طبق تعریف داستان کوتاه این داستان کوتاه هست! چون کمتر از دو صفحه A4 هستش! به هر حال از اونجایی که تعریف داستان کوتاه متغیره امیدوارم بر خلاف قوانین اینجا عمل نکرده باشم!
این را میدانی که از پنج ساحری که برای دیدار با "سیدیوس" یا آن که شما فانیان "رانده شده" نامش نهادید؛ رفتند هیچ کدام بازنگشتند.
آنطور احمقانه نگاهم نکن، خود آگاهم که آن پنج نفر، پنج ساحر اسطقس بودند و داستانی که بین مردمان شما نقل میشود روایت دیگری دارد. لیکن داستان آب، باد، زمین، رعد، آتش را حقیقتی دیگر است و عمر اکثر مردمان این روزه کوتاهتر از آن است که آن را به یاد آورند.
در هر حال اگر میخواهی داستان این پیرمرد را بشنوی چوبی درون آتش بیانداز و کولهبار خود سبک کن و در کنار آتش بنشین...
سال سیزده به تقویم پادشاهی رو به زوال عُلنِیلی شورای عالی ساحران حکم قتل استادساحر رعد را صادر کرد. بلافاصله کرسی وی در شورا را به جادوگر توانای دیگری در سحر رعد دادند. استادساحر سابق متهم به خطایی بود که در قانون شورا مجازاتی برای آن منظور نگشته بود. در حقیقت کسی داخل شورا هنوز هم باور نميکرد امکان وقوع چنین چیزی ممکن باشد. لیکن در صدور رأی قتل وی درنگ نکرده و پنج استادساحر توانای خود را برای قتل وی اعزام کرد.
سال سه به تقویم جدید بعد از هشت سال جستجو، راندهشده را در همین سرزمین یافتند. پنج ساحر در روستای کوچک کوهپایه توقف کرده بودند که خبرچینی در ازای چند سکهی ناقابل خبر از مردی ژندهپوش آورد که ظاهری غیرعادی داشت و شبیه ساحران مینمود.
خبرچین هنوز سکههای روی میز را برنداشته بود که پنج ساحر در میدان اصلی روستا؛ میان بورانی از برف، سحر دفاعی استادساحر باد ظاهر شدند.
رانده شده آنجا در انتظارشان ایستاده بود...
شاید که در ابتدا میخواستند حکم شورا را قرائت کنند و یا با دوستی قدیمی آخرین حرفهایشان را بگویند ولی مرگ یکی از یارانشان فرصت معارفه را از آنها ربود. استادساحر رعد در مقابل استاد پیشین خود ذرهای تاب نیاورد و در میان جرقههای آبی رنگ رعد که سپر دفاعی بوران را دریده بودند، آتش گرفت و بدون این که حتی فرصت فریاد زدن نیز داشته باشد به خاکستر تبدیل شد.
چهار ساحر باقی مانده این بار درنگ نکردند...
موجی از آتش بود که به وسیلهی طوفان بیشتر گر میگرفت و از سمتی دیگر سیلی دهشتناک بود که با خود سنگهایی عظیم حمل میکرد. در قدرت این ساحران بر عناصر مورد علاقهاشان ذرهای تردید نبود. دو موج به یکدیگر برخورد کردند و میگویند که تمام روستا در اثر انفجار این برخورد با خاک یکسان شد.
اندکی بعد استادساحر باد گرد و خاک را با جادو خود به کنار برد تا او و یارانش تنها کسانی باشند که تولد اسطقس ششم را با چشمان خود دیدهاند. در میان گودال عظیمی که از برخورد چهار عنصر پدیده آمده بود، هیبتی بینام از سایه و تاریکی در میان زمین و هوا میچرخید و زمانی که پا یه زمین گذاشت. ساحران توانستند اندام رانده شده را درمیان آن تشخیص دهند. او در میان پوششی از نیستی غوطهور بود. قدرت منحوسی که با استادی بر پنج عنصر نیرو و تلفیق آن به دست آورده بود. قدرتی که تا آن زمان دستیابی به آن غیرممکن و فقط در انحصار خدایان بود.
بقیهی داستان را احتمالاً میدانی، چهار ساحر که فهمیده بودند راهی برای نابودی رانده شده ندارند. روح خود را با طلسم باستانی به باراواد، ایزد مرگ هدیه کردند و در مقابلش مرگ رانده شده را خواستار شدند.
و اما بقیه را فکر میکنی میدانی چون شورای ساحران خواست تا همگان اینطور بدانند... بعدها در محل خرابههای روستا تنها چهار پیکر یافت شد. جسدی که پایتخت آوردند و به عنوان رانده شده نشان همگان دادند یکی از مردان نگونبخت همان روستا بود. پیکر واقعی وی هیچوقت یافت نشد.
پیرمرد لحظهای درنگ کرد و به شعلههای درحال مرگ آتش خیره شد. رهگذر جوان با نگاهی حاکی از ترس و هیجان منتظر ادامهی صحبتهایش شد.
با قدرت اسطقس ششم حتی برای باراواد هم ممکن نبود تا روح مردی را که تبدیل به خود تاریکی شده بود برباید. با این حالی کاری که خداوندگار مرگ با رانده شده کرد کم از کشتن او نداشت...
رهگذر جوان لحظهای خواست تا چیزی بگوید ولی صلاح را در این دید تا اندکی بیشتر صبر کند.
و تو فکر میکنی چه کرد جوان؟ ارتباط روح او با جادو را با داس خود قطع کرد! و اینطور بود که بزرگترین ساحر تمام اعصار تبدیل به مردی عادی شد!
آتش دیگر تقریباً خاموش شده و چوبها شروع به دود کردن کرده بودند.
- یعنی میخواهی بگویی ممکن است رانده شده هنوز زنده باشد؟!
- کسی چه ميداند. شاید که همین حالا هم به دنبال راهی برای بازگرداندن قدرتهایش باشد...
- مهمل به هم میبافی پیرمرد...! حیف وقت گرانبهام که صرف داستان تو کردم. من را بگو که فکر میکردم واقعاً از نقل واقعی داستان خبر داری!
رهگذر جوان نگاه دیگری حاکی از عصبانیت و ناباوری به پیرمرد انداخت و سپس بلند شده و کولهبار خویش برداشت و ادامهی سفرش را در پیش گرفت.
************************************************
پیرمرد نقال اندکی صبر کرد و سپس دستان خود را بر روی آتش در حال مرگ گذاشت و جرقههای کوچک از میان دستان او روی چوبدویدند و آتش دوباره گر گرفت.
===
من اوکی هستم که نقدش کنین. اون پست اولیه گفته که بگین و من گفتم.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
داستانهای کوتاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

قلم برای آخرین بار بر روی کاغذ فرود میآید ، تا با نیروی عقل از اعماق قلب ، ایده های ذهن خود را بیرون آورم و در حالی که ضرب آهنگی را با پایم تکرار میکنم ، دستانم را با توان بازوانم تکان دهم و شاهد حرکت لغات باشم ، حال آنکه طعم و بوی نوشته ام از هم اکنون قابل احساس است ...
جملات حک شدهی من آکنده از تصمیمی است که لحظه ای در آن تردید نیست و با تمام وجود به دنبال آن حرکت میکنم ...
ناگهان !
- چه کسی مرا صدا میزند ؟
جملات حک شدهی من آکنده از تصمیمی است که لحظه ای در آن تردید نیست و با تمام وجود به دنبال آن حرکت میکنم ...
ناگهان !
- چه کسی مرا صدا میزند ؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
جزئیات کاربر

چندي پيش رهگذري نگاهي بر آسمان زير پايش انداخت ، تبسمي كرد نگاهي به مخلوق خود انداخت . . .
داشتم قدم ميزدم ؛ صداي قدم هايم تنهايي را از خاطرم پاك ميكرد
نگاهي به آسمان انداختم ، اشكي بر گونه ام لغزيد . . .
اشكي ديد بر گونه مخلوق . . . خلقش تنگ شد ، تبسمش رنگ باخت اشكي بر گونه اش لغزيد . . .
سرم را پايين آوردم چشمانم را بستم . . .
صداي رعد آمد آسمان نيز ميگريست گويي با من هم غصه بود !
داشتم قدم ميزدم ؛ صداي قدم هايم تنهايي را از خاطرم پاك ميكرد
نگاهي به آسمان انداختم ، اشكي بر گونه ام لغزيد . . .
اشكي ديد بر گونه مخلوق . . . خلقش تنگ شد ، تبسمش رنگ باخت اشكي بر گونه اش لغزيد . . .
سرم را پايين آوردم چشمانم را بستم . . .
صداي رعد آمد آسمان نيز ميگريست گويي با من هم غصه بود !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایشنا
جزئیات کاربر

صفر بودم.هیچ ارزشی نداشتم.همه جا پسم می زدند.اگر جمع و تفریقم میکردن تاثیری نداشتم اگر ضرب و تقسیم می کردن دوباره صفر می شدم.اگرم بر حسب اتفاق زیر کسر بودم کنارم می نوشتن جواب ممکن نیست!!
بر حسب اتفاق وقتی از یه فیش حقوقی یه کارمندسر در آوردم و کارمند توانست با پول اضافه برای بچه هایش لباس عید بخرد متوجه ارزش خودم شدم.
بر حسب اتفاق وقتی از یه فیش حقوقی یه کارمندسر در آوردم و کارمند توانست با پول اضافه برای بچه هایش لباس عید بخرد متوجه ارزش خودم شدم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

میشه !
نمیشه!
میشه ؟
نمیشه؟
میشه؟!!
نمیشه؟!!
میشه؟!!!
نمیشه؟!!!
.
.
.
.
.
گلبرگا تموم شد ؟!! ... یعنی نشد ؟ یعنی تموم شد ؟ ... نه دیگه هیچ کاری نمیتونم بکنم ... یعنی همه خانه آرزوهام خراب شد ؟
نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !
دیگه هیچی ندارم !
دو ماه بعد !
میشه !
نمیشه !
میشه؟
نمیشه؟
میشه؟!!
نمیشه؟!!
میشه؟!!!
نمی...
.
.
.
آن دفعه هم هیمن تعداد بود ... تعداد گلبرگا مساویه همیشه !
نمیشه!
میشه ؟
نمیشه؟
میشه؟!!
نمیشه؟!!
میشه؟!!!
نمیشه؟!!!
.
.
.
.
.
گلبرگا تموم شد ؟!! ... یعنی نشد ؟ یعنی تموم شد ؟ ... نه دیگه هیچ کاری نمیتونم بکنم ... یعنی همه خانه آرزوهام خراب شد ؟
نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !
دیگه هیچی ندارم !
دو ماه بعد !
میشه !
نمیشه !
میشه؟
نمیشه؟
میشه؟!!
نمیشه؟!!
میشه؟!!!
نمی...
.
.
.
آن دفعه هم هیمن تعداد بود ... تعداد گلبرگا مساویه همیشه !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
جزئیات کاربر

دختر داستان با عنوان HONEY نام برده شده.
بدون شرح...
سه روز بود اون حرف و ازش شنیده بود.سه روز بود که حتی یه اس ام اس هم نداده بود.حتی فکرشم نمیکرد یه روز اون حرفارو از هانی بشنوه.کسی که میگفت تمام زندگیمی،دوستت دارم،تنها کسمی.اما دیگه شک نداشت که اون آدم نبود.اگه بود اون حرفارو نمیزد.اگه هانی خودش بود هیچوقت دلش نمیومد اونو برنجونه با اون حرفا.حرفایی که دیگه هیچی از اون حسه آسمونیش نسبت به تنها عشقش باقی نزاشته بود.میدونست که هنوزم عاشقشه،دوستش داره اما دیگه نمیتونست باور کنه که هانیم دوستش داره.
واسه 10 سال آیندشون برنامه داشتن یهو چی شده بود که اینجوری برخورد کرده بود؟
اون اول بهم میگفتن که با همه فرق دارن واقعانم داشتن.5سال همو میشناختن،همدیگرو زیر نظر داشتن بعد رابطشونو شروع کردن.
نمیتونست دیگه این باورو بوجود بیاره که تو زندگیش اون هان قبلو کنه.مطمئن بود که دوستش داره اما فقط دوست داشتن.دیگه حس میکرد اون هانی که واسش میمرد از روی اجبار کنارش مونده
روز چهارم که از خونه اومد بیرون دیگه با خودش اتمام حجت کرده بود.دیگه نمیخواست این رابطرو ادامه بده.نمیخواست با کسی که اون حرفو زده بود زندگی کنه.میدونست عشق هانی تو دلش میمونه اما دیگه نمیتونست اونو تو زندگیش قبول کنه.
آروم راه میرفت و سرش پایین بود.یه دفعه دید یه نفر با یه دسته گل از ماشین پیاده شد.سرشو انداخت پایینو به راهش ادامه داد.میدونست اگه چشمش تو چشمه اون آدم بیفته تمام تصمیماش به باد میرن.میدونست اون چشمای آدم کشش تاب و توانشو از بین میبرد.اما نمیتونست نگاه نکنه.سرشو آورد بالا.هانی که لبخند به لبش اومده بود اول دسته گل رو گرفت به طرفش اما پسر دحتی لحظه ای ازش چشم برنداشت.بازم از چهره ی وصف ناپزیرش مات و مبهوت شده بود.تو یه لحظه همه ی خاطرات خوبشون به یادش اومد اما دیگه نمیخواست تسلیم بشه.عزمشو جزم کرده بود.نگاهی به دسته گل کرد و سرشو پایین انداخت.هانی خواست بغلش کنه اومد جلو و آغوششو باز کرد.در گوش پسر گفت : ببخشید دیگه گلم. دیگه هانیتو نمیخوای مگه؟
پسر هیچی نگفت.دیگه حتی بودن اون تو بغلشم اون حس دوست داشتنشو بیدار نمیکرد. به
آرومی ازش جدا شد.یکی از گلبرگای یکی از گل هارو کند و بوسش کرد و زدش به لب هانی و بعد آروم برگشت و به راهش ادامه داد...
بدون شرح...
سه روز بود اون حرف و ازش شنیده بود.سه روز بود که حتی یه اس ام اس هم نداده بود.حتی فکرشم نمیکرد یه روز اون حرفارو از هانی بشنوه.کسی که میگفت تمام زندگیمی،دوستت دارم،تنها کسمی.اما دیگه شک نداشت که اون آدم نبود.اگه بود اون حرفارو نمیزد.اگه هانی خودش بود هیچوقت دلش نمیومد اونو برنجونه با اون حرفا.حرفایی که دیگه هیچی از اون حسه آسمونیش نسبت به تنها عشقش باقی نزاشته بود.میدونست که هنوزم عاشقشه،دوستش داره اما دیگه نمیتونست باور کنه که هانیم دوستش داره.
واسه 10 سال آیندشون برنامه داشتن یهو چی شده بود که اینجوری برخورد کرده بود؟
اون اول بهم میگفتن که با همه فرق دارن واقعانم داشتن.5سال همو میشناختن،همدیگرو زیر نظر داشتن بعد رابطشونو شروع کردن.
نمیتونست دیگه این باورو بوجود بیاره که تو زندگیش اون هان قبلو کنه.مطمئن بود که دوستش داره اما فقط دوست داشتن.دیگه حس میکرد اون هانی که واسش میمرد از روی اجبار کنارش مونده
روز چهارم که از خونه اومد بیرون دیگه با خودش اتمام حجت کرده بود.دیگه نمیخواست این رابطرو ادامه بده.نمیخواست با کسی که اون حرفو زده بود زندگی کنه.میدونست عشق هانی تو دلش میمونه اما دیگه نمیتونست اونو تو زندگیش قبول کنه.
آروم راه میرفت و سرش پایین بود.یه دفعه دید یه نفر با یه دسته گل از ماشین پیاده شد.سرشو انداخت پایینو به راهش ادامه داد.میدونست اگه چشمش تو چشمه اون آدم بیفته تمام تصمیماش به باد میرن.میدونست اون چشمای آدم کشش تاب و توانشو از بین میبرد.اما نمیتونست نگاه نکنه.سرشو آورد بالا.هانی که لبخند به لبش اومده بود اول دسته گل رو گرفت به طرفش اما پسر دحتی لحظه ای ازش چشم برنداشت.بازم از چهره ی وصف ناپزیرش مات و مبهوت شده بود.تو یه لحظه همه ی خاطرات خوبشون به یادش اومد اما دیگه نمیخواست تسلیم بشه.عزمشو جزم کرده بود.نگاهی به دسته گل کرد و سرشو پایین انداخت.هانی خواست بغلش کنه اومد جلو و آغوششو باز کرد.در گوش پسر گفت : ببخشید دیگه گلم. دیگه هانیتو نمیخوای مگه؟
پسر هیچی نگفت.دیگه حتی بودن اون تو بغلشم اون حس دوست داشتنشو بیدار نمیکرد. به
آرومی ازش جدا شد.یکی از گلبرگای یکی از گل هارو کند و بوسش کرد و زدش به لب هانی و بعد آروم برگشت و به راهش ادامه داد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ابرفورث دامبلدور در 1387/10/11 22:57:14
seems it never ends... the magic of the wizards :)
جزئیات کاربر

سفید، سیاه، خاکستری...
سفید، سفید، سفید،... همه جا سفید بود. طوری که هیچی غیر از سفید وجود نداشت. اصلا هیچی وجود نداشت...!
یه نفر داشت تو سفیدی گم می شد. باید علامتهای سیاهی هم باشه تا سفیدی معنا داشته باشه چون آدم گم میشه.
تو سفیدی مطلق حتی سایه ها هم سفید بودند. روزها و شبها...همه چی سفید!
راه برگشت نبود...از کجا اومده بود؟ یعنی کاملا گم شده بود؟ ولی فکر می کرد چشماش از سفیدی مفرط دیگه نمی تونه جایی رو ببینه...آره!حتما چشماش مشکلی داره و گرنه می تونست اطراف خودشو ببینه.
دیگه خسته شده بود، تصمیم گرفت! باید از شر سفیدی خلاص می شد، داشت آزارش میداد.
انگشت های دستش رو بالا آورد و ناخنهای بلندشو لمس کرد. تردید به دلش راه نداد و در یک لحظه کوتاه، چشمان خودشو با دستای خودش از حدقه بیرون آورد.
در حالی که خون از دستاش می چکید از خوشحالی داشت پرواز می کرد، آزاد شده بود. چون دیگه همه جای دنیای کوچیکش سیاه بود... می تونست ببینه... سیاه خالص!
ولی نمی دونست آدم تو سیاهی خالص هم گم میشه...باید از همون اول تو دنیای خاکستری خودش می موند...
سفید، سفید، سفید،... همه جا سفید بود. طوری که هیچی غیر از سفید وجود نداشت. اصلا هیچی وجود نداشت...!
یه نفر داشت تو سفیدی گم می شد. باید علامتهای سیاهی هم باشه تا سفیدی معنا داشته باشه چون آدم گم میشه.
تو سفیدی مطلق حتی سایه ها هم سفید بودند. روزها و شبها...همه چی سفید!
راه برگشت نبود...از کجا اومده بود؟ یعنی کاملا گم شده بود؟ ولی فکر می کرد چشماش از سفیدی مفرط دیگه نمی تونه جایی رو ببینه...آره!حتما چشماش مشکلی داره و گرنه می تونست اطراف خودشو ببینه.
دیگه خسته شده بود، تصمیم گرفت! باید از شر سفیدی خلاص می شد، داشت آزارش میداد.
انگشت های دستش رو بالا آورد و ناخنهای بلندشو لمس کرد. تردید به دلش راه نداد و در یک لحظه کوتاه، چشمان خودشو با دستای خودش از حدقه بیرون آورد.
در حالی که خون از دستاش می چکید از خوشحالی داشت پرواز می کرد، آزاد شده بود. چون دیگه همه جای دنیای کوچیکش سیاه بود... می تونست ببینه... سیاه خالص!
ولی نمی دونست آدم تو سیاهی خالص هم گم میشه...باید از همون اول تو دنیای خاکستری خودش می موند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1387/10/10 18:06:30
هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!
جزئیات کاربر

کوتاه مینویسم میخوانی ... نمیفهمی ...
بلند مینویسم نمیخوانی ... میفهمم ...
دوست دارم بنویسم ، ببینی اما گویی نمیتوانی درک کنی !
دوست دارم درک کنی اما گویی نمیبینی ، برای همین چیزی نمینویسی !
آغوشم را باز میکنم تا برای حتی یکبار بقل کنی مرا !
مرا بقل میکنی و دستهایم را میگیری تا آغوشم باز نشود !
.
.
.
زندگی پر از آرزوهای زیباست که به آنها نمیرسیم !
آرزوها یک زندگی پر نظم و زیباست که در آن هستیم !
بلند مینویسم نمیخوانی ... میفهمم ...
دوست دارم بنویسم ، ببینی اما گویی نمیتوانی درک کنی !
دوست دارم درک کنی اما گویی نمیبینی ، برای همین چیزی نمینویسی !
آغوشم را باز میکنم تا برای حتی یکبار بقل کنی مرا !
مرا بقل میکنی و دستهایم را میگیری تا آغوشم باز نشود !
.
.
.
زندگی پر از آرزوهای زیباست که به آنها نمیرسیم !
آرزوها یک زندگی پر نظم و زیباست که در آن هستیم !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/8 17:33:00
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/8 22:37:22
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/8 22:37:22
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج