_ آیا میشه از اینجا فرار کرد؟ به کجا فرار کرد؟ چطوری فرار کرد؟ کسی جلوم رو نمی گیره؟ برای چی اینجا افتادم؟ دوستای ناباب؟ مگه مشکل دخترای ما موهاشونه؟ محمود طرح تحول اقتصادی اش رو شروع کرد؟

سوالات ، همچون سیلی خروشان در ذهن کوچک ولی فعال جن شورشی و مفلوک وارد می شد و بدون جواب گرفتن ، معلق در ذهنش باقی می ماند.
با صدای باز شدن روزنه ای بر روی در که محل ورود و خروج مواد غذایی بود رشته افکار جن پیر نیز از هم گسیخت.
صدای بم و کلفت نگهبان از پشت در شنیده شد.
_ وقت غذاته ریش پاپیونی!
جن که آشکارا آزرده خاطر شده بود فریاد زد.
_ مرتیکه ی پدرسوخته! من ریش پاپیونی نیستم...
نگهبان بی توجه به داد و فریاد جن عصبانی ، جیره غذایی مرد را به درون سلول انداخت و روزنه را بست.
بادراد ، با بی حوصلگی به طرف غذا رفت و با مشاهده غذا آهی از نهادش بلند شد.
_ سوپ حلزون با سوشی کفتر دریایی!
سپس با چهره ای محزون سرش را از روی غذا بلند کرد و به در مشت محکمی کوبید و فریاد زد.
_ نگهبان انتر! دسر نداریم؟ امروز دوشنبست ها.
صدای نگهبان از چندین متر آنطرف تر به صورت گنگی شنیده شد.
_ الان دسر ها تموم شده. شب بیا بهت دسر بدم!

جن لبخند تلخی زد و مشغول غذا خوردن و غوطه ور شدن در افکار خویش شد که دوباره صدایی رشته افکار او را پاره کرد.
ســــــوت!
جسمی بسته بندی شده از پنجره کوچک ده سانت در پنج سانتی که تنها منبع نور و هوای سلول کثیف و منزجر کننده بود با صدای خفه ای بر روی زمین سرد و خاموش اتاق افتاد.
جن ، سرش را کنجکاوانه به طرف منبع صدا تکان داد و متوجه جسم بسته بندی شد ، پس با لبخندی شوم به طرف جسم بسته بندی شده حرکت کرد.
بر روی جسم بسته بندی شده یک تکه کاغذ که بر روی آن با خطی خرچنگ قورباغه چیزهایی نوشته شده بود به چشم میخورد.
بادراد نامه را برداشت و در روشنایی اندک سلول مشغول خواندن نامه شد.
این که واسه چی اومده رو بی خیال! فرض كن از آسمون برات يه چوب افتاده تو زندان

بادراد ، با بی تفاوتی شانه های کوچکش را بالا می اندازد و جسم را باز میکند ...
چوب جادو!عجب موهبت بزرگی!
جن با لبخندی شیطانی بر لب ، با خود فکر کرد که حال اندک معلوماتی از جادوی تغییر شکل جادوگران به کارش می آید پس چوب را به طرف خود گرفت و مشغول به تغییر شکل شد...
چند لحظه بعد!
دنگ!
روزنه در اتاق دوباره با صدای قیژ قیژی باز شد و صدای کلفت مرد نگهبان شنیده شد.
_ ریش پاپیونی! غذات رو رد کن بیاد.
سکوت!
_ با توام ریشو! غذا رو بده به من.
باز هم سکوت!
_ خیلی خب... من اومدم تو ولی بعدش میدونم با تو چی کار کنم.
در سلول با صدای قیژقیژ مانندی باز شد و هیکل بزرگ مرد نگهبان وارد سلول شد غافل از اینکه لاک پشتی سلانه سلانه از سلول خارج می شود و پا به دنیای جدیدی میگذارد...
هفت سال بعد!
لاک پشت پیر ، بالاخره از زندان منحوس آزکابان خارج میشود...
بوی نمک دریا ، امواجی که وحشیانه به ساحل برخورد میکرد و رطوبت دریا...
_ اع ! بابایی ... بیا ببین من یک لاک پشت پیدا کردم!!
_ دخترم ... چه لاک پشت خوشگلی. بیا ببریمش فعلا بزاریمش توی سلول انفرادی که هفت سال پیش خالی شد تا ببینیم باهاش چه کار کنیم...
_ باشه بابایی!

جنی که در قالب لاک پشت بود تنها با سکوت خودش ، دوباره بدبختی را مشاهده میکرد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


!
!
؟"
؟
! صدات چقدر آشناست.. تو..
ها ؟






:banana:
اِ... هوووم...
اوکی بعدی! آقای بلیز شما به عنوان یکی از شخصیتهای مشکوک نظرتون چیه؟!

بدو بیا کارت دارم!!!
... هوم این بارتی کراوچ ملعون گفتش این یارو تل فروشه اینجاس... ولی فک کنم خالی بسته باشه... هی تو... اهم! دیوانهساز! آهان تو اسمت چیه؟