جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ماجراهای اسنیپ و دوستان (اسلیترین)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: چهارشنبه 8 آبان 1387 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگان دکمه ی ارسال را فشرد.

گوشی زاغارت کا جوات مورگان لرزشی شدید کرد که ناشی از عمق احساست پیامک مزبور بود . لرد همچنان به گوشی خیره شده بود و نگاهش را از گوشی به مورگان و از مورگان به گوشی تغییر میداد.

_هوم! پس دودش کو؟ شعله ای ...پرتویی...؟! نمیشه که هویجوری پیامکه بره!

مورگان لبخندی از سر اجباری زد و درحالی که سعی میکرد به لرد نگاه نکند ، گفت:

_گوشی زاغارتیه ارباب! از این انتظارات نباید ازش داشت. میگم یه وام بدین یه نوکیا ان96 بگیرم واسه همیناست دیگه...تازه ماهواره رو هم میگیره!

دلنگ!

_ پیامک رسید ارباب!

لرد سیاه با قیافه ی حیرت زده به گوشی و سپس به مورگان خیره شد.

_خب! تو از کجا فهمیدی؟

مورگان:

----------------------------

کیلومتر ها اونطرف تر! بن بست اسپینر.


سوروس اسنیپ جلوی آینه ی دستشویی قرار گرفته و داره به شدت به موهای خودش روغن گیاهی و حیوانی و ماگلی () میزنه.

سوروس با شونه ی باریکی که در دستش داشت ، فرق وسط رو از فرق سرش باز میکنه و در همون حال غرولندکنان رو به آینه میگه:

_هوم! سوروس ببین چقدر بدبدختی! هر روز و هر روز باید موهاتو بشوری ، شونه کنی ، روغن بزنی... اونوقت تو کتاب ها یه کچل بیاد بشه لرد سیاه!

و به بالای آینه نگاه کرد . یک قاب عکس سیاه سفید (sepia) و تار عنکبوت بسته بالای آینه به دیوار متصل بود. درون قاب مرد مو وزوزی ای قرار گرفته بود که جای زخم عمیقی روی ابرویش به چشم میخورد.سوروس با نگاه به تابلو ادامه داد:

_ هوم! توبیاس مشنگ! آخه تو که موهات ویزویزی بود ، دیگه اصلا بیخیال بودی لااقل! اما من چی هرروز باید این همه گرفتاری بکشم. این لرد رو ببین، فقط یه جلادهنده میزنه و تموم!
تازه اون رو هم بلاترکیس براش میزنه...آخه این چه گرفتاری بود که منو ...

_sms آمده! خفاش شب! بیا sms آمده!

سوروس دستهایش رو خشک کرد و به سمت اتاق نشیمن رفت. گوشی اش رو برداشت.

New Message,* PRIVET NUMBER

سوروس: PRIVET NUMBER؟؟؟؟


-----------
* شماره ی خصوصی. میشه از مخابرات خواست که شماره ات برای طرف نیوفته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/8/8 15:46:52
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/8/8 15:56:31
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 آبان 1387 21:49
نمایش جزئیات
آفلاین
همانطور که همه با دستپاچگی تالار را مرتب می کردند ، لرد سیاه که کنار شومینه تالار و روی مبل مورد علاقه خود لمیده بود ، با صدای بیروح دلنشین خود ، ندا سرداد :
- خجالت نمی کشین که دارین مث جن های خونگی حمالی می کنین ؟ اونم واسه چی ... واسه رفتن به هاگوارتز و گرفتن چار تا امتیاز فکسنی ؟

همه به یکدیگر زل زدند . بلاتریکس با تردید به اسلیترینی ها نگاهی انداخت و دوباره به سمت لرد چرخید :
- سرورم خوب چه میشه کرد . اسنیپ توی کتاب بعد از من عزیزترین مرگخوارتون بوده !!!

نارسیسا :
- با این حرفت کاملا مخالفم بلا ! اگه راست میگی بیا تو بحثای هری پاتری تا بهت ثابت کنم لوسیوس من بهترین مرگخوار لرد سیاه بوده !

بلیز از دورترین قسمت تالار فریاد کشید :
- اوهوووووووووووووووووووووووی ! کی میره تو غار ( ببخشید ) کی میره این روزا کتابو بخونه ؟ من اینجا دست راست اربابم ، من خیلی گولاخم ، من معاونشم ، نصف اختیارات خانه ریدل دست منه ! من بهترینم ...

سایر اسلیترینی ها شروع به همهمه و اثبات برتری خودشان کردند تا فریاد لرد همه را سر جای خود نشانید :
- حالا هر کی هر چی هست بمونه واسه وقتی که می خوام رداهامو بدم یکیتون بشوره یا وقتی حساب لباسایی که از فروشگاه دنیس خریدم ، می خوام تصفیه کنم بهتریناتونو مشخص می کنم ! حالا علی الحساب یه راه حل توپس واستون دارم .

- بفرمایین سرورم ( میشه حدس زد گوینده کیه دیگه ! مگه نه ؟ )

- بسیار خوب بلا ، بهتون افتخار میدم و میگم . هی مورگان ، اون تلفن همراهتو ( فارسی را پاس بداریم حتی در ممالک بیگانه ) بده من ! خوبه . حالا بگو طرز کارش چطوریه ؟ من حتی یه نیم رگ ماگلی هم تو تنم نیست و علاقه ای به این جور چیزا ندارم . اصلا خودت بیا اینی که میگم براش بفرست .

مورگان که می دانست وقتی لرد شروع به فرستادن پیغام می کند به اندازه سخنرانی های هیتلر مطلب می نویسد با ترس و لرز گفت :
- ارباب اگه بخواین میرم جغد عقابی مالفوی ها رو براتون میارم پیغامتونو فرز و سریع می رسونه ، جادوگرانی هم هست و رول پلیینگ رو به هم نمی زنه !

لرد سیاه با چهره ای خونسرد کروشیویی حواله اش کرد :
- ننگ بر تو مورگان ! برای اربابت خسیسی می کنی ؟ من میخوام sms بفرستی چون اونی که قراره از طرفش پیغام بفرستی یه ماگله . ماگلا که پست جغدی ندارن ! حالا بنویس :

« سوروس عزیزم ،
من پرستاری هستم که موقع تولد تو ، به مادرت کمک می کردم تا تو به دنیا بیای . مادرت مروپ ، تو رو به من سپرد و گفت که یه روز مرد بزرگی میشی . منم چون دیدم بی مادر بزرگ میشی ، تو رو به خونواده اسنیپ سپردم که بچه ای نداشتن . بعد از طرف بیمارستان خیریه ، اومدن گفتن این خانومه بچه ش کو ؟ منم رفتم یه بچه سر راهی رو به جای تو معرفی کردم و اسم تو ، روی اون گذاشته شد .
آره پسر جون ، اسم واقعی تو ، تام ریدل هست و من حالا که دارم می میرم باید قبل از مرگ بهت اعتراف می کردم .
امضا : اییییک ... اااااااااههههههه .... فیشت ( این یعنی من مردم و نتونستم اسممو بنویسم ) »

حالا بفرستش بینیم !

و مورگان ، دکمه ارسال را فشرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/8/7 21:56:15
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/8/7 22:01:08
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/8/7 22:07:03
Re: ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 آبان 1387 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
همون رزرو معروف

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: دوشنبه 15 مهر 1387 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت اسلیترینی که دل کندن از اینهمه شادی و تفریح را کاری بس دشوار و سخت می دانستند ، نگاهی بوقیانانه به یکدیگر انداختند و به فرمان مورفین مشغول فکر کردن شدند ...

در افکار بلیز :
یادش بخیر ... زمانی که من ارشد بودم اسلی یه چیز دیگه بود . هم توی تالار نظم بود ، هم همه خیلی فعالیت داشتن و اینا .

در افکار لرد :
فکر کنم باید خودم بیام ارشد بشم ، من که نمی تونم برم سر کلاسا ... باید بیام ارشد بشم و همه رو بفرستم سر کلاسا ...


... همینطور همه مشغول فکر کردن بودند که ناگهان مورفین چوبی نیم متری به این شکل از بیجامه اش بیرون کشید و رو به لرد و بلیز گفت : این حرفا چیه ؟ لازم نکرده ... خودم همه رو سر و سامون می دم ... حکومت نظامی !

لرد و بلیز :

مورفین به سرعت ادامه داد : سریع وسایلو جمع کنین ، اول باید تالار رو مرتب کنیم . دست به کار شین

ملت اسلیترینی یک به یک به سختی از جاشون بلند شدند و با اینکه ناراحت به نظر می رسیدن ، ولی پس از بلند شدن به سرعت مشغول کار کردن و مرتب کردن تالار شدند . باید تا شب که تا چندین ساعت دیگه تاریکی را به ارمغان می آورد ، تالار را مرتب می کردند ... باید برای این ترمی که شروع شده بود حاضر می شدند و مشتی می شدند بر دهان آستاکبار

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/7/15 17:04:33
ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: یکشنبه 14 مهر 1387 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگان گوشی به دست، می چرخید و می چرخید و می چرخید و می چرخید و می چرخید. چشمان ملت اسلی نیز در حدقه می چرخید و می چرخید و می چرخید و می چرخید!

اینیگو: خوب چی شد؟
مورگان: هیچی. اشغال بود.
مورفین: تو که بلد نیشتی شوماره نگیر. منا ایرانشل دارم ماه... بــــیب بــیب بـــــــوب بوب بـــــــاب بـــیب بوق! [ افکت شماره گیری مورفین ]

لبخند ملیحی بر لبان مورفین نقش بست. گوشی را از دهانش دور کرد و رو به ملت اسلی گفت:

- شووشش.شاکت.گرفت. زنش گوشی رو برداشته

مردمان اسلیترینی بسی از ایرانسل مورفین به وجد آمده و فریاد شادی سر دادند. مورفین دوباره گوشی را به نزدیک دهانش برد.

مورفین: روز بر شما خوش. خشته نباشید خانم. ببخشید موزاحم شدم. آقاتون خونه ان؟ ... چی؟ .. می شه واژح تر بگید. صدا نمی یاد. علو علو .. قطع و وشل می شه. صدای تیلویزیون رو کم کنید. علـــو

همراه آخرین کلمه، گوشی مورفین به سمت دیوار پرتاب شد. سکوت ذره ذره سنگین تر می شد و اسلیترین ها با چهره هایی سرشار از ناامیدی به یکدیگر زل زده بودند. ریگولس گوشی را برداشت و مشغول شد. پس از چند دقیقه فریاد زد:

- آه آه بچه ها بچه ها گرفت. صبر کن ببینم چی می گه.

شادی دوباره به تالار برگشت. مورگان به کنار ریگولس رفت و گفت:

- بزار رو آیفون تا باهاش حرف بزنم.

اونور خط: مشترک گرامی، دسترسی به شبکه مخابراتی با خط تلفن شما مقدور نمی باشد. لطفا شماره گیری نفرمایید. Your call number is Unallowable.

مورفین: هـــی
بارتی: چی؟
مورفی:ن هیچی گفتم بیا بشین تا شوکولات بدم.
بارتی: نه خیر مامانم گفته که از غریبه ها چیزی نگیرم.
مورفین: هـــی
بارتی: چی؟
مورفین: هیچی بچه.. برو اون وسایلم رو بیار که دارم هوشیار می شم کم کم
بارتی: نه. مامانم گفته برا غریبه ها کاری انجام نده

شتلق! [ صدای برخورد لنگه دمپایی با صورت بارتی ]

مورفین: بچه برو دشت از شر خمارم ور دار. توی این هیر و ویر این هم... هـــی حالا چی کار کنیم؟ امپراطور که هیشی..
کاساندرا: فکر کنم، باید برا کلاسا آماده بشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/7/14 20:05:33
در دست ساخت ...
ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: شنبه 13 مهر 1387 11:11
نمایش جزئیات
آفلاین
با شک و تردیدهای زیاد به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد.

در تالار اسلیترین

اسلی ها: تصویر تغییر اندازه داده شده
مورفین گانت: تصویر تغییر اندازه داده شده

وقتی اسنیپ وارد تالار شد، چشمش به دانش آموزان اسلیترین افتاد که روی مبل و زمین و لوستر لم داده بودند و دست به انواع گونه های قمار بازی و تفریحات غیر آسلامسیونیسمی می بردند.


اسنیپ:
اسلی ها: تصویر تغییر اندازه داده شده

اسلی ها با وحشت در حالی که به اسنیپ خیره مانده بودند، اقدام به جمع آوری سریع دمو دستگاه خود شدند. مورگان با وحشت کارت های رنگارنگی که کله های مرلین و دامبل و ولدمورت روی آن خودنمایی می کرد، به درون حلق اینیگو ریخت.

سپس در حالیکه نشان ارشدی اش را روی لباس خوابش محکم می کرد از روی لوستر پایین آمد و نعره زد:

بر پــــــــــــــــــــــــــــا !

صدای خرد شدن شیشه های واین و ویسکی در دستان دانش آموزان اسلی شنیده می شد. لوستر از جایش کنده شد و مورفین گانت به همراه لوستر به زمین فرو رفت و به جایی در اعماق هاگوارتز به نام تالار اسرار رفت.

اسلی ها در حالیکه می لرزیدند از جایشان بلند شدند و به مورگان و اسنیپ خیره شدند. اسنیپ یه قدم به جلو برداشت در حالیکه انگشتان دستش را به میانموهایش چربش فرو برده بود وموهایش را می کشید و میکند با عصبانیت شروع به صحبت کرد:

- شما بوقی ها خجالت نمی کشید؟ از گریفیندور یاد بگیرین.... توی همه کلاس های شرکت میکنه... اونوقت شما چی؟ همه کلاسها رو برای امورات بیهوده می پیچونید...

توجه همه اسلی ها به کله اسنیپ معطوف بود که دیگر اثری از درخشش کور کننده ای نبود. مورگان در حالیکه بطری روغن مایعی در دست داشت به نزد اسنیپ آمد، به نهایت ملایمت قوطی را روی سر اسنیپ خالی کرد. اسنیپ ادامه داد:

- من کار ندارم....نباید چهارم و آخر بشیم...سوم هم نباید بشیم...باید اول و دوم بشیم...از فردا همه میرین سر کلاس...

در یک لحظه سکوت بر تمام تالار اسلیترین حاکم شد. اسلیترینی ها همگی کتاب به دست در گوشه ای نشسته بودند و مطالعه می کردند.

اسنیپ لبخندی از روی رضایت زد و از تالار بیرون رفت.

بار دیگر صدای همهمه در تالار طنین انداخت. مورگان کارت ها را از درون حلق اینیگو بیرون کشید. بلاتریکس هم یخچال نوشیدنی جدیدی ظاهر کرد. مورگان با صدایی پیروزمندانه گفت:

- زنگ میزنم امپراطور بیاد...صد شقه اش کنیم... هر شقه رو شکل خودمون...می فرستیم سر کلاسا...

کاساندرا در حالیکه همچنان کتاب در دست گرفته بود گفت:

ای بی تربیت بی ادب...زنگ میزنی؟ مگه اسنیپ نگفت موبایل ممنوعه...

مورگان با لبخندهایی شیطانی گوشی موبایلی را از درون پیژامه اش بیرون کشید و مشغول گرفتن شماره ای شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1387/7/13 11:28:12
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: جمعه 12 مهر 1387 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید:

کلاسهای پیش از ظهر هاگوارتز به پایان رسیده بود و دانش آموزان گرسنه برای نهار، گروه گروه به سرسرای اصلی هجوم می بردند.
در این میان سوروس اسنیپ؛ سرگروه اسلیترین بی اعتنا به قاروقور شکمش با دقت به ساعت شنی امتیازات هاگوارتز خیره شده بود و غرق در افکاری مشوش بود:

نقل قول:
1. گریفندور 5434 امتیاز
2. ریونکلاو 4957 امتیاز
3. هافلپاف 4789 امتیاز
4. اسلیترین 128 امتیاز


بخشی از افکار مشوش اسنیپ:

ععععع! چقده خیط! بچه های اسلی اول ترم گفتن اگه فضای باز سیاسی ایجاد نشه هاگوارتز رو تحریم می کنیم، من بوقی باور نکردم.
بیچاره شدم، رفت! اگه این وضع تا آخر ترم ادامه پیدا کنه، دامبل من رو از سرگروهی اسلی برمیداره، هوریس شیکم رو میذاره جای من!
اون گامبو اولین کاری که میکنه اینه که کلوپ های اسلاگی راه میندازه، این جوونا هم که عقلشون به چشمشونه. خیال میکنن فضای باز سیاسی ایجاد شده، ازش طرفداری می کنن. بعد من از اسلی طرد میشم و در انزوا قرار می گیرم که!


اسنیپ آب دهانش را قورت داد. به نویل لانگ باتم که دنبال وزغش میگشت نگاهی انداخت و دوباره به فکر فرو رفت:

باید یه کاری بکنم! نباید بذارم اسلی با یه همچین فاصله ای آخر بشه.

همانطور که می دانید اسنیپ ذاتا سیاه بود بنابراین طبیعتا اولین فکری که به ذهنش رسید تلاش برای بالا کشیدن اسلیترین نبود بلکه تلاش برای پایین کشیدن دیگر گروه ها بود:

- لانگ باتم! گم کردن وزغ در هاگوارتز ممنوعه! 50 امتیاز از گریفندور کم می کنم... پاتر! داری با زخم پیشونیت فخرفروشی میکنی! 50 امتیاز دیگه از گریفندور کم میشه... ویزلی! لباسات پاره پوره و کهنه است! 50 امتیاز از گریفندور کسر میشه... گرنجر! موهای وزوزیت مانع دید افراد میشه. 50 امتیاز از گریفندور کم میشه...

اسنیپ از تمام گریفندوری هایی که در حال وارد شدن به سرسرای اصلی بودند، یکی 50 امتیاز کم کرد و بعد، دوباره و اینبار با خیالی آسوده به ساعت شنی امتیازات نگاه کرد:

نقل قول:
گریفندور 7674327493275 امتیاز


اسنیپ:

ظاهرا مک گونگال از اسنیپ فعالتر بود!
به فکرش رسید همینجور بیخودی به امتیازات اسلیترین اضافه کند اما یادش آمد که اول ترم دامبلدور اضافه کردن امتیاز را به کلاسهای درس محدود کرده بود و خب... اسلیترین هم که در کلاسی شرکت نداشت.
تنها راهی که باقی مانده بود وادار کردن بچه های اسلی به شرکت فعال در کلاس ها بود. اما اینکه چطور باید اینکار را انجام میداد، خودش هم نمی دانست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: شنبه 26 آبان 1386 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
چند لحظه بعدتر چشمای اسنیپ باز میشه:پروفسوووور؟!پروفسور جونم کجایید؟!
اسنيپ در پي پيدا كردن خودش سرگشته و حيران دچار بوق گيجگي مزمن مي شه و سر به كوه و دشت و بيابون مي ذاره و در حالي كه فرياد پرفسور جونم سر مي ده و دور سر مبارك روغن زدش كه الهي آيلين پرنس قربونش بره (!) دوان دوان از صحنه خارج مي شه و بليز رو به همراه عده اي از افراد متعجب كه دهانشان يك و نيم متر گشوده است تنها مي ذاره.
بليز در حالي كه به شدت دچار ياس فلسفي ناشي از معجون انتقال پيدا كرده از اسنيپ به خودش بوده مانند مجسمه ي باستاني ابولهول سر جاش ميخكوب شده بوده و به يك نقطه در رو به روش خيره شده بود. و فضاي اطراف رو به فضاي فيلم هاي صامت دهه ي نمي دونم چند شبيه كرده بوده اما ناگهان با ظهور يك نخبه ي فيلم سازي و اينا ناگهان فيلك صدا دار مي شه و طنين نعره ي بليز در فضا مي پيچه:
- رودووووووووووووووولف!
(زير نويس: طبق خبري كه هم اكنون به دستمون رسيد رودولف لسترنج همسر بلاتريكس لسترنج و باباي مانتيمورت هم اكنون دارفاني را وداع گفت)
ارفاد حاضر در طبقه ي بالا هم كه به شدت دچار انواع بيماري ها شده بودند در اثر سكته ي ناگهاني همانند باد خزون تلپ تلپ يكي بعد از ديگري از بالا پرت مي شن پايين و روي سر بليز مي افتند. سر آخر هم ايگور با حالتي اسلوميشن روي شكم گرم و نرم هوريس خدا بيامرز فرود مياد.
طبق اصول پذيرفته شده ي پيشين نيروي معجون يكي پس از ديگري به افرادي كه روي سر بليز حضور به هم رسانده بودند دست به دست مي چرخه و سرانجام در نقطه اي به همگرايي مي رسه كه بروبچ بهش مي گن ايگور كاركاروف!
لحظه ي برخورد: ايگور خنده ي جيغ مانندي مي كنه و پرتو فلاكت بار از اون ناحيه به درونش وارد مي شه و پرتو طلايي رنگ فليكس فليسيس از يك ناحيه ي ديگه خارج مي شه و حيران و سرگردان در هوا سرانجام به بلا برخورد مي كنه.
====زماني ديگر مكاني ديگر====
پيكر شنل پوشي در حالي كه چوبش را بالا آورده به سمت يك زن گريان كه يك بچه ي كله سالم رو در بغل داره حركت مي كنه و در ضمن نيشش رو در هم تا بناگوشش باز كرده بوده.
- برو كنار دختر!
- واييييييييييييي!
- مي گم برو كنار!
- وايييييييييييييييييييييي!
- برو كنار بذارمن كارمو بكنم اسنيپ به من گفته تو رو دوست داره بچتو بده به من خودت برو در آغوش اسنيپ
- نههههههههههه! وايييييييييييييي!
-دههههه حوصلمو سر بردي آواداكداورا!
پيكر شنل پوش به سمت بچه پيش مي ره. بچه هم كه از قيافه ي زيباي مرد در حيرته چونه شو باز كرده و به آواز كودكانه مشغوله! مرد براي بار دوم چوبشو در مياره و به سمت بچه مي گيره:
- آواداكداورا!
شپـــــــــــــلخ! روح مرد از دماغش زد بيرون
====زمان قبلي، مكان قبلي!====
روح لرد كه در فضاي اطراف سرگردان بوده ناگهان به مانعي برخورد مي كنه و از اونجايي كه مانع خيلي مناسب بوده همونجابساط پهن مي كنه و صاحاب مي شه!
جرقه هاي عجيب جلبناكي در حوالي بلا ايجاد مي شه و در پي اون هوا ابري و آفتابي و طوفاني و اينا مي شه و دود سياهي بلا رو در بر مي گيره() و پس از مدت كمي ول مي كنه و بلا كه ديگه شبيه قبلش نبوده در ميان دودها ظاهر مي شه. صدايي سرد و يخ و بي روحي در فضا طنين انداز مي شه:
- موهاهاهاها .. من برگشتم!
....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو محفل ققنوس

چه چشمايي!!!!

[url=http://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=11679]ادوارد بونز ! همون شناسه اي كه به خودش �
Re: ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: پنجشنبه 26 مهر 1386 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
======فردای آن روز ======

جمع کثیری از دانش آموزان و دانش آموز نماها جلوی تابلوی اعلانات توقف کردند و سرگرم خواندن هستند:

تابلوی اعلانات اسلیترین:
جلسه اضطراری ، بعد از ظهر ...
موضوع: ... به شرح پست قبل
بعد از ظهر:
رودولف پشت سر اسنیپ داره حرکت میکنه به نظر میرسه اثرات منفجر شدنش به دست اسنیپ بعد از دوییدن به سمت بلا هنوز از بین نرفته و گیج میزنه.بلیز هیچ توجهی به رگهای گردن رودولف که همقطر این کابلای چراغ برق شده توجهی نداره و بی پروا عشقش رو به بلا ابراز میکنه و بلا هم بعد از تموم شدن امتیازای گریف مشغول کم کردن امتیاز از هافله!ایگور شباهت خاصی به یه توپ گرد پیدا کرده که این امر البته به دلیل کثرت گالیون هاییه که توی جیبش چپونده.
از اونجا که بلا و سوروس که به عنوان رهبر وارد عمل میشن فعلا منگ میزنن و بلیز هم که تو چشاش لاو افتاده؛رودولف در حالی که فاصله قانونی رو از اسنیپ رعایت میکرد گفت:این چه افتضاحیه!اینجا تالار اسلیه!هرکی ندونه فکر میکنه اومده تو هافل.اون که داره با زن من لاو میترکونه.آیییییییییییییییییییی!
اسنیپ با خشانت تمام پس از حروم کردن یه کروشیو برای رودولف گریه کنون میره بیرون:ای بوق بر من که تا چه حد بدبخت و فلک زده ام!من میرم خود کشی کنم!ای خداااااا!*
اسنیپ به سرعت از تالار میره بیرون و از اونجا که خیلی محبوبه همه میپرن رو سرش ولی اسنیپ به دلیل شدت چرابت مثل صابون از لای دست و پای ملت بیرون میپره!
ایگور:خب این یکی هم به فنا رفت.چی میگفتیم؟!

کمی اونور تر
....
طبقه آخر...
اسنیپ دقیقا بالای برج.زندگی بی مفهومه.عشقش بهش خیانت کرده.مانتیش تبدیل به خفاش شده.زندگی پوچ شده...خودش رو پرت میکنه پایین.

بلیز دقیقا دم پنجره لم داده و داره خمیازه میکشه.ملت باهوش اسلی به شدت در حال بحث و گفتگو هستن که چه خاکی تو سرشون بریزن و بلیز هم هیچ...آخ!این چی بود محکم خورد تو مخم؟!

چند لحظه بعد چشمای بلیز باز میشه:رودوووووولف!دوباره کجا غیبت زده؟!

چند لحظه بعدتر چشمای اسنیپ باز میشه:پروفسوووور؟!پروفسور جونم کجایید؟!
==========================
*اون معجون زندگی فلاکت بار هم همراه با بقیه خصوصیات بلا به اسنیپ منتقل شده.
عجب شیر تو شیری شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویولت بودلر سابق
[size=medium][color=009900]OnLy اسل
Re: ماجراهاي اسنيپ (یوگی) و دوستان
ارسال شده در: دوشنبه 23 مهر 1386 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
همان شب در خواب بلیز:

نفس خبیث و وجدان بلیز به شدت با هم مشغول جر و بحثن!

نفس خبیث: هر آدم عاقلی بلا با عقل اسنیپ رو به اسنیپ با عقل اسنیپ ترجیح میده ...
وجدان: این اشتباهه اینکار خیانت به احساسات لطیف اسنیه!
نفس خبیث: اون بوق احساسات سرش نمیشه باز تو کتاب گفته بلا خوشگله ... آخه اسنیپ چی داره که عاشقش شدی؟

وجدان: کتاب میگفت چو هم خوشگله ... ولی مگه فیلم چهار رو ندیدی چقدر بی ریخت بود؟
نفس خبیث: مگه تو در فیلم پنج بلا رو ندیدی که خوشگل بود؟
وجدان که کم آورده: اصلا من فیلم پنجم رو تحریم میکنم!

نفس خبیث و وجدان بلیز می افتن رو هم و شروع میکنن به کتک کاری و در پی این پیامد عرق سردی بر روی صورت بلیز مینشیند و بلیز سرشو به این سو و آن سو حرکت میدهد و در خواب اخمهایش در هم گره میخورند!

==== کمی اونور تر ====

رودلف: پروفسور مگه خودتون تخت ندارین؟ اینجا جای همسر منه! من اعصاب معصاب ندارما!!
اسنیپ: چی مگه غیر از من همسر دیگه ای هم داری کروشیووووووووووووو ...
رودلف: آییییییییییییییییییییییییییی
اسنیپ: چون هنوزسرم درد میکنه ایندفعه رو ازت میگذرم راستی من احساس میکنم خیلی بد هیکل شدم!
رودلف
اسنیپ: جدی میگم ... هیکلم خیلی مردونه شده!
رودلف: برای اینکه تو مردی!

اسنیپ: کروشیووووووووووووووووو
رودلف: آخه چرا میزنی؟
اسنیپ: چون داری احساسات منو جریحه دار میکنی! راستی من خیلی دلم گرفته!
رودلف: خب من چی کار کنم!
اسنیپ: بهم محبت کن ...
رودلف: چی؟ نه امکان نداره ... نه ولم کن!

========= در دخمه ها =======

بلا: ولم کن بچه من مامانت نیستم! الان دانش آموزا باید خواب باشن مگه گروه نداری؟ تا قاط نزدم از گروه ها امتیاز کم نکردم برو بیرون سرم درد میکنه میخوام بخوابم!
مانتی: نه مامان .. مانتی بود گرسنه مانتی خواست غذا!
بلافاصله بلا چوبدستیشو میکشه و مانتی رو تبدیل به خفاش میکنه و میندازه توی شیشه و درشو میبنده!
مانتی: مامان بد به بابا میگم!

- تق تق تق

در باز میشه و لیلی اوانز میاد تو.
لیلی: خب اسنیپ من فکرامو کردم .. من حاضرم جای پاتر با تو ازدواج کنم ...
بلا: سلام لیلی جوونم .. میدونستم منو به اون بابای ((کله زخمی)) ترجیح میدی!
لیلی نگاهی به گوشه و اطراف اتاق میندازه و نگاهش روی گنجه ها ثابت میمونه
لیلی: پس اسنیپ کو؟ شما؟

بلا: من اسنیپم دیگه ...
لیلی جیغ میکشه:
- اسنیپ تو به من خیانت کردی! من الان میرم با جیمز ازدواج میکنم...
لیلی اینو میگه و در حالی که گریه میکنه پا به فرار میذاره.
بلا: من که حرف بدی نزدم!

نکته: از اونجایی که بلا از لفظ اسنیپ استفاده کرد و فامیل شوهر به همسرش منتقل میشود لیلی به اشتباه تصور کرد که منظور بلا ((خانم اسنیپ)) است.

======فردای آن روز ======

جمع کثیری از دانش آموزان و دانش آموز نماها جلوی تابلوی اعلانات توقف کردند و سرگرم خواندن هستند:

تابلوی اعلانات اسلیترین:
جلسه اضطراری ، بعد از ظهر ...
موضوع: ... به شرح پست قبل

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!