جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  227 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  220 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 12 دی 1387 10:21
نمایش جزئیات
آفلاین
_ حالا چی؟
جن دور خودش چرخید و با حس خودپسندانه ای به دستان اش خیره شد.
قدش به زور به هفتاد سانت می رسید و چشمان اش کمی گرد و قلنبه بودند و دندان هایش آنچنان تیز که می توانست هرجسمی را بدرد.
مردی قد بلند با ردایی سیاه و چشمانی عمودی درست رو به روی او ایستاده بود. قد جن تا زانو هایش میرسید!!
_ حالا که چی ؟ چرا اومدی خونه من؟

جن قدمی عقب رفت و تعظیم بلند بالایی کرد.
_ ارباب! آمدم تا مرا در محظر خویش تائید بفرمایید.

لرد ولدمورت درحالیکه از شدت اخم گرهی عمیق بر پیشانی اش نقش بسته بود بر روی صندلی ای نشست و به اطرافش خیره شد.
چلچراغ طلایی رنگ ، زمین های برق افتاده ، دیوار هایی از جنس چوب و وسایلی در بهترین نوع خود.
به مدت پنج دقیقه در فضای بین جن و لرد ولدمورت سکوت عجیبی حکم فرما شده بود که صدای سرد ، بی روح و خشن لرد ولدمورت سکوت را شکست.
_ میتونی صاف بایستی جن! باید قسم بخوری که در راه من چیزی کم نزاری!

جن لبخندی زد و چاقوی کوچک ولی برنده و تیزی را از میان لباس کهنه ای که بر تن داشت بیرون آورد .
لبه ی برنده چاقو را نزدیک دستان کوچک و چروکیده اش برد . سردی تیغ چاقو را حس کرد ...
خون قرمز رنگی چکه کنان بر روی پاهای جن افتاد. او قسم خورده بود!

لرد ولدمورت با لبخند کم رنگی بر لبان سفید رنگش ، چوبش را بیرون آورده و به جن اشاره کرد که نزدیک شود.
جن با اشتیاقی وصف ناپذیر چند قدمی جلو رفت. لرد چوب دستی اش را به طرف بازوی نحیف جن گرفت و سرانجام نوری سبز رنگ از چوب به بازوی جن سرازیر شد.
جن ، درد را احساس کرد ولی خشنود بود ... چشمانش را بست و گذاشت که انوار سبز رنگ بازوی نحیفش را به سوزش در آورد.
کمی بعد احساس کرد جریان شارش قطع شده است ... چشمانش را با احتیاط باز کرد و ابتدا به لرد ولدمورت که دوباره بر روی صندلی ای نشسته بود و بعد به بازویش که علامت اسکلت و ماری که با پیچ و خم از دهانش بیرون آمده بود نگاه کرد و لبخندی زد...
او سیاهی را برگزیده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1387 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
صد سال پیش...

غول و جنی در کنار هم روی سبزه های تازه رشد کرده ی زمین عظیمی در کناره های لندن دراز کشیده بودند و با هم مشغول مرور خاطرات و آرزوهایشان بودند.

- گلگو. من خیلی دوست دارم یه روزی وزیر بشم. ولی حیف که هیچ جنی نمی تونه وزیر بشه. من خیلی بدبختم. من یه بوقیم. من... من... هیشکی منو دوست نداره
- هوکی نباید نگران بود. گلگو، هوکی خواست. گلگو، هوکی دوست داشت. هوکی روزی وزیر شد. گلگو دانست. کس دگری (!) ندانست. اما گلگو دانست.

و هوکی و گلگو به هم نزدیک می شن و همدیگه رو در آغوش می گیرند و دوباره زیر انوار طلایی خورشید مشغول صحبت می شن.


پنجاه سال پیش...

همان غول و همان جن با هیکلی بزرگتر از قبل بر روی نیمکت چوبیِ داغونی نشسته بودند و به راهگذرانی که ه لحظه تعدادشان بیشتر می شد نگاه می کردند و غصه می خوردند. در کنار آنها ساختمان عظیم وزارت سحر و جادو قرار داشت. هوکی از جایش بلند شد و رو به گلگو گفت: گلگو. من باید برم اینجا ببینم چرا منو وزیر نکردن. من همشونو بوق می کنم. من تو دهن این بوقیا می زنم...
- هوکی نباید نگران بود. گلگو، هوکی خواست. گلگو، هوکی دوست داشت. هوکی روزی وزیر شد. گلگو دانست. کس دگری (!) ندانست. اما گلگو دانست... هوکی رفت تو. اگر دید مشکل، خبر کرد گلگو!

هوکی سری برای گلگو تکان می دهد و پس از چند ساعت با اندکی خوشحالی بیرون می آید و در کنار گلگو می نشیند.

- گلگو، من وزیر نشدم، ولی معاون وزیر شدم. دفعه ی بعد حتما وزیر می شم.
- هوکی نباید نگران بود. گلگو، هوکی خواست. گلگو، هوکی دوست داشت. هوکی روزی وزیر شد. گلگو دانست. کس دگری (!) ندانست. اما گلگو دانست. هوکی دفعه ی بعد وزیر شد.


سی سال پیش...

هوکی و گلگو هر کدام پشت میزی نشسته اند و مشغول بررسی اوراق مختلفی که جلویشان قرار دارد هستند و هر چند لحظه یکبار نگاهی مملو از دوستی به یکدیگر می اندازند و دوباره مشغول کار می شوند.
روزها همینطور از پس یکدیگر می گذرد تا اینکه یک روز در اتاق هوکی و گلگو با صدای مهیبی باز می شه و آلبوس سوروس پاتر با صورتی خشمگین وارد می شود. به دنبال او مقادیر زیادی جاسم و ممد از انواع مختلف وارد می شوند و با چماق هایشان به هوکی و گلگو که بسیار ترسیده اند می فهمانند که باید از جایشان بلند شوند.
آنها پس از کلی ایستادگی در برابر نیروهای کشوری و لشگری وزارت بالاخره بدست چند تن از کورممد های زبده ی وزارت با تیپا از ساختمان عظیم وزارت بیرون انداخته می شوند و روی درختی عظیم می افتند.

- ما رو از وزارت بیرون کردن. من دیگه عمرا وزیر بشم
- هوکی نباید نگران بود. گلگو، هوکی خواست. گلگو، هوکی دوست داشت. هوکی روزی وزیر شد. گلگو دانست. کس دگری (!) ندانست. اما گلگو دانست. هوکی به زودی وزیر شد.


یک سال پیش...

هوکی بر روی صندلی چرمی بزرگی نشسته و به گلگو که روی مبلی تک نفره نشسته نگاه می کنه. با اقتدار خاصی رو به گلگو شروع به صحبت می کنه: من بالاخره وزیر شدم گلگو. باورت می شه؟! وزیر شدم گلگو!
- هوکی نباید نگران بود. گلگو، هوکی خواست. گلگو، هوکی دوست داشت. هوکی روزی وزیر شد. گلگو دانست. کس دگری (!) ندانست. اما گلگو دانست.
- اَه. این دیالوگتم خیلی خز شد. یه چیز دیگه بگو!
- گلگو خیلی خوشحال بود. گلگو، هوکی خواست. گلگو، وزیر دوست داشت!

و گلگو به سختی از جاش بلند می شه و به سمت هوکی حمله ور می شه و در کسری از ثانیه اون رو در آغوش می گیره. جو بسیار سنگین می شه و هر دو به یاد گذشته مقادیر زیادی گریه می کنند...

- من وزیر شدنم رو یکی مدیون توئم. یکی هم مدیون مرگخوار شدنم.
- گلگو، مرگخوار شد تا هوکی وزیر شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 9 دی 1387 17:50
نمایش جزئیات
آفلاین
باران به شدت به پنجره کوبیده می شد و صدای ترق ترق عجیبی را در درون اتاق خالی و خاک گرفته پر میکرد و ماه همچون قرص نانی درخشان بر بالای آسمان مه گرفته انوار نقره ای رنگش را با بی رمقی عجیبی بر زمین خیس می تاباند.
تنها منبع نور درون اتاق یک عدد شمع معلق در هوا بود ولی باز هم میشد در آن نور کم دیوار های مملو از تار عنکبوت را مشاهده کرد. می شد زمینی را که پنج اینچ بر رویش خاک نشسته بود دید و می شد مرد سیه چرده ای را دید که با شانه های پهن و صورت اصلاح شده بر روی تنها مبل و تنها اثاث درون اتاق که بسیار مندرس و کثیف بود نشسته است.

مرد چشمانی نافز ، لبانی کلفت و اندامی متناسب داشت. ردایی بنفش با کلاهی که بر روی سرش کج شده بود در تناسب کامل با پوست سیاهش بود.
مرد بر روی کاغذی خم شده بود و با خطی خوش بی وقفه می نوشت.

هم اینک که اینجا نشسته ام دیگر نه وزارتی برایم اهمیت دارد و نه ارزش و نه احترام! فقط در فکر نابود کردنم ... فقط در فکر انتقامم! انتقام از چه؟


مرد سرش را از روی کاغذ برداشت و به رو به رو و به مکانی نا معلوم خیره شد.
_ به چی .... از چی؟ دارم دیوونه میشم! دارم دیووونه میشم!
مرد دوباره سرش را در کاغذ برد و به نوشتن ادامه داد.

هیچ گاه سیاهی نه در جلو چشمانم بود و نه در پس چشمانم ... آن را در جایی احساس می کردم ... همانند خاکستری بود که زیر کپه ای چوب جمع شده بود. چه میدانم از سیاهی ... چه می دانم از نور ..
.

مرد از جایش بلند و از تنها پنجره مشرف به حیاطی که در آن علف های هرز بسیاری رشد کرده بودند بیرون را نگاه کرد و آخرین خط را درحالیکه کاغذ را به دیوار تکیه داده بود نوشت.
_ در جست و جوی گمشده ام هستم!


مرد نگاهی به کاغذ انداخت و لبخندی از سر تحسین زد ... در لبخندش همه چیز خلاصه شده بود ... شادی ، غم ، سیاهی ، سفیدی ، روز ، شب و .... نامه را به دقت تا کرد و از خانه بیرون رفت و گذاشت قطره های باران آرام آرام بر صورتش بچکد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كينگزلی شكلبوت در 1387/10/9 17:56:03
black or White
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 30 آذر 1387 18:30
نمایش جزئیات
آفلاین
باران می‌بارد !

مری : اومدم پست بزنم ...
لرد : خسته نشدی ؟ ، حالا مثلاً پست میزنی این همه چی میشه ؟
مری: خوبه دیگه چیزی می‌نویسم ... کیف میده !
لرد : برای کیف کردن مینویسی ؟ هزار جای دیگه هست که ...
مری : آره اما هزار جای دیگه نوشتن عادی شده ! باید جایی نوشت که ... جایی که ... جای که چمیدونم گیرا باشه ، زنده باشه ، زندگی باشه !
لرد : هیچی توش زندگی نیست ، هیچی !


دنیای جادویی منقلب می‌شود !

سالها گذشت ، دنیا پیشرفت کرد ، همه جا تغییر کرد ، دیگر هیچ جایی نبود که همانند گذشته باشد ، تغییرات به تندی تندی صورت می‌گرفت ، کسی که در گذشته زندگی می‌کرد دیگر نمی‌توانست در این دنیا زندگی کند ، شاید برای همین بود که سالهای اول آمار خودکشی بالا گرفت ... کسی تحمل تغییر را نداشت ؟!!!

جادوها نیز تغییر کرد بود ، دیگر کسی به آن وردهای دست و پا گیر اکتفا نمیکرد ، دیگر کسی توجهی به آوداکداورا و یا اکسپلیارموس نداشت ، اولین فردی که هفته گذشته این ورد را به زبان آورد آنچنان مورد تمسخر قرار گرفت که حتی نتوانست روی پای خود بایستد ، شاید برای همین بود که به سرعت مامورانی از سنت مانگو او را دستگیر کردند و به بالاترین قسمت ساختمان انتقال دادند !

آنچه گذشت آتی !

لرد تغییر کرد ، دیگر آن فردی نبود که کسی قبلاً او را میشناخت ، رو به سیاهی مطلق آورد و هر لحظه برای رسیدن به آن تلاش میکرد ، اما این طناب سر دیگری نیز داشت که اگر آن را برعکس دنبال میکردی به تنها چیزی که میرسیدی یک اثر بود !

مری تغییر کرد ، دیگر آن فردی نبود که کسی قبلاً او را میشناخت ، رو به پیچیدگی آورد و هر لحظه برای رسیدن به معماهای گوناگون تلاش میکرد ، اما این کلاف دو سر دیگر داشت که اگر آن را بر عکس دنبال میکردی به تنها چیزی که میرسیدی یک عکس بود !


باران شدت گرفت !

مری : بازم نمیزاری ؟
لرد : چون میخوای لوس بازی در بیاری ، تازه هر کاری بکنی من ادامه نمیدم !
مری : اصلاً هم لوس بازی نیست ، خیلی لذتبخشه !
لرد : چی توش میبینی ؟!
مری : با نوشتن زندگی میکنیم ، لذت میبریم ، غم هامونو توش میگیم ، ناراحتی هامون ، وقتی از دست داداشمون یا دوستمون ناراحتیم توش خودمونو خالی میکنیم ، گلایه میکنیم ، داد میزنیم ، فریاد میکشیم ، طوری رفتار میکنیم که انگار چیزی نیست اما بعضی وقتا خیلی چیزا رو توش قرار میدیم ، حرفامون ، ناگفته هامون ! خنده هامون ،دوستیامون ،صحبت در مورد خواهرمون ، علاقمون و عشقمون ... !
لرد : باید یاد بگیری چطوری میشه سیمان و بتن رو قاطی کرد ! اصلاً تو معجون سازی پاس کردی ؟
مری : من سلطان معجونم !
لرد : آره ، وقتی داشتی جرعه جرعه فرو می‌دادیش فهمیدم ...


دنیای درونی منقلب می‌شود !

روزها گذشت ، وضع بر همین منوال بود ، رولهای جدیدی شکل گرفت ، شاید برای همین بود که کسی اگر میخواست خود را با این وضع همگون کند ، بایستی زمان زیادی را صرف میکرد ، زمانی که یا وجود نداشت و یا اصلاً کسی حال تغییر را نداشت و باز هم آما خودکشی بالا رفت !

سبکها نیز تغییر زیادی کرده بود که کسی طاقت نگاه کرد به آن را نداشت ، گویی کس ، جایی طلسمی بر روی نویسنده ای اجرا کرده بود که باعث شد بود سیمهای سرور بلند برج هایی همچون میلاد سایه بلندی بر روی ساختمانهای کوچک بگسترد که حتی با ذره بین هم دیده نمی‌شد ، اولین فردی که چنین سخنی را ایراد فرمود ، باعث شد بزرگترین ذره بین دنیا را به عنوان عینک به او بدهند تا بتواند خیلی چیزها را ببیند !


آنچه رخ می‌دهد آتی !


او به آنچه میخواست رسیده بود ؟ اینطور بنظر نمیرسید ، گویی فقط برای این دنبال سیاهی رفته بود که به خود ثابت کند که اصلاً کسی را دوست ندارد و یا کسی او را دوست ندارد ، و شاید از هر دوی آنها فراری بود ... فرار تامر ... نه آنقدر زیاد ... بهتره بگم فرار تا مدت طولانی !

او به آنچه میخواست رسیده بود ؟ اینطور بنظر میرسید ، اما چه فایده دستانش که اکنون خالی از حضور اوست ! ، پس شاید برای این بود که کلاف را بیشتر و بیشتر دور خود می پیچید ، تا جایی که دیگر کسی نتوانست آن را باز کند ، حتی خود او ! و تا مرگ ... آری تا مرگ پیش رفت !

باران کند می‌بارد ، یا بارانی نیست ؟

مری : ادامه میدی ؟
لرد : شاید ... من اینطوریم ...
مری : من نمیتونم ... نمیتونم ... دیگه نمیتونم !
لرد : کار نداره !
مری : دیگه تحمل ندارم ، خســـــــــــته شدم ... پس کی تموم میشه ؟

.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/9/30 18:56:00
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 آذر 1387 17:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خسته بود. نگاه خود را به موجود داخل آینه دوخت. موهای طلایی ژولیده، چشم های فرورفته با خطوطی که یار همیشگی زیر چشمش شده بودند.صورتی که تا چندی پیش سفید و شفاف بود و اکنون، زرد و زار...

چطور توانسته بود تحمل کند؟ چگونه چنین روز شومی را پشت سر گذاشته و زنده مانده بود؟ چنین بی رحم بود و خود نمی دانست؟ چگونه می توانست یار نازنینش را به بی وفایی متهم کند زمانیکه خود هنوز نفس می کشید؟

نفس می کشید... آری... تنها نفس می کشید، نه بیشتر!

- من دلم واسه مامی تنگ شده بلا.

- اون دیگه رفته سیسی. بهش فکر نکن. تو که تنها نیستی، تو من و پاپا رو داری هنوز.

- خوب، ولی تو که قصه های مامی رو بلد نیستی. تو مث اون موهامو نمی بافی، مث اون شعر نمی خونی. تو منو مث اون دوس نداری.

- چرا خواهر کوچولو. من تو رو دوس دارم، قد همۀ ستاره های آسمون و ماهیای دریا دوستت دارم.

- قول میدی هیچ وقت تنهام نذاری؟

- قول میدم عزیزم. تو همیشه سیسی کوچولوی منی و هیچ وقت تنهات نمیذارم.

اما دروغ گفته بود. رفته بود و تنهایش گذاشته بود. با کوهی از درد در قلبش و بغضی فرو نشسته در گلویش که یارای گشوده شدن نداشت. نگاه تلخ خود را به عکس کنار آینه دوخت. تنها دلخوشی هایی که در زندگی داشت. دراکوی عزیزش که حال، روحی تاریک جانشین سادگی و شیرینیش شده بود و لوسیوس، که جز قدرت و مقام به چیزی نمی اندیشید و با از دست دادن این دو، غیر قابل تحمل شده بود.

به روز گذشته اندیشید. زمانی که آسمان بر سرش خراب شده بود.در میانۀ نبرد نهایی، لوسیوس و نارسیسا مالفوی در میان جمعیت می دویدند و بی آن که کم ترین تلاشی در مبارزه بکنند، نام پسرشان را فریاد می زدند. از پله ها بالا رفتند و دراکو را در یکی از کلاس ها یافتند که سرش را روی دست هایش گذاشته بود و سکوت اختیار کرده بود.

نارسیسا دست پسرش را گرفت و نوازش داد. نگاه سرد دراکو قلبش را تکان داد، ناخودآگاه به یاد چشمان دیگری افتاد که به شدت به دراکو شباهت داشت. با نگرانی از کلاس بیرون دوید و از بالای نرده ها، دید آنچه نمی خواست ببیند.

طلسم مالی از زیر دست بالا آمدۀ بلاتریکس رد شد و درست به وسط سینه اش و بالای قلبش خورد.
لبخند شادمانۀ بلاتریکس بر لبش خشک شد و به نظر رسید که چشم هایش از حدقه بیرون زد و سپس به زمین افتاد. جمعیتی که شاهد آن صحنه بودند فریاد شادی سر دادند و ولدمورت نعره زد.

در این فریادهای شادمانه و نعرۀ خشم آلود لرد سیاه، کسی نالۀ ضعیفی که از عمق جانش برآمد نشنید. زانوانش خمید و تمام وجودش لرزید. بدن خواهرش را می دید که زیر دست و پای کسانی که خود را سپید می خواندند، لگدکوب می شد، کسانی که همچون وحشیان، از مرگ او شادمان بودند و حرکاتشان بی شباهت به رقص نبود.

چشمانش خشک بود و هیچ اشکی نداشت. حتی دست لوسیوس را که بر شانه اش قرار گرفت احساس نکرد. با قلبی یخ زده به همراه پسر و همسرش به سرسرای بزرگ رفت و کمی بعد، که جنگ پایان یافته بود، وانمود کرد که از پایان جنگ و نیستی شادمان است و قلب خود را خاموش نگه داشت.

خاموش نگه داشت؟ آیا لزومی به خاموش نگه داشتن یک مرده هست؟

اما امروز... نیازی به تظاهر نداشت. حالا که می دانست دراکو راه زندگی خود را یافته و لوسیوس، حتی لحظه ای به اندوه او پی نبرده بود و نشان داده بود، همدردی و درکی را نمی توان از او انتظار داشت، فهمیده بود که چقدر تنها مانده.

با تمام خشونتی که در ظاهر بلا وجود داشت، قلبش همیشه برای خواهرش می تپید. همیشه می دانست چطور می تواند سیسی کوچکش را بخنداند و یا حتی، به موقع تشر بزند تا بیش از اندازه در اندوه فرو نرود.

- اوه، بلا... کجایی؟ نمیگی درست همین حالا بهت احتیاج دارم؟

چه حرف احمقانه ای. از یک بانوی اصیل زاده انتظار نمی رفت با خودش حرف بزند. یا ضعف نشان دهد و احساساتش را آشکار کند.

دیگر خسته شده بود. از اینکه غمگین باشد و وانمود کند شاد است. از اینکه نیاز به گریه داشته باشد و گریستن را نامناسب بداند. دلش خواهرش را می خواست. خواهری که همیشه با او بود. همیشه...

برای آخرین بار دفتر خاطراتش را گشود. جایی که تمام احساسات فرو خوردۀ خود را در آن می نوشت. چند دقیقه ای مشغول آن شد و سرانجام سر بلند کرد. انگشتر زمرد خاندان بلک که به عنوان کوچکترین دختر خانواده به ارث برده بود، از کشو در آورد. نگین متحرک آن را کناری زد و به گرد سفیدی که در آن بود چشم دوخت. آنچه آینده اش را به خواهرش پیوند میداد. سیانور.

یک ساعت بعد، دراکو مالفوی مادرش را تکیه داده بر صندلی و روبروی دراور یافت درحالی که دفتر خاطرات گشوده اش در مقابلش بود و دستانش بدون حس از دو طرف فرو افتاده بودند.

---------------------

پ. ن 1: بی نهایت از کسانی که خودکشی می کنن متنفرم. این صرفا یه پست سیاه بود. یا سعی کرده بودم باشه. به عنوان ماگلی که شناسۀ نارسیسا رو یدک می کنه این کارش رو تایید نمی کنم!

پ. ن 2: قسمتهایی از کتاب 7 رو به ودیعه گرفتم، با اندکی تلخیص!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/9/26 17:33:55
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 17 آذر 1387 10:37
نمایش جزئیات
آفلاین
2-1

- آوداک ...
- اکسپلیارموس !

چوب‌دستیش از دستانش رها شد و بر گوشه‌ای از اتاق فرود آمد ، با آنکه آن لحظه از اطرافش هیچ متوجه نمی‌شد ، نتوانست تعجبش را پنهان کند !

- لــــــــــــــــــرد ؟!

از کنار دستانش موش کوچکی به سرعت رد شد و خود را به چوب‌دستی رساند ، تا جایی که می‌توانست آن را در زیر دندانهای تیز و ظریفش به قسمتهای کوچک و کوچکتری تبدیل کرد !

- نــــــــــــــه ! بزار تمومش کنم ...
- هیچ وقت ، هیچ چیز تموم نمیشه !

اتفاقات به همان صورتی که شکل گرفته بود در حال از بین رفتن بود ، فقط در آخرین لحظات به طرف او برگشت و خیره در چشمانش گفت :

- دیگه توی این گروه پیدات نمیشه ! جای خالی برات نداریم ...

و اکنون نوبت دختر کوچکی بود که دستش را گرفت و از روی زمین بلند کرد ، دستانی که پیر و چروکیده فقط می‌لرزید ...

- بریم خونه ! مرینا منتظرته ...


به زحمت نشست و دستانش را رو به آسمان گرفت !

دست راست ......................................................... دست چپ
.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1387 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
یخ ها را از توی کاسه برداشتم و درون لیوان ها انداختم.در بطری نوشدنی را باز کردم و تا لیوان را تا لب پر کردم.ولی در لیوان دوم نوشیدنی نریختم.آب تمشک جنگلی.نوشیدنی مورد علاقه ام.
لوسیوس با تعجب پرسید:برای خودت نوشیدنی نمیریزی؟
به لوسیوس نگاه میکنم.موهایش مثل قبل بلند،طلایی و مرتب است.انگار نه انگار که همه مرگخوارها دچار مشکل شده اند!
سرم را تکان میدهم و میگویم:من الکل نمیخورم.هیچ وقت.همیشه به هوشیاری ام احتیاج دارم.

لوسیوس لبخند میزند و لیوان را کامل بالا میکشد.لیوان را روی میز میگذارد و این بار به من نگاه میکند و میگوید:چه خبرا؟این مدت زیاد آفتابی نشدی.البته کار خوبی هم کردی.شاید خودت ندونی ولی مودی رو برای پیدا کردنت فرستادن.
میپرسم:الستور مودی؟
سرش را تکان میدهد.برایم زیاد مهم نیست.کاراگاه کاراگاه است.یکی قوی تر،یکی ضعیف تر.زیاد مهم نیست.همه شان یک مشت ابله بیشتر نیستند!

با لحنی ناراضی میگویم:وضع تو که خوبه لوسیوس.خودت رو خیلی خوب نشون دادی.مثل یه آدم عوضی که تحت تاثیر طلسم بوده و از کارش پشیمون شده.
لوسیوس عصبانی میشود.لیوان رو روی میز میکوبد و میگوید:همه تون همین رو میگین.آخه احمق یه کم فکر کن.به نظرت مرگخوار مرده بهتره یا مرگخوار زنده؟من فعلا آروم گرفتم.ولی بعدا اگه لازم باشه دوباره برمیگردم و به ارباب خدمت میکنم.

با تمسخر میگویم:تو معنی واقعی وفاداری هستی لوسیوس!
ولی با شنیدن نام ارباب چهره ام در هم میرود.کاش آن شب یکی از ما برای سر به نیست کردن پاترها میرفتیم.
از روی صندلی بلند میشوم و توی اتاق قدم میزنم.چوب جادویم را بین انگشت هایم میچرخانم و میگویم:لوسیوس.من ترجیح میدم یه مرگخوار باشم و یه مرگخوار بمیرم.نه اینکه برای زنده بودن خودم رو انکار کنم.من تو رو نمیفهمم.چون من فقط بلدم بجنگم و بکشم.من سر خودمو برای زندگی پیش یه مشت ابله خم نمیکنم.

لوسیوس نگاهی به اطراف خانه می اندازد و با طعنه میگوید:اوه.پس برای همینه که توی این خونه مخفی شدی؟فکر میکنی الان کارت خیلی شجاعت امیزه نه؟اره مخفی شدن خیلی کار شرافتمندانه ای!
با خشم نگاهش میکنم.میگویم:فکر میکنی من مخفی شدم؟
میگوید:یعنی دقیقا داری کار دیگه ای انجام میدی؟

به طرفش میروم.از روی صندلی بلند میشود و میگوید:هی دیوونه نشو.شوخی کردم.نمیخوام دعوا راه بندازی.
می ایستم.حق با اوست.من در این مدت مخفی شده بودم.سری تکان میدهم و میگویم:حق با توئه.من مخفی شدم.
به طرف صندلی میروم و ردایم را میپوشم.چوب جادویم را توی جی شنلم میگذارم و یخ های آب شده درون لیوان را سر میکشم.

لوسیوس با تعجب میگوید:چی شده؟کجا داری میری؟
لیوان را روی میز میگذارم و میگویم:دارم میرم بیرون.میرم بجنگم.مثل همیشه.این زندگی منه.
لوسیوس میخواهد چیزی بگوید ولی با دست نشان میدهم که نیازی به صحبت کردن نیست.من باید به زندگی ای که از خودم میشناسم احترام بگذارم.از وقتی که میدانستم سیاه بودم.نمیخواهم باعث شرمندگی زندگی گذشته ام شوم.به لوسیوس سری تکان میدهم و در برابر نگاه تاسف بار او خود م را غیب میکنم...


پشت دیوار سنگر میگیرم و طلسم هایی را که از جلویم رد میشوند نگاه میکنم.مودی دارد وحشیانه میخندند و رجز میخواند.چوب جادو را در دستم فشار میدهم.چیزی درون جیبم در تمام مدت مبارزه مزاحمم بود.آن را بیرون میاورم.دفترچه خاطراتم...
اخرین برگش متعلق به گفتگوی من و لوسیوس درون مخفیگاه بود.قبل از اینکه به دنبال مودی بروم.
دفترچه را آتش میزنم.فکر نمیکنم دیگر نیازی به ان داشته باشم.لبخند دیوانه واری میزنم.مودی احمق نمیداند خنده های من از او وحشیانه تر است!با فریاد میگویم:آهای کارگاه احمق.این طلسم رو بگیر بچسبون به دماغت!
و با خنده ای وحشیانه از پشت دیوار بیرون میپرم و سیل طلسم هایم از میان طلسم های گاراگاهان به سمت مودی میفرستم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 14 آذر 1387 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- میدونستی خیلی دوست دارم ؟
- اینکه چیزی نیست ... من عاشقتم .
- اگه یه لحظه نباشی من چکار کنم ؟ خدا قبول میکنه خودمو بکشم تا بیام پیشت ؟
- این چه حرفیه میزنی ... من همیشه پیشت میمونم ، میشه از تو هم ...
- آره منم همیشه پیشت میمونم ...

سپس دستانش را بار دیگر دور گردن او حلقه کرد ، شاید کاری بود که همیشه عادت داشت آن را انجام دهد ، امری عادی ... اما این بار گویی فرق داشت ، برق چشمانش طور دیگری بود . احساس امنیت در نگاهش موج میزد ،امنیتی که اکنون در آغوش او نصیبش شده بود !

هر دو در کنار هم بهترین و زیباترین لحظات را سپری میکردند ، لحظاتی که شاید برای همه لحظه و ثانیه بود اما برای آنها بیش از ماهها و سالها و عمرها سپری می‌شد و او ... او نیز شاد بود ... به بهترین شکل ممکن ...

خانه ساکت و آرام بود ، سکوتی وصف ناپذیر ... که ناگهان !

- بگیرینش ! کروشیو !
- هععععععععععععععععععععععععععع !
- اینجا ... اینجا چه خبره ؟ تو * ... نـــــــــــه ... نه ..خواهش میکنم ... به هر چی اعتقاد داری دست ...

فلش بک !


*- وقت داری ؟ بهم کمک میکنی ؟ من خیلی به کمک یه دوست احتیاج دارم !
- من همیشه برای همه وقت دارم ، چی هست کارت ؟
- ...

او طرحهای خود را برایش تعریف کرده بود ، طرحهایی که شاید روزی به جاهای بزرگی میرسید ، از آن روز بود که آنها دو دوست صمیمی شده بودند ، گرچه ابتدای کار آنچنان که باید برایشان آسان نبود ، اما آنچه بین آنها بوجود آمده بود شاید بالاترین دوستی دنیا بود ...

پایان فلش بک !

- هعععععععععع ، عععععععععععععععععععع
- به هر کسی که میپرستی اینکار رو نکن ، نــــــــــــــه! منو ... منو به جاش شکنجه بده ...
*- ها ها ها ... کروشیو !


فلش بک !


- ای داد بیداد ، چنین اتفاق خوبی افتاده و تو نمیخندی ؟
*- آخه اینا همه اش به خاطر توئه ، من که کاری نکردم ... زحمات تو !
- زحمت اینا رو بزار کنار موضوع اینه که طرح تو توی مسابقات برنده شده ، قطعاً من اسمی توی آن مسابقه نداشتم .
*- اما ...
- اینا رو بیخیال ... بخند دیگه ! ناز نکن !

و او دلش آرام گرفت ، شاید خنده‌ی یک دوست از ته دل ، برایش بالاترین موهبتی بود که میتوانست نصیب خود کند ... و اکنون بدان آرزو رسیده بود ...

پایان فلش بک !

*- خب فکر میکنم داری میبینیش ... خیلی دوسش داری؟ ... آخی داره زجر میکشه میخوای راحتش کنم ؟
- نــــــــــــــــــــه ! نه ... تو نمیتونی ... تو ... تو بهترین دوستم بودی ... مقاومت کن ... مقاومت کن !
*- الهی بمیرم ... مقاومت کنه ؟ بزار ببینم چقدر مقاومه ، کروشیو !
- ععععععععععععععععععع !
- نکن ... راحتش بزار ، این کار رو باهاش نکن ، نمیبینی داره زجر میکشه ؟
*- پس بزار راحتش کنم ، آوداکداورا ...

فلش بک !


*- میگم من بلد نیستم اینو بگم ، لرد اذیتم میکنه ؟ ... اه ... اه داره اعصابمو خورد میکنه ...
- آخه این چیزی نیست که بخواد اعصابتو خورد کنه بزار من یادت میدم ... بگو آودا ...
*- من نخوام این ورد مسخره رو یاد بگیرم باید چکار کنم ؟ کی گفته یه مرگخوار باید از این چیزا بلد باشه ؟
- ارباب گفته ... حالا این همه من گفتم یه بارم تو بگو ... الان کلی باهات کار کردم ، صد در صد الان دیگه بلدی اداش کنی و ورد کار میکنه ...
*- آوداکداورا !

پایان فلش بک !



همه چیز با سرعت صورت گرفت ، کسی جلوی چشمان او از بر روی زمین افتاد و همه به سرعت از آنجا دور شدند ، با اینکه او را به دیوار بسته بودند اما خود را نزدیک او رساند ... و در آغوشش کشید !
چشمانش هنوز باز بود ، برق زیبای آن را میتوانست هنوز حس کند ... اما ... اما پلکهایش تکان نمیخورد ... دیگر بری او لبخند نمیزد ... لبهایش هنو زمان زیادی نگذشته بود که به سیاهی می‌گرایید و او یک سیاه ِ ...

آنچه در ذهن داشت برایش سخت اما ممکن بود ، دیگر نمیتوانست بدون او ادامه دهد ، پس تمامی گناهان را به جان خرید ، چوب دستی که در کنار ش بر روی زمین افتاده بود را برداشت و ...

- آوداک ...


-----------------------
خب اینم از این ، آخریشم ارسال شد ... لطف میکنی برام بفرستیش با پخ ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 10 آذر 1387 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
برگی از دل نوشته های فنریر گری بک

اون شبو خوب یادم میاد اولین باری که دیدمش ، هیچ وقت یادم نمیره. شب پانزدهم ماه دسامبر 1963 بود ، از اون شبای سرد زمستونی لندن بود و بارون و برف با هم میبارید. هنوز پی به گرگینه بودنم نبرده بودم و از بی کسی توی دامداری اون آشغال دائم الخمر کار میکردم ...

-شرق...(صدای شلاق)

-قک کردی من خرم هان؟

-شرق...

-حرف بزن دیگه لعنتی...

-شرق...

-که یادت نمیاد کی گوسفندارو تیکه پاره کرده؟هان؟

-شرق...

-نه تومثل اینکه نمیخوای حرف بزنی. به حرفت میارم بچه.

جیکوب گردنم را گرفت و با کارد ی که همیشه همراهش بود خطی عمیقی را روی صورتم کشید .فریاد بلندی کشیدم.سپس مرا از جا بلند کرد و از خانه بیرون انداخت. سر تاپایم خونی و گلی شده بود ولی سردی برفهای به جای مانده روی زمین کمی به زخمهای بدنم التیام می داد. غلطی زدم و 4 دست و پا کمی جلو رفتم ، توانم تمام شده بود . به پشت رو زمین افتاده بودم و خود را تسلیم سرنوشت نکبتم کرده بودم. چشمانم را بستم . قطرات یخ و باران به صورتم میخورد و خون روی صورتم را میشست. دوباره چشمانم را باز کردم.

درب خانه باز شد و جیکوب در حالیکه تفنگ وینچستر خود را پر می کرد به من نزدیک میشد.چهره ی او مثل همیشه به خاطر مصرف زیاد الکل بر افروخته بود، کمی تلوتلو میخورد و مستانه فریاد می کشید...

-حرومزاده ی کثافت... همون روز اول که تو جنگل پیدات کردم باید میکشتمت...

تقریبا به بالای سر من رسیده بود که ایستاد ولی بازهم تکان میخورد با دستان لرزان خود تفنگ را روی من نشانه می گرفت. من همچنان روی زمین افتاده بودم و امیدی به بلند شدن نداشتم.شاید اینطوری بهتر بود .شاید راحت تر بود. شاید بعد از مرگم شرایط بهتری انتظارم را می کشید، پس دوباره چشمهایم رابستم.

.
.
.

آنچند لحظه برایم هزاران سال گذشت.

-پاشو فنریر...

لحظه ای فکر کردم مرده ام ، ولی هیچ چیز تغییر نکرده بود چشم هایم را باز کردم باران همچنان میبارید ، فقط جسد جیکوب به طرز فجیعی تکه تکه شده بود .به خود که آمدم فهمیدم صدای مار مانندی که شنیده بودم از آن مردسیاهپوشی بود که از آن پس مرا به خودم شناساند. مردی که هنوز به او وفادارم ، لرد ولدمورت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/9/10 16:10:07
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/9/10 16:13:33
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/9/10 16:15:11
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/9/11 1:00:26
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 7 آذر 1387 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
یعنی بچه بدی نیست....فقط...فقط خوب نیست.همین.
یعنی بچه دوست داشتنیی نیست.درسته؟
-چرا...دوست داشتنیه.وقتی خوابه خیلی دوستداشتنیه.ولی وقتی بیداره...وای.وقتی بیداره آدم یکم نموره فکر میکنه جن دیده.
مرد آهی از روی بیحوصلگی کشید و عینک نیم گرد خود را روی بینی جابجا نمود.حدود دو ساعت بود که مشغول جمع آوری اطلاعات در مورد پسر یتیم،که گویا قدرتهایی منحصر به فرد داشت بود .مرد دستی به موهای خود کشید و سپس گفت:
خانم محترم پس بچه شیطونیه.درسته؟
دخترک با دستپاچگی به مرد خیره شد و همان طور که با انگشتان خود بازی میکرد گفت:
آره...ولی نگران نباشید.اتفاقا بچهای شیطون بهتر از بچهای آرومن.شما اگر اینو از اینجا ببرید هم برای خودتون،هم برای اون بهتره.
لبخند کم رنگی بر لبان مرد نقش بست.وی جرعه ای از قهوه خود نوشید و بعد،همان طور که مشغول پاک کردن لبان خود بود گفت:
در مورد اون نگران نباشید.من این پسرک رو چه شیطون باشه یا آروم از اینجا میبرم.فقط از شما خواهش میکنم واقعیت رو به من بگید.میخوام بدونم چطور بچه ایه.
زن که گویا باری از روی شانه اش برداشته شده بود آهی کشید و همان طور که به بیرون از پنجره خیره شده بود شروع به صحبت کرد:
اه...نمیدونید ما از دست این پسرک چی میکشیم!هر روز یک چیزی.دیروز رفته بود بالای کمد و میخواست خودشو از بالا پرت کنه روی یکی از پرستارامون.چندروز پیش هم که سه تا موز رو باهم کرد تو...روتون به دیوار...کرد تو دماغش تا به ما نشون بده که دماغ هم کاربرد جیب رو داره.هفته پیش هم که خودشو تو اتاق قفل کرده بود و مبگفت حتما باید تو وان آب پیاز حموم کنه چون که پیاز خیلی باکتری و از این جونورا رو میکشه.خلاصه کلی یک دندست.خواهش میکنم ببریدش...خواهش میکنم.
مرد از روی صندلی خود بلند شد.وی لیئان قهوه خود را تا آخر نوشید و بعد لبخندزنان گفت:
بسیار خوب...من تام مرولو رو تا سه روز دیگه میام و میبرم.لطفا آمادش کنید.
خنده جوان و جانانه ای بر لبان زن نقش بست.زن با خوشحالی گفت:
خیلی ممنون آقای دامبلدور.امیدوارم بتونیم جبرا...یعنی امیدوارم دوران خوبی رو باهم بگذرونین.




لرد از داخل قدح اندیشه بیرون آمد.ردایش همچون خفاشی در هوا پروازمیکرد.وی چوب خود را از جیبش بیرون کشید و سپس،ورد سبز رنگی را بسوی زن پیر،که وحشت زده بر روی صندلی افتاده بود روانه ساخت.آنه ماری،پرستار بازنشسته یتیمخانه حتی فرصت فریاد کشیدن نداشت.وی نیز همچون آلبوس دامبلدور کشته شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از