
- آب بود که....

ماگل نر! محتویات شیشه رو بو کرد و اول ابرو در هم کشید و بعد به حالت دو نقطه دی در آمد:

- حالا زیادم بد نیستا!
-

چند دقیقه بعد تر!

پِت پِت پِت ! (افکتی مجهول برای مرموز شدن رول)

- تو یه صدایی نمیشنوی؟
- چرا... یه صدایی میاد... انگار صدای موتور ماشینه!

هر دو با هم:

ماشین که مقادیری بالاتر پارک بود، خود بخود راه افتاده بود و کم کم به آنها نزدیک میشد... نتیجه آن شد که هر دو جیغ کشان از مسیرش کنار رفتند و ماشین هم در یک سرازیری سرعت گرفت و به سمت دره طی طریق کرد!

بر بالای یکی از درختان، فرد به جرج گفت:

- بزن قدش!
- تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1387 04:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- بوووم!خوش ندارم خواهرمو در حال راز و نیاز با کسی در انظار عمومی ببینم!
-
- قووورت!منظورم اینه که...جیییییغ!مــــامـــــان!بیا ببین لیلی داره چی کار میکنه!
-
- بوم!بوف!جیییغ!خرچ!گمشو از خونه ما برو بیرون پسره ی عجیب غریب!
چند ساعت بعد در یک پارک ماگلی
سوروس درحالی که آثار چنگ پتونیا رو روی دست و صورتش نگاه میکرد به لیلی گفت:تنبون ندیده مرلین!(در راستای هری پاتری شدن!) این خواهرتو و مادرتو... چه قدر خانوم های خشنی هستند!حالا می خوای چه کار کنی؟
لیلی پادمجون پای چشمش رو توی چوبدستیش نگاه کرد و گفت:راستش...من مامانم زیاد خشن نیست!امیدوارم بابام نفهمه!
- معلومه خونوادتم دوست ندارن با پسر اسنیپ ها بگردی!اصلا بهتره من و تو تمومش کنیم تا راحت به جیمی جونت برسی!
لیلی که صبرش تموم شده بود ، مشتی به شکم سوروس زد و با داد گفت:پسره بوفالو!پس تکلیف هری چی میشه؟!
- باز شروع کردی؟!از کجا معلوم دختر نباشه؟!
لیلی موهای سرخش رو از جلوی چشمش کنار زد و گفت:مثل همیشه!زود تر هری به دنیا بیاد من از شر این بحث ها با تو خلاص شم!
- باشه!بحثو عوض نکن!باید یه درس خوبی به این پتونیا ی تو بدیم!هستی؟
لیلی:چه جورم!گوشتوبیار جلو!
سوروس:چه کارم داری؟!
- بوفالو منحرف!می خوام نقشه رو در گوشت بگم!
فردا شب-اجرای نقشه کاملا محرمانه!
لیلی و سوروس وارد آشپزخونه شدن.پدر و مادر لیلی چند دقیقه قبل از خونه رفته بودن و پتونیا توی خونه تنها بود.اون از پله ها پایین اومد و لیلی و سوروس رو دید و گفت:لیلی؟دوست داری به بابا بگم با اون صمیمی شدی؟!
سوروس:ما میخوایم تو رو شکنجه بدیم پتونی!(اوج محرمانه!)
لیلی:منو ببخش پتونی!پپورتیوس!
پتونی:ججججججیغ!(جیمز سیریوس:نکته!حرف "ی" رو باید بکشید!)
پتونی : جییییـــغ!
- وینگاردیوم له بوق!
- آوداپولاردا!
- کروسیو!
بعد از اجرای ورد ها پتونیا که فکر می کرد رو به موته کف زمین افتاده بود و با دستاش گلوش رو گرفته بود و با چشم های باز به سقف نگاه میکرد و خلاصه فکر میکرد رو به موته که بعد از چند لحظه متوجه خندیدن سوروس و لیلی شد.
پتونیا:منو میزارید سرکار بوقی ها؟سوروس!می خوای به بابام بگم هری یا هلی کیه؟ترسو!
سوروس که برق خشم تو چشماش چشمک زد(!؟) دو جمله اول رو نشنیده گرفت و داد زد:به من نگو ترسو!
سپس بشکنی در هوا زد و صدایی مثل صدای کسی که توی لوله ی تنگ گیر کرده باشه در فضا پیچید.در یک عملیات ژانگولرانه چندین جانور نقاب پوش به اسم مرگخوار، دور پتونیا ظاهر شدند و چوبدستی هاشون رو به سمت بینی اون نگه داشتند.پتونیا هم که از رو نمی رفت دوباره فریاد زد:ترسوووو!فقط بلدی بشکن بزنی؟!
سوروس دست هاش رو به هم زد و گفت:بچه ها!وقت بازیه!
- کروشیو!
- کروشیو!
- سوروس بگو ولش کنن!تو حق نداری این کارو بکنی!
- گندزاده!
- نشونت میدم!کارت عروسیم با جیمز رو با جغد پیشتاز برات میفرستم!
- غلط کردم!لیلی!نــــــه!
پتونیا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 9 شهریور 1387 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
در مورد ماگل آزاری رولی بنویسید

- هوووی ماگل !
- هین؟
- میخوام آزارت بدم !
- چرا جادوگر بوقی؟
- چون معلمم گفته !
- آها باشه ، آزارم بده! چوب معلم گله !
- اوکی .

وینگاردیوم لویوسا توپ ماگل !

با فریاد جیمز ، توپ رنگارنگ بچه ماگل که ماگل هم به آن چسبیده بود به سمت جیمز حرکت کرد .

- وینگاردیوم لویوسا ، ای بوق به هر چی رولیدن زوریه ‍!
با حرکت چوبدستی جیمز ، توپ و ماگل هر دو در هوا معلق شدند .

ماگل : جیــــــــــغ!
جیمز : ادای منو درنیار !

ماگل که در هوا به توپش چسبیده و تاب میخورد با اضطراب جواب داد :

- ببخشید...
- !
-
- اکسیو توپ ماگل !

و اینگونه شد که توپ ماگل همراه با خودش با سرعت به سمت جیمز هجوم برده و با جاخالی وی به دیوار محکم و سیمانی پشت سرش برخورد کردند .

تق !!!

توپ و ماگل محکم بر روی زمین افتادند ، جیمز با چهره ای خشمگین و عبوس نزدیک شد ، چوبدستیش را به سمت ماگل نشانه گرفت ،

- هیچ وقت ، در حضور من ، ادای منو درنیار ! کروشیو!
ماگل به خود پیچید : جیـــــــــغ !
- گفتم جیغ نکش ! کروشیوتر !
- جیــــــــــغ تر!
- عهه! کروشیو کروشیو کروشیو !
- جیغ ! جیغ ! جیغ !
- اه! آواداکداورا بابا !
- جیــ....

عجب جادوگر سیاهی بودم من ! برم مرگخوار شم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 8 شهریور 1387 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
بلند ترین و مجلل ترین ساختمان انگلستان محل زندگی اشراف زادگان بسیاری بود که هر یک خود را از اقوام پادشاه و ملکه انگلستان می‌دانستند . قصری وسیع و زیبا که در بالاترین و معتدل ترین قسمت این سرزمین واقع شده بود . اطرف قصر را بهترین و چابک ترین سربازان سلطنتی فرا گرفته بودند تا از پادشاه انگلستان – سرور خود – دفاع کنند .

سربازانی که آنقدر شجاع و دلیر بودند که حاضر بودند جان خود را برای افراد داخل قصر فدا کنند . بنظر میرسید که عبور از این افراد برای هر فردی بسیار سخت بوده و یا غیر ممکن باشد اما در آن لحظه دو نفر با شنلی نامریی که بدن آنها را از دید سربازان پنهان میکرد از میان این افراد در حال گذر بودند و هر از گاهی به صورت پنهانی آنها را مورد آزار و اذیت قرار می‌دادند.

مری : آهان … بزار شمشیر این یکی رو بکنم توی ( به علت مسائل اخلاقی سانسور شد !)
مرینا : این چه کاریه مری ؟ از آن اول که اومدی دو تا شمشیر رو غیب کردی ! سه بار نوک شمشیراشون رو روشن کردی . چند نفر رو روی هوا بلند کری و زمین زدی … دیگه بسه .
مری: آخه تو نمیدونی مرینا . خیلی حال میده . ببین چطوری داره اطرافشو نگاه میکنه …
مرینا: ولی ما برای کار دیگه ای اینجا اومدیم . بدو سریع بیا .

لحظاتی بعد دو جادوگر در بیرون اتاق پادشاه ایستاده بودند و در حال خواندن وردی برای باز کردن در بودند . با صدای " آلاهومورا" در اتاق باز شده و آن دو به داخل اتاق پای گذاشتند . اتاق بسیار زیبایی که وسایل داخل آن به شدت چشم نواز بنظر میرسید . در وسط اتاق تخت پادشاه قرار داشت که خود او بر روی آن به خواب نازی فرو رفته بود و از حواشی خود هیچگونه اطلاعی نداشت.

مری بعد از آنکه لباس و و تاج پادشاهی را اندکی دستکاری کرد رو به همراه خود کرده و گفت :

- مرینا ، عزیزم . فکر کنم باید امشب رو اینجا در اتاق شاه بد بگذرونیم تا به برنامه‌ی تاجگذاری برسیم !
مرینا: اوه بله… بخواب که باید زود بیدار شیم . یه معجون برای جناب کشیش آماده کردم . معجون تطهیرآتش زا!

صبح روز بعد ، مراسم تاجگذاری

قصر شاهنشاهی مملو از جمعیتی بود که برای سوگند پادشاه خود به آنجا هجوم آورده بودند و اشراف و نزدیکان در سالن اصلی در حال صحبت و گفتگو بودند . پاپ اعظم در انتهای سالن در حالی که تاج و مایع تطهیر را در ظرفی گرفته بود منتظر ورود پادشاه بود که لحظاتی دیگر قدم زنان فرش زرین زیر پای خود را می‌پیمود و وفاداری خود را به ملت و میهن خود اثبات میکرد .
پادشاه قدم زنان در ورودی را گذراند شکوه و جلال او در صورتش نمایان بود لباس زیبا و بلند او به طول چند متر بر روی زمین کشیده می‌شد و ساقدوشانی کوچک او را از عقب همراهی میکردند . چند قدم دیگر بیش باقی نمانده بود ومراسم به زیبایی تمام در حال انجام بود که ...

- « وینگاردیوم له ویوسا» … « اکسیو »

لباس بلند پادشاه بر روی آسمان بلند شد و فرش زیر پای او به طرف عقب حرکت کرد و باعث شد پادشاه که از عقب به پرواز در آمده بود به فرش جمع شده برخورد کرده و با صورت به زمین برخورد کند . ملازمان و همراهان او به سرعت به طرفش رفته و او را بلند کردند تا ادامه‌ی مراسم را انجام دهد . پادشاه آنها را از خود دور کرد و به سرعت بر روی پاهای خود ایستاد و به طرف کشیش رفت .

اکنون نوبت مراسم تطهیر بود وبا پایان یافتن آن اودیگر پادشاه انگلستان می‌شد وچنین اتفاقات کوچکی نمی‌توانست او را آزرده خاطر سازد . پس با حرکت دست به کشیش اشاره کرد تا مراسم را انجام دهد . ابتدا نوبت ریختن مایع تطهیر بود که ناگهان شعله ای از دستان و صورت پادشاه شروع به زبانه کشیدن کرد.کلیه حاضرین سالن به سرعت به طرف او رفتند تا از این وضعیت نابهنجار خلاصش کنند ، اما بعد از ریختن آبی بر روی او بود که وضعیت صورت او بسیار بد بنظر میرسید و همه اطرافیان را ترسانده بود .

در این بین فقط دو نفر بودند که با خوشحالی با یکدیگر دست می‌دادند و از کارهای خود بسیار راضی بنظر میرسیدند . حالا فقط کافی بود تا در این بحبوحه کاری را که به قصد آن به این محل آمده بودند را انجام دهند و قضیه را فیصله بخشیده و با دوستان خود این پیروزی بزرگ را جشن بگیرند . پیروزی که با برنامه‌ریزیهای فراوان بدست آمده بود تا پادشاه را در روز مراسم تاجگذاری خلع و ملکه‌ی او را که قبلاً با او به توافق رسیده بودند جایگزینش کنند.

بر طبق نوشته‌‌های قوانین پاشاهی که ملکه آنها را به مرینا داده بود ، فقط کافی بود که پادشاه در روز مراسم ، خود را بی‌صلاحیت نشان دهد ، در این صورت اگر کسی در آن زمان و در حضور پاپ ، تاج را بر سر خود قرار دهد جانشین او خواهد شد . این چیزی بود که مرینا در طول این مدت بارها با خود تکرار کرده بود و در ذهن به خاطر سپرده بود . پس دست خود را اندکی از زیر شنل تکان داد و رو به تاج زمزمه کرد …

- « وینگاردیم له ویوسا »

تاج پرواز کنان به طرف ملکه می‌رفت !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/6/8 21:12:25
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 6 شهریور 1387 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف:در مورد ماگل آزاری رولی بنویسید(30 امتیاز)

شب بود.سکوت همجا را فرا گرفته بود.چمنهای سبز،در نور ماه میدرخشیدند.جغد کوچکی،به امید پیدا کردن نان شب،به جنگل بیکران پناه آورده بود و در انتظار لقمه ای چرب بود.ناگهان،با صدای پاقی،فردی با ردای بلند در کنار درخت پدیدار شد.صدای خش خش برگ درختان در زیر پایش شنیده میشد.با قدمهایی بلند در جنگل،بسوی تاریکی میرفت.


نور کم سویی از پنجرهای کلبه سوسو میزد.صدای ناهنجار فردی از درون کلبه شنیده میشد.به آرمی چوبش را به بیرون کشید و نزدیک کلبه شد.چوبهای دیواره کلبه پوسیده و خراب بودند.کلبه از دور،حقیر و کوچک بنظر میرسید.کمی به کلبه نزدیک تر شد و سپس زیر لب،وردی را زمزمه کرد:
آلوهومورا

در کلبه با صدای جیر جیر مانندی باز وصدای زننده مرد برای لحظه ای خاموش گردید.در چهار چوب در،مرد چاقی ظاهر شد.مرد به دلیل موهای نامرتب و لباسهای گشادش،شبیه به دلقک بود.کفشهایش ورقه ورقه و شلوارش پر شده از لکه های رنگها رنگ بود.مرد که گویا بطری در دست داشت،چشمانش را باریک کرده و سپس به لوسیوس خیره شد:
تو..کی هستی؟...چرا اینجا اینقدر تاریکه؟اینجا چکار میکنی؟

لوسیوس نگاه نفرت آوری به مرد انداخت.پوزخندی زد و سپس با لحن مسخره ای گفت:
شاید اگر کم تر میخوردی و مینوشیدی،دلیل تاریک بودنو میفهمیدی.

لوسیوس چوبش را کمی بالاتر برد.به مرد خیره شد و سپس شعله ای را بسویش روانه ساخت.بطری از دست مرد افتاد و شروع به جیغ کشیدن کرد.صدایش،که نشانه ای از درد و رنج بود در جنگل طنین میانداخت.لوسیوس تکانی به چوب داد و درد به اتمام رسید.وسپس،وردی دیگر را بسویش فرستاد.لبخد کج و کوله ای بر لبان لوسیوس نشست و سپس ورد دیگری را بسوی مرد بیچاره روانمه ساخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مرداد 1387 01:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سکانس اول

-ماموریت امروزمون چیه جیمز؟

-سرکار گذاشتن پلیس مشنگی؟

-از کی تا حالا این فکرا به ذهنت می رسه؟

-از وقتی که پیش در آمد هری پاتر منتشر شده!

-چـــــــی می گی؟!حالا امشب کارمونو شروع کنیم؟

-چرا که نه!به دور از چشم بابا!

سکانس دوم

با عینک پروازی که آن دو به چشم زده اند،باد آن ها اذیت نمی کرد.حتی برق شیطنت در پشت آن عینک ها نیز معلوم بود.آن ها درست بر فراز شهر تهران بودند!معمولا بیشتر ماموریت های خود را در حوالی میدان آزادی انجام می دادند.این بار هم در نزدیکی آن جا به دنبال مامورین پلیس می گشتند.اگر چه در ارتفاع 10 متری تشخیص انسان ها از یکدیگر دشوار بود،اما بالاخره توانستند تو مامور ارشاد آسلامی را پیدا کنند.آن دو آخرین نگاه را به یکدیگر انداختند و برای کم کردن ارتفاع تنه ی خود را بر روی جادو خواباندند.هم اکنون آن ها دقیقا در پشت موتور مامورین قرار داشتند.

-بزن بریم!

دست های تد و جیمز به سوی کلاه مامورین دراز شد و از سر آن ها برداشته شد.با همان سرعتی که جارو در حال پایین آمدن بود،اوج گرفت.

-ها ها ها!بزن قدش!

آن دو درست از بالای برج آزادی گذشتند و به مشنگ هایی که ا وحشت به آن دو چشم می دوختند نگاه می کردند.تد و جیمز خبر نداشتند که آن دو مامور، آن ها را سوار بر جارو دیده اند!تفنگ مامورین به سوی آن دو دراز شد!

تق تق تق تق!

جیمز و تد به راحتی می توانستند فشنگ های آتشینی که از کنار آن ها رد می شود را ببینند.چند تا از فشنگ ها، به دیواره برج آزادی برخورد می کرد و بدنه سفید و صیقلی آن را به بوق می کشید.فشنگ ها هر لحظه به جاروها نزدیک تر می شدند.اما به خاطر صدای بسیار زیاد باد نمی توانستند صدای آن ها را بشنوند!

همان اتفاقی که جیمز از آن ترس داشت،روی داد!یکی از آن فشنگ ها، به دست تد خورد!

-نه!....تــــــد!

پیکر نحیف تد با مظلومیت تمام از جارو به پایین سقوط کرد.ردایش در برخورد با باد، می رقصید!او از دیدرس جیمز خارج شد!هر چه بود تا چند لحظه ی دیگر مامورین به او نزدیک می شدند. در چشم های جیمز دیگر شادی دیده نمی شد!فقط یک چیز می شد از نگاه او دریافت!انتقام!

با سرعت تمام به سوی مامورینی که هر لحظه به تد نزدیک تر می شدند رفت!

-می کـــــشمتون!

مامورین متوجه جیمز شده بودند.نمی دانستند این اتفاق هایی که در حال رخ دادن است دقیقا چیست!انسان هایی که پرواز می کنند!فقط می دانستند که باید آن ها را از بین ببرند!

تق تق تق تق!

جیمز به هیچ یک از تیر ها توجهی نمی کرد.یکی پس از دیگری آن ها را جا می گذاشت.سه متر دیگر تا رسیدن به آن ها نمانده بود!چوبدستی خود را به سوی تفنگ آن دو گرفت و لحظه ای بعد هر دو تفنگ تبدیل به دسته گل شد! حیف که سرنوشت نگذاشت او کمی از جیغ زدن ماموران بخندد!زیرا در همان موقع کامیونی که به سرعت از خیابان می گذشت محکم به جاروی او برخورد کرد و او را از جاروی خود جدا کرد! جیمز به کمر بر روی زمین افتاد.درد آن قدر عجولانه بر بدنش مسلط شد که نتوانست پیکر تد که برای جلوگیری از خونریزی خود تقلا می کرد،ببیند.صدای آمبولانس در گوشش طنین می افکند! او تنها می توانست خورشید سوزان را ببیند که پرتو هایش را بر او تحمیل می کرد.و سپس همه چیز برایش تاریک شد.او بیهوش شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مرداد 1387 13:29
نمایش جزئیات
آفلاین
استاد تکلیفت طوری بود که فقط میشد طنز نوشت با توجه به تدریس! من به تدریس توجه نمیکنم و فقط پست میزنم میخواستم جدی بنویسم .

----
----

روی عرشه ی کشتی ایستاده بودم و میخواستم از آن بالا خودم را در آب بیندازم .. حداقلش این بود که، بدون درد از این زندگی دردناک راحت میشدم . میتوانستم آزاد باشم و میتوانستم حس کنم که زنده ام . چه فایده ای داشت زندگی کردن، وقتی چیزی نداری ؟ از همه فراری هستی ...

- فکر میکنم ساعت حدودا دوی نیمه شب هست، نه؟

به سمت صدا برگشتم. میدانستم که روی عرشه تنها نیستم خیلی وقت بود که حسش میکردم. همان مرد عجیب با لباس هایی شیک اما ترسناک . به نظر میرسید آدم فضایی است ! چیزی در موردش مشکوک بود ، از لباس پوشیدنش به آن شکل تا حرف هایش و نگاه هایش !

- بله..اما خوابم نمیبرد. مجبور شدم اتاقمون رو ترک کنم.
- برای دختر زیبایی مثل تو تنها موندن روی عرشه، وقتی یک گروه از مرد های هرزه اونجان.. خطرناک هست.
- ممنون قربان، اما به هوا آزاد نیاز دارم.

تنهایم نمیگذاشت.. یا از سر دلسوزی اش بود، با خودش نیز یکی از همان انسان های هرزه ای بود که میگفت! چشمان مشکی و کوچکی داشت، برعکس چشمان روشن و بزرگ من! هیچ حسی را نمیشد درون آن دو نقطه ی سیاه بالای صورتش دید ... گویی اصلا روحی در آن نبود، برای همین از او میترسیدم . کنار میله های محافظ آمد و دستش را روی آن گذاشت. آستینش را بالا زد تا دستش را درون اب دریا فرو کند.

خالکوبی وحشتناکی روی دستش بود. ماری بود چنبره زده به دور یک چوب. با نگرانی به آن خیره شدم، ... نه! امکان نداشت. این حتما خطای دید من بوده! .. مگر میشد خالکوبی روی دست، حرکت کند؟

مرد بلند شد و آستینش را پایین داد. به آسمان نگاه کرد و گفت:
-شب سردیه. میتونی اگه نمیخوای بری توی اتاقت به اتاق من بیای؟
- آقا ..
به سمتم برگشت و با دیدن چهره ی وحشت زده ی من خندید!
- چیه؟ چی شده؟ نکنه میترسی تورو ..

بعد ناگهان حرفش را تمام کرد. به من نگاه کرد و دنباله ی نگاهم را تا دست چپش گرفت.. سپس آب دهانش را قورت داد.
- نباید می دیدی.. نباید! مجبورم حالا تورو بکشم.. نباید اون رو می دیدی..!
- چ..

نگذاشت حرفی بزنم. تکه چوبی از جیب شلوارش بیرون کشید. فکر کردم چاقویی است، اما فقط تکه چوبی بود. با عجله از کنار او دویدم. شاید میخواست با آن چشمانم را از حدقه در بیاورد. نور سبز رنگی از کنار گذشت و به راننده ی کشتی خورد.. لحظه ای بعد او روی زمین افتاد..

- جادو؟
فریادم در کشتی پیچید. مرد دنبالم بود.. چرا دست از سرم بر نمیداشت؟ من به کسی نمیگفتم روی دستش چه دیده ام.. کاش می فهمید ..

- وایستا دختر! وایستا وگرنه مجبورم.. کروشیو!
ناگهان احساس کردم پشتم سرد شد و چیزی وارد بدنم گشت. انگار سوزن هایی بیشمار از درون استخوانم چیزی بیرون میکشیدند.. گویی به چاقو روی استخوان هایم نقش می انداختند.. میسوخت.. فریادی از درد کشیدم و قطره ی اشکم را در دهانم حس کردم ..میمردم؛ اما باز هم با درد!

- خواهش میکنم.. تمومش کن.
- این کارو نمیکنم! تو نباید اون صحنه رو میدیدی! همین طور؛ نباید چیزی از وجود اون حلقه!

حلقه؟ خاطره ای مبهم از آن داشتم..
- من چیزی از حلقه یادم نیست..!
- بله؛ چون تورو با طلسم فراموشی جادو کردیم.. کروشیو!
- آخخخخخخخخ!

طلسم؟ جادو؟ فراموشی؟ اینها چه معنی داشت... آن زمان اصلا فکرم به معنی اش نبود. فقط تلاش میکردم که آن درد را که نمیدانستم از کجاست از بدنم بیرون بکشم.. نمیشد!

-تموم شد دختر.. دیگه نمیتونی بیشتر از این به ما صدمه بزنی! آوداکداورا!
خواستم چیزی به او بگویم که ..

----
----

این هم نمونه ای از مشنگ آزاری بود! حتما که نباید خیلی مصنوعی باشه؛ مثلا واستن جفت پا بگیرن؟ !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب