جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
31 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] مغازه‌ی ویزلی‌ها!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 3 فروردین 1388 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا به لرد نگاهی کرد و آهی کشید.
- مای لرد، شاید اتفاقی براش افتاده. من از اول هم می دونستم که یک جن خونگی به درد هیچ کار...!

- کروشیو نارسیس. ادامه نده. هوکی وزیر تحت حمایت اربابه و معلوم نیست که کجا مونده!

بلاتریکس لبخندی زد و به لرد نزدیک شد. نارسیسا وحشت زده به برق چشمان بلاتریکس خیره شد و به فکر فرو رفت. لرد مشکوکانه به بلا نگاه کرد. بلا لبخندی زد و موهای وزوزی اش را کنار زد.
- سرورم، فکر می کنم بهتر باشه که چند نفرمون بریم دنبالش. اگه هم پیداش نکردیم کافیه دستور بدین تا کل کوچه دیاگون رو رو سرشون خراب کنیم. مخصوصا مغازه ی پسرای مالی ویزلی رو.

لرد به سردی لبخندی زد.
- فکر بدی نیست بلا. نارسیسا، مورگانا و مورگان هم همراهیت می کنند. البته اگه مورگان دستشو از دماغ سوروس بیرون بکشه.

مورگان بلافاصله دستش را تا مشت در دماغ عقابی سوروس فرو برد. سوروس با عصبانیت به مورگان نگاه کرد و سرش را تکان داد. نارسیسا با نگرانی به برق عجیبی که در چشمان بلا بود خیره شد...! این برق نشانه ی شومی بود...!

کوچه دیاگون:

هرمیون که همچنان در حال دفاع از هوکی بود تره ای از موهای سرخش را کنار زد و با صدای بلندی فریاد کشید:
- به ما بپیوندید. ت.ه.وع! سیستم جدیدی که به شدت از جن های خانگی دفاع می کند.

در همین لحظه تعدادی گوجه و پوست خیار به صورت هرمیون برخورد کرد. هوکی با اخرین توانی که در دست راستش داشت موهای هرمیون را کشید.
- هی دختر! اگه می خوای منو حمایت کنی به جای این کارا، برای وزارتم تبلیغ کن. لازم نکرده از جن های خونگی حمایت کنی.

هرمیون بی توجه به هوکی به تبلیغاتش ادامه داد و بعد در حالی که کف خیابان پر از پوست خیار و گوجه شده بود هوکی از جایش بلند شد و به طرف مغازه ی ویزلی ها حرکت کرد.


مغازه ی شوخی برادران ویزلی- همان لحظه:

فرد با عجله سفارشات هوکی را در بسته ای پیچید و مهری روی آن زد. جرج همانطور که به فرد خیره شده بود نیشخندی زد.
- می گما فرد، مگه این هوکی تحت حمایت اسمشو نبر نیست؟

- چرا هست. خب که چی؟

- خب مگه این هوکی نگفت که اسمشو نبر فرستادتش تا این چیز هارو بخره؟

- چرا گفت! خب که چی؟

- خب می گم که بد نمیشه اگه تقلبیشو بذاریم. مثلا به جای پودر پرواز یه چیز دیگه بذاریم ...مثلا ماسک صاف کننده پوست...!

فرد با تعجب به جرج نگاه کرد و با صدای ضغیفی گفت:
- ولی جرج! دستور عمل استفاده از پودر پرواز و ماسک صاف کننده فرق می کنه. اسمشو نبر اون قدر اح...

- خب این که کاری نداره. روی جعبه می نویسیم پودر پرواز استثنایی وبعد دستور عمل استفاده از ماسک رو می نویسیم. جون من بذار یکمی بخندیم.

فرد لبخندی زد و با شیطنت به جرج نگاه کرد. جرج با عجله به طرف بسته ی سفارشات هوکی رفت و بازش کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 3 فروردین 1388 12:53
نمایش جزئیات
آفلاین
هوکی روی انگشت پاهاش ایستاد تا کمی قدش بلندتر بشه و سپس رو به فرد و جرج گفت :
- ارباب بهتون گفت چی می خواست ؟
فرد اندکی سرش را خاراند و قیافه ای بس متفکرانه به خود گرفت و پاسخ داد :
- تو نامه چیزی ننوشته بود ولی یادمه قبلش که زنگ زده بود گفت که پودر پرواز با یه دو سه تا چیز میز دیگه می خواست .

- خوبه حالا که می دونی باید بگم اون دو سه تا چیز میز دیگه یکیش وسایل چارشنبه سوری از قبیل تله انفجاری از این منور جادویی دو سه تا کپسولی و هدف اصلی خرید که از همه مهمتر بود پودر پرواز ِ حالا همه رو رد کن بده .
جرج بدون معطلی گفت :
- ببین جن مفلوک که به زور وزیر هم شدی ، باید بدونی که این همه سفارش آماده کردنشون وقت می بره ، در ضمن تو اون همه اسباب رو که نمی خوای با دستت ببری ، باید برات بزاریم تو کیسه . تا تو بری یه دور تو کوچه دیاگون بزنی ما برات آماده اش می کنیم .

هوکی نگاهی به ساعت شنی مچی اش انداخت و گفت :
- من پنج دقیقه ی دیگه اینجام .
- اوکی ما هم آماده می کنیم .

ده دقیقه ی بعد
- فرد چرا این جن مفلوک نیومد ؟
- چمی دونم شاید رفته چشم چرونی
- شاید هم رفته ...!!!

- آآی ملت بیاید کمک ، کدوم نامردی زد و رفت ، کدوم بدبختی این وزیر مردمی را ترور کرد ؟

- فرد این چه صداهایی که از تو کوچه می یاد؟
- چمی دونم بیا بریم بفهمیم چه خبره !!!

آن دو از مغازه بیرون رفتند و نگاهی به اطراف انداختند که دیدند دو سه متر پایین تر از مغازه ی آن ها درست در روبه روی بستنی فروشی هوکی بیهوش افتاده است .
صحنه ی وحشتناکی بود ، بستنی توت فرنگی اش روی چشمش ریخته بود و نون بستی توی دماغش بود . زبونش بیرون از دهنش به زمین چسبیده بود ، هرمیون گرنجر هم کنارش شروع به حمایت از جن ها کرده بود .


خانه ی ریدل : دو ساعت بعد

لرد سیاه با عصبانیت جلوی شومینه ی انتهای تالار بزرگ قدم می زد .
دور او را هاله ای از تاریکی فراگرفته بود ، چشمانش از غضب زیاد قرمز آتشین شده بود .
- پس چرا این هوکی نیومد ، هــــــــــــــــــــــــوکـــــــــــی !!!!!
مرگ خواران :

ادامه دارد ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: یکشنبه 2 فروردین 1388 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جديد:

فر و جرج در مغازه همديگر را نگاه می كردند. هيچ مشتری ای در مغازه نبود. بازگشت ولدمورت موجب و حشت مردم شده بود و شايد همين امر موجب سوت و كور شدن ويزلی ها شده بود.
ديرينگ! ريرينگ!
- جرج، تلفن!
- فرد، مگه خودت دست نداری؟ برو گوشی رو بردار!
- ديرينگ! ريرينگ!
- تلفن!
- فرد!
- جرج
- گوشی رو بردار، فكر كنم سفارشی چيزی بخوان.
- ديرينگ ريرينگ
- رفتم گوشی رو بردارم!
فرد گوشی رو بر می داره:
- الو؟
صدای بيروحی گفت:
- سلام، ويزلی، جرج ويزلی!
- آقای محترم! بنده فرد ويزلی هستم نه جرج ويزلی!
- به من چه تو كی هستی؟
- وقتی داری با كسی صحبت می كنی بايد بشناسيش!
- به جهنم! من مقداری پودر پرواز می خواهم، همكارم تا چند دقيقه ديگه مياد ازتون بگيره. البته دو سه رقم وسايل ديگه هم هست.
- اوكی. پولها رو هم آماده كن.
- از پول خبر نيس! بای!
تلفن قطع شده بود. فرد به جرج ميگه:
- اين كی بود؟
- من چه ميدونم؟ تو با اون حرف زدی نه من!
كارگردان:
- كات! آخه بيچاره ها، چرا طبق نمايشنامه بازی نمی كنين! آخه جادوگرا تلفن دارن؟ بايد از طريق جغد اينكاها رو ميكردين! صبر كن من الان به ولدمورتم ميگم! صحنه رو بايد دوباره بگيريم!
فرد:
- هی جرج، دقت كردی كارگردان چی گفت؟ اون يارو كه پشت تلفن بود ولدمورت بوده!

يك ساعت بعد:

يه نامه توسط يه جغد محكم می خوره تو سر فرد، فرد نامه رو باز ميكنه و می خونه:
- من مقدای وسايل می خواهم و بابتش پولی نمی دم! همكارم زود مياد! يكی هم هست كه زورتون بهش نمی رسه!
چند دقيقه بعد يه جن مياد تو مغازه. جلو صورتش يه پارچه ی سياه بسته بود. فرد گفت:
- تو كی هستی جن مفلوك؟
جرج گفت:
- يعنی تو كی هستی جن بدبخت فلك زده؟
جن پارچه رو مياره پايين...
- هوكی؟
- وزير؟!
- يعنی جن خوشبخت...
هوكی:
- الان وقت دستگير كردن افراد مختلف رو ندارم و گرنه الان تو آزكابان بودين! من از طرف ولدمورت اومدم تا وسايلی رو كه می خواد واسش بگيرم! در ضمن پولی هم ازم نمی گيرين نه؟ چون بعدش می رين آزكابان!
جرج: ها؟
فرد: ها؟

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 10 اسفند 1387 00:48
نمایش جزئیات
آفلاین
رز رو به پوارو کرد و پرسید: خوب چه اطلاعاتی داری پوارو؟
- شما با هویج طرف نیستید خانم، باید تضمین کنید که بعد از این که اطلاعات رو به شما دادم منو ول میکنید و با حافظه م هم کاری ندارید.
- خوب چه جوری باید تضمین کنیم؟
- اونشو دیگه من نمیدونم.
- خوب قول میدیم.
- از کجا معلوم زیرش نزنید؟
- مثل اینکه میخوای با حافظه ت خداحافظ کنی. (جرج رو به بیل کرد و ادامه داد) به نظر من دروغ میگه بیل. ولدمورت اطلاعاتشو در اختیار یه مشنگ بذاره؟ این کاملا بعیده.
- نه نه من دروغ نمیگم. خواهش میکنم این کارو نکنید. باشه بهتون میگم ولی اول قو بدید.
- باشه من قول میدم که وقتی تو اطلاعاتتو به ما دادی کاری باهات نداشته باشم و بذارم که بری. رازی شدی؟
- آره خانم.
- خوب؟
- خوب؟
- بگو دیگه مشنگ ابله.
- عصبانی نشو فرد.
- خوب این که چه جوری لرد ولدغوزت سراغ من اومد قصه ی درازی داره و مهم نیست اما باید بگم که اون میخواست من هاگوارتز رو منفجر کنم و دلیل استفاده از منو فقط این وانمود میکرد که من مشنگم و دامبلدور با من کاری نداره و راحت میتونم وارد هاجواتز شمو بمبی اونجا کار بذارم.
البته کاملا معلوم بود که دلیل دیگه ای هم داشت که من از اون بی خبر بودم.
خلاصه اون میخواست دامبلدور و هری شاتر که توی هاجواتز بودنو بکشه و منو مامور کرد که این کارو انجام بدم.
منم متوجه این شدم که بمب معمولی ما مشنگا توی هاجواتز نمیترکه. رفتم به کوچه ی دیاگون و درباره ی بم پرس و جو کردم و آدرس مغازه ی شما رو بهم دادند. منم اومدمو ازتون بمب خریدم اما بمب تقلبی بود و ولدغوزت از فهمیدن این قضیه عصبانی شد و میخواست تلافی شو سر شما دربیاره و به مغازتون اومد. بقیه شو هم خودتون میدونین.

- همین؟
- بله همین.
- بابا همچین گفتی اطلاعات دارم که فکر کردیم چه اسراری رو میدونی. همه ی اینارو خحودمون میدونستیم. یعنی هم میدونستیم ولدمورت میخواد هری و دامبلدورو بکشه و هم میدونستیم ولدمورت میخواست تلافی کنه. در ضمن هاگوارتز، ولدمورت و پاتر درسته بی سواد.
- خوب شما توقع چه اطلاعاتی رو داشتید؟
- بابا این خل دیوونه علافمون کرده بیل. باید بفراموشونیمش.
- نه جرج ما قول دادیم.
- ما قول ندادیم، تو قول دادی. حالا هم تو باهاش کاری نداری و سر قولت هستی.
- نه این کار نامردیه. نباید حافظه ی منو پاک کنید.خواهش میکنم
- متاسفم اما من مجبورم.

فرد چوبدستی را رو به پوارو گرفت و با یک حرکت حافظه ی پوارو اصلاح شد.

فرد، جرج مجبورین یه مدتی مغاه رو تعطیل کنید تا آبا از آسیاب بیفته. میخواید همین جا بمونید؟
- نه مزاحمت نمیشیم بیل، میریم پناهگاه.
- باشه اما صبر کنید تا من اینو یه جایی بذارم و برگردم بعد برید.
- باشه

کوچه ی دیاگون

- ارباب تقصیر ما چیه، خواهش میکنم رحم کنید...

مالفوی با طلسم شکنجه گر دیگری رو به روشد و نقش زمین گشت.
-بی عرضه ها، باید یه مدت تو خونه ی ریدل زندانی تون کنم تا آدم شید. چوبدستیتون ...
- ارباب خواهش میکنم ...
- رو حرف من حرف میزنی کرو؟ چوبدستیت.

ولدمورت چوبدستی کرو و مالفوی را گرفت و آندو را به خانه ی ریدل فرستاد تا برایشان تصمیم گیری کند و سپس ناپدید شد.
فرد و جرج هم تا یک ماه بعد که مرگخوار ها به نوبت اطراف مغاره میپلکیدند مغازه را تعطیل کردند و پس از این که ولدمورت از پیدا کردن آن ها صرف نظر کرد دوباره کار را آغاز کردند.

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رفتم.

خیلی زوق زده نشید چون از دستم راحت نشدید، شناسه ی جدید من : نیمفادورا تانکس.
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1387 13:31
نمایش جزئیات
آفلاین
بيل با حالتی دوستانه نزديك پوآرو رفت و گفت:
-اسمت؟
-پوآرو!
-خوب، آقای پو آرو، می خوام با طلسم فراموشی جادوت كنم!
- نه تو رو خدا!
- متاسفم.
- صبر كن! من تمام اين مدت پيش لرد نمی دونم چی چی بودم! اطلاعات خوبی واست دارم.
فرد با لبخندی كه بر لبش نشسته بود به آرامی گفت:
- خوب ميگه بيل!
جرج در حالی كه با سرش حرف فرد را تاييد می كرد گفت:
- داداش، بيل، فكر كنم خيلی به كارمون بياد! به دردمون می خوره!

در نزد لرد سياه:

لرد سيا با عصبانيت گفت:
- بی عرضه ها، يه كارم نمی تونين درست انجام بدين!
كرو با ترس و لرز گفت:
- ب... ب...خشي...د ... قربا...ن
-خفه شو!
مالفوی در حالی كه داشنت سرش رو می خاروند با طلسم شكنجه گر ولدمورت رو به رو شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 بهمن 1387 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان مالفوی گفت : این دیگه چیه؟
- اوه! از این ها توی مغازه زیاد بود. این مال مغازه ی اوناست. من میدونم که ...
- بابا فهمیدیم بیست بار گفتی.
کرو این را گفت و سپس چوبدستی اش را کشید و بلافاصله پوارو ساکت شد.

مالفوی گفت : حواستون رو جمع کنید. کوچک ترین حرکتی که دیدید به این سمت طلسم بفرستید.
- من چی؟ من که نمیتونم طلسم بفرستم!
- تو همونجا بمون و تکون نخور بی عرضه. نمیفهمم لرد سیاه که دوست داره مشنگ ها رو در کل دنیا از بین ببره چه طور این جونورو برای ماموریتی فرس ... ناگهان صدای انفجاری آمد و همه جا تاریک شد.

مالفوی و کرو از ترس این که یکدیگر یا پوارو را طلسم نکنند هیچ حرکتی نکردند. صدای قدم ها و بگومگویی یک لحظه شنیده شد و بع د صدای پاقی به گوش رسید. چند لحظه بعد فضا روشن شد و کرو متوجه کلاهی شد که روی زمین افتاده بود. اما پوارو آنجا نبود.
- این یارو کدوم گوریه؟ فهمیدی چه خبر شد؟
- آره. از چنگمون در رفتن کرو، غیب شدند. شاید مشنگ هم اون لحظه یکی شونو گرفته بود و برای همین اونم رفت. احتمالا کلاه هم مشنگه از سرشون انداخته. جواب اربابمون رو چی بدیم؟ اصلا میدونی بذای چی اینقدر گرفتن دو تا احمق براش مهمه؟
- نه بابا. چی کار کنیم؟

همان موقع - ویلای صدفی

- فرد ! جرج! رز! شما این جا چی کار میکنید؟ این یارو کیه؟ چرا خشکش کردید؟

فرد، جرج و رز هر سه باهم ماجرا را برای بیل تعریف کردند و در آخر هم رز پرسید : فلور کجاست؟
- رفته دیدن مادر و پدرش. واقعا شانس آوردید که فرار کردید. برای چی بمب تقلبی درست کردید؟ حالا میخواید با این مشنگ چی کار کنید؟
- نمیدونم ولی مجبور بودم طلسمش کنم. تو میگی چی کار کنیم؟
فرد با نگاهی پرسشگر این را از بیل پرسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رفتم.

خیلی زوق زده نشید چون از دستم راحت نشدید، شناسه ی جدید من : نیمفادورا تانکس.
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 بهمن 1387 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد پس کله اش را خاراند و متفکرانه گفت:
-شاید هم نه....اگه هنوز چیزی مونده باشه....
-چی مونده باشه؟!
-هیس!بذار یه دقیقه فکر کنم......آره، باید دو سه تا جعبه توی انبار باشه !
-دو سه تا جعبه چی؟!
فرد جوابی نداد و در عوض به صورت برادش خیره شد که درست مثل خودش از شادی می درخشید .
-ببینم جرجی،تو هم داری به همون چیزی فکر می کنی که من فکر می کنم؟

جرج سرش را به نشانه تایید تکان داد و نیشش تا بناگوش باز شد . دوقلوها لحظه ای در سکوت به هم خیره شدند و سپس به سمت راه پله به راه افتادند . هوگو که داشت از فضولی می مرد دنبال آنها راه افتاد .
-بالاخره به من میگی چی مونده یا نه؟!شما دو تا دیوونه نمی خواین منم تو جریان بذارین؟!! جون منم به اندازه شما در خطره!
جرج دستش را به نرده ها گرفت و با یک جست روی راه پله فرود آمد . فرد یقه هوگو را گرفت و او را به سمت راه پله هل داد .
-چقدر حرف می زنی هوگو! بیا خودت می بینی دیگه!

وقتی آن دو به طبقه پایین رسیدند جرج داشت جعبه های پشت انبار را زیر و رو می کرد . فرد هم به او ملحق شد و هوگو که احساس بلاهت می کرد دست به سینه بالای سر آنها ایستاد . هر از چند گاهی چیز هایی به سمتش پرتاب می شد و او با آهی از سر درماندگی آن ها را گوشه ای روی هم می گذاشت .
بالاخره آن دو از توی انبار بیرون آمدند و در حالی که گرد و خاک لباس هایشان را می تکاندند آخرین بسته ها را به دست هوگو دادند . او با چهره در هم کشیده به آنها خیره شد .
-کسی می خواد به من بگه شما دو تا چی کار می خواین بکنین؟یا اینکه خودم باید حدس بزنم؟!!

جرج نیشش را باز کرد:
-تصمیم با خودته...راستش ما می خواستیم بهت بگیم ولی اگه خودت می خوای حدس بزنی....
-مسخره بازی در نیار!می گین یا نه؟!
فرد چهره گناهکاری به خود گرفت و هوگو را به سمت کپه اجناس کشید .
-ببین ،این پودر تاریکی فوریه ،کلاه های بدون سر،شنل های برگردوننده طلسم ،و شنل نامرئی پسر عمه ت که دفعه قبلی که با هم اومدین اینجا جا گذاشت ...
هوگو لبخند گل و گشادی زد . منظور فرد را به خوبی فهمیده بود .

-آییییییی!
-چیه؟!چی شده؟!
-پامو لگد کردی فرد! حواست کجاست؟!
-متاسفم!زیر این کلاه هیچی رو نمی بینم! پودر رو آماده کردی؟
-آره . هوگو کوش؟!
-اینجام!سمت چپت...مواظب باش!
-آخ! کی این پف کوتوله ها رو اینجا گذاشته بود؟!!
-مواظب باش!داره میره بیرون...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: چهارشنبه 23 بهمن 1387 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
نمیدونم چرا سوژه به این باحالی رو هیچ کس ادامه نمیده؟
تو رو خدا بیاین این رولو کامل کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رفتم.

خیلی زوق زده نشید چون از دستم راحت نشدید، شناسه ی جدید من : نیمفادورا تانکس.
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 14 بهمن 1387 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
از زیر شنل مرد صدای ریزی آمد که می گفت: پس کو مغازه ی این ویزلی ها؟ نکنه به لرد سیاه دروغ گفتی پوارو؟ میدونی سزای این کارت چیه؟
- ارباب چرا این ماموریت رو به عهده ی یه مشنگ گذاشتید؟ هر کدوم از ما با کمال میل حاضر بودیم این ماموریت رو به خوبی انجام بدیم ...
- فکر میکنی فکر تو بهتر از لرد سیاه بلاتریکس؟ لرد سیاه باید برای تو دلایلشو توضیح و تو اونارو تایید کنی؟ (ولدی رو به پوارو کرد و ادامه داد:) حالا بگو پوارو میخوای سزای دروغ گفتن به لرد سیاه رو بچشی؟
- نه قربان ... قسم میخورم مه مغازه شون همین جا بود خواهش میکنم حرفمو باور کنید
چند لحظه میگذرد (ولدمورت در حال خواندن ذهن پوارو)
- تو درست میگی پوارو اما پس حالا مغازه شون کجاست؟ شاید با یه طلسم ناپدیدش کردن؟ من باید اونا رو بگیرم و به سزای عملشون برسونم. بهتون 1 ساعت فرصت میدم منظورم به شماهاست
ولدمورت به پوارو، لوسیوس مالفوی و کرو اشاره کرد و ادامه داد: بقیه هم فعلا برین سر کارایی که بهتون سپردم اگر نتونستین بفهمین که چه جوری این جا رو غیب کردن سرای سختی رو در پیش دارید.
ولدمورت فورا خود را غیب کرد وبه دنبال او بقیه ی مرگخوار ها به جز 3 مامور هم غیب شدند
- مالفوی گفت : حتما یه طلسم غیب کردن سادست
سپس چوبدستی اش را به جایی که پوارو گفته بود مغازه این جاست گرفت و گفت: ظاهریوس
اما هیچ اتفاقی نیفتاد
- مالوم شویوس
- آنغیابوس
اما هیچ کدام از طلسم ها اثری نگذاشت.
پوارو: عجب گیری کردیما بابا به من چه اینا این جا رو غیب کردن، شما بیعرضه ها هیچ کاری نمیتونین بکنین؟
- به کی گفتی بی عرضه؟
همان موقع - درون مغازه - پشت پنجره
- ایول هوگو، چه مخی داری از کجا حدس زدی این یارو خطرناک میشه؟
- فرد راست میگه، قیافش اصلا به مرگخوار یا همدست ولدی جون نمی اومد.
- مهم اینه که الان که این جا با افسون رازداری از دید اونا ناپدیده ما تا کی این جا میمونیم و در مغازه رو میبندیم؟ اگه صلسم ضد غیب و ظاهر شدن این جا رو باطل کنیم سریع اینا میان تو، شومینه هم که تحط کنترله. گیر افتادیم نه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رفتم.

خیلی زوق زده نشید چون از دستم راحت نشدید، شناسه ی جدید من : نیمفادورا تانکس.
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 7 بهمن 1387 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
تور سبز رنگ به سینه پوآرو برخورد کرد .پوآرو به سینه اش چنگ انداخت و روی زمین افتاد. سپس نور کمانه کرد و به سقف آیینه کاری شده برخورد کرد .اتاق غرق نور شد و همه با تعجب به ولدی و نور و پوآرو نگاه کردند .
-پاشو باب! من که هنوز آواداکداورا اجرا نکردم!نور اینجا یه کم کمسو شده بود گفتم یه حالی بهش بدیم!
پوآرو که منتظر بود به فیلچ ملحق شود با شنیدن این حرف به شکل از جا بلند شد و به لرد خیره شد .
-هنوز باهات کار دارم ماگل
ملت مرگخوار به هم نگاه کردند و صدای افتادن چند فک روی زمین در تالار پیچید . لرد سرش زا به سمت مرگخوار ها برگرداند و انعکاس برق کله اش روی سقف به لرزش افتاد . همه با عجله فک هایشان را جمع کردند و بار دیگر ساکت شدند .
-اون بمب رو از کی گرفته بودی؟
-سه تا چوب کبریت اتشین مردم آزار به اسم ویزلی بودن . 150 گالیون هم پول گرفتن! اگه دستم بهشون برسه...
-این پول برای خدمت به اربابت چیزی نیست...ویزلی ها... باید یه سر بریم اونجا...لوسیوس!
-بله یا لرد!
-یه گروه سه نفره مرگخوار اسکورتر تشکیل بده . بلا رو هم در نظر بگیر
-
-
لوسیوس از جا پرید و با عجله به دنبال ماموریتش رفت . لرد سرش را به سمت پوآرو برگرداند :
- و تو...باید مارو به اونجا ببری....
صدای قهقهه شیطانی در تالار پیچید .

باران به تندی می بارید . کوچه دیاگون تاریک و خلوت بود . تک و توک مغازه ها باز بودند .جلوی در نیمه باز مغازه شوخی ویزلی ها شش نفر ایستاده بودند . آن ها خودشان را در شنل های بارانی شان پیچیده بودند و آب از سر و رویشان می چکید . بین آنها می شد بلژیکی(پوارو)،بلاتریکس،لوسیوس،آنتونین دالاهوف و آلکتو کرو را شناسایی کرد . نفر ششم چهره خود را پوشانده بود و در دست استخوانی و سفیدش چوبدستی بلندی از چوب درخت خاس و پر ققنوس دیده می شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!