پیوز قدیمی
از توی دیوارای تالار هافلپاف
- تولد نقش
- 1396/07/21
- آخرین ورود
- پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
- عضویت
- 1385/12/25
- پستها
- 1511
- آخ !
برای بار دوم پایش در شکاف سطح راهرو فرو رفت. با ناراحتی پای خود را بیرون کشید و به مچ ورم کرده و خراش های خون آلود آن نگاه کرد ! سعی کرد کمی آن را ماساژ بدهد و به کلید طلایی رنگ نگاهی انداخت !
به کندی بلند شد ، نگاهی به پایش انداخت و با دقت به اطراف راهرو خیره شد ، همان چهار در بود و بس ! به دنبال راهی برای رفتن به اتاق زیر شیروانی گشت اما چیزی نیافت !
به طرف پله ها رفت و لنگان لنگان ، یک پله ، یک پله خودش را به طبقه پائین رساند.
بار دیگر در هال کلبه شیون قرار داشت ! بوی خاک و نم اذیبتش میکرد. و قژ قژ کفپوش های چوبی که از فضای خالی زیر کلبه حکایت داشت او را میترساند. همه جا را دیده بود ، نمیتوانست حدس بزند این کلید متعلق به کجاست ؟
با گیجی در کلبه قدم میزد و به مکانی که ممکن بود با این کلید فتح شود می اندیشید. به سمت دری کوچک در پشت آشپزخانه رفت که تا به حال توجهش را جلب نکرده بود ! مطمئن بود که کلید متعلق به آن در است اما ...
در بدون هیچ نیازی به کلید باز شد و در پشت آن ، محیط خاک گرفته اتاقی محزون با پرده های کلفت و تیره نمایان شد ! پیانویی در وسط اتاق بود که بین گوشه های آن و کف چوبی زمین تار های عنکبوت استوار شده بود !
در گوشه ای از اتاق پرده ای بود ! پرده را کنار زد و در پشت آن تونل کوچک و طویلی دید که اگر درست حدس میزد به هاگوارتس میرفت ... در نزدیکی ورودی تونل ، درست بین دیوار های سنگی تونل و کاغذ دیواری تیره اتاق ، دری طلایی رنگ قرار داشت که انتظار کلید را میکشید ...
درنگ نکرد ! کلیدش را در قفل چرخاند و در را باز کرد. در پشت در اتاقی بود که بر خلاف همه اتاق ها از تمیزی برق میزد و سطح شفاف پارکت های آن با دیوار های چوبی روکش صنوبر و پلکان براق چوبی که در انتهای اتاق بود ، محیطی پاک و خاکی ایجاد کرده بود ! اتاق خالی از هر شئی بود و تنها چیز موجود ، پنجره بی پرده ای بود که نور ماه از آن به داخل میتابید. پنجره ای که با میله های طلایی رنگ مزین شده بود ...
به سمت پلکان رفت ، تنها چیزی که ممکن بود او را به هدفش برساند ... اما ناگهان نور شدیدی شروع به درخشیدن کرد و از میان هیچ معلق در هوا ، پیکره نحیف و نقره گونی با صورت زیبا و گونه های گل انداخته ، با آن لبان کوچک قرمز و آن چشمان معصوم جذاب ظاهر شد ...
- سارا !
- خوب گوش کن استیون ... تو در اتاق زیر شیروانی به اون لوح میرسی ... اما ... فراموش نکن این آخر راه نیست ...
استیون همچنان بهت زده به پیکره نقره ای خیره شده بود ، حسی به او میگفت که این آخرین دیدارشان است ...
در حالی که آن شبح دوست داشتنی شفاف و شفاف تر میشد گفت : راستی استیون ... من از تو هیچ ناراحتی ای ندارم ! تو سعی خودت رو کردی ...
و به طور کلی ناپدید شد ...
استیون در حالی که اشک را از گوشه چشمش پاک میکرد با عزمی راسخ به سمت پلکان درخشان رفت ...
برای بار دوم پایش در شکاف سطح راهرو فرو رفت. با ناراحتی پای خود را بیرون کشید و به مچ ورم کرده و خراش های خون آلود آن نگاه کرد ! سعی کرد کمی آن را ماساژ بدهد و به کلید طلایی رنگ نگاهی انداخت !
به کندی بلند شد ، نگاهی به پایش انداخت و با دقت به اطراف راهرو خیره شد ، همان چهار در بود و بس ! به دنبال راهی برای رفتن به اتاق زیر شیروانی گشت اما چیزی نیافت !
به طرف پله ها رفت و لنگان لنگان ، یک پله ، یک پله خودش را به طبقه پائین رساند.
بار دیگر در هال کلبه شیون قرار داشت ! بوی خاک و نم اذیبتش میکرد. و قژ قژ کفپوش های چوبی که از فضای خالی زیر کلبه حکایت داشت او را میترساند. همه جا را دیده بود ، نمیتوانست حدس بزند این کلید متعلق به کجاست ؟
با گیجی در کلبه قدم میزد و به مکانی که ممکن بود با این کلید فتح شود می اندیشید. به سمت دری کوچک در پشت آشپزخانه رفت که تا به حال توجهش را جلب نکرده بود ! مطمئن بود که کلید متعلق به آن در است اما ...
در بدون هیچ نیازی به کلید باز شد و در پشت آن ، محیط خاک گرفته اتاقی محزون با پرده های کلفت و تیره نمایان شد ! پیانویی در وسط اتاق بود که بین گوشه های آن و کف چوبی زمین تار های عنکبوت استوار شده بود !
در گوشه ای از اتاق پرده ای بود ! پرده را کنار زد و در پشت آن تونل کوچک و طویلی دید که اگر درست حدس میزد به هاگوارتس میرفت ... در نزدیکی ورودی تونل ، درست بین دیوار های سنگی تونل و کاغذ دیواری تیره اتاق ، دری طلایی رنگ قرار داشت که انتظار کلید را میکشید ...
درنگ نکرد ! کلیدش را در قفل چرخاند و در را باز کرد. در پشت در اتاقی بود که بر خلاف همه اتاق ها از تمیزی برق میزد و سطح شفاف پارکت های آن با دیوار های چوبی روکش صنوبر و پلکان براق چوبی که در انتهای اتاق بود ، محیطی پاک و خاکی ایجاد کرده بود ! اتاق خالی از هر شئی بود و تنها چیز موجود ، پنجره بی پرده ای بود که نور ماه از آن به داخل میتابید. پنجره ای که با میله های طلایی رنگ مزین شده بود ...
به سمت پلکان رفت ، تنها چیزی که ممکن بود او را به هدفش برساند ... اما ناگهان نور شدیدی شروع به درخشیدن کرد و از میان هیچ معلق در هوا ، پیکره نحیف و نقره گونی با صورت زیبا و گونه های گل انداخته ، با آن لبان کوچک قرمز و آن چشمان معصوم جذاب ظاهر شد ...
- سارا !
- خوب گوش کن استیون ... تو در اتاق زیر شیروانی به اون لوح میرسی ... اما ... فراموش نکن این آخر راه نیست ...
استیون همچنان بهت زده به پیکره نقره ای خیره شده بود ، حسی به او میگفت که این آخرین دیدارشان است ...
در حالی که آن شبح دوست داشتنی شفاف و شفاف تر میشد گفت : راستی استیون ... من از تو هیچ ناراحتی ای ندارم ! تو سعی خودت رو کردی ...
و به طور کلی ناپدید شد ...
استیون در حالی که اشک را از گوشه چشمش پاک میکرد با عزمی راسخ به سمت پلکان درخشان رفت ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...

