جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  188 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 20 دی 1387 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
هری دوان دوان از قلعه خارج شد . هرمیون با لحنی التماس آمیز گفت:
-هری خواهش می کنم. خودتو به دردسر می ند... .
هری دیگر صدای هرمیون را نمی شنید. اگر هم می شنید برایش مهم نبود.هاگرید را به آزکابان می فرستادند. بقیه مسایل چه اهمیتی داشت؟
هری به هرمیون گفت:
-حتی اگه یه روزم به عمرم بلاقی مونده باشه، اونو صرف کشتن مالفوی می کنم.
رون خودش را به هری رساند. در حالی که نفس نفس می زد گفت:
-هری. صبر کن. دیگه خیلی دیر شده. مالفوی خودشو به هاگزهد رسوند و غیب شد. هاگرید هم به آزکابان فرستادند. فقط یه راه مونده.
هرمیون ادامه حرف رون را گرفت و گفت:
- اونم اینه که همه چیزو به فاج بگی.
هری ایستاد.
-فاج کجاست؟
-کلبه هاگرید. اون برای بازرسی اونجا مونده.
هری مسیرش را به سمت کلبه هاگرید کج کرد.
....
- آقای فاج.تقصیر هاگرید نیست. کار مالفوی بوده.
فاج گفت:
-آقای پاتر. چه طور...
هری که بی قرار شده بود ، ادامه داد:
- مالفوی سوزان بونز رو کشت و همه چیز رو گردن هاگرید انداخت. مالفوی داره فرار می کنه.
فاج با خونسردی گفت:
- اینم از همون خیال پردازی های احمقانه است، آقای پاتر؟
هری فریاد زد:
-من دروغ نمی گم. اینا همه نشونه های اینه که لرد ولدمورت برگشته.
- پاتر. کاری نکن که تو هم پیش دوست عزیزت بفرستم.
رون هرمیون هری را گرفته بودند که دست به کار احمقانه نزند.
در همین هنگام سپر مدافع نقره فامی به شکل سیاهگوش آمد و با صدای بم و رسای کنیگزلی گفت:
- وزارتخونه سقوط کرد. لرد سیاه به اوج قدرت خود رسید.



خوب!

از نظر کلی پست خوبی بود...منظورم طرز نوشتنت و اینا....ولی یه اشکالی که بود تو سوژه ات بود!

داستانت یه جورایی تکرار از کتاب بود....مثلا من فوری یاد کتاب سوم افتادم قسمت مربوط به کج منقار! و دیالوگ آخر هم بلافاصله کتاب هفت، آخر جشن عروسی رو یادم انداخت!

سعی کن یه چیز جدید دربیاری! اینجا درسته، ایفای نقش هری پاتره، اما خب همه چیز ما محدود به کتاب نیست! سوژه های جدید....طرح های جدید....از اینا ایفای نقش ما درست شده! یه جورایی کل هفت کتاب هری پاتر انگار فقط یه مقدمه ست برای کتاب بزرگ ایفای نقش جادوگران! سعی کن از مقدمه بیرون بیای! برو تو خود کتاب! یه صفحه رو خودت از خودت بنویس!


اشکالت همینه فقط....دور و برت پر سوژه ست! از همه جا میشه سوژه در آورد....خواستی چند تا سوژه جدید ببینی برو پست های ایفای نقش رو بخون....پست های امپراطور تاریکی رو مثلا!


منتظر سوژه های خوبت هستم!

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لی لی اوانز. در 1387/10/21 13:22:50
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/21 20:33:22
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/21 20:34:56
"دایره زندگی مربعی است که سه ضلع دارد ، عشق و
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 19 دی 1387 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هری و رون و هرمیون ساکت در کوپه نشسته بودند که ناگهان در کوپه با شدت باز شد. طبق معمول مالفوی و نوچه هایش یعنی کراب و گویل وارد شد.
او با صدای کشدار و همیشگی اش گفت : ببین کیا اینجان ؛ پاتی(خل و چل) و ویزل (راسو) !

هری که به اندازه ی کافی از قبل عصبانی بود فورا گفت : قبلاً خل بودی، حالا کورم شدی! اگه چشاتو باز کنی میبینی ما سه نفریم.

- من گندزاده هارو داخل آدم حساب نمیکنم پاتر، گرچه شما دو تا هم نمیشه داخل آدم حساب کرد! میشه کراب؟ تو چی میگی گویل؟

کراب و گویل با هم گفتند : نه نمیشه. و بعد به شکلی مصنوعی زدند زیر خنده.

هری که هر لحظه داشت از کوره در میرفت با خنده ی کراب و گویل دیگر خونش به جوش آمد و به سمت آن سه نفر حمله ور شد. رون و هرمیون خواستند جلوی هری را بگیرند اما هری از بین دست آن دو در رفت و با لگد¬ی محکم به چانه¬ی مالفوی دهان او را پر از خون کرد. مالفوی به مین افتاد، کراب و گویل که از حمله ی ناگهانی هری جا خورده بودند عقب عقب رفتند و چوبدستی¬شان را کشیدند اما هری زود تر از آن ها عمل کرد و فریاد زد : پتریفیکوس توتالوس

طلسم او به گویل برخورد و کراب هم از ترس پا به فرار گذاشت.
هرمیون با چشمانی پر از اشک گفت : تو دردسر افتادی هری، نباید این کارو میکردی

- حقشون بود.

رون که سرخ شده بود به در کوپه رفت و دید از همه ی کوپه ها دانش آموزان بیرون آمده اند ببیند این سر و صدا مال چیست امّا ظاهراً می ترسیدند به بدن گویل و مالفوی نزدیک شوند.

هرمیون راست میگفت : هری در دردسر بزرگی افتاده بود ...



خوب بود!!

ولی یه چیزی که هستش فکر کنم تو قطار به بچه ها واسه طلسم کردن همدیگه گیر ندن! چون اولین استادی چیزی نیست که اونجا کنترلشون کنه، دوما هم چند بار شده بچه ها همدیگه رو طلسم کنن تو قطار دیگه؟ ولی کسی چیزی بهشون نگفته! واسه همین فکر نکنم زیاد دردسر بزرگی باشه!


البته این زیاد چیز مهمی نیستش ولی یه کوچولو، یه کوچولو! منطق داستان رو زیر سوال می بره! هرچی که داستان قوی تر بشه، باعث نشه که آدم به منطق داستان مشکوک بشه، بهتره!


اما گذشته از اینها پست خوبی بود!


تایید شد! موفق باشی تو ایفای نقش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/21 20:14:37
من رفتم.

خیلی زوق زده نشید چون از دستم راحت نشدید، شناسه ی جدید من : نیمفادورا تانکس.
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پشت میز کامپیوتر نشسته بود و تایپ می کرد. حروف به هم می پیوستند و کلمات را تشکیل می دادند. کلمات به دنبال یکدیگر می دویدند و جملات را می ساختند و جملات، به زودی تبدیل به یک کتاب می شدند.

کتابی که تمام جهان در انتظارش بودند. جلد هفتم هری پاتر، پسر یتیمی که از حضیض ذلت، به اوج عزت می رسید!

و خودش چه سودی می برد؟ اوف! از تصور ثروت بیکرانی که از چاپ کتاب هفتم نصیبش می شد، لرزشی شاد تمام بدنش را فراگرفت.

چشمانش خسته شده بودند، انگشتانش نیز. دست از تایپ برداشت. کامپیوترش را خاموش کرد و به سمت اتاق دخترش رفت تا آخرین بوسه را بر گونه اش بگذارد و تا عالم خواب، همراهیش کند.

به محض اینکه به سمت در پیش رفت، صدای زمزمه خشمگینی را شنید:

- بذار برم داغونش کنم!

نه هری! ازت گنده تره. لهت می کنه!

- ولم کنین، باید برم بزنم تو دماغش. باید حالشو بگیرم. به چه حقی این آبروریزی رو واسمون راه انداخته؟

رویش را به طرف صدا گرداند. کامپیوتر خاموش بود ولی سایه هایی روی مونیتور به چشم می خورد. کمی دقیق تر به سایه ها نگاه کرد که به تدریج تصویر واضحی را شکل می دادند. پسری با موهای درهم ریخته مشکی و عینکی دایره ای و زخمی صاعقه ای شکل بر روی پیشانیش سعی داشت از مونیتور خارج شود و دختری با موهای قهوه ای و دندان های برآمده، همراه با پسری کک مکی و موقرمز نگهش داشته بودند تا نتواند از مونیتور خارج شود.

هر سه نفر به محض اینکه دیدند، قهرمان داستان متوجه آنها شده دست از تلاش برداشتند و به اون زل زدند. از چشمان پسرک مو مشکی خشمی توصیف نشدنی به بیرون می تراوید.

قهرمان داستان به او گفت:
- از چی عصبانی هستی هری؟

هری با همان خشم پاسخ داد:
- از تو! که منو یه پسر دست و پاچلفتی معرفی کردی. از اینکه پرفسوری که با تمام وجودم بهش اعتماد داشتم یه موجود قاسد معرفی کردی. از تو که مفهوم عشق رو در پایان کتابت به لجن کشیدی. از تو متنفرم و هرجای دنیا بری گیرت میارم و نابودت می کنم... نابودت می کنم... نابودت می کنم...

جمله آخر همجنان در گوشش زنگ می زد که از جا پرید. چشمانش را مالید و به مونیتور روشنی که تصاویر screen saver روی آن می رقصیدند، چشم دوخت.

خندید: همش خواب بود!

سیستم را خاموش کرد و به رختخواب پناه برد.

آنشب، جی. کی. رولینگ، بوسه شب بخیر دخترش را فراموش کرد. همچنان که تهدید هری را جدی نگرفت.

چه کسی یک شخصیت خیالی را جدی می گیرد؟



واو...! تایید شد بی هیچ شک و تردید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط James_James در 1387/10/17 19:52:44
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/21 20:08:19
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 16 دی 1387 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین
-همیشه همین طوره؟! یانه فقط شانس منه؟!
بقیه: نه شانس توه!
اشااونی: اوکی!ولی خیلی نامردین!اخه من چی بنویسم که تا حالا نوشته نشده باشه و خاص هم باشه؟!؟!
بقیه: اگه نویسنده توانا باشه می تونه در هر موردی بنویسه...این عکس که تابلوه...هری طبق معمول احساس اعتماد به نفس گوله گیش گل کرده و میخاد دخل یکیو بیاره...دختره هم که تابلوه گرنجره..ولی در رون بودن اون یکی شک داریم! شاید معجون مرکب چیزی خورده باشه ها...می تونی رو اون مانور بدی!
اشااونی: ها اوکی راس میگید! به نظرم اون دراکوه..که معجون رون رو خورده..بین رون و دراکو لنگ در هوا مونده...اوکی اوکی!گرفتم!

------
دراکو: خوب من باید بفهمم یا نه؟
بقیه: چیو؟
دراکو:نمی دونم..بالاخره یه چیزو که اینقدر مهم باشه که من بخوام معجون مرکب بخورم..برم توی گریفیندوری ها..بعدشم احتمالا یه کتک کاری چیزی باید باشه دیگه...
بقیه: خوب، اره ..ولی بازم ما چیز خاصی که ارزش این همه ریکس رو داشته باشه به ذهنمون نمیاد...مرامی برو!
دراکو: باشه،ولی واسه اینکه این بدبخت اشااونی بتونه یه پستی بزنه، من جان فشانی می کنم این کارو میکنم...بعدشم که من معجون خوردم و اینا، شما بیاید یه فشی چیزی به هری بدید تا صحنه کامل بشه!
بقیه: اوکی، باشه هواتو داریم!
(دراکو معجون رو که به صورت اتفاقی و اینکه نمایشنامه زودتر تموم بشه، سوروس بهش کادو داده بود! میخوره و میره تو قصر و دنبال هری اینا می گرده، بقیه هم یواشکی دنبالش می کردن...هری و هرمیون هم واسه اینکه زودتر نمایشنامه تموم بشه، یه جا واستادن و دارن از هوا لذت میبرن و بازم برای اینکه نمایشنامه زودتر تموم بشه، رون اون روزی به صورت کاملا اتفاقی رفته بوده یه جای دور!)
دراکو که رون شده: هی هری...چقدر هوا خوبه و این جور چیزا نه؟
هری:هی رون!
ولی دراکو که ذاتا از جانفشانی خوشش نمیاد یهو خسته میشه و به بقیه اشاره می کنه که حمله کنن...
بقیه هم یهویی حمله ور میشن طرف هری...
هری هم که ذاتا ادمی که دنبال دردسر می گرده و دعوا ..بدون اینکه بفهمه جریان چیه، به سمت بقیه حمله می کنه..ولی چون اتفاقات خیلی سریع بوده، دراکو و هرمیون اونو نمی چسبن و خیلی درگیری پیش میاد و هری واسه اینکه من دلم خنک بشه ، یه کتک مفصل می خوره.
و ما از این داستان نتیجه میگیریم که کار گروهی همیشه جواب میده!


تاييد شديد... اگه قبلا شناسه داشتيد، اعلام كنيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/17 1:18:08
می دونید با چه کسی طرف هستید؟!
اپتیموس پرایم!
مودی-تریلی!
Leader Prime!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 14 دی 1387 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
هری و رون و هرمیون داشتند در کوچه ای خلوت وتاریک و سرد قدم می زدند که ناگهان نور سبز رنگی از کنار گوش هرمیون رد شد.
رون گفت:چه بود؟
هری جواب داد :سریع پناه بگیرید .
هنگامی که رویشان را برگرداندند کراب را دیدند که ایستاده بود.
رون با تعجب گفت:مگر تو نمرده بودی؟
-من هنوز برعکس اربابم هورکراکسی سالم دارم.
جنگ شروع شد و از هر طرف طلسم فرستاده می شد.
پاسخ هر طلسم قرمزی سبز بود ولی در ظرف یک دقیقه صدای ناله ای شنیده شد و دیدیدند که کراب با طلسم اتش شیطان خود مرده است.
صدای دیگری نیز از جیبش می امد که پس از گشتن فهمیدند که هورکراکس کراب است که از بین رفته.



وقتي كه توي بازي با كلمات تاييد شديد، اينجا پست بزنيد. تاييد نشد. در ضمن، يه نگاهي به داستانك هاي قبلي بندازيد تا نوشتن دستتون بياد. موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/15 19:44:42
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1387 01:32
نمایش جزئیات
آفلاین
. هنوز نمی دانست چه اتفاقی برایش افتادهتنها چیزی که می دانست این بود که مایع غلیظ و قرمز رنگی دست هایش را فرا گرفته و وسط خوابگاه نشسته است.نمی دانست چطور می شود که از ساعت ها ویا شاید لحظه ای پیش چیزی به یاد نمی اورد نمی توانست درک کند که در خوابگاه چه می کند تنها چیزی که به یاد داشت این بود که در سرسرای عمومی نهار را خورده است ودیگر هیچ....
. (صبح روز 17 فوریه)نویل تازه از تختش بیرون امده بود و به شختی به دنبال کرواتش می گشت(البته کار همیشگیش به دنبال تره-ول گشتن را نیز فراموش نکرده بود)سال دومی بود که در هاگوارتز اقامت داشت و بیش از اندازه خرفت به نظر می رسید.سیموس ودین در باره ی فوتبال صحبت می کردندبه نظر سیموس این دیوانگی بود که بیست و دو نفرادم(مشنگ)بالغ به دونبال یک توپ بدوند فقط وفقط یه توپ و در اخر با هم به جنگ و دعوا بپردازند ولی دین با حرارت خاصتی می گفت:
-<<سیموس تو نمیدونی چه هیجانی تو این بازی هست حتی به جرعت میتونم بگم از کوییدیچ جذاب تره رفیق>>
سیموس جوری به دین نگاه میکرد که گویی حرف رکیکی زده است سپس با پرخاشگری گفت:
-<<برو گم شو دین هیچ چیز تو دنیا به جذابیت کوییدیچ نمی رشه حاظرم روش صد تا شکلات قورباغه ای شرت ببندم>>
وبا نارحتی برای خوردن صبحانه از خوابگاه بیرون رفتدین نیز پشت سرش دوان دوان از خوابگاه خارج شد و هنوز سعی داشت او را متقاعد کند که فوتبال ورزش جذابی است.
نویل کرواتش را از زیر تخت رون پیدا کرد ردادای چروکیده اش را پوشیدتا برای صرف صبحانه به سرسرای عمومی برود.
وقتی به سرسرا رسید دین و سیموس را دید که در یک طرف میز گریفیندور نشسته اند وکماکان در حال جر و بحث هستندو در طرف دیگر رون و هری را دید کهبا هرماینی در حال صحبت هستند خود را به انها رساند و در کنار رون نشست سلام کرد ولی مثل اینکه انها از امدنش به انجا اصلا خوشحال نشدند حتی نویل به صراحت شنید که رون زیر لب به او فحشی داد.هری صدایش را به صورت غیر عادی پایین اورد تا نویل نتواند ان را بشنودولی نویل شنید که هری میگوید:
-<<من وقتی توی دفتر لاگهارت بودم اون صدا رو شنیدم داشت می گفت:میکشمشون>>
رون و هرماینی به شدت رنگ پریده به نظر می رسیدند.رون در حالی که چند ژانبون را یک جا میبلعید گفت:
-<<پس چرا من چیزی نشنیدم رفیق؟؟>>
هری که از کوره در رفته بودبا عصبانیت گفت:
-<<من نمی دونم چرا>>
نویل دیگر علاقه ای به شنیدن حرفهای انها نداشت چون فکر می کرد هری که عملا دیوانه شده بعد از ان کاری که با ان مار در در اتاق دوئل کرده بودرون وهرماینی هم که از قیافیشان معلوم بود چه کاره هستند
نویل سعی کرد که خودش را با اطرافش سر گرم کند تا دیگر صدای انها را نشود البته او از هری بدش نمی امد بر عکس خیلی هم خوشش می امدو به این افتخار می کرد که با هری در یک خوابگاه می خوابند و هری با مانند یک دوست بر خورد می کنداما بعد از ان اتفاقات کمی از هری می ترسید
بای خود چند ککتل و کمی خاگینه برداشت و مشغول خوردن انهاشدکمی انطرف تر چند کلاس اولی نشسته و در حال صحبت بودندوقتی نویل صبحانه اش را تمام کردهری ورون به همراه هرماینی از انجا رفته بودند دین و سیموس کماکان در حال جرو بحث بودند و میز گریفیندور تقریبا خالی شده بود چشم نویل روی میز به دنبال یک تکه ژانبون مرغ میگشت چون هنوز احساس گرسنگی می کردولی به جای ژانبون چیزی را همان جایی که کلاس اولی ها نشسته بودند کشف کردبه نظر یک دفترچه بودخود را به ان طرف میز کشاند وان را بر داشت روی جلد دفترچه نوشته بود <دفترچه ی خاطرات شخصی>نویل هیچ بدش نمی امد خاطرات شخصی دیگران رابخواند ودر انها فضولی کند پس بی صبرانه دفترچه را باز کردولی چیزی در ان ندید جز صفحه ی سفید کاغذ چند با ر دفتر چه را بر انداز کرد تا شاید چیزی از ان نسیبش شود ولی هیچ چیزی در ان نوشته نشده بودبا خود فکر کرد
-<<شاید صاحب این دفتر چه وقت نکرده در ان چیزی بنویسد>>
دفترچه انقدرکهنه و رنگ و رو رفته بود که نویل با هوش سر شارش تشخیس داد احتمال اینکه یکی از کلاس اولی ها صاحب ان باشد تقریبا صفر است.
در حال بررسی دفترچه بود که ناگهان چیزی روی دفترچه افتاد بعد ازبررسی مو شکافانه به این نتیجه رسید که ان شیئ چیزی نیست به جز شیشه ی جوهر سیموس که با عصبانیت به طرف دین پرتاب کرده البته به دین هیچ اسیبی نرسیده بود چون به موقع جا خالی داده بود وتنها ضرر ان متوجه نویل و دفتر چه ی خاطرات شده بود سیموس با حالتی متواضعانه رو به نویل کرد وگفت:
-<<ببخشید چیزیت که نشد رفیق>>
نویل با ناامیدی گفت:
-<<نه اشگالی نداره>>
خیلی دلش می خواست خرخره ی سیموس را بجود ولی پس از حساب دودوتا چهارتایی که کرد به این نتیجه رسید که شاید خرخره ی خودش جویده شود و به طور کلی بیخیال این قضیه شد
سیموس با عصبانیت به دین گفت:
-<<ولم کن دیوونه داری منم مث خودت دیونه می کنی دست از سرم بردار کلاسم دیر شد>>
سپس رو به نول کرد و گفت:
-<<تو نمی یای نویل داره دیر میشه ها!!>>
نویل با کم رویی گفت شما برید من خودمو می رسونم>>
-<<با شه هر جور مایلی بلند شو بریم دین>>
نول خودش را جمع و جور کرد تا اماده ی رفتن شودوقتی میخولست دفتر چه را ببندد چیز عجیبی دید که با ور کردنی نبود دفتر چه سفید سفید بود انگار هیچ جوهری رویش نریخته است.
نویل با خود فکر کرد:
-<شاید این دفترچه جادویی باشد؟؟؟؟>
بعد از ان فکر به خود تشری زد و با صدای بلند گفت:
-<<من عجب دانشمندی هستم معلومه که جادوییه اینو تو هاگوارتز پیدا کردم>>
چند نفر از دانش اموزان ریونکلاو و اسلسترین به او نگاه کردند و با حالتی شاد مانه لبخند زدند.
برای نول این اصلا مهم نبود که دیگرا ن به او بخندند به سرعت قلمش رااز کیفش در اورد و یک قطره جوهر روی صفحه سفید دفترچه ریختدفترچه لکه ی جوهر را در خود محو کرد جوری که هیچ اثری از ان باقی نماند نویل خیلی خوشحال به نظر می رسید گویی بزرگترین کشف قرن را انجام داده است دلس را به دریا زد وروی کاغذ شفید دفترچه نوشت<من نویل لونگ باتم هستم>کلمات بلا فاصله محو شد و سپس چیزی روی صفحه ی سفید کاغذحرکت کرد ونوشته ای نمایان شد<من هم تام ریدل هستم>نویل سر جایش خشگش زد یعنی چه!!! این چه می توانست باشد؟!!!بادستی لرزان نوشت<تو کجایی؟؟>
<من جایی نیستم این دفترچه ی خاطرات منه که دست تو>نویل به طور کلی کلاس گیاه شناسی را فراموش کرده بود و با دفترچه شروع به صحبت کرد.
تقریبا ظهر بود که هری رون وهرماینی با هم وارد سرسرا شدند نویل هنوز همانجا نشسته بود وگویی داشت از خودش شکلک در می اورد و می خندیدرون که تعجب کرده بود جاو رفت و گفت:
-<<نویل داری چکار می کنی؟؟؟چرا سر کلاس نیومدی پرفسوراسپروت خیلی ناراحت شد>>
نویل در حالی که اصلا به حرفهای او توجهی نمی کرد گفت:
<<این یارو خیلی بهاله همش جک میگه>>
در همین لحظه بود که ذهن نویل خالی شد دیگر هیچ چیز را به خاطر نیا ورد و خود را وسط خوابگاه یافت هنوز می خندید و مایع قرمزرنگ غلیظی از دستانش می چکید احساس گرما می کرد رون دین و سیموس که تازه به اتاق امده بودند به او خیره شده بودندنویل وحشت زدگی را از چشمان انها خواندرون با عصبانیت پرسید:
-<<نویل داری چه غلطی میکنی>>
نویل سراسیمه پاسخ داد:<< نمی دونم>>
دین فریاد زد:
-<<اینجا چه خبره؟؟>>
سیموس گفت:
-<<من نمیدونم از نویل بپرس>>
نویل هنوز شکه بود نمی دانست در چند ساعت گذشته چه کارهایی را انجام داده است یا اینکه چرا کل خوابگاه را با رنگ قرمز به کثافت کشیده است.
فرد و جرج ویزلی که خودشان را به در خوابگاه رسانده بودند از خنده ریسه می رفتند خودشان را به هر طرفی میزدند
به هر حال ان شب با غرغر های دین سیموس رون و هری گذشت و نویل دیگر ان دفترچه ی قدیمی را ندید ولی یک بار به نظرش رسید که در دستان جنی ویزلی دفترچه ای نظیر ان را دیده است.


خب! مثل اينكه با يك نويسنده ي موفق طرف هستم! بسيار متن خوبي بود، اما هيچ ربطي كه به عكس نداشت!! خب، پست از همه لحاظ واقعا خوب بود، اما : غلط هاي املائي زيادي داشت!: حاضر- شرط- نصيب - تشخيص ! و اينكه، ديالوگ ها رو فقط با علامت _ مشخص كن. و اينكه، سعي كن بين پاراگراف هاي مختلف، 2 تا اينتر بزن تا پستت شكيل تر بشه. ولي خب، اينقدر خوب نوشتيد كه نميشه تاييدتون نكرد! اين بار رو استثنا قائل مييشم! موفق باشيد! تاييد شد!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/13 8:50:58
کسی قورباغه منو ندیده :oops: :oops:
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 9 دی 1387 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سرما تا مغز استخوانش پیشروی کرده بود. تمام اجزای درونی و بیرونی بدنش بی حس شده بودند و نمی توانست هیچکدام را تکان دهد. به سختی چشمانش را باز کرد تا از تاریکی و ظلمتی که در آن قرار داشت بیرون آید، غافل از اینکه بیرون تاریکتر از درون بود.


منبع لرزانِ نوری هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شد. به سختی بدن یخ زده اش را از میان تل عظیمی از برف که بر روی آن افتاده بود بلند کرد و با کنجکاوی به اطرافش نگریست.

قبرهای زیادی در اطرافش قرار داشت و همین خاطره ای قدیمی را در ذهنش پیدار می کرد... منبع نور جلو و جلوتر آمد و پیکره ی سیاه پوشی در پشت آن پیدیدار شد.

جای زخمی که روی پیشانیش از سالها پیش قرار داشت گز گز می کرد. پیکره ی سیاه پوش لحظه به لحظه به او نزدیک و نزدیکتر می شد. توانی در خود نمیافت... پیکره نزدیک و نزدیکتر شد تا به او رسید . دستهای سفید و سردش را بر روی صورت هری گذاشت. دیگر چیزی احساس نمی کرد.


... با ترس از جایش بلند شد و به راه افتاد. به اولین نفری که جلویش قرار داشت حمله ور شد و گردنش را مورد هجوم قرار داد. عرق سرد روی پیشانیش نشسته بود و هیچ چیز را درک نمی کرد.

در خوابگاه به سرعت باز شد. رون و هرمیون به سرعت وارد شدند و دستان هری را از پشت گرفتند و به عقب کشیدند. رون با قدرت بیشتری او را عقب تر کشید و با صدای بلندی گفت: هری! چت شده؟! چیکار داری می کنی؟!
- بذار بکشمش. اون می خواد منو نابود کنه...

رون دستش را بالا آورد و با تمام قدرت سیلی محکمی بر صورت هری نواخت و به سرعت گفت: هری حواست نیست داری چیکار می کنی. می فهمی چی می گم؟؟
- واسه چی منو می زنی رون؟
- هری تـ... تو به نویل حمله کردی!

هری باورش نمی شد. لحظه ای به خوابی که دیده بود بازگشت و همه چیز را به یاد آورد. خیلی دردناک بود. لرد ولدمورت هنوز هم به ذهن او می آمد.


تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/10 11:16:31
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 9 دی 1387 00:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار گریفندور آرام و ساکت بود . افراد کمی در سالن عمومی به سر می بردند و همه مشغول انجام کاری بودند . جینی به آرامی بدنش را از روی مبل تکی و قرمز رنگی که در مجاورت شومینه قرار داشت بلند کرد و به سمت دین توماس رفت .

پس از چند دقیقه صحبت کردن دوباره به سمت مبلی که لحظاتی قبل روی آن قرار داشت رفت و با چشمان بر افروخته ی هری مواجه شد .

- چی شده هری ؟
- دیگه می خواستی چی بشه ؟

هری با خشم این را گفت و از جایش بلند شد . به سرعت ادامه داد : تو باز با دین می گردی ؟ بزنم شل و پلت کنم ؟ خجالت نمی کشی ؟

خود را به سمت جینی سوق داد . اما دستان محکم رون و هرمیون که به شانه هایش چسبیده بودند مانع از جلو رفتنش می شدند . به عقب بازگشت و با صدای بلندی گفت : رون ببین خواهرت چیکار می کنه . یه ذره انسانیت نداره . نمی دونه باید با یه نفر بمونه ...

از چنگال باز شده ی رون و هرمیون استفاده کرد و به سمت جینی که با تعجب روبرویش ایستاده بود حمله ور شد و سیلی بر صورتش نواخت .

جینی : اوهو ... اوهو ... اوهو من یه لحظه هم اینجا نمی مونم !

جینی به سرعت به سمت پله هایی که در نزدیکیش قرار داشت هجوم برد و آنها را دو تا یکی بالا رفت . پس از چند لحظه در حالیکه کلاهش را بر سرش می گذاشت از پله ها پایین آمد و به سمت خروجی تالار شتافت و از تالار خارج شد .


هری : عجب غلطی کردما



متاسفانه پستتون زياد خوب نبود. نبود يك سوژه و يك پايان معقول، ديالوگ هاي نامناسب با شخصيت هاي كتاب و به قولي" سر و ته داستان را هم آوردن" از نكات منفي پست شما بود. اميدوارم در تلاش بعديتون، بهتر از اينها بنويسيد.( كمي توصيف هم چيز خوبيه!) تاييد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/9 18:24:08
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 دی 1387 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای گریه دختری از گوشه اتاق پذیرایی میومد که تیک تاک ساعت یه جوری شده بود موسیقی متنش !
البته اگه کمی گوش ها رو تیز می کرد میشد صدای پج پچ و گه گاه هواری رو شنید !

هرمیون : هری ! تو باید خونسردی خودتو حفظ کنی . میدونی که اگه اینطور پیش بره و با هر بادی بلرزی عمرت خیلی کوتاه میشه !؟

هری : به درک ! عمرم کوتاه بشه ! بهتر از این زندگی نکبتی که دارم ! گذشته ازینا ! تو به این میگی یه باد !؟ فقط یه باد !؟

رون : پس چی بگه همسرم !؟ فکر میکنی خیلی شبیه بارونه !؟ حالا حتما میگی رعد و برقه اما باور کن این موضوع از یه نسیم ملایم هم آروم تره !

هری که دوباره جوش آورده بود با استفاده از تمام اجزای بدنش حتی بینی بلند شد و طی این عملیات بسی مشکل چند گلدان و قوری سماور تزیینی هم شهید شدند .

با صدای شکسته شدن گلدون ها جینی که اونور اتاق پذیرایی گریه ...

جینی: نخیر ! اصلا گریه نمیکنم ! این گریه کردن نداره ! دارم تمرین میکنم صدای زنبور در آرم جناب راوی !

بله ... گریه نه ... تمرین درآوردن صدای زنبور میکرد ، ناگه چون تارزان به طرف هری یورتمه رفت !

-حالا وسایلای منو میشکونی !؟ جهازمو !؟ میخوای بیام بشکونمت !؟
- کدوم جهاز !؟ این جهاز !؟
بعد دستشو نشون میده سمت یکی از لیوانا
هری : این !؟
جینی : نه اون !
هری : آها !

یعد یهو جام طلایی رو میندازه زمین و بعدش یه لبخند ناز تحویل میده !
جینی : خیلی بیشوری هری !
هری : از تو شعورم بیشتره ! حد اقل توی چاییت شیر زیادی نمیریزم !
جینی : کاری نکن که برم لاحه شکایت کنم میخواستی تو نوشابه ام مرگ موش بریزی !
هری : باشه برم شکایت کن ! حق داری ! اگه از سم کشنده مورچه استفاده میکردم کافی بود ! مرگ موش واقعا زیادی بود !
جینی : ...

رون و هرمیون هم روی مبل نشسته بودن و داشتن دعوا رو تماشام میکردن .

رون : هرمی عزیزم ! اون تخمه رو از بغل دستت بده !
هرمیون : باشه عسلم صبر کن ! تا من بدم تخمه رو واسم یه لیوان آب انبه بریز !
رون : باشه فدات شم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1387/10/5 14:32:47
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 4 دی 1387 11:20
نمایش جزئیات
آفلاین
باران به شدت مي باريد
آبرفورث كه حالا ديگر شايد از هر كس ديگري بي پناه تر بود در خيابان خلوت راه مي رفت و دنبال خانه ي شماره 12 گريمولد مي گشت او وارد كوچه اي شد و جلوي دري ايستاد انگار با خود چيزي زمزمه مي كرد ناگهان ديوار شكافته شد و دري ميان دو خانه ي مجاور پديدار شد آبرفورث محطاتانه وارد شد راهرويي بود تاريك و خوفناك كه گويي پايان ندارد او چوب دستيش را در آورد و آرام گفت : لوموس
نوك چوبدستيش روشن شد و همه جا روشن شد همه جا را روشن كرد انجا خالي نبود روي ديوار مملو از سر جن هاي خانگي بود و تابلويي كه
مردي بسرعت از آن رد شد و رفت. آبرفورث لحظه اي كل راهرو را بر انداز كزد و به راه افتاد
هنوز چند قدمي جلو تر نرفته بود كه كسي از پشت سرش فرياد زد : آهاي...
آبرفورث به سرعت برگشت و كسي را نديد
- آهاي من تو تابلو ام تو خونه ي من چه كار مي كني؟...آبرفورث....
مرد با تعجب اين را گفت و جيغ كوتاهي كشيد
آبرفورث:سلام فينياس
فينياس : اوه سلام تو .. اينجا
آبرفورث: آره فينياس من لو رفتم جايي امن تر از اينجا پيدا نكردم
فينياس : چي؟ لو رفتي واي اگه دامبلدور
او با عجله حرفش را قورت داد و با تعجب ديد كه آبرفورث گريه مي كند
فينياس : اوه متاسفم ما همه اونو دوست داشتيم و مرگش برامون سخت بود حالا چرا نمي ياي تو محفلي ها همه تو اند
آبرفورث: ولي اونا كه منو نمي شناسند
فينياس : حالا ديگه ميشناسنت بعد مرگ آلبوس من بهشون گفتم
آبرفورث سرش را پايين انداخت و به راه افتاد راهرو خيلي دراز بود او پس از مدتي نوري پديدار شد و از سوراخ كليد دري در انتهاي راهرو مي آمد
او به سمت در رفت و دستگيره ي آن را به آرامي چرخاند
و داخل شد جايي بود بيشتر شبيه كاخ پله هاي بلند و پيچ درپيچ و در آنسوي پله ها دري بو كه انگار افراد زيادي در ان مشغول گفتمان هستند
به سمت در رفت ناگهان در باز شد و تعداد زيادي جدوگر بيرون امدند يكي ز انها كه مو هايي صورتي داشت فرياد زد : مرگ خوارا مرگ خوارا
آبرفورث به سرعت چوبدستيش را در آورد و فرياد زد : اكسپلياموس
10 12 چوب دستي به پرواز در آمدند و پراكنده روي زمين آفتادند
آبرفورث كه ترسيده بود در چشم يكي از ساحره ها خيره شد و گفت : مالي؟
زن خود را عقب كشيد و پشت يكي از مردان پنهان شد
مرد با قلدري جلو آمد و گفت اگه بخاي اونو بكشي بايد منم بكشي
آبرفورث: آرتور؟
مرد : تو كي هستي؟
- من آبرفورثم
مالي جيغي زد و به سرعت او را در اغوش كشيد
- واي معزرت مي خوايم آبرفورث ما اصلا فكرشم نمي كرديم تو باشي مخصوصا كه رداي مرگ واري هم پوشيدي
مردي از آن طرف فرياد زد : نه مالي شايد آبرفورث نباشه سپر مدافت چيه مرد؟
- يه ببر نقره اي
- خانم ویزلی با عصبانیت گفت : بس کن آرتور خودشه دیگه
اما به نظر میرسید این حرف ذره ای از شک آقای ویزلی کم نکرد
خانم ویزلی لگد محکمی به پای آقای ویزلی زد و آبرفورث را به آشپزخانه راهنمایی کرد.
در طول 15 دقیقه حتی 1کلمه هم گفته نشد.


در آن میان تنها یک نفر بود که تمام مدت او را زیر چشمی نگاه میکرد
-آی!!!!
صدای هری نماشی از نیشکون محکمی کهاز او گرفته بود بلند شد
-چیه بابا؟
-چرا انقدر اینجوری نگاش میکنی؟تو که همیشه از اینجور آدما خوشت می اومد؟
هری که میدانست اگر کوتاه بیاید این بحث هرمیون به این زودی پایان نخواهد پذیرفت به تندی گفت
-میشه دست از سرم برداری؟
- خ.....وب آره.
و با ناراحتی سرش را پایین انداخت
آن شب تقریبا به آرامی و سکوت گذشت.بعد از صرف شام خانم ویزلی اتاقی را که برای آبرفورث آماده کرده بود به او نشان داد.وارد اتاق که شد چشمش به تختی که در کنج اتق بود افتاد و بی درنگ به آغوش گرم رختخواب شتافتاما افکار آشفته اش مانع خوابیدنش میشدند.
بمدت 13 سال نقابی را به چهره زده بود که تمام عمر به او آموخته بودند از آن متنفر باشد.با شخصیتی زندگی کرده بود که تماما از آن متنفر بود.و اکنون که سر گردان و بیکس به آنجا آمده بود افق زندگی اش را چیزی جز تاریکی و زوال نمیدید.تنها امیدش ئو تنها راهنما و مربیش را در نبود او کشته بودند.تنها کسی که میتوانست مانع باران نگاه های شک آمیز اعضای محفل به او شود. اما افسوس نبود دامبلدور در قلبش آتش به پا میکرد.در تمام زندگی اش آموخته بود که درد و رنج باید جزئی از زندگیش باشد اما انگار آموزنده ی این نکته با رفتنش از این دنیا بار سنگید واهمه از گذشته را برای او به یادگار گذاشته بود.با انبوه این افکار بالاخره به خواب رفت.
-صصصصصصبح بخیییییییییییییییییر.
جینی با صورتی خندان این را گفت و پرده های اتاق را کنار زد.آبرفورث که از این رفتار جینی احساس تعجبی آمیخته با ذوق زدگی پیدا کرده بود بریده بریده گفت:
- ص...ص...بح بخیر
-همه پایین منتظرن زود تر بیاین لطفا
و با گفتن این جمله به سرعت از اتاق بیرون رفت آبرفورث با بی رمقی از روی تخت بلند شد و پس از اندکی تامل راهی آشپز خانه شد.چند قدم به در آشپزخانه نمانده بود که ناگهان فکری به ذهنش هجوم آورد.ممکن بود وجودش در قرارگاه محفل خطر جدی برای دیگر اعضا بوجود آورد.ضربان قلبش آشکارا رفته رفته تند تر میشد.اما شاید وجودش حتی مفید هم بود.هم برای کشاندن ولدمورت به آنجا و هم حفاظت از اعضای محفل.ذهنیت جدیدش قدری خاطرش را تسکین دادو به آرامی گام برداشت و وارد آشپزخانه شد.
در و دیوار آشپزخانه را با چراغ های سفیدی مزین کرده بودندو میز سفید و طویلی در وسط فضای اصلی آشپز خانه قرار داشت.تقریبا نیمی از میز به طرز در هم ریخته ای چیده شده بود که از نان تست و عسل و مربا و بطری های متعدد نوشیدنی کره ای بود.با وردش تنها کسی که برای خوش آمد گویی بلند شد خانم ویزلی بود.
- آه... صبح بخیر.معلومه که خیلی گرسنه ای بیا بشین
- صبح بخیر بله خیلی به طرف صندلی خالی که در گوشه میز بود رفت.با عبورش از کنار فرد و جرج صدای خنده ی ریزی به گوشش خورد که بدون شک بخاطر ردای مندرس و سوراخش بود.
- چی برات بیارم؟
- یه کم نون و یکم هم از هر چیزی که بشه باهاش خورد
خانم ویزلی که از شنیدن این جواب شوکه شده بود چند ثانیه ای با نگاهی ترحم آمیز به او نگریست و این وضعیت تا حدی پیش رفت که وقتی به خود امد باعث شد دو تا از بطری های نوشیدنی به زمین بیفتند.
آقای ویزلی غرولند کنان با یک حرکت چوبدستی نوشیدنی ها را به داخل بطری برگرداند.و خانم ویزلی که با شوق خاصی مشغول آماده کردن صبحانه ی آبرفورث بود متوجه غرولند همسرش نشد.هنوز لقمه ی دوم به دهان آمایکیوس نرسیده بود ناگهان صدای هری از آن سر میز بلند شد.
- ولم کنین بابا.از کجا معلوم که اون راست بگه؟
و با گفتن این حرف سعی کرد خودش را از دست رون و هرمیون که دو بازویش را گرفته بودند برهاند.حرف هری داغ آبرفورث را تازه کرد.آه اگر دامبلدور بود به همه ی آنان میگفت اگر محفل الان پا برجاست بدون شک آبرفورث در وضع فعلی آن نقشی انکار نشدنی داشت.اگر دامبلدور زنده بود به هری پاتر میگفت که او از همان زمان تولدش,دامبلدور آبرفورث را از آن پیشگویی با خبر ساخته بود.اگر دامبلدور بود به هری میگفت که آبرفورث تمام مدت برای حفاظت جان او از پیشگویی حفاظت می کرده است.به او میگفت که پدر و مادرش دو نفر از گزوه سه نفره ای بودند که از وجود آبرفورث به عنوان جاسوس با خبر بودند.به او میگفت که ابرفورث تنها کسی بود که غیر از پدر و مادرش شاهد تولدش بوده اما افسوس که دامبلدور دیگر باز نمیگشت آبرفورث به آرامی قطره ی نوشیدنی که به ریش نیمه بلندش پاشیده بود را پاک کرد و از روی صندلی بلند شد و با گفتن مرسی کوچکی به سمت در رفت اما صدای هری بار دیگر قلبش را شکافت.
- وایسا,کجا میری,خوب بیا بهمون ثابت کن چرا از زیرش در میری بزدل؟
آبرفورث ایستادچرخش نرمی به سمت هری کرد و با نگاهی حزن آمیز به او نگریست.می توانست موج خشم و کینه ی کودکانه ی هری را در چشمانش ببیندحرف های بر دلش بودند که بسیر به گفتن آنها مایل بود اما از بیان آنها خودداری کرد.بازهم چرخشا به طرف در کرد اما اینبار دیگر صدای هری کاملا حالتی تهاجمی به خود گرفته بود تا حدی که آبرفورث دسته ی چوبدستی هری را در دستش دید.
- هیچ کدوممون نمی دونیم یعنی مطمئن نیستیم که تو کی هستس.اگرم تا الان چیزی نگفتیم نکمی دونم واقا واسه چیه.در حالی که حتی اگر کوچک ترین احتمالی به ای موضوع بدیم باید حتی او حرف زدن با تو ام اجتناب کنیم.از کجا معلوم شاید یه دروغگوی جنایتکار مثل ولدمورت نباشی.کی میخواد جواب اینارو بده ها؟
حرف های هری تمام حاضرین را مبهوت کرده بود.آن حرف ها چنان دل آبرفورث را خورد کرده بود که دیگر رمق بیرون رفتن نداشت دلش میخواست با ورودش آغوش های گرم محفلی ها پذیرایش باشند اما الآن دیگر امیدی برایش نگذاشته بودند.ناگهان یاد حرفی از دامبلدور افتاد:هری تو رو دیده آبرفورث
بی اختیار شروع به حرف زدن کرد
- دیگه نمیتونم آلبوس.دیگه طاقتشو ندارم.نگران پسر جیمزم.میترسم اتفاقی بیفته و من نباشم.حس میکنم اگه پیشش باشم بهتر میتونم ازش حفاظت کنم.اون بهم گفت: تو باید طاقت بیاری.بخاطر جیمز,بخاطر پسرش.
با گفتن این حرف ها چشمان هری رفته رفته گرد تر میشد.یاد صحنه ای افتاد که بار آخر در قدح اندیشه دیده بود.دامبلدور در دفترش مقابل مرد شنل پوشی شسته بود.چهره ی مرد زیرکلاه شنل پنهان بود اما نشان اژدهای روی دست راستش مشخص بود.او نیز همین جملات را گفته بود و دامبلدور هم گفته بود که باید طاقت بیارد.هری این موضوع را برای رون و هرمیون هم گفته بود.
در میان این افکار هری,آبرفورث به آرامی دستش را از زیر ردایش بیرون آرود و نشان اژدهای سیاهرنگ را به او نشان داد و پس از لحظه ای از اتاق بیرون رفت.هری که دیگر از شرمندگی نمیتوانس بایستد با بهت زدگی روی صندلی نشست و سرش را روی میز گذاشت. و هرمیون که قطره ی اشکی روی گونه اش سرازیر شده بود همچنان به در خیره ماند.



آفرين... آفرين... بسيار سوژه ي خوبي بود، و در واقع داستان خوبي! توصيف ها و ديالوگ ها هم واقعا جاي تبريك دارند! آفرين... البته بعضي جاها از دستتون در رفته بود كه با يكي دو دور خوندن، اون اشكالات تايپي و ظاهري هم رفع مي شدند. البته خيلي طولاني بود، اما واقعا پست ارزشمندي بود كه فقط ميتونم بگم تاييد شد!... در ضمن، اگه ميخواين شخصيت ابرفورث رو معرفي كنين، با يه شناسه ديگه بايد عضو سايت بشيد. موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آمایکیوس در 1387/10/4 20:50:38
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/5 18:29:53
seems it never ends... the magic of the wizards :)