جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  188 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1387 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ماه بالا و بالاتر می آمد و شب تیره و تاریک را روشن تر از قبل می کرد . نزدیک نیمه های شب بود . در خوابگاه پسران گریفندور جنب و جوشی حس می شد ، گویا چندین نفر به آرامی مشغول صحبت کردن بودند .
به آرامی از جایشان بلند شدند و به سمت در ورودی رفتند و از خوابگاه خارج شدند . یک نفر انتظارشان را در تالار اصلی می کشید . صدایی به گوش رسید که گفت : سلام هرمیون . آماده ای ؟

هرمیون سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و زیر شنل نامرئی کننده ای که هری روی خودش و رون انداخته بود رفت و از تالار خارج شدند .

به سختی زیر آن شنل جا شده بودند و به آرامی راه می رفتند . نباید کوچکترین صدایی از آنها به گوش کسی می رسید ، وگرنه دردسر پشت دردسر شامل آنها می شد و به هدفشان نمی رسیدند ... رون که جلوتر از هرمیون و هری راه می رفت ، به آرامی گفت : بالاخره رسیدیم .

در چوبی ای که بسته شده بود را به آرامی و با ورد آلاهومورا باز کردند و وارد شدند . پس از ورود و اطمینان از اینکه کسی در آنجا نیست ، شنل را از روی خود کنار کشیدند و مشغول گشتن شدند .

پس از ده دقیقه هرمیون رو به دو نفر دیگر کرد و گفت : پیداش کردم . اینم معجون فیلیکس فیلیسیس . بهتره زودتر بریم تا اسنیپ سر و کلش پیدا نشده .

دو نفر دیگر به سرعت به سمت او شتافتند و هری شنل را روی هر سه شان کشید و به سرعت اما با صدای کم به سمت تالار عمومی گریفندور شتافتند و پس از گفتن رمز ورودی تالار وارد تالار شدند .




هافلپاف عزيز! پست خوبي بود، سوژه ي خوبي داشت اما شيوه اي كه اون رو بيان كرده بوديد، به نوعي شرح واقعه بود و نه يك داستانك. در واقع پست شما 2 ايراد مهم داشت كه يكي همان شيوه ي پرداخته شدن سوژه بود و ديگري ذكر نكردن علت خواستن چنين معجوني كه باعث شده بود پست شما نيمه كاره رها بشه.

شما ميتونستيد با توصيف بيشتر( مثلا اينكه چطور به دفتر اسنيپ رسيدند يا اينكه چطور معجون مذكور را پيدا كردند) و اضافه كردن كمي ديالوگ، پستتون رو زيباتر كنيد. و همچنين من باب مثال، با شرح اينكه چرا اون معجون رو ميخوان مثلا در بين ديالوگ ها، خواننده رو از سردرگمي نجات بدي.

از شما انتظار ميره همين پست رو تصحيح كنيد و دبوراه بفرستيد تا يقين حاصل كنم كه تاييد شما به جا خواهد بود. پس فعلا تاييد نشديد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/22 9:31:51
من خیلی تابلو بودم . خودم رو کشتم !!!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1387 14:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت:7 صبح-مكان:خوابگاه پسران(گريفندور)

هري تازه از خواب پاشده بود و داشت چشماشو ميمالوند.نگاهي به تخت بقلي انداخت وديد رون هنوز خوابه وپتوشم تا روي سرش كشيده.

هري:رون بيدار شو بايد بريم صبحانه بخوريم.رون.

رون:

هري كه ديد رون بلن نميشه اي بار بلند تر صداش كرد.

هري:روووووووننن.

رون:هان چيشده كي كيو كشته؟هري چيشده ولدمورت برگشته؟اصلا من كجام؟خدايا نكنه ولدمورت من و هريو كشته باشه!!هري ما الان بهشتيم يا جهنم؟نكنه روح شديم!!واي خدا!!

هري:رون اين چرت و پرت ها چيه داري ميگي؟روون

رون:.....بله هري

هري:پاشو بريم صبحانه بخوريم دير ميشه ها!!

رون:مممن بايد لباسام و عوض كنم!

هري:باشه.من تو اتاق انتظار گريفندور منتظرتم.پايين ميبينمت.دير نكني!

هري در خوابگاه پسرانو باز كرد و از پله ها به پايين رفت.وقتي به اتاق انتظار گريفندور رسيد ديد كه هرميون روي صندلي نشسته و منتظره!!هري متعجب به صندلي نگاه كرد!!

هرميون:اوه سلام هري.پس رون كو؟

هري:الان مياد.تو كي اومدي اينجا؟؟

هرميون:من يه نيم ساعتي ميشه.چطور مگه!

هري:هيچي مي خواستم بدونم تو خوابو زندگي نداري كه از ساعت 6:30 بيدار ميشي!!

هرميون:خوب توهم اگه شب زود بخوابي صبح زود پا ميشي.

هنوز هرمين حرفش تموم نشده بود كه رون به جمع اونا ملحق شد.

هرميون:خوب ديگه بريم صبحانه بخوريم.

هرسه به طرف سرسراي بزرگ رفتن.وقتي وارد سرسرا شدن ديدن كه تقريباً همه ي دانش آموزا اومدن به سرسرا و دارن صبحانه ميخورن.هرمين به هري گفت:

هرميون:ديدي فقط من نيستم كه خوابو زندگي ندارم!! :lol2:

هري:

رون:هري منظور هرمايني چيه؟

هري:سيس بروي خودت نيار!

رون:هان!!!!!!!!!!!!!!

بعد از صبحانه هري،رون و هرميون به طرف دخمه اسنيپ حركت كردند.وارد دخمه كه شدند ديدند كه اسنيپ چند تا پاتيل به رديف گذاشته.اسنيپ بچه هارو گروه بندي كرد و هر دو نفرو پاي يه پاتيل گذاشت.از بخت بد،هري و رون با هم افتادن.اسنيپ به اونا گفت كه گياه گيليويدو با سه قطره از عصاره ي چند گياه مخلوط كنن و بعد مقداري آب كدو تنبل رو باهاش مخلوط كنن.اسنيپ مي خواست علاوه بر معجون سازي آزمايش گياه شناسي هم ازشون بگيره،براي همين چند گياه متفرقه روي ميز كارشون گذاشت.هري و رون فقط آب كدو تنبلو تشخيص دادن.هري يك برگ كاهو برداشت و از رون پرسيد.

هري:اين گيليويده يا كاهو؟

رون:فكر كنم گليويده.آره گيليويده.

هري:باشه.پس بندازش تو پاتيل.

رون به جاي عصاره ي چند گياه يك ظرف اسيد برداشت و توي پاتيل ريخت.

رون:هري اون كبريتو بيار.

هري:الان.

رون زير پاتيلو روشن كرد.بعد از گذشت چند دقيقه كه پاتيل حصابي گرم شده بود رون نگاهي به هرميون و هم گروهيش انداخت كه تقريباً كارشون تموم شده بود.همينطور كه رون به هرميون نگاه ميكرد،يه صداي بلند انفجار از بقل دستش شنيد و پرت شد روي زمين.وقتي بقل دستشو ديد،هري هم كنارش رو زمين افتاده بود.
اسنيپ به سرعت به طرفشون دويد.صورت اسنيپ كاملا قرمز شده بود و كم كم داشت از گوشاش دود ميزد بيرون.

--------------------------------------------------------------------------
لطفاً همينو قبول كنين چون مدرسه ها داره شروع ميشه و من فكر نكنم كه دوباره بتونم بنويسم.ممنون




دوست من بايد بعد از تاييد در بازي كلمات اينجا پست ميزديد اما با تخفيف پست شما رو بررسي ميكنم. خب... بامزه بود! يك پست كاملا هري پاتري و معقولانه. استفاده ي درست و به جا از شكلك ها. ديالوگ هاي تقريبا قوي! همه اينها در پستتون به چشم ميخورد و من به واسطه ي اين پست، تقريبا نامربوط بودن اون رو به عكس ناديده ميگيرم و شما رو تاييد ميكنم. به ياد داشته باشيد كه در ايفاي نقش، ابتدا چندين پست بخونيد تا با نحوه ي نوشتن آشنا بشيد. تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جف مك لاين در 1387/6/21 14:15:32
ویرایش شده توسط سيموس،فينيگان در 1387/6/21 17:12:32
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/22 9:30:51
[color=CC0000][b]قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!!!!!
ميجنگيم تا آخرين نفس !!!!
ميجنگي
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1387 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتي بلاخره اخرين اعضاي تالار گريفندور هم به خواب رفتند ، هري ، رون و هرميون تحت پوشش شنل نامريي كننده از تالار خارج شدند ، به سمت پله هاي متحرك هاگوارتز رفتند و بعد از مدت كوتاهي خود را به طبقه سوم رساندند .
در تالار طويل و درازي شروع به راه رفتن كردند و درست در مقابل در ورودي دفتر مادام هوچ كه با نور ماه روشن شده بود گوشه اي كمين كردند.

هرميون:هري مطمئني كه امشب اتفاق ميفته ؟!
هري:خودم شنيدم كه مالفوي به كراب و گويل ميگفت امشب قراره اين كارو بكنن .
رون:خدا بخير بگذرونه

هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه سايه ي ناشناسي در انسوي تالار ديده شد ، ناشناس ارام قدم بر ميداشت و مرتبا به پشت سر خود نگاه ميكرد ، ناشناس مقابل دفتر مادام هوچ ايستاد و به واسطه نور ماه كه ان محدوده را روشن ميكرد چهره ي رنگ پريده مالفوي مشخص شد.

هري ، رون و هرميون:

مالفوي چند تقه به در زد ، مدتي گذشت و كسي در را باز نكرد اما درست زماني كه مالفوي نا اميد شده بود و ميخواست برگردد پروفسور هوچ در حالي كه لباس خواب پوشيده بود و چشمهايش را ميماليد در استانه در ظاهر شد.

_مالفوي تويي؟! اين وقت شب اينجا چي كار ميكني ؟!
مالفوي دستش را زير ردايش برد و كيسه كوچكي را بيرون كشيد.
_پروفسور ، پدرم اينا رو براي شما دادن تا توي بازي فردا در برابر گريفندور هواي ما رو داشته باشيد.
هوچ كيسه كوچك رو گرفت و درش را باز كرد ، درخشش گاليونها چهره هوچ را روشن كرد.

هري زير شنل زمزمه كرد:هرميون اون دوربين كالين رو سريع بده به من .
هرميون دوربين كالين را كه به واسطه اورادي كه روي ان اجرا كرده بودند كاملا بي سر و صدا شده بود ، به هري داد.
هري چند عكس از مادام هوچ و مالفوي گرفت و بعد از اتمام اين كار هر سه نفر انها محتاط و با سرعت به سمت تالار گريفندور برگشتند و بعد از انكه مطمئن شدند در حوالي تابلوي بانو چاق كسي نيست از زير شنل بيرون امدند و بعد گفتن رمز كه " كدو حلوايي" بود وارد تالار شدند و خودشان را روي نزديك ترين مبل ولو كردند.

هري:هرميون ديدي حق با من بود ؟! اما شما منو باور نداشتين?!
هرميون:هري ما تو رو باور داشتيم اما براي اثباط اين ادعا بايد مدرك تهيه ميكرديم.
رون:حق با هرميونه ! الان هم دير وقته بهتره بريم بخوابيم و فردا عكس ها رو تحويل دامبلدور بديم .

همه موافقت كردند و به سمت خوابگاه راه افتادند.

يك پست آرام و بدون دغدغه! با سوژه اي به نسبت ماگلي! اما ميشه گفت تقريبا خوب پرورشش داده بودي، و در آخر پستت ما رو به حال و هواي كتاب كشوندي، صحبت هاي هري و باور نكردن هاي دوستاش و ... . با اينكه از مادام هوچ بعيد ميدونم كه اين رشوه رو قبول بكنه، اما من شما رو تاييد ميكنم! و اميدوارم مالفوي بلاخره بفهمه كه همچين را هايي رو نبايد به كراب و گويل بگه!!! تاييد شديد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هري پاتر و يادگاران مرگ در 1387/6/21 12:45:44
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/22 9:30:15
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1387 09:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خب! اينم از عكس جديد!

عكس واضح و گوياست، گويا اين 3 دوست هميشگي بشدت مشطرب هستند!!


عكس جديد


با تشكر فراوان از كاساندرا تريلاني.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 17 شهریور 1387 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
هری با سرعت به طرف رون داخل دخمه ی اسنیپ شد که در همان لحضه مالفوی دشمن همیشگی هری برایش یه گل پایی گرفت و هری با مغز روی زمین آمد و عینکش شکست و قرینه ی زخم معروفش یک زخم جدید درست شد.

مالفوی: از حالا به بعد دیگه معروف تر شدی چون یه زخم دیگه به زخمه معروفت اضافه شد و به همه بگو که این زخمو مالفوی قدرت مند برام گذاشته.

عده ی از ملت که اکثرا" اسلیترینی بودند زدن زیر خنده.

نویل طبق معمول کاری رو کرد که از دهان خودش بزرگتر بود و زود تر از رون و هرمیون چوبدستی خودش را کشید و به طرف مالفوی حرکت کرد.
وقتی به مالفوی رسید به او گفت: سریع از هری عذر خواهی کن.

مالفوی: اگه عذر خواهی نکنم چی کار میکونی مثلا" منو طلسم میکونی قوی ترین شاگرد کلاس.

نویل که عصبانی شده بود می خواست این مالفوی از خود راضی مغرور رو سر جاش بشونه برای همین چوب دستی خود رو کشید وبه طرف مالفوی گرفته بود اما مالفوی که انتظار چنین کار احمقانه ای رو از مالفوی داشت زود تر چوب دستیش رو کشید و آماده ی انحدام نویل شد وگفت: کرو... که هر میون بین آنها طلسم سپر مدافع رو ایجاد کرد. هر دوی آنها به عقب پرتاب شدند. گروهی از اسلیترینی ها بلند شدن برای دفاع از مالفوی و گروهی از گریفی ها برای کمک به هری و نویل بلند شدند در همین حال رون وضعیت هری رو مداوا کرد.

هری بلند اعلام کرد: بچه ها با این اسلیترینی ها درگیر نشید.

که اسنیپ وارد کلاس شد و گفت :طبق معمول هری فرمانروایی یک گروه رو بر عهده گرفته و آماده ی جنگ است.

هری امد قضیه رو توضیح دهد که اسنیپ با یک حرکت دست او رو ساکت کرد و گفت:از گریف 100 امتیاز کم میشود به خاطر بی حرمتی به اسلیترین و به اسلیترین 50 امتیاز اضافه می شود به خاطر اینکه مورد اهانت قرار گرفت.

هری زیر لب گفت: طبق معمول داوریه ی بی طرفانه ی اسنیپ.

و اسنیپ که متوجه شده بود گفت:50 امتیاز از گریف کم به خاطراحانت پاتر به استاد خود و تا آ طرم هر شنبه ساعت 8 مجازات در دفتر من.

گریفیندوری ها که ماتشان برده بود از این داوری کتاب های خود را در آوردند برای شروع کلاس.:no:

و مالفوی هم از درست کردن این جنجال راضی و مغرور در بین اسلیترینی ها

--------------------------------------------------------------------------
با تشکر فراوان بابت اینکه مشکلات منو میگید باید بگم من اولین باریه که تو چنین سایتی فعالیت میکونم دلیل این همه اشکال هم همینه

تایید شدی دوست من! با اینکه باز هم جای کار داشت پستتون! امیدوارم نکاتی رو که گفتم رعایت کنید و همچنین کمی بیشتر پست بخونید تا حتما دستتون بیاد طریقه ی نوشتن. موفق باشین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط mo0dy در 1387/6/18 0:54:37
ویرایش شده توسط mo0dy در 1387/6/18 9:38:47
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/19 2:12:44
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/6/19 12:38:32
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 17 شهریور 1387 11:47
نمایش جزئیات
آفلاین
هری با سرعت به طرف رون داخل دخمه ی اسنیپ شد که در همان لحضه مالفوی دشمن همیشگی هری برایش یه گل پایی گرفت و هری با مغز روی زمین آمد و عینکش شکست و قرینه ی زخم معروفش یک زخم جدید درست شد.

مالفوی: از حالا به بعد دیگه معروف تر شدی چون یه زخم دیگه به زخمه معروفت اضافه شد و به همه بگو که این زخمو مالفوی برام گذاشت.

عده ی از ملت که اکثرا" اسلیترینی بودند زدن زیر خنده.

نویل زود تر از رون و هرمیون چوبدستی خودش را کشید و به طرف مالفوی حرکت کرد. وقتی به مالفوی رسید به او گفت سریع از هری عذر خواهی کن.

مالفوی: اگه عذر خواهی نکنم چی کار میکونی مثلا" منو طلسم میکونی قوی ترین شاگرد کلاس.

نویل که عصبانی شده بود می خواست مالفوی رو طلسم کنه اما مالفوی دست اونو خوند و زود تر چوب دستیش رو کسید و آمد به یک گریف دیگه آسیب برسونه که هر میون بین آنها طلسم پروتگو رو ایجاد کرد. هر دوی آنها به عقب پرتاب شدند. گروهی از اسلیترینی ها بلند شدن برای دفا از مالفوی و گروهی از گریفی ها برای کمک به هری و نویل بلند شدند در همین حال رون وضعیت هری رو مداوا کرد.

هری بلند اعلام کرد بچه ها با این الیتی ها درگیر نشید.

که اسنیپ وارد کلاس شد و گفت :طبق معمول هری فرمانروایی یک گروه رو بر عهده گرفته و آماده ی جنگ است.

هری امد از خودش دفا کند که اسنیپ با یک حرکت دست او رو ساکت کرد و گفت:از گریف 100 امتیاز کم میسود به خاطر بی حرمتی به اسلیترین و به اسلیترین 50 امتیاز اضافه می شود به خاطر اینکه مورد اهانت قرار گرفت.

هری زیر لب گفت: طبق معمول

و اسنیپ که متوجه شده بود گفت:50 امتیاز گریف کم به خاطر غر زدن پاتر-----------------------------------------------------


ببينيد مودي، اين پست شما كاملا معقولانه بود و حوادث بسيار خوب و به جا بودند. و ميتونم بگم كه در زمينه ديالوگ نويسي هم يك استعداد عجيب داريد و ديالوگ ها رو واقعا به طرزي شايسته و مخصوصا متناسب با موقعيت شخصيت ها ميگيد. اما شيوه ي روايت شما دچار اشكال هست. همون شيوه اي كه در پست قبلي هم به اون اشاره كردم. ببينيد من يه مثال براتون مي زنم تا شما دقيقا درك كنيد كه منظور من چيه.

شما نوشتيد:
ویل که عصبانی شده بود می خواست مالفوی رو طلسم کنه اما مالفوی دست اونو خوند و زود تر چوب دستیش رو کشید و آمد به یک گریف دیگه آسیب برسونه که هر میون بین آنها طلسم پروتگو رو ایجاد کرد

اما بهتر اين بود كه مي نوشتيد: ( به پاراگراف بندي و علائم نگارشي هم دقت كنيد.)

نويل به شدت عصباني شده بود، بايد حساب اين مالفوي از خود راضي را كف دستش مي گذاشت؛ سريعا چوبدستش رو در آورد و خواست دراكو را طلسم كند. اما اين عمل نويل از چشم هاي تيز بين دراكو پنهان نماند.
دراكو سريعا خود را عقب كشيد و چوبدستش را به سوي آليشا گرفت و فرياد زد:
_ پترفيكو....
اما قبل از اينكه ورد را كاملا به زبان بياورد، هرميون به سرعت سپري مدافع بين او و آليشا به وجود آورد. چشمان هرميون از خشم مي درخشيد... .

خب دوست من. همين بود كه به شما مي گفتم سوژه ي محدود، كار پرورش دادن رو آسون تر ميكنه. در ضمن، يك ايراد ديگه هم پست شما داشت و اون هم عدم دنبال كردن يك روش در نوشتار بود! گاه وقتي طنز بود و به صورت محاوره اي نوشته شده بود و گاه وقتي به شدت جدي بود و با كلمات قصار و ادبي! پس بهتره در يك نوشته يك روش رو دنبال كرد.

از شما انتظار دارم كه همين پست و همين سوپژه رو، به اين صورت پرورش بدين و از يك روش استفاده كنين. تا تاييدتون كنم. اما فعلا با اينكه از طرز ديالوگ نوشتن شما و از سوژه پردازيتون بسيار خوشم اومده، تاييدتون نميكنم. منتظر پست اصلاح شده ي شما هستم. موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط mo0dy در 1387/6/17 11:51:23
ویرایش شده توسط mo0dy در 1387/6/17 11:57:07
ویرایش شده توسط mo0dy در 1387/6/17 12:16:41
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/17 14:20:28
ویرایش شده توسط mo0dy در 1387/6/17 15:49:24
ویرایش شده توسط mo0dy در 1387/6/17 15:52:05
ویرایش شده توسط mo0dy در 1387/6/17 15:55:13
ویرایش شده توسط mo0dy در 1387/6/17 15:57:38
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/6/19 12:37:52
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 15 شهریور 1387 14:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تایم : 9:30 صبح - مکان : دخمه اسنیپ - هری رون و هرماینی و البته دیگر دانش آموزان !

هری : خب پس رون ! قرار شد من الان برم پشت در واستم و صبر کنم تا اسنیپ درو وا کنه . بعدش آروم پشتش وا میستم جوری که اون نفهمه من اونجام . بعد تو حواسش رو پرت میکنی تا من بیام بشینم سر جام ! افتاد ؟
رون : :no:
هری : خب ببین دوباره میگم ! من الان میرم پشت در وا میستم . بعدش اسنیپ میاد و تو حواسش رو پرت میکنی تا من بیام بشینم سرجام ! این دفعه که افتاد ؟
رون :
هری :
هرماینی : امم ! خب رون جونم ! منو ببین . ببین اسنیپ میاد ! این هری بوقیه میره پشت در وامیسته ! بعد اون اسنیپ بوقی تره میاد تو . بعد هری پشتش قائم میشه و بعدش تو که اصلا بوقی نیستی باید حواس اسنیپو بوق کنی مثل خودش ! بعدش هری میاد میشینه سر جاش ! همین ! فهمیدی حالا !؟
رون : اوهوم !
هری : پس من میرم سر پستم !
هرماینی : فقط یه چیز ! این عملیات بسیار خطرناک تو چه نتیجه باید داشته باشه ؟
هری : نتیجه !؟ خوردنیه ؟
رون : نچ ! اما تو جیب جا میشه !
هری : آها ! گراوپ !؟
رون : داری نزدیک میشی !!!

در همان لحظه اسنیپ وارد میشود و با دیدن هری که وسط کلاس ایستاده بود هر از چند گاهی کلمه ای به زبان می آورد و رون با تکان دادن سرش به او پاسخ میداد به شدت عصبانی شد .

- پاتر ! فکر کنم از جایی که وایسادی خیلی خوشت اومده ! میخوای از این کلاه بوقی ها هم بدم بذاری سرت همونجا وایسی تا آخر کلاس !؟
- اممم ! بذارید فکر کنم ! نه ! ولی اگه رون هم بیاد کنارم تا یه همصحبتی داتشته باشم بدمم نمیاد ! فقط کلاهش صورتی باشه ! ... اممم راستی ! اگه رون بیاد زحمت نمیشه واستون دو تا کلاه فراهم کنید ؟!
- مطمئنم اگه مادرت زن من بود تو اینقدر بی ادب بار نیومده بودی !
- خوب ! باشه پس تنها وامیستم اینجا !
- آفرین ! به خاطر این حرف گوش کنی ده امتیاز به گریف اضافه میکنم و به خاطر ایجاد بی نظمی سرکلاس علاوه بر این که حق امتحان نداری پایان سال ، شصت امتیاز هم از گریف کم میکنم !
- مرسی ! بابت ده امتیاز !

-------------------------------


من منظورتون رو نفهمیدم ! آخرش رو چیکار کنم ؟
ولی خواهش میکنم همینو تایید کنید . باور کنید وقتی وارد ایفای نقش شدم جبران میکنم !

آفرين آرايانا! دقيقا منظور من همين بود! تو تونستي با كمي فكر كردن، آخر پستت رو به خوبي تموم كني. پس اين تجربه رو به ياد داشته باش كه ميشه با كمي تامل بيشتر، يه پايان خوب براي يه نوشته داشت! تاييدت ميكنم! موفق باشي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/17 13:06:12
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 14 شهریور 1387 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هری وارد دخمه اسنیپ که محل تدریس کلاس معجون سازی بود شد ، به اطراف نگاه کرد تا اینکه رون را در گوشه کلاس پیدا کرد ، حرف های زیادی داشت که باید با او میزد پس به سمت او حرکت کرد .

در راه مالفوی که مزاحمی همیشگی بود برای هری لنگ گرفت و هری با سر روی زمین فرود امد ، شیشه های عینک هری خورد شد و پلکهایش را زخمی کرد ملت با حالت مشغول خندیدن به هری شدند.

رون با چوبدستی کشیده به سمت هری امد و با حالت تهدید امیزی او را نشانه رفت.

مالفوی:
هعی بچه ها این مو قرمزی میخواد منو زخمی کنه !!
ملت:

رون که صورتش مثل موهای روی سرش سرخ شده بود با خشم هری را از روی زمین بلند کرد ، هری که عینکش شکسته بود جایی را نمیدید و بی هوا به اطراف مشت و لگد میزد که از قضا یکی از انها به ملاج رون خورد و او را سر نگون کرد.

ملت :
مالفوی:هری تو با همین قدرت جدویی خفنت میخوای اسمشو نبر و ناکار کنی ؟!
ملت باز هم زدند زیر خنده

هری با وردی شیشه شکسته عینکش را تعمیر کرد و نگاهی به رون انداخت که زیر چشمش یک فقره بادمجان سبز شده بود و بیهوش روی زمین افتاده بود.

هری:مالفوی هر چه سریعتر باید از این عملت عذر خواهی کنی اگه نه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.
مالفوی:اگه عذر خواهی نکنم چی میشه ؟ حتما میخوای یک لگد حواله ویزلی کنی ؟هان؟
ملت:

هری عصبانی شد و با خشم چوبدستی خودشو به سمت مالفوی نشونه رفت:اکسپلیارموس...!

چوبدستی مالفوی از جایش در امد و به سمت هری پرواز کرد!!

هری:مالفوی الان چوبدستیت دست منه ، دیگه راهی نداری باید عذر خواهی کنی.
مالفوی:جدا !! ببینم پاتر تو همین یه وردو بلدی ؟!

مالفوی با گفتن این حرف پاتیلشو از روی میز برداشت و محکم توی صورت هری کوبید ، هر تلو تلو خورد و به پشت روی زمین افتاد.

ملت:

هری:مالفوی تو دیگه شورشو در اوردی.

هری از روی زمین بلند شد و با قدرتی که توصیفش غیر ممکنه چوبدستیشو توی سوراخ دماغ مالفوی فرو کرد و در حالی که مغزش رو با نوک چوبدستیش احساس میکرد نفرین سکتوم سمپرا رو به کار برد.

خون از دماغ مالفوی بیرون زد و مغز فندقی نداشتش تکه تکه شده شروع به بیرون زدن از دهنش کرد .

در همین زمان ناگهان اسنیپ وارد شد و با دیدن وضعیت با پشت دست یه کف گرگی توی صورت هری پیاده کرد.

و سریع چوبدستیشو تو دماغ مالفوی فرو برد و ضد نفرین سکتوم سمپرا رو به کار برد تا مالفوی حالش بیاد.سپس به خشم به سمت پاتر برگشت.

_احمق !! 100 امتیاز به خاطر این کارت از گریف کم میکنم !! احمق

مدتی اسنیپ به وضعیت مالفوی رسیدگی کرد و وقتی حالش جا اومد اون رو روی نیمکت نشوند و شروع کرد به درست دادن.

رون هم که هری حسابشو رسیده بود به سنت مانگو منتقل شد چون ضربه مغزی کرده بود.



دوست عزیز! پست شما بسیار جای بحث داره! پست بد نبود, اما حتما شما می تونستید خیلی بهتراز اینها پست بزنید. درسته؟

هری میخوره زمین, عینکش میشکنه و .. .خب شما می تونستید با محدود کردن سوژه پستتون, به چنین قسمتهایی بیشتر برسین. و بعضی حالات رو از زبان افراد حاضر بازگو کنین.

دومین اشکال پست شما, اتفاقات عجیب و غریب بسیار زیاد اون بود! هری مغز دراکو رو متلاشی میکنه و رون ضربه مغزی میشه اونم با یه ضربه کوچیک! خب مسلما پست اگر هم طنز باشه، باید یه مقداری اتفاقات معقولانه باشه. می تونستید دراکو رو یه طلسم دیگه روش انجام بدین, چون شما که تنفر هری رو به تصویر نکشیده بودین, می تونستین با راحتی از زیر بار این تنفر شونه خای کنین و به یه طلسم پترفیکوس توتاللوس بسنده کنید. هوم؟

نکته ی بعدی عکس المعل های شخصیت های داستان بود و ملتی که اون وسط دائما میخندیدن!! خب مسلما بین اون همه گریفیندوری, چن نفری به کمک پسرری که زنده ماند می یومدن . و شاید اسنیپ به هری میگفت ساعت 6 بعد از ظهر توی دفترش باشد!

در کل, گاه وقتی بهتره سوژه رو کوتاه کرد تا بشه به ماجراهی اطرافش رسیدگی کرد و پست رو زیباتر کرد. من فعلا شما رو تایید نمیکنم تا شما یه پست دیگه بزنید و این نکات رو در اون رعایت کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/16 18:07:01
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 14 شهریور 1387 07:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دخمه معجون سازي،ساعت دو و شونصد ديقه!

هري و رون،بدون پشيزي توجه به پاتيلهاي معجونشون كه داره غل غل ميكنه، به شدت در حال بحث هستند:

هري:حيوان از س...سوسك!ده امتياز!
رون:حيوون ...سرندي پيتي! تصویر تغییر اندازه داده شده
هري:سرندي پيتي حيوونه بوقي خر؟! تصویر تغییر اندازه داده شده
رون:شايد!
در همين لحظه اسنيپ يك عدد گچ به سمت اونا پرتاب ميكنه:
-پاتر!ويزلي!بريد فضله هاي تمساح رو واسه معجون مالفوي آماده كنين!
هري و رون:
- تصویر تغییر اندازه داده شده

كمي بعد،ميز اسليترين:

مالفوي رو به رون كرد كه داشت با حرص سر چند تا كرم ابريشم رو قطع ميكرد،و با لحن كشدارش گفت:
-هي ويزلي!اون گرنجر گندزاده چرا اينجا نيست؟!
رون:
-برو بمير باو!رفته تعطيلات! تصویر تغییر اندازه داده شده

(يادداشت نويسنده:دروغ ميگه!هرميون تو كادر جا نشد،از عكس پرتش نموديم بيرون!)
مالفوي كه منتظر يه بهانه بود بلافاصله دستش را بلند كرد و رو به اسنيپ كه داشت با نويل يه گپ دوستانه(!)ميزد،گفت:
-آهم!پروفسور...ببخشيد...با تو ام بوقي خز و خيل!
اسنيپ:
-هان؟بوگو عزيزم!
دراكو:
-ويزلي به من فحش داد! تصویر تغییر اندازه داده شده
اسنيپ:
-ويزلي غلط خورد(!)...ويزلي!احضارت ميكنم! تصویر تغییر اندازه داده شده
رون:
-ا..استاد!به جون هري من چيزي نگفتم!به جون مامان،بابا،عمه خاله،دايي،جد،پدربزرگ،فرزند ناتني،ننه بزرگ،جي اف،پسرخاله،دختر عمو...عررر عرر! تصویر تغییر اندازه داده شده
اسنيپ:
-فرزندم گريه مكن!مجازاتت فقط چن جلسه كلاس با مديره! تصویر تغییر اندازه داده شده
رون:
-مدير...يعني مك گونگال ديگه؟!
اسنيپ:
-هم...نچ!يعني دامبلي!برو حالشو ببر!همين الان بايد بري پيشش!من خيلي استاد خوبي نيستم؟! تصویر تغییر اندازه داده شده
رون:
-وات اور! تصویر تغییر اندازه داده شده

كمي بعد از رفتن رون:

سيموس فينيگان:
-هم...هري...چاقوتو قرض ميدي؟!
هري:
-نچ! مگه خودت نداري؟تصویر تغییر اندازه داده شده
سيموس:
-اوه ،شت!...باو مردك لازمش دارم! تصویر تغییر اندازه داده شده اينجا نوشته: خيارچمبر ها را با چاقوي هري پاتر قاچ كنيد،در راستاي مرض ريختن!
هري:
-هم...چيزه...ببين من عقده دارم از اين اسنيپ!تو اسنيپو يه جوري خيط كن جلوي همه...من چاقومو ميدم بهت!امضاشم ميكنم! تصویر تغییر اندازه داده شده
سيموس:
-واو...جدي؟!تو چقد خوبي رفيق!...بي بي دي..با بي دي..بو!اسنيپيوس خيطيوس!
و روي تخته سياه اين كلمات نقش ميبنده:

اسنيپ خيلي جيگرزه!*



پستت كمي تا قسمتي بامزه بود پنه لوپه! در واقع ميشه گفت در يه حد خوبي بود پستت و من رو به اينده ات اميدوار كرده! قسمت اول پستت بهتر از قسمت دوم پستت بود. اما قسمت دوم پستت از لحاظ توجه به كل عكس قابل تقديره. نتيجتا من به شما ميگم كه تاييد شديد! اميدوارم كه موفق باشيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/14 11:58:47
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 14 شهریور 1387 01:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تایم : 9:30 صبح - مکان : دخمه اسنیپ - هری رون و هرماینی و البته دیگر دانش آموزان !

هری : خب پس رون ! قرار شد من الان برم پشت در واستم و صبر کنم تا اسنیپ درو وا کنه . بعدش آروم پشتش وا میستم جوری که اون نفهمه من اونجام . بعد تو حواسش رو پرت میکنی تا من بیام بشینم سر جام ! افتاد ؟
رون : :no:
هری : خب ببین دوباره میگم ! من الان میرم پشت در وا میستم . بعدش اسنیپ میاد و تو حواسش رو پرت میکنی تا من بیام بشینم سرجام ! این دفعه که افتاد ؟
رون :
هری :
هرماینی : امم ! خب رون جونم ! منو ببین . ببین اسنیپ میاد ! این هری بوقیه میره پشت در وامیسته ! بعد اون اسنیپ بوقی تره میاد تو . بعد هری پشتش قائم میشه و بعدش تو که اصلا بوقی نیستی و جیگر منم هستی تازه (!) باید حواس اسنیپو بوق کنی مثل خودش ! بعدش هری میاد میشینه سر جاش ! همین ! فهمیدی حالا !؟ الهی فدای اون کک و مکات شم من !
رون : اوهوم !
هری : من میرم سر پستم !
هرماینی : فقط یه چیز ! این عملیات بسیار خطرناک تو چه نتیجه باید داشته باشه ؟
هری : نتیجه !؟ خوردنیه ؟
رون : نچ ! اما تو جیب جا میشه !
هری : گراوپ !؟
رون : داری نزدیک میشی !!!

در همان لحظه اسنیپ وارد میشود و با دیدن هری که وسط کلاس ایستاده بود هر از چند گاهی کلمه ای به زبان می آورد و رون با تکان دادن سرش به او پاسخ میداد به شدت عصبانی شد .

- پاتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر ! صد امتیاز از گریفیندور کم میشه !



هوم! پستت طنز بود، ديالوگ ها زيادي احساساتي بودند! و خب عكس العمل اسنيپ مي تونست بهتر از اينها باشه! شكلك زياد بود! اما بامزه بود و ميشد به حماقت پاتي كوچولو خنديد! اگر بتوني همين پستت رو، دچار يه سري تغييراتي بكني و آخرش رو بهتر از اين تموم بكني، اونوقت با ريضايت بيشتري نظر به تاييدت خواهم داشت! پس فعلا تاييد نشدي تا آخر پستتو بهتر تموم كني! موفق باشي دوست من.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا در 1387/6/14 1:44:00
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/14 12:00:24