بگیر بشین بچه!عجب گیری کردیما! جلسه آخر کاری نکن منم تو کلاسم مث بقیه همتونو بکشما! این تنها کلاسیه که کشته نداده تا الان
بارتی نگاه استکبارانه ای به جیمز کرد و سپس بسوی تخته رفت:
برخورد ماگل ها با جادوگران
-همون طور که میدونید،ماگلها از وجود جادو و جادوگران خبر ندارن.یا حداقل،ما فکر میکنیم که خبر ندارن. ولی تفکرات ماگلها در مورد ما چیه؟
خب اگر در زندگی ماگلها دقت کنید،میبینید که ماگلها،البته بعضیاشون،از جادو خوششون میاد.اما چون وجود نداره اونو در جاهایی مثل کتاب یا بازیهای رایانه ای نشون میدن.مثلا کتابهایی مثل کتاب دلتورا که در مورد قدرت جادویی یک کمربنده یا بازیهای کامپیوتری که در مورد این کتاب هستش.
بارتی مکث کوتاهی کرد و سپس ادامه داد:
ولی بعضی از ماگلها هم هستن که از این جور چیزها خوششون نمیاد و دارن سعی میکنن حتی کتابها و تمامی چیزهایی که مربوط به جادو و جادوگری میشه رو ممنوع کنن.برای همین،ما در دنیای جادویی،ماگلها رو به دو دسته تقسیم کردیم:
دسته اول اسمشون مثبتگرایان و دسته دوم منفیگرایان هستن.
بارتی دست از صحبت کردن برداشت و دوباره به سمت تخته رفت. چوبش را از ردای دراز و سبز رنگش دراورد و سپس دو کلمه "منفی گرایان" و "مثبت گرایان" را بر روی تخته نوشت.سپس،رویش را به سمت دانش آموزان کرد و با صدایی گرفته گفت:
یکی از مثبت گرایان جادو که حتی میگفت جادو وجود داره،آقای اسمیت ویندرتن بود که کتابها و مقالات زیادی در مورد جادو نوشته بود.ایشون حدود 30 سال در مورد جادو تحقیق کرد و سر انجام،به دلیل این که خیلی به جاوگران و جادو علاقه داشت و احترام زیادی میگذاشت،وزارت خونه تصمیم گرفت وی رو جادوگر کنه.اما ایشون چندسال بعد،بدست مرگخواران کشته شد.
بارتی به پرسی ویزلی چشمکی زد و با صدای بلند گفت:
تکلیفتون اینه که در مورد اسمیت ویندرتن مقاله ای بنویسید.لازم نیست از روز تولدش شروع کنید.میتونید بگید چطور جادوگر شد و چطور کشته شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








