جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  104 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  216 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  222 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  211 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 خرداد 1388 13:20
نمایش جزئیات
آفلاین
لحظاتی بعد بلاتریکس وارد راهرو شده، از کنار اتاق مورگانا گذشته و به سرعت خود را به اتاق خودش انداخت، هدیه اش را که شامل تعدادی آت آشغال که ممکن بود به درد هورکراکس شدن بخورند بود، برداشت و شتاب زده از پله ها پایین دوید و به همراه مورگانا از ویلا خارج شد و در را محکم پشت سرش کوبید:

تق!!

- ای..این صدای چی بود؟!
-اممم..خب معلومه صدای در بود آقا.
- میدونم ولی مگه جز ما کسی دیگه ای هم اینجاست؟

تدی نگاه نگرانی با جیمز رد و بدل کرد و بعد با چشم غره ای برادر بزرگانه به او فهماند که برای سر و گوش آب دادن اتاق را ترک کند. نتیجتا دقایقی بعد تدی! برای سر و گوش آب دادن از اتاق خارج شد و جیمز سعی کرد مشتری مشنگشان را آرام کند:

- مشکلی نیس حتما صدای باد بوده...
- این جا جن که نداره!؟
- جن؟ احمق جن ها توی گرینگوتزن به اینجا چیکـ..اهوم منو ببخشید، نه جن کلا وجود خارجی نداره، چی هس اصلا؟
مشتری زیر لب : بسم الله، بسم الله، بسم الله، بسم الله...
-

همان موقع - حیاط :

تدی روی زانو هایش خم شده و رد شنل دو ساحره را که تازه روی زمین بر جا مانده بود پیدا کرد، بو کشید و با کمک شامه ی گرگینه اش مطمئن شد مورگانا و بلاتریکس مایل ها از آنجا دور شده اند.

ساعتی بعد - خانه ی ریدل ها :

- رودلف؟ دسته گل خریدی؟ کراواتم خوبه؟ رودلف به نظرت جوابش مثبته!؟

رودلف نگاهی حاکی از " زن تو چه رویی داری!!" به همسرش انداخته و با عصبانیت دسته گل و شیرینی را به دستش داد که این حالتش باعث شد بعد از دوازده بار کروشیو شدن، شش بار هم آواداکداورا شود.

لحظاتی بعد ریگولوس، مورگانا و بلاتریکس به آرامی وارد خانه ی ریدل ها شدند و از پشت میتوانستند کله کچل لردک را ببینند که روی کاناپله لم داده و مشغول به تماشای تلویزیون بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1388 16:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- شما فقط نگاه کنید!ببینید چه ویوی خوبی داره.این خونه مال ناپلئون بوده وناپلئون بخاطر ویو خوب این اتاق شبانه روزی وقتشو توی این اتاق سپری میکرده.
- ناپلئون وقتشو شبانه روزی توی دستشوئی سپری میکرده؟؟
جیمز نگاهی به دور وبر خود انداخت. وی بعد از فهمیدن این که در چه اتاقی قرار دارند با لخند ساختگی گفت: البته بعدا معلوم شده مشکلات درونی داشته بهتره بریم اتاق بعدی.
جیمز وتد، همرا با مرد بازدیدکننده به اتاق کناری رفتند. جیمز در اتاق را به آرامی باز نمود. اتاق خانه پوشیده از وسایل سبز رنگ بود. مرد نگاهی به وسایل اتاق انداخت و با تعجب گفت: عجب! مثل اینکه ناپلئون خیلی به رنگ سبز علاقه داشتن،نه؟
تد لبخندی زد و گفت:بله، همین طور میباشه.


طبقه پائین:

درب خانه به آرامی باز شد. بلاتریکس با عجله داخل شد.مورگانا(فکر کنم در پست قبلی منظور گودریک عزیز مورگانا بود)همان طور که به ساعت خود نگاه میکرد به بلا گفت: زود باش!دیر برسیم لرد عصبانی میشه!

بلا بدون تأمل به طبقه پالا رفت تا کادو را از اتاقش بگیرد.


[b]طبقه بالا/b]
جیمز و تد مرد را به بیرون اتاق راهنمائی نمودند و در اتاق بعدی را برای مرد باز کردند. آنها به آرامی وارد اتاق مورگانا شدند و در را پشت سر خود بستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1388 18:51
نمایش جزئیات
آفلاین
After Some Min

(نویسنده : ای بوق تو روحت راوی ، خوب شد نگفتیم کل داستان رو بگو ، می میری تیتر ها رو فارسی بگی ؟ :proctor: :ymad):

چند دقیقه ی بعد

جیمز و تدی بافرمی بسیار خسته بر روی نیمکت درب داغنوی شیره ای رنگی که میان بوته های شمشاد وحشی پارک رو بروی ویلا وجود داشت نشسته بودند و هی انتظار می کشیدند...هی می کشیدند...هی می کشیدند .

(نویسنده: ، بسه دیگه ، معتاد نبودند که ، ادامه رو بگو)

صدای کشیدن دستی به وضوح شنیده شد و جیمز نگاهی به محل صدا نمود و سپس با عجله به پای تدی زد .
- تدی...تدی اومد ، خودشه .
مردی بلند قامت با ریش های بلند و عینک دودی و لباس سبزش از ماشین سبز تر از لباسش در پنج متری آنها مشغول قفل کردن ماشین جادویی اش بود .

جیمز و تدی با خیزی سریع از میان شمشاد ها خود را به او رساندند و لبخندی تا بنا گوش باز کردند و به نشانه ی سلام سری تکان دادند .
جیمز با حالتی چاپلوسانه شروع به صحبت کردن نمود .
- به به ، جداً به به ، چقدر شما دقیقید آقای چیز ...آقای ...اِم..اسم شریف چی بود ؟
-باشه برای بعد ، خونه کجاس ؟
- خونه همینجاس آقای باشه برای بعد ، همون که در ِ سبز لجنی داره .
تدی بعد از گفتن این سخن با انگشت به سمت ویلایی در آن طرف خیابان اشاره کرد .
ویلایی بود با نمایی از سنگ مرمر سفید به همراه تیکه تیکه های سبز . در سبز لجنی اش به زیبایی درونپادری سبز پسته ایش جلوه می کرد .

جیمز شروع کرد تعریف کردن از ویلا .
- بله ، می بینید که ، ساختمون از لحاظ نماکاری بیست ، از لحاظ مهندسی ساز بودن بیست ، از دکور درونی بیست ، از لحاظ فندانسیون بیست...
- بهتر نیس بریم توش رو هم ببینیم ؟
-اوووه ه ه ...بله ،بله ...بفرمایید..بفرمایید ...

آنسوی ماجرا

خانواده بلک در حال رفتن به خانه ی ریدل بودند که ناگهان بلاتریکس ایستاد .
- دیدی نارسیسا چی شد ؟ خاک تو سرم شد ، کادویی رو که برای لرد گرفته بودم تو خونه جا گذاشتم ، شما ها برید ،من و مورگان بر می گردیم که اونو بیاریم . تو راه به شما ملحق می شیم

- ای تو روحت بلا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور در 1388/1/16 19:43:58
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1388 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
با اجازه ملت،سوژه جدید...نوبتی هم باشه الان نوبت خونه بلک هست که فروخته بشه.

- بله بله...یک خونه بسیار زیبا،در بهترین جای لندن. نخیر قربان،خونه نیست...ویلاست!ویلا!!تازه،توالتش هم فرنگیه
باشه باشه..فردا بیاین باهم میریم میبینیمش.

جیمز لبخندی به تد زد و گوشی تلفن را قطع کرد.تد همان طور که مشغول نوشتن نامه ای بود،رو به جیمز گفت:
اوکی شد؟یارو میخره؟
- آره فک کنم.باید یکم براش خالی ببندیم تا قبول کنه.زیاد سخت نیس.نامه رو برای بلا اینا نوشتی؟

تدی نامه صورتی رنگی را در هوا تکان داد و گفت:
آره...هرکی ببینه فکر میکنه خود لرد فرستادش


ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک

زیرینـــــــــــــــــگ.....زیرینـــــــــــــــــگ

در ویلا با خشانت باز شد و چهره خواب آلود و پف کرده زنی در پشت در پدیدار شد.پستچی لبخند گشادی به زن زد و گفت:
نامه دارید خانوم...امیدوارم خبر خوشی باشه.

بلاتریکس نگاهی با عصبانیت به مرد کرد و گفت:
برات امیدوارم که خبر خوبی باشه!وگرنه بهت میفهموندم که ساعت 5 صبح مردم رو بیدار کردن یعنی چی!

- ما پستچیا عادت نداریم چیزی بگیریم ولی اگر شما دوست دارید میتونید بدید...آخه خوب ما هم خونواده داریم و اینا هم خرجی دارن دیگه.
پستچی لبخند ساختگی زد و دستش را دراز کرد.
بلاتریکس همان طور که مشغول بررسی نامه بود آدامسی را از دهان دراورد و به پستچی داد.پستچی نگاه چندش آوری به آدامس جویده شده انداخت، اما قبل از این که فرصت گفتن چیزی را داشته باشد در ویلا محکم بسته شد.

لبخند ملیحی بر روی صورت بلاتریکس پدیدار شد.ریگولس که تازه از خواب بیدار شده بود، با دیدن چهره شاد بلا گفت:
پوفف..چیه این وقت صبح ملتو بیدار کردی؟چی شده؟
بلا که سعی بر کنترل احساسات خود داشت با خوشحالی گفت:
لرد نامه داده!لرد نامه داده گفته بیاین خونم برای خواستگاری!لرد بعد از این همه سال فهمیده که چقدر منو دوست داره....زود باش!زود باش...همه رو بیدار کن همین الان میریم.

- لرد نامه داده؟؟اونم نامه صورتی؟؟ توشم گفته که عاشقته و برای همین ما! بیایم خواستگاری؟

بلا که نمیخواست خوشحالیش با چرندیات ریگولس از بین برود گفت:
لرد که نمیتونه با اون عظمتش بیاد خواستگاری.حالا هم زود برو همه رو بیدار کن تا یک چیزیت نشد!

پینج دقیقه بعد

بلک ها همگی با چشمان پف کرده و صورتهای خواب آلود،در بهترین و زیباترین لباسهایشان منتظر بودند. بعد از چند دقیقه،بلا و مورگانا با عجله از پلها پایین آمدند.ریگولس نگاهی به بلا، که بخاطر آرایش زیادش قابل شناختن نبود کرد و گفت:
چقد دیر کردید؟؟
مورگانا با بیحوصلگی جواب داد:
صد بار لباس عوض کرد،آخرشم همون چیزی که اول پوشیده بود رو پوشید اومد...بریم؟


کمی آن طرف تر

تد نگاهی به جیمر کرد و گفت:
رفتن؟
جیمز دوربین خود را کنار گذاشت و جواب داد:
از خونه اومدن بیرون...نامت مث اینکه خیلی خوب بود!چنددقیقه دیگه که یارو میاد،میتونیم ببریمش و خونه رو بهش قالب کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1387 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
جــــــــــــــــــــــــــــــغ...جــــــــــــــــــــــــــــــــــغ

صدای جیغ بلندی از اتاق بالا شنیده شد.مالی ویزلی با شنیدن صدای جیغ جینی ظرفهایی که در دست داشت را ول کرد و بسرعت بسوی اتاق بالا رفت.
- جینی!جینی چی شده! هری کتکت زده؟بگو خودم تیکه تیکش کنم بگو بخود...

چشمان مالی با دیدن جینی گردتر از قبل شدند.مالی با تعجب به جینی خیره شد و من من کنان گفت:
این...اینا چین؟
- میبینی چه کیوتن مامی؟اسم این یکی ملوسه.

جینی به یکی از موجودات کوچک و سیاه رنگ اشاره کرد و بعد دوباره مشغول به بازی با سوسک ها شد.مالی آهی کشید و دوباره به پایین رفت.
- چی شد؟چرا جیغ میکشید؟

آرتور سراسیمه بسوی مالی آمد.مالی نگاهی از روی بیحوصلگی به وی انداخت وجواب داد:
هیچی بابا!اومده اینجا از دست این مالفویا سرخوش شده!داره با سوسکا بازی میکنه.

در آنسوی اتاق،دراکو که با تعجب به بلا نگاه میکرد گفت:
از سوسکه خوشش اومد!باید یک کار دیگه بکنیم.
- نگران نباش.شب که خواستن بخوابن براشون برنامهای بیشتری دارم.

برق شیطانی در چشمان بلاتریکس دیده شد.


نیمه شب،اتاق ویزلیها/مالفویا.

- من هنوز هم میگم!شما یک سانت بیشتز از ما گرفتید.این پرده نباید اینجا باشه.باید یک سانت اون طرف تر باشه.
آرتور آهی کشید و با کلافگی گفت:
لوسیوس.همکار گرامی...همین که گذاشتم توی اتاق ما بخوابید خودش کلیه.اتاق رو هم پرده زدم که چهار نفری بتونیم راحت و آسلامی بخوابیم.فقط سروصدا نکنید.

لوسیوس که گویا هنوز هم ناراضی بود خود را بر روی رخت خواب جابجا کرد و اماده خواب شد.در همان حال،نارسیسا که از قسمت کردن تخت اربابی خود با ملی ناراضی بود پتوی اشرافی که بر روی تخت بود را کمی بسوی خود کشید.
- هوی نارسیس!پتو رونکش.قرار شد پنجاه پنجاه باشه.تازه ناخن انگشت کوچیکه پات هم اومده توی قسمت تخت من! وول وول هم نخور میخوام بخوابم.

نارسیسا چشم بند صورتی خود را بر روی چشمان خود کشید و تلاش به خوابیدن کرد.
- اوه مای گات!!!!کمــــــــــــــــک!یک روح اینجاست...کمک!
برق اتاق به سرعت روشن شد.لوسیوس خود را به نارسیسا رساند وگفت:
کو؟کو؟میدونستم این ویزلیها با خودشون روح موح میارن!
نارسیسا همان طور که خود را زیر پتو پنهان کرده بود، دستش را از زیر پتو بیرون آورد و چیزی که از یک نخ آویزان شده بود را نشان داد.
لوسیسونگاه شرم آوری به نخ انداخت و گفت:
این فقط یک کاغد که عکس روح روش کشیده شده نارسیس! از تو انتظار نداشتم.

لوسیسو نخی را که گویا از پنجره کنار تخت اویزان بود را پاره کرد و دوباره به رخت خواب خود باز گشت.


آن سوی پنجره،بر روی نردبانی بلند:

دراکو لبخند گشادی به بلاتریکس زد و گفت:
خوب چمیدونستم مامان کنار پنجره خوابیده؟فکر کردم مالی کنار پنجرست.
بلا آه بلندی کشید.گویا این کار سخت تر از آنی بود که فکرشان را میکردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/12/6 19:28:13
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: شنبه 26 بهمن 1387 12:44
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا در حالیکه با دستپاچگی به وسیله چسب نواری، تکه های خرده شده و اپسیلونی بشقاب های طلایی و نقره ای اش را به هم می چسباند با قیافه ای مایوس و چشمانی پر از اشک به بلاتریکس خیره شد. رگبار باران(اشک سیسی) لحظه به لحظه شدت می یافت. دراکو فرصت را غنیمت شمرده بود و مشغول عریان شدن بود تا بعد از چند عصر از دوش آب گرم مادر بهرمند گردد.

در سوی دیگر مالی ویزلی که لنگی قرمز و کهنه را که حاوی اشیایی قلبمه مانند ظرف بود را در مقابل سیسی باز کرد و مشغول شستشوی ظروف کثیف و لکه دار شد. جرج به همراه رون در حال فیلم برداری و صدابرداری از صحنه حمام دراکو بودند. آرتور ویزلی جورابش را در زیر رگبار اشک های معصومانه سیسی می شست. سیسی در حالیکه همچنان به باران رحمتش ادامه میداد و همگان را بهره مند میساخت سرش را بالا گرفت و گفت:

»دیدی چی شد بلا؟! جهیزیه هام شکست... بدبخت شدم... دیدی چی شد؟! قصرمون رو گرفتند... »

بلاتریکس ابروانش را بالا انداخت، در حالیکه دندان هایش را به هم می فشرد با صدایی کوبنده گفت:

«خاک تو سرت خواهری ! جادوگری هم یادت رفته ! با چسب نواری کار میکنی؟! چوبدستی جادوگر، ناموس اونه ! به جهنم که شکستن ! این ویزلی های .............(بیــــــــــــب) اینجا چیکار میکنن؟! »

آرتور ویزلی درحالیکه جوراب های خیسش را از زیر باران رحمت سیسی خارج میکرد، از کف آشپزخانه برخاست و به سمت میز آشپزخانه ، در جایی که مجسمه خشک شده و خونین لوسیوس روی صندلی نشسته بود، گام برداشت. جوراب های خود را به موهای بلوند و بلند لوسیوس گیره زد. در حالیکه به دهان نیمه باز لوسیوس خیره شد، نگاه تاسف باری کرد و گفت:

« جینی، بابایی، فک کنم این یارو گشنه شه، یه ربعه دهنش بازه، یه چیزی بهش بده »

مجسمه لوسیوس مالفوی از شدت شادمانی به مانند ویبره تلفن همراه دو سه لرزش کوتاه کرد و سر جای خود در انتظار آذوقه، ثابت ماند. بلاتریکس چشمانش روی لوسیوس ثابت مانده بود. آرتور ویزلی صندلی چوبی ای را که آرم M روی آن حکاکی شده بود را در مقابل بلاتریکس گذاشت و روی آن نشست. سپس دست در جیب شلوارش نمود و کاغذ خونینی را که همچنان قطرات خون لوسیوس از آن می چکیدند در مقابل صورت بلاتریکس گرفت.

رودولف و بلاتریکس در حالیکه همچنان با چشمان گرد کرده به لوسیوس در آن سوی آشپزخانه خیره شده بودند، دیدگان هایشان را به سمت متون کاغذ چرخاندند. آرتور در حالیکه کاغذ را جلوتر می برد، با گوشه انگشتانش رگ ها و مویرگ های خونی روی کاغذ را بر می داشت تا متون هر چه بهتر خوانده شوند.

رودولف: برو عموووو ! اینا از شصت نسل اون ور تر هم تو این قصر بودن ! من این بنگاه رو روی سر کوییرل خراب می کنم...

با اشاره دست بلاتریکس ادامه کلام رودولف درون حلقش خفه شد و چند دود سیاه از درون سوراخ های بینی اش بیرون زد. چشمان بلاتریکس وضعیت آشپزخانه را دنبال میکرد، از جنی که داشت قوطی های پیف پاف را روی صورت خودش به عنوان خودزنی و تنبیه خالی میکرد، تا دراکویی که در حال پوشیدن لباس بود در چشمانش تکان میخورد. سپس رو به آرتور کرد و گفت:

«بسیار خب آقای حروم زا...ببخشید...اصیل زاد...ئه..نه ببخشید... جادوگر... امشب رو دو خانواده با هم میگذرونیم.. تا فردا که بنگاه باز بشه دیگه... دور هم هستیم دیگه.. »

آرتور ویزلی سری به نشانه رضایت تکون داد، سپس در حالیکه به سمت لوسیوس میرفت، قهقهه ای سر داد و گفت:

«اگه بدونی این جوراب های قهوه ای من چه تیپی بهت داده... انگار دو تا گوش بلند داری...چقدر شبیه گوفی شدی !!! »

بلاتریکس در حالیکه به دراکو اشاره میکرد تا دنبالش بیاید، آرام آرام به همراه رودولف از گوشه آشپزخانه خارج می شد. در حین خروج در گوش رودولف زمزمه کرد:

- باید برای امشب برنامه ای بچینیم تا خودشون فردا تو بنگاه با جون و دل انصراف بدن از مالکیت قصر !

دراکو در حالیکه پنج شیشه عطر و ادکلن را روی خودش خالی میکرد به همراه بلاتریکس و رودولف به مقابل پله ها رسید. بلاتریکس در حالیکه بوسه ای را نثار خواهر زاده اش میکرد با لبخندی مهربانانه گفت:

«چطولی خاله؟ هوووم؟ آب بازی با اشکای ننه حال داد؟ هوووم؟ »

دراکو آهی کشید، در حالیکه شیشه های خالی شده ادکلن های جادویی را به سمت صورت رودولف پرت می کرد با بی حالی گفت:

«خاله جون بیدار شو ! الان چند سال قبل نیست! من بزرگ شدم ! حتی متوجه گذر ایام هم نمیشی؟! دیگه آبنبات کمه...باید سر کیسه رو شل کنی ! »

بلاتریکس با تاسف تک گالیونی را از میان موهای فرفری و ژولیده اش بیرون آورد و کف دست دراکو گذاشت. با ابراز شرمندگی گفت:

« می بخشی خاله، ارباب ورشکست شده، حقوق ما همینقدره... قسطی پرداخت می کنم... »

دراکو تک گالیون را که از شیش طرف کج شده بود و به شکل مکعب در آمده بود را درون گوشش جاسازی کرد و گفت:

« خاله، به مامان نمیگی ها ! بگی من و میدونم و تو ! حالا بگو بینم برنامه چیه ؟! »

«هیچی خاله، چارتا دونه سوسک بنداز تو کیف لوازم آرایش جینی ویزلی ! »

چشمان دراکو درخشید. از پله ها بالا می رفت و به سوی اتاقی گام بر می داشت که لوازم ویزلی ها در آنجا ولو شده بود !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1387/11/26 12:53:32
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: چهارشنبه 23 بهمن 1387 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

جیمز و تدی خودشون رو به شکل کوییرل در اوردن و خانه مالفوی هارو به ویزلی ها فروختن..حالا ویزلی ها به خانه ی مالفوی ها اومدن و اظهار مالکیت می کنن.تا فردا که بنگاه باز بشه مالفوی ها مجبورن که ویزلی هارو تحمل کنن و در همین اوضاع در قصر لسترنج ها بلاتریکس متوجه دست مومیایی دراکو شده و تصمیم میگیره که اونو به مالفوی ها برگردونه پس همراه با رودولف به طرف قصر مالفوی ها حرکت می کنه
______________________________________

درقصر با شکوه مالفوی :

- جرج زیاد زور نزن بابا...اگه نشد هم اشکالی نداره...به هر حال ما فردا صبح باهاش میریم بنگاه...باید بهش ثابت بشه دیگه...

مالی بدن گوشتالویش را تکان داد و دستانش را بهم مالید و به نارسیسا نگاه کرد که به تابلوی پدربزرگش خیره شده بود
-خب دختر،اینطوری به تابلوی خونه ی من نگاه نکن.بیا بریم اشپزخونه ی قشنگمونو نشونمون بده تا یک چیزی درست کنم که انگشتاتونم بخورین.

نارسیسا با انزجار به مالی نگاه کرد و تصور کرد که لیسیدن انگشت ها چقدر نفرت انگیز است.
-ببخشید اما در قصر خانوادگی ما کسی حق نداره انگشتانش رو بلیسه.در اشپزخانه ی ما هم فقط جن های خانگی تردد دارند و به هیچ عنوان مهمان هارو به اونجا راه نمی دیم چون ممکنه غذاها میکربی بشه.می دونین که؟همه ی مهمان ها از خاندان اشرافی نیستن.

مالی که از عصبانیت سرخ شده بود بی توجه به نارسیسا به طرف اشپزخانه رفت.جینی با تره ی سرخ رنگی از موهایش بازی می کرد و رون سعی می کرد که از اوضاع سر در بیاورد.

جرج بعد از چند دقیقه لوسیوس را رها کرد و به کناری رفت.آرتور ویزلی در حالی که عینکش را صاف می کردو به قاب طلایی رنگی که صورت گرد پیرمرد اخمویی را احاطه کرده بود نگاهی کرد و گفت :
-می بینی جرج؟این عکس منو یاد پدر بزرگ خدا بیامرز ننه ات می اندازه.خوب نگاش کن.ببین چقدر شبیه ننه اته.

-پاپا،این کجاش شکل ننست؟ننه به اون خوشکلی.این به این زشتی.پیرمرد بدترکیب.

در همین لحظه دراکو که از اتاقش بیرون امده بود با عصبانیت فریاد زد :
-کی به تو اجازه داد که نزدیک اون عکس بشی؟کی به تو اجازه داد که پسر شیپیشو و دختر مو قرمزیتو نزدیک خونه ما کنی؟کی به تو اجازه داد که..اوهو،به کی گفتی بدترکیب؟تو به مامانه من گفتی بدترکیب؟مامی بیا اینجا ! اینا بهت می گن بدترکیب!

نارسیسا که رو بروی اشپزخانه ایستاده بود و مواظب بود تا سرویس نقره ای رنگش خط نیافتد با عجله به طرف سالن دوید
-چی شده؟دراکو یک شب هم نشده که این خائنین به اصل و نسب اینجا هستند ،فراموش کردی که در قصر خانوادگی ما کسی داد نمی کشه؟

آشپزخانه ی قصر مالفوی:

-اهای جن نازنازی ،چقدر تو دوست داشتنی هستی..میشه این پیاز رو برای من پوست بکنی؟
-نه،من به ارباب خود خیانت نکرد.من بد بود اگه حرف شمارا گوش کرد.
-نه دیگه نشد،بیا این پیازا رو پوست بکن.الهی دراکو پیش مرگت بشه.باشه؟اصلا یک چیزی،می خوای به اربابت بگم ازادت کنه؟

چشمان جن خانگی برقی زد و لبخند سردی لبان باریکش را پوشاند .سپس با تردید پیاز هارا از دست مالی گرفت و گفت :
-دابی جن ازاد،دابی خواست ازاد شد.شما خانم پیر مهربونی بود.

مالی که از شنیدن این حرف سرخ شده بود با عصبانیت فریاد کشید:چــــــــــــــی؟کی پیره؟تو با من بودی؟من جای دختر ارباب توام.خجالت داره .نمی دونم این مالفوی ها چرا برای جناشون عینک نمی خرن.

سپس بی توجه به دابی به طرف جن خاکستری رنگ پیری رفت که مشغول چایی دم کردن(شکلک لوس همر) بود
-اوه جن پیر مهربون.می تونی این سیب زمینی ها رو برام پوست بکنی؟

جن هاج و واج به مالی نگاه کرد.مالی به زور لبخندی زد و به خال ها و لکه های قهوه ای رنگ روی پوست جن نگاه کرد و گفت :
-اسم ت .ه.و.ع رو شنیدی؟می تونم ازش بخوام کمکت کنه.نمی خوای آزاد بشی؟

با شنیدن این حرف جن قاطی کرد و با عصبانیت به طرف سرویس نقره ای رنگ نارسیسا رفت و آن را روی زمین کوبید
-من نخواست ازاد شد.تو باید از اشپزخانه ارباب من بیرون رفت.

در همین لحظه نارسیسا با شنیدن صدای ظرف ها به طرف اشپزخانه دوید و با دیدن سرویس نقره ای رنگی که تکه تکه شده روی زمین افتاده بود به مالی چشم دوخت.جن پیر با دمپایی دراکو بر سرش می کوبید و جیغ می کشید :
-ارباب من را بخشید.من خود را مجازات کرد.من ظرف های ارباب را شکست.

نارسیسا با عصبانیت به جن پیر نگاه کرد و بعد به مالی خیره شد و زیر لب گفت :مالی ویزلی،تو ظرف های منو همین الان شکستی .من دیدم که کار تو بود.بیــــــــرون.از اشپزخونه ی قصر من برو بیــرون.

مالی با بی خیالی سرش را تکان داد و ناخن هایش را نگاه کرد سپس بشقاب های طلایی رنگی را روی میز گذاشت و گفت :
-نه ،من هیچ جا نمی رم.اینجا اشپزخونه ی قصر منه.تو برو بیرون خانم نازنازی.

نارسیسا با عصبانیت فریاد کشید و با شنیدن صدایش لوسیوس زنده شد و به طرف اشپزخانه دوید .آرتور هرچه که به نظرش برق میزد و در پیشبندش پنهان کرده بود رها کرد و همراه با جرج و دراکو به سوی اشپزخانه رفت.مالی جیغ می کشید و جرج ارتور را میزد.دراکو لوسیوس را میزد و نارسیسا خودش را می زد.

در همین لحظه صدای خشمگین و محکمی آن ها را به خود اورد.بلاتریکس با عصبانیت وارد اشپزخانه شد و رودولف پشت سرش داخل شد.
-یکی میشه بگه اینجا چه خبـــــره؟چی ؟ویزلی ها؟!!چه توضیحی داری لوسیوس؟این گند زاده ها در قصر خواهر من چی کار می کنن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/11/23 22:07:14
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/11/23 22:17:30
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: شنبه 23 آذر 1387 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک- یک ربع قبل، قصر لسترنج ها

بلاتریکس روی کاناپه لم داده بود و با خستگی سرش را به پشتی کاناپه تکیه داده بود. رودلف به جن های خانگی دستور می داد:
- اون ظرفا عتیقۀ اصلن... مواظب باش چه جوری جابه جاشون می کنی احمق! ... دست به اون گلدون نزن. یادگار مامانمه! ... تو! آره تو! بدو برو باقیموندۀ غذاها رو بسته بندی کن تسترالای لرد سیاه گشنشونه، تا یه ماگل مفلوک گیر بیاریم بدیم بهشون، حیوونکیا مجبورن با همچین چیزایی کنار بیان... تو چیکار داری می کنی ؟

جن خانگی ای که مورد خطاب قرار گرفته بود، یک دست مومیایی شده را از روی میز برداشته بود. با تته پته جواب داد:
سیمبی اینو روی مبل دید ارباب. سیمبی خواست اونو گذاشت تو قفسۀ گنجینه های خونوادگی لسترنج ارباب.

- خوبه! بذار!

بلاتریکس به طور ناگهانی چشمانش را باز کرد و دست مومیایی شده را دید:
- رودولف... دزدی دزدی از فامیل منم دزدی؟ دیدم اون دست مال دراکوست! اینجا جاش گذاشته؟ لوسیوس بفهمه بی رودرواسی یه کروشیو حوالۀ دراکو می کنه. خود پسره به درک، خواهر کوچولوم غمگین میشه. زودی اون دستو ببر بده به سیسی!

- هممم... بلا می دونی که من از سردر قصر مالفوی خوشم نمیاد با اون مجسمه هاش

بلاتریکس با نگاهی حاکی از : دیگه از دستت خسته شدم! از جایش برخاست:
- چه کنم! با هم میریم.

پایان فلش بک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: پنجشنبه 11 مهر 1387 11:22
نمایش جزئیات
آفلاین
ویزلی ها که همگی آرواره شان به اندازه توپ کوافل کنار رفته بود، با فکی باز به مالفوی ها که در چارچوب درب ورودی آشپزخانه ایستاده بودند، خیره شدند. دراکو از میان ننه نارسیسا و بابا لوسیوس بیرون آمد.

خمیازه عمیقی کشید، سیلی محکمی به صورتش زد، سپس بدون توجه به ویزلی ها از کنار آنها گذشت و به مقابل یخچال رسید، درب یخچال را باز کرد و قابلمه شیر را درون حلقش خالی کرد. سکوتی عجیب در آشپزخانه حاکم بود. دراکو در حالیکه از کنار ننه باباش می گذشت با خستگی گفت:

- باور نکنید...خوابه...

و از آشپزخانه دور شد. بلاخره سکوت با گام برداشتن و صدای آقای ویزلی در هم شکست:

- هی مالفوی، تو خونه ی من چیکار میکنی؟ با خانواده ات اومدی دزدی؟!

لوسیوس و نارسیسا لحظه به همدیگر خیره ماندند، سپس با صدایی بلند قهقهه سر دادند. خون در رگ های خانم ویزلی به جوش آمده بود. مشغول پرتاب بشقاب های روی میز به سمت دو مالفوی بود.

لوسیوس: چیکار میکنی هان؟ اینجا خونه ی منه. برین بیرون...

در یک لحظه، تمام ویزلی ها زدند زیر خنده. آرتور ویزلی با پوزخند گفت:

- ببین لوسیوس...برای من قابل درکه...ببین..دراکو...پسرت خودش فهمید که توهم زده...اشتباه اومدین...رفت بیرون... زیادی خوردین تو مهمونی...الان اشتباه اومدی جانم...

**************************
.:::طبقه بالا:::.

صدای خر و پف دراکو مالفوی در طبقه دوم قصر طنین انداز شده است.

**************************

دو مالفوی در یک سمت میز طویل و چوبی آشپزخانه، و ویزلی ها در سمت دیگر نشسته بودند .آرتور ویزلی کیف قهوه ای رنگش را روی می گذاشته بود و در جستجوی چیزی، تمام کیف را روی میز خالی میکرد:

چوبدستی- حلزون- موبایل- دلقک بچه- شیشه شیر-ساعت رو میزی و... .

لوسیوس مالفوی به همراه همسرش به وسایل روی میز خیره شده بودند پوزخند سر می دادند. بلاخره آقای ویزلی با صدایی پیروزمندانه کاغذی از درون کیفش بیرون کشید و گفت:

- آهان پیداش کردم...اینم اجاره نامه ما !

و کاغذ ضخیمی را روی میز، مقابل لوسیوس مالفوی قرار داد. مالفوی ابروانش را بالا انداخت و نیم نگاهی به اجاره نامه انداخت و با خشم سرش را روی میز قرار داد و اجاره نامه را بلعید. و با خشم رو به آرتور ویزلی کرد و گفت:

- اجاره نامه جعلی بود...منم خوردمش...

جینی ویزلی نارسیسا مالفوی را درون کابینت حبس کرده بود. لوسیوس مالفوی رو میز آشپزخانه، بیهوش دراز کشیده بود. ویزلی ها همگی یکدست لباس سبزی بر تن داشتند و مالی ویزلی دستور میداد:

- چاقو...- بیل...- چسب نواری...- اره برقی...

قطرات خون روی صورت ویزلی ها و سقف و دیوار آشپزخانه نقش می گرفت و مالی ویزلی همچنان با چهره ای شیطانی به کار خود مشغول بود.
صدای شیون ها و ناله های نارسیسا مالفوی در سر و صدای اره خاموش شده بود. خانم ویزلی با شادی کاغذ خون آلودی را که در دست راستش بود را از میان شکم مالفوی بیرون کشید و به آرتور ویزلی داد. در دست چپش هم قلب سیاه رنگی در حال طپش بود. { این شکلک قلبه قرمزه، سیاهش نبود:دی:: }

قلب سیاه را نشان جینی داد:

- میخوای دخترم؟! قشنگه هااا...
- نه...سیاهه...اخه...

جرج اشاره به دستگاه کنار مادرش کرد.
بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب...

شوک....9 میلیون وات...
جسد بی جان لوسیوس مالفوی به هوا پرتاب شد و به سقف اصابت کرد، بعد از ثانیه ای چسبندگی از سقف کنده شد و دوباره رو میز افتاد. مالی ویزلی با دستپاچگی به جرج اشاره کرد:

- بدو پسر..نامحرمه... بهش تنفس مصنوعی...بدو...
جرج به روی جسد خونین مالفوی پریده بود: :bigkiss:

آرتور ویزلی در حالیکه روی صندلش اش لم داده بود و سوپ داغی میخورد گفت:

- جرج زیاد زور نزن بابا...اگه نشد هم اشکالی نداره...به هر حال ما فردا صبح باهاش میریم بنگاه...باید بهش ثابت بشه دیگه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1387/7/11 12:07:26
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: چهارشنبه 10 مهر 1387 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای ویزلی و کوییرل تازه از بنگاه خارج شده بودند که صدای عله آنها را متوقف کرد:
- کوییرل! بیا کارت دارم.

کوییرل از آرتور عذرخواهی کرد و برگشت:
- چیه؟

عله یواشکی بطری کوچکی را به کوییرل داد و زیر لب غرید:
- تدی بوقی! معجون مرکبت رو فراموش کردی!
- ببخشید جیمز!

***

کوییرل جرعه ای از بطری کوچکش نوشید و سپس رو به ویزلی پرسید:
- خب. چطوره آقای ویزلی؟ مورد پسند قرار گرفت؟

آرتور ویزلی با دهان باز به پرده های زربافت اتاق خیره شده بود:

- عـــــع! چقده قشنگ...
- آقای ویزلی! با شمایم. حواستون کجاست؟
- ها؟ چی؟ با منی؟ آره! آره! خریدارم.
- خب. ارزش این خونه در بررسی های اولیه پنج میلیون گالیون تخمین زده شده. قیمت دقیقش در پرونده های بنگاه موجوده.
- پنج میلیون گالیون؟!!!
- برای یه همچین خونه ای مبلغ مناسبیه.

آرتور ویزلی دست در جیب کت مندرسش کرد و سه ناتی را که بعد از کسر مالیات و پرداخت اقساط ماهانه از حقوقش باقیمانده بود را بیرون آورد:
- میشه قسطی پرداخت کنم؟ ماهی یه گالیون!

***

راوی:

بلـــــــــــــه! بالاخره بعد از هزار زور و زحمت و ژانگولربازی آرتور ویزلی موفق شد عله و کوییرل رو راضی کنه که با پرداخت ماهی پنج گالیون اسباب و اثاثیه اش رو بکشه خونه ی مالفوی ها و تضمین کرد که نسلش تا یک میلیون ماه آینده ادامه پیدا کنه و قسط خونه رو به طور تمام و کمال پرداخت کنه.
و بالاخره در نیمه شبی بارانی لوسیوس و اهل و عیال به خونه برگشتن:

لوسیوس در را باز کرد و خود را کنار کشید. دراکو قبل از همه خود را به داخل خانه انداخت اما بر اثر ضربه ی کیف نارسیسا روی زمین ولو شد:
- بلا بگیری بچه! چرا با کفش میری تو آخه!

لوسیوس در حالیکه شنلش را از جالباسی آویزان می کرد گفت:
- ولش کن بچه رو! این کیسه گونی چیه اینجا آویزونه؟ یاد لباس دابی افتادم.

نارسیسا نیز با دقت به کتی که لوسیوس به آن اشاره می کرد خیره شد:
- وا! خدا مرگم! این آت و آشغالا چیه از جالباسی آویزونه؟! دراکو، پاشو مادر! پاشو جمع کن اینارو ببر بسوزون. خونم پر میکروب شد. اه! اه! اه!

خانواده ی مالفوی هنوز وارد هال نشده بودند که صدای مردی از آشپزخانه آنها را به خود آورد:

- پناه بر ریش مرلین! جرج! اون کلاه گیس زشت رو از رو سرت بردار. حس می کنم دارم با لوسیوس مالفوی شام می خورم!
- شرط می بندم نمی دونستی لوسیوس هم مثل خودت کچله. مگه نه بابا؟

ملت مالفوی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1387/7/10 20:17:18

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!